عبارات مورد جستجو در ۱۰۵۵ گوهر پیدا شد:
سعدی : مفردات
بیت ۶۸
سعدی : مفردات
بیت ۷۹
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۳۸ - عنان به دست فرومایگان مده زنهار
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۲۴۱ - سزای توست چون گل گریهٔ تلخ پشیمانی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۴۶۱ - عافیت میطلبی، پای خم از دست مده
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۶۹۶ - فریب عقل خوردم، دامن مستی رها کردم
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۸۷۵ - دهن خویش به دشنام میالا زنهار
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۰۰۸ - خود کردهام به شکوهتر خصم جان خویش
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۰۰۹ - جمع سازد برگ عیش از بهر تاراج خزان
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۲۸۷ - ایّام نوجوانی، غافل مشو ز فرصت
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۲۹۶ - چو گل با روی خندان صرف کن گر خردهای داری
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۳۳۷ - هر کس که زر به زر دهد اهل بصیرت است
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۳۴۰ - به استخاره اگر توبه کردهای زاهد
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۳۴۳ - از خود برون نرفته هوای سفر مکن
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۳۸۷ - نشاهٔ بادهٔ گلرنگ به تخت است مدام
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۵۳۹ - مشو از نالهٔ افسوس غافل چون جرس، باری
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۱۴ - جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس
ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست
جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
خواهی که روشنت شود احوال سوز ما
از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی
از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود
آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس
از دلقپوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس
ما قصهٔ سکندر و دارا نخواندهایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی
دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس
بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس
ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست
جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
خواهی که روشنت شود احوال سوز ما
از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی
از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود
آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس
از دلقپوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس
ما قصهٔ سکندر و دارا نخواندهایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی
دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس
عطار نیشابوری : بخش ششم
جواب پدر
پدر گفتش که ای مغرور مانده
ز اسرا رحقیقت دور مانده
مکن امروز ضایع زندگانی
چو میدانی که تو فردا نمانی
ببابل میروی ای مرد فرتوت
که سحر آموزی از هاروت و ماروت
هزاران سال شد کان دو فرشته
نگونسارند در چَه تشنه گشته
وزیشان آنگهی تا آب آن چاه
مسافت یک وجب نیست ای عجب راه
چو نتوانند خود را آب دادن
کجا دَر میتوانندت گشادن
چو استاد این چنین باشد پریشان
که خواهد کرد شاگردیِ ایشان
ترا امروز بینم دیو گشته
نخواهی گشت در فردا فرشته
مگرمرگت ببابل میدواند
که سرگردان و غافل میدواند
اگر مرگ تو در بابل نبودی
ترا این آرزو در دل نبودی
ز اسرا رحقیقت دور مانده
مکن امروز ضایع زندگانی
چو میدانی که تو فردا نمانی
ببابل میروی ای مرد فرتوت
که سحر آموزی از هاروت و ماروت
هزاران سال شد کان دو فرشته
نگونسارند در چَه تشنه گشته
وزیشان آنگهی تا آب آن چاه
مسافت یک وجب نیست ای عجب راه
چو نتوانند خود را آب دادن
کجا دَر میتوانندت گشادن
چو استاد این چنین باشد پریشان
که خواهد کرد شاگردیِ ایشان
ترا امروز بینم دیو گشته
نخواهی گشت در فردا فرشته
مگرمرگت ببابل میدواند
که سرگردان و غافل میدواند
اگر مرگ تو در بابل نبودی
ترا این آرزو در دل نبودی
عطار نیشابوری : بخش نهم
جواب پدر
پدر گفتا که جهلت غالب آمد
دلت این جام را زان طالب آمد
که تا چون واقف آئی از همه راز
شوی برجملهٔ عالم سرافراز
چو خود را بر فلک این جاه بینی
همه خلق زمین در چاه بینی
ز عُجب جاهِ خود از خود شوی پُر
بمانی جاودانی در تکبر
اگر در پیش داری جامِ جمشید
که یک یک ذره میبینی چو خورشید
چه گر زان جام بینی ذرّه ذرّه
که چون مرگت نهد بر فرق ارّه
نداری هیچ حاصل چون جم از جام
که چون جم زار میری هم سرانجام
چو هست این جام در چاه اوفتادن
حرامت باد از راه اوفتادن
دلت این جام را زان طالب آمد
که تا چون واقف آئی از همه راز
شوی برجملهٔ عالم سرافراز
چو خود را بر فلک این جاه بینی
همه خلق زمین در چاه بینی
ز عُجب جاهِ خود از خود شوی پُر
بمانی جاودانی در تکبر
اگر در پیش داری جامِ جمشید
که یک یک ذره میبینی چو خورشید
چه گر زان جام بینی ذرّه ذرّه
که چون مرگت نهد بر فرق ارّه
نداری هیچ حاصل چون جم از جام
که چون جم زار میری هم سرانجام
چو هست این جام در چاه اوفتادن
حرامت باد از راه اوفتادن