عبارات مورد جستجو در ۱۹۰ گوهر پیدا شد:
شیخ بهایی : رباعیات
رباعی ۱۵ - تا منزل آدمی سرای دنیاست
تا منزل آدمی سرای دنیاست
کارش همه جرم و کار حق، لطف و عطاست
خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود
سالی که نکوست، از بهارش پیداست
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۴۷ - باد صبا جیب سمن برگشاد
باد صبا جیب سمن برگشاد
غلغل بلبل به چمن در فتاد
زنده کند مردهٔ صد ساله را
باد چو بر گل گذرد بامداد
زمزم مرغان سخندان شنو
تا نکنی نغمهٔ داود یاد
موسم عیشست غنیمت شمار
هرزه مده عمر و جوانی به باد
وقت به افسوس نشاید گذاشت
جام می از دست نباید نهاد
تا بتوان خاطر خود شاددار
نیست بدین یک دو نفس اعتماد
خاک همانست که بر باد داد
تخت سلیمان و سریر قباد
چرخ همانست که بر خاک ریخت
خون سیاووش و سر کیقباد
انده دنیا بگذار ای عبید
تا بتوان زیست یکی لحظه شاد
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۸ - عزم وی ، بر ایجاد گری ، درین ابیات شرح یافته :
آنچه زسر جوش دل نقشبند
معنی نو بود و خیال بلند
موئی به مویش به هنر به بختم
پخته و سنجیده درو ریختم
و صف نه زان گو نه شد از دل برون
کان دیگری را به دل آید که چون
هر صفتی را که بر انگیختم
شعبهٔ تازه درو ریختم
نیست ز کس لولوی لالای من
ژرف ببین در تهٔ دریای من
نکتهٔ من گوهر کان من ست
زان کسی نیست ، ازان من ست
دزدنیم ، خانهٔ بردیگری
خانه گشاده ز در دیگری
مایهٔ هر دزد، که در عالم است
گر چه فزون ست، به قیمت کم است ؟
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۹۶ - ترجیح اهل هند بر اهل عجم همه در زیرکی و دانش و دلهای هوشیار
گشت چو ثابت که به هند است هوا
نایب جنت ز بسی برگ و نوا
چون بهر اقلیم که جنبد قلمی
نیست به از دانش حکمت رقمی
گر به حکمت سخن از روم شده
فلسفه ز آنجا همه معلوم شده
رومی از آن گونه که افگند برون
برهمنان داشت از آن مایه فزون
لیک ازیشان چو بجسته است کسی
آن همه در پرده نمانده‌ست بسی
من قدری بر سر این کار شدم
در دل‌شان محرم اسرار شدم
هر چه به اندازهٔ خود رمز خرد
جستم از آن قوم نبود از در رد
جز بالهی، که در آن عرصه درون
عقل زبون است، خرامند نگون
هند و تنها نه در آن ره شده گم
فلسفه را نیز در آن صد شتلم
معترف وحدت و هستی و قدم
قدر ایجاد همه بعد عدم
رازق هر پر هنر و بی هنری
عمر بر جادهٔ هر جانوری
خالق افعال نیکی و بدی
حکمت و حکمش ازلی و ابدی
فعال مختار و مجازی به عمل
عالم هر کلی و جزوی ز ازل
این همه را گشت به تحقیق مقر
نی چو بسی طایفه بر کذب مفر
عیسویان زوج و ولد بسته بدو
هندو ازین جنس نه پیوسته برو
قوم مجسم رقم از جسم زده
برهمنان نی دم از این قسم زده
قوم مشبه سوی تشبیه شده
هندو ازین هاش به تنبیه شده
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۴۹ - کار همه راست، آن چنان که بباید
کار همه راست، آن چنان که بباید
حال شادیست، شاد باشی، شاید
انده و اندیشه را دراز چه داری؟
دولت خود همان کند که بباید
رای وزیران ترا به کار نیابد
هر چه صوابست بخت خود فرماید
چرخ نیارد بدیل تو ز خلایق
و آن که ترا زاد نیز چون تو نزاید
ایزد هرگز دری نبندد بر تو
تا صد دگر به بهتری نگشاید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۱۱۳ - کسی که حاصل فردا شناخت بر امروز
کسی که حاصل فردا شناخت بر امروز
نیست دل که اگر بست کودک دینه است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۳۳۴ - مردن از دوستی ای دوست ز هندو آموز
مردن از دوستی ای دوست ز هندو آموز
زنده در آتش سوزان شدن آسان نبود
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۵ - جز بما دندر این جهان گر به روی
جز به ما دندر این جهان گر به روی
با پسندر کینه دارد همچو با دختندرا
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۵۷ - ماهی دیدی کجا کبودر گیرد؟
ماهی دیدی کجا کبودر گیرد؟
تیغت ماهیست، دشمنانت کبودر
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۷۰ - ازو بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی
ازو بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی
به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی؟
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۶۴ - از جواب و سوال ما دانی
از جواب و سوال ما دانی
شاید ار زیر کی فرو ماند
گرد گفت محال را چه عجب
کاینهٔ عقل را بپوشاند
زان که خورشید را ز بینش چشم
ذره‌ای ابر تیره گرداند
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۳۰۳ - حکیم در جواب شجاعی گوید
ای شجاعی کز تو بددل‌تر ندیدم در جهان
تیرت از ترکش برون ناید مگر از بیم خویش
گر به اقلیمی دگر تیری ز ترکش برکشند
خفته گردی چون کمان از بیم در اقلیم خویش
آن برد زر ترا کو از تو زر بیرون کند
وان خورد سیم تراکو در تو ریزد سیم خویش
انوری : رباعیات
رباعی ۹۲ - حامی جهان ز جور افلاک برفت
حامی جهان ز جور افلاک برفت
بنیاد نظام عالم خاک برفت
آن زهر زمانه را چو تریاک برفت
او رفت و سعادت از جهان پاک برفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۳ - اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب
اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب
کاندیشه ز روی مه حجابست حجاب
دل چون ماهست در دل اندیشه مدار
انداز تو اندیشه گری را در آب
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۹ - تا با تو ز هستی تو هستی باقیست
تا با تو ز هستی تو هستی باقیست
ایمن منشین که بت‌پرستی باقیست
گیرم بت پندار شکستی آخر
آن بت که ز پندار برستی باقیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۵۷ - دانی صوفی بهر چه بسیار خورد
دانی صوفی بهر چه بسیار خورد
زیرا که بایام یکی بار خورد
بگذار که تا این گل و گلزار خورد
تا چند چو اشتران ز غم خار خورد
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۰۳ - ای در دو جهان یگانه تعجیل مکن
ای در دو جهان یگانه تعجیل مکن
در رفتن چون زمانه تعجیل مکن
مگریز سوی کرانه تعجیل مکن
از خانهٔ ما به خانه تعجیل مکن
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۷۲ - دلها مثل رباب و عشق تو کمان
دلها مثل رباب و عشق تو کمان
زامد شد این کمانچه دلها نالان
وانگه عمل کمان به مو وابسته است
گر مو شود اندیشه نگنجد به میان
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۵۰ - ای کاش که من بدانمی کیستمی
ای کاش که من بدانمی کیستمی
در دایرهٔ حیات با چیستمی
گر پنبهٔ غفلتم نبودی در گوش
بر خود به هزار دیده بگریستمی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۴۹ - خنده چون مینای می کم کن، که چون خالی شدی
خنده چون مینای می کم کن، که چون خالی شدی
می‌گذارد چرخ بر طاق فراموشی ترا