عبارات مورد جستجو در ۳۳ گوهر پیدا شد:
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۶۸ - سخن گفتن دستور کید، فرامرز را
بشد پیر دستور و بوسید تخت
تنی دید بر تخت همچون درخت
ستایش کنان گفت کای نیک پی
زچرخش غمی نیست کاوس کی
که چون تر کمر بسته ای تخت او
به گردون برآ»د همین بخت او
به پوزش فرستادمان شاه کید
که چون پیش تیغ تو کوشیم صید
سزد گر ز کین سر بتابی همی
که از مار رهی تر نیابی همی
ترا نیک خواهی کمر بسته ایم
وز آن پیش دستی جگر خسته ایم
اگر پهلوان دور گردد زکین
بپوییم وبنهیم سر بر زمین
بگفت و سرشک از دو دیده نوار
ببارید مانند ابر بهار
بدو پهلوان گفت کای پاک پیر
خردمند و دانا و دانش پذیر
چو کاوس را کید بنددکمر
مرا مهتر است از گرامی پدر
وگر سر بپیچد به الماس تیز
برآرم زجانش یکی رستخیز
مرا کی نفرمود با کس نبرد
مگر آنکه سر پیچد از دادگرد
کسی کو سرکینه خارد همی
زمانه بدو تیغ بارد همی
کسی سرنهد در جهان سرشود
بلند آید و پایه برتر شود
بگویش که ما را گرامی شدی
که در خانه نیک نامی شدی
چو طهمور زین گونه بشنید دست
به بر زد گرفت و بیفتاد پست
بفرمود کو خلعت شاهوار
بدان پیر پاکیزه هوشیار
بپوشید رخت و ببوسید تخت
برون شد به کردار زرین درخت
بیامد برکید و با او بگفت
که در نیک نامی بدیدمش جفت
رخش ماه بالا چو سرو سهی
فروزان بدو تخت شاهنشهی
خردمند و بینادل و پر هنر
دلیر و جهانگیر و پر مغز سر
به چرخ کیانی و گرز بزرگ
نماند همی جز به سام سترگ
نباشد شگفت از بر ویال و فر
بگیرد جهان را همه سر به سر
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۹۲ - پاسخ دادن رای هند،فرستاده فرامرز را
شه هندوان پاسخش دادباز
که هستم ازین گفته ها بی نیاز
تو برگرد از ایدر بزودی برو
ببر پاسخ از من به سالار نو
که تو نورسیده سپهدار گرد
تو از خویشتن دیده ای دستبرد
چو بازوی مردان نپیموده ای
از آن بازوی خویش بستوده ای
تو با آهوان ساختی کارزار
نه من شیر دشتم نه گور شکار
نبینی مرا روزگار نبرد
بدانگه که مرد اندرآید به مرد
به تخت مهی برنسازم درنگ
من و تیغ هندی و میدان جنگ
یکی برگرایم فرامرز را
سوران و گردان آن مرز را
کیانوش را خلعت آراستند
کلاه و قبا و کمر خواستند
همانگاه بیرون شد از پیش شاه
دلاور کیانوش زرین کلاه
از ایوان به میدان گذر کرد رای
بفرمود تا دردمیدند نای
سپه گرد شد بر در رای هند
ز چین و زکشمیر و از مرز سند
بفرمود کز شهر بیرون شوند
دلاور سوی دشت وهامون شوند
برون شد زهندوستان لشکری
که هر فوج از ایشان بد از کشوری
سواران نیزه ور نامدار
همانا که بودند سیصدهزار
یکی پهلوان بد تجانو به نام
به مردی بگسترده در هند نام
چو دیوی بد آن سهمگین دیو زشت
ز دود تف دوزخ او را سرشت
به بالا زسی رش بدی او فزون
چو پیلانش دندان،دو دیده چو خون
به بازوی پیل وبه نیروی شیر
به چنگال،همچون هژبر دلیر
به تک همچو باد وبه تن،همچو کوه
زمین از کشیدندش گشتی ستوه
زلشکر بدو داد پنجه هزار
سواران گرد ودلیران کار
فرامرز را تا پذیره شود
ابا پیل و کوس وتبیره شود
بدو رای گفت ای یل نیکخواه
شب وروز باید طلایه به راه
که ایرانیان اندرآیند زود
به تیغ و به زوبین برآرند دود
هرآن کس که دارد بدین ملک رای
نباید که مانی یکی را به جای
بیامد تجانوی،مانند باد
پرازکینه سر سوی لشکر نهاد
زغریدن کوس واسب نبرد
زآواز گردان و از خاک گرد
تو گفتی پدیدار شد رستخیز
سم اسب با گرد گفتا که خیز
همی گرد بر شد به کردار باد
جهان گشت پرکینه و پرفساد
پر از غلغل و گفتگو شد جهان
روان گشت از تن،دل بدنهان
بدین گونه می راند لشکر چو کوه
چنین تا رسید اندر ایران گروه
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۰۵ - گرفتن فرامرز،رای هندی را به کمند
فرامرز شیرافکن پهلوان
همی تاخت هر سو چو شیر ژیان
زگرزش سران اوفتاد چو گو
زتیغش روان گشته خون آب جو
درفش شه هندوان را بدید
کزآن سو بر قلبگه شد پدید
برون تاخت مانند کوهی زجای
به سوی سپهبد شه هند رای
رسید اندر آن زنده پیل ژیان
که بود از برش خسرو هندوان
چو نزدیک شد گرزه گاوسار
فروبرد در زین،یل نامدار
کمند از بر زین،روان برگشاد
چوآمد به نزدیک جادو نژاد
بینداخت آن تابداده کمند
سرشاه هند اندرآمد به بند
زبالا زدش بر زمین همچو گوی
پراز خاک کرد و پر از گرد،روی
فرودآمد از بارگی نره شیر
بغرید چون اژدهای دلیر
ببستش دو بازو به خم کمند
چنین است آیین چرخ بلند
کسی را اگر سال ها پرورد
به جز نیک وپاکی در او ننگرد
چو ایمن کند مرد را یک زمان
از آن پس به جانش نبخشد امان
زتخت اندرآرد نشاند به خاک
ازین کار،نه ترس دارد نه باک
چنان پادشاهی سرافراز بخت
به شبگیر با تاج و باکام و تخت
کند چند روزش اسیر کمند
به خواری سر ویال در زیر بند
فلک را ندانم چه داری گمان
که ندهد کسی را به جان خود امان
به مهرش مدار ای برادر،امید
اگر چه دهد بیکرانت نوید
که فرجام از وی نبینی وفا
اگر چه به ظاهر بود با صفا
فرامرز چون دست خسرو ببست
سپردش به گردان و خود بر نشست
یکی حمله آورد بر چپ وراست
برآن هم چنین هندیان کرد راست
چوباد از بن و بیخ برکندشان
چه کشته چه خسته برافکندشان
زنیزه زمین کان یاقوت گشت
اجل را از آن جاها قوت گشت
ابا نامداران هندوستان
همان سندی وبلکه جادوستان
نماندند یک نامور را به جای
چه کشته چه افکنده در زیر پای
یکی بهره زیشان گریزان شدند
زبیم فرامرز،بی جان شدند
یکی غلغل آمد زایرانیان
فرامرز بشنید نام آوران
همان گه یکی گرد تیره بخاست
که گفتی زمین گشت با کوه راست
درفش تهمتن بیامد زراه
ابا نامداران زابل سپاه
همان در زمان پیلتن در رسید
فرامرز چون روی رستم بدید
فرود آمد از اسپ و روی زمین
ببوسید و بر باب کرد آفرین
چورستم،فرامرز یل زنده دید
توگویی فلک نزد خود بنده دید
ببوسید چهر فرامرز شیر
بدو گفت کای پور سام دلیر
سپاس از جهانبان روز شمار
که دیدم تو را زنده در کارزار
دلم شادگشت از تو ای نامور
که هم پهلوانی وهم با گهر
فرامرز،پای پدربوسه داد
دل از دیدنش گشت خندان و شاد
شه هندوان را هم اندر زمان
برهنه سرو پا به بند گران
چوآمد به نزدیک رستم فراز
زمین را ببوسید وکردش نماز
بدوگفت رستم که ای نامدار
تو نشنیده ای گفته شهریار
که هرکس که جویای نامست و ننگ
نخستین به خون شست باید دو چنگ
دریغ آیدم برز و بالای تو
تبه کردن کشور و جای تو
که باب توآن مرد روشن روان
مرا یاربودی به گاه توان
ولیکن به بندت برم نزد شاه
بدان تا بدانی تو ارج کلاه
از آن پس سپهدار روشن روان
نگه کرد صحرا کران تا کران
همه دشت هندوستان سربه سر
پراکنده هرجای،زر و گهر
همان تاج و تخت و کلاه و کمر
چه گرز و چه جوشن،چه تیغ و چه سر
بفرمود رستم که گردآورید
یکایک به نزدیک من بسپرید
فراز آوریدند چون کوه کوه
که گشتی زدیدنش دیده ستوه
تهمتن از آن بهر شاه جهان
نخستین برون کرد پیش مهان
بفرمود از آن پس که سازید بند
ز زر گرانمایه بندی بلند
نهادند بالای سالار هند
سرافراز شاه و سپهدار سند
ابر پشت پیل ژیانش نشاند
به ایران همانگاه لشکر براند
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۲۱ - کشتن فرامرز،دیو سیاه
سوی پهلوان آمد این آگهی
که شدتخت ازآن ماه گلرخ تهی
سراسرچوگفتند باپهلوان
بنالیدهرکس به دردروان
ازآن دیو دژخیم وکرداراوی
وزآن سهمگین روی ودیدار اوی
فرامرزبشنید هم درزمان
زجای اندرآمد چوشیر ژیان
سمندش بفرمودتازین کنند
وزآن دیو، دل ها پرازکین کنند
بپوشید برتن سلاح نبرد
به رزم سیه دیو آهنگ کرد
کمندی به فتراک وگرزی به دست
به برگستوان رفت چون پیل مست
نشست ازبرتند بالای برز
پرازکین به گردن برآورد گرز
سپردر بروترکشش پرخدنگ
دل آکنده ازسینه وسرزجنگ
بگفتند لشکربدو سربه سر
که همراه باشیم با نامور
نپذرفت ازآن نامداران خویش
مراگفت این کارآمدبه پیش
یکی رابه پیش اندرافکندورفت
به جنگ سیه دیو،پوینده تفت
چو تنگ اندرآمد سوی بیشه،شیر
بغرید چون اژدهای دلیر
زبیشه برون تاخت دیو سیاه
چو آمد به گوشش غوی رزمخواه
یکی سنگ، مانند یک لخت کوه
کز آسیب او کوه گشتی ستوده
گرفت و خروشان بیامد چنان
کزو پیل جنگی ندیدی امان
چوآمد به نزد فرامرز گرد
گران سنگ،بالای سر را ببرد
بینداخت بر پهلوان گزین
بلرزه درآمد سراسر زمین
سپر بر سر آورد شیرژیان
بزد بر سپر،دیو،سنگ گران
ززخمش سپر گشت یکباره خرد
دگرباره آمد ابا دستبرد
بغرید مانند شیر ژیان
به تنگ اندر آمد بر پهلوان
همی خواست کو را به چنگ آورد
سرش را مگر زیر سنگ آورد
سپهبد کمان کیانی به چنگ
زترکش برآورد تیر خدنگ
کمان را چو ابر بهاران گرفت
برآن دیو دد تیرباران گرفت
فغانی ز دیو و خروشی ز شیر
شده شیردل بر سیه دیو،چیر
همی تاخت بر گرد آن تیره جان
روان کرده زنبود مرگ از کمان
تنش را زپیکان چو بردوختی
زسوفار برخون او سوختی
درو چاک ها شد به پیکان تیر
زخونش شده دشت،چون آبگیر
مرآن دیو بدگوهر تیره جان
به چنگال می کند سنگ گران
بینداختی بر تن نامدار
بپرهیخت از سنگ آن نابکار
چو از تیروپیکان به سیری رسید
پرند آور از کینه بیرون کشید
برانگیخت آن تندبالا زجای
به دست اندرون خنجر سرگرای
برآورد شمشیر و زد بر سرش
به دو نیمه شد آبگون خنجرش
چو بشکست خنجر درآن جای جنگ
سوی نیزه جان ستان برد چنگ
سنان از بر یال چون راست کرد
سمندش به گردون برآورده گرد
بزد برتن دیو،زخمی درشت
برون کرد یکسر سنانش زپشت
به خواری فکندش به دشت نبرد
جهان را از آن دیو،بی بیم کرد
ز زین کوهه گرز گران برکشید
نهیبش همه کوه خارا درید
بزد بر سر دیو و بشکست پست
فرودآمد و هردو چنگش ببست
به شاه جزیره رسید آگهی
کزآن دیو شد روی گیتی تهی
فرامرز آن گرد پرخاشخر
به خاک اندرآورد آن دیو نر
به شادی برآمد زخسرو خروش
چو دریا همه لشکر آمد به جوش
یکی خرمی کرد غمدیده مرد
که گفتی ندیدست تیمار ودرد
بفرمود تا مهد و پیروزه تخت
زبهر جهان جو یل نیک بخت
نهادند برپیل،گردان شهر
مهان و بزرگان جوینده بهر
تبیره زدند ودمیدند نای
جهان شد پرآواز هندی درای
به شادی بر پهلوان آمدند
گشاده دل وشادمان آمدند
چو خسرو رخ پهلوان زاده دید
دل از خرمی در برش بردمید
پیاده شد از اسب وسر بر زمین
نهاد و برو برگرفت آفرین
همان مادر دختر خوب رو
بمالید رخسار در پای او
برو بر بسی آفرین خواندند
به فرق و برش گوهر افشاندند
برفتند زی بیشه،مام وپدر
به دیدار آن دختر خوب بر
گمانشان چنان بد که دیو سیاه
مرآن خوب رخ کرده باشد تباه
برفتند و دیدند زیر درخت
نشسته بد آن مه رخ نیکبخت
میان گل و سبزه و نسترن
همه گرد بر گرد او یاسمن
زبس خرمی خواندند آفرین
برآن شیر دل پهلوان گزین
ازآن پس ببردند دختر به شهر
نیالوده زان دیوآلوده زهر
چنین گفت پس پهلوان بزرگ
بدان پرخرد مهتران سترگ
که از شهر،گردون و گاو آورند
مرآن دیو را سوی پیلان برند
نخستین دو دندانش از بن بکند
چو بردند از آنجا به میدان فکند
شود هیزم آرد به میدان زکوه
برفت و برفتند با او گروه
به میدان کشیدند هیزم بسی
به فرمان شیر ژیان هرکسی
نهادند هیزم چو کوهی بلند
پس آن بدکنش را به آتش فکند
چوآتش بدان تیره جان در زدند
برآورد شعله به چرخ بلند
چوآتش زباد هوا برفروخت
زمین و سیه دیو وهیزم بسوخت
زشمشیر و گرز جهان پهلوان
زتیر و سنان دلاور سران
جزیره برآسود از دیو شوم
بخفتند ایمن به آباد بوم
که ومه به هر جا شده انجمن
چه کودک چه دختر چه مرد و چه زن
تن آسا وایمن به هر گوشه ای
فراز آوریده به هم توشه ای
نشستند با رامش و فرهی
نیامد بدیشان ز رنج آگهی
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۷۰ - رفتن فرامرز با لشکر،همراه فرطورتوش در میدان و گوی زدن فرامرز و ایرانیان وشرح آن
زدو روی،لشکر بیاراستند
صف گوی وچوگان بیاراستند
زیک رو سرافراز شیرژیان
ابا ده دلاور زایرانیان
ز روی دگر شاه فرطورتوش
ابا ده جوانمرد با رای وهوش
زمیدان چو برخاست گرد نبرد
برآمد خروشیدن دار وبرد
سوار اندر آمد به پیش سوار
برآمد زچوگان به کیوان،غبار
گه این کرد هوی وگه آن برد گوی
دژم کرده رخسار با گفت وگوی
سواران ایران و گرد دلیر
برگوی رفتند مانند شیر
یکی گوی زد پهلوان بلند
تو گفتی که بر اوج مه برفکند
هرآن گه که برگوی،چوگان زدی
ازوگوی گردان سرافشان شدی
بدان سان شدی درهوا ناپدید
تو گفتی که گردونش برخود کشید
هنوز از هوا نامدی بر زمین
که آن شیردل پهلوان گزین
به زخمش چنان تیز برداشتی
که هرکس که دیدیش پنداشتی
کجا از خم ماه نوگر بجست
بشد راست بر دامن مه نشست
گر از دام عقرب شدی گوی مهر
گرفتش به بر باز گردون سپهر
به میدان در از زخم چوگان او
نیارست رفتن کسی پیش گو
سواران که با او به میدان بدند
همه نامداران و گردان بدند
از آن زخم چوگان فرو ماندند
بسی آفرین ها بدو خواندند
زمانی چو بگذشت ازین گونه کار
برآسود از گوی بر نامدار
زمیدان سوی کاخ وایوان شدند
سوی رامش وبزم شادان شدند
نهادند بر کف،می لاله رنگ
پریچهره بر دست،مزمار وچنگ
به مستی چنین گفت فرطورتوش
بدان پر خرد مرد با رای وهوش
که نزدیکی شهر،یک روزه راه
یکی مرغزار است و نخجیرگاه
سزد گر بدان جا گذاری کنیم
یکی هفته آنجا شکاری کنیم
فرامرز گفتش که فرمان توراست
تویی مهتر و رای و پیمان توراست
سپهبد چو از کوه بنمود تاج
به دل پر به مشک و به زنگار عاج
نشستند بر اسب،گردان شاه
ابا شیردل پهلوان و سپاه
سوی دشت نخجیر کردند روی
همه راه،شادن و نخجیرجوی
جهاندار فرطورتوش گزین
ابا رهنما موبد پاک دین
جدا می نگشتند از پهلوان
به هر جا که اوتیزی کردی عنان
برابر بدندی ابا او به هم
بدان تا ببیند از بیش وکم
هنرهای آن شیرمرد دلیر
ابا غرم و گوران وآهو وشیر
پدید آمد از دشت،نخجیر وگور
به دلهای گردان درافتاد شور
جهان پهلوان،بارگی تیز کرد
برآورد از آهو و گور،گرد
یکی گور نر دید گرد دلیر
که می آمد از برز بالا به زیر
یکی نره شیر از پس او دمان
همی شد خروشان دمان و ژیان
خدنگی بزد بر بر گور نر
به تیزی برآورد از گور، سر
گذرکرد واز سینه گور،تیر
برآمد به پیشانی نره شیر
ز مغزش برون رفت تیر خدنگ
بیفتاد بر دشت کش بی درنگ
بدین گونه بر دشت نخجیرگاه
بکردش همان گور و آن دو تباه
دگر باره آمد یکی شیر نر
بغرید بر پهلو نامور
چوآن از کمان باز بگشاد شست
بزد سینه دد زتیرش بخست
به جنگ اندر آمد دد تیز چنگ
پس و پشت آن شیروش گشت تنگ
دو چنگ اندر آورد و زد ای شگفت
سرین سمند سپهبد گرفت
دلاور بپیچید بر دشت کین
کشید از میان،تیغ بر پشت زین
بزد بر میان دهان،خنجرش
جدا کرد از تن،دوگوش و سرش
بیفتاد بر جای،شیر ژیان
به زاری برآمد روانش زجان
یکی شیر دیگر زدنبال گور
نشسته برآورده از گور،شور
براند از پسش پهلو نامور
بدان تا نماید زمردی هنر
چو نزدیک شد به گور وبه شیر
همی شیر،بالا بد و گور،زیر
بزد تیغ زهرآبگون،شیرمرد
به یک زخم مر هر دو را پاره کرد
چنان راست زد تیغ، مرد دلیر
که شد نیمی از گور بر نیمی زشیر
اگر هر دو نیمه بسنجد کسی
نبودی به هم بر فزونی بسی
به یک تیر پرتاب دو غرم نر
همی تاختند پس یکدگر
خدنگی بینداخت مرد جوان
بزد بر بر غرم تیره روان
شد از سینه غرم پیشین برون
نبد پر وپیکان تیرش به خون
یکی گاو کوهی چو کوه روان
زکوه اندر آمد به صحرا دوان
برانگیخت بالای با توش وتاو
چو شیر اندر آمد به نزدیک گاو
ببازید شست ازبر پشت اسب
بغرید مانند بانو گشسب
گرفتش همی گردن ویال وشست
بپیچید و کردش ابرخاک،پست
پلنگی یکی گورافکنده بود
همان گور اندر کفش زنده بود
چنان تاخت اسب،آن یل تیزچنگ
که بربود گور از کف آن پلنگ
چوآن گور از دست آن در ربود
بیامد دگر باره بر سان دود
بزد چنگ و بگرفت یال پلنگ
بگردید بر گور زد بی درنگ
بشد تازه پس شاه فرطورتوش
بسی آفرین کرد زین زور وتوش
به دل گفت زین سان نبیند کسی
چو این نامداری به گیتی بسی
بدین شیرمردی و این زور و فر
بدین سرفرازی و چندین هنر
ندید و نبیند چو کیوان و هور
کزو چشم بد باد پیوسته دور
کسی کش بر دیو و شیر وپلنگ
ندارد زپیکار اوشان درنگ
خدایا نگه دار این گرد شیر
بماناد پیوسته شاد و دلیر
چو یک چند در دشت نخجیرگاه
ببودند رامش کنان با سپاه
از آن جا سوی شهر بازآمدند
دلارای و با کام و ناز آمدند
نشستند یک ماه دیگر به بزم
بیاسود سرها سراسر ز رزم
سرماه،دستور فرطورتوش
چنین گفت با شاه پاکیزه هوش
که گر چند رامش،خوش و خرمست
نخوانمش دل پر خره در عمست
هنر گر کنون کار این پهلوان
ببیند یکی شاه روشن روان
دل شه ز گفتار او تازه گشت
بدو شادمانی بی اندازه گشت
چو دخته شد از نامدار انجمن
پراکنده گشتند سران تن به تن
بدو گفت کز کار این نره شیر
جوان می شود گونه مرد پیر
به مردی و دانش به رای و خرد
همی از سپهر برین بگذرد
بدو گفت دستور،کای شهریار
خردمند واندر جهان،نامدار
بدین نامور شیرمرد جوان
سرافراز و با داد و روشن روان
بهانه نماندست از هیچ روی
کنون رای واندیشه او بگوی
بفرمود کاخترشناسان روند
به درگاه خسرو،تن آسان روند
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۸۱ - صفت جنگ کردن خورشید
گروهی به خورشید یل بازخورد
برانگیخت او اسب و برخاست گرد
بیفشرد خورشید یل نامجوی
فرودآمدش هریک از پیش رو
دو مرد از دلیران دشمن بکشت
سرانجام،زخمی رسیدش درشت
دگر رنجش آمد بر اسب دژم
یکی سنگ نیز آمدش بر شکم
بیفتاد خورشید و بر پای خاست
کمرگاه برزد کمین کرد راست
چو تیری به وی دشمن انداختی
دگر باره ترکش نپرداختی
پیاده گریزان و دشمن هزار
به هر بیشه ای بر یکی کارزار
چو دشمن بر او حمله انگیختی
دگر باره ترکش فروریختی
چو خورشید بگذشت بر نیمروز
درافتاد خورشید در نیمروز
به زال آگهی شد که دشمن چه کرد
زگردان برآورد یکباره گرد
بزد بر زمین خویش را همچو قاف
بدرید جامه زبر تا به ناف
به چنگال،برکند موی سفید
همی گفت زار ودریغا امید
چو نیلوفر از دیدگان آب داد
به دندان،سرانگشت را تاب داد
شدند انجمن در سرایش زنان
همه دست ها بر سر و رو زنان
بتان هریکی کند گلنارون
میان اندرون شاخ شاخ سمن
همه مویه کردند بر یال او
برآن پهلوانی بر و یال او
همه خویشتن جنگ بد خوی تو
کجا رفت گفتند نیروی تو
همان پهلوانی بر و یال تو
سر نیزه و گرز وکوپال تو
عقاب از کمندت نگشتی رها
گریزان زکید تو نراژدها
گلت باد برد و نهالت بریخت
تهمتن بمرد وزواره گریخت
دریغ از فرامرز وآن سرکشان
که هرگز نیابی از ایشان نشان
بدین دودمان هرگز انده نبود
به گردون رسیدست این درد و دود
سرایی که گردون ورا بنده بود
به دست ستمکار، وی را ربود
سرایی کجا بود دیوان شکار
زدشمن بباید کنون زینهار
بیا ای تهمتن ببین خوان تو
که پرورده تست مهمان تو
بپروردی او را به رنج و نیاز
کنون بر تو چنگال او شد دراز
بکشت این همه سروران ومهان
فرامرز، پویان به گرد جهان
گروهی زده دست بر روی خویش
همه مویه کردند بر شوی خویش
گروهی زنان دست بر چهره بر
همه مویه کردند بر یکدگر
چو شب گشت،دستان به خورشید گفت
که مارا سرخویش باید نهفت
برو تا زدروازه بیرون شویم
وزین شهر کنده به هامون شویم
یکی راه دانم به زیر زمین
نداند کسی جز جهان آفرین
مگر جان از ایدر به شهری کشیم
که تا جان سپاریم دشمن کشیم
بدو گفت خورشید،خیره مگوی
به چاه اندرون روشنایی مجوی
تورا دیده شد تیره و پشت،خم
به شمشیر و گرز اندر آیی دژم
چگونه شوی سوی شهر دگر
که نه اسب ماندست ما را نه زر
همه گرد بر گرد ما لشکرست
جهان سر به سر پر ز اهریمنست
بگیرند ما را وباز آورند
سر ما به دندان وکاز آورند
همان به که ایدر نهانی شویم
به جان کسی بی گمانی شویم
شب آمد برفتند هردو به هم
عنان پیش و اندر قفاشان ستم
یکی مرد بد دوست خورشید بود
فراوان به خورشیدش امید بود
سوی خان او رفت با زال پیر
کشاورز را گفت مهمان پذیر
همانگه به خانه درآوردشان
همان زیر هیزم نهان کردشان
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۳۰ - رفتن خسرو به خشم از پیش شیرین
چو خسرو دیدکان سرو سمنبر
دلی دارد به بر از سنگ سختر
ره و رسم وفاداری نپوید
همه همچون دل خود سخت گوید
چو زلفش یک زمان بر خود بپیچید
سرشکی چند از مژگان ببارید
پس آنگه خاست از مجلس چو آتش
به قهر و خشم گفتا وقت تان خوش
روم زین آستان گیرم سر خویش
که نتوان داد درد سر، ازین بیش
شوم تیر ملامت را نشانه
برم درد سر از این آستانه
مرا بس از تو این خواری کشیدن
جفا و جور بی اندازه دیدن
چنین کز مردمی چشمت مرا سوخت
ز چشمت مردمی می باید آموخت
از آن هندو ندارم ناسپاسی
که آمد حق او مردم شناسی
مرا زین گفته ها بیهوش کردی
غریبم حلقه ها در گوش کردی
سخنهایی که لعلت گفت فاشم
بس است آنها مرا تا زنده باشم
عجب گر سگ کشد این خواری از کس
اگر من آدمی باشم همین بس
سخنهایی که گوشم از تو بشنفت
عجب گر آن به گور من توان گفت
روا باشد گر از این غم زنم شور
کنم گوری و خفتم زنده در گور
نخواهم باز شد یکبارت از سر
ولیکن حالیا ناچار ازین در
روم باز آیم ار باشد مرا برگ
بخواهم عذرت ار مهلت دهد مرگ
بگفت اینها و شد بر پشت مرکب
روان شد سوی روم اندر همان شب
چو رفت آوازه خسرو بدان بوم
به استقبال او آمد شه روم
به بهتر مدح و تعریفی ستودش
نوازش کرد و پوزشها نمودش
فشاندش گنج و گوهرهای بسیار
چنان کز خسروان باشد سزاوار
به شهرش برد و بازش پیش خود خواند
به پهلوی خودش بر تخت بنشاند
کمر بست و کله بر سر نهادش
هر آن چیزی که می بایست دادش
ز گنج و لشکرش چون کرد دل شاد
پس آنگه دختر خود را بدو داد
به دیرش برد و پیمان داد محکم
که تو عیسائی و هست اینت مریم
چو خسرو آن نوازشها و آن گنج
زقیصر دید، شد آسوده از رنج
برآرایید لشکر از پی جنگ
سوی بهرام چوبین کرد آهنگ
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۱۱۲ - مدح امیر فخرالدین زنگی از امرای سلطان محمد سلجوقی
شها، ز چشمه تیغ تو چرخ نیرنگی
بشست دامن دوران بآب یکرنگی
جهان رو به دستان، چه سک بود که کند
بعهد تو ز درون خیری و برون رنگی
فلک، حمایل تدویر کهگشان در بر
ملازم است درت را باسم سرهنگی
مگر، ز غیرت هم نامی تو می جنبد
که صبح تیغ کشد در رخ تو شب رنگی
چو خلق یوسف رویت تتق براندازد
ترنج و دست ببرد جهان نارنگی
تو را، بمنزل ملک است روی باش هنوز
کزین خجسته سفر در نخست فرسنگی
چنین که رنگ تو آمیخته است صورتگر
مبرهن است، که از بهر تاج و اورنگی
اگر چو خوشه پروین بر این بلند چمن
شود سوار حسود تو از سبک سنگی
تو همچومی طرب افزای، کانچنان خوشه
زمانه را نه عصیری کند نه آونگی
عدوت گر نبود، گو مباش کان بدرک
بریشم است بر این ارغون سرآهنگی
بقای جان تو بادا که ام اوتار است
اگر بلغزد پایش قفا خورد چنگی
چو در تو می نگرم مغز خصم را تیغی
چو باز می طلبم تیغ ظلم را زنگی
مبین که تیغی و زنگی کسی تواند کرد
بجز سپه کش آفاق فخر دین زنگی
قبای صورت اگر هیبت تو در پوشد
بصر نبیندش الا غضنفر جنگی
چو طرد و عکس حروف تهجی اقبال
بحفظ دامن اقبال جمله تن چنگی
تو را حمایل شمشیر بس قوی حرزی است
ز شر مندل این جاودان نیرنگی
عمود کفته ی تو مهر و ماه محور ساخت
خرد چو دید که میزان فرّ و فرهنگی
وجود خصم چه وزن آورد در این میزان
که بوقبیس ندارد محل پا سنگی
ز ثقل حمل هیون نسیم در گل خفت
چو باسحاب درآمد گفت بهم سنگی
حسامت از سر کردون دون برد شوخی
سنانت از سر عالم برآورد شنگی
ز سطح تیغ تو چون خط عزل خود برخواند
فلک چو نقطه ی موهوم شد ز دلتنگی
بروز معرکه با ابرش تو گفت قضا
زمان خرام و زمین سم و آسمان سنگی
عقاب تیر تو را چون گشاد پر گردد
سرین و سینه برد تحفه آهوی تنگی
ز چشمه سار سر رمح است خانه توی
جهان کژ رو، بگذاشت رسم خرچنگی
فلک بدیده ی اجرام خون گریست چو تیغ
چو نیم چرخ تو را گشت چهره آژنگی
زهی ستانه جاه تو سجده گاه ملک
هنوز نقش سرای زمانه پر رنگی
ببال عزم چو طایر شوی زمان سپری
زبار حلم چو ساکن شوی زمین هنگی
ز کان فطرت جز حزم ثابت تو نزاد
که در صفت گهری یافت در لقب سنگی
چو بر زبان ولی میروی، همه شهدی
چو بر دماغ عدو میزنی همه بنگی
چو جلوه کرد بمدحت عروس فکرت من
عرق گرفت جبین نگار ارژنگی
نیم، تنگ سخنی، کز عبارت فارغ
براهواری بیرون همی برم لنگی
عطازخرمن خود میکنم چو صاحب شیر
نه خوشه چینم چون ده خدای خرچنگی
کنون توئی که ز ایام فاضل اندوزی
کنون توئی که باقبال عالم آهنگی
زمانه شام خساست گرفت، وای هنر
گرش نه رهبری، ای کوکب شب آهنگی
خجسته نام تو نقش نگین عالم باد
کزوست عالم نامی ز دیکران ننگی
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۵۵ - عزم رزم فرمودن ح – قاسم و گفتگوی او با عروس
چو آمد به نزدیک پرده سرای
برآمد زلشگر غو کوس و نای
یکی زان گشن لشگر آواز داد
که هان ای شهنشاه حیدر نژاد
گرت هست مردی به میدان گمار
وگرنه بیا خودسوی کارزار
چو این ویله زان کینه جو اهرمن
نیوشید داماد شمشیر زن
رگ هاشمی غیرت حیدری
همان گوهر و فر نام آوری
نهشتش به خرگه رود ای فسوس
رهاکرد ازدست دست عروس
بدو گفت با ناله ی جان خراش
که من رفتم اینگ تو پدرام باش
زمان وصال من آید به پای
نبینی مرا جز به دیگر سرای
اگر چه مرا دل پر از مهر تست
دو بیننده ام روشن ازچهر تست
همین بودم از دور گیتی هوس
که از تو نمانم جدا یک نفس
ولیکن چه سازم که چرخ کهن
نگشته است یک لحظه برمیل من
نبینی که بدخواه از شهریار
همی مرد خواهد پی کارزار
تو نک می پسندی بزرگان من
بجویند رزم سپاه گشن
بمانم من و کامرانی کنم
پس از مرگشان زنده گانی کنم
تویی گرچه مانند جان درتنم
نکو باشد امروز جان دادنم
در اینجا نه جای سرور من است
بود ماتمم این نه سور من است
چو رفتم ز دنیا به فردوس بر
کنم تازه آیین سور دگر
به خلوتگه خلد بنشانمت
به سر برگلاب و گل افشانمت
نبینم به چیزی مگر روی تو
نبویم مگر سنبل موی تو
دراین روز اگر جان نبازیم زار
به قرب خدایی نیابیم بار
وصال خدا بهتر از وصل تست
شنو تا چه گویم بیابش درست
تو و خویشتن رادر این کارزار
ببخشم به دیدار پروردگار
روم خویشتن سوی شمشیر وتیر
فرستم ترا سوی کوفه اسیر
سوی کوفه با کاروان تو من
بیایم به سر گر نیایم به تن
کنم تا به غم درنماند دلت
سرخویش آویزه ی محملت
ز دنبالت ای ماه خرگاه عشق
به سر می سپارم همی راه عشق
زداماد ناشاد چون نو عروس
شنید این به سرزد دودست فسوس
به زاری بیاویخت بردامنش
نگه داشت بر جای از رفتنش
بگفت ای سرافراز جفت جوان
مساز از جدایی مر خسته جان
نه اینست در مهر آیین و خوی
که رخ نانموده بپوشند روی
پسر عم به تیغ غمم خون مریز
سوی تیغ وشمشیر مشتاب تیز
بگفتم مگر غمگسارم تویی
پناه از بد روزگارم تویی
بگویم ترا گر غمی دارمی
همه راز دل با تو بگذارمی
ز بی مهری تو نبد باورم
که بر غم فزایی غم دیگرم
پدر دست من زان به دستت سپرد
که دشمن نیارد به من دستبرد
چو باشد زتو سایه ای برسرم
بماند به جا یاره و چادرم
تو ا زچه زمن روی برکاشتی
چنین بی کس و خوار بگذاشتی
مرا می گذاری دراین دامگاه
که خود در جنان سازی آرامگاه
ز آزاده گان این سزاوار نیست
سزاوار یار وفادار نیست
چو بشنید شهزاده گفتار جفت
دمی زار بگریست و آنگاه گفت
که ای از غمت سوخته جان من
ازین بیش بر جانم آتش مزن
مرو راه بر خویش از غم نهیب
بخواه و ز دادار کیهان شکیب
ازین رزم جستن مرا چاره نیست
ز دشمن دگر تاب بیغاره نیست
پدر چون به دست منت داد دست
به مهر شهادت به من عقد بست
کنون می روم تا که گردم شهید
به توفیق یزدان وبخت سعید
دمی دیگرم روی و مو غرق خون
ببینی به خاک اوفتاده نگون
ندانم از آن پس چه پیش آوری
شکیبا شوی یا که غم پروری
زگفت جوان جفت بگریست زار
به وی گفت با دیده ی اشکبار
اگر جست خواهی به ناچار جنگ
زخون گرددت موی ورو لاله رنگ
به تو نا بمانم بمویم همی
دورخ رابه خونابه شویم همی
نرانم مگر نام تو بر زبان
نمانم مگر با غمت شادمان
دراین گیتی اینم زسوک تو کار
بفرما چو آیم به روز شمار
چه باشد نشان بهر بشناختن؟
مرا از تو در آن بزرگ انجمن؟
که آنجا بدان باز جویم تو را؟
همه هر چه دیدم بگویم ترا؟
بزد دست شهزاده ی راستین
جدا کرد یک پاره از آستین
بگفت اندر آن پهنه ی پر هراس
بدین پاره ی آستینم شناس
کنونم بهل تا روم سوی جنگ
که از من برفته است تاب درنگ
عروس سیه روز ناگشته شاد
به ناچار دامانش از کف نهاد
چو باز دمان از بر او جوان
برون آمد و شد بر شه، روان
بیفکند خوند را درآغوش شاه
بگفت ای درت عرش را سجده گاه
ممانم ازین بیش در انتظار
زیاران بگذشته دورم مدار
چو امر برادرت آمد به جای
مراسوی خلد برین ره نمای
شهنشاه داماد را خواند پیش
بدو داد برنده شمشیرخویش
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان در نوروز فرسی گفته شده است
ز سال و ماه نوم بیش رنجه شد دل تنگ
که تنگدست به نوروز و عید دارد جنگ
ندانمت به کدامین طریق پیش آیم
که پای شوق نیاید هزار جا بر سنگ
شب فراق تو چندین جگر خراشیدم
که همچو لاله سیه گشت ناخنم بر سنگ
کدام وصل همه بیم فرقتست و عتاب
ز قرب خدمت تو بر جبین ندارم رنگ
تمام عمر ز اندیشه جان به لب آرم
که جا کنم به دلت از چه حیله و نیرنگ
دلی که کعبه به پاکی او قسم می خورد
ز فکر بیهده کردم کلیسیای فرنگ
نشاط خاطرم انده در آستین دارد
به زیر صیقل از آیینه ام بروید زنگ
ز عشق ناکس دیدار درد گفتارم
نبودی ار به جهان نام من نبودی ننگ
همین سفینه عشقست جای آسایش
برون نهی چو ازو پای قلزمست و نهنگ
نسیم بادیه شوق مستییی دارد
که راه رفتن خود را سماع داند لنگ
به پای شوق ره هجر یک دو گام نبود
حدیث بی جگران بود وادی و فرسنگ
حذر کنید تماشاییان که در کویش
جنون به سایه دیوار داردم در جنگ
ز زخم های وصال و جدایی تو مرا
هزار نغمه دردست زیر پرده چو چنگ
کدام صوت اثر بیش در دلت دارد
به من بگو که کنم ناله در همان آهنگ
دمی بپرس ز حالم که فکر مدح کسی
کند چو عشق تو بازی به دانش و فرهنگ
سپهر مرتبه عبدالرحیم خان کز قدر
فرو کشد مه نو را ز گوشه او رنگ
چو تیغ و آینه یک رو به نزد دشمن و دوست
به مهر و کینش نگنجیده حیله و نیرنگ
ز بس درستی عهدش عجب نباشد اگر
برون رود دگر آشفتگی ز هفت اورنگ
زهی محل ثباتی جهان ذات تو را
که چون سپهر و زمین اندروست دانش و هنگ
به عهد پاس تو تعویذ گوسفند و شبان
ز دست و پنجه گرگست و ناخنان پلنگ
به هر دیار که لطف تو صیقلی باشد
در آن دیار به جوهر شود فروخته زنگ
صریر کلک تو در ساز مملکت داری
چو مطربان تو خارج نمی کنند آهنگ
به راه وعده پی زود دیدن خواهش
عزیمت تو به دل کرده با شتاب درنگ
ز بحر تیغ تو دشمن نمی رهد بشناه
اگر تمام شود دست و پای چون خرچنگ
تو را به خصم چه نسبت کنم که معلومست
سفیدکاری چین و سیه نهادی زنگ
عروس جود عدو بس که هست خانه نشین
به نزد خلق بود شرم روی و خنثی رنگ
ز صحن خانه قدم بخششش برون ننهد
نزاده مادر احسانش طفل چابک و شنگ
قیامتست قیامت در آن مصاف که تو
کشی بلارک و از کف دهی عنان کرنگ
سر سپاه عدو را چو ذره خرد کند
ز صدمه سم او چون جهد ز میدان سنگ
فشانده چرخ اثیرش غبار دامن زین
کشیده بخت بلندش دوال حلقه تنگ
ز بس که از سر کین بر صف عدو تازی
سپر به روی نگیری و تیغ بر سر چنگ
چنان شکوه تو بر خصم عرصه تنگ کند
که ناوک مژه در دیده بشکند چو خدنگ
سپهر منزلتا بر درت «نظیری » را
هزار رنگ گنه می نهد سپهر دو رنگ
به درگه تو که نالد ز کثرتش دربان
به حاجب تو که خندد بر ابرویش آژنگ
به خاک پای تو کز بوسه ام ندارد عار
به آستان تو کز سجده ام ندارد ننگ
به نکته تو که گوهر از آن کشیم به گوش
به خنده تو که شکر از آن بریم به تنگ
به دور باش تو یعنی به آن شکوه وجمال
که پرده های بصر بر نگاه سازد تنگ
که برندارم ازین آستان جبین نیاز
سحاب تفرقه گر بر سرم ببارد سنگ
من و حکایت آز و نیاز دورم باد
هزار سال خورم خون که لب نگیرد رنگ
به نعمت تو که بر خوان تلخ کامی من
به ذوق شکر تو جوشد شکر ز طبع شرنگ
لب ار به خواهش دل جنبد آنچنان دانم
که حلقه در بتخانه آورم به درنگ
به غیر گردن حرص و سر طمع نبرم
به جای ناخن اگر تیغ رویدم از چنگ
به کوه تا پی نخجیر می رود صیاد
به شهر تا به دل خویشتن نیابد رنگ
به بخت متفقت ملک و تخت ارزانی
به خصم منهزمت تنگ کوهسار و النگ
محمد کوسج : برزونامه (بخش کهن)
بخش ۷ - آموختن برزوی رزم از دلیران افراسیاب
بگفت این و آمد به نزدیک شاه
بدو گفت کای شاه توران سپاه
گزین کن دلیران توران زمین
که در دشت آورد جویند کین
عنان پیچ(و) گرد افکن و نیزه دار
به بازو قوی و به تن نامدار
بدان تا مرا ساز آیین جنگ
سپر داشتن پیش تیر خدنگ
بگویند با من به کین و نبرد
که چون باشد آیین مردان مرد
چو بشنید ازو شاه آواز داد
به دستور پیران ویسه نژاد
که جنگ آوران از سپه برگزین
دلیران و گردان توران زمین
چو هومان ویسه چو گلباد شیر
دگر بارمان شرزه شیر دلیر
چو گرسیوز و چون دمور گروی
که از شیر شرزه نتابند روی
ز لشکر گزین کرد ده پهلوان
بدان تا بگردند با آن جوان
چو بشنید پیران ز شاه این سخن
یکی نامه فرمود افکند بن
به هر گوشه ای نزد هر پهلوی
کجا بود در پادشاهی گوی
که لشکر فرستند نزدیک شاه
جان پهلوانان با دستگاه
که شه کرد در کوه شنگان درنگ
هم از بهر تدبیر پیکار و جنگ
به جشن فریدون سر مهر ماه
چنان ساخت باید که یکسر سپاه
بیایند تازان به شنگان زمین
چه کهتر چه مهتر ابا تیغ کین
وزین سو فرستاده افراسیاب
بشد از دلیران همی خورد وخواب
همان ده تن از تخمه نامور
ببستند فرمان شه را کمر
شب و روز با برزوی شیرگیر
به گرز و به نیزه به شمشیر و تیر
به میدان همه جنگش آموختند
همان کینه از رستم اندوختند
جهانجوی را دل نهاده بر آن
که چون باشد آیین گند آوران
شب و روز جز جنگ جستن نکرد
درنگ اندر آن جز به خوردن نکرد
زمانی نیاسود از تاختن
هم از گردش و تیر انداختن
به شش ماه چونان شد آن نامدار
(که) چون او نبد یک دلاور سوار
چو او نامداری به توران نبود
نه گوش کسی نیز هرگز شنود
چنان شد به گرز و به تیر و سنان
در آورد میدان به دست عنان
که از روی زنگی به نوک سنان
به شب، تیره چشمش ربودی عیان
سر ماه هفتم گه بامداد
بیامد بر شه زبان برگشاد
بدو گفت کای شهریار زمین
به فرمان تو شاه ماچین و چین
بفرمای تا ساز (و) آلات جنگ
بیارند پیشم کنون بی درنگ
کمان کیانی و گرز گران
همان نیزه و تیغ گند آوران
کمندی که آن باشد از چرم شیر
یکی تیر پیکان او ده ستیر
یکی اسب کان در خور من بود
قوی گردن و تند و روشن بود
وزان پس بخوان سر به سر لشکرت
همه نامداران این کشورت
ببین تا به میدان مرا یار کیست
هماورد من روز پیکار کیست
چو بشنید افراسیاب این ازوی
بر افروخت چون گل به شادیش روی
به گنجور فرمود تا ساز جنگ
بیارد به میدان کین بی درنگ
ز تیر و کمان و ز گرز و زتیغ
بیارد ز برزو ندارد دریغ
بیاورد ده گرز گنجور شاه
یکی اسب و برگستوان سیاه
کمندی ز ابریشم و چرم شیر
یکی تیغ در خورد مرد دلیر
سپرهای روسی و چندی زره
چو زلف بتان سر به سر پر گره
همه یکسره پیش برزو نهاد
چو برزو بدید آن زبان برگشاد
به شه گفت کای شاه ماچین و چین
سرافراز ایران(و) توران زمین
نیاید به کار من این ساز جنگ
به سوزن نبندند چرم پلنگ
چو جامه نه در خورد مردم بود
همان مردم اندر میان گم بود
(مرا بازو ایزد قوی آفرید
به نیروی من چرخ مردی ندید)
مرا در خور زور باید کمان
سطبری گرزم دو چندان همان
ازین ده گزی نیزه ام بیشتر
همانش سطبری دو چندان دگر
نه آلات پیکار و جنگ من است
نه این گرز در خورد چنگ من است
چو بشنید ازو شاه افراسیاب
بگفتش به هومان کز ایدر بتاب
همان گرز و آن نیزه من بیار
بدین پر هنر مرد جنگی سپار
بیار آن کمانی که تور دلیر
بدو جست پیوسته پیکار شیر
همان تیز پیکان که هست آبدار
که بر سنگ و سندانش باشد گذار
چو بشنید گنجور هم در زمان
بیاورد گرز و کمند و کمان
یکی گرز پولاد دسته به زر
به گوهر بیاراسته سر به سر
سطبریش افزون ز خرطوم پیل
فروزان کبودش مانند نیل
همان بود صد من به سنگ ار نه بیش
سری بر سرش چون سر گاو میش
نبد در همه لشکرش سر به سر
که بازوش آن را بدی کارگر
کمانی به کردار چرخی قوی
به زر خانه و زه برو پهلوی
دو صد تیر پیکان او ده ستیر
کمندی بتابیده از چرم شیر
سپر در خور تیغ الماس تاب
یکی زان که بد خاص افراسیاب
همه یک به یک پیش برزو نهاد
چو برزو بدید آن زبان بر گشاد
بدان ده سوار از دلیران جنگ
که بودند در جنگ همچون پلنگ
که بیرون خرامید پیشم کنون
مرا آزمایید دل پر زخون
به تیر و به نیزه به گرز و به تیغ
ببارید بر من چو بارنده میغ
که تا بر گرایم یکی خویشتن
نمایم برین شاه نیروی من
چو بشنید شاه این سخن را از وی
سوی نامداران چین کرد روی
به هومان و رویین و گلباد گرد
به گرسیوز شیر با دست برد
به طرخان گرد آن سوار دلیر
به خاقان و گردان ارغنده شیر
بدان ده سوار نبرده به جنگ
که کوشید با او به سان پلنگ
بدان نامور شیر آهن جگر
به گرز و کمان و (به) تیغ و تبر
چو بشنید لشکر ز افراسیاب
همان ده سپهبد به کردار آب
ستوران به میدان دوان تاختند
به گرز گران گردن افراختند
نگه کرد برزو بدان ده سوار
چو شیران آشفته در کارزار
بپوشید خفتان و خودی به سر
نهاد و میان را ببستش کمر
به باره برافکند بر گستوان
یکی باره مانند کوهی دوان
به باره برآمد چو غرنده شیر
ز آهن کمان و ز الماس تیر
کمان سپهبد گرفتش به چنگ
همی تاخت هر سو به سان پلنگ
تو گفتی سپهری ست بازور و تاب
که دارد بر آوردگه بر شتاب
درختی ست گفتی ز آهن به بار
گشاده دو بازو چو شاخ چنار
ز سام نریمانش نشناخت کس
تو گفتی که سام سوار است و بس
ز بال و ران و ز یال و رکیب
دل جنگجویان شده پر نهیب
سر افراز افراسیاب و سپاه
ستاده برآن دشت و دل کینه خواه
جهان جوی برزو گرفته کمان
به میدان در آمد چو باد دمان
یکی بود و ده نامداران چین
همی بردریدند روی زمین
چنان کرد برزو بسیچ نبرد
که از رنج بر تنش نشست گرد
ز نام آوران رفت از آن تاب هوش
چو برزو بر آورد نیزه به دوش
ستوه آمدند آن دلیران ز اوی
همی گفت هر کس که این نامجوی
ز مردم نزاده ست از آهرمن است
و یا کوه البرز در جوشن است
(نیاید همی سیر از کارزار
نیاورد دیگر چنین روزگار)
به بیچارگی روی برتافتند
به تندی بر شاه بشتافتند
چنین گفت هومان به افراسیاب
تن از رنج خسته، دو دیده پر آب
که شاها به دیان و تابنده ماه
به روز سپید و شبان سیاه
که هرگز ندیدم ازین سان دلیر
نه ببر دمان و نه آشفته شیر
تو گویی که از روی و ز آهن است
در آورد، نی شیر اهریمن است
از آن نامداران که من دیده ام
دلاور بدین گونه نشنیده ام
بسی رزم و پیکار در دشت جنگ
بکردیم با برزوی تیز چنگ
بدین گونه بر دشت کین پایدار
ندیدیم شاها به هنگام کار
نه کاموس جنگی نه خاقان چین
نه طوس و نه گستهم از ایران زمین
ندیده هنوز ایچ آیین جنگ
همی خوار گیرد نبرد پلنگ
چو آن نامداران روشن روان
بدین سان گشادند پیشش زبان
چو افراسیاب این شنید از گوان
بخندید آن شهریار جوان
سزاوار او گفت تا خواسته
بیاورد گنجور آراسته
وزان پس بفرمود تا بزمگاه
بیار است گنجور چون چرخ و ماه
به سالار خوان گفت پیش آر خوان
جوانان و آزادگان را بخوان
سران سپه را سراسر بخواند
به خوان گران مایگان بر نشاند
گوان چون ز خوردن بپرداختند
دگرگونه خود مجلسی ساختند
همه بوم آن دیبه رنگ رنگ
بیاراسته همچو پشت پلنگ
نوای اغانی و آوای رود
روان را همی داد گفتی درود
ز خوبان همه بزمگه چون بهشت
تو گفتی که رضوان درو لاله کشت
چو روی یلان کرد خرم شراب
چنین گفت فرزانه افراسیاب
که ای پرهنر نامداران جنگ
چه سازیم ازین بیش ایدر درنگ
به آسودگی روز برتر کشید
بسی لشگر از هر سویی دررسید
فراز آمد آن روز آویختن
همان خون ز بهر پسر ریختن
مگر بخت گم بوده باز آوریم
سر دشمنان زیر گاز آوریم
چو هنگام تیزی درنگ آوری
جهان بر دل خویش تنگ آوری
چنین گفت لشکر به افراسیاب
که ای شاه با دانش زودیاب
هر آن گه که فرمان دهد شهریار
میان را ببندیم در کارزار
ببندیم دامن به دامن درون
به خنجر ز دشمن بریزیم خون
به ایران زمین آتش اندر زنیم
ز سر دیده دشمنان برکنیم
چو برزو ز نام آوران این شنید
بجوشید و از جایگه بر دمید
چنین گفت با شاه توران زمین
که ای شاه ترکان ماچین و چین
تو دل را بدین کار غمگین مدار
که فردا برآرم از ایشان دمار
که من چون سپه روی آرد به روی
چو برخیزد آوای کوس از دو روی
دل تو ازین کار بی غم کنم
همه پشت بدخواه را بشکنم
ببرم سر رستم زال زر
به پیش تو آرم سر کینه ور
نمانم به ایران زمین بار و برگ
بر ایشان فشانم یکی باد مرگ
سرانشان ببرم به شمشیر تیز
بر آرم به ایرانیان رستخیز
به نیزه بر ایشان شبیخون کنم
جهاندار بیند که من چون کنم
به گاه خزان برگ با باد تیز
کجا پای دارد چو آرد ستیز(؟)
خروشیدن رود چندان بود
که دریای جوشنده پنهان بود
کنون چون برآرد سپهر آفتاب
بشوید جهان را به زر آب ناب،
تبیره برآید ز درگاه شاه
به اسب اندر آیند یکسر سپاه،
بپوشند گردان به آهن ستور
منم شیر و ایرانیان همچو گور
شها می خور اکنون و دل شاد دار
همه کار نابوده را باد دار
چو دی رفت و فردا نیامد به پیش
مخور انده و درد نابوده بیش
چو بشنید شاه این سخن سر به سر
به گنجور فرمود بار دگر
که آن تاج با طوق و با گوشوار
که از تور ماند ستمان یادگار
یکی تخت دیبای رومی به زر
همان تاج زرین و تیغ و کمر
بیاور بدین مرد جنگی سپار
درنگی مکن زود اکنون بیار
به گردان چنین کرد آن گاه روی
که ای نامداران پیکار جوی
کنون هر کسی در خور زور خویش
ببخشید چیزی ز اندازه بیش
ببخشید هر کس همی خواسته
همه کار او گشت آراسته
چنان شد که در بزمگه کس نبود
که با او به زر دست یا رست سود
بدین گونه می خورد تا گشت مست
همان جایگه سرش بنهاد پست
چو برزو چنان کرد افراسیاب
بفرمود تا خواسته در شتاب
ببردند نزدیک آن مادرش
غلامان گرفته به گرد اندرش
چو مادر بدان خواسته بنگرید
سرشکش ز دیده به رخ بر چکید
ابا دل چنین گفت کاین خون بهاست
به چشم من این کژدم و اژدهاست
چو خواهد کسی را رسیدن زیان
گواهی دهد دل بر آن هر زمان
ولیکن چو کردند و کرده ببود
حذر کردن و درد خوردن چه سود
نداند کسی راز کار جهان
نبیند همی دیده مان در نهان
نیاسود از اندیشه مادرش هیچ
بدان گونه تا روز بد پیچ پیچ
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۳ - در مقاومت با امیران ومصاحبت با فقیران
اگر پهلوانی ومرددغا
به کشتی بر پهلوانان درآ
به فولاد باز برو پنجه کن
قوی پنجه گان را برورنجه کن
وگرنه به هر ناتوانی توان
زدن خنجر وتیر و تیغ و سنان
بزن گر زنی تیر بر تیر زن
زنی گر که شمشیر بر شیرزن
هر افتاده ای را بشو دستگیر
خصوص آن که باشد مریض و فقیر
مکن پهلوانی به افتادگان
که هستند افتادگان درامان
خودافتاده بیچاره افتاده است
دل وجان به مردن خود او داده است
چه حاجت که بر او زنی تیغ تیز
چه حاجت که با اونمائی ستیز
بگیر این صفت یاد از بوتراب
علی ولی شاه مالک رقاب
که در روز پیکار بد شیر زن
به شب توشه کش بد بر پیرزن
فقیری شود با توگر جنگ جو
سرانداز چون گوی در پیش او
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۵ - صیت حسنم که به آفاق به جنگ آمده‌ام
صیت حسنم که به آفاق به جنگ آمده‌ام
پی تسخیر دو عالم ز فرنگ آمده‌ام
چهرة حسن غیورم که ز سرحدّ غرور
تا به اقلیم حیا رنگ برنگ آمده‌ام
خرمن خندة گل می‌دهم امشب بر باد
غنچة شوخم و از شرم به تنگ آمده‌ام
ملک تسلیم شدن گوشة امنی دارد
به امیدیست که در کام نهنگ آمده‌ام
نخل گمنامیم آخر ثمر شهرت داد
رفته بودم پی نام و همه ننگ آمده‌ام
مژده ای دوست که دیگر نتوان بست مرا
شیشة نازکم و سخت به سنگ آمده‌ام
با تو گفتم سپر عجز به سرکش فیّاض
تیغ افکنده‌ام و با تو به جنگ آمده‌ام