بی خبر

چنان از خود بی خبرم
که نشناسم پا ز سرم
نه پیدا در چشم منی
نه پنهانی از نظرم
رخ چنان نمودی ای ساقی
که بردی از دستم
جرعه ای چشیدم از جانت
که تا هستم، مستم
خود ندانم از چنین جامی
چه حالی هستم
دانم اینقدر که از قید دو عالم رستم
چنان از خود بی خبرم
که نشناسم پا ز سرم
نه پیدا در چشم منی
نه پنهانی از نظرم
به خود می بالم
اگر چو خاک ره کنی پامالم
گر نفسی تو به درد دلم برسی
ندهی دل خود به کسی
بی خبری ز چه از مشت پری در قفسی
مهر و وفا کن که صفا جور و جفا دیده بسی
چنان از خود بی خبرم
که نشناسم پا ز سرم
نه پیدا در چشم منی
نه پنهانی از نظرم
۲۰
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:نمیدونی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.