۱۰۱
شاعر: رضا وحیدزاده
نه باورم نمیشود فروبریزد آسمان
و تار گردد از غبار پیش چشممان جهان
نمیشود قبول کرد بشکنند کوهها
که میرود به زیر خاک ماه... خاک بر دهان
مگر که خندۀ تو تکیهگاه لالهها نبود؟
مگر نبود غرق وحشت از نگاه تو خزان؟
چرا پس از تو گرم گردش است همچنان زمین
هنوز برقرار مانده بعد تو چرا زمان؟
اگر نایستاده پس چگونه ما بایستیم؟
بلند میشود دوباره این دیار قهرمان
در این قبیله کشتن امام بیجواب نیست
به قاتلت نمیدهیم بعد از این دمی امان
نه شامی و نه کوفیاند مردمان این سرای
که برکشیده تیغ انتقام هر کدامشان
تو زندهتر شدی و ما در انتظار جمعهای
که میرسی ز راه با سپاه صاحبالزمان
شاعر: مجتبی حاذق
شام سیاه بودن، صبح سپید بودن
حال بدیست بین بیم و امید بودن
آن سو فقط سیاهی، آشفتگی، تباهی
حتی اگر نخواهی، باید پلید بودن
این سو امام تنهاست، لبتشنه بین اعداست
وقتی مراد اینجاست، باید مرید بودن
این معرکه مهیاست، این انتخاب با ماست
یا با حسین بودن، یا با یزید بودن
یا ذلت یزیدی، یا عزت حسینی
یا روسیاه بودن، یا روسفید بودن
در راه دیدن خیر، باید بریدن از غیر
آری چقدر سخت است شیخ مفید بودن
هم با امام بودن، هم با امام مردن
بادا شهید مردن، بادا شهید بودن
شاعر: فاطمه عارفنژاد (۲)
صدا شدی و صدایت هزار واحه سفر کرد
هزار معرکه دید و هزار کوفه خطر کرد
صدا شدی و صدا از گلو بریده برآمد
صدا شدی و صدا در سکوت تیغ اثر کرد
به نیزه تکیه زد از راه مستقیم سخن گفت
سوار باد شد از کوچههای فتنه گذر کرد
صدات خیمه به خیمه، صدات خانه به خانه
گذشت و سینهزنان را برای روضه خبر کرد
صدات ابر شد و بر کویر دغدغه بارید
صدات شعر شد و فتح قلههای هنر کرد
صدات بیرق هل من معین به بام فلق زد
صدات یکتنه شب را به خون کشاند و سحر کرد
صدات در همهجا، در تمام پهنۀ تاریخ
درون بتکدهها چرخ خورد و کار تبر کرد
به داد کوخنشیان رسید و سنگ بنا شد
بنای کاخ ستم را به لحظه زیر و زبر کرد
و هرکجا که شهیدی… صدات در جریان بود
و هرکجا که یزیدی… صدات سینه سپر کرد
و هرکجا که به بنبست خورد راه تکامل
صدات معجزهی تازهای برای بشر کرد
صدا شدی و صدایت هزار حنجره جوشید
صدا شدی و صدایت هزار واحه سفر کرد
شاعر: سارا رمضانی (۴)
آقای روضهدار کجایی؟ محرم است
بعد از تو خاک میهنمان غرق ماتم است
ایران حسینیهست پس از پر گشودنت
هر کوچه را که مینگری رزم پرچم است
بیعت نکردهایم دمی با یزیدیان
در کارزار، پاسخ ما مشت محکم است
بعد از تو خاک بر سر دنیا، امام ما
بعد از عروج سرخ تو عالَم پر از غم است
بیش از همیشه یاد تو افتاده این دلم
این روزها که روضه برایم مجسم است
نزدیک میشود غم تشییع پیکرت
از دوری تو جان بدهم باز هم کم است
شاعر: محمدمهدی سیار (۴)
ای خوشا یاران تو «ألسَّابِقُونَ السَّابِقُون»
ای خوشا «ألْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُون»
هر سحر سرمست میآید نسیم از خیمهها
سرخوش از نجوای «بِالْأَسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُون»
«ترس» میترسد بیاید این طرفها، بشنوید
بانگ «لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ»، مژدۀ «لَا يَحْزَنُون»
ای خوشا حُسن حسین و لطف «إِحْدَى الْحُسْنَيَيْن»
ای خوشا فتح حسین: «إِنَّا لَنَحْنُ الْغَالِبُون»
ای خوشا مثل حبیب آیینۀ «من ینتظر»
یا شبیه حُر سراپا آیۀ «التائبون»
در نماز عاشقی با خون وضو باید گرفت
چون اباالفضل ای خوشا «الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُون»
عاشقانه میرسد از عرش بانگ «إرْجِعی»
بر لب عشاق هم «إِنّا إِلَیهِ رَاجِعُون»
شاعر: محمدمهدی عبداللهی (۲)
آقا بيا به خيمۀ طفلانِ بىپناه
در انتظار روى توايم اى هلال ماه
آقا ميان روضه دلم شور مىزند
برگرد سمت خيمه علمدارِ اين سپاه
اين اوّلين محرّمِ ما در فراق توست
آقا بيا كه در غم تو مىكشيم آه...
اهل حرم براى شما ناله سر دهد
باران چشمهاى حسينيّه شد گواه
آقا نگاه كن به سياهى لشكرت
جا ماندهام ز خيل شهيدان ميان راه
خون گريه مىكنيم تو را روضهخوانِ عشق!
افتاده است روضۀ ما سوى قتلگاه
در مقتل تو عطرِ على موج مىزند
فریاد میزنم ز جگر وامُحمداه
شاعر: علیرضا خاکساری
با دلی پر امید گفت حسین
رهبری روسپید گفت حسین
«یاحسین» از لبش نمیافتاد
هرکجا که رسید، گفت حسین
«یاعلی» گفت موسم رمضان
تا محرم دمید، گفت حسین
محورش منطق امامش بود
با حبیب و سعید گفت حسین
با شهیدان معاشرت میکرد
همصدا با «رشید» گفت حسین
دست بیعت نداد با دشمن
در مصاف یزید، گفت حسین
منتی هم اگر کشید فقط
از امامش کشید، گفت حسین
«جَبَلُ الصَّبر» بود الگویش
سخت همچون حدید، گفت حسین
در شدائد توسلاتی داشت
در بلای شدید گفت حسین
شیعه مشتاق طرز ارشادش
همچو شیخ مفید گفت حسین
آن که عمری مُراد مردم بود
سر به گوشِ مُرید گفت حسین
مرد حرفش دو تا نخواهد شد
او قدیم و جدید گفت حسین
ذکر هشتادسالهاش این بود
سالهای مدید گفت حسین
هرچه درد و بلای امّت بود
پس به جانش خرید، گفت حسین
مثل اجداد خود صبوری کرد
طعنهای هم شنید گفت حسین
شانهاش بین روضهها لرزید
دلش از غم تپید، گفت حسین
مطمئنیم وقت جان دادن
مقتدای شهید گفت حسین
رهبرم گفت «عمۀ سادات»
سوی مقتل دوید، گفت حسین
شاعر: ندا نوروزی
ای که میسوزد به یادِ خندههایت مرد و زن
زخمهایت را چرا پوشانده بودی از وطن
از میانِ روضههای کربلا فهمیدهایم
نسبتی دیرینه دارد جانِ ما با سوختن
خوب میدانست اهلِ ترکِ میدان نیستی
آن که میترسید هر بار از نبردی تنبهتن
تیشه بر دوشیم از صبحِ نُه اسفندماه
داغِ سنگینِ تو بارآورده نسلی کوهکن
برنمیگردیم از میدان مگر با دستِ پُر
تا که روزی پرچمِ ایران شود ما را کفن
رختِ مشکیِ عزایت شد لباس رزم ما
هیچ حرفی نیست غیر از غُرشِ خیبرشکن
شورِ عاشوراییِ ایران، دمادم شعلهور
میشود در سوگ تو حتی خیابان سینهزن
بسته خواهد شد دهانِ خصم با زنجیرِ ما
باز خواهد شد حسینیه به ذکرِ یا حسن
گرد و خاکِ بیت را با مژه جارو میکنیم
باز میخواند کریمی شعرِ «ای ایرانِ من»
شاعر: محمدعلی بیابانی - رضا تاجیک
صاحب عزا، به ساحت تو گریه میکنیم
با اشک بینهایت تو گریه میکنیم
روزیِ چشم گریهکنانت به دست توست
از چشمهٔ عنایت تو گریه میکنیم
گفتی «لَاَندُبَنَّکَ یا جَدی الغَریب»
ما نیز با روایت تو گریه میکنیم
ای رهبر شهید، محرم رسیده است
داریم با حکایت تو گریه میکنیم
این اولین محرم بیتوست، روضهدار!
امسال به نیابت تو گریه میکنیم
ای حسرت زیارت کربوبلا به دل!
بر حسرت زیارت تو گریه میکنیم
شاعر: محمد مرادی (۴)
دنیای مرا گرفته ماتم امسال
دارم بر شانه کوهی از غم امسال
ای سروِ شهید! سوزِ دیگر دارد
بیگریۀ تو ماه محرم امسال
شاعر: زهرا سپهکار
چه بغضی داشتم سنگین، محرم شد خدا را شکر
به داغی کهنهتر داغ دلم کم شد خدا را شکر
فراتی تشنهلب بودم اگر دیدی نمیگریم
دو چشمم چشمههای سرخ زمزم شد خدا را شکر
برای روضههایی که مجسم دیدم این ایام
بساط گریه و ماتم فراهم شد خدا را شکر
بخوان در نوحهها از پیکر روی زمین مانده
گره در مشت هر آزاده محکم شد خدا را شکر
صف زنجیرزنها هم، کف کوی و خیابان هم...
پریشانحالی عالم منظم شد خدا را شکر
زمین با وسعتش بر بیپناهان تنگ میآید
دوباره مأمنم آغوش پرچم شد خدا را شکر
شاعر: بهجت فروغی مقدم
این محرم داغ تو افزوده بر غمهای دیگر
این محرم فرق دارد با محرمهای دیگر
این محرم در کنار پرچم سرخ حسینی
از غمت داریم روی دوش، پرچمهای دیگر
گرچه سنگین است رنج دوریات بر سینه، اما
رفتنت یکباره از ما ساخت آدمهای دیگر
پا به پای آسمان تا بیکران رفتی و رفتی
با خودت بردی دل ما را به عالمهای دیگر
کوه صبریم و دلی لبریز زخم ای ماه پنهان
نوشدارویند بی روی تو مرهمهای دیگر
صبر کن، صبر ای وطن! پایان خوب شاهنامه
داستان سر میدهی از رزم رستمهای دیگر!
شاعر: محمد سجاد حیدری
ای آبروی حسینیۀ امامخمینی
بیا به سوی حسینیۀ امامخمینی
ببین چگونه غمآوار دوری تو عزیزم
نشسته روی حسینیۀ امامخمینی
چقدر تیر سهشعبه، چقدر حرف نگفته
که در گلوی حسینیۀ امامخمینی…
همین که با تو شود دفن در حریم خراسان
شد آرزوی حسینیۀ امامخمینی
چه میشود که بیایی و از بهشت کنی باز
دری به روی حسینیۀ امامخمینی؟
محرم آمده آقا بیا که روضه بگیری
دوباره توی حسینیۀ امامخمینی
به نیّت از تو محرم، دل تمامی ایران
شدهست کوی حسینیۀ امامخمینی
شاعر: افشین علا (۶)
ای وای محرم شده و خامنهای نیست
همصحبت ما غم شده و خامنهای نیست
سالی دگر آغاز شد و حنجرههامان
با مرثیه همدم شده و خامنهای نیست
ای وای که بار دگر این سینۀ مجروح
محتاج به مرهم شده و خامنهای نیست
هم جان من آمد به لبم هم جگرم سوخت
هم قامت من خم شده و خامنهای نیست
در شام غریبان به شمار سپه شام
از طاقت من کم شده و خامنهای نیست
مانند زمانی که به خون خفت ابالفضل
هنگامۀ ماتم شده و خامنهای نیست
از بانگ جگرسوز «علمدار نیامد»
لرزان، تن عالم شده و خامنهای نیست
ای وای که در بیت، حسینیۀ عشاق
بیمونس و همدم شده و خامنهای نیست
بر پای اسیران غمش بند یتیمی
چون سلسله محکم شده و خامنهای نیست
تا شعله بگیرد دل من هر طرف، آتش
از طعنه فراهم شده و خامنهای نیست
در سعی و صفای حرمش چشم محبان
چون چشمۀ زمزم شده و خامنهای نیست
برخاسته این قوم به هر کوی و خیابان
ایران، همه پرچم شده و خامنهای نیست
در سوگ شهیدان، رخ هر آینه پنهان
در آه دمادم شده و خامنهای نیست
«روزی که نباشد!» همه گفتیم محال است
این فرض، مسلم شده و خامنهای نیست
شاعر: افشین علا (۵)
رخسارۀ چو ماه تو را نازم
آرامش نگاه تو را نازم
بر تارک سپیدۀ پیشانیت
عمامۀ سیاه تو را نازم
در قاب آسمانی آن عینک
چشمان خیرخواه تو را نازم
هم خندۀ همیشگی شیرین
هم بغض گاهگاه تو را نازم
عمری اگرچه خون جگر خوردی
آتشفشان آه تو را نازم
بعد از تو شد زمین و زمان، مبعوث
انبوهی سپاه تو را نازم
ای بوریانشین فلکپیما
در عرش، فرش راه تو را نازم
آن خانۀ محقر ویرانه
بیحصن و جانپناه تو را نازم
با دخترت به فاطمۀ زهرا
ملحق شدی، گواه تو را نازم
آوردهای نواده به قربانگاه
آهوی بیگناه تو را نازم
ای جاننثار خفتۀ کشوردوست
گودال قتلگاه تو را نازم
شاعر: محمد مرادی (۳)
کجاست او که سه ماه است در بهانۀ اوییم
میان شهر به دنبال یک نشانۀ اوییم
کجاست او که در این روزهای سرد و شکسته
پر از تغزلِ لبخند عاشقانۀ اوییم
کجاست آن «حرمِ در عبا نشسته» که چندیست
کبوترانه هواخواهِ آب و دانۀ اوییم
«رواق منظر چشمان او» کجاست خدایا؟
که کوچهگرد تماشای آستانۀ اوییم
یکی نشان بدهد سمتِ سرخ خانۀ او را
که بیتبیت غزلپُرسِ راهِ خانۀ اوییم
کجاست باغ امید و بهار ما که سه ماه است
پرستوان غریبِ بیآشیانۀ اوییم
چقدر دربهدرش در گل و ستاره بگردیم؟
چقدر کشتۀ لبخند بیبهانۀ اوییم
شاعر: بشری صاحبی (۳)
هفت آسمان مشتاق چشمان ترت آقا
پرواز، عمری تشنۀ بال و پرت آقا
عشق وطن در تار و پود باورت آقا
آزادگی زانو زده در محضرت آقا
شد اعتبار خاک ایران پیکرت آقا
در خطبههای خویش از صاحبزمان گفتی
هربار از نظم نوین این جهان گفتی
از مردم خوب و شریف و قهرمان گفتی
المرأة ریحانة خواندی، از زنان گفتی
رفتی به دیدار خدا با دخترت آقا
پیمودن راه شهید بیکفن سخت است
یک عمر مانند شهیدان زیستن سخت است
آری! عبور از خویش در راه وطن سخت است
مانند تو آقا شدن، آقای من سخت است
تو ایستادی پای دین و کشورت آقا
اندوه تو با روضۀ مادر گره خورده
با غربت و تنهایی حیدر گره خورده
با کربلا، با کشتۀ بیسر گرده خورده
با ماتم دستان آبآور گره خورده
آن مشت محکم بود حرف آخرت آقا
دلهای پاک اهل ایمان دوستدار تو
دنیا شده مبهوت عزم و اقتدار تو
تو از تبار نوری و نور از تبار تو
ای ماه! در راه توایم و در مدار تو
ما «ملت مبعوث ایران» لشکرت آقا
راه تو راه رود بود و مقصدت دریا
رسم تو رسم عشق بود ای فاتح دلها
نام تو ذکر بادهای آسمانپیما
ای بیکران، ای خوب، ای فرماندۀ فردا
زندهست نام و اعتقاد و باورت آقا
ما تا ابد از داغ پروازت عزاداریم
از صبح روز رفتن تو زیر آواریم
طاقت نداریم از غم تو دست برداریم
دلتنگ لبخند توایم و دوستت داریم
ماییم و اشک و چفیه و انگشترت آقا!
شاعر: عباس شیرازی
به قطعه قطعهٔ جسمت سلام گریه نکردم
برایت ای غزل ناتمام گریه نکردم
حرارت غم تو در رگان من فوران کرد
برای یافتن التیام گریه نکردم
برای دادن تسکین به خویش یا ز تحیّر
دو دل شدم که برای کدام گریه نکردم؟
چه حاجتی به تسلّی منم شهید اذانت
به قامت تو سراپاقیام! گریه نکردم
تو لحظه لحظه شکوهی تو سربلند تو کوهی
که صبح گریه نکردم که شام گریه نکردم
جگر دریدم و دندان فشردم و ننشستم
به غم نشسته شبیه عوام گریه نکردم
سلاح گریه ندارم، به دست قبضهٔ خون است
به احترام دم انتقام گریه نکردم
نه اشک نیست که این واژههای الکن چشم است
که در رثای تو «جان کلام» گریه نکردم
شاعر: سورنا جوکار
نگو که رفته و خالیست جای خامنهای
رها نکرده وطن را خدای خامنهای
ولایت علوی را به مجتبی داده
نشانده خامنهای را به جای خامنهای
به غیر او سخنی از کسی نمیگوید
چنان که گشته غزل مبتلای خامنهای
سکوت کرده ولی هرشب از خیابانها
به گوش میرسد آری صدای خامنهای
به جای محتشم ای دل بگو به فردوسی
حماسه سر بدهد در عزای خامنهای
فقط به شوق تماشای مرگ قاتل اوست
نمردهام اگر از غم برای خامنهای
بهشت هم دل ما را نمیدهد تسکین
خود خداست فقط خونبهای خامنهای
«هزار جان گرامی مرا اگر باشد!»
هزار جان گرامی فدای خامنهای
برای لحظۀ موعود انتقام ای دوست
بایست پشت سر مجتبای خامنهای
شاعر: میثم یوسفی (۲)
با تو با تو آینگی، همسنگی
دریا دریا زلالی و یکرنگی
بیتو اما برای ما هیچ نماند
جز دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی
شاعر: علیرضا قزوه (۲)
سالها با تو چه گنج رایگانی داشتیم
چون تو از جنس قیامت، غیبدانی داشتیم
روز معراج تو روز مرگ یاران تو بود
در فراقت زندگی کردیم و جانی داشتیم!
ای امینالله عاشق! تا تو یار ما شدی
همنفس، همراه، همدل، همزبانی داشتیم
پشت شب را بازوان فکرتت خم کرده بود
چون تو از جنس تهمتن، پهلوانی داشتیم
بارها گفتی که جان ناتوانم نذر دوست
کاشکی ما هم به قدر تو توانی داشتیم
هفت منزل راه را میدید آن روح بصیر
بر فراز برج عزت، دیدهبانی داشتیم
عالمی چون بوعلی، علامهای چونان امام
پیر جالینوس با جان جوانی داشتیم
همنوا با تو چه شوری در جهان انداختیم
تکیه بر ماهور و شور و اصفهانی داشتیم
با تو غرق حافظ و سعدی و بیدل میشدیم
«یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم»
شاعر: ریحانه کرامتی (۲)
لباس مشکیام را بر تنم کردم، نمیدانم
که با این داغِ بر دل مانده آیا زنده میمانم؟
دلم تنگ است، تنگِ آن صدای گرم و زیبایت
برای صورت نورانیات خورشید تابانم!
ندیدم روی ماهت را در این ماه مبارک، حیف...
دلم خوش بود میآیم برایت شعر میخوانم
شهادت شهد شیرینی که در کام تو جاری شد
ولی در حسرت دیدارت آتش زد به بنیانم
تو جانت را فدای تک تکِ ما کردی و رفتی
فدایت میشد اما کاش پیش از این سر و جانم
دلت گرم و خیالت جمع، من هستم که با شعرم
امید و نور را بر چهرۀ تاریخ بنشانم
اگرچه رفتی اما من به پيروزی یقین دارم
مبادا ذرهای کمتر شود از قبل ایمانم
به پای مامِ میهن هستیام را میگذارم تا
به آحاد جهان ثابت کنم فرزند ایرانم
شاعر: بشری صاحبی (۲)
رفت تا روشن شود در بند دنیا بود یا نه
از گلیم سادهاش پیداست با ما بود یا نه!
نقشۀ آینده با هر واژهاش ترسیم میشد
خطبههایش داد میزد فکر فردا بود یا نه…
هرگز از زخم زبانها خم به ابرویش نیاورد
آسمان! حالا بگو این مرد، دریا بود یا نه؟
کربلا تکرار شد! یکبار دیگر دید دنیا
ابن حیدر با یزید اهل مدارا بود یا نه
آیۀ والفجر را میخواند نفس مطمئنه
خانهاش آن روز آیا عرش اعلی بود یا نه؟
از شکوه لحظۀ پرواز آن روح مطهر
زینب کبری خبر دارد که زیبا بود یا نه
غرق خواهد کرد نیل خون او فرعونیان را
آخر قصه قضاوت کن که موسی بود یا نه
شاعر: امیرمهدی علیزاده
صدا اگر چه پر از خون، هنوز در جریان
صدا به لهجۀ رعد است و نغمۀ طوفان
صدای توست پر از زخم و همچنان جاریست
و ایستاده به فریاد با تمام توان
صدا به شوق رهایی هنوز تکبیر است
شبیه شور موذن درست وقت اذان
کجاست کوهتر از شانههای نستوهت
«برای گریۀ این ابرهای سرگردان»
نهیب توست گمانم به گوش باد حریص
مباد آن طرف دشت غنچهای نگران
هنوز مشت گره کردهات پر از شور است
طنین خطبۀ تو کرده ظلم را ویران
ببین شکفته ز خونت چقدر لاله و سرو
در امتداد مسیرت چقدر رود روان
چهل شب است به شوقت هنوز منتظریم
بیا بیا و دوباره سرود فتح بخوان
شاعر: سجاد حیدری قیری
چهل پگاه گذشت و چهل سحر طی شد
چهل غروب از آن روز شعلهور طی شد
نشد که طالع داغ تو را بگردانم
دویدم از پیات اما دگر خبر طی شد
چه جانگداز و چه جانسوز، جرعه جرعه دریغ
چهل شب از غمت ای نخل پر ثمر طی شد
به داغداری تو آسمان گریست چنان
که اخترش به زمین ریخت و قمر طی شد
غمت عظیم، غمت سینهکوب و بیپروا
به آه اگر به لب آمد، جگر جگر طی شد
ولی به میل تو هشیار گام خواهد زد
چهل پیاله اگر در شب تبر طی شد
شاعر: زهرا فرقانی
یک اربعین گذشت که ما را قرار نیست
این آه را ز سینه مجال گذار نیست
یک چله غرق خشم، خیاباننشین شدیم
آوارگی برای غم دوست عار نیست
تقویم مانده در نه اسفند، یخ زده
سرد است آسمان و زمین، نوبهار نیست
در جستن نشانی از او بینشان شدیم
در قلب مردم است گر او را مزار نیست
ناگاه مثل سیل خروشید در زمین
خون مقدسی که کم از ذوالفقار نیست
با پرچم عزای تو مبعوث گشتهایم
جز انتقام سرخ تو ما را شعار نیست
راهی قبلهگاه نخست است این سپاه
بر وارثان حرمله وقت فرار نیست
رفتی؛ نفس به سینۀ ما تنگ شد ولی
نزدیک قلهایم و جز این انتظار نیست
شاعر: فاطمه امیری مقدم
اگرچه بعد تو سرگشتۀ خیابانیم
ولی هنوز مقاوم، هنوز ایرانیم!
یکی یکی دلمان را به راه آوردی
میان معرکه دیدیم مرد میدانیم
غبار حادثه را جمع ما نشانده زمین
که از سلاله ابریم، نسل بارانیم
چقدر بغض، فروخفته در پس فریاد
نگاه کن که پس از تو چقدر طوفانیم
جهان هنوز ندیده قیامت مارا
کدام مرگ! که ما رستخیز انسانیم
به لالهای که در آغوش پرچم است قسم
که قطره قطرۀ خون تو را نگهبانیم
اگر بناست بمیریم سرخ میمیریم
اگر بناست بمانیم سبز میمانیم
شاعر: عبدالرحیم سعیدی راد
چهل شب در خیابانها روایت
چهل شب در چهل میدان حکایت
چهل شب در عزای اشجع الناس
چهل شب از جداییها شکایت
چهل شب در خیابان بیقراری
چهل شب ناله و شبزندهداری
چهل شب بغض و خشم و داغ دوری
چهل روز و چهل شب سوگواری
چهل شب ریخت بر آیینه نوری
چهل شب در خیابانها صبوری
نمیدانی چه جانکاه است این داغ
چهل شب نه، چهل سال است دوری!
شاعر: زهرا علیدوستی
غمت را شمردم، چهل شب گذشت
چهل شب در اندوه و در تب گذشت
چه میدانی از حسرت تلخ من؟
چهل روز بر من، چهل شب گذشت
زمان ایستاد و مرا زجر داد
زمان از تنم، مثل عقرب گذشت
خبر داری از لحظهی رفتنت
چه بر دفتر و این مرکّب گذشت؟
همه روزهایم به اندوه و بغض
چه شبها به یا رب... به یا رب گذشت
به امید برگشتنت روزها
به اشک و به ذکر مجرّب گذشت
تو را تشنه کشتند... آه ای علی!
بمیرم... چه روزی به زینب گذشت...
شاعر: حامد طونی
قلبی از جای کندهام بعد از تو
داغی در خود تپندهام بعد از تو
حالیست مرا که زیستن با مرگ است
مرگم بادا که زندهام بعد از تو
شاعر: سعید سلیمانپور
هم زندهایم، هم ز غمت مردهایم ما
این چلّه را چگونه به سر بردهایم ما
قربان آن نگاه تسلیدهندهات
داغ دلی به محضرت آوردهایم ما
بین شعارهای خیابان چکیده است
خونی اگر که از مژه افشردهایم ما
اشکی که سرخی علَم انتقام از اوست
خون دلیست کز غم تو خوردهایم ما
حاشا اگر خزان ستمگر گمان برد
بی سایهٔ بهار تو پژمردهایم ما
تا لحظهٔ شهادتمان رهرو توایم
بر فرق خصم مشت گرهکردهایم ما
خیل یتیم را چه گزیری ز اشک و آه
آقا حلال کن که دلآزردهایم ما...
شاعر: شهاب مهری
کیستم بدون تو؟ بغضهای ناگزیر
مُشتهای سربلند اشکهای سربهزیر
روح خاکی مرا از زمین بلندکن
دست سایه را بگیر آفتاب بینظیر!
پَرکشیده یاد تو روی بام خانهها
در سکوت کوچهها نام تو نشد اسیر
ردّپای زخمیات مقتدای جادههاست
پشت گامهای تو راه میرود مسیر
بارها و بارها مهربانیات نِشست
پای حرفهای تلخ، پیش سفرهای فقیر
مرهمی اثر نکرد بر غروبِ غرق خون
زخم آسمان شدهست التیامناپذیر
بعد سالهای سال در شبی پر از غزل
«دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!»
شاعر: محمدرضا وحیدزاده
معنی اقتدار بودی تو
وارث ذوالفقار بودی تو
همچو کارون صبور و چون الوند
محکم و استوار بودی تو
***
واژههایت ز حکمتی شرقی
در کلامت شکفته عقلی سرخ
با تو از جبرئیل بالی سرخ
وحی را در مدار بودی تو
***
شاعر و فیلسوف و رزمنده
اهل فقه و سیاست و خنده
با گذشته به سوی آینده
چند تن؟ بیشمار بودی تو
***
خفتهها را سحر تکان دادی
راه را خود نشانمان دادی
تو به ایران توان تو جان دادی
عزت و افتخار بودی تو
***
قله آنسو که وعده دادی بود
قبله سمتی که ایستادی بود
خیره بر انتهای لشکر خصم
مرد این کارزار بودی تو
***
و شهادت گلی که گم کردی
سالیانیست سخت میگردی
همرهانت که از پیاش رفتند
روز و شب بیقرار بودی تو
***
خسته بودی از اینهمه غم و درد
صبح آدینهای ولی برگرد
منتظر ماندهایم ایرانمرد!
چاوشیخوان یار بودی تو
شاعر: عارفه دهقانی (۲)
ای عشق! چه بر روحِ سبکبال گذشت؟
ای اشک! چه در روضهٔ گودال گذشت؟
چون کوه اگرچه ایستادیم اما
داغش نه چهل روز... چهل سال گذشت!
شاعر: فرزانه قربانی
به خونخواهی از تو همه یکصدا جان شدیم
دلیرانه همعهد خون شهیدان شدیم
قدمهای محکم به یاد تو برداشتیم
سپاه پیادهنظام خیابان شدیم
نمیدانم اعجاز داغ عظیمت چه بود
که ما هم رسولانه مبعوث میدان شدیم
به شمشیر مولا علی اقتدا کردهایم
اگر بر گلوی ستم تیغ برّان شدیم
روایت کن اندوه چشمان ما را، ببین
چگونه چهل شب برای تو باران شدیم
شهادت در آغوشت آرام شد، ما ولی
همه هیئتی تا همیشه پریشان شدیم
تو رفتی و با مشتهای گره کردهمان
خیابان، خیابان، علمدار ایران شدیم
شاعر: محمد مرادی (۲)
چهل روزه که دلگیریم هر صبح
دچار داغ تقدیریم هر صبح
به یاد خندههای آخر تو
چهل روزه که میمیریم هر صبح
شاعر: سارا رمضانی (۳)
با پرچم ایران همه مأنوس شدیم
ما دست به دستِ نور فانوس شدیم
از صبح شهادتت چهل روز گذشت
یعنی که چهل شب است مبعوث شدیم
شاعر: قاسم صرافان
چهل شب، چهل شب، چهل شب شهامت
چهل شب، به چله، فقط تیر غیرت
چهل شب اذا جاء... انا فتحنا...
چهل شب توکل، توسل، تولا
چهل شب، دلیرانه در قلب میدان
یکی پشت لانچر، یکی در خیابان
چهل شب وطن، گشت یک جان و یک تن
زن و مرد، گُردآفرید و تهمتن
چهل شب وطن، عشق، ایمان، خدا شد
وطن دشت غیرت، وطن کربلا شد
چهل شب عزای تو، شد انتقامت
وطن گشت مبعوث، مبعوث نامت
چهل شب گذشت و تو بودی و دیدی
چه مردانی از مردمت، آفریدی
به پای دلیران، سرِ دیو خم شد
به پابوس ایران، تلآویو خم شد
جهان دید آزادگان جهانیم
غیوریم، کوهیم، فخر زمانیم
کنون با شهیدان به میدان نظر کن
به پرچم، به مردم، به ایران نظر کن
به قله، ببین مردمانی که گفتی
همان شد، همان شد، همانی که گفتی
شاعر: محمدحسین مهدویان (۲)
غم او معنی غم را عوض کرد
شعار اهل عالم را عوض کرد
غمی که پر شد از شوری حماسی
نگاه ما به ماتم را عوض کرد
حساب اهل دنیا را به هم ریخت
چنانکه زلزله، بم را عوض کرد
چهل روز است داغی در دل ماست
که جای زخم و مرهم را عوض کرد
ببین از چشممان سیلیست جاری
که نام اشک نم نم را عوض کرد
مگر که میشود با سایۀ جنگ
مسیر نسل رستم را عوض کرد؟
مگر که میشود با یک تلنگر
شکوه کوه محکم را عوض کرد؟
کمیم اما خداوندی که با ماست
خودش معنای این کم را عوض کرد
پس از او پرچمش دست من و توست
علمداران پرچم را عوض کرد
شاعر: افشین علا (۴)
ای سرو! سایهسار تو را هیچکس نداشت
آرامش و وقار تو را هیچکس نداشت
در قحطی یقین و شبیخون خستگی
ایمان استوار تو را هیچکس نداشت
هر سوی این دیار گهرخیز پاک را
گشتم ولی عیار تو را هیچکس نداشت
در عزم، همرکاب تو عالم به خود ندید
در رزم، پشتکار تو را هیچکس نداشت
هم بیشمار دشمن بدخواه داشتی
هم خیل دوستدار تو را هیچکس نداشت
عمری در اوج بودی و مظلوم زیستی
هرچند اقتدار تو را هیچکس نداشت
مانند آبشار روان از ستیغ کوه
چشمان اشکبار تو را هیچکس نداشت
جز کشتهگان تشنهلب دشت کربلا
اصحاب جاننثار تو را هیچکس نداشت
در انتخاب راه سعادت به مرگ سرخ
عزم حسینوار تو را هیچکس نداشت
شاعر: سیدهتکتم حسینی
تو از بهار سرودی، تو از امید نوشتی
همه سیاه نوشتند و تو سپید نوشتی
خزان اگر چه تو را یک دو روز خانهنشین کرد
تو از طراوت باران صبح عید نوشتی
اگر چه بال پریدن شکسته بود، ولی تو
از آن پرنده که از دامها پرید، نوشتی
طنین حادثه پاشید خون به دفتر شعرت
قلم به جوهر غیرت زدی، شهید نوشتی
عجب جنون شگفتیست در تن کلماتت!
مگر که با قلم شاخههای بید نوشتی؟
شاعر: مرضیه براتی
ای خشم رودهای خروشان صدای تو!
جوش و خروش تندر و طوفان صدای تو
دشمن، خیال کرده تو را میکشد ولی
پیچیده در میانهٔ میدان صدای تو
در شعلههای آتش نمرود، زندهای
میآید از میان گلستان صدای تو
در آسمان نشستهای و موج میزند
از شهر و روستا و خیابان صدای تو
آتش زدند خیمهٔ نورانی تو را
خاموش میشود مگر اینسان صدای تو؟
خشم تو بر زمین زده دیو سپید را
ای نعرههای رستم دستان صدای تو!
پیچیده در تمام جهان، شرق تا به غرب
از مادرید تا دل تهران صدای تو
سمت کدام قله، جهان را صدا زدی؟
افکنده ترس در دل شیطان صدای تو
ای عشق جاودانه که در سینه میتپی!
آه ای سرود ملی ایران صدای تو!
شاعر: محمدمهدی سیار (۳)
آری! هوا خوش است و غزلخیز در بهار
باریده است خندۀ یکریز در بهار
از باد نوبهار، حدیث است تن مپوش
باید درید جامۀ پرهیز در بهار
اما خدا نیاورد آن روز را که آه...
گیرد دلی بهانۀ پاییز در بهار
بی دید و بازدید تو تبریک عید چیست؟
چندین دروغ مصلحتآمیز در بهار
با دیدنم پر از عرق شرم میشوند
گلهای شادکامِ دلانگیز در بهار
میبینم ای شکوفه! که خون میشود دلت
از شاخۀ انار میاویز در بهار
شاعر: سجاد سامانی
نامش بلند باد که مانند دلبرش
لبتشنه بود و غرقه به خون گشت پیکرش
یادآور دمیست که فرق علی شکافت
گویا حسین بر سر نی میرود سرش
فرعونیان ز مشت گره کردهاش ملول
لرزید کاخ ظلم ز الله اکبرش
نیکان روزگار و دلیران کارزار
پیوستهاند از همه دنیا به لشکرش
سروی که سروها همه تعظیم میکنند
چون چشم میبرند به قد صنوبرش
یاری کز او نمونۀ دیگر ندیدهایم
واحسرتا اگر که نبینیم دیگرش
خونش بزرگ بود و بزرگی به جا گذاشت
تاریخ مینویسد از این خون به دفترش
باید فَرَزدَقی بنویسد قصیدهای
من کیستم که شعر بگویم به محضرش؟
کو محتشم که مرثیهای تازه سر کند؟
دعبل بیا و شعر بخوان در برابرش
آن پیر میفروش که مست حسین بود
ای کاش ساغری زده بودم به ساغرش
روزی در این مقام چو روز حسین نیست
شامی شبیه شام غریبان خواهرش
ما وارثان خون گلویی بریدهایم
جانها فدای عطر ضریح معطرش
وین ملتی که خامنهای بود امید او
اینک دوباره خامنهای باد رهبرش
شاعر: محمدرضا ترکی
اگر تو نباشی خدای تو هست
بر این جادهها ردّ پای تو هست
چه آرامشی در صدای تو بود
پس از تو طنین صدای تو هست
به دامان سجّادۀ سادهات
نسیم خوش گریههای تو هست
بر آن جای خالی اگر نیستی
به دلهای غمدیده جای تو هست
یقین غافل از حال ما نیستی
دعاهای حاجتروای تو هست
در این تن سپردن به تقدیر دوست
رضای خدا و رضای تو هست
شاعر: بشری صاحبی
تو جان بودی، جهان بودی، تمام داستان بودی
پناه قلبهای خسته از جور زمان بودی
نمایان بود در پیشانیات اشراق قدوسی
تماشاییترین آیینۀ حیدرنشان بودی
أشداء علی الکفار بودی مثل پیغمبر
ولی با مردم ایران همیشه مهربان بودی
تمدنساز بود اندیشههای روشنت ای ماه!
بلندآوازه بودی، نور بودی، بیکران بودی
همیشه میستودی باور سرخ فلسطین را
تو ای آزاده! عمری حامی این آرمان بودی
جهان آموخت از تو گفتمان استقامت را
تو پرچمدار این اندیشه و این گفتمان بودی
تو گفتی دل قوی داریم فتح قله نزدیک است
تو که تنها علمدار امین کاروان بودی
بگو با عاشقان، راز دعای مستجابت چیست؟
سر سجاده در اوج کدامین آسمان بودی؟
شهادت جاودانت کرد در تاریخ این کشور
ولی در قلب مردم قبل از این هم جاودان بودی
شاعر: سیدعلی لواسانی
درست مثلِ سلامی صدا صمیمی بود
درست بود، صدا دوستی قدیمی بود
صدا که رسمِ وفا را به یادِ ما آورد
صدا که آمد و آری صدا صفا آورد
صدا که باز مرا سحر کرد، بُرد از خود
صدا که آمدنش شعرِ ناگهانی شد
صدا که گرم، که گیرا، که خوش شکفت صدا
صدا که سرزد و گل گفت و گل شنفت صدا
صدا شگفت: صدا دلربا، صدا محجوب
صدا بهتنهایی جمعِ هرچه خوبی و خوب
صدا که رهگذرِ ساکنِ جهانم بود
که رفت و رفت؛ ولی جانِ جانِ جانم بود
صدا نبود، خدا بود و مست دست افشاند
صدا که تا ابدالدهر ماند؛ گرچه نماند!
شاعر: محمدمهدی سیار (۲)
سرخ است افق، خون تو پاشیده بر افلاک؟
یا پرچم صبح است همین پیرهن چاک
دیدیم شبیخون زده بر شام پریشان
والصبح که جاری شده بر آن لب عطشان
ما را غم تو کشت و حیات ابدی داد
وآن مشت گره کرده که شد جرأت فریاد
لا گفتی و إلّا شدی ای قامت توحید!
ای خون تو جوشندهتر از چشمۀ خورشید!
یادیست پر از زمزمه و خاطره یادت
محبوب شهیدانی و معشوق شهادت!
ای چشمۀ بیتاب حیات ای عطش سرخ!
دل بردهای از آب حیات ای عطش سرخ!
عشاق تو دلتنگترین لشکر عالم
آواز «لثارات» برآرند دمادم
کِی تن به ستم میدهد و دست به اَعدا
نسلی که تو را دید و شنید از تو رجزها:
بیعت نکند مثل من و دست یزیدی
رفتی و چنین گفت شهیدی به شهیدی
ای خون تو جوشندهتر از چشمۀ خورشید
یورِش ببر اینک به شب خستۀ تردید
ما پا به رکابیم پدر تا برسد یار
ای رجعت تو نابترین لحظۀ دیدار
شاعر: اعظم سعادتمند
برایت گریه خواهم کرد اما صبح بعد از جنگ
پس از این لحظههای بیامانِ زخمیِ خونرنگ
تو را بعد از عبور دود و آتش، اشک میریزم
پس از پیروزی نور حقیقت بر شب نیرنگ
گرفتیم این زمان رو به سر دشمن فَلاخَن را
صبوری کن دلم، باید که اکنون سنگ باشی، سنگ!
غمت را مشت کن بر قلب اهریمن بکوب آنسان
که دیگر برنخیزد «هایی» از آن طبل مرگآهنگ
غمت را نیزه کن، پرتاب کن، آنسان که بیوقفه
بیندازد پیِ تاتارها فرسنگ تا فرسنگ
تمام ابرها را دانهدانه گریه خواهم کرد
ولی وقتی گذشتیم از خم این جادۀ دلتنگ
شاعر: لیلا علیزاده
رسیده است دعایش به آسمان اجابت
چه چاره است به جز این، سفر به خیر و سلامت
تمام عمر شریفش جهاد بود و در آخر
رساند زندگیاش را به ایستگاه شهادت
چه ساده بود گلیمش، چه ساده بود عبایش
چقدر در همه عمرش، غریب بود به غایت
نداشت واهمه از هیچکس به غیر خدایش
همیشه داشت به جد شهید خویش شباهت
گرفته بود به زیر عبای خویش وطن را
که بود پرچم این خاک دست او به امانت
پناه مردم خود بود و بیپناه ولی رفت
چگونه رفتنش این را چه خوب کرد روایت
قرار بود که با او نماز عید بخوانیم
قرار بعد بماند برای صبح قیامت
اگرچه فاصلهها بود بین عاشق و معشوق
رسید آخر قصه به آرزوی زیارت
شاعر: میثم یوسفی
و خواستم که تو را بیکرانه بنویسم
تجلی نفسی جاودانه بنویسم
اجازه میدهیام ای حماسه بشکوه
برای تو دو سه خط عاشقانه بنویسم؟
برای غربت گنجشکهای درمانده
تو را پناه، تو را آب و دانه بنویسم
برای تشنگی غنچههای چشم به راه
تو را همیشهترین رودخانه بنویسم
برای بغض، تو را آسمان صدا بزنم
برای ابر، تو را آشیانه بنویسم
چقدر باید از این داغها بگویم باز
چقدر باید از این زمانه بنویسم
و من چقدر حقیرم به جای چون تو شدن
نشستهام که برایت ترانه بنویسم
شاعر: مسعود یوسفپور (۳)
رمضان بود ولی داغ محرّم دیدم
«خِرَد از باده ندید آنچه من از غم دیدم»
کودک و پیر در این حادثه مبعوث شدند
دست این مردمِ یکپارچه پرچم دیدم
خاطرم نیست که غیر از شب تشییع امام
آخرین بار کجا این همه آدم دیدم!
وای از آن مشت گره کرده، چه نامم جز کوه
آنچه را در گذر حادثه محکم دیدم
وای از آن قلّۀ بشکوه که در تعظیمش
قامت سروترین طایفه را خم دیدم
پیش ازاین بیت مشرّف شده بودم، او را
همۀ حسرتم این است چرا کم دیدم
آن زمان که خبرِ رفتن آن مرد آمد
مرگ را در نظرم امر مسلّم دیدم
یک نفر گفت که دیدهست که «برمیگردد»
گفتم این خواب، همانیست که من هم دیدم!
شاعر: محدثه آشتیانی
اگر که آن همه دلسوز و خیرخواه نبودی
برای این دلِ عاشق دلیل راه نبودی
تو ای ستارۀ دنبالهدار در شب غمها
کدام اهل نظر دید و گفت ماه نبودی؟
نبود خانهات آن قصر پر شکوه که گفتند
تو مثل مردم بودی، تو مثل شاه نبودی
تمام اهل جهان یک صدا به حرف درآمد
که لحظههای خطر در پناهگاه نبودی
دوباره آمده بودم ببینمت دمی از دور
پر از نگاه و نگاه و نگاه و آه! نبودی
شاعر: محمدحسین انصارینژاد
نگاهت انعکاس روشن انا فتحنا بود
به چشمت از نزول آیههای فتح، غوغا بود
شُکوه ذوالفقار مرتضی در چشمهای تو
که تنها عروةالوثقایت آنجا نام مولا بود
پیاپی دل به دریا میزدی ای روح توفانزاد
نگاهت ناخدای کشتیای خورشیدپیما بود
ولی با این صلابت، مهربانتر بودی از باران
که در هر غنچۀ لبخند تو باغی شکوفا بود
دلی سیر از تماشایت نبود و ناگهان رفتی
بهار لحظهها آن فرصت سبز تماشا بود
به ادراکی فراتر از تمام عصر ما بودی
نگاهت شبنورد کوچههای شهر فردا بود
وزشهای شگفتی بود از شعر خدا آنجا
چه اشراقی مگر در آن شب شعر سحرزا بود
میان گریه میگویند اینجا شاعران ای کاش
فقط یک بار دیگر رزق ما دیدار آقا بود
شاعر: احمد ایرانینسب
تقویمها پس از تو هرسال بیبهار است
صبح امید دنیا بعد از تو شام تار است
سخت است بی تو بودن، غمگریه را سرودن
هم سینه بغض دارد، هم چشم بیقرار است
تو یکنفر نبودی، تو تکیهگاه بودی
زخم نبودن تو، یک نیست، بیشمار است
جایت اگرچه خالیست، جانها پر است از تو
بار نبودن تو، کم نیست، کولهبار است
دنبال رد پایت از کوچهها گذشتیم
میسوختیم مثل شمعی که بیمزار است
دل را به دوست بستیم، از هجر او شکستیم
این رسم عاشقی بود! یا رسم روزگار است؟
آیینههای ما را آدینهها شکستند
این داغها شروعِ پایان انتظار است
برگرد تا ببینند از نسل حیدری تو
برگرد تا بدانند این تیغ ذوالفقار است
شاعر: محسن کاویانی
ای رهبرم برخیز دلتنگیم
با ما یقیناً حرف ها داری
می خواهی ای آقای من نامِ
سال جدیدم را چه بگذاری؟
***
باور نخواهم کرد داغت را
ای لحظههای سبز شورانگیز
امسال هم نوروز در مشهد
باید سخنرانی کنی برخیز
***
ما دیر فهمیدیم بغضت را
ای گریههای بیصدا بدرود
ما را ببخش ای کشتۀ تهمت
ای خستۀ مظلوم ما بدرود
***
عشاق در وصف تو میگویند:
او بال سوی کربلا وا کرد
سید علی از بس حسینی بود
با خاک آخر روزه را وا کرد
***
«فزت و رب الکعبه» یعنی تو
عمری به حیدر اقتدا کردی
گفتیم جان ما فدای توست
اما تو جانت را فدا کردی
***
آیندگان یک روز میگویند
تو ناجی ایران زمین بودی
در دورۀ میهن فروشیها
یک عمر ایرانیترین بودی
***
ما در خیابانها شجاعت را
هرشب روایت میکنیم از تو
در قلبهامان جای تو امن است
دیگر حفاظت میکنیم از تو
***
بعداز سلامی و سلیمانی
سهمِ دل بیتاب ما غم شد
از هفت سین سفرۀ ایران
این مرتبه سیدعلی کم شد
شاعر: محمدحسین مهدویان
دلگرمی ما به صحبت رهبر بود
هر سال پر از حماسه و باور بود
با خون خودش پیام نوروزی داد
امسال پیام او حماسیتر بود
شاعر: سعید تاجمحمدی
بدون تو چگونه سال ما تحویل خواهد شد؟
که امشب ساعت هجده غمم تکمیل خواهد شد
پیامی بعد حوّل حالَنا بفرست و در پایان
بگو فردا حرم، این حرفها تفصیل خواهد شد
همیشه با خودم میگفتم آقامان اگر رفتند
غم عالم به ما با رفتنش تحمیل خواهد شد
تو رفتی و غم عالم به ما تحمیل شد اما
غمی که به حماسه بعد از این تبدیل خواهد شد
ببین خونت چنان رودی خروش افکنده در عالم
که فرعون و سپاهش غرق در این نیل خواهد شد
ببین بر سفرههامان سین سربند لثارات است
و سین هشتم ما غرش سجیل خواهد شد
بگو با رهبرم سوگند بر مشت گره کرده
تقاص خون پاکش مرگ اسرائیل خواهد شد
خیابان در خیابان بعثت مردم، عجب عیدیست
به یُمن این رشادتها فرج تعجیل خواهد شد
شاعر: علی مقدم
مشتاق زیارت جدیدت بودیم
دلتنگ صدای پُر نویدت بودیم
ما منتظر پیام جان پرور تو
ما منتظر نماز عیدت بودیم
شاعر: میلاد عرفانپور (۲)
پایان نگرفتهست ستمسوزی تو
از دل نرود مژدهٔ پیروزی تو
امسال کنار حضرت صاحب عصر...
محشر شود این پیام نوروزی تو
***
امسال که وصل یار شد روزی تو
نزدیک شدهست صبح پیروزی تو
امسال تو هم جوان شدی مثل بهار
قربان تو و پیام نوروزی تو
***
ماییم و حماسهخوانی خامنهای
در مجلس آسمانی خامنهای
وقتش شده تا پیام نوروزی را
اعلام کند، جوانی خامنهای
***
تا هست، خداست با تو همراه! وطن!
دست اهریمن از تو کوتاه! وطن!
جنگ است و شهیدان تو بسیار اما
نوروز تو پیروز، وطن! آه! وطن!
***
راه تو بزرگمرد ایرانی ما
باقیست چُنان رسم مسلمانی ما
بر سفرهٔ هفت سین ایران، زندهست
تصویر تو سید خراسانی ما
***
نقال بخوان! دوباره نقل شهداست
هنگام خروش ملی و دینی ماست
جنگ است، ببین پیام نوروزی هم
فریاد رسای مرگ بر آمریکاست
***
هر غنچه وطنوطن کند با دل چاک
هر سبزه زند بوسه بر این پرچم پاک
هر گل که در این بهار خونین رُستهست
لبیک به رهبر است و لبیک به خاک
شاعر: محمد مرادی
امسال بهار در غمت زار گریست
در لحظۀ تحویل گل رویت نیست
هرچند که خالی است جایت اما
سينِ هفتِ سفرۀ ما سیدعلیست
شاعر: محمد رسولی
دلم گرفته و این حال، حال دلتنگیاست
هزار و چارصد و پنج، سال دلتنگی است
چقدر جای تو خالی است ای نوید بهار
بیا ببین که چه اندوهگین رسیده بهار
تو رفتهای و من از زنده ماندنم خجلم
کجا گذاشتهای رفتهای عزیز دلم؟
غمت رشیدترین داغ اهل این ایل است
بیا پیام بده، وقت سال تحویل است
بیا پیام بده، اسم سال را بگذار
به قلب مردم امید وصال را بگذار
شکوفه ذوق ندارد، بهار بی رنگ است
حرم برای سخنرانی تو دل تنگ است
الا که بود دلت مرقد امام رضا (ع)
به پیشواز شما آمده امام رضا (ع)
چگونه بغض گلوگیر را مهار کنیم؟
نماز عیدِ بدون تو را چه کار کنیم؟
صدای نم نم باران، سکوت گریهی ماست
نماز عید قنوتش، قنوت گریهی ماست
کسی که زد به دلم مهر داغ را بکشم
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
از این به بعد جهان باشد و تلاطم ما
سفر بخیر، یگانه عزیز مردم ما
قرار بود که ما جان نثار تو باشیم
در آخرین نفس خود کنار تو باشیم
پس از تو خشم شدیم و خروش و بیتابی
سلام بر تو و بر کودکان مینابی
سلام بر تو و بر هر شهید این میدان
که خون تک تک شان شد امید این میدان
به هم فشرده تر از هر زمان شده صف ما
بلند شد علم انتقام در کف ما
و تیر خشم خدا در کمان خونخواهی است
آهای ملت ایران، زمان خونخواهی است
در انتقام چنان برق خانمان سوزیم
قسم به مشت گره کردهات که پیروزیم
قسم به مشت گره کردهات خدا با ماست
خدا بزرگتر از هیچ و پوچ آمریکاست
خدا بزرگتر از ناوهای کوچک اوست
خدا بزرگتر از های و هوی موشک اوست
تو با شهادت خود، راه را نشان دادی
یقین به وعدهی حق را تو یادمان دادی
تو یادمان دادی روزهای روشن را
میان این همه دشمن نترس بودن را
تو یادمان دادی مزد صبر پیروزی است
و مرگ چارهی فرعون های امروزی است
تو یادمان دادی سوگ را حماسه کنیم
در اوج جنگ نترسیم، استغاثه کنیم
تو یادمان دادی در میان لجهی خون
نوشتهاند من المجرمین منتقمون
تو یادمان دادی دست برتر ایمان است
کسی که فاتح این معرکه است ایران است
بیا ببین که یتیمان تو چه ها کردند
به عهد با تو در این معرکه وفا کردند
درود خویش بر آنها نثار میکردی
چه ملتی که به آن افتخار میکردی
اگرچه در دل ما داغ آتشینت هست
هزار شکر که بعد از تو جانشینت هست
چه نایبی که به نام و مرام خامنهای است
هنوز رهبر ایران امام خامنهای است
سلام مردم ایران، سلام! برخیزید
برای بیعت با این امام برخیزید
دل سیاه شیاطین به شور افتاده است
امید دشمن از این انتخاب بر باد است
بگو بگو که تو هم این شعار را بلدی
«زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی»
زمانه بر سر جنگ است و ما نمیترسیم
بگو که از احدی جز خدا نمیترسیم
که ما همیشه در آغوش یا علی مددیم
به ذوالفقار قسم رسم جنگ را بلدیم
قمار باز کجا و قمار بر این خاک
حرام زاده نباشد حریف نطفه پاک
سلام مردم همواره در مسیر خدا
سلام ملت اصحاب سیدالشهدا
شما چقدر بزرگید ملت ایران
چو شیر قاتل گرگید ملت ایران
زمان، زمانهی نابودی شیاطین است
بهای خون شهید عزیز ما این است
به شرط آن که بمانیم استوار و غیور
نه نا امید و هراسان، امیدوار و صبور
صبور بر سر پیمان خویش با قرآن
امیدوار به همراهی امام زمان (عج)
که اوست آنکه در این معرکه نشانش هست
امام عصر حواسش به عاشقانش هست
اگر که اوست جلودار پس تحمل کن
به نام حضرت زهرا (س) به او توسل کن
خزان غربت او را تمام باید کرد
برای دیدن قائم قیام باید کرد
ای آفتاب پس ابر، شب رسیده بیا
بیا که جان جهانی به لب رسیده ، بیا
بيا بيا که بدون تو سخت تنهاييم
حجاب ديدنتان از قضا خود ماييم
تو مرد معرکهی انتظار میخواهی
فقط نه عاشق بیتاب، یار میخواهی
خوشابحال کسانی که روسپید شدند
زمینه ساز ظهورت شده، شهید شدند
بدون سر شده و سرفراز میگردند
میآیی و شهدا با تو باز میگردند
به خاک پاک قدومت رسید خامنهای
و با تو میرسد از ره شهید خامنهای
شاعر: مهدی جهاندار
پیام عید نوروز تو را اینبار خواهم مرد
نماز عید امسال تو را غمبار خواهم مرد
دعای قبل افطار تو را از صبح دلتنگم
نماز صبح محزون تو را افطار خواهم مرد
در و دیوارها از عکس تو سرشار خواهد شد
و این یعنی که من روزی هزارانبار خواهم مرد
تو را در اول اخبار میدیدیم و خوش بودیم
گمانم بعد از این در اول اخبار خواهم مرد
محرّمها، نمازِ جمعهها، ماهِ مبارکها
تو را پیدا نخواهم کرد و من بییار خواهم مرد
از آن انگشتریها باز هم دارید آقاجان؟
از آنهایی که با بوسیدنش بسیار خواهم مرد
اگر دستم نگیری، دیگر از جا برنمیخیزم
اگر دستم بگیری، عاشق و عیّار خواهم مرد...
شاعر: سارا رمضانی (۲)
لحنش، نگاهش، طرز لبخندش
آن اقتدار بیهمانندش
در انتظار لحظۀ دیدار
مشتاقهای آرزومندش
چشمان پرشور حسینیه
فرمایش شیرینتر از قندش
از راه حق میگفت با مردم
پیچیده در گوش جهان پندش
سنگینی بار امانت بود
بر شانههای چون دماوندش
وقتی که دشمن بیت او را زد
مشت گره کرده، پدافندش
سنگین و بغضآلود و طولانیست
امسال با این آهِ اسفندش
میبالد ایران تا ابد بر او
بر قامت سرو تنومندش
او رفته اما راه او باقیست
در گامهای سبز فرزندش
شاعر: مهدی حنیفه
ساعت صبح دهم هرچه دگرگون میشد
بیشتر جان زمان، قلب زمین خون میشد
بغض در باور سرخط خبرها پر بود
واژه واژه خبر از خون جگرها پر بود
نور این قافله به صبح سپیدش پیوست
یار ما رفت و به یاران شهیدش پیوست
مهر و انگشتر و تسبیح و عبایش باقیست
رفت و پشت سر این ایل، دعایش باقیست
راه عشق است که از هر چه بلا عاری نیست
تیغ بردار که هنگام عزاداری نیست
خون ما در رگ تاریخ به جوش آمده است
از عزای تو حماسه به خروش آمده است
چه کسی گفت که در فکر فرارت بودی؟
همه دیدند که در دفتر کارت بودی
همه دیدند شب از جلوهٔ نور تو پر است
همهٔ شهر من از عطر حضور تو پر است
کار داریم از امروز دگر با دشمن
متحیر شود از بهت تماشا دشمن
فکر کردید دگر آب گذشت از سرمان؟
تیزتر شد پی پیکار شما خنجرمان
خون ما از لبهٔ تیغ تو برندهتر است
به همین صبح قسم خامنهای زندهتر است
شاعر: فاطمه نانیزاد
بایست سمت درستی که باور من و توست
که باز دست خداوند یاور من و توست
بایست مثل تمام دلاوران شهید
که سرو بودن و ماندن مُقَدرِ من و توست
بایست، خوف و خطر را به جان بخر، آری
که نیلهای تلاطم مُسَخرِ من و توست
شهید بود و شهیدانه زیست تا آخر
که این مرامِ معلایِ رهبر من و توست
در اهتزار بماند عَلَم که بعد از این
لوای سرخ علمدار بر سرِ من و توست
همیشه نام عزیزش، عزیز خواهد ماند
قوی و محکم و نستوه، کشور من و توست
شاعر: محمدمهدی عبداللهی
ای شعر مجسّم که به دنبال تو هستیم
یعنی نگران تو و احوال تو هستیم
امسال قرار است از ایران بسراییم
ای کوه! بگوییم پر و بال تو هستیم
برخیز دگر نیمۀ ماه رمضان است
دلتنگ سخنرانی ِ امسال تو هستیم
ای شعر بلند شرف، آقای شهیدم!
دلتنگ همان چفیه، همان شال تو هستیم
ما زنده به عشقیم که آرام نداریم
در سفرۀ افطار، به دنبال تو هستیم
شاعر: میلاد عرفانپور
اینبار به خون خود گرفتهست وضو
از سورۀ دل شنیده اسرارِ مگو
در قتلگه آن مشت گره کردهٔ او
یعنی: وَ سَیعلم الذین ظلموا...
***
نامیست نوشته بر بلندای ستیغ
صبحیست کشیده بر سیاهیها تیغ
فریاد زد و پشت ستم را لرزاند
آن مشت گرهکرده که شعریست بلیغ
***
دل بودی و پای تا به سر جان بودی
در دشت حماسه، کوه ایمان بودی
با مشتِ گرهکرده، شهیدت کردند
چون مشت گرهکردۀ ایران بودی
***
مرد است، ببین! شهادتش هم غوغاست
او پرچم ایستادۀ عاشوراست
در مُشت گرهکردۀ آن کوه، هنوز
فریاد بلندِ مرگ بر آمریکاست
***
او آیهٔ نصر، فاتح خیبر بود
هر آینه در تجلّی دیگر بود
در مشت گرهکردهٔ او سورهٔ فتح
پهلوی شکستهاش ولی کوثر بود...
***
او آینه بود آینهٔ قرآن بود
در یک کلمه وصف کنم: ایران بود
آن مرد که سرنوشت فردای جهان
در مشت گرهکردهٔ او پنهان بود
شاعر: حامد عسکری
پیغام، بلند و موبهمو فهمیدم
از زخم شکفتۀ گلو فهمیدم
میراث من ایستادگی تا مرگ است
از مشت گرهکردۀ او فهمیدم...
شاعر: مسعود یوسفپور (۲)
چه مانده؟ پلک تر و جامۀ سیاه از ما
و ما که بعد شما زیستیم...آه از ما
کجاست مدفن پاک شما؟ چه باید گفت؟
اگر نسیم بپرسد به اشتباه از ما
امام قافله! نزدیک قلهها بودیم...
نمیشدید جدا کاش بین راه از ما
چنان به داغ شما گرم انتقام شدیم
که مرگ میطلبد دشمنِ تباه از ما
چنان شرار دل افکندهایم بر عالم
که بیخدا به خدا میبرد پناه از ما
به حق آن سفرِ جمکرانِ آخرتان
همان که ساخته چشمانتظارِ ماه از ما
دعا کنید که آمادۀ ظهور شویم
که برندارد امام زمان نگاه از ما!
شاعر: محمدمهدی سیار
هرچند که از داغ غمت سوختهایم
ای کوه! به شوکتت نظر دوختهایم
ای کشتۀ لبتشنه ستمسوزی را
از مشت گرهکردهات آموختهایم
***
یک غرّش بیپردهات ای مرد! بس است
ابروی خم آوردهات ای مرد! بس است
تا هیبت غرب را به هم درشکند
یک مشت گره کردهات ای مرد! بس است
***
مشتش وا شد، اگرچه بیواهمه تاخت
دستش رو شد، نبرد را باخت که باخت!
یک مشتِ گره کرده به جسمی گلگون
در روز نخست کار دشمن را ساخت!
***
جنگید... چه با شکوه و محکم جنگید
تا خون به رگش بود دمادم جنگید
این مشتِ گرهکرده گواه است آن مرد
با پیکر بی جان خودش هم جنگید!...
شاعر: عارفه دهقانی
همیشه بود دل ما برای تو نگران
تمام شد نگرانی، شروع شد هجران!
قرار بود که ما پیشمرگِ تو باشیم!
تو رفتهای و چرا زنده ماندهایم ای جان؟
بیا بگو که خبرها دروغ بود همه
بیا بگو به کریمی بخوانَد «ای ایران»
بیا برای نماز جماعت و افطار
به صرفِ چای و غزل، باز آمده مهمان
چه خاطراتِ قشنگیست خاطراتِ وصال
عجب نسیمِ خوشی داشت لحظههای اذان
فدای لحنِ دلانگیزِ آفرینهایت!
در آن دَمی که رسیدم به مصرعِ پایان
چه نذرها...چه دعاها...که شاید امسال...آه!
تو رفتی و نرسیدم به نیمهٔ رمضان
شدی شهید تو با خانواده روز دهم
شبیهِ جدّ غریبت، گرسنه و عطشان
صدای هلهلهٔ دشمنِ تو ثابت کرد
که نسلِ آلِ زیادند و نطفهٔ مروان
قسم به جملهٔ آخر که گفتهای دیماه:
کسی شبیهِ تو با او که شد یزیدِ زمان،
چه بیعتی و چه حرفی و چه مدارایی
جداست تا به ابد راه کفر از ایمان
اگرچه بعدِ تو اُفٍّ علیکِ یا دنیا
اگرچه بعد تو دلهاست کلبهٔ احزان
اگرچه قامتمان خم شده در این ماتم
اگرچه نیست برای فراق تو درمان
به انتقامِ تو برخاستیم چون طوفان
شبیهِ کوه مقاوم، چو رود در جریان
همیشه رهبر و فرماندهٔ دل مایی
بیا به لشکرِ جاماندهات بده فرمان
امید ماست به رجعت که زود برگردی
کنارِ خیلِ شهیدان و با امامِ زمان
شاعر: ناصر فیض
تا کور شود خصم بدآوردۀ تو
پابند توایم و دستپروردۀ تو
با هم بودن به قصد نابودی خصم
رازیاست در آن مشت گره کردۀ تو
شاعر: افشین علا (۳)
نازم به یلی که پرچمش قرآن بود
بر آن همه زخم، مرهمش قرآن بود
با مشت گره کرده چو در خون غلتید
همصحبت آخرین دمش قرآن بود
شاعر: مسعود یوسفپور
گفتم دلِ شکسته امان میدهد، نداد
پلک ترم به طبع توان میدهد، نداد
گفتم نرفته است، میآید دوباره او
از راه دور، دست تکان میدهد، نداد
گفتند گاهِ جنگ نهان میشود، نشد
گفتند تن به نقل مکان میدهد، نداد
دشمن خیال کرد علی را ترور کند
داغش به طرح فتنه زمان میدهد، نداد
دشمن خیال کرد که پژمرده میشویم
خون شهید بوی خزان میدهد، نداد
دشمن خیال کرد به هنگامۀ بلا
اینبار هم حسین جوان میدهد، نداد
دشمن خیال کرد علی رفت و مجتبی
در پیشگاه حادثه جان میدهد، نداد
مردم! قسم به پیر شهیدان که غیر او
هرکس که گفت راه نشان میدهد، نداد
میخواستم که قافیه را بیشتر کنم
پنداشتم که گریه امان میدهد، نداد
شاعر: مهدیهسادات حسینی راد
چقدر غربت و غم دارد، اذان صبح در این خانه
زنانه گریه بکن دنیا به پای روضۀ مردانه
ستون بیت فرو میریخت، غزل به هول و ولا افتاد
چقدر شعر در آنجا ماند چقدر مصرع ویرانه
سهشعبه، حرمله و نوزاد! مرور قصۀ عاشورا
لباس صورتی زهرا و گوشوارۀ ریحانه
حقیقتیست در این مُردن، که زنده میکند آنها را
گذشتهاند از این پیله! بدل شدند به پروانه
خدای خامنهای زندهست، خدای رهبر ما اینجاست
قسم به گریۀ این مردم قسم به لرزش این شانه
شاعر: لیلا حسیننیا
تو هنوز ایستادهای اینجا
با ردای سیادتت بر دوش
تا که لب باز میکنی به سخن
باز هم میشود جهان خاموش
***
تو نمردی! تو جاودانه شدی
در دل دوستان خود ای پیر
بعد از این با «شهید خامنهای»
میشوی در تن وطن تکثیر
***
بعد از این خطبههای پرشورت
در دل موجهای اروند است
قامت استوار تو زین پس
هیبت قله دماوند است
***
هر کجای وطن که سربازیست
تو نهادی به شانههایش دست
هرکجا موشکی به راه افتاد
قدرتش از دعای خیر تو است
***
همچنان با تبسمت آقا
میدمی بر تن وطن جان را
میروی با نسیم سر بزنی
همۀ کوچههای ایران را
***
هرکجا کرسی تلاوت هست
مینشینی به خواندن قرآن
شاعران باز میهمان تواند
مثل هر سال نیمۀ رمضان
***
از دو چشم تو آن دو ژرفِ نجیب
چشم وا میکنیم سوی خدا
ما اگر ایستادهایم اینسان
تکیه دادیم بر عصای شما
***
با تو امسال اشک میریزیم
فاطمیه عزای مادر را
باز هم میزبان سوگ تویی
هرکجا روضهای شود برپا
***
تو همین جایی و دلم قرص است
سایهات چون همیشه بر سر ماست
بین ما مردمی و میدانم
دستهایت مدام سمت خداست
***
میرود روزهای سخت، پدر
پای عهد و قرار میمانیم
باز هم در نماز جمعۀ فتح
ما کنارت نماز میخوانیم
شاعر: رضا یزدانی
با آن عبای مهربان از پیش ما رفتی
ای تا ابد دردت به جان، از پیش ما رفتی
آخر کجا رفتی؟ بگو آخر کجا رفتی؟
آرام، تنها، بیصدا پیش خدا رفتی؟
ما مردم خوبی برای تو نبودیم آه
ما آشنای گریههای تو نبودیم آه
با خود نگفتی عاشقانت بیتو میمیرند؟
با خود نگفتی نیستی دلشوره میگیرند؟
دیشب تو را خیلی صدا... خیلی صدا کردیم
وقتی خبر آمد تو رفتی، گریهها کردیم
نفرین به آن که زخمیِ اندوه و آهم کرد
عادت به شبهای بدون تو نخواهم کرد
باید عزاداری کنیم امسال با غمها
دیگر نمیآییم پیش تو محرمها
هر شب محرم پای تو ما گریه میکردیم
با آه جانفرسای تو ما گریه میکردیم
تو ذکر میگفتی میان روضه و یکریز
با ذکرگفتنهای تو ما گریه میکردیم
در فاطمیه اشکهایت اوجِ ماتم بود
با ذکر یازهرای تو ما گریه میکردیم
ای اشکهایت آسمان، ای اشکهایت نور
با گریهکردنهای تو ما گریه میکردیم
دیشب نبودی کوچهها ابرِ بهاران بود
بعد از تو «کشوردوست» هم تا صبح باران بود
حالا جهان ای شعر غمگین اشک میریزد
بیتو «خیابان فلسطین» اشک میریزد
سجادهها تسبیح و عِطرت را نمیبینند
دیگر نماز عید فطرت را نمیبینند
آن چفیه را از دوش خود برداشتی، رفتی
شاید هوای کوی دیگر داشتی، رفتی
همچون عقیق تو همیشه راه تو سرخ است
انگشتر العزه لله تو سرخ است
ای کاش ما جای تو در آوار میماندیم
ای کاش میمردیم و از داغت نمیخواندیم
آه ای علمدار حرم بی تو حرم تنهاست
میدان به میدان روضۀ تنهاشدن برپاست
ما را به این نامحرمان، نامردمان مسپار
با خود ببر ما را و دست این و آن مسپار
ای تا ابد دردت به جان از پیش ما رفتی
آخر کجا رفتی؟ بگو آخر کجا رفتی؟
شاعر: فاطمه عارفنژاد
باورنکردنیست از این خانه رفتنت
اینطور بیخبر نرو، دستم به دامنت
ای سرو من که جشن تبرها برای توست
امشب چقدر لاله شکفتهست بر تنت
آخر کدام تیغ اثر کرد بر گلوت؟
وقتی هزار نام خدا بود جوشنت
حالا چقدر یار قدیمی که در بهشت
دارند دستهدسته میآیند دیدنت
باری به رغم ابرترین روزهای قرن
میتابد از ورای زمان چشم روشنت
پایندهباد تا ابدالدهر یاد تو
پایندهباد تا ابدالدهر میهنت
شاعر: علیرضا نورعلیپور
گفتی شهید زندهست، گفتی که مرگ جان است
گفتی شهادت آیا جز عمرِ جاودان است؟
گفتی به حکم قرآن پاینده باد ایران
این خطه مرز ایمان، این خاک، آسمان است
گفتی به ما حکایت از غیرت و شجاعت
گفتی به ما که شیطان دنبال داستان است
چندینهزار موشک لبیک ماست بیشک
مشتی که صهیون از آن انگشت بر دهان است
ای مرد پایمردی روزی که بازگردی
عالم به لطف مهدی در امن و در امان است
ای بینظیر دلبر، ای بیبدیل رهبر
دلتنگیام برایت آنسوتر از بیان است
حال ای امین امت بی انتظار نوبت
هر روز در دل من دیدار شاعران است
شاعر: عباس جواهری رفیع
ای یگانه پاسدار سرزمین شاعران
در میان حلقۀ شعری نگین شاعران
لحظه لحظه شعر بود و لحظه لحظه نور بود
لحظههایی که تو بودی همنشنین شاعران
در کنار تو رها بودیم از اندوه و درد
بود آغوشت پدر حصن حصین شاعران
حرفهایت شعر بود و شعرهایت حرف داشت
حرفی از جنس نگاه ریزبین شاعران
آفرین بر هر کسی که آنِ چشمت را سرود
آفرین بر طبع مضمونآفرینِ شاعران
در خیالاتم برایت شعرخوانی میکنم
طیباللهی نصیبم کن امین شاعران
شاعر: عالیه مهرابی
جملههای خبری از تو خبر آوردند
روضهها روز دهم، داغ جگر آوردند
عید قربان شده انگار که در مسلخ صبح
هر چه سردار به دیدار تو سر آوردند
نیل برخیز و هیاهو کن و هی هی کن باز
مادران در دل گهواره پسر آوردند
زندهای، زندهتر از پیش! خبرها گفتند
که درختان غیور تو ثمر آوردند
تیغ در دست بچرخان و ببین امت خشم
تیغ غیرت به پر شال کمر آوردند
ما پر از وحدت رنجیم پر از تکثیریم
ریشه کردیم اگر زخم تبر آوردهاند
دلبری کردهای از مرگ که راوی میگفت
شرحی از راز تو را اهل هنر آوردند
شمر آمد وسط معرکه؛ تاریخ نوشت
باز هم از دل گودال خبر آوردند
شاعر: سید ابوالفضل مبارز
ای تکیهگاه محکم من، شانهات با ماست
لحن صدایت، هیبت مردانهات با ماست
سهم کسی در حفظ میهن کم نخواهد شد
معیار ایراندوستی! پیمانهات با ماست
انَّ معیَ ربّیِ انگشترت باقیست
روحِ توکل، سبحۀ صد دانهات با ماست
تسلیم دنیای زر و زیور نخواهم شد
زهدِ نشسته روی فرش خانهات با ماست
ای داستان عمرِ تو منظومۀ عزت
اسطورۀ آزادگی افسانهات با ماست
من شب به شب، میدان به میدان پاس خواهم داد
این روزها امنیت کاشانهات با ماست
گفتی برای صلح باید تیغ برداریم
اجرای دستور خردمندانهات با ماست
شاعر: سمانه رحیمی
تمام کوچه و برزن پر از غبار غم است
غمی که گرچه جگرسوز و سخت، محترم است
اگر تمام غزلها سیاهجامه شوند
اگر همیشه بگِریَد چکامه، باز کم است
جهان برای دلی که نشسته در سوگت
پس از تو حضرت ماه آشیانۀ عدم است
اگر چه تلخ، اگرچه گزنده و سوزان
اگر چه سینۀ آمالِ ما پر از اَلَم است
هنوز زنده به عشقیم، عشق حیدریات
هنوز ارادۀ ما با امید همقدم است
کلیدواژۀ دیدار نیمۀ رمضان
هنوز جوهرۀ اشتیاق در قلم است
هنوز گوش به فرمان امر رهبری است
کسی که با ولیِ امرِ خویش همقسم است
مدافعان حرم فاتحان مِیدانند
تمام وسعت ایران برای ما حرم است
شاعر: سمانه خلفزاده
آقای من! که از قفس تن رها شدی
با خون وضو گرفتی و حاجتروا شدی
چشم تو صبح بود شبِ غمگرفته را
هر جا سکوت بود، صدای رسا شدی
نور خدا به چهرۀ ماهت نشسته بود
بر کشتی شکستهدلان ناخدا شدی
تنها پناهگاه تو، سجادۀ تو بود
از این مسیر راهی کرب و بلا شدی
رفتی به آسمان شهادت، حسینوار
همچون ستاره، روشنِ بیانتها شدی
دیدار با امام و شهیدان چه دیدنیست
همراه جمع عشق، دعاگوی ما شدی
عمری قرار بود فدایت شویم، آه...
اما خودت به خاطر ایران فدا شدی
شاعر: سعیده کرمانی
بیا خیال کنیم امشب جهان عاطفه سرشار است
تو شمع محفلمان هستی دوباره لحظۀ دیدار است
کمی که منتظرت ماندیم، نماز پشت سرت خواندیم
نمای بهتری از رویت کجای سفرۀ افطار است؟
چقدر شوق که از پله، دو تا دو تا بروم بالا
تو میرسی و همین حالا زمان خواندن اشعار است
دوباره نام مرا خواندند، دوباره سرخ شدم از شرم
به لکنت آمدهام از شوق، چقدر حافظه فرّار است
خیال میکشدم امشب، چراغ چشم غزل بودی
تو رفتهای و فقط مانده غمی که دائم و بسیار است
شاعر: علیمحمد مودب
چگونه گریه کنم ای حماسه در سوگت؟
که یاد تو همه صبر و صلابت است و شکوه
چقدر داغ تو آهنگ نینوا دارد
چقدر فاصله دارد غم تو با اندوه
نمیتوان ز تو گفتن مگر به شیوۀ تو
مگر که رود شوم در رثای تو ای کوه!
میان هرولۀ شور سوگوارانت
هزار شکر که هستم یکی از این انبوه
طنین نام تو فخر و بزرگی است و شرف
سلام بر تو پدر! ای بزرگ! ای نستوه!
شاعر: مصطفی محدثی خراسانی
ای حق خروج کرده بر باطلها
آوازه صبح در غروب دنیا
درجمع شهادتطلبانت دیدم
مانند حسین در شب عاشورا
شاعر: محمود حبیبی کسبی
رمز آزادگی این خاک است
سرو آزاد کوی کشوردوست
آن که بیعت نکردنش با ظلم
صدق «هیهات مِنَّا اَلذِلَّهٔ» اوست
***
سر صبح آفتاب خونین شد
آه... ماه تمام را کشتند
خبر از قتلگاه میآید
لبِ تشنه امام را کشتند
***
ای شقایق! سیه بپوش و بسوز
گرم کن نوحهخوانی ما را
رفت آقا و زندهایم هنوز!
بنگر سختجانی ما را!
***
هر سبو میشکست، میگفتیم
که سر خمّ مِی سلامت باد
رفت ساقی و خمّ مِی بشکست
ما خرابیم، خانهاش آباد
***
زیر رگبار دشمن و دشنام
ما گرفتار ننگ و نام نهایم
رفتن جان خویش را دیدیم
در غمش سوختیم، خام نهایم
***
گرچه آل زیادِ عصر جدید
گرم رقصند و بادهنوشیها
تنفروشی بسی شرف دارد
به سراب وطنفروشیها
***
از غم ما حماسه میجوشد
هرگز ایران من نمیترسد
جای خون آتش است در رگ ما
آتش از سوختن نمیترسد
***
سخت و مرد افکن است داغ ولی
تا قیامت عزای او زندهست
رهبر ما شهید شد، اما
آی مردم! خدای او زندهست
***
نام حق است ذکر پرچم ما
از رکاب این نگین نمیافتد
تا که ما را فداییاش دارد
پرچم ما زمین نمیافتد
***
بین ایمان و کفر سازش نیست
بین ما نهر و بحری از خون است
ثمر خون عاشقان علی
فتح خیبر، شکست صهیون است
شاعر: سارا رمضانی
گرچه یک آتشفشانم باید اکنون کوه باشم
تو خودت میخواستی در زندگی نستوه باشم
آیۀ لاتَحْزَنوا خواندی که در ماتم نمانم
اشک میریزم، ولی در حرکتم، رودی روانم
بیت بیت لحظۀ دیدارت از یادم نرفته
نور و نان سفرۀ افطارت از یادم نرفته
مانده بر دل حسرت تقدیم جلدی از کتابم
طیب اللهِ تو را میخواهم آقا در جوابم
خواب دیدم شعر میخواندم برای چشمهایت
کاش این هم خواب باشد رفتهای... جانم فدایت
قاب لبخندت کنار حاجقاسم در اتاقم
چشم وا کن بار دیگر، رهبرم! چشم و چراغم
سست شد زانوی من بعد از تو اما ایستادم
من قوی میمانم آقا! قول دادم، قول دادم
ای حسینی! با یزید این زمان بیعت نکردی
جز به سمت قله ایرانِ مرا دعوت نکردی
ماندی و در بیت خود با خانواده پر کشیدی
باز هم بر صورت اهریمنان خنجر کشیدی
در مصاف ظلمت و آیینه، فریاد تو روشن
وعدۀ ما روز رجعت باشد ای یاد تو روشن
شاعر: علیرضا قزوه
الا ای بزرگان! بزرگ جهان رفت
سران را بگو سرور سروران رفت
به جانان بگویید کاو جان ما بود
به جانان بگویید کآن جان جان رفت
بجز آسمان هیچ راهی نماندهست
در این خاکدان تا کجا میتوان رفت؟
سلیمان ما بود و با فرشی از جان
به معراج، صبحی سوی آسمان رفت
نشستیم در خویش و کاری نکردیم
دریغا دریغا که آن کاروان رفت
سلامم به آن شمع تا صبح روشن
به دیدار پروانگان ناگهان رفت
یکی روح عاشق سفر کرد از این جسم
یکی مرد عرشی از این خاکدان رفت
تویی شعله گر شعله افتاد در دل
تویی آتش ار آتشی بر زبان رفت
خبر مثل یک تیر مغز مرا سوخت
خبر مثل یک تیغ بر استخوان رفت
تهمتنترین رستم داستان بود
که پیروز تا آخر هفتخوان رفت
دلی داشت دلتنگ جمع شهیدان
سحرگاه وصل آمد و شادمان رفت
کم از خشم صور قیامت نبود آن
خروشت، صدایت که تا بیکران رفت
سرش خم نگردید در پیش بتها
خلیل سرافراز، آن غیبدان رفت
دریغا گلستان ما شد سیهپوش
دریغا سهی سرو این بوستان رفت
غریبا دل من، غریبا دل ما
که آن آشنا با علوم جهان رفت
همه فیلسوفان عزادار اویند
دریغا که آن عارف نکتهدان رفت
سحرگه سری سود بر آسمانها
که آن سرو، آن سایه، آن سایهبان رفت
دلم دستبوس دو چشمان او بود
که اشکم ز پی کاروان کاروان رفت
بگو مهربانی از این پس یتیم است
مگر باورت نیست آن مهربان رفت؟
یکی فرصتی بود و یارش نگشتید
بمویید یاران که تیر از کمان رفت
الا خیل خفاش، خورشید، او بود
چرا حرمت عشق از یادتان رفت؟
به خورشید تابان چه دشنام دادید؟
سیه رو بمانید کآن جاودان رفت
بمویید ای لالههای عزادار
که سرو سرافراز باغ جنان رفت
یکی یار قرآن، یکی فخر دوران
یکی صاحب قرن و صاحبقران رفت
بخندید بر قاتل مردۀ او
خیالش که خورشید ما از میان رفت
به صاحبزمان تسلیتگوی باشید
بزرگ جهان، یار صاحبزمان رفت
شاعر: یوسفعلی میرشکاک
بر نطع مرگِ سرخ هیاهوی ما نگر
در جستجوی یار تکاپوی ما نگر
صحرای کربلاست کجا؟ کوی ما نگر
آیینه سوختیم، سر و روی ما نگر
تن واگذاشتیم و به یکباره جان شدیم
«رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند»
از ما به کوی یار خطی از غبار ماند
هرچند نام و یاد ز ما یادگار ماند
در مرگ ما نشان بلند تبار ماند
از بیکران رسیده سوی بیکران شدیم
آل علیست دایرۀ بیکرانگی
خود را ز یاد برده به ذوق یگانگی
با خون گشوده قفل در جاودانگی
با جان ما یکیشدگان بیتنانگی
با این تبار همسفر بینشان شدیم
رفتیم اگر، ز خاطر یاران نرفتهایم
چون خاک جز به خانۀ باران نرفتهایم
جز رو به سوی شاه سواران نرفتهایم
بنگر به رنگ و بوی بهاران نرفتهایم
تن را به خاک داده، به جان جاودان شدیم
از دست رفته خاکنشین ستمکش است
بیچاره آن که بر سر جان در کشاکش است
تا مرگ سرخ ساغر صهبای بیغش است
پروانه پیر هم که شود مست آتش است
ما نیز فصل تازۀ این داستان شدیم
تقدیر شیعه سیر و سفر با محرم است
همزاد اشک وآه وفغان، مرگ و ماتم است
خونی که یادنامۀ حوا و آدم است
خورشیدوار بر سر بام دو عالم است
خون خدا شدیم و به پیری جوان شدیم
سنگ فسانهایم صبوری مدار ماست
شنزار تشنهایم زمستان بهار ماست
آنسوی مرگ موقف دیدار یار ماست
بر تن مباد سر، که شهادت عیار ماست
این بس که با حسین علی همعنان شدیم
گیرم کسی مقیم حریم حرم نماند
یا این حریم نیز دگر محترم نماند
شد رستخیز ناگه و نقش ستم نماند
وز هر چه بر صحیفۀ هستی رقم نماند
ما را همین بس است که بی آشیان شدیم
از غربتی به غربت دیگر مسافریم
بر سنگلاخ آتش و خنجر مسافریم
همراه خاندان پیمبر مسافریم
بر نطع مرگ با تن بیسر مسافریم
از آن زمان که امت صاحب زمان شدیم
شاعر: ریحانه کرامتی
لباس مشکیام را بر تنم کردم، نمیدانم
که با این داغِ بر دل مانده، آیا زنده میمانم؟
دلم تنگ است، تنگِ آن صدای گرم و زیبایت
برای صورت نورانیات، خورشید تابانم!
چه میشد ماهِ رویت را در این ماه مبارک دید؟
دلم خوش بود میآیم، برایت شعر میخوانم
شهادت، شهد شیرینی که در کام تو جا خوش کرد
ولی در حسرت دیدارت آتش زد به بنیانم
تو جانت را فدای تک تکِ ما کردی و رفتی
فدایت میشد اما کاش پیش از این، سر و جانم
دلت گرم و خیالت جمع، من هستم که با شعرم
امید و نور را بر چهرۀ تاریخ بنشانم
اگرچه رفتی اما من به پيروزی یقین دارم
مبادا ذرهای کمتر شود از قبل، ایمانم
به پای مامِ میهن، هستیام را میگذارم تا
به آحاد جهان ثابت کنم فرزند ایرانم
شاعر: رباب کلامی
مپرس داغ پدر سرد میشود یا نه
که مرگ قصۀ مردابهاست، دریا نه
که در مصاف نشان داده است این دریا
دل مواجهه دارد، سر مدارا نه
که نقل داغ پدرکشتگیست قصۀ ما
زمان زمان تلافیست، نه تماشا... نه
ستارهای که خطر میهراسد از نامش
به وقت حادثه میترسد از خطرها؟ نه
بگو عقب بنشینند قوم ترسوها
که جنگ کار شما نیست بیجنمها! نه
نگاه کوته شبتابها چه میفهمد
که شوق شیوۀ پروانههاست، پروا نه
قرار آخر سردارها سرِ دار است
کسی ندیده که باشند اهل حاشا، نه
میان ما و شهیدانمان قراری بود
نشستهایم به پای قرار، از پا نه
به خون به دفتر تاریخ ثبت خواهد شد
علی غریب شد، اما دوباره تنها نه
هماره موج غمش سر به سینه میکوبد
مپرس داغ پدر سرد میشود یا نه...
شاعر: افشین علا (۲)
جان من است و جهان من سید علی خامنهای
روح من است و روان من سید علی خامنهای
از من مپرس نام مرا هم شهرت و نشان مرا
نام من است و نشان من سید علی خامنهای
سیم و زر تمام جهان باشند جمله از آن تو
بگذار باشد از آن من سید علی خامنهای
در این سراست پناه من در روز حشر گواه من
حصن من است و امان من سید علی خامنهای
ریزم به جنگ، خون عدو باطل کنم فسون عدو
جاریست تا به زبان من سید علی خامنهای
داغش اگرچه شرر زند از دل، شرر به جگر زند
صبر من است و توان من سید علی خامنهای
گنبد، نشان شوکت او گلدسته محو قامت او
روح نماز و اذان من سید علی خامنهای
آقای این همه مرد و زن بابای کودکان وطن
معشوق نسل جوان من سید علی خامنهای
آمیخت خون همسر او هم خون پاک دختر او
با خون شیر ژیان من سید علی خامنهای
داماد پاک و نژاده را یار و عروس و نواده را
با خویش برده چو جان من سید علی خامنهای
همچون رسول، نوحهسرا بنگر علی و فاطمه را
بر نعش سرو روان من سید علی خامنهای
بر پارهی تن خود حسن همچون حسین بوسه زند
بر کشتهی رمضان من سید علی خامنهای
تنها نه با ضربان من نامش رود به لبان من
گوید امام زمان من سید علی خامنهای
خصم حرامزاده! ببین ایران و شرق و غرب زمین
گویند جمله بهسان من سید علی خامنهای
شاعر: حسین دهلوی
یاد باد آن شبی که با شعرا
گرم لبخند و گفتگو بودیم
در صفوف نماز، چشمبهراه
همه در انتظار او بودیم
***
ناگهان میرسید سرو روان
گل لبخند بر لبش پیدا
میشد آغاز از همان لحظه
بهترین میهمانی دنیا
***
یاد آن چند ساعت شیرین
شادمان کرده بود حالم را
که صدایی شبیه بمب شکست
شیشۀ نازک خیالم را
***
مثل اخبار چند ماه اخیر
این خبر نیز سخت سوزان بود
سحری تیره، بامدادی سرد
داغ تلخی برای ایران بود
***
رمضان بود و باب جنت باز
ناگهان پرکشید خامنهای
آه هرگز دلم نمیآید
بنویسم شهید خامنهای
***
اشک میریزم و دلم خون است
وقت افطار نیمۀ رمضان
حال ماندهست در دلم بی او
داغ دیدار نیمۀ رمضان
***
باز دلتنگ دیدنش هرشب
گوشهای غصهدار و گریانم
بعد افطار در خیالاتم
پیش او عاشقانه میخوانم
شاعر: پروانه نجاتی
بدون تو چه کند شعر نیمۀ رمضان
بدون بزم زیارت، بدون آن هیجان
بدون وعدۀ دیدار و حوزۀ هنری
تلاش روزۀ مقبول و رفتنِ تهران
بدون سفرۀ افطار، گعدۀ شعرا
بدون نقد ظریفت، بدون لطف بیان
به دستبوسی تو آمدن چه زیبا بود
سرِ نماز جماعت، درُست قبلِ اذان
محبت کلمات تو عطر خوبی داشت
برای شاعر دلخسته تاب بود و توان
برای تکۀ نان تبرک و نامه
چه التماس دعاها به بیت بود روان
برای چفیه گرفتن، برای انگشتر
چه گریهها که نکردند خیل منتظران
به احترام تو هر شاعر احترام گرفت
تو خواستی که شود شعر عشق اولمان!
شاعر: اکرم هاشمی سجزئی
نشسته داغ غمت، بیکرانه بر جانم
که زیر ابر پر از اشک، غرق بارانم
هزار شمع، درونم مدام میسوزد
حماسه است به جانم، اگرچه گریانم
چه کرده داغِ خبر با دلم که بعد از تو
به شورِ موج خروشان، شبیه طوفانم
تو زندهتر شدهای در قلوب عالمیان
من از حماقت دشمن، همیشه حیرانم
اگرچه زخم بزرگیست داغ تو، امّا
همیشه خاطر من هست عهد و پیمانم
دوباره میرسد از راه نیمۀ رمضان...
بگو که در شب شعرت، به بیت مهمانم
نگاه کن به افقهای دوردستِ وطن...
قوی و زنده به عشق است، خاکِ ایرانم
شاعر: احمد علوی
مثل حبیب بن مظاهر در دلش شوق شهادت داشت
چشمان اقیانوسیاش از غم حکایت داشت
هرگز نَمیرد آن که بعد از انقلاب عشق
بر سرزمین قلبهای مردم ایران حکومت داشت
دست از مسیر سرخ سید برنمیداریم
باید در این امواج وحشی، استقامت داشت
از قاتلانش انتقامی سخت میگیریم
کی میشود تا انتقامش خواب راحت داشت؟
سید علی جان! جان من قربان چشمانت
چشمان تو یک آسمان شور و شجاعت داشت
ایرانِ بعد از تو عجب ایران غمگینیست
بعد از تو باید تا ابد احساس غربت داشت
ای قامتت محکمتر از البرز، از الوند
قلب کدامین کوه مثل تو صلابت داشت؟
در هر قنوت خود شهادت آرزو کردی
آری دعایت رنگ و بوی استجابت داشت
جان وطن در ماتمت پیوسته خواهد سوخت
از بس نگاه ما به دیدار تو عادت داشت
تا صبح محشر پای عهد خویش خواهد ماند
آن ملتی که در مسیر حق بصیرت داشت
نابودی و پایان اسرائیل نزدیک است
یک روز میفهمند این رؤیا حقیقت داشت
شاعر: افشین علا
اهریمنی که رهبر ما را شهید کرد
از او حسین ساخت، خودش را یزید کرد
عالم ندیده بود جفایی چنین که خصم
با امتی ز داغِ امام شهید کرد
ما را که عشق خامنهای بود جرممان
زین داغ، نزدِ طعنهزنان روسفید کرد
دل، پاره پاره بود ز شمشیر غم ولی
این بار تیغ ارادهی حبلالورید کرد
در سوگ او امام زمان ناله میکند
آنسان که در مصیبت شیخ مفید کرد
پیوست مقتدا به شهیدان راه خویش
آری مراد، عزم وصال مرید کرد
موی جوان در آینه بنگر که شد سپید
از مویهها که در غم پیر فقید کرد
جانم فدای قامت سَروش که خصم را
در گردباد واقعه، لرزان چو بید کرد
نازم به هیبتش که پس از مرگ سرخ نیز
آتش روان به خرمن خصم پلید کرد
با خون خویش کشتی اسلام را چو نوح
نزدیکتر به ساحل و صبح امید کرد
خورشید خاوران به فلک خیمه زد ولی
بر باختر عذاب خدا را شدید کرد
قوم لئیم! بهر هلاکت به صف شوید
زیرا جحیم، غرش «هل من مزید» کرد
شاعر: میلاد حبیبی
برایت گریه کردم، شعر گفتم، شعر کوتاهی
به شوق آفرینی، خوب بودی، طیباللهی
دلم تنگ تو بود و تا اذان صبح را گفتند
شب دلتنگیام آمیخت با اشک سحرگاهی
به چشمت زل زدم، گفتم عجب یاقوت و مرجانی!
قدم برداشتی؛ گفتم عجب سروی، عجب ماهی!
چه در روح جوانت بود ای حسن خدادادی
که با موی سپیدت نیز این اندازه دلخواهی
به سمت قله میرفتیم، آه ای قافلهسالار
کمر بر قتل تو بستند دزدان سر راهی
غمت سنگینتر از تاب من است و چارهای هم نیست
به دوشش میکشد اینبار کوهی را پر کاهی
دلم میسوزد و میسوزد و میسوزد و ای داد
نهان دارم هزار آتشفشان را پشت هر آهی
در آغوش شهادت رفت دور از چشم ما مردم
حکیمِ شاعرِ مردِنبردِ آیتاللهی