تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

آری الستُ ای شه خوبان دل

ای تو عاشق ای پدر ، ای دلبر و جانان دل


آری الستُ ،دیده ام و جه دلانگیز تو را

در همه اکناف شنیدم نغمه بانگ تو را


آری الستُ ،ای مظهر دین و ایمان و وفا

ای همه عشق ، محبت ، ستایش و ثنا


آری الستُ که به نام بی نام تو زنده ایم

در جوار حلقه ات تا ابد پاینده ایم


یار مدارایی من تردید بی تردید بی تکیه گاهم

فانی در اشتیاق خواستنم

صادق ترین دوست والاترین مهر

بهانه بهانه جوئی،

سینه تو آماج خرابی های من

دوست داشتن بی تردید من

حاکم شهر وفاداری ها ، دشت حرمت ها و بی قراری ها

صبر بازیگوش ها، بیمار تحمل ، وانمود ها، ساحل سرسختی ها

ای دوست ، ای یار ....

ناشناس با سوختنت

ای نیک و ای نیک پرور مهر و عطوفت

سرزنش هایمسزاوار

بی قراری ها ، بیدار

عطش نیازت ، بی پایان

ذکر من ، نام بزرگت

شعر من ، خاطره لحظه لحظه بودنت

نور من ، آفتاب رویت

سرزنش هاباد نام من

مرحبا باد نام تو


در گذر گاههای عمر ناچیز

در انتخابهایی به نام مظلوم عشق

حاصل عقل سبکسر خویش را

بلای جان قرارش دادیم و مابقی دوزخ رادر هراس رهایی

در تردیدی دوباره

واینچنین معلومم نشد در تلاطم کدامین رنگین کمانی

اینچنین مدهوش و غریب

بر باد ایام دادیم ، همه حلاوت بودنمان را

وقتی نمی دانی قصد سفری در پیش روست

در پی همسفریتا مدفن لذت هایی

در خفقان عمرناگزیر ، قلمی در دست می انگاری

و مابقی شب را در اندوه کدامین دلنای خود

به روز خواهی رساند ؟



دایره ات امشب مامن پاک خداست

خلوت دیدار یاراست و همه از جنس ماست

با تو بودن در خم زلف تو ماندن تا الست

چشم بینا ، جان پاک، مست خدا

ذره ذره ایمان شدم، جزء به جزء از جنس دوست

در نگاهی از جنس تان ، من خود من شدم

همه شعراست و آواز، رقص کهکشان است

صلحم از جنس صلح، از جنس هستی

اینجا پاسخ همه حیرانی من

عاقبت گشتم خلاص از گمگشتگی ها

از جستن نوشداروی گم گشته من....

شاکرم بارالاها ، رب نورانی من ، سلول به سلول ، موی به موی

رقصان و شاداب آمدم




اندک اندک سوختنم را - قطره قطره اشک هایم را

مو به مو شعر هایم را - دریا دریا ایمانم را

رود به رود صداقتم را ..... -

چه خسته ام من ، از تکرار هر شب پر درد

افسرده از تشویش

تاوان سخت خویشم

اینجا دیگر صدایی نیست ، نه مهری بجا مانده ، نه دودی و نه آتشی برجا

کدامین دست خنیاگر به ریشه می زند هر روز و هر شب

کدامین دیو آنسو تردر انتظار ضربه آخر نشسته در ره

به کدامین افسون ، پاداش عشقی غریب

سیلی تلخ بی وفائی بود

و من باز در انتظارعبورت از آسمانم می مانم

می مانم تا قاصد صبح به پیام آشنایی ...


آی عشق شعله سبزینه تو پیداست

مهر ریشه در جان تو دارد ، تپش های زمان کلام بیقرار توست

ای عظیم ترین میراث رب ، ای همه عشق

خوشا بی سر و سامانی بهر نامت ، خوشا خون جگر ها ، خوشا رنجت

خوشا پیکر بیتاب ، خوشا وصل و خوشا حسرت

هر دم سلامت می کنم ، هر سو نگاهت می کنم ، ای همه آمال من

ای تقلاهای عمر رفته از دست

بی نظیر ، ای دوست

گه بهر دیدارت ارض طی می کنم و گه سماء را

لوای رسوایی بر تن شد و مطرود گشته هر خانقاهم

صحرا به صحرا، دشت به دشت ، لوت به لوت ، دانند اسرار رسواییم را.

آی عشق

گاه در بازار ریا فروش دیدم ترا ، گاه در حجره تردید ،

ای والا تر از تقدس من

تا بوسه گاه خاک ، خواهم آمد

خواهم آمد


نوشیدن جرعه های مستی آور نگاهت

توازن رقص گلبرگها را مانی ، بلندای سرو را

عطری در عمق حافظه جانم

هرگز نخواهم به فراموشی سپردن

همچو امانتی از جنس عشق

بر لوح دل خویش آویز کرده ام

نام و عشق واشتیاق و عطش و جاذبه دستانت

آنچنان لیلی که همه مجنون ها و عاشقان در بند ایشان قیامت ها کنند

حق ادای جاذبهنگاهی ست

این عطش خشکیده برلبان را

نوازش ساقه های گل رز مخملی را

مرهمی باشدو حصل اشک ها ی در تاریکی

نام تو ذکر مداوم، اندیشه ات غالب همه اوهام من

حسرتت همچو حسرت مومن درختان بهشت را

بهترین دلیل بودن، آسمانی ترین بوسه عشق


دست من و آغوش باد

عطر دلفریب آغاز جوانی

زایش دوباره برگ

و فرصتی از جنس باور

تورا خواهم غزال دشت انتظار

پیچش زلفکانت روی مرمر تن

عمق معصومانه نگاهت

آتشی از حقیقت

من شادم

آنچنان شاد که مرز های یقین و تعجب را

درخواهم نوردید

آنچنان مغرور که زیبا رویان شهر را

یارای ماندن نیست

بلورین ساقه سرو تو ، چون ستون ایمان من

مرا تا فردا خواهد رسانید

و تا تو هستی خانه غریب تلخ من سروری دوباره خواهم یافت

غنچه تبسم بی نظیرت.


انبوهی از کلام است و دلتنگی

این فاصله مه آلود خیس

سفر سوسن از این شهر خموش

و غفلت شرم آلود اشک

با هر سوز و سازی ،

با هر شعر و صدای خیس آبی

با هر ریزش قطرات بارانی ،

با هر صدای قناری ، هر عبوری

با هر روا گشتن ظلمی

وقتی کلام ، تاب هوای تو کردن را ندارد

وقتی صدای پای تردید را،

پشت پنجره به انتظار نشسته ای

حقیقت پریشانحالی ست

تردید کوته دستی من ، خروارهای غصه تو

چه هوارها دارم برایت

سالهای بهار و تکرار شب هایت ،

دیدار هر طلوع و هر شامت ...

انبوهی از کلام است

این فاصله خیس مه آلود

هیج کس ندید قدم هایت را

لرزش قدومت را آن بالا

همه شاهد بودیم همه خاموش

و سینه هایی که می سوخت

سکوت مرگبار ما

بر دار دیدمت رقصان با باد

در خانه ات دکتر

سکوت مرگ بار ما و سینه هایی که می سوخت

سالم بر میرزا ، سالم بر خون حق و بر ایمان

تکرار تاریخ ، حاکمین ستمگر و چوبه های دار

سکوت مرگ بار ما و سینه هایی که می سوزد.

عمری دانسته به بیراه رفتن

بر طبل ابلیس کوفتن

چه آشیانه ها که به سوختن سپردند

چه داغ ها که بر دل ها گذاشتند

درد همین است

میداند به قهقرا رفتن است

همیشه قصد بازگشت بهانه اصرار هر تمرد بود

چراغ ها روشن ، راه نیک و شر چه پیدا ، هویدا

افسوس ، دانسته به تاریکی رفتن

ظلم است

هرگز خود را نمی بخشم

با همه این چراغ ها...

شاید معجزه ای

یا دست اطمینان پدری

فرزند گمشده خویش را به خانه برد.

پریشانحالی دورانمی ، عین نیاز و جودمی

سمبل آفرینش ، نفس سوسن باغ جوانی

گوهر ناب سخن ،

قد دلم ، دل سوزان ، دل بیمار .

دل افسرده و غمخوار

بی تو سال ها ، درد من قرن هاست ،

بوی تو ، قدیس زیبای عبادت

عمر دوران شبابی

معبد به معبد، کوی به کوی

خواستگه روح و روانم

بی تو حیرانی دشتم ، بی تو طعمه ددانم

مرحم درد گذشته ، آرام ساز زخم هایم

نهر گشتی بهر اشکم ، سیل گشتی بهر مشکم

غربت نایافته عشق، تو همان از جنس خاکی ،

تو مقدس بهر ایمان ، همچو بودا

آه من حیران من ، در شب درد ، شب خونبار

رز های صورتی اینجا

در انتظار چشمان با سلیقه ات

بیدار می نشینم به انتظارت

انتظار نجات دست غریب و گمگشته ات

امروز روز تست - آغاز دوباره من

روز هراس تو از دردی نا امید

که هر لحظه امروز جوششی ست در موج هایم

لحظه ، لحظه صداقت

و تنها فاصله ات را،

دست من لبریز خواهد کرد

در تو می خوانم خودم را

همه وجودم از تو سرشار

حرمت کبریایی خلوص است

بند بند عهدمان.

بگذر از من تا در اشک غرقه نگشته ام ،

تا بند پای محبت تو خوار نگشته ام.

تنها ، اینک، لحظه گریز است ،

بیا و بمان با من ،تا آخر

ای دیر آمده به دفتر شعرم

ای کهن راز دار سوخته های ایمانم

مگذار پیش از خاکسترم لبخند آفتاب را پس زنم

مگذار رقص سبزه های بهار را بر هم زنم

مگذار در خون خود غوطه زنم

در شرم دیدار سرو رویت

مگذار بغض عدو ، شعف دفن ایمانم شود

مگذار گر ِد تو بیافتم

مگذار شک کنم ،

به دل صادق و درمانده خویش

همسفر ، گذر اینجا ، جای تو نیست

سوی خود گیر و به لب بانگ بزن ،

یارب ، یارب خویش

من در این گور ،

می گریزم از درد غریبانه خویش

امروز با بهار می آیی ،

وقتی که تاب نیاورد درخت طول زمستان را

وقتی خوب می دانیم فردایی دیگر نیست

آخر این راه ، تنهایی ست

و کدامین باغ به پای بهار می افتد

التماس بهر کدامین جرم....

تا حسرت اینجا هست ،

عطش تلخ و تنهایی هست

شاید بپذیرد باغچه فردا بهاری نیست

دردمند و ناامید در قعر خاطره ها

تسلیم مرگ شدن.

بی اختیار خود آمده ایم

به صلاح تو پای می کشیم از خود

آخر این روز ، در انتهای شبی دیگر

صدای قدم تو باز سوی این ویرانه نیست

نیست دل های تنگی دیگر به امید دیدارت

،در انتظار خلوت با تو

مایوسانه به خود میزنی بانگ نهیبی سخت

همین جا باش

روح سرکش و توبه کار من