همین حالا به چی فکر می کنی؟ چه احساس داری؟ چی دوست داری بگی؟
از جایی کپی نکن! از خودت بگو. از خودت بنویس.

تعداد حروف باقیمانده: 300
سیمین نوشته است:

کجا روم که مرا منتظر باشند؟ :)

۱۴۰۱/۲/۱۷ ۲۳:۴۲
ف.الف نوشته است:

بار الها! صبرم عطا کن آنچنان عظیم که دیگر اینچنین ریشه های وجودم سست نشود از ناملایمات
دست تغییر ندارم دل تسلیم نیز
تابِ تحمل ندارم سر خوش خیالی نیز
هرچه مینگرم و لمس میکنم جور است جبر است و ظلم
خون دل میخورم و خاموشم، خون دل میخورم وخاموشم
پس صبرم بیفزا و اجرم را نیز...

۱۴۰۱/۲/۳ ۱۶:۴۷
Reza نوشته است:

گاهی به سان گلی شکفته ، زبان باز و گفتار بسیار و گاهی دهان دوخته فرو در سکوت

۱۴۰۰/۱۱/۱۲ ۱۳:۱۶
فاطمه نوشته است:

سر در گمم و موندم کدام راه درسته نه اینکه آدم خوبی باشم یا بخواهم صرفا عابد یا صوفی بشم نه فقط دلم می خواهد حقیقت برایم عیان شود.

۱۴۰۰/۱۰/۳۰ ۰۱:۵۲
علی اصغر.شیراز نوشته است:

گاهی حرف هایت را حتی نمی توانی بنویسی بسکه بلاتکلیفه دلت.نمیدونه با خودش چند چنده دلم.خدایا من فقط یکچیز را نیک میدانم و آن اینکه میدانی...

۱۴۰۰/۹/۲۶ ۰۶:۳۵
Artin نوشته است:

مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد / وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
اما
ای دل اگرت طاقت غم نیست ، برو / آواره ی عشق چون تو کم نیست ، برو
ای جان ، تو بیا اگر نخواهی ترسید / ور می ترسی کار تو هم نیست ، برو

۱۴۰۰/۹/۱۹ ۱۹:۱۰
هیچ نوشته است:

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

۱۴۰۰/۸/۲۸ ۰۳:۰۸
ahmad نوشته است:

جز بهار عدل آن کز وی بخشکد شاخ ظلم
غیر نقش مهر این‌کز وی برآساید روان

۱۴۰۰/۸/۲۷ ۰۶:۳۷
yas نوشته است:

کسی از کسی نمی پرسد: ‏آهای فلانی! ‏از خانه دلت چه خبر؟! ‏گرم است؟ ‏چراغش نوری دارد هنوز؟

۱۴۰۰/۸/۲۵ ۱۲:۰۸
آشفته نوشته است:

تو‌منگر به لب خندانم
دلی آغشته در غم دارم
آشفته و وامانده وبی جانم
دردرونم قامتی خم دارم

۱۴۰۰/۸/۲۴ ۱۹:۱۷
علی قاسم پور نوشته است:

صبح امد و خورشید به اسمان خواهد شد
وقت طلب و شادی جان خواهد شد
یک ذره خورشید اگر به این جان افتد
به به که جهانی چه جهان خواهد شد

۱۴۰۰/۸/۱۷ ۰۵:۳۷
زهرا عبدالهی پینوندی نوشته است:

دلا از تو دل شکسته ترم

۱۴۰۰/۸/۱۵ ۱۹:۱۹
سمیرا امینی نوشته است:

ره نبَرَد به منزلی مقصد اگر رها کنی
آب که آسوده بُود زود زمینگیر شود

امینی

۱۴۰۰/۸/۱۴ ۲۰:۰۹
علی قاسم پور نوشته است:

ملولم من ز نااهلان، دل ازاری شده حاصل
چه بهتر تا به تنهایی کنم درمان شبی این دل
در این بازار دنیایی، نه شوری مانده اندر سر
نه سر دارم پریشانم، چو خر کو مانده اندر گل
مگر الطاف رحمانی بتابد بر تن سردم
که شاید او بدین حالت کشد من را برون از گل

۱۴۰۰/۸/۶ ۱۴:۱۴
سپید اندیش نوشته است:

آغاز کلام‌، سلام
کبوتر خیالم تا بلندای آفاق عشق
پریده و من
فارق از هرچه تعلق
فارق از هرچه تلاطم
با "عطر یاد تو"
چشم برهم نهاده ام!!!

۱۴۰۰/۷/۲۰ ۱۱:۰۷
مهشید نوشته است:

سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو
ای بی بصر من میروم او میکشد قلاب را!!!

۱۴۰۰/۷/۱۶ ۱۹:۰۵
فاطمه نوشته است:

غمی در استخوانم میگدازد...

۱۴۰۰/۶/۱۲ ۲۱:۵۶
یاس نوشته است:

قهوه می ریزم برایت
نیستی آن سوی میز
هی شکر می ریزم
و تلخ است جای خالی ات...!

#معصومه_صابر

۱۴۰۰/۶/۱۱ ۱۱:۳۷
سراب تقدیم به حسینم نوشته است:

به اینکه چقدرمیتونم دوستش داشته باشم ....که حتی در ذهنم نمیگنجه..

۱۴۰۰/۵/۴ ۰۶:۱۴
مائده نوشته است:

دوستش دارم؟

۱۴۰۰/۵/۳ ۰۸:۲۶