هوش مصنوعی: این شعر بلند به توصیف زیبایی‌های طبیعت کشمیر، بهار، گل‌ها، کوه‌ها و مناظر طبیعی می‌پردازد. همچنین، در بخش‌هایی از آن به ستایش حاکم عادل و بخشنده‌ای اشاره می‌شود که باعث رونق و آبادانی کشمیر شده است. شاعر با استفاده از تصاویر شاعرانه و استعاره‌های زیبا، حالات عاشقانه و عرفانی را نیز به نمایش می‌گذارد.
رده سنی: 16+ این شعر به دلیل استفاده از مفاهیم عمیق عرفانی، استعاره‌های پیچیده و برخی اشارات تاریخی و اجتماعی، برای مخاطبان نوجوان و بزرگسال مناسب است. درک کامل آن نیاز به دانش ادبی و بلوغ فکری دارد.

شمارهٔ ۸ - مثنوی توصیف کوه پیر پنچال و سختی راه و تعریف کشمیر مینو نظر

بیا ساقی بهار آمد به صد رنگ
سوی کشمیر باید کرد آهنگ ۱

بده می تا دمی از خود برآیم
نخستین کوهسارش را ستایم ۲

تعالی الله زهی کهسار کشمیر
که شد در سایهٔ او آسمان پیر ۳

خصوصا پیر پنچال فلکشان
بود ماهش چراغ زیردامان ۴

ز بس رفعت که دادش صنع ذوالمن
زند بر آتش خورشید دامن ۵

چنان با تیغهٔ او سرفرازیست
که با مریخ در شمشیر بازیست ۶

بود هم پله خورشید سنگش
خراشیده رخ مه را پلنگش ۷

چو با افلاک دایم جنگ دارد
از آن با خویش تیغ و سنگ دارد ۸

به رفعت نیست در عالم چنین کوه
فلک پروردهٔ دامان این کوه ۹

ز رفعت سینه اش باشد فلک سا
کواکب پنبه داغ لاله اش را ۱۰

فلک از تیغ او جسته کناره
شرار جسته از سنگش ستاره ۱۱

به ماه نو کند از سرفرازی
همیشه تیغهٔ او تیغ بازی ۱۲

چراغ لاله روشن هر کناره
زپیه و آتش ماه و ستاره ۱۳

زرفعت هر سحر خورشید تابان
ببندد در تنور لاله اش نان ۱۴

ز برف دایمی آن چرخ بالا
بود فیل سفیدی در نظرها ۱۵

ز گردون در تنومندی زیاده
به درگاه الهی ایستاده ۱۶

به سر از مهر تاج زرفشانش
سهند و ساولان از بندگانش ۱۷

خضر را این کتل چون شد گذرگاه
کشیدستش خط بیزاری از راه ۱۸

پرستارش بود تخت سلیمان
توانش گفت بی شک تخت یزدان ۱۹

کسی از رفعت او با خبر نیست
ز اوج او تصور را خبر نیست ۲۰

نمایان راه بر دامان این کوه
چو مد آه مظلومان پر اندوه ۲۱

ازین ره ای خضر نتوان گذشتن
گذشتن زین ره است از جان گذشتن ۲۲

به چشم رهروانش دهر تاریک
کسی چون جان برد از رنج باریک ۲۳

اگر خواهد رود زین راه پرغم
نفس سوزد درین ره برق را هم ۲۴

بود چون موی کاکل پیچ در پیچ
ندارد غیر دشواری دگر هیچ ۲۵

ره پست و بلندش در نظرها
چو تار بخیه پنهانست و پیدا ۲۶

شود این راه طی اکثر پیاده
گلش زانروست سرتاسر پیاده ۲۷

بمانده چابکی حیران این راه
تکاپو از کهن لنگان این راه ۲۸

بسا جلدی که در رفتن به بالا
نیفتد گر به پایین افتد از پا ۲۹

بسا شوخی درین کوه به تمکین
که باشد چون شرر در خواب سنگین ۳۰

مسافر را ز باریکی بسیار
ره بالا شدن نبود نمودار ۳۱

کند بر رهروان این کوه تن خواه
به هر گامی بزرگیهای بی راه ۳۲

سلامت تا نسیم این ره سپارد
ز لاله دیگ جوشی نذر دارد ۳۳

کشیدن چون توان بار تن آسان
که مشکل باشد اینجا بردن جان ۳۴

اگر چه دل ز رنجش بیقرار است
ولی از جوش گل رشک بهار است ۳۵

فلک دیوانهٔ جوش بهارش
در آتش نعل مه از لاله زارش ۳۶

در او هر لاله شمع گیتی افروز
بنفشه شد ز بار رنگ و بو، قوز ۳۷

دل از زلف عروسش در کمند است
ز جوش لاله اش آتش بلند است ۳۸

بود راهش کزو لاله عیان است
دم تیغی که دایم خون چکان است ۳۹

میان لاله زار این راه پنهان
بود چون رشتهٔ تسبیح مرجان ۴۰

پی تحریر توصیف گل او
قلم برداشته نرگس به هر سو ۴۱

دوات لاله از صنع الهی
به یکجا کرده شنجرف و سیاهی ۴۲

تنور لاله اش نه سرد و نه گرم
که سودا می پزد با آتش نرم ۴۳

بود دامان این کوه به تمکین
ز گل لبریز چون دامان گلچین ۴۴

ز سبزه حسن سبز او جهانگیر
بود مشهور چون سبزان کشمیر ۴۵

میان لاله تیغ کوه جانکاه
نماید همچنان کاندر شفق ماه ۴۶

میان لاله زار این راه دلکش
بود پر پیچ و خم مو بر آتش ۴۷

بیا ساقی که از فیض پیاله
بریم از دل ملال دیر ساله ۴۸

مگو ای ساقی از دشواری راه
به کشمیر آمدیم الحمدلله ۴۹

تعالی الله زهی گلزار کشمیر
که در وی غنچه ای هم نیست دلگیر ۵۰

درین گلشن که باد آباد جاوید
لطافت را مجسم می توان دید ۵۱

طراوت چون درین گلشن وطن کرد
رطوبت گرد از خاکش برآورد ۵۲

بیفشارند خاکش را چو در مشت
چکد همچون رگ ابر آب ز انگشت ۵۳

چو گل از خاک سیرابش نمو کرد
کول از آب گویی سر برآورد ۵۴

زمینش آنچنان با آب یار است
که چون ابر از رطوبت مایه دار است ۵۵

زخاکش اندکی گیری چو در مشت
بدستت غنچه ای گردد هر انگشت ۵۶

ز شرم این گلستان بی شک و ریب
شده جنت نهان در پردهٔ غیب ۵۷

گرفته در بغل خاکش صفا را
وطن اینجا بود آب و هوا را ۵۸

گلش چون عاشقان پاک دامان
به خون غلطیده با چاک گریبان ۵۹

نماید غنچه معشوق به آزرم
که پیش افکنده سر از غایت شرم ۶۰

کشیده سرو سر چون آه مجنون
به یک برجسته مصرع گشته موزون ۶۱

ز موزونیش صاحب اعتبار است
به یک مصرع سخنور نامدار است ۶۲

از آن بر خویشتن بالیده شمشاد
که هست از بندهایش سرو آزاد ۶۳

درین گلشن چنار از سرفرازی
کند با مهر دایم دست بازی ۶۴

به لاله صحبت نسرین درین باغ
بود چسان به رنگ پنبه و داغ ۶۵

شده پنهان به زیر لاله ریحان
چو آه غرقه در خون اسیران ۶۶

گل و نرگس ز نیکویان باغند
میان بوستان چشم و چراغند ۶۷

لب هر برگ گل را در گلستان
گرفته شبنم از شوخی به دندان ۶۸

نیابد بسکه انبوه است سوسن
بنفشه فرصت قد راست کردن ۶۹

همیشه بلبل هنگامه پرداز
بخواند مصحف گل را به آواز ۷۰

ز سیرش کام جان گردید حاصل
هوایش بیخته از پردهٔ دل ۷۱

درین گلزار چون منقار بلبل
نوا پرداز شد هر غنچهٔ گل ۷۲

زده زانو بنفشه پیش سوسن
چو هندو بچگان پیش برهمن ۷۳

شد از بس جسته با نسرینش الفت
کباب دل نمکسود صباحت ۷۴

گلش در موج سیرابی نمودار
چو در آب روان عکس رخ یار ۷۵

بگوش گل بخواند با صد انداز
همیشه غنچه شعر گلشن راز ۷۶

ز صوت قمریان نغمه استاد
کند رقص روانی سرو آزاد ۷۷

درنی گلراز از فیض پیاله
توانم داد داد سیر لاله ۷۸

زهر برگی درین خرم گلستان
توان بردن رهی بر صنع یزدان ۷۹

بود از هر گلش در چشم جویا
جمال شاهد معنی هویدا ۸۰

بیا ساقی ز هشیاری خرابیم
دمی با هم به سیر دل شتابیم ۸۱

درین گلزار تالابی است پرنور
که بادا چشم بد از دیدنش دور ۸۲

بود آبش به زیر سبزه پنهان
چو در خط آب و تاب حسن خوبان ۸۳

برد بازی به بازی دل ز جمهور
که باشد آب زیر کاه مشهور ۸۴

ز بس افتاده عکس گل در آبش
پری در شیشه دارد هر حبابش ۸۵

بود از موج دایم بر سر شور
ز معشوق خوش ابرو چشم بد دور ۸۶

چنان در سبزه موجش گشته پنهان
که زیر و سمه ابروی نکویان ۸۷

در آب سبز او گلها نهان است
جمالش سبز ته گلگون از آن است ۸۸

بود سبز آب صافش را از آن رنگ
که از آئینهٔ دلها برد زنگ ۸۹

صدف در وی خلوت گزینان
گهر باشد سرشک پای بینان ۹۰

چنان سردی در آبش کرد تأثیر
که موجش بسته یخ مانند شمشیر ۹۱

بیا ساقی که فصل دی سرآمد
کول از دل سبو از خم بر آمد ۹۲

بزن خود را سیه مستانه بر دل
قدح بر کف کول استاده در دل ۹۳

به روی دل کول چون در نایاب
برون آورده خود را خوب از آب ۹۴

زآب و تاب رشک صد بهار است
کول زارش مگو خورشید زارست ۹۵

ز روی عقل و دانش دور باشد
که شمع روز را این نور باشد ۹۶

عروس غنچه اش افکنده سر پیش
بود در آب محو صورت خویش ۹۷

ز عکس گل فروزان در نایاب
بود یاقوت آسا در ته آب ۹۸

درین تالاب از بس سر زده گل
بود مرغابی این آب بلبل ۹۹

شود موجی چو از آبش نمایان
بود تحریر صوت عندلیبان ۱۰۰

بود از زیر آبش گل نمودار
چنان کز چادر آبی رخ یار ۱۰۱

بیا ساقی که دل را برده از راه
صفای دل خصوصا در شب ماه ۱۰۲

ز رشک مه که زینت داده دل را
گره ها در دل افتاده کول را ۱۰۳

در آبش عکس مه کرده تجلی
چو در آئینه عکس روی لیلی ۱۰۴

همیشه عکس ماه از چرخ والا
فتد در دام موجش ماهی آسا ۱۰۵

به این تالای از فیض الهی
گرفتارند از مه تا به ماهی ۱۰۶

بود بر گرد این تالاب بستان
چو گرد چشم خوبان خیل مژگان ۱۰۷

بیا ساقی که فصل لاله زار است
هوای سیر باغ شاله مار است ۱۰۸

تعالی الله زهی فردوس مانند
به هر شاخش دلی چون غنچه دربند ۱۰۹

در او عالی بنا قصری است پر نور
که بادا از لقایش چشم بد دور ۱۱۰

به رفعت آسمان آسمانی است
خم طاقش برنگ کهکشانی است ۱۱۱

کند چون صبح طاقش را نظاره
گریبان می کند از رشک پاره ۱۱۲

چنان بنای صنعش رنگ بسته
که طاق ابروی خوبان شکسته ۱۱۳

دگر از رفعت شانس چه پرسی
بلندی را نشانیده به کرسی ۱۱۴

ز بس مالیده بر خاک درش رو
مه نور است گردآلود ابرو ۱۱۵

به پیش این مزین قصر رنگین
بود حوضی بعینه کوثر آیین ۱۱۶

در او افتد چو عکس قصر والا
شود کیفیت سیرش دو بالا ۱۱۷

عیا باشد در او این قصر رنگین
چو در آئینه حسن روی شیرین ۱۱۸

در آبش کرد سردی بسکه طوفان
بود یخ بسته موجش همچو سوهان ۱۱۹

سخن از آبشارش چون طرازم
صباحت های عالم را گدازم ۱۲۰

الهی تا به عالم هست کشمیر
مبادا این بنا محتاج تعمیر ۱۲۱

بیا ساقی که فصل انبساط است
می عشرت بده باغ نشاط است ۱۲۲

درین عالی بنا آب روانی است
که دلکش همچو عمر جاودانی است ۱۲۳

کند فواره اش از تر زبانی
به سرو بوستان مصرع رسانی ۱۲۴

گلش در زیر سنبل گشته پنهان
چو در خط گونهٔ گلرنگ خوبان ۱۲۵

درختانش همه معشوق سرکش
همه پیمانهٔ لاله به سرکش ۱۲۶

چو این گلزار باغ پادشاهی است
نشانش لاله داغ پادشاهی است ۱۲۷

بیا ساقی خدای ما کریم است
می آنرا ده که در باغ نسیم است ۱۲۸

نسیمش بشکفاند غنچهٔ دل
برویاند گل خورشید از گل ۱۲۹

سفیدارش به گردون سرکشیده
درختانش جوانان رسیده ۱۳۰

انارش از لطافت روح را قوت
نماید در نظرها درج یاقوت ۱۳۱

ز شاه آلو بود زینت چمن را
که وصفش می کند رنگین سخن را ۱۳۲

بسیبش گشته ام زانروی مایل
که باشد قوت روح و قوت دل ۱۳۳

ز انگورش می عشرت به کامم
بود از وصف او شیرین کلامم ۱۳۴

بود از بسکه شیرین اشکی او
شده از عاشقانش زردآلو ۱۳۵

دلش از عشق اشکی گشته خسته
به رنگ عاشقان رنگش شکسته ۱۳۶

بهش چون خواجگان شهر کشمیر
بود از شال پوشان به تدبیر ۱۳۷

ز وصف بحرآرا تر زبانم
فصاحت بندهٔ حسن بیانم ۱۳۸

تعالی الله زهخی جوش بهارش
طراوت سایه پرورد چنارش ۱۳۹

چنارش بر کنار هر خیابان
نماید چون جوانان نمایان ۱۴۰

بو هر برگش از باد بهاری
چو دست مهر گرم رعشه داری ۱۴۱

تعالی الله ز باغ عیش آباد
غلام عرعر او سرو آزاد ۱۴۲

جنان کی فیض عیش آباد دارد
گلش چون بلبلش فریاد دارد ۱۴۳

چه نسبت این مکان را با جنان است
تفاوت از زمین تا آسمان است ۱۴۴

بود فردوس عالم افضل آباد
که آنجا داد عشرت می توان داد ۱۴۵

ز فردوس برین از نسبت دل
بود صدبار این گلزار افضل ۱۴۶

چه گویم وصف باغ سیف آباد
کند دل را هوایش از غم، آزاد ۱۴۷

نباشد همچو سیف آباد باغی
بود هر لاله اش روشن چراغی ۱۴۸

بهشت جاودان باغ الهی است
که در وی باغبانی پادشاهی است ۱۴۹

چنار او کشیده سر به کیوان
سر و سر کردهٔ بالا بلندان ۱۵۰

فلک از هیبت شانس رمیده
زمین در سایهٔ او آرمیده ۱۵۱

به اوجش کی تواند پی برد مهر
یکی از زیردستانش بود مهر ۱۵۲

خوشا شهری که باغش نور باغ است
ز رشک لاله اش فردوس داغ است ۱۵۳

توان برداشت نور اینجا به دامن
درختانش ز نسل نخل ایمن ۱۵۴

فزاید نور چشم از خاک پاکش
نباشد توتیا هم چشم خاکش ۱۵۵

خوشا کشمیر کو ماوای عیش است
بده می بی تکلف جای عیش است ۱۵۶

اگر چه آب و خاکش دلپذیر است
همیشه این مکان جنت نظیر است ۱۵۷

ولیکن زینت این باغ خندان
شد از نواب فاضل خان دو چندان ۱۵۸

مگو نواب کشور گیر آمد
که جانی در تن کشمیر آمد ۱۵۹

فروغ محفل اقبال و دولت
چراغ دودمان جاه و حشمت ۱۶۰

به رفعت بارگاهش آسمان قدر
پرکاهی به راهش کهکشان قدر ۱۶۱

پی نظم مهام این عالم پیر
ز پیر رای او پرسیده تدبیر ۱۶۲

اگر باشد فلاطون و ارسطو
که می زیبند طفل مکتب او ۱۶۳

گشاد کارها را دل چو بنهاد
گره از بیضهٔ فولاد بگشاد ۱۶۴

بود آنرا که حفظش گشته مامن
چو جوهر پشت بر دیوار آهن ۱۶۵

به بزم و رزم در قانون و دستور
نباشد همچو اویی چشم بد دور ۱۶۶

تهی دستند بحر و کان ز جودش
قوی پشت است اقبال از وجودش ۱۶۷

زر و گوهر ز بس بر خاک پاشید
دکان کان و دریا تخته گردید ۱۶۸

به دورش خوشدلی از بسکه عام است
دهن ها باز از خنده چو جام است ۱۶۹

ز خاک مقدمش کاسیر باشد
نسیم ار ذره ای بر بحر پاشد ۱۷۰

کند تا پولکش را زر کماهی
چو موج آید به روی آب ماهی ۱۷۱

به دستش تیغ باشد روز میدان
هلالی در کف خورشید تابان ۱۷۲

چو بنماید به دشمن زور بازو
به خورشید است تیغش هم ترازو ۱۷۳

بود از هیبت آن دشمن افکن
همیشه برق در کار رمیدن ۱۷۴

ز رشکش تیغ مهر اندر تب و تاب
محیط عالمی یک قطره آب ۱۷۵

ز وصف ابرش او خامهٔ من
به دستم همچو نبض آید به جستن ۱۷۶

تعالی الله ز رخش باد رفتار
که زیبد گرد راهش بوی گلزار ۱۷۷

نسیم آسا خرامش دلپسند است
زجستن جستنش آتش بلند است ۱۷۸

کنی آئینه گر از نعل آن سم
بود چون بحر دایم در تلاطم ۱۷۹

به هر جاده که گشته گرم رفتار
بجستن آمده چون نبض بیمار ۱۸۰

ز بس کاندر هنرمندی است دستور
گذارش گر فتد بر تار طنبور ۱۸۱

ز موزون جستن این برق رفتار
صدای نغمه بیرون آید از تار ۱۸۲

ز دستش گشته آسان حل مشکل
به یک ناخن گشوده عقدهٔ دل ۱۸۳

دم او از گره باشد نمودار
بعینه همچو مار و مهرهٔ مار ۱۸۴

دو چشم او ز مژگان بلا جو
فکنده شاخها بر هم دو آهو ۱۸۵

روان گاهی چو آب و گه چو باد است
ندانم مرغ یا ماهی نژاد است ۱۸۶

همیشه خضر بادا رهنمایش
ز چشم بد نگهدارد خدایش ۱۸۷

بیا ساقی شراب دولتم ده
به دور خان والا حشمتم ده ۱۸۸

ز فیض مقدمش کشمیر معمور
به رنگ مردمان دیده از نور ۱۸۹

ازو کشمیر خلد جاودانی
ازو روشن چراغ قدردانی ۱۹۰

الهی خاطرش مسرور بادا
اجاق دشمنانش کور بادا ۱۹۱

بیا ساقی که از فیض الهی
شدم فارغ ز فکر حسن معنی ۱۹۲

ز جویا چون به خوبی یافت اتمام
از آن شد حسن معنی نامه را نام ۱۹۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۹۳
کانال گوهرین در ایتا
۲۷۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۷ - مثنوی در تعریف چراغان روی دل
گوهر بعدی:شمارهٔ ۹ - مثنوی در تعریف بهادر شاه و تاریخ
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.