هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه و غنایی، بیانگر دردها و رنجهای عاشقی است که از بیوفایی و دوری معشوق رنج میبرد. شاعر با تصاویر زیبا و استعارههای پرشور، از آتش عشق، زلف یار، لب لعل، و نالههای سوزان میگوید و در نهایت به این نتیجه میرسد که باید از کامخواهی دست بکشد و شاید در آرزوی وصال بمیرد.
رده سنی:
16+
مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی، استفاده از استعارههای پیچیده، و لحن حزنآلود شعر، درک کامل آن را برای مخاطبان جوانتر دشوار میسازد. همچنین، برخی ابیات حاوی مضامین عاشقانهای هستند که برای سنین پایینتر نامناسب است.
شمارهٔ ۶ - قصیدهٔ ترجیع در عشق
بازم سر زلفِ چون کمندی
از هر سویی نهاد بندی ۱
صد کاسة زهر در گلو ریخت
بازم لب لعل نوشخندی ۲
بر آتشِ آهِ سرکشم سوخت
اقبال ستارهام سپندی ۳
آشوبِ نگاهِ جادوی تاخت
بر عرصة طاقتم سمندی ۴
از پیچش تار زلفی آمد
بر مهرة دل مرا گزندی ۵
کمسنگترم نموده کاهش
از پیکر صورت پرندی ۶
پیروزترم گرفته خواهش
از پشه به چنگ فیل بندی ۷
چون قافیه تنگ گشت کارم
از مصرع قامت بلندی ۸
با دستگهی که ناز دارد
چون صبر کند نیازمندی! ۹
دیوانگیم بهانهجو شد
ای ناصح هرزهگوی پندی ۱۰
کوشیده به عشق برنیاید
زو از دل خسته صبر کَندی ۱۱
چون دسترسم به کام دل نیست
من نیز بر آن سرم که چندی ۱۲
بنشینم و ترک کام گیرم ۱۳
شاید که به کام دل بمیرم ۱۴
میکوشم و کوششم بهجا نیست
میگریم و گریهام روا نیست ۱۵
بیگانة روزگار خویشم
در هیچ دیارم آشنا نیست ۱۶
تأثیر چهسان کند در آن دل
این خاصیتی که با دعا نیست ۱۷
گر یار آمد کجا نشیند
کز عشق ویم به سینه جا نیست ۱۸
آسان آسان کجا توان یافت
این جنس وفاست، کیمیا نیست ۱۹
من بیاو یک نفس نبودم
او با من یک نفس چرا نیست! ۲۰
ظاهر دوریم لیک پنهان
او از دل و دل ازو جدا نیست ۲۱
خوبان دل ما به زور بردند
در دل دادن گناه ما نیست ۲۲
لوح از خط آرزوی شستیم
در دل حرفی ز مدّعا نیست ۲۳
گفتی در دل ز من چه داری؟
در دل ز توام بگو چهها نیست؟ ۲۴
در دل زتوام هزار کام است
لیکن چو یکی از آن روا نیست ۲۵
بنشینم و ترک کام گیرم ۲۶
شاید که به کام دل بمیرم ۲۷
بازم غم عشق در سر افتاد
دل با هوس غمی درافتاد ۲۸
از سرزنشم گذشت بالین
خار و خسکم به بستر افتاد ۲۹
غم در دل آتشی برافروخت
کاتش به دل سمندر افتاد ۳۰
کردند وداع هم دل و دین
چشمم به کدام کافر افتاد؟ ۳۱
زنّارم دست در کمر کرد
تسبیح به دست و پا درافتاد ۳۲
آزادی را که صید ما بود
دیدار به روز محشر افتاد ۳۳
بیتابی را که مرغ رامست
هم بال شکست و هم پر افتاد ۳۴
آسایش من چو وعدة یار
هر روز به روز دیگر افتاد ۳۵
خواب خوشم از مژه هراسد
آری گذرش به نشتر افتاد ۳۶
پوشیدن غم چه سود دارد؟
چون پرده ز کار من برافتاد ۳۷
کامی نشود به سعی حاصل
این تجربه خود مکرّر افتاد ۳۸
گردون به مراد کس نزد گام
با او چو نمیتوان درافتاد ۳۹
بنشینم و ترک کام گیرم ۴۰
شاید که به کام دل بمیرم ۴۱
عشق از سر زلفت ای دلارام
بر هر طرفم فکنده صد دام ۴۲
از نشئة زهر چشمت ای شوخ
تلخست همیشه کام بادام ۴۳
عیشم تلخ است از آنکه هرگز
شیرین نکنی لبی به دشنام ۴۴
با لعل تو غنچه را چه یارا
با قد تو سرو را چه اندام ۴۵
در پیرهن تو برگ گل خار
در انجمن تو شمع بدنام ۴۶
نتواند کرد در روش کبک
همراهی جلوة تو یک گام ۴۷
در عشق تو دل چون مرغ بسمل
تا جان ندهد نگیرد آرام ۴۸
ز آغاز محبّت تو پیداست
کاین شغل نمیرسد به انجام ۴۹
گل غنچه کند دهن که خواهد
بوسد دهن ترا به پیغام ۵۰
پر وا نکنی به صید و ترسم
بر مرغ دل آشیان شود دام ۵۱
گفتم کنم از تو کام حاصل
یا در سر ننگِ دل کنم نام ۵۲
چون کام نشد میّسر از تو
منبعد بر آن سرم که ناکام ۵۳
بنشینم و ترک کام گیرم ۵۴
شاید که به کام دل بمیرم ۵۵
ای بزم طرب حرام بیتو
عیشم همه ناتمام بیتو ۵۶
با گشتِ چمن چه کار ما را
گل را نبریم نام بیتو ۵۷
تنها نه دلست بیسرانجام
هر پختة ماست خام بیتو ۵۸
با یاد تو نشئهایست امّا
آن نشئه به ما حرام بیتو ۵۹
هر عیش که با تو کردهام خرج
از من کشد انتقام بیتو ۶۰
در جلوة کبک نشئهای نیست
رفت از یادش خرام بیتو ۶۱
گل بوی نکرد در گلستان
بلبل دارد زکام بیتو ۶۲
چشمی دارد لباب از خون
در مجلس عیش، جام بیتو ۶۳
چون کشتیِ سر به باد داده
یکجا نکنم مقام بیتو ۶۴
گفتم ز تو کام دل برآید
حاصل چو نگشت کام بیتو ۶۵
بنشینم و ترک کام گیرم ۶۶
شاید که به کام دل بمیرم ۶۷
ما را نسبی است تا به آدم
هر نطفه خمیرمایة غم ۶۸
بیعشق نرفتهایم یک گام
بیدرد نبودهایم یک دم ۶۹
تا چند فرو خورم غم دل
کو آه که سر نهد به عالم ۷۰
بیگریه چو طفل کم کنم خواب
بیناله چو شیشه کم زنم دم ۷۱
آه است دوای عاشق تو
باد است علاج آتش کم ۷۲
عشق از دو دلست آتشافروز
گل از غم بلبل است درهم ۷۳
پروانه و شمع هر دو سوزند
پروانه تمام، شمع کمکم ۷۴
بر روی تو خوی عقیقفام است
چون برگل و لاله قطرة نم ۷۵
شادابی گل نگر که رنگش
آتش شده در نهادِ شبنم ۷۶
لطف تو فزاید آتش دل
غمخواری تست مایة غم ۷۷
میخواست که زود به نگردد
دلسوزی داغ کرد مرهم ۷۸
کام از تو گرفتن است مشکل
تو کام نمیدهی و من هم ۷۹
بنشینم و ترک کام گیرم ۸۰
شاید که به کام دل بمیرم ۸۱
زان موی میان و زلف تاریک
از غصّه شدم چو موی باریک ۸۲
کس رازِ میانِ او نداند
زآنروی که نکتهایست باریک ۸۳
زلفین ترا به دل ربودن
پیوسته کند نسیم تحریک ۸۴
با عشق تو قرب و بعد یکسان
تابد خورشید دور و نزدیک ۸۵
چشمان تو با دلم نسازند
جنگ است میان ترک و تاجیک ۸۶
با آن که در آبِ دیدهام غرق
دل بر سر آتش است چون دیگ ۸۷
داغی که تو سوختی به جانم
از مرهم کس نمیشود نیک ۸۸
مهرم که یقینِ تست دانم
هرگز نکند قبولِ تشکیک ۸۹
زلف تو به روز من نشسته است
در پهلوی آفتاب تاریک ۹۰
در حبل متین زلفِ اوزن
ای دل، دستی که سوف یهدیک ۹۱
جمعی با من شریکِ کامند
افزونتر از شمارة ریگ ۹۲
خواهم که به گوشهای ازین پس
بییاد شریک و بیم تشریک ۹۳
بنشینم و ترک کام گیرم ۹۴
شاید که به کام دل بمیرم ۹۵
تا با آیینه روی با روست
او آیینه است و آینه اوست ۹۶
از پشتی رخ خطش زند لاف
طوطی پس آینه سخنگوست ۹۷
با عشق به عالمم فراغ است
این سنگم بس که در ترازوست ۹۸
جا در سر زلف یار دارم
از من تا دوست یک سر موست ۹۹
کی وا شود این گره ز کارم؟
تا نازِ ترا گره بر ابروست ۱۰۰
پیدا باشد چو گل نهانم
چون غنچه نیم که توی بر توست ۱۰۱
آبم که ز پاک طینتی نیست
چون شیشه حجاب مغز من پوست ۱۰۲
عجزست که آفتی ندارد
فرهاد شهید زور بازوست ۱۰۳
هر درد دلی که از تو باشد
عیش است که عیشها غم اوست ۱۰۴
این بازیها که با سرم کرد
منبعد سرم بهراه زانوست ۱۰۵
من دوست برای کام جستم
چون کام دلم نمیدهد دوست ۱۰۶
بنشینم و ترک کام گیرم ۱۰۷
شاید که به کام دل بمیرم ۱۰۸
خورشیدم و تیره روزگارم
آیینهام و غبار دارم ۱۰۹
چشم تو سیاه کرد روزم
زلف تو گره فکند کارم ۱۱۰
نه شب دانم نه روز بیتو
شرمندة روز و روزگارم ۱۱۱
تا دست به گردنم نیاری
من دست ز دامنت ندارم ۱۱۲
واماندهترین کاروانم
هر چند سبکتر است بارم ۱۱۳
تا بیند سوی من خزانم
تا بینم سوی او بهارم ۱۱۴
تا چشم گشودهام سرشکم
تا دست فشاندهام غبارم ۱۱۵
از سرکشی و کشاکش تو
ناامّیدم امیدوارم ۱۱۶
در مجلس عیش نیست جایم
گویا شمع سر مزارم ۱۱۷
از همدیم دمی نیاسود
از سایة خویش شرمسارم ۱۱۸
با آنکه فزونترم ز خورشید
یک ذرّه نکردی اعتبارم ۱۱۹
کام دل من ندادی آخر
من هم چو تو چارهای ندارم ۱۲۰
بنشینم و ترک کام گیرم ۱۲۱
شاید که به کام دل بمیرم ۱۲۲
روی تو ز زلف در نقاب است
شب پردة روی آفتاب است ۱۲۳
با عکس تو دیدة ترم را
هم باران و هم، آفتاب است ۱۲۴
ما را با یاد آن لب لعل
دل در بر شیشة شراب است ۱۲۵
در دل جستن ترا درنگ است
در جان دادن مرا شتاب است ۱۲۶
آنجا که تو رخش جلوه تازی
خورشید به ذرّهای حساب است ۱۲۷
گر نافه ز شرم بوی زلفت
آهنگ خطا کند صواب است ۱۲۸
جانم به هوای کام لعلت
لب تشنة چشمة سراب است ۱۲۹
از بیم نگاه ترک تازت
جانم گرداب اضطراب است ۱۳۰
در خواب جمال او ببینی
ای دل اگرت خیال خواب است ۱۳۱
چون کام دل حزینم از تو
در بند بهانة جواب است ۱۳۲
بنشینم و ترک کام گیرم ۱۳۳
شاید که به کام دل بمیرم ۱۳۴
ای ماندة جستوجوی برخیز
وی کشتة آرزوی برخیز ۱۳۵
برخیز که رفت فرصت از دست
هان از سر گفتوگوی برخیز ۱۳۶
بنشین که نسیم صبح برخاست
ای تشنة آبروی برخیز ۱۳۷
چون میوه کام خام بستست
از کام سخن مگوی برخیز ۱۳۸
این صورت معنییی ندارد
زین گلشن رنگ و بوی برخیز ۱۳۹
چوگان حوادث از پی تست
هان زین میدان چو گوی برخیز ۱۴۰
گل با تو سر وفا ندارد
ای بلبل هرزهگوی برخیز ۱۴۱
این باغ برِ وفا ندارد
از روی گلش چو بوی برخیز ۱۴۲
لب تشنة چشمة سبوییم
ای ساقی ماهروی برخیز ۱۴۳
در کشتن من سبب بسی هست
ای طفل بهانهجوی برخیز ۱۴۴
پروانه ز پا نمینشیند
ای شعلة تندخوی برخیز ۱۴۵
زین پیش که گوییم به ناکام
کز سر بنه آرزوی، برخیز ۱۴۶
بنشینم و ترک کام گیرم ۱۴۷
شاید که به کام دل بمیرم ۱۴۸
روزی که کمان کشی ز قربان
بر ما عیدست و عید قربان ۱۴۹
حاجت نبود به باغ رفتن
در آینه سیر کن گلستان ۱۵۰
تا خاطر ما نمیشود جمع
زلف تو نمیشود پریشان ۱۵۱
آنم که ز کوتهیّ اقبال
دستم نرسد به هیچ دامان ۱۵۲
در ملک ریاضت است جایم
اکسیر قناعتم دهد جان ۱۵۳
یکروزة پوست تختة فقر
هرگز ندهم به تخت ایران ۱۵۴
درویشی را نتیجه دارم
از نسبت خاک ملک گیلان ۱۵۵
از خام فرج قمم دهد آب
آتش زندم هوای کاشان ۱۵۶
چشمم یارب مباد هرگز
محتاج به سرمة صفاهان ۱۵۷
خون میکشدم به خاک شیراز
کاصل گهر منست آن کان ۱۵۸
در حسرت دوستان تبریز
سرخاب کنم روان ز مژگان ۱۵۹
خواهم که دهد به وجه دلخواه
کام دل من شه خراسان ۱۶۰
ور زانکه بدادن چنین کام
در آخرت من است نقصان ۱۶۱
بنشینم و ترک کام گیرم ۱۶۲
شاید که به کام دل بمیرم ۱۶۳
از هر سویی نهاد بندی ۱
صد کاسة زهر در گلو ریخت
بازم لب لعل نوشخندی ۲
بر آتشِ آهِ سرکشم سوخت
اقبال ستارهام سپندی ۳
آشوبِ نگاهِ جادوی تاخت
بر عرصة طاقتم سمندی ۴
از پیچش تار زلفی آمد
بر مهرة دل مرا گزندی ۵
کمسنگترم نموده کاهش
از پیکر صورت پرندی ۶
پیروزترم گرفته خواهش
از پشه به چنگ فیل بندی ۷
چون قافیه تنگ گشت کارم
از مصرع قامت بلندی ۸
با دستگهی که ناز دارد
چون صبر کند نیازمندی! ۹
دیوانگیم بهانهجو شد
ای ناصح هرزهگوی پندی ۱۰
کوشیده به عشق برنیاید
زو از دل خسته صبر کَندی ۱۱
چون دسترسم به کام دل نیست
من نیز بر آن سرم که چندی ۱۲
بنشینم و ترک کام گیرم ۱۳
شاید که به کام دل بمیرم ۱۴
میکوشم و کوششم بهجا نیست
میگریم و گریهام روا نیست ۱۵
بیگانة روزگار خویشم
در هیچ دیارم آشنا نیست ۱۶
تأثیر چهسان کند در آن دل
این خاصیتی که با دعا نیست ۱۷
گر یار آمد کجا نشیند
کز عشق ویم به سینه جا نیست ۱۸
آسان آسان کجا توان یافت
این جنس وفاست، کیمیا نیست ۱۹
من بیاو یک نفس نبودم
او با من یک نفس چرا نیست! ۲۰
ظاهر دوریم لیک پنهان
او از دل و دل ازو جدا نیست ۲۱
خوبان دل ما به زور بردند
در دل دادن گناه ما نیست ۲۲
لوح از خط آرزوی شستیم
در دل حرفی ز مدّعا نیست ۲۳
گفتی در دل ز من چه داری؟
در دل ز توام بگو چهها نیست؟ ۲۴
در دل زتوام هزار کام است
لیکن چو یکی از آن روا نیست ۲۵
بنشینم و ترک کام گیرم ۲۶
شاید که به کام دل بمیرم ۲۷
بازم غم عشق در سر افتاد
دل با هوس غمی درافتاد ۲۸
از سرزنشم گذشت بالین
خار و خسکم به بستر افتاد ۲۹
غم در دل آتشی برافروخت
کاتش به دل سمندر افتاد ۳۰
کردند وداع هم دل و دین
چشمم به کدام کافر افتاد؟ ۳۱
زنّارم دست در کمر کرد
تسبیح به دست و پا درافتاد ۳۲
آزادی را که صید ما بود
دیدار به روز محشر افتاد ۳۳
بیتابی را که مرغ رامست
هم بال شکست و هم پر افتاد ۳۴
آسایش من چو وعدة یار
هر روز به روز دیگر افتاد ۳۵
خواب خوشم از مژه هراسد
آری گذرش به نشتر افتاد ۳۶
پوشیدن غم چه سود دارد؟
چون پرده ز کار من برافتاد ۳۷
کامی نشود به سعی حاصل
این تجربه خود مکرّر افتاد ۳۸
گردون به مراد کس نزد گام
با او چو نمیتوان درافتاد ۳۹
بنشینم و ترک کام گیرم ۴۰
شاید که به کام دل بمیرم ۴۱
عشق از سر زلفت ای دلارام
بر هر طرفم فکنده صد دام ۴۲
از نشئة زهر چشمت ای شوخ
تلخست همیشه کام بادام ۴۳
عیشم تلخ است از آنکه هرگز
شیرین نکنی لبی به دشنام ۴۴
با لعل تو غنچه را چه یارا
با قد تو سرو را چه اندام ۴۵
در پیرهن تو برگ گل خار
در انجمن تو شمع بدنام ۴۶
نتواند کرد در روش کبک
همراهی جلوة تو یک گام ۴۷
در عشق تو دل چون مرغ بسمل
تا جان ندهد نگیرد آرام ۴۸
ز آغاز محبّت تو پیداست
کاین شغل نمیرسد به انجام ۴۹
گل غنچه کند دهن که خواهد
بوسد دهن ترا به پیغام ۵۰
پر وا نکنی به صید و ترسم
بر مرغ دل آشیان شود دام ۵۱
گفتم کنم از تو کام حاصل
یا در سر ننگِ دل کنم نام ۵۲
چون کام نشد میّسر از تو
منبعد بر آن سرم که ناکام ۵۳
بنشینم و ترک کام گیرم ۵۴
شاید که به کام دل بمیرم ۵۵
ای بزم طرب حرام بیتو
عیشم همه ناتمام بیتو ۵۶
با گشتِ چمن چه کار ما را
گل را نبریم نام بیتو ۵۷
تنها نه دلست بیسرانجام
هر پختة ماست خام بیتو ۵۸
با یاد تو نشئهایست امّا
آن نشئه به ما حرام بیتو ۵۹
هر عیش که با تو کردهام خرج
از من کشد انتقام بیتو ۶۰
در جلوة کبک نشئهای نیست
رفت از یادش خرام بیتو ۶۱
گل بوی نکرد در گلستان
بلبل دارد زکام بیتو ۶۲
چشمی دارد لباب از خون
در مجلس عیش، جام بیتو ۶۳
چون کشتیِ سر به باد داده
یکجا نکنم مقام بیتو ۶۴
گفتم ز تو کام دل برآید
حاصل چو نگشت کام بیتو ۶۵
بنشینم و ترک کام گیرم ۶۶
شاید که به کام دل بمیرم ۶۷
ما را نسبی است تا به آدم
هر نطفه خمیرمایة غم ۶۸
بیعشق نرفتهایم یک گام
بیدرد نبودهایم یک دم ۶۹
تا چند فرو خورم غم دل
کو آه که سر نهد به عالم ۷۰
بیگریه چو طفل کم کنم خواب
بیناله چو شیشه کم زنم دم ۷۱
آه است دوای عاشق تو
باد است علاج آتش کم ۷۲
عشق از دو دلست آتشافروز
گل از غم بلبل است درهم ۷۳
پروانه و شمع هر دو سوزند
پروانه تمام، شمع کمکم ۷۴
بر روی تو خوی عقیقفام است
چون برگل و لاله قطرة نم ۷۵
شادابی گل نگر که رنگش
آتش شده در نهادِ شبنم ۷۶
لطف تو فزاید آتش دل
غمخواری تست مایة غم ۷۷
میخواست که زود به نگردد
دلسوزی داغ کرد مرهم ۷۸
کام از تو گرفتن است مشکل
تو کام نمیدهی و من هم ۷۹
بنشینم و ترک کام گیرم ۸۰
شاید که به کام دل بمیرم ۸۱
زان موی میان و زلف تاریک
از غصّه شدم چو موی باریک ۸۲
کس رازِ میانِ او نداند
زآنروی که نکتهایست باریک ۸۳
زلفین ترا به دل ربودن
پیوسته کند نسیم تحریک ۸۴
با عشق تو قرب و بعد یکسان
تابد خورشید دور و نزدیک ۸۵
چشمان تو با دلم نسازند
جنگ است میان ترک و تاجیک ۸۶
با آن که در آبِ دیدهام غرق
دل بر سر آتش است چون دیگ ۸۷
داغی که تو سوختی به جانم
از مرهم کس نمیشود نیک ۸۸
مهرم که یقینِ تست دانم
هرگز نکند قبولِ تشکیک ۸۹
زلف تو به روز من نشسته است
در پهلوی آفتاب تاریک ۹۰
در حبل متین زلفِ اوزن
ای دل، دستی که سوف یهدیک ۹۱
جمعی با من شریکِ کامند
افزونتر از شمارة ریگ ۹۲
خواهم که به گوشهای ازین پس
بییاد شریک و بیم تشریک ۹۳
بنشینم و ترک کام گیرم ۹۴
شاید که به کام دل بمیرم ۹۵
تا با آیینه روی با روست
او آیینه است و آینه اوست ۹۶
از پشتی رخ خطش زند لاف
طوطی پس آینه سخنگوست ۹۷
با عشق به عالمم فراغ است
این سنگم بس که در ترازوست ۹۸
جا در سر زلف یار دارم
از من تا دوست یک سر موست ۹۹
کی وا شود این گره ز کارم؟
تا نازِ ترا گره بر ابروست ۱۰۰
پیدا باشد چو گل نهانم
چون غنچه نیم که توی بر توست ۱۰۱
آبم که ز پاک طینتی نیست
چون شیشه حجاب مغز من پوست ۱۰۲
عجزست که آفتی ندارد
فرهاد شهید زور بازوست ۱۰۳
هر درد دلی که از تو باشد
عیش است که عیشها غم اوست ۱۰۴
این بازیها که با سرم کرد
منبعد سرم بهراه زانوست ۱۰۵
من دوست برای کام جستم
چون کام دلم نمیدهد دوست ۱۰۶
بنشینم و ترک کام گیرم ۱۰۷
شاید که به کام دل بمیرم ۱۰۸
خورشیدم و تیره روزگارم
آیینهام و غبار دارم ۱۰۹
چشم تو سیاه کرد روزم
زلف تو گره فکند کارم ۱۱۰
نه شب دانم نه روز بیتو
شرمندة روز و روزگارم ۱۱۱
تا دست به گردنم نیاری
من دست ز دامنت ندارم ۱۱۲
واماندهترین کاروانم
هر چند سبکتر است بارم ۱۱۳
تا بیند سوی من خزانم
تا بینم سوی او بهارم ۱۱۴
تا چشم گشودهام سرشکم
تا دست فشاندهام غبارم ۱۱۵
از سرکشی و کشاکش تو
ناامّیدم امیدوارم ۱۱۶
در مجلس عیش نیست جایم
گویا شمع سر مزارم ۱۱۷
از همدیم دمی نیاسود
از سایة خویش شرمسارم ۱۱۸
با آنکه فزونترم ز خورشید
یک ذرّه نکردی اعتبارم ۱۱۹
کام دل من ندادی آخر
من هم چو تو چارهای ندارم ۱۲۰
بنشینم و ترک کام گیرم ۱۲۱
شاید که به کام دل بمیرم ۱۲۲
روی تو ز زلف در نقاب است
شب پردة روی آفتاب است ۱۲۳
با عکس تو دیدة ترم را
هم باران و هم، آفتاب است ۱۲۴
ما را با یاد آن لب لعل
دل در بر شیشة شراب است ۱۲۵
در دل جستن ترا درنگ است
در جان دادن مرا شتاب است ۱۲۶
آنجا که تو رخش جلوه تازی
خورشید به ذرّهای حساب است ۱۲۷
گر نافه ز شرم بوی زلفت
آهنگ خطا کند صواب است ۱۲۸
جانم به هوای کام لعلت
لب تشنة چشمة سراب است ۱۲۹
از بیم نگاه ترک تازت
جانم گرداب اضطراب است ۱۳۰
در خواب جمال او ببینی
ای دل اگرت خیال خواب است ۱۳۱
چون کام دل حزینم از تو
در بند بهانة جواب است ۱۳۲
بنشینم و ترک کام گیرم ۱۳۳
شاید که به کام دل بمیرم ۱۳۴
ای ماندة جستوجوی برخیز
وی کشتة آرزوی برخیز ۱۳۵
برخیز که رفت فرصت از دست
هان از سر گفتوگوی برخیز ۱۳۶
بنشین که نسیم صبح برخاست
ای تشنة آبروی برخیز ۱۳۷
چون میوه کام خام بستست
از کام سخن مگوی برخیز ۱۳۸
این صورت معنییی ندارد
زین گلشن رنگ و بوی برخیز ۱۳۹
چوگان حوادث از پی تست
هان زین میدان چو گوی برخیز ۱۴۰
گل با تو سر وفا ندارد
ای بلبل هرزهگوی برخیز ۱۴۱
این باغ برِ وفا ندارد
از روی گلش چو بوی برخیز ۱۴۲
لب تشنة چشمة سبوییم
ای ساقی ماهروی برخیز ۱۴۳
در کشتن من سبب بسی هست
ای طفل بهانهجوی برخیز ۱۴۴
پروانه ز پا نمینشیند
ای شعلة تندخوی برخیز ۱۴۵
زین پیش که گوییم به ناکام
کز سر بنه آرزوی، برخیز ۱۴۶
بنشینم و ترک کام گیرم ۱۴۷
شاید که به کام دل بمیرم ۱۴۸
روزی که کمان کشی ز قربان
بر ما عیدست و عید قربان ۱۴۹
حاجت نبود به باغ رفتن
در آینه سیر کن گلستان ۱۵۰
تا خاطر ما نمیشود جمع
زلف تو نمیشود پریشان ۱۵۱
آنم که ز کوتهیّ اقبال
دستم نرسد به هیچ دامان ۱۵۲
در ملک ریاضت است جایم
اکسیر قناعتم دهد جان ۱۵۳
یکروزة پوست تختة فقر
هرگز ندهم به تخت ایران ۱۵۴
درویشی را نتیجه دارم
از نسبت خاک ملک گیلان ۱۵۵
از خام فرج قمم دهد آب
آتش زندم هوای کاشان ۱۵۶
چشمم یارب مباد هرگز
محتاج به سرمة صفاهان ۱۵۷
خون میکشدم به خاک شیراز
کاصل گهر منست آن کان ۱۵۸
در حسرت دوستان تبریز
سرخاب کنم روان ز مژگان ۱۵۹
خواهم که دهد به وجه دلخواه
کام دل من شه خراسان ۱۶۰
ور زانکه بدادن چنین کام
در آخرت من است نقصان ۱۶۱
بنشینم و ترک کام گیرم ۱۶۲
شاید که به کام دل بمیرم ۱۶۳
قالب: ترکیب بند
تعداد ابیات: ۱۵۱
۱۶۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۵ - ترکیببند در عشق عرفانی
بعدی:قطعات
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.