هوش مصنوعی: حکایت امیر سبکتگین که در جوانی به شکار آهویی ماده و بچه‌اش رفت. پس از جدا کردن بچه از مادر، دلش به رحم آمد و بچه را رها کرد. شب در خواب دید که به پاداش این رحم، شهر غزنین و زاولستان به او و فرزندانش بخشیده شده است. همچنین حکایت موسی پیغمبر که بره‌ای گمشده را یافت و به آن رحم کرد، که نشانه‌ای از نبوّت او بود. این دو حکایت نشان‌دهنده اهمیت رحم و بخشش در موفقیت و بقای حکومت است.
رده سنی: 12+ متن دارای مفاهیم اخلاقی و تاریخی است که برای درک بهتر نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد. همچنین استفاده از زبان قدیمی و ساختار داستانی آن ممکن است برای کودکان کم‌سن‌وسال جذاب یا قابل‌درک نباشد.

بخش ۳۴ - حکایت سبکتگین و آهو بره

حکایت امیر عادل سبکتگین با آهوی ماده و بچه او و ترحّم کردن بر ایشان و خواب دیدن‌
از عبد‌الملک مستوفی‌ به بست شنیدم هم در سنه خمسین و اربعمائه- و این آزاد- مرد مردی دبیر است و مقبول‌القول‌ و بکار آمده‌ و در استیفا آیتی‌ - گفت: بدان وقت که امیر سبکتگین، رضی اللّه عنه، بست بگرفت و بایتوزیان‌ برافتادند، زعیمی‌ بود به ناحیت جالقان‌، وی را احمد بوعمر گفتندی، مردی پیر و سدید و توانگر. امیر سبکتگین وی را بپسندید از جمله مردم آن ناحیت و بنواخت و به خود نزدیک کرد. و اعتمادش با وی‌ بدان جایگاه بود که هر شبی مر او را بخواندی و تا دیری نزدیک امیر بودی. و نیز با وی خلوت‌ها کردی شادی و غم و اسرار گفتی. و این پیر دوست پدر من بود، احمد بو ناصر مستوفی. روزی با پدرم می‌گفت- و من حاضر بودم- که امیر سبکتگین با من شبی حدیث می‌کرد و احوال و اسرار [و] سرگذشت‌های خویش باز می‌نمود .
پس گفت: پیشتر از آنکه من به غزنین افتادم، یک روز برنشستم نزدیک نماز دیگر و به صحرا بیرون رفتم به بلخ و همان یک اسب داشتم و سخت تیزتگ‌ و دونده بود، چنانکه هر صید که پیش آمدی، بازنرفتی‌ . آهویی دیدم ماده و بچه با وی. اسب را برانگیختم‌ و نیک نیرو کردم‌ و بچه از مادر جدا ماند و غمی‌ شد. بگرفتمش و بر زین نهادم و بازگشتم، و روز نزدیک نماز شام رسیده بود. چون لختی براندم، آوازی به گوش من آمد. باز نگریستم، مادر بچه بود که بر اثر من‌ می‌آمد و غریوی‌ و خواهشکی‌ می‌کرد. اسب برگردانیدم به طمع آنکه مگر وی را نیز گرفته آید، و بتاختم، چون باد از پیش من برفت. بازگشتم، و دو سه بار همچنین می‌افتاد و این بیچارگک‌ می‌آمد و می‌نالید تا نزدیک شهر رسیدم، آن مادرش همچنان نالان نالان می‌آمد دلم بسوخت و با خود گفتم: ازین آهو بره چه خواهد آمد؟
برین مادر مهربان رحمت باید کرد. بچه را به صحرا انداختم، سوی مادر بدوید و غریو کردند و هر دو برفتند سوی دشت. و من به خانه رسیدم، شب تاریک شده بود و اسبم بی‌جو بمانده، سخت تنگ‌دل شدم و چون غمناک‌ در وثاق‌ بخفتم. به خواب دیدم پیرمردی را سخت فره‌مند که نزدیک من آمد و مرا می‌گفت: «یا سبکتگین، بدانکه آن بخشایش که بر آن آهوی ماده کردی و آن بچگک‌ بدو بازدادی و اسب خود را بی‌جو یله‌کردی‌، ما شهری را که آن را غزنین گویند و زاولستان‌ به تو و فرزندان تو بخشیدیم؛ و من رسول آفریدگارم، جلّ جلاله و تقدّست اسماؤه و لا اله غیره‌ .» من بیدار شدم و قوی‌دل گشتم و همیشه ازین خواب همی‌اندیشیدم و اینک بدین درجه رسیدم. و یقین دانم که ملک در خاندان و فرزندان من بمانَد تا آن مدّت که ایزد، عزّذکره، تقدیر کرده است.
حکایت موسی پیغمبر، علیه السّلام، با بره گوسپند و ترحّم کردن وی بر وی‌ چون پیر جالقانی این حکایت بکرد. پدرم گفت: سخت نادر و نیکو خوابی‌ بوده است، این بخشایش و ترحّم کردن بس نیکوست، خاصّه بر این بی‌زبانان که از ایشان رنجی نباشد چون گربه و مانند وی، که چنان خواندم در اخبار موسی، علیه السّلام، که بدان وقت که شبانی می‌کرد یک شب گوسپندان را سوی حظیره‌ می‌راند، وقت نماز بود و شبی تاریک و باران به نیرو آمدی؛ چون نزدیک حظیره رسید بره‌یی بگریخت، موسی، علیه السّلام، تنگ‌دل شد و بر اثر وی بدوید بر آن جمله که چون دریابد، چوبش بزند. چون بگرفتش، دلش بر وی بسوخت و بر کنار نهاد وی را و دست بر سر وی فرود آورد و گفت «ای بیچاره درویش‌، در پس بیمی نه، و در پیش امیدی نه، چرا گریختی و مادر را یله کردی؟» هرچند که در ازل‌ رفته بود که وی پیغمبری خواهد بود، بدین ترحّم که بکرد، نبوّت بر وی مستحکم‌تر شد.
این دو خواب نادر و این حکایت بازنمودم تا دانسته آید و مقرّر گردد که این دولت در این خاندان بزرگ بخواهد ماند روزگار دراز، پس برفتم بسر قصّه‌یی که آغاز کرده بودم تا تمام گفته آید.
کانال گوهرین در ایتا
۲۲۸
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۳۳ - سرگذشت سبکتگین و خواجه‌اش
گوهر بعدی:بخش ۳۵ - بقیهٔ قصّهٔ التبّانیه ۱
نظرها و حاشیه ها
شایان ارازی
۱۴۰۵/۲/۲۴ ۲۰:۴۱

ابوالفضل بیهقی طوری می نویسد که خواننده نیروی تخیل خود را به کار ببرد. کافی است همین حکایت امیر سبکتگین و آهو بره را بخوانید و لذت تجسم آن در ذهن را در یابید!