هوش مصنوعی: این متن شعری است که به ستایش و مدح یک شاه یا حاکم قدرتمند می‌پردازد. شاعر با استفاده از تصاویر و استعاره‌های زیبا، قدرت، عدالت، و جود این شاه را توصیف می‌کند. همچنین، به موضوعاتی مانند عشق، عرفان، و فلسفه نیز اشاره شده است. شاعر از عناصر طبیعت مانند آسمان، خورشید، و کوه‌ها برای توصیف عظمت و شکوه این شاه استفاده می‌کند.
رده سنی: 18+ این متن به دلیل استفاده از زبان پیچیده، استعاره‌های عمیق، و مفاهیم فلسفی و عرفانی، برای مخاطبان جوان‌تر ممکن است دشوار باشد. درک کامل این متن نیاز به دانش ادبی و فلسفی دارد که معمولاً در سنین بالاتر کسب می‌شود.

شمارهٔ ۴ - در مدح سلطان جلال الدین ابو المظفر شروان شاه اخستان

برقع زرنگار بندد صبح
نقش رخسار یار بندد صبح ۱

از جنیبت فرو گشاید ساخت
آینه بر عذار بندد صبح ۲

دم گرگ است یا دم آهو
که همه مشک بار بندد صبح ۳

بدرد جیب آسمان و بر او
گوی زر آشکار بندد صبح ۴

ببرد نقب در حصار فلک
و آتش اندر حصار بندد صبح ۵

جویباری کند ز دامن چرخ
چشمه در جویبار بندد صبح ۶

از برای یک اسبه شاه فلک
بیرق شاهوار بندد صبح ۷

کتف کوه را ردا بافد
که زر اندود تار بندد صبح ۸

بهر دریاکشان بزم صبوح
کشتی زرنگار بندد صبح ۹

پردهٔ عاشقان درد و آنگه
جرم بر روزگار بندد صبح ۱۰

بر گلو گاه مرغ رنگین تاج
زیور ناله دار بندد صبح ۱۱

برگ ریز خزان کند انجم
باز نقش بهار بندد صبح ۱۲

روز را بکر چون برون آید
عقد بر شهریار بندد صبح ۱۳
خسرو اعظم آفتاب ملوک ۱۴
ظل حق مالک الرقاب ملوک ۱۵

مرغ خوش می‌زند نوای صبوح
بشنو از مرغ هین صلای صبوح ۱۶

نورهان دو صبح یک نفس است
آن نفس صرف کن برای صبوح ۱۷

راح ریحانی ار به دست آری
تو و ریحان و راح و رای صبوح ۱۸

پی غولان روزگار مرو
تو و بیغولهٔ سرای صبوح ۱۹

ساغری پیش از آفتاب بخواه
از می آفتاب زای صبوح ۲۰

رطل پرتر بران که خواهد راند
روز یک اسبه در قفای صبوح ۲۱

روز آن سوی کوه سرمست است
از نفس‌های جان‌فزای صبوح ۲۲

چه عجب گر موافقت را کوه
رقص درگیرد از قوای صبوح ۲۳

زهد بس کن رکاب باده بگیر
که نگیرد صلاح جای صبوح ۲۴

یک رکابی مپای بر سر زهد
چون شود دل عنان گرای صبوح ۲۵

روز اگر رهزن صبوح شود
چاشت تا شام کن قضای سبوح ۲۶

دیدهٔ روز را چو روی شفق
لعل گردان به جرعه‌های صبوح ۲۷

خوانچه کن باده کش چو خاقانی
یاد شه گیر در صفای صبوح ۲۸
شاه ایرانیان جلال الدین ۲۹
سر سامانیان جلال الدین ۳۰

عاشقان جان فشان کنند همه
شاهدان کار جان کنند همه ۳۱

در قماری که با ملامتیان
داو عشرت روان کنند همه ۳۲

جرعه ریزند بر سلامتیان
که صبوح از نهان کنند همه ۳۳

ور کسی توبه بر زبان راند
خاکش اندر دهان کنند همه ۳۴

بر سر تخت نرد چون طفلان
لعبت از استخوان کنند همه ۳۵

کعبتین بر مثال پروین است
که بر او شش نشان کنند همه ۳۶

وآنچه در بزمگه حریفانند
رخ ز می گلستان کنند همه ۳۷

بدرند از سماع دخمهٔ چرخ
سخره بردخمه‌بان کنند همه ۳۸

مطربان از زبان بربط گنگ
زخمه را ترجمان کنند همه ۳۹

چنگ را با همه برهنه سری
پای گیسو کشان کنند همه ۴۰

چون به کف برنهند ساغر می
ز انس صید روان کنند همه ۴۱

در بر دف هر آنچه حیوانند
یاد شاه اخستان کنند همه ۴۲
پشت ملت خدایگان امم ۴۳
روی دولت نگاهبان عجم ۴۴

خاصگان جهد آن کنید امروز
کب عشرت روان کنید امروز ۴۵

تا به شب هم صبوح نوروز است
روز در کار آن کنید امروز ۴۶

انسیان را هم از مصحف انس
روضهٔ انس و جان کنید امروز ۴۷

ز آن گلی کز حجر، نه از شجر است
حجره چون گلستان کنید امروز ۴۸

هست روی هوا کبوترفام
ز آتش ارزن فشان کنید امروز ۴۹

زآتشی کآفتاب ذرهٔ اوست
آسمان را نهان کنید امروز ۵۰

وز میی کآسمان پیالهٔ اوست
آفتابی عیان کنید امروز ۵۱

بید را چون زکال کرد آتش
باده راوق بدان کنید امروز ۵۲

از پی آن تذرو زرین پر
آهنین آشیان کنید امروز ۵۳

بهر مریخ آفتاب علم
حصن بام آسمان کنید امروز ۵۴

رومیان چون عرب فرو گیرند
قبله از رویمان کنید امروز ۵۵

ران خورشید را بدان آتش
داغ شاه جهان کنید امروز ۵۶

بازوی زهره را به نیل فلک
بوالمظفر نشان کنید امروز ۵۷
بحر جود اخستان گوهر بخش ۵۸
شاه گیتی‌ستان کشور بخش ۵۹

داد عمر از زمانه بستانیم
جام به وام از چمانه بستانیم ۶۰

ساقیا اسب چار گامه بران
تا رکاب سه‌گانه بستانیم ۶۱

اسب درتاز تا جهان طرب
به سر تازیانه بستانیم ۶۲

نسیه داریم بر خزانهٔ عیش
همه نقد از خزانه بستانیم ۶۳

ساتگینی دهیم و جور خوریم
دورها در میانه بستانیم ۶۴

یک دو دم بر سه قول کاسه‌گری
چار کاس مغانه بستانیم ۶۵

عقل اگر در میانه کشته شود
دیت از باده‌خانه بستانیم ۶۶

به سفالی ز خانهٔ خمار
آتشی بی‌زبانه بستانیم ۶۷

لب ساقی چو نوش نوش کند
نقل از آن ناردانه بستانیم ۶۸

با جراحت بساز خاقانی
تا قصاص از زمانه بستانیم ۶۹

زین سیه کاسه دست کفچه کنیم
طعمهٔ بی‌بهانه بستانیم ۷۰

در شکر ریز نوعروس بقا
بهر خسرو نشانه بستانیم ۷۱
ملک الملک کشور پنجم ۷۲
قامع اوج اختر پنجم ۷۳

ناامیدان غصه‌خور ماییم
عبرت کار یکدگر ماییم ۷۴

ماهی‌آسا میان دام بلا
همه سرگوش و بی‌خبر ماییم ۷۵

کعبتین‌وار پیش نقش قضا
همه تن چشم و بی‌بصر ماییم ۷۶

زین دو تا کعبتین و سی مهره
گرو رقعهٔ قدر ماییم ۷۷

دستخون است و هفده خصل حریف
وه که در ششدر خطر ماییم ۷۸

غرق طوفان وحشتیم ایراک
نوح ایام را پسر ماییم ۷۹

باد نسبت به ما کند زیراک
هیچ بن هیچ را پدر ماییم ۸۰

کم ز هیچ‌اند جمله هیچ کسان
وز همه کم‌عیارتر ماییم ۸۱

جرعه چینان مجلس همه‌ایم
چه عجب خاک پی سپر ماییم ۸۲

دست غیری مبر که در همه شهر
قلب کاران کیسه بر ماییم ۸۳

همچو آیینه از نفاق درون
تازه روی و سیه جگر ماییم ۸۴

چند گوئی که کس به ده در نیست
آنکه کس نیست مختصر ماییم ۸۵

هر زمان گویی از سگان که‌اید
سگ خاقان تاجور ماییم ۸۶
شاه ایرانیان مظفر ازوست ۸۷
جاه سلجوقیان موفر ازوست ۸۸

عشقت آتش ز جان برانگیزد
رستخیز از جهان برانگیزد ۸۹

باد سودات بگذرد بر دل
زمهریر از روان برانگیزد ۹۰

خیل عشقت به جان فرود آید
سیل خون از میان برانگیزد ۹۱

تا قیامت غلام آن عشقم
که قیامت ز جان برانگیزد ۹۲

از برونم زبان فروبندد
وز درونم فغان برانگیزد ۹۳

تب پنهانی غم تو مرا
لرزه از استخوان برانگیزد ۹۴

ناله پیدا از آن کنم که غمت
تب عشق از نهان برانگیزد ۹۵

هجر بر سر موکل است مرا
از سرم گرد از آن برانگیزد ۹۶

شحنهٔ وصل کو که هجر تو را
از سرم یک زمان برانگیزد ۹۷

آه خاقانی از تف عشقت
آتش از آسمان برانگیزد ۹۸

چون حدیثی کند دل از دهنش
باد آتش فشان برانگیزد ۹۹

فر شروان شهی ز راه زبان
آب آتش نشان برانگیزد ۱۰۰
بی‌خلافی خلیفهٔ خرد اوست ۱۰۱
مستحق الخلافتین خود اوست ۱۰۲

آفتاب از وبال جست آخر
یوسف از چاه و دلو رست آخر ۱۰۳

چاه را سر فرو گرفت الحق
دلو را ریسمان گسست آخر ۱۰۴

چشمهٔ خور به حوض ماهی دان
آمد و در فکند شست آخر ۱۰۵

چون سلیمان نبود ماهی‌گیر
خاتم آورد باز دست آخر ۱۰۶

با وشاقان خاص گیسو دار
شاه افلاک برنشست آخر ۱۰۷

بیست و یک خیلتاش سقلا بیش
خیل دی ماه را شکست آخر ۱۰۸

خایهٔ زر پرید مرغ‌آسا
از پی این کبود طست آخر ۱۰۹

چرخ را چون سمند نعل افکند
تنگ بر نقره خنگ بست آخر ۱۱۰

روز پرواز کرد و بالا شد
شب به کاهش فتاد پست آخر ۱۱۱

بر قراسنقر اوفتاد شکست
وآقسنقر ز بیم جست آخر ۱۱۲

قدر گیتی بهار بفزاید
پیش دارای دین پرست آخر ۱۱۳

درجی در رقم شود مرفوع
چون دقایق رسد به شصت آخر ۱۱۴
از کیومرث کاولین ملک است ۱۱۵
هر نیائیش بر زمین ملک است ۱۱۶

عرشیان سایهٔ حقش دانند
اختران نور مطلقش دانند ۱۱۷

چون فریدون مظفرش گویند
چون سکندر موفقش دانند ۱۱۸

خاطب او را به ملک هفت اقلیم
گر کند خطبه بر حقش دانند ۱۱۹

ور گواهی به چار حد جهان
بگذراند مصدقش دانند ۱۲۰

در کف بحر کف او گردون
گر محیط است زورقش دانند ۱۲۱

چرخ اخضر چو در شود به شفق
از خم تیغ ازرقش دانند ۱۲۲

دود آن آتش مجسم اوست
اینکه چرخ مطبقش دانند ۱۲۳

چرخ را خود همین تفاخر بس
کاخور خاص ابلقش دانند ۱۲۴

این جهان راز رای او حصنی است
کنجهان حد خندقش دانند ۱۲۵

کوه را ز اژدهای بیرق او
لرزهٔ برق بیرقش دانند ۱۲۶

دشمنش داغ کردهٔ زحل است
از سعادت چه رونقش دانند ۱۲۷

هرکه جوش تنور طوفان دید
نان در او بست احمقش دانند ۱۲۸

راوی من که مدح شه خواند
صد جریر و فزردقش دانند ۱۲۹
بر بساطش به مدحت اندیشی ۱۳۰
عنصری را دهم سه شش پیشی ۱۳۱

شاه انجم غلام او زیبد
سکهٔ دین به نام او زیبد ۱۳۲

تیغ هندیش صیقل کفر است
لاجرم روم رام او زیبد ۱۳۳

با سکندر برابرش ننهم
که سکندر غلام او زیبد ۱۳۴

کب حیوان کجا سکندر جست
تشنهٔ فیض جام او زیبد ۱۳۵

آنچه نخاس ارز یوسف کرد
ار ز گفتار خام او زیبد ۱۳۶

نسر طائر بیفکند شهپر
که پرش بر سهام او زیبد ۱۳۷

ماه منجوق گوهر سلجوق
در ظلال حسام او زیبد ۱۳۸

مدد پاس دودهٔ عباس
سایهٔ احتشام او زیبد ۱۳۹

صورت عدل تنگ قافیه است
که ردیف دوام او زیبد ۱۴۰

آسمان گرنه سرنگون خیزد
درع بالای تام او زیبد ۱۴۱

فرخ آن شاه‌باز کز پی صید
ساعد شه مقام او زیبد ۱۴۲

بخ بخ آن بختیی که کتف رسول
جایگاه زمام او زیبد ۱۴۳

دولت تیز مرغ تیز پر است
عدل شه پایدام او زیبد ۱۴۴
چنبر کوس او خم فلک است ۱۴۵
ساقی کاس او صف ملک است ۱۴۶

گرنه دریاست گوهر تیغش
موج خون چون زند سر تیغش ۱۴۷

کوه را چون سفینه بشکافد
موج دریای اخضر تیغش ۱۴۸

زهره از حلق اژدهای فلک
می برآید برابر تیغش ۱۴۹

ماهی چرخ بفگند دندان
از نهنگ زبان‌ور تیغش ۱۵۰

گر ز نصرت نه حامله است چرا
نقطه نقطه است پیکر تیغش ۱۵۱

بفسرد چون نمک ز چشمهٔ خور
چشمهٔ خور ز آذر تیغش ۱۵۲

سنگ البرز را کند آهک
آتش آب پرور تیش ۱۵۳

دورها بوده در زمین بهشت
تیغ حیدر برادر تیغش ۱۵۴

این به هند اوفتاد و آن به عرب
زان به هند است مفخر تیغش ۱۵۵

همچو آدم به هند عریان بود
ماند پوشیده اختر تیغش ۱۵۶

برگ انجیر بر تنش بستند
سبز از آن گشت منظر تیغش ۱۵۷

زحل آن را کشد که زخم زند
سر مریخ گوهر تیغش ۱۵۸

گویی اندر کف زحل موشی است
یا پلنگی است بر سر تیغش ۱۵۹
در حبش سنقر آورد عدلش ۱۶۰
در خزر پیل پرورد عدلش ۱۶۱

وصف خلقش به جان در آویزد
دست جودش به کان در آویزد ۱۶۲

عدلش از آسمان ندارد عار
سلسله ز آسمان در آویزد ۱۶۳

آسمان را به موئی از سر قهر
بر سر دشمنان در آویزد ۱۶۴

دست ظلم جهان ببرد شاه
وز گلوی جهان در آویزد ۱۶۵

بکشد شخص بخل را کرمش
سرنگون ز آستان در آویزد ۱۶۶

چون شود بحر آتشین از تیغ
با نهنگ دمان در آویزد ۱۶۷

خصم شاه ار کمان کشد حلقش
به زه آن کمان در آویزد ۱۶۸

از کیان است چرخ سرپنجه
که به شاه کیان در آویزد ۱۶۹

مرد شهباز گوشت‌خوار کجاست
زاغ کز استخوان در آویزد ۱۷۰

رای باریک اوست قائد حلم
که سماک از سنان در آویزد ۱۷۱

رای او چون میان معشوق است
کوهی از موی از آن در آویزد ۱۷۲

شعر من معجزی است در مدحش
که چو قرآن به جان در آویزد ۱۷۳

بر در کعبه شاید ار شعرم
خادم کعبه‌بان در آویزد ۱۷۴
چون منی را مگو که مثل کم است ۱۷۵
مثل من خود هنوز در عدم است ۱۷۶

نقش بختش بر آسمان بستند
عقد اقبالش اختران بستند ۱۷۷

خسروانش سزند غاشیه‌دار
کمر حکم او از آن بستند ۱۷۸

سینه چون چنگ بر کتف بردند
دیده چون نای بر میان بستند ۱۷۹

بخت را کوست بکر دولت زای
عقد بر شاه کامران بستند ۱۸۰

بهر تهدید سگ‌دلان نفاق
شیر چرخش بر آستان بستند ۱۸۱

چرخ را خود بر آستانش چو سگ
بر درخت گل امان بستند ۱۸۲

سگ دیوانهٔ ضلالت را
هم سگان درش دهان بستند ۱۸۳

آن کسان کاسمانش میخواندند
نام قصاب بر شبان بستند ۱۸۴

کآسمان را به حکم هارونش
ز اختران زنگل زوان بستند ۱۸۵

خسروان گرز گاوسارش را
زیور چتر کاویان بستند ۱۸۶

اختران پیش گرز گاو سرش
رخت بر گاو آسمان بستند ۱۸۷

سائلان را ز نعمت جودش
در جگر سدهٔ گران بستند ۱۸۸

شاعران را ز رشک گفتهٔ من
ضفدع اندر بن زبان بستند ۱۸۹
تخت شاه افسر سماک شده است ۱۹۰
سر خصمانش تخت خاک شده است ۱۹۱

از حقش ظل حق خطاب رساد
ظل چترش به آفتاب رساد ۱۹۲

هر غلامیش را ز سلطانان
پهلوان جهان خطاب رساد ۱۹۳

وحی نصرت ز آسمان ظفر
به شه مصطفی رکاب رساد ۱۹۴

از ملایک به قدر لشکر مور
نجدهٔ شاه کامیاب رساد ۱۹۵

دشمنانی که آب و جاهش راست
نامهٔ عمرشان به آب رساد ۱۹۶

زین دو رنگین کبوتر شب و روز
به عدو نامهٔ عذاب رساد ۱۹۷

شاه را سورهٔ فتوح رسید
خصم را آیت عقاب رساد ۱۹۸

همه ساله به دستش از می و جام
آفتاب هوا نقاب رساد ۱۹۹

ز آتش تیغ او به اهرمنان
تف قارورهٔ شهاب رساد ۲۰۰

ز آسمان کان کبود کیمختی است
تیغ برانش را قراب رساد ۲۰۱

هر کجا باد موکبش بگذشت
همه نیلوفر از سراب رساد ۲۰۲

از پی امن حصن دولت او
نقب ایام بر خراب رساد ۲۰۳

وز پی جان ربودن خصمش
ملک الموت را شتاب رساد ۲۰۴
این دعا رفت و ساق عرش گرفت ۲۰۵
نه فلک ز اتفاق عرش گرفت ۲۰۶
قالب: ترکیب بند
تعداد ابیات: ۱۹۲
کانال گوهرین در ایتا
۶۹۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۳ - در مدح رکن‌الدین ارسلان شاه بن طغرل
گوهر بعدی:شمارهٔ ۵ - در مدح ملک الوزراء مختار الدین
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.