هوش مصنوعی:
این متن به تفاوتهای اساسی بین انسانهای سطحی و آنانی که به ارزشهای معنوی و اخلاقی پایبندند میپردازد. شاعر تأکید میکند که ظاهر و گفتار نشانههای واقعی انسانیت نیستند، بلکه ارزش واقعی در باطن و روح انسانی است. او همچنین به نقد تکبر و شهوتپرستی میپردازد و برتری زندگی معنوی را بر زندگی مادی نشان میدهد.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، برخی از انتقادهای اجتماعی موجود در متن ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا سنگین باشد.
شمارهٔ ۱۰۷ - از یکی اکابر رنجیده بود حسب حال خود و نکوهش او گوید
ز مردمان مشمر خویش را به هیات و شکل
که مردمی نه همین هیکل هیولا نیست ۱
به حسن ظاهر و باطن مسلمت نکنند
که این دو هم ز صفتهای روح حیوانیست ۲
وگر تو گویی نطقست مر مرا گویم
که این حدیث هم از احمقی و کمدانیست ۳
اگر به نطق همی حرف و صوت را خواهی
زنخ مزن نه قیاسیست این نه برهانیست ۴
که این نتیجهٔ جانست و آن دو قرع هوا
هوا مجسم و جان نز جهان جسمانیست ۵
برابری چه کنی با کسی که در ملکش
امیر شهر تو در آرزوی سگبانیست ۶
به شغل دیوان بر من تکبرت نرسد
که دیوی ارچه ترا صد مثال دیوانیست ۷
ترا اگر عملی داد روزگار چه شد
مرا به جای عمل عملهای یونانیست ۸
به شهوتی که براندی همی چه پنداری
که در وجود همان لذتست و آسانیست ۹
به روح من نشوی زنده تات ننمایم
که از چه نوع مرا عیشهای روحانیست ۱۰
وگر تو گویی عیش من و تو هر دو یکیست
غلط کنی که مرا عقلی و ترا نانیست ۱۱
ترا به روح بهیمیست زندگی و مرا
به فیض علت اولی و نفس انسانیست ۱۲
بدین دلیل که گفتم یقین شدت باری
که ملک و ملک مرا باقی و ترا فانیست ۱۳
بدین شرف که تو داری و این کرم که تراست
چه جای اینهمه ما در غری و کشخانیست ۱۴
گذشت ظلم تو ز اندازه بر مسلمانان
ز کردگار بترس این چه نامسلمانیست ۱۵
خدای شر تو از روی خلق دور کناد
که با وجود تو روی جهان به ویرانیست ۱۶
که مردمی نه همین هیکل هیولا نیست ۱
به حسن ظاهر و باطن مسلمت نکنند
که این دو هم ز صفتهای روح حیوانیست ۲
وگر تو گویی نطقست مر مرا گویم
که این حدیث هم از احمقی و کمدانیست ۳
اگر به نطق همی حرف و صوت را خواهی
زنخ مزن نه قیاسیست این نه برهانیست ۴
که این نتیجهٔ جانست و آن دو قرع هوا
هوا مجسم و جان نز جهان جسمانیست ۵
برابری چه کنی با کسی که در ملکش
امیر شهر تو در آرزوی سگبانیست ۶
به شغل دیوان بر من تکبرت نرسد
که دیوی ارچه ترا صد مثال دیوانیست ۷
ترا اگر عملی داد روزگار چه شد
مرا به جای عمل عملهای یونانیست ۸
به شهوتی که براندی همی چه پنداری
که در وجود همان لذتست و آسانیست ۹
به روح من نشوی زنده تات ننمایم
که از چه نوع مرا عیشهای روحانیست ۱۰
وگر تو گویی عیش من و تو هر دو یکیست
غلط کنی که مرا عقلی و ترا نانیست ۱۱
ترا به روح بهیمیست زندگی و مرا
به فیض علت اولی و نفس انسانیست ۱۲
بدین دلیل که گفتم یقین شدت باری
که ملک و ملک مرا باقی و ترا فانیست ۱۳
بدین شرف که تو داری و این کرم که تراست
چه جای اینهمه ما در غری و کشخانیست ۱۴
گذشت ظلم تو ز اندازه بر مسلمانان
ز کردگار بترس این چه نامسلمانیست ۱۵
خدای شر تو از روی خلق دور کناد
که با وجود تو روی جهان به ویرانیست ۱۶
قالب: قطعه
تعداد ابیات: ۱۶
۴۵۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۱۰۶ - در شکایت زمانه و مفاخرت خود
گوهر بعدی:شمارهٔ ۱۰۸ - این قطعه را فتوحی گفت و به انوری بست و مردم بلخ بر حکیم متغیر شدند سوگندنامه در نفی آن گفت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.