هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و فلسفی، با تأکید بر مفاهیمی مانند نور ذات، فیض، حقیقت انسان، وحدت وجود، و عشق به معبود، به بیان سیر روحانی و عرفانی سالک میپردازد. شاعر با استفاده از تمثیلهای مختلف مانند یوسف و زلیخا، چاه، و نور، به توصیف رابطهی انسان با خدا و سفر روحانی او به سوی کمال میپردازد. متن پر از اشارات عرفانی و فلسفی است که نیاز به تأمل و درک عمیق دارد.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مباحث عرفانی دارد. همچنین، استفاده از نمادها و تمثیلهای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوان دشوار باشد.
بود این آن زمان از خویش پنهان
نه اصل خون ز حیوان و نباتست
نبات از فیض و فیض از نور ذاتست ۱
نه اصل جان و دل از قطرهٔ خونست
ولی این معنی از گفتار بیرونست ۲
ز فیض نور میروید نباتی
ز حیوان بعد از آن آرد حیاتی ۳
منم عین نبات و بود حیوان
شود پیدا حقیقت جسم انسان ۴
حکیمان میبسی تقریر کردند
کتبها را پر از تفسیر کردند ۵
مر این معنی بسی گفتند اینجا
دُرِ اسرار بر سُفتند اینجا ۶
ولیکن کرد ناصر سرّ اظهار
بباید میبُسفتن آن بناچار ۷
چرا گوید حکیم پاک دیده
در اینجا بود سرّ پاک دیده ۸
کمال حکمتش عین الیقین شد
از آن پنهان وی از خلق زمین شد ۹
چنان پنهان شد از خلق جهان او
که ماند از صورت و معنی نهان او ۱۰
اگرچه بود حکمش مر ورا پیش
همه بد دیده او اسرار از پیش ۱۱
در آخر حکمتش چون عزلت افتاد
از آن در عین ذات و قربت افتاد ۱۲
در آخر حکمتش افزود بیچون
خدا را بازدید او بی چه و چون ۱۳
خدا را باز دید او آخر کار
گریزان شد ز خلق او کل بیکبار ۱۴
خدا را باز دید و ذات او شد
که این معنی یقین ذات او بُد ۱۵
وجود خویش پنهان کرد اینجا
حقیقت بود مردی مرد اینجا ۱۶
چو خود را کرد پنهان سوی آن ذات
عیان شد در حقیقت زو هر آیات ۱۷
همه تقریر او از عقل و جان بود
که عقل وجان یقین عین العیان بود ۱۸
ز جان و تن همه تقریر پرداخت
بآخر جان و تن اینجا برافراخت ۱۹
سوی کوه قناعت راهش افتاد
خور از ماهی بسوی ماهش افتاد ۲۰
در آن قربت که بودش حدّ و امکان
سلوکی کرد و خود را کرد پنهان ۲۱
بسوی قاف قربت رفت و بنشست
در از عالم بروی خود فروبست ۲۲
در از عالم بسوی خود فنا کرد
پس آنگه رخ بدرگاه خدا کرد ۲۳
در آن قاف قناعت بود چندان
که راحت یافت دروی حدّ و برهان ۲۴
چنان حکمت که او را بود اینجا
زیان خویش کرده سود اینجا ۲۵
حکیمان جهان از روی تعظیم
چو او دیگر نخواهد بود بی بیم ۲۶
چنان واصل شد اینجا آخر کار
که شد از چشم انسان ناپدیدار ۲۷
چو یکسان شد از آنسان برگذشت او
بساط جزو و کل را در نوشت او ۲۸
چو یکسان شد حقیقت یافت آخر
چو مردان در رهش بشتافت آخر ۲۹
هر آنکو اندر این قاف قناعت
گریزد پیش گیرد هر سه عادت ۳۰
کم آزاریّ و کم خوردن حقیقت
پس آنگه طاعت از عین شریعت ۳۱
بیابد اصل اوّل همچو مردان
رسد چون ناصر خسرو بجانان ۳۲
زهی آنکس که عزلت جست آخر
که در باطن شدش اسرار ظاهر ۳۳
مراو را گشت معنی دیدهٔ دید
نیابد این مگر آنکس که این دید ۳۴
به بینی این تو اینجا آخر کار
چو مردان گرد اینجا ناپدیدار ۳۵
ز خونی آمدی پیدا تو بنگر
در این راه اصل خونی نیک بنگر ۳۶
ز خونی آمدی پیدا و پنهان
درون خاک خواهی شد نکودان ۳۷
ز خونی تو رخ اندر عین صورت
ترا پیدا شده این جات نفورت ۳۸
ز خونی گشتهٔ تو مدّتی چند
فتاده همچو مرغی مانده در بند ۳۹
ز خون پیدا و اندر خاک ماندی
میان این پلیدی پاک ماندی ۴۰
ز خون نه ماه در عین رحم دوست
فروبست او زحکمت بر تنت پوست ۴۱
ز خون خوردن بجان بشتافتی باز
چو بیرون آمدی جان یافتی باز ۴۲
چو بیرون آمدی بر روی خاکت
مکانی ساختی آخر چه باکت ۴۳
چو نه مه خون و دیگر بس دو سالت
همی خون سپید از عین حالت ۴۴
نژادت شد ز خون بسته اینجا
حقیقت عقل اینجا کرد دانا ۴۵
بسی خون خوردی و راهی ندیدی
که خود جز در بُنِ چاهی ندیدی ۴۶
در این چاه بلاماندی تو پر خون
رهی نابرده از این چاه بیرون ۴۷
چو یوسف در بُن چاهی فتاده
نظر در مرکز شاهی گشاده ۴۸
چو یوسف بازماندی در اسیری
درون چاه تو بَدْرِ منیری ۴۹
درون چاه ماندستی چو یوسف
درون حیرتی و صد تأسّف ۵۰
درن چاه چون یوسف بمعنی
بمانده صورت و معنی مولی ۵۱
ترا این عشق کرد اندر بُنِ چاه
فروانداخت دیگر در بُنِ چاه ۵۲
رسی با رفعت و عزّ و کمالت
چو بیرون آمد از چاه وبالت ۵۳
برون آرد ترا از چاه آخر
رساند بیشکی با جاه آخر ۵۴
در آخر قدر چاهی بازیابی
مقام عزّت و اعزاز یابی ۵۵
تو چون یوسف رسی در مصر جانت
شود مکشوف در راز نهانت ۵۶
تو چون یوسف روی بر تخت جانا
شوی از عشق نیکوبخت جانا ۵۷
کنون از یوسف معنی جدائی
فتاده اندر این چاه بلائی ۵۸
ترا یوسف نموده رخ در اینجا
همه ملک دلت پرشور و غوغا ۵۹
نمیبینی تو یوسف بر سر تخت
که تا بختت نشاند بر سر تخت ۶۰
نمیبینی تو یوسف رادر آن دید
نخواهی دید دیگر این که بشنید ۶۱
که یوسف آمده اینجا پدیدار
مرا او را جان یعقوبی طلبکار ۶۲
چو یوسف بر سر تختست بنگر
ز دیدار عزیزش زود برخور ۶۳
چو یوسف رخ نمود و خود عیان کرد
خود اینجا فتنهٔخلق جهان کرد ۶۴
ترا یوسف جمال خویش بنمود
در اینجاگه وصال خویش بنمود ۶۵
از اوّل بود اندر چه فتاده
کنون بر تخت شد ای مرد ساده ۶۶
ندیدی یوسف جانت در اینجا
دو روزی هست مهمانت در اینجا ۶۷
ترا مهمانست یوسف گربدانی
تو مر جانان مگر جانان بدانی ۶۸
جمال یوسف از برقع پدیدار
چرا پرده فروهشتی بر رخ یار ۶۹
جمال یوسف است اینجای تابان
بنزد عاشقان چون مهر رخشان ۷۰
جمال یوسف اینجا رخ نموداست
فراز تخت جان در عین بودست ۷۱
جمال یوسف تست آشکاره
بر او ذرّات عالم در نظاره ۷۲
ندیدی یوسف ای در خواب مانده
درون بحر در غرقاب مانده ۷۳
ندیدی یوسف ای افتاده معذور
که از یوسف بنزدیکی شده دور ۷۴
ندیدی یوسف صدّیق اینجا
که تا یابی عیان تحقیق اینجا ۷۵
ندیدی یوسف و در خون بماندی
ز وصل یوسفت بیرون بماندی ۷۶
ندیدی یوسف و در انتظاری
بهرزه بود عمرت میگذاری ۷۷
ندیدی یوسف اندر جان خود تو
از آن ماندی نه نیک و هست بد تو ۷۸
تو یوسف را ندیدی کور هستی
اگرنه کوری ای بیچاره مستی ۷۹
ترا یوسف درون پرده و تو
بخود هستی خود گم کرده خود تو ۸۰
ترا گم کرده ره عقل پراندیش
جمال یوسفت بُد در عیان پیش ۸۱
نبرد او راه و تو از ره بینداخت
چو پروانه ترا در شمع بگداخت ۸۲
زهی در خاک ره در خون طپیده
جمال یوسف اینجاگه ندیده ۸۳
مصیبت نامهٔ باید ز آغاز
که بر یوسف بدیدی عاقبت باز ۸۴
چو یوسف با تو در پرده نشستست
وجود تو ترا از دور خستست ۸۵
ترا یعقوب ماتم دیدهٔ یار
بمانده در فراق یوسف خوار ۸۶
ترا یوسف جدا و تو جدائی
از آن در فرقت و عین بلائی ۸۷
ترا یوسف بشد از پیش ناگاه
فتاده گشت یوسف در بُن چاه ۸۸
ز تو شد دور و اندر چاه غم ماند
در آن منزل میان لانعم ماند ۸۹
وگر از چاهش آوردند بیرون
رسیده با تو و تو دل پر از خون ۹۰
جمال او به نشناسی دگر باز
حجاب پرده از یوسف برانداز ۹۱
حجاب پرده از رویش برافکن
که اسرارت شود اینجای روشن ۹۲
حجاب از روی یوسف زود بردار
نظر کن روی یوسف ای دلازار ۹۳
حجاب روی یوسف باز کن تو
چو یوسف بر زلیخا ناز کن تو ۹۴
حجاب از روی یوسف چون شود دور
ترا گردد عیان اسرار منصور ۹۵
حجابش باز کن از روی و بنگر
که خورید رخت بگرفت یکسر ۹۶
حجابش باز کن از روی چونماه
که تا کلّی بسوزانی تو خرگاه ۹۷
حجابش بازکن از روی پرده
بسوزان هفت چرخ سالخورده ۹۸
حجابش دور کن از رخ زمانی
فروخوان هر زمانش داستانی ۹۹
حجاب این برقعست و بی تأسف
عیان بردارهان از روی یوسف ۱۰۰
چو برداری ز رویش پردهٔ ناز
به پیش شمع رویش زود بگداز ۱۰۱
چو برداری ز رویش پردهٔ عز
مگو از ماه و خور دیگر تو هرگز ۱۰۲
چو برداری ز رویش پردهٔ ذات
بخوان بر هر دو جمعش زود آیات ۱۰۳
درونش ثمّ وجه اللّه بنگر
وزان وَجّهْتُ عین اللّه بنگر ۱۰۴
دو عالم در رخ او کل عیان بین
رخش خورشید برج لامکان بین ۱۰۵
دو عالم از فروغ نور رویش
مثال ذرّهٔ افتاده سویش ۱۰۶
دو عالم پرتو یک لمعهٔ اوست
دو عالم پرتو دیدار آن روست ۱۰۷
جمالش ماه تا ماهی گرفتست
دلت گر نیز آگاهی گرفتست ۱۰۸
جمال یوسف اندر تو نهانی
ترا حیوان شمارم گرچه جانی ۱۰۹
رخش بنگر بخوان پس قل هواللّه
درون جان نظر کن ما سوی اللّه ۱۱۰
دو معنی دارد این گر راز دانی
دو معنی در یکی کل بازدانی ۱۱۱
بمعنی رهبری و ره بیابی
چو مردان کز دل آگه بیابی ۱۱۲
چو مردان راهبر تا راه یابی
در آن دیدار دید شاه یابی ۱۱۳
ندانم تا سخن با که بگفتم
مر این دُرهای معنی از چه سُفتم ۱۱۴
که میداند که این اسرارها چیست
که دل هر لحظه خون برجای بگریست ۱۱۵
که برخوانَد در اینجا راز عطّار
که داند عاقبت مر ناز عطّار ۱۱۶
چنان عطار چون یعقوب آمد
که عین طالبش مطلوب آمد ۱۱۷
دل عطّار این دم جان ندارد
که دل جانست جان جانان ندارد ۱۱۸
دلش جانست و جان دل سوی جانان
بخواهد رفتن اندر پرده پنهان ۱۱۹
چنان در عین دانائی فتادست
که سر از دور پیش جان نهادست ۱۲۰
سر و جان را برش بنهاد از دور
ندارد جز مر این زانست معذور ۱۲۱
که میداند یقین تا جانش اینجا
که او پیداست در پنهانش اینجا ۱۲۲
دل و جانش چه باشد تا نشاند
چو یک قطره ابر جانان فشاند ۱۲۳
چنان از شوق جانانست در ذات
که هم ذاتست گوئی جمله ذرّات ۱۲۴
بخواهد باخت جان در پای دلدار
اگرچه هست در غوغای دلدار ۱۲۵
چنان غوغا نمودست یار بیچون
که خواهد ریختن از حلق او خون ۱۲۶
مقامی دارد او رادر مقالت
کز آنجا یافت او عین سعادت ۱۲۷
نهاده راز کل در جان یقین او
در این آفاق آمد پیش بین او ۱۲۸
خراباتی است در عین خرابات
مناجاتی است اندر کشف طامات ۱۲۹
بهم پیوسته کفر و فسق و اسلام
که اینجا مینماید نیک با نام ۱۳۰
چو من رفتم چه کفرست و چه دینست
که در آخر مرا عین الیقین است ۱۳۱
چو من رفتم چه بت باشد چه زنّار
چه غم دارم چو یار آمد بدیدار ۱۳۲
چو من رفتم چه ماند عین آن ذات
شود خورشیدم اینجا عین ذرّات ۱۳۳
رها کردم نمود جسم بیجان
رسیدم در جمال روی جانان ۱۳۴
مرا یوسف نموده روی خود باز
از او دیدم از او انجام و آغاز ۱۳۵
مرا یوسف درون پرده باشد
که ره بر دیگران گم کرده باشد ۱۳۶
مرا بنموده ره در سوی خود او
بکردم فارغ از هر نیک و بد او ۱۳۷
مرا گفتا که اینجا وصل خواهی
ز بعد اصلم ار تو وصل خواهی ۱۳۸
منم اصل اندر اینجا وصل دیده
ترا در پرده دیده اصل دیده ۱۳۹
منم اصل و منم وصل و منم ذات
که بنمودم ترا در دید ذرّات ۱۴۰
منم اصل تمامت بود اشیا
منم هم یوسف و معبود اشیا ۱۴۱
منم بنموده رخ از کاف وز نون
گرفته عکس رویم هفت گردون ۱۴۲
منم بنموده رخ اندر دل وجانت
همی گویم دمادم راز پنهانت ۱۴۳
منم دیدارو دیدارم ندیدی
منم اسرار و اسرارم شنیدی ۱۴۴
بگفتم با تو اسراری که دارم
نمودم با تو هر کاری که دارم ۱۴۵
منم نقطه که میگردم چو پرگار
ترا از خویشتن کردم پدیدار ۱۴۶
منم بیچون ترا چون آفریدم
نمییابی در این جاوید دیدم ۱۴۷
منم کردم بیان در هر معانی
هر آن چیزی که گفتم خود بدانی ۱۴۸
بدانی گفت و بینی باز عطّار
ولیکن هستی اندر عین پندار ۱۴۹
ندانی خواند هستی یا ز پیشم
اگرچه من ترا هم کفر و کیشم ۱۵۰
گمان داری از آن رویم نبینی
گمان بردار اگر صاحب یقینی ۱۵۱
گمان داری از آنی مانده حیران
چو دولابی شدستی سخت گردان ۱۵۲
گمان داری ندیدی هیچ رویم
فتادستی از آن در گفتگویم ۱۵۳
گمان داری از آنی مانده بر در
مهی دریافته وصلم منم خور ۱۵۴
ز من دوری فتادهای مه نو
دمادم تا دهم من نور پرتو ۱۵۵
ز من افتده دور و ناصبوری
بمعنی سخت نزدیک از چه دوری ۱۵۶
ز من دوری ولی آرم بَرِ خود
کنم بر جسم و جانم رهبر خود ۱۵۷
ز من دوری کنون شیدا بمانده
ز ناپیدائیم پیدا بمانده ۱۵۸
منم خورشید و تو بدر تمامی
منم پخته ولی تو سخت خامی ۱۵۹
جمالم میشناسی لیکن ازدور
فتادستی از آنی سخت معذور ۱۶۰
جمالم میشناسی گر چه بدری
بخوان آخر بقدر اللّه قدری ۱۶۱
رسانم آخرت با خویشتن تو
منم محو فنا مر جان و تن تو ۱۶۲
چونقد من ز روی تست یکسان
منم خورشید و تو ماهی به یکسان ۱۶۳
رسانم آخرت تا باز یابی
مرا دیدار خود در راز یابی ۱۶۴
رسانم با خودت هم بیشکی من
که تا گردیم هر دو دیگ یک من ۱۶۵
مرا بنگر تو بود خود رها کن
بنزد بود من خود را فنا کن ۱۶۶
مرا بنگر برافکن صورت خویش
حجابم جسم و جان بردار از پیش ۱۶۷
مرا بنگر که خود رامن ببینی
در این بودم اگر صاحب یقینی ۱۶۸
مرا بنگر که جز من هیچ نبود
که هر چیزی ز من جز هیچ نبود ۱۶۹
مرا بنگر تو در ذرّات عالم
که میگویم ترا سرّ دمادم ۱۷۰
چو من جانم درون تو نظر کن
ز من ذرّات جسمت را خبر کن ۱۷۱
خبر کن جملهٔ ذرّات از من
که من کردم ترا اسرار روشن ۱۷۲
خبر کن از من این بود وجودم
که من رخ این زمان در سر نمودم ۱۷۳
خبر کن از من اینجا سالکان را
که بشنفتی همه شرح و بیان را ۱۷۴
خبر کن سالکانم را بتحقیق
که تا یابند مانند تو توفیق ۱۷۵
خبر کن تا خبر یابند اینجا
چو ذرّه زود بشتابند اینجا ۱۷۶
خبر کن جمله از خورشید رویم
که من در جمله اندر گفتگویم ۱۷۷
خبر کن جمله از من تا بدانند
چو در تو دیدنم حیران بمانند ۱۷۸
خبر کن جمله ازمن تا نمودار
به بینند وشوند از خواب بیدار ۱۷۹
خبر کن جمله از من از عنایت
که تا بخشم مر ایشان را سعادت ۱۸۰
خبر کن جمله از من تا عیانم
نپندارد عیان جان نهانم ۱۸۱
چو ذات یوسف این گفتست با من
مرا اسرارها زو گشت روشن ۱۸۲
منم یعقوب یوسف باز دیده
دگر هم عزّت و هم ناز دیده ۱۸۳
منم یعقوب دیده روی دلدار
حجابم رفته و یارم پدیدار ۱۸۴
منم یعقوب یوسف آمده پیش
نهادم مرهم اینجا بر دل ریش ۱۸۵
منم یعقوب یوسف در درونم
ز من پرس از وصالش تا که چونم ۱۸۶
جمال یوسفم شد آشکاره
از آن کردم نمود بود پاره ۱۸۷
جمال یوسفم بنمود دیدار
چو مه گشتم بر خود ناپدیدار ۱۸۸
جمال یوسفم تابان نمودست
چو خورشیدی دلم رخشان نمودست ۱۸۹
جمال یوسفم در مصر جانست
ز من بیشک همه شرح و بیانست ۱۹۰
منم یوسف جمال آفتاب است
شده ذرّات من درنور و تابست ۱۹۱
منم یوسف که عین جاه دیدم
در آخر رفعت این چاه دیدم ۱۹۲
منم یوسف نموده رخ ز پرده
بمن حیرانست چرخ سالخورده ۱۹۳
منم یوسف که اسرار کماهی
گرفته نورم از مه تا بماهی ۱۹۴
منم یوسف نموده رخ پر از تاب
جمال ماه کنعانم تو دریاب ۱۹۵
جمال من چنان غوغافکندست
که اوّل شور در جانها فکندست ۱۹۶
جمال من مسخّر کرد عالم
نمودی بدر من دیدار آدم ۱۹۷
جمال من چنان بنمود اینجا
که کار بسته کُل بگشود اینجا ۱۹۸
جمال من یقین عین جمال است
زبانها در جلالم گنگ و لالست ۱۹۹
جمل من بهروصفی که گویند
نمیدانند و سرگردان چو گویند ۲۰۰
جمال وصف کرده هر زبانی
بهر شرحی بگفتند از بیانی ۲۰۱
که یارد وصف کردن اندر اینجا
مگر صاحبدلی جان مصفّا ۲۰۲
که داند شرح گفتن همچو عطّار
کند اینجا صفات من پدیدار ۲۰۳
چو عطّارست اینجا واقف من
حقیقت اوست بیشک کاشف من ۲۰۴
چو در وصفم بمعنی دُر فشاند
ز دریای معانی دُر چکاند ۲۰۵
نیامد هیچ کس مانند عطّار
که گوید با زمانه دیدن یار ۲۰۶
نه از دور فلک تا دور آدم
نگفتست این معانی تا بدیندم ۲۰۷
نه کس بر دست ره چون او در اسرار
که دارد در درون جان و دل یار ۲۰۸
زمانی باز کن چشم دل خود
که کردستم ترا من واصل خود ۲۰۹
زمانی باز کن مر چشم دل باز
که بنمودست هم انجام و آغاز ۲۱۰
چو من ره بردم و راهت نمودم
در بسته برویت برگشودم ۲۱۱
جواهرنامه کردستم ترا فاش
زمانی در یقین مانند من باش ۲۱۲
منت گفتم بسی در پرده اینجا
نمود بیشکی گم کرده اینجا ۲۱۳
بسوی من رسی بنگر سُلوکم
که در معنی عیان شمس الدّلوکم ۲۱۴
سلوک من ببین اندر خدائی
که کردم صورت و معنی خدائی ۲۱۵
لقا بنمودش مانند منصور
نمایم من یقین تا نفخهٔ صور ۲۱۶
ایا سالک گراینجا باز بینی
تو مر عطّار در خود باز بینی ۲۱۷
مرا در خود طلب مطلوب حاصل
که تا گردانمت در عشق واصل ۲۱۸
مرا در خود نگر منگر بهر سوی
که تا بنمایمت در نور خود روی ۲۱۹
مرا درخود نگر وز خویش بگذر
جمال معنیم در خویش بنگر ۲۲۰
مرا در خویشتن بین تا بدانی
چنین شو گر چو من صاحب یقینی ۲۲۱
فرید آمد تو راز دیدن من
شود هر راه تاریک تو روشن ۲۲۲
کنم مر روشنت من راه تاریک
بگویم نکتههای نغز باریک ۲۲۳
منم جوهر عرض دریای معنی
مشو اینجای ناپروای معنی ۲۲۴
چنان خود در درون خود باش ساکن
که تا باشی تو ازدلدار ایمن ۲۲۵
منت گفتم چو راز این سخن باز
اگر یابی تو اسرار کهن باز ۲۲۶
ز من دان و ز من بین و زمن گوی
ز من پرس و ز من اسرار کل جوی ۲۲۷
چگویم گر مر این معنی بیابی
منم بی تو تو سوی من شتابی ۲۲۸
مقام سالکی بردارمت من
یقین خویش رهبر دارمت من ۲۲۹
عیان واصفت آرم بدیدار
کنم مانند خویشت ناپدیدار ۲۳۰
چنان رخ نمایم در دل و جان
که بنمایم یقینت جان جانان ۲۳۱
کرا میگوی این اسرار عطّار
که درخوابند جمله نیست هشیار ۲۳۲
کسی کو دید جان و یافت در خود
مه و خورشید تابان یافت در خود ۲۳۳
نداند این ولی چون این بداند
بسان عاقلی حیران بماند ۲۳۴
چه میداند کسی این راز بیچون
که تا اینجا خورد اندر غم او خون ۲۳۵
کسی کو خون خورد در سالها او
بسی یابد در اینجا حالها او ۲۳۶
هزاران پیش اینجا از کتبها
بخواند تا برآید از حجبها ۲۳۷
شود مر سالکِ او راه دیده
در آخر مر جمال شاه دیده ۲۳۸
چنان درواصلی در سرّ این باز
که اینجا سوخته باشد باعزاز ۲۳۹
ره جانان بسی پیموده باشد
ابا او گفته و بشنوده باشد ۲۴۰
که جز جانان نبیند نیز مرحم
چنان واصل بود در کوْن عالم ۲۴۱
همه جانان بود در دید معبود
زیان خویش داند بیشکی سود ۲۴۲
همه جانان بود اینجا حقیقت
نماند دید او اندر طبیعت ۲۴۳
همه جانان بود در جمله اشیا
گهی مه باشد و گاهی ثریّا ۲۴۴
گهی خورشید باشد بی زوال او
گهی چون مه شود در اتصال او ۲۴۵
گهی چون مه شود سالک در افلاک
گهی واصل شود چون کرهٔ خاک ۲۴۶
گهی چون آتشی اینجا بسوزد
گهی چون شمع دیگر برفروزد ۲۴۷
گهی چون آب گردد او روانه
طلب دارد حیات جاودانه ۲۴۸
گهی چون باد باشد راحت جان
گهی چون میوه اندر باغ و بستان ۲۴۹
گهی ریزان کند برگ از شجر را
گهی برگ آورد نیک از ثمر را ۲۵۰
گهی چون خاک باشد بست اینجا
گهی چون آب باشد مست اینجا ۲۵۱
گهی باشد لگد خور زیر هر پای
شود مانند ذرّه جای بر جای ۲۵۲
گهی می بر دهد در روی عالم
کند هر باغ و بستان شاد و خرّم ۲۵۳
گهی باشد در او گنج معانی
گهی باشد در او راز نهانی ۲۵۴
گهی مرزنده آرد جمله ذرّات
گهی محو فنا در دیدن ذات ۲۵۵
گهی باشد زپای بسته چون کوه
بزیر بار غم چون کوه اندوه ۲۵۶
گهی آرد برون جوهر از آنجا
نه یک جوهر زهر گونه هویدا ۲۵۷
گهی چون خاک گردد ریزه ریزه
که یارد کرد با عشقش ستیزه ۲۵۸
گهی در شور باشد همچو دریا
گهی موجش برد سوی ثریّا ۲۵۹
گهی درّ وصال آرد به بیرون
بتابد تابشش در هفت گردون ۲۶۰
گهی جوهر بزیر آید ز بود او
کسی باید که بتواند نمود او ۲۶۱
وز این دریا بود پیوسته آگاه
ندیده باشد اینجاگه رخ شاه ۲۶۲
رخ دلدار اینجا دیده باشد
ابااو گفته و بشنیده باشد ۲۶۳
بجز یکی نبیند در عیان او
بجز یکی نباشد جان جان او ۲۶۴
همیشه در یقین او ذات باشد
نمود جملهٔ ذرّات باشد ۲۶۵
همیشه در یقین قل هواللّه
یکی داند عیان راز هواللّه ۲۶۶
بجز توحید چیزی ره نداند
بجز توحید الّا اللّه نخواند ۲۶۷
بجز توحید حق اینجا نگوید
درون پرده جز جانان نجوید ۲۶۸
بیابد چون بیابد راز اینجا
ببیند چون بیابد باز اینجا ۲۶۹
چنین کس خواهم اینجا کار دیده
که باشد او وصال یار دیده ۲۷۰
که بشناسد مرا اینجا عیانی
مرا داند همه شرح و معانی ۲۷۱
تو ای عطّار با خود گوی و خود بین
نه خودبین باش الّا خود خدابین ۲۷۲
تو ای عطّار بگذر از فنا تو
فنا بشناس کل عین بقا تو ۲۷۳
مشو میگوی اسرار حقیقی
که با روح القدس اینجا رفیقی ۲۷۴
اگرچه روح پاکت گشت جانان
توئی در جزو و کل خورشید تابان ۲۷۵
توئی این دم رخ دلدار دیده
زهر معنی جمال یار دیده ۲۷۶
جواهر نامه باقی چند ماندست
ز بهر این دلم در بند ماندست ۲۷۷
رسانی این تمام آخر بپایان
دگر هیلاج سرّ ذات جانان ۲۷۸
بگوئی بعد جوهر آشکاره
کنندت آن زمان مر پاره پاره ۲۷۹
کتابی دیگر است از جوهر راز
که بی پرده سخن راند در اعزاز ۲۸۰
یقین وصلست در وی رخ نموده
مرا دلدار زان پاسخ نموده ۲۸۱
چنان واصل شدم در دید هیلاج
که خواهم کُشت خود را همچو حلاج ۲۸۲
حقیقت آن کتاب اینجا مر راز
نماید آخر کارم بکل راز ۲۸۳
ز عشقش روز و شب دل بیقرارست
ز درد عشق اینجانم فگارست ۲۸۴
مرا اندر نهان گفتست محبوب
که طالب بودهٔ کردی تو مطلوب ۲۸۵
در آخر چون نماند مر حجابت
نمای آخر بکل عین کتابت ۲۸۶
همه ذرّات اینجا کن تو واصل
همه مقصود از اینجا کن تو حاصل ۲۸۷
چه میگوید دل از مستقبل وحال
بهرزه میزنی در خویشتن فال ۲۸۸
یکی را کن تمام و بعداز آن تو
دگر را کن بکل شرح و بیان تو ۲۸۹
یکی را کن تمام و شاد میباش
بروی دوست تو آزاد میباش ۲۹۰
نمیبینم در این عین ریاضت
که تا کی باز بینم آن سعادت ۲۹۱
در اندیشه چنان مست و خرابم
که یک لحظه نیاید هیچ خوابم ۲۹۲
نخفتم یک نفس جانا تو دانی
که میگوئی مرا راز معانی ۲۹۳
نخفتم یک نفس تا عمر دارم
در اندوهت دمادم میگذارم ۲۹۴
نخفتم یک نفس بیدار باشم
ترا پیوسته من در کار باشم ۲۹۵
نخفتیدم دمی اندر خوشی من
سزد گر سوی ذات خود کشی من ۲۹۶
نخفتیدم دمی در خواب جانا
فتاده اندر این غرقاب جانا ۲۹۷
دمی ز اندیشه من خالی نبودم
ز تو گفتم همه از تو شنودم ۲۹۸
دمی ز اندیشهٔ تو این دل من
نشد خالی در این آب و گل من ۲۹۹
چنانم در تجلّی گم ببوده
که این قطره بکل قلزم نموده ۳۰۰
چنانم در تجلّی تو حاضر
در این گم بود کی در جمله ناظر ۳۰۱
چنانم در تجلّی تو جانباز
که افکندم ز خود این پردهٔ راز ۳۰۲
چنانم در تجلّی گم شده من
که بود تو بکل حاصل شده من ۳۰۳
چنانم در تجلّی وصل دیده
که هستم بیشک من وصل دیده ۳۰۴
چنانم در تجلّی راز دیده
که هستم بیشکی من راز دیده ۳۰۵
چنانم در تجلّی آفتابی
که هر لحظه برم در تک و تابی ۳۰۶
چنانم در تجلّی بود بوده
که دانم جمله با معبود بوده ۳۰۷
چنانم در تجلّی همچو ماهی
که گه کوهی نمایم گاه کاهی ۳۰۸
چنانم در تجلّی فارغ و خوش
که گه آبی شوم من گاه گه آتش ۳۰۹
چنانم در تجلّی تو آباد
که گه خاکم گهی در سیر چون باد ۳۱۰
چنانم در تجلّی همچو کوهی
که باشم در تجلّی با شکوهی ۳۱۱
چنانم در تجلّی همچو دریا
که جوهر میفشانم در هویدا ۳۱۲
چنانم در تجلّی چون فلک من
که دیدم ذات اشیا یک بیک من ۳۱۳
چنانم در تجلّی دید رویت
که هر دم سر نهم بر خاک کویت ۳۱۴
چنانم در تجلّی ذات گشته
که بیشک جملهٔ ذرّات گشته ۳۱۵
چنانم در تجلّی راز گویان
نه با عصفور با شهباز گویان ۳۱۶
نمودم آنچه بنمودی مرا تو
بگفتم آنچه گفتهٔ مرا تو ۳۱۷
بگفتم راز تو با رند و اوباش
بکردم سرّ تو اینجایگه فاش ۳۱۸
ز عشقت گفتم و در درد مُردم
شدم من زنده و این گوی بردم ۳۱۹
ز عشقت آگهم ای جان من تو
در این عالم خورِ تابان من تو ۳۲۰
ز عشقت آگهم ای جان جانم
که هستی آشکارا و نهانم ۳۲۱
ز عشقت آگهم ای راحت جان
از آن میبارم از خود دُرّ و مرجان ۳۲۲
ز عشقت آگهم ای بود جانها
که دیدستم چنین شرح و بیانها ۳۲۳
ز عشقت آگهم ای راحت دل
که کردی آخر کارم تو واصل ۳۲۴
ز عشقت آگهم ای راز جمله
که اینجا میدهم آغاز جمله ۳۲۵
ز عشقت آگهم ای نور دیده
که هستم ذات پاکت جمله دیده ۳۲۶
ز عشقت آگهم در آخر کار
که خواهم کُشتنم آخر چنین زار ۳۲۷
ز عشقت آگهم کآخر ستیزی
ابرحق حق شده خونم بریزی ۳۲۸
ز عشقت آگهم ای جان جانم
که خواهی کُشت آخر در نهانم ۳۲۹
ز عشقت آگهم تسلیم مانده
ولی خوف و بلا و بیم مانده ۳۳۰
ز عشقت آگهم ای برتر از نور
که خواهم رفت بر دارت چو منصور ۳۳۱
چو منصور تو جان خود ببازم
پس آنگه سوی ذاتت سرفرازم ۳۳۲
منم بنموده رخ تا چند گوئی
منم عین العیان تا چند گوئی ۳۳۳
منم در چشم تو بینائی تو
منم در دست تو گیرائی تو ۳۳۴
منم در دید دیدار تو پنهان
نمود و رخ چنین میگوی و میدان ۳۳۵
منم در تو چنین آتش فکنده
ترا در دید خود سرکش فکنده ۳۳۶
منم در تو چنین خوناب برجای
روانه گشته چون سیلاب اینجای ۳۳۷
منم در تو چو خاک افتاده اینجا
ترا کرده ز دید خود مصفّا ۳۳۸
منم چون کوه اینجا در تن تو
فتاده خُرد کرده مسکنِ تو ۳۳۹
منم چون بحردر دریای جانت
چنین آورده در شور فغانت ۳۴۰
منم از جان ترا اینجا هواخواه
تو هر چیزی که میخواهی مرا خواه ۳۴۱
منم اینجا بتوکل قائم الذّات
چو خورشیدی و ما جمله ذرّات ۳۴۲
من تابان شده اندر دل تو
گشاده رازهای مشکل تو ۳۴۳
مرا بشناس و میبینم دمادم
نموده عین یاهویت در این دم ۳۴۴
منم یاهو درون جانت امروز
ترا بنموده بخت و حال فیروز ۳۴۵
منم یاهو درون جسم و جانت
حقیقت آشکارا و نهانت ۳۴۶
منم یا هو درون سینهٔ تو
منم بنگر منم دیرینهٔ تو ۳۴۷
منم یا هو یقین درکلّ اشیا
منم برجملهٔ اسرار دانا ۳۴۸
منم عشق ازل اینجا نموده
وصال خویش در غوغا نموده ۳۴۹
منم اوّل که پایانی ندارم
که جانانم که جانانی ندارم ۳۵۰
منم بی شبهه حیّ لایموتم
که نی خوابست و نی جان و نه قوتم ۳۵۱
منم آن صانعی که قطرهٔ آب
کنم اندر خم خورشید جانتاب ۳۵۲
منم آن قادری بر کلّ عالم
که بنمایم زخاک اسرار آدم ۳۵۳
منم آن حاضری بر جمله موجود
که من جمله بر آرم عین مقصود ۳۵۴
منم آن ناظری بر جمله بینا
که از پنهان کنم هر دم هویدا ۳۵۵
منم آن ناظری کز علم حکمت
دهم من بنده را تعظیم و رفعت ۳۵۶
منم آن عالمی بر جمله حاضر
که باشم بر همه پیوسته ناظر ۳۵۷
منم دانندهٔ اسرار جمله
منم هم نقطه و پرگار جمله ۳۵۸
منم موجود و بود من عیانست
ولی از چشم هر انسان نهانست ۳۵۹
نگر قرآن من در عین آیات
که تا از صورت افتی در سوی ذات ۳۶۰
نگر قرآن من تا راز دانی
در اینجا سرّ ذاتم باز دانی ۳۶۱
نگر قرآن من در جمله اشیا
که کل از نور قرآن گشت پیدا ۳۶۲
نگر قرآن من تا هر زمانی
فروخوانی از اینجا داستانی ۳۶۳
نگر قرآن من بیشک در اینجا
نموده ذات در یک دُر در اینجا ۳۶۴
نگر قرآن من اسرار جمله
که آمد بیشکی دیدار جمله ۳۶۵
هر آنکو سرّ قرآنم بداند
یقین پیدا و پنهانم بداند ۳۶۶
هر آنکو سرّ قرآن یافت اینجا
بسوی ذات کل بشتافت اینجا ۳۶۷
اگر اسرار قرآن بازدانی
حقیقت اندر او هر راز دانی ۳۶۸
اگر اسرار قرآن رخ نماید
ترا از ذات خود پاسخ نماید ۳۶۹
اگر اسرار قرآن گشت موصوف
ترا بیشک شوی در جمله معروف ۳۷۰
اگر اسرار قرآن دیدهٔ تو
یقین دانم که صاحب دیدهٔتو ۳۷۱
اگر اسرار قرآن خواندهٔ باز
حجاب صورت از معنی برانداز ۳۷۲
چو قرآنست اینجا راز بیچون
نموده ذات خود در بیچه و چون ۳۷۳
چو قرآنست اینجاگه پیامش
بخوان هر لحظه راز جان کلامش ۳۷۴
چو قرآنست اینجاگه دوایش
حقیقت عین دیدار بقایش ۳۷۵
بقرآن کن تقرّب همچو مردان
وجود خویشتن آزاد گردان ۳۷۶
بقرآن کن تقرّب از دل پاک
که تا گردی تو روحانی در این خاک ۳۷۷
بقرآن کن تقرّب از دل و جان
بخوان یَخْرُجْ تو تا لؤلؤ مرجان ۳۷۸
بقرآن کن تقرّب تا شوی یار
نماید رخ ترا معنی بسیار ۳۷۹
بقرآن کن تقرّب همچو منصور
کز این سرّ گشت در آفاق مشهور ۳۸۰
حقیقت گشت دیدار دو عالم
ز قرآن یافت اسرار دو عالم ۳۸۱
ز قرآن یافت سرّ لامکانی
گذر کرد از زمین اندر زمانی ۳۸۲
ز قرآن یافت او عین العیانی
ز قرآن یافت اسرار معانی ۳۸۳
ز قرآن یافت اینجا دید دیدار
اناالحق زد از آن شد بر سر دار ۳۸۴
ز قرآن یافت در قرآن قدم زد
نمود خویش کلّی بر عدم زد ۳۸۵
ز قرآن یافت او دیدار بیچون
بگفت اسرار قرآن بیچه و چون ۳۸۶
ز قرآن یافت این نام اندر آفاق
میان عاشقان افتاد از آن طاق ۳۸۷
ز قرآن او حقیقت رهنمون شد
ز شوق عشق در دریای خون شد ۳۸۸
ز قرآن بازدید اینجایگه حق
خدا گشت وز قرآن زد اناالحق ۳۸۹
ز قرآن قل هواللّه باز دید او
نظر کرد و درون راز دید او ۳۹۰
ز قرآن دم زد و او بود قرآن
حقیقت میندانی تا که جانان ۳۹۱
ز قرآن درگشا تا راز یابی
تو چون منصور خود در باز یابی ۳۹۲
منم دانای قرآن در حقیقت
نمودم جمله در سرّ شریعت ۳۹۳
منم دانا که اینجا غیب دانم
همیشه مطّلع بر انس و جانم ۳۹۴
منم بیچون و بی دیده چگونه
که هستم در درونها و برون نه ۳۹۵
منم بی شبهه بی مثلم رسانید
که بود من ابی من خود بدانید ۳۹۶
چو بنمایم کسی را دیدهٔ خویش
حجاب کفر و دین بردارم از پیش ۳۹۷
حجاب کفر و دین و خوب و زشتم
همه در خاک قدرت من نوشتم ۳۹۸
منم اینجا حقیقت کفر و اسلام
مرا اینجا حقیقت ننگ با نام ۳۹۹
مرا جویند و من در جمله موجود
مرا بودند و من در جمله معبود ۴۰۰
مرا خوانند و من درجمله خوانم
مرا دانند و من در جمله دانم ۴۰۱
حکیم لم یزل هم لایزالم
حقیقت نور قدسی جلالم ۴۰۲
بمن پیدا شده اینجا سراسر
منم پروردگار حیّ داور ۴۰۳
بمن پیدا شده هر انس و جانم
مرا دانند و من در جمله دانم ۴۰۴
حکیم لم یزل هم لایزالم
حقیقت نور قدس لایزالم ۴۰۵
نبات از فیض و فیض از نور ذاتست ۱
نه اصل جان و دل از قطرهٔ خونست
ولی این معنی از گفتار بیرونست ۲
ز فیض نور میروید نباتی
ز حیوان بعد از آن آرد حیاتی ۳
منم عین نبات و بود حیوان
شود پیدا حقیقت جسم انسان ۴
حکیمان میبسی تقریر کردند
کتبها را پر از تفسیر کردند ۵
مر این معنی بسی گفتند اینجا
دُرِ اسرار بر سُفتند اینجا ۶
ولیکن کرد ناصر سرّ اظهار
بباید میبُسفتن آن بناچار ۷
چرا گوید حکیم پاک دیده
در اینجا بود سرّ پاک دیده ۸
کمال حکمتش عین الیقین شد
از آن پنهان وی از خلق زمین شد ۹
چنان پنهان شد از خلق جهان او
که ماند از صورت و معنی نهان او ۱۰
اگرچه بود حکمش مر ورا پیش
همه بد دیده او اسرار از پیش ۱۱
در آخر حکمتش چون عزلت افتاد
از آن در عین ذات و قربت افتاد ۱۲
در آخر حکمتش افزود بیچون
خدا را بازدید او بی چه و چون ۱۳
خدا را باز دید او آخر کار
گریزان شد ز خلق او کل بیکبار ۱۴
خدا را باز دید و ذات او شد
که این معنی یقین ذات او بُد ۱۵
وجود خویش پنهان کرد اینجا
حقیقت بود مردی مرد اینجا ۱۶
چو خود را کرد پنهان سوی آن ذات
عیان شد در حقیقت زو هر آیات ۱۷
همه تقریر او از عقل و جان بود
که عقل وجان یقین عین العیان بود ۱۸
ز جان و تن همه تقریر پرداخت
بآخر جان و تن اینجا برافراخت ۱۹
سوی کوه قناعت راهش افتاد
خور از ماهی بسوی ماهش افتاد ۲۰
در آن قربت که بودش حدّ و امکان
سلوکی کرد و خود را کرد پنهان ۲۱
بسوی قاف قربت رفت و بنشست
در از عالم بروی خود فروبست ۲۲
در از عالم بسوی خود فنا کرد
پس آنگه رخ بدرگاه خدا کرد ۲۳
در آن قاف قناعت بود چندان
که راحت یافت دروی حدّ و برهان ۲۴
چنان حکمت که او را بود اینجا
زیان خویش کرده سود اینجا ۲۵
حکیمان جهان از روی تعظیم
چو او دیگر نخواهد بود بی بیم ۲۶
چنان واصل شد اینجا آخر کار
که شد از چشم انسان ناپدیدار ۲۷
چو یکسان شد از آنسان برگذشت او
بساط جزو و کل را در نوشت او ۲۸
چو یکسان شد حقیقت یافت آخر
چو مردان در رهش بشتافت آخر ۲۹
هر آنکو اندر این قاف قناعت
گریزد پیش گیرد هر سه عادت ۳۰
کم آزاریّ و کم خوردن حقیقت
پس آنگه طاعت از عین شریعت ۳۱
بیابد اصل اوّل همچو مردان
رسد چون ناصر خسرو بجانان ۳۲
زهی آنکس که عزلت جست آخر
که در باطن شدش اسرار ظاهر ۳۳
مراو را گشت معنی دیدهٔ دید
نیابد این مگر آنکس که این دید ۳۴
به بینی این تو اینجا آخر کار
چو مردان گرد اینجا ناپدیدار ۳۵
ز خونی آمدی پیدا تو بنگر
در این راه اصل خونی نیک بنگر ۳۶
ز خونی آمدی پیدا و پنهان
درون خاک خواهی شد نکودان ۳۷
ز خونی تو رخ اندر عین صورت
ترا پیدا شده این جات نفورت ۳۸
ز خونی گشتهٔ تو مدّتی چند
فتاده همچو مرغی مانده در بند ۳۹
ز خون پیدا و اندر خاک ماندی
میان این پلیدی پاک ماندی ۴۰
ز خون نه ماه در عین رحم دوست
فروبست او زحکمت بر تنت پوست ۴۱
ز خون خوردن بجان بشتافتی باز
چو بیرون آمدی جان یافتی باز ۴۲
چو بیرون آمدی بر روی خاکت
مکانی ساختی آخر چه باکت ۴۳
چو نه مه خون و دیگر بس دو سالت
همی خون سپید از عین حالت ۴۴
نژادت شد ز خون بسته اینجا
حقیقت عقل اینجا کرد دانا ۴۵
بسی خون خوردی و راهی ندیدی
که خود جز در بُنِ چاهی ندیدی ۴۶
در این چاه بلاماندی تو پر خون
رهی نابرده از این چاه بیرون ۴۷
چو یوسف در بُن چاهی فتاده
نظر در مرکز شاهی گشاده ۴۸
چو یوسف بازماندی در اسیری
درون چاه تو بَدْرِ منیری ۴۹
درون چاه ماندستی چو یوسف
درون حیرتی و صد تأسّف ۵۰
درن چاه چون یوسف بمعنی
بمانده صورت و معنی مولی ۵۱
ترا این عشق کرد اندر بُنِ چاه
فروانداخت دیگر در بُنِ چاه ۵۲
رسی با رفعت و عزّ و کمالت
چو بیرون آمد از چاه وبالت ۵۳
برون آرد ترا از چاه آخر
رساند بیشکی با جاه آخر ۵۴
در آخر قدر چاهی بازیابی
مقام عزّت و اعزاز یابی ۵۵
تو چون یوسف رسی در مصر جانت
شود مکشوف در راز نهانت ۵۶
تو چون یوسف روی بر تخت جانا
شوی از عشق نیکوبخت جانا ۵۷
کنون از یوسف معنی جدائی
فتاده اندر این چاه بلائی ۵۸
ترا یوسف نموده رخ در اینجا
همه ملک دلت پرشور و غوغا ۵۹
نمیبینی تو یوسف بر سر تخت
که تا بختت نشاند بر سر تخت ۶۰
نمیبینی تو یوسف رادر آن دید
نخواهی دید دیگر این که بشنید ۶۱
که یوسف آمده اینجا پدیدار
مرا او را جان یعقوبی طلبکار ۶۲
چو یوسف بر سر تختست بنگر
ز دیدار عزیزش زود برخور ۶۳
چو یوسف رخ نمود و خود عیان کرد
خود اینجا فتنهٔخلق جهان کرد ۶۴
ترا یوسف جمال خویش بنمود
در اینجاگه وصال خویش بنمود ۶۵
از اوّل بود اندر چه فتاده
کنون بر تخت شد ای مرد ساده ۶۶
ندیدی یوسف جانت در اینجا
دو روزی هست مهمانت در اینجا ۶۷
ترا مهمانست یوسف گربدانی
تو مر جانان مگر جانان بدانی ۶۸
جمال یوسف از برقع پدیدار
چرا پرده فروهشتی بر رخ یار ۶۹
جمال یوسف است اینجای تابان
بنزد عاشقان چون مهر رخشان ۷۰
جمال یوسف اینجا رخ نموداست
فراز تخت جان در عین بودست ۷۱
جمال یوسف تست آشکاره
بر او ذرّات عالم در نظاره ۷۲
ندیدی یوسف ای در خواب مانده
درون بحر در غرقاب مانده ۷۳
ندیدی یوسف ای افتاده معذور
که از یوسف بنزدیکی شده دور ۷۴
ندیدی یوسف صدّیق اینجا
که تا یابی عیان تحقیق اینجا ۷۵
ندیدی یوسف و در خون بماندی
ز وصل یوسفت بیرون بماندی ۷۶
ندیدی یوسف و در انتظاری
بهرزه بود عمرت میگذاری ۷۷
ندیدی یوسف اندر جان خود تو
از آن ماندی نه نیک و هست بد تو ۷۸
تو یوسف را ندیدی کور هستی
اگرنه کوری ای بیچاره مستی ۷۹
ترا یوسف درون پرده و تو
بخود هستی خود گم کرده خود تو ۸۰
ترا گم کرده ره عقل پراندیش
جمال یوسفت بُد در عیان پیش ۸۱
نبرد او راه و تو از ره بینداخت
چو پروانه ترا در شمع بگداخت ۸۲
زهی در خاک ره در خون طپیده
جمال یوسف اینجاگه ندیده ۸۳
مصیبت نامهٔ باید ز آغاز
که بر یوسف بدیدی عاقبت باز ۸۴
چو یوسف با تو در پرده نشستست
وجود تو ترا از دور خستست ۸۵
ترا یعقوب ماتم دیدهٔ یار
بمانده در فراق یوسف خوار ۸۶
ترا یوسف جدا و تو جدائی
از آن در فرقت و عین بلائی ۸۷
ترا یوسف بشد از پیش ناگاه
فتاده گشت یوسف در بُن چاه ۸۸
ز تو شد دور و اندر چاه غم ماند
در آن منزل میان لانعم ماند ۸۹
وگر از چاهش آوردند بیرون
رسیده با تو و تو دل پر از خون ۹۰
جمال او به نشناسی دگر باز
حجاب پرده از یوسف برانداز ۹۱
حجاب پرده از رویش برافکن
که اسرارت شود اینجای روشن ۹۲
حجاب از روی یوسف زود بردار
نظر کن روی یوسف ای دلازار ۹۳
حجاب روی یوسف باز کن تو
چو یوسف بر زلیخا ناز کن تو ۹۴
حجاب از روی یوسف چون شود دور
ترا گردد عیان اسرار منصور ۹۵
حجابش باز کن از روی و بنگر
که خورید رخت بگرفت یکسر ۹۶
حجابش باز کن از روی چونماه
که تا کلّی بسوزانی تو خرگاه ۹۷
حجابش بازکن از روی پرده
بسوزان هفت چرخ سالخورده ۹۸
حجابش دور کن از رخ زمانی
فروخوان هر زمانش داستانی ۹۹
حجاب این برقعست و بی تأسف
عیان بردارهان از روی یوسف ۱۰۰
چو برداری ز رویش پردهٔ ناز
به پیش شمع رویش زود بگداز ۱۰۱
چو برداری ز رویش پردهٔ عز
مگو از ماه و خور دیگر تو هرگز ۱۰۲
چو برداری ز رویش پردهٔ ذات
بخوان بر هر دو جمعش زود آیات ۱۰۳
درونش ثمّ وجه اللّه بنگر
وزان وَجّهْتُ عین اللّه بنگر ۱۰۴
دو عالم در رخ او کل عیان بین
رخش خورشید برج لامکان بین ۱۰۵
دو عالم از فروغ نور رویش
مثال ذرّهٔ افتاده سویش ۱۰۶
دو عالم پرتو یک لمعهٔ اوست
دو عالم پرتو دیدار آن روست ۱۰۷
جمالش ماه تا ماهی گرفتست
دلت گر نیز آگاهی گرفتست ۱۰۸
جمال یوسف اندر تو نهانی
ترا حیوان شمارم گرچه جانی ۱۰۹
رخش بنگر بخوان پس قل هواللّه
درون جان نظر کن ما سوی اللّه ۱۱۰
دو معنی دارد این گر راز دانی
دو معنی در یکی کل بازدانی ۱۱۱
بمعنی رهبری و ره بیابی
چو مردان کز دل آگه بیابی ۱۱۲
چو مردان راهبر تا راه یابی
در آن دیدار دید شاه یابی ۱۱۳
ندانم تا سخن با که بگفتم
مر این دُرهای معنی از چه سُفتم ۱۱۴
که میداند که این اسرارها چیست
که دل هر لحظه خون برجای بگریست ۱۱۵
که برخوانَد در اینجا راز عطّار
که داند عاقبت مر ناز عطّار ۱۱۶
چنان عطار چون یعقوب آمد
که عین طالبش مطلوب آمد ۱۱۷
دل عطّار این دم جان ندارد
که دل جانست جان جانان ندارد ۱۱۸
دلش جانست و جان دل سوی جانان
بخواهد رفتن اندر پرده پنهان ۱۱۹
چنان در عین دانائی فتادست
که سر از دور پیش جان نهادست ۱۲۰
سر و جان را برش بنهاد از دور
ندارد جز مر این زانست معذور ۱۲۱
که میداند یقین تا جانش اینجا
که او پیداست در پنهانش اینجا ۱۲۲
دل و جانش چه باشد تا نشاند
چو یک قطره ابر جانان فشاند ۱۲۳
چنان از شوق جانانست در ذات
که هم ذاتست گوئی جمله ذرّات ۱۲۴
بخواهد باخت جان در پای دلدار
اگرچه هست در غوغای دلدار ۱۲۵
چنان غوغا نمودست یار بیچون
که خواهد ریختن از حلق او خون ۱۲۶
مقامی دارد او رادر مقالت
کز آنجا یافت او عین سعادت ۱۲۷
نهاده راز کل در جان یقین او
در این آفاق آمد پیش بین او ۱۲۸
خراباتی است در عین خرابات
مناجاتی است اندر کشف طامات ۱۲۹
بهم پیوسته کفر و فسق و اسلام
که اینجا مینماید نیک با نام ۱۳۰
چو من رفتم چه کفرست و چه دینست
که در آخر مرا عین الیقین است ۱۳۱
چو من رفتم چه بت باشد چه زنّار
چه غم دارم چو یار آمد بدیدار ۱۳۲
چو من رفتم چه ماند عین آن ذات
شود خورشیدم اینجا عین ذرّات ۱۳۳
رها کردم نمود جسم بیجان
رسیدم در جمال روی جانان ۱۳۴
مرا یوسف نموده روی خود باز
از او دیدم از او انجام و آغاز ۱۳۵
مرا یوسف درون پرده باشد
که ره بر دیگران گم کرده باشد ۱۳۶
مرا بنموده ره در سوی خود او
بکردم فارغ از هر نیک و بد او ۱۳۷
مرا گفتا که اینجا وصل خواهی
ز بعد اصلم ار تو وصل خواهی ۱۳۸
منم اصل اندر اینجا وصل دیده
ترا در پرده دیده اصل دیده ۱۳۹
منم اصل و منم وصل و منم ذات
که بنمودم ترا در دید ذرّات ۱۴۰
منم اصل تمامت بود اشیا
منم هم یوسف و معبود اشیا ۱۴۱
منم بنموده رخ از کاف وز نون
گرفته عکس رویم هفت گردون ۱۴۲
منم بنموده رخ اندر دل وجانت
همی گویم دمادم راز پنهانت ۱۴۳
منم دیدارو دیدارم ندیدی
منم اسرار و اسرارم شنیدی ۱۴۴
بگفتم با تو اسراری که دارم
نمودم با تو هر کاری که دارم ۱۴۵
منم نقطه که میگردم چو پرگار
ترا از خویشتن کردم پدیدار ۱۴۶
منم بیچون ترا چون آفریدم
نمییابی در این جاوید دیدم ۱۴۷
منم کردم بیان در هر معانی
هر آن چیزی که گفتم خود بدانی ۱۴۸
بدانی گفت و بینی باز عطّار
ولیکن هستی اندر عین پندار ۱۴۹
ندانی خواند هستی یا ز پیشم
اگرچه من ترا هم کفر و کیشم ۱۵۰
گمان داری از آن رویم نبینی
گمان بردار اگر صاحب یقینی ۱۵۱
گمان داری از آنی مانده حیران
چو دولابی شدستی سخت گردان ۱۵۲
گمان داری ندیدی هیچ رویم
فتادستی از آن در گفتگویم ۱۵۳
گمان داری از آنی مانده بر در
مهی دریافته وصلم منم خور ۱۵۴
ز من دوری فتادهای مه نو
دمادم تا دهم من نور پرتو ۱۵۵
ز من افتده دور و ناصبوری
بمعنی سخت نزدیک از چه دوری ۱۵۶
ز من دوری ولی آرم بَرِ خود
کنم بر جسم و جانم رهبر خود ۱۵۷
ز من دوری کنون شیدا بمانده
ز ناپیدائیم پیدا بمانده ۱۵۸
منم خورشید و تو بدر تمامی
منم پخته ولی تو سخت خامی ۱۵۹
جمالم میشناسی لیکن ازدور
فتادستی از آنی سخت معذور ۱۶۰
جمالم میشناسی گر چه بدری
بخوان آخر بقدر اللّه قدری ۱۶۱
رسانم آخرت با خویشتن تو
منم محو فنا مر جان و تن تو ۱۶۲
چونقد من ز روی تست یکسان
منم خورشید و تو ماهی به یکسان ۱۶۳
رسانم آخرت تا باز یابی
مرا دیدار خود در راز یابی ۱۶۴
رسانم با خودت هم بیشکی من
که تا گردیم هر دو دیگ یک من ۱۶۵
مرا بنگر تو بود خود رها کن
بنزد بود من خود را فنا کن ۱۶۶
مرا بنگر برافکن صورت خویش
حجابم جسم و جان بردار از پیش ۱۶۷
مرا بنگر که خود رامن ببینی
در این بودم اگر صاحب یقینی ۱۶۸
مرا بنگر که جز من هیچ نبود
که هر چیزی ز من جز هیچ نبود ۱۶۹
مرا بنگر تو در ذرّات عالم
که میگویم ترا سرّ دمادم ۱۷۰
چو من جانم درون تو نظر کن
ز من ذرّات جسمت را خبر کن ۱۷۱
خبر کن جملهٔ ذرّات از من
که من کردم ترا اسرار روشن ۱۷۲
خبر کن از من این بود وجودم
که من رخ این زمان در سر نمودم ۱۷۳
خبر کن از من اینجا سالکان را
که بشنفتی همه شرح و بیان را ۱۷۴
خبر کن سالکانم را بتحقیق
که تا یابند مانند تو توفیق ۱۷۵
خبر کن تا خبر یابند اینجا
چو ذرّه زود بشتابند اینجا ۱۷۶
خبر کن جمله از خورشید رویم
که من در جمله اندر گفتگویم ۱۷۷
خبر کن جمله از من تا بدانند
چو در تو دیدنم حیران بمانند ۱۷۸
خبر کن جمله ازمن تا نمودار
به بینند وشوند از خواب بیدار ۱۷۹
خبر کن جمله از من از عنایت
که تا بخشم مر ایشان را سعادت ۱۸۰
خبر کن جمله از من تا عیانم
نپندارد عیان جان نهانم ۱۸۱
چو ذات یوسف این گفتست با من
مرا اسرارها زو گشت روشن ۱۸۲
منم یعقوب یوسف باز دیده
دگر هم عزّت و هم ناز دیده ۱۸۳
منم یعقوب دیده روی دلدار
حجابم رفته و یارم پدیدار ۱۸۴
منم یعقوب یوسف آمده پیش
نهادم مرهم اینجا بر دل ریش ۱۸۵
منم یعقوب یوسف در درونم
ز من پرس از وصالش تا که چونم ۱۸۶
جمال یوسفم شد آشکاره
از آن کردم نمود بود پاره ۱۸۷
جمال یوسفم بنمود دیدار
چو مه گشتم بر خود ناپدیدار ۱۸۸
جمال یوسفم تابان نمودست
چو خورشیدی دلم رخشان نمودست ۱۸۹
جمال یوسفم در مصر جانست
ز من بیشک همه شرح و بیانست ۱۹۰
منم یوسف جمال آفتاب است
شده ذرّات من درنور و تابست ۱۹۱
منم یوسف که عین جاه دیدم
در آخر رفعت این چاه دیدم ۱۹۲
منم یوسف نموده رخ ز پرده
بمن حیرانست چرخ سالخورده ۱۹۳
منم یوسف که اسرار کماهی
گرفته نورم از مه تا بماهی ۱۹۴
منم یوسف نموده رخ پر از تاب
جمال ماه کنعانم تو دریاب ۱۹۵
جمال من چنان غوغافکندست
که اوّل شور در جانها فکندست ۱۹۶
جمال من مسخّر کرد عالم
نمودی بدر من دیدار آدم ۱۹۷
جمال من چنان بنمود اینجا
که کار بسته کُل بگشود اینجا ۱۹۸
جمال من یقین عین جمال است
زبانها در جلالم گنگ و لالست ۱۹۹
جمل من بهروصفی که گویند
نمیدانند و سرگردان چو گویند ۲۰۰
جمال وصف کرده هر زبانی
بهر شرحی بگفتند از بیانی ۲۰۱
که یارد وصف کردن اندر اینجا
مگر صاحبدلی جان مصفّا ۲۰۲
که داند شرح گفتن همچو عطّار
کند اینجا صفات من پدیدار ۲۰۳
چو عطّارست اینجا واقف من
حقیقت اوست بیشک کاشف من ۲۰۴
چو در وصفم بمعنی دُر فشاند
ز دریای معانی دُر چکاند ۲۰۵
نیامد هیچ کس مانند عطّار
که گوید با زمانه دیدن یار ۲۰۶
نه از دور فلک تا دور آدم
نگفتست این معانی تا بدیندم ۲۰۷
نه کس بر دست ره چون او در اسرار
که دارد در درون جان و دل یار ۲۰۸
زمانی باز کن چشم دل خود
که کردستم ترا من واصل خود ۲۰۹
زمانی باز کن مر چشم دل باز
که بنمودست هم انجام و آغاز ۲۱۰
چو من ره بردم و راهت نمودم
در بسته برویت برگشودم ۲۱۱
جواهرنامه کردستم ترا فاش
زمانی در یقین مانند من باش ۲۱۲
منت گفتم بسی در پرده اینجا
نمود بیشکی گم کرده اینجا ۲۱۳
بسوی من رسی بنگر سُلوکم
که در معنی عیان شمس الدّلوکم ۲۱۴
سلوک من ببین اندر خدائی
که کردم صورت و معنی خدائی ۲۱۵
لقا بنمودش مانند منصور
نمایم من یقین تا نفخهٔ صور ۲۱۶
ایا سالک گراینجا باز بینی
تو مر عطّار در خود باز بینی ۲۱۷
مرا در خود طلب مطلوب حاصل
که تا گردانمت در عشق واصل ۲۱۸
مرا در خود نگر منگر بهر سوی
که تا بنمایمت در نور خود روی ۲۱۹
مرا درخود نگر وز خویش بگذر
جمال معنیم در خویش بنگر ۲۲۰
مرا در خویشتن بین تا بدانی
چنین شو گر چو من صاحب یقینی ۲۲۱
فرید آمد تو راز دیدن من
شود هر راه تاریک تو روشن ۲۲۲
کنم مر روشنت من راه تاریک
بگویم نکتههای نغز باریک ۲۲۳
منم جوهر عرض دریای معنی
مشو اینجای ناپروای معنی ۲۲۴
چنان خود در درون خود باش ساکن
که تا باشی تو ازدلدار ایمن ۲۲۵
منت گفتم چو راز این سخن باز
اگر یابی تو اسرار کهن باز ۲۲۶
ز من دان و ز من بین و زمن گوی
ز من پرس و ز من اسرار کل جوی ۲۲۷
چگویم گر مر این معنی بیابی
منم بی تو تو سوی من شتابی ۲۲۸
مقام سالکی بردارمت من
یقین خویش رهبر دارمت من ۲۲۹
عیان واصفت آرم بدیدار
کنم مانند خویشت ناپدیدار ۲۳۰
چنان رخ نمایم در دل و جان
که بنمایم یقینت جان جانان ۲۳۱
کرا میگوی این اسرار عطّار
که درخوابند جمله نیست هشیار ۲۳۲
کسی کو دید جان و یافت در خود
مه و خورشید تابان یافت در خود ۲۳۳
نداند این ولی چون این بداند
بسان عاقلی حیران بماند ۲۳۴
چه میداند کسی این راز بیچون
که تا اینجا خورد اندر غم او خون ۲۳۵
کسی کو خون خورد در سالها او
بسی یابد در اینجا حالها او ۲۳۶
هزاران پیش اینجا از کتبها
بخواند تا برآید از حجبها ۲۳۷
شود مر سالکِ او راه دیده
در آخر مر جمال شاه دیده ۲۳۸
چنان درواصلی در سرّ این باز
که اینجا سوخته باشد باعزاز ۲۳۹
ره جانان بسی پیموده باشد
ابا او گفته و بشنوده باشد ۲۴۰
که جز جانان نبیند نیز مرحم
چنان واصل بود در کوْن عالم ۲۴۱
همه جانان بود در دید معبود
زیان خویش داند بیشکی سود ۲۴۲
همه جانان بود اینجا حقیقت
نماند دید او اندر طبیعت ۲۴۳
همه جانان بود در جمله اشیا
گهی مه باشد و گاهی ثریّا ۲۴۴
گهی خورشید باشد بی زوال او
گهی چون مه شود در اتصال او ۲۴۵
گهی چون مه شود سالک در افلاک
گهی واصل شود چون کرهٔ خاک ۲۴۶
گهی چون آتشی اینجا بسوزد
گهی چون شمع دیگر برفروزد ۲۴۷
گهی چون آب گردد او روانه
طلب دارد حیات جاودانه ۲۴۸
گهی چون باد باشد راحت جان
گهی چون میوه اندر باغ و بستان ۲۴۹
گهی ریزان کند برگ از شجر را
گهی برگ آورد نیک از ثمر را ۲۵۰
گهی چون خاک باشد بست اینجا
گهی چون آب باشد مست اینجا ۲۵۱
گهی باشد لگد خور زیر هر پای
شود مانند ذرّه جای بر جای ۲۵۲
گهی می بر دهد در روی عالم
کند هر باغ و بستان شاد و خرّم ۲۵۳
گهی باشد در او گنج معانی
گهی باشد در او راز نهانی ۲۵۴
گهی مرزنده آرد جمله ذرّات
گهی محو فنا در دیدن ذات ۲۵۵
گهی باشد زپای بسته چون کوه
بزیر بار غم چون کوه اندوه ۲۵۶
گهی آرد برون جوهر از آنجا
نه یک جوهر زهر گونه هویدا ۲۵۷
گهی چون خاک گردد ریزه ریزه
که یارد کرد با عشقش ستیزه ۲۵۸
گهی در شور باشد همچو دریا
گهی موجش برد سوی ثریّا ۲۵۹
گهی درّ وصال آرد به بیرون
بتابد تابشش در هفت گردون ۲۶۰
گهی جوهر بزیر آید ز بود او
کسی باید که بتواند نمود او ۲۶۱
وز این دریا بود پیوسته آگاه
ندیده باشد اینجاگه رخ شاه ۲۶۲
رخ دلدار اینجا دیده باشد
ابااو گفته و بشنیده باشد ۲۶۳
بجز یکی نبیند در عیان او
بجز یکی نباشد جان جان او ۲۶۴
همیشه در یقین او ذات باشد
نمود جملهٔ ذرّات باشد ۲۶۵
همیشه در یقین قل هواللّه
یکی داند عیان راز هواللّه ۲۶۶
بجز توحید چیزی ره نداند
بجز توحید الّا اللّه نخواند ۲۶۷
بجز توحید حق اینجا نگوید
درون پرده جز جانان نجوید ۲۶۸
بیابد چون بیابد راز اینجا
ببیند چون بیابد باز اینجا ۲۶۹
چنین کس خواهم اینجا کار دیده
که باشد او وصال یار دیده ۲۷۰
که بشناسد مرا اینجا عیانی
مرا داند همه شرح و معانی ۲۷۱
تو ای عطّار با خود گوی و خود بین
نه خودبین باش الّا خود خدابین ۲۷۲
تو ای عطّار بگذر از فنا تو
فنا بشناس کل عین بقا تو ۲۷۳
مشو میگوی اسرار حقیقی
که با روح القدس اینجا رفیقی ۲۷۴
اگرچه روح پاکت گشت جانان
توئی در جزو و کل خورشید تابان ۲۷۵
توئی این دم رخ دلدار دیده
زهر معنی جمال یار دیده ۲۷۶
جواهر نامه باقی چند ماندست
ز بهر این دلم در بند ماندست ۲۷۷
رسانی این تمام آخر بپایان
دگر هیلاج سرّ ذات جانان ۲۷۸
بگوئی بعد جوهر آشکاره
کنندت آن زمان مر پاره پاره ۲۷۹
کتابی دیگر است از جوهر راز
که بی پرده سخن راند در اعزاز ۲۸۰
یقین وصلست در وی رخ نموده
مرا دلدار زان پاسخ نموده ۲۸۱
چنان واصل شدم در دید هیلاج
که خواهم کُشت خود را همچو حلاج ۲۸۲
حقیقت آن کتاب اینجا مر راز
نماید آخر کارم بکل راز ۲۸۳
ز عشقش روز و شب دل بیقرارست
ز درد عشق اینجانم فگارست ۲۸۴
مرا اندر نهان گفتست محبوب
که طالب بودهٔ کردی تو مطلوب ۲۸۵
در آخر چون نماند مر حجابت
نمای آخر بکل عین کتابت ۲۸۶
همه ذرّات اینجا کن تو واصل
همه مقصود از اینجا کن تو حاصل ۲۸۷
چه میگوید دل از مستقبل وحال
بهرزه میزنی در خویشتن فال ۲۸۸
یکی را کن تمام و بعداز آن تو
دگر را کن بکل شرح و بیان تو ۲۸۹
یکی را کن تمام و شاد میباش
بروی دوست تو آزاد میباش ۲۹۰
نمیبینم در این عین ریاضت
که تا کی باز بینم آن سعادت ۲۹۱
در اندیشه چنان مست و خرابم
که یک لحظه نیاید هیچ خوابم ۲۹۲
نخفتم یک نفس جانا تو دانی
که میگوئی مرا راز معانی ۲۹۳
نخفتم یک نفس تا عمر دارم
در اندوهت دمادم میگذارم ۲۹۴
نخفتم یک نفس بیدار باشم
ترا پیوسته من در کار باشم ۲۹۵
نخفتیدم دمی اندر خوشی من
سزد گر سوی ذات خود کشی من ۲۹۶
نخفتیدم دمی در خواب جانا
فتاده اندر این غرقاب جانا ۲۹۷
دمی ز اندیشه من خالی نبودم
ز تو گفتم همه از تو شنودم ۲۹۸
دمی ز اندیشهٔ تو این دل من
نشد خالی در این آب و گل من ۲۹۹
چنانم در تجلّی گم ببوده
که این قطره بکل قلزم نموده ۳۰۰
چنانم در تجلّی تو حاضر
در این گم بود کی در جمله ناظر ۳۰۱
چنانم در تجلّی تو جانباز
که افکندم ز خود این پردهٔ راز ۳۰۲
چنانم در تجلّی گم شده من
که بود تو بکل حاصل شده من ۳۰۳
چنانم در تجلّی وصل دیده
که هستم بیشک من وصل دیده ۳۰۴
چنانم در تجلّی راز دیده
که هستم بیشکی من راز دیده ۳۰۵
چنانم در تجلّی آفتابی
که هر لحظه برم در تک و تابی ۳۰۶
چنانم در تجلّی بود بوده
که دانم جمله با معبود بوده ۳۰۷
چنانم در تجلّی همچو ماهی
که گه کوهی نمایم گاه کاهی ۳۰۸
چنانم در تجلّی فارغ و خوش
که گه آبی شوم من گاه گه آتش ۳۰۹
چنانم در تجلّی تو آباد
که گه خاکم گهی در سیر چون باد ۳۱۰
چنانم در تجلّی همچو کوهی
که باشم در تجلّی با شکوهی ۳۱۱
چنانم در تجلّی همچو دریا
که جوهر میفشانم در هویدا ۳۱۲
چنانم در تجلّی چون فلک من
که دیدم ذات اشیا یک بیک من ۳۱۳
چنانم در تجلّی دید رویت
که هر دم سر نهم بر خاک کویت ۳۱۴
چنانم در تجلّی ذات گشته
که بیشک جملهٔ ذرّات گشته ۳۱۵
چنانم در تجلّی راز گویان
نه با عصفور با شهباز گویان ۳۱۶
نمودم آنچه بنمودی مرا تو
بگفتم آنچه گفتهٔ مرا تو ۳۱۷
بگفتم راز تو با رند و اوباش
بکردم سرّ تو اینجایگه فاش ۳۱۸
ز عشقت گفتم و در درد مُردم
شدم من زنده و این گوی بردم ۳۱۹
ز عشقت آگهم ای جان من تو
در این عالم خورِ تابان من تو ۳۲۰
ز عشقت آگهم ای جان جانم
که هستی آشکارا و نهانم ۳۲۱
ز عشقت آگهم ای راحت جان
از آن میبارم از خود دُرّ و مرجان ۳۲۲
ز عشقت آگهم ای بود جانها
که دیدستم چنین شرح و بیانها ۳۲۳
ز عشقت آگهم ای راحت دل
که کردی آخر کارم تو واصل ۳۲۴
ز عشقت آگهم ای راز جمله
که اینجا میدهم آغاز جمله ۳۲۵
ز عشقت آگهم ای نور دیده
که هستم ذات پاکت جمله دیده ۳۲۶
ز عشقت آگهم در آخر کار
که خواهم کُشتنم آخر چنین زار ۳۲۷
ز عشقت آگهم کآخر ستیزی
ابرحق حق شده خونم بریزی ۳۲۸
ز عشقت آگهم ای جان جانم
که خواهی کُشت آخر در نهانم ۳۲۹
ز عشقت آگهم تسلیم مانده
ولی خوف و بلا و بیم مانده ۳۳۰
ز عشقت آگهم ای برتر از نور
که خواهم رفت بر دارت چو منصور ۳۳۱
چو منصور تو جان خود ببازم
پس آنگه سوی ذاتت سرفرازم ۳۳۲
منم بنموده رخ تا چند گوئی
منم عین العیان تا چند گوئی ۳۳۳
منم در چشم تو بینائی تو
منم در دست تو گیرائی تو ۳۳۴
منم در دید دیدار تو پنهان
نمود و رخ چنین میگوی و میدان ۳۳۵
منم در تو چنین آتش فکنده
ترا در دید خود سرکش فکنده ۳۳۶
منم در تو چنین خوناب برجای
روانه گشته چون سیلاب اینجای ۳۳۷
منم در تو چو خاک افتاده اینجا
ترا کرده ز دید خود مصفّا ۳۳۸
منم چون کوه اینجا در تن تو
فتاده خُرد کرده مسکنِ تو ۳۳۹
منم چون بحردر دریای جانت
چنین آورده در شور فغانت ۳۴۰
منم از جان ترا اینجا هواخواه
تو هر چیزی که میخواهی مرا خواه ۳۴۱
منم اینجا بتوکل قائم الذّات
چو خورشیدی و ما جمله ذرّات ۳۴۲
من تابان شده اندر دل تو
گشاده رازهای مشکل تو ۳۴۳
مرا بشناس و میبینم دمادم
نموده عین یاهویت در این دم ۳۴۴
منم یاهو درون جانت امروز
ترا بنموده بخت و حال فیروز ۳۴۵
منم یاهو درون جسم و جانت
حقیقت آشکارا و نهانت ۳۴۶
منم یا هو درون سینهٔ تو
منم بنگر منم دیرینهٔ تو ۳۴۷
منم یا هو یقین درکلّ اشیا
منم برجملهٔ اسرار دانا ۳۴۸
منم عشق ازل اینجا نموده
وصال خویش در غوغا نموده ۳۴۹
منم اوّل که پایانی ندارم
که جانانم که جانانی ندارم ۳۵۰
منم بی شبهه حیّ لایموتم
که نی خوابست و نی جان و نه قوتم ۳۵۱
منم آن صانعی که قطرهٔ آب
کنم اندر خم خورشید جانتاب ۳۵۲
منم آن قادری بر کلّ عالم
که بنمایم زخاک اسرار آدم ۳۵۳
منم آن حاضری بر جمله موجود
که من جمله بر آرم عین مقصود ۳۵۴
منم آن ناظری بر جمله بینا
که از پنهان کنم هر دم هویدا ۳۵۵
منم آن ناظری کز علم حکمت
دهم من بنده را تعظیم و رفعت ۳۵۶
منم آن عالمی بر جمله حاضر
که باشم بر همه پیوسته ناظر ۳۵۷
منم دانندهٔ اسرار جمله
منم هم نقطه و پرگار جمله ۳۵۸
منم موجود و بود من عیانست
ولی از چشم هر انسان نهانست ۳۵۹
نگر قرآن من در عین آیات
که تا از صورت افتی در سوی ذات ۳۶۰
نگر قرآن من تا راز دانی
در اینجا سرّ ذاتم باز دانی ۳۶۱
نگر قرآن من در جمله اشیا
که کل از نور قرآن گشت پیدا ۳۶۲
نگر قرآن من تا هر زمانی
فروخوانی از اینجا داستانی ۳۶۳
نگر قرآن من بیشک در اینجا
نموده ذات در یک دُر در اینجا ۳۶۴
نگر قرآن من اسرار جمله
که آمد بیشکی دیدار جمله ۳۶۵
هر آنکو سرّ قرآنم بداند
یقین پیدا و پنهانم بداند ۳۶۶
هر آنکو سرّ قرآن یافت اینجا
بسوی ذات کل بشتافت اینجا ۳۶۷
اگر اسرار قرآن بازدانی
حقیقت اندر او هر راز دانی ۳۶۸
اگر اسرار قرآن رخ نماید
ترا از ذات خود پاسخ نماید ۳۶۹
اگر اسرار قرآن گشت موصوف
ترا بیشک شوی در جمله معروف ۳۷۰
اگر اسرار قرآن دیدهٔ تو
یقین دانم که صاحب دیدهٔتو ۳۷۱
اگر اسرار قرآن خواندهٔ باز
حجاب صورت از معنی برانداز ۳۷۲
چو قرآنست اینجا راز بیچون
نموده ذات خود در بیچه و چون ۳۷۳
چو قرآنست اینجاگه پیامش
بخوان هر لحظه راز جان کلامش ۳۷۴
چو قرآنست اینجاگه دوایش
حقیقت عین دیدار بقایش ۳۷۵
بقرآن کن تقرّب همچو مردان
وجود خویشتن آزاد گردان ۳۷۶
بقرآن کن تقرّب از دل پاک
که تا گردی تو روحانی در این خاک ۳۷۷
بقرآن کن تقرّب از دل و جان
بخوان یَخْرُجْ تو تا لؤلؤ مرجان ۳۷۸
بقرآن کن تقرّب تا شوی یار
نماید رخ ترا معنی بسیار ۳۷۹
بقرآن کن تقرّب همچو منصور
کز این سرّ گشت در آفاق مشهور ۳۸۰
حقیقت گشت دیدار دو عالم
ز قرآن یافت اسرار دو عالم ۳۸۱
ز قرآن یافت سرّ لامکانی
گذر کرد از زمین اندر زمانی ۳۸۲
ز قرآن یافت او عین العیانی
ز قرآن یافت اسرار معانی ۳۸۳
ز قرآن یافت اینجا دید دیدار
اناالحق زد از آن شد بر سر دار ۳۸۴
ز قرآن یافت در قرآن قدم زد
نمود خویش کلّی بر عدم زد ۳۸۵
ز قرآن یافت او دیدار بیچون
بگفت اسرار قرآن بیچه و چون ۳۸۶
ز قرآن یافت این نام اندر آفاق
میان عاشقان افتاد از آن طاق ۳۸۷
ز قرآن او حقیقت رهنمون شد
ز شوق عشق در دریای خون شد ۳۸۸
ز قرآن بازدید اینجایگه حق
خدا گشت وز قرآن زد اناالحق ۳۸۹
ز قرآن قل هواللّه باز دید او
نظر کرد و درون راز دید او ۳۹۰
ز قرآن دم زد و او بود قرآن
حقیقت میندانی تا که جانان ۳۹۱
ز قرآن درگشا تا راز یابی
تو چون منصور خود در باز یابی ۳۹۲
منم دانای قرآن در حقیقت
نمودم جمله در سرّ شریعت ۳۹۳
منم دانا که اینجا غیب دانم
همیشه مطّلع بر انس و جانم ۳۹۴
منم بیچون و بی دیده چگونه
که هستم در درونها و برون نه ۳۹۵
منم بی شبهه بی مثلم رسانید
که بود من ابی من خود بدانید ۳۹۶
چو بنمایم کسی را دیدهٔ خویش
حجاب کفر و دین بردارم از پیش ۳۹۷
حجاب کفر و دین و خوب و زشتم
همه در خاک قدرت من نوشتم ۳۹۸
منم اینجا حقیقت کفر و اسلام
مرا اینجا حقیقت ننگ با نام ۳۹۹
مرا جویند و من در جمله موجود
مرا بودند و من در جمله معبود ۴۰۰
مرا خوانند و من درجمله خوانم
مرا دانند و من در جمله دانم ۴۰۱
حکیم لم یزل هم لایزالم
حقیقت نور قدسی جلالم ۴۰۲
بمن پیدا شده اینجا سراسر
منم پروردگار حیّ داور ۴۰۳
بمن پیدا شده هر انس و جانم
مرا دانند و من در جمله دانم ۴۰۴
حکیم لم یزل هم لایزالم
حقیقت نور قدس لایزالم ۴۰۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۰۵
۵۴۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در صفات دل و دیدن اعیان و راز گفتن فرماید
گوهر بعدی:در عین ذات وصفات وقدرت و قوّت اسرار الهی فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.