هوش مصنوعی:
این شعر از حافظ، بیانگر عشق پایدار و دردهای همیشگی ناشی از آن است. شاعر با اشاره به ثبات احساساتش در طول زمان، از عشق به عنوان یک نیروی تغییرناپذیر و گاه ویرانگر یاد میکند. او همچنین به انتقاد از زاهدان خشکمقدار و صوفیان دغلکار میپردازد و ثبات وضعیت خود را در برابر تغییرات زمانه نشان میدهد.
رده سنی:
16+
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربه زندگی نیاز دارد. همچنین انتقادات اجتماعی موجود در شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد.
شماره ۴۲ - باز دل زیر غم عشق چنانست که بود
باز دل زیر غم عشق چنانست که بود
بار این خسته همان کوه گرانست که بود ۱
سالها بود صلاح دل من صحبت عشق
بازهم مصلحت وقت همانست که بود ۲
بارها آمده بر سینه ام آن ناوک و باز
بکمین دلم آن سخت کمانست که بود ۳
آمد و کشت مرا جان دگر داد و گذشت
باز می آمد و آن آفت جانست که بود ۴
یک گهر سفت و دو دریا شد و آن در یتیم
لب لعلش بهمان طرز و بیانست که بود ۵
دم مزن آه مکش سر غمش فاش مکن
این همان آتش جانسوز نهانست که بود ۶
ای سوار قدر انداز مکن سخت رکاب
توسن عشق همان سست عنانست که بود ۷
پیر گشتم بخوانی ز غم عشق و هنوز
خاطرم خسته آن تازه جوانست که بود ۸
سیرت و سان دلم بود بطفلی غم دوست
پیرم و دل بهمان سیرت و سانست که بود ۹
بود حیرانیم از فرقت و وصل آمد باز
در سر و سینه من آن هیجانست که بود ۱۰
ما با قصای یقین تاخته با دامن تر
زاهد خشک بدان وهم و گمانست که بود ۱۱
کوه نبود بثبات من آشفته مست
در دل شیخ هنوز آن خفقانست که بود ۱۲
در صفای من و در صوفی دکان دغل
تا صف حشر همان سود و زیانست که بود ۱۳
سود من بردم و صوفی بزیان آمد و شیخ
عمرش آخر شد و بیچاره همانست که بود ۱۴
بار این خسته همان کوه گرانست که بود ۱
سالها بود صلاح دل من صحبت عشق
بازهم مصلحت وقت همانست که بود ۲
بارها آمده بر سینه ام آن ناوک و باز
بکمین دلم آن سخت کمانست که بود ۳
آمد و کشت مرا جان دگر داد و گذشت
باز می آمد و آن آفت جانست که بود ۴
یک گهر سفت و دو دریا شد و آن در یتیم
لب لعلش بهمان طرز و بیانست که بود ۵
دم مزن آه مکش سر غمش فاش مکن
این همان آتش جانسوز نهانست که بود ۶
ای سوار قدر انداز مکن سخت رکاب
توسن عشق همان سست عنانست که بود ۷
پیر گشتم بخوانی ز غم عشق و هنوز
خاطرم خسته آن تازه جوانست که بود ۸
سیرت و سان دلم بود بطفلی غم دوست
پیرم و دل بهمان سیرت و سانست که بود ۹
بود حیرانیم از فرقت و وصل آمد باز
در سر و سینه من آن هیجانست که بود ۱۰
ما با قصای یقین تاخته با دامن تر
زاهد خشک بدان وهم و گمانست که بود ۱۱
کوه نبود بثبات من آشفته مست
در دل شیخ هنوز آن خفقانست که بود ۱۲
در صفای من و در صوفی دکان دغل
تا صف حشر همان سود و زیانست که بود ۱۳
سود من بردم و صوفی بزیان آمد و شیخ
عمرش آخر شد و بیچاره همانست که بود ۱۴
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۴
۳۴۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴۱ - من پر کاه و غم عشق همسنگ کوه گران شد
گوهر بعدی:شماره ۴۳ - گر عشق رفیق راه من گردد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.