هوش مصنوعی:
شخصی در شب قصد سفر دارد و صبح زود به کاروان میپیوندد. در راه با باد و گردبادی شدید مواجه میشود که دید مردم را تیره میکند. در مسیر، دختری را میبیند که گرد و غبار را از چهره پدرش پاک میکند. پدر به دخترش میگوید که گرد و غبار زیاد مهم نیست، زیرا باد صبا آن را پاک خواهد کرد. سپس پدر به دخترش هشدار میدهد که زندگی کوتاه است و مرگ ناگهانی میتواند هر لحظه فرا برسد.
رده سنی:
15+
متن حاوی مفاهیم فلسفی و عمیق درباره زندگی و مرگ است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و استعارههای پیچیده ممکن است برای گروههای سنی پایینتر دشوار باشد.
حکایت - شبی خفته بودم به عزم سفر
شبی خفته بودم به عزم سفر
پی کاروانی گرفتم سحر ۱
که آمد یکی سهمگین باد و گرد
که بر چشم مردم جهان تیره کرد ۲
به ره در یکی دختر خانه بود
به معجر غبار از پدر میزدود ۳
پدر گفتش ای نازنین چهر من
که داری دل آشفتهٔ مهر من ۴
نه چندان نشیند در این دیده خاک
که بازش به معجر توان کرد پاک ۵
بر این خاک چندان صبا بگذرد
که هر ذره از ما به جایی برد ۶
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور
دوان میبرد تا سر شیب گور ۷
اجل ناگهت بگسلاند رکیب
عنان باز نتوان گرفت از نشیب ۸
پی کاروانی گرفتم سحر ۱
که آمد یکی سهمگین باد و گرد
که بر چشم مردم جهان تیره کرد ۲
به ره در یکی دختر خانه بود
به معجر غبار از پدر میزدود ۳
پدر گفتش ای نازنین چهر من
که داری دل آشفتهٔ مهر من ۴
نه چندان نشیند در این دیده خاک
که بازش به معجر توان کرد پاک ۵
بر این خاک چندان صبا بگذرد
که هر ذره از ما به جایی برد ۶
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور
دوان میبرد تا سر شیب گور ۷
اجل ناگهت بگسلاند رکیب
عنان باز نتوان گرفت از نشیب ۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۸
۶۴۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت عداوت در میان دو شخص
گوهر بعدی:موعظه و تنبیه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.