هوش مصنوعی:
داستان درباره جوانی به نام ورقه است که در راه سفر به شام با دزدان روبرو میشود و با شجاعت با آنان میجنگد. پس از زخمی شدن، توسط شاه شام نجات مییابد و به قصر او برده میشود. در آنجا، ورقه عاشق گلشاه، همسر شاه شام، میشود و با کمک کنیزکی پیامی را به او میرساند. داستان مملو از احساسات عاشقانه، شجاعت و درگیریهای عاطفی است.
رده سنی:
16+
متن دارای صحنههای نبرد و خشونت، همچنین موضوعات عاشقانه پیچیده و احساسات عمیق است که برای مخاطبان جوانتر ممکن است نامناسب باشد. درک کامل داستان نیاز به بلوغ عاطفی و فکری دارد.
بخش ۳۵ - رفتن ورقه به شام
بگفت این و آمد ز پیشش برون
ز دیده روان کرده دو جوی خون ۱
بگفتار با خلق نگشاد لب
بپوشید دستی سلیح و سلب ۲
ز خشم عم و بهر ننگ و نبرد
نشست از بر بارهٔ ره نورد ۳
ز حی بنی شیبه بنهاد روی
سوی شام از بهر آن مهرجوی ۴
گهی راند نرم و گهی راند گرم
به رخ برچکان از مژه آب گرم ۵
دلش چون دو زلف بتان تافته
ز دل دار خود کام نایافته ۶
بدین سان همی رفت بیگاه و گاه
بسه روز پوینده ده روزه راه ۷
چو نزدیکی شام آمد فراز
برو گشت کوتاه راه دراز ۸
در آن وقت گیتی دگر گشته بود
همه ره زدزدان پر از کشته بود ۹
جهان از بد خلق ایمن نبود
ابی دزد و ره دار ممکن نبود ۱۰
چو ورقه بر شهر نزدیک شد
برو روز رخشنده تاریک شد ۱۱
ز دزدان چهل مرد گم بودگان
ازین راه داران بیهودگان ۱۲
همه از کین گاه برخاستند
به پرخاش تن را بیاراستند ۱۳
همه پیش ورقه برون آمدند
طلب کار و جویای خون آمدند ۱۴
یکی پیشش آمد از آن چل سوار
کشیدهٔکی خنجر آب دار ۱۵
چنین گفت مر ورقه را کای جوان
مرا باد مال و ترا بادجان ۱۶
فرود آی ز اسپ وره خویش گیر
مده جان، بده مال، پندم پذیر! ۱۷
ستور و سلیحت همین جا بنه
ز چنگال مرگ ار حکیمی بجه ۱۸
چو در پیش ورقه چنین کرد یاد
به پاسخش ورقه زبان برگشاد ۱۹
بگفت ای فرومایهٔ تیره کیش
ترا بهتر از مال من جان خویش ۲۰
شما هر چهل ار چهل لشکرید
به نزد من از کودکی کمترید ۲۱
همی خواست از وی تمامی سلیح
ستور و سلب با حسام و رمیح ۲۲
بدیشان چنین گفت آن سرفراز
که من شیر چنگم شما چون گراز ۲۳
چو در کینهٔازم به شمشیر چنگ
چهٔک تن چه صد تن به پیشم به جنگ ۲۴
ز دزدان نیندیشم و دزد را
بشایدش کشت از پی مزد را ۲۵
بیا گر سلب خواهی و اسب و ساز
سوی کینه و جنگ ما دست یاز ۲۶
که من ساختم دل به جنگ شما
کنم کند در جنگ چنگی شما ۲۷
بگفت این و از بهر ننگ و نبرد
بر آن هر چهل مرد بر حمله کرد ۲۸
بهر رخم مردی بدونیم کرد
چو زد تیغ با مرگ تسلیم کرد ۲۹
چهل مرد صعلوک شمشیر زن
همه کشور آرای و لشکر شکن ۳۰
گشادند بر یک تن از کینه دست
دمان در میان ورقه چون پیل مست ۳۱
به نوک سر رمح و شمشیر تیز
برآورد از آن هر چهل رستخیز ۳۲
ز چل مرد صعلوک سی را بکشت
دگردر هزیمت نمودند پشت ۳۳
چو با دشمنش جنگ پیوسته شد
بده جای افزون تنش خسته شد ۳۴
ز خونش دل خاک بیرنگ شد
ز سستی جهان بر دلش تنگ شد ۳۵
همی رفت ازو خون چکان بر زمین
شده پر ز خونش نمد زین و زین ۳۶
بدان حال شد تا در شهر شام
دلش ریش از عشق و تن از حسام ۳۷
به دروازهٔ شهر دربنگرید
درختی و دو چشمهٔ آب دید ۳۸
سوی چشمه راند اسپ را همچو باد
ز سستی کی بوداز فرس درفتاد ۳۹
بدین حال در سایهٔ بید برگ
بیفتاد و بنهاد دل را به مرگ ۴۰
جدا گشت ازو هوش و دور از خرد
چو شخصی کزو جان ز تن برپرد ۴۱
ستوره ره انجام او رهبرش
بپای ایستاده فراز سرش ۴۲
قضای خداوند را شاه شام
که بد شوی گلشاه فرخنده نام ۴۳
همی آمد از دشت نخچیرگاه
ابا باز و با یوز و خیل و سپاه ۴۴
چو از ره به نزدیک چشمه رسید
یکی مرد مجروح سرگشته دید ۴۵
جوانی نکو قامت و خوب روی
همه روی رنگ و همه موی بوی ۴۶
ز سنبل دمید خطی گرد ماه
فگنده بر آن خاک زار و تباه ۴۷
شده غرقه در خون ز سر تا قدم
بپیچید مر شاه را دل ز غم ۴۸
برو بر دل شاه کشور بسوخت
همی جانش از مهر او برفروخت ۴۹
جوانمردیی بود در شه ز نسل
ابا نسل نیکو بود فضل و اصل ۵۰
بفرمود تا بر گرفتند زود
مرو را از آن جایگه همچو دود ۵۱
چو برداشتندش برفتند و برد
به قصر شه او را به خادم سپرد ۵۲
کنیزک بد او را یکی کاردان
خردمند و هشیار و بسیاردان ۵۳
مرو را به دست پرستار داد
بدو گفتش و مال بسیار داد ۵۴
بگفتا برو بر همی بر بکار
دلش دور کن از غم روزگار ۵۵
چو مسکین تن ورقه آمد بهوش
دل و دیده و مغزش آمد به جوش ۵۶
بگفت ای جوامرد فرخنده روی
چه نامی تو و از کجایی بگوی ۵۷
بر ورقه شد در زمان شاه شام
بخوشی بپرسید و کردش سلام ۵۸
نهان کرد نام خود آن سرفراز
که بودش بدیدار آن بت نیاز ۵۹
بدان تا کس او را نداند که کیست
نداند که احوال آن شیر چیست ۶۰
بگفتش که من نصر بن احمدم
بحی خزاعه درون بخردم ۶۱
به بازارگانی کنم قصد راه
به هر شهر و هر حی و هر جایگاه ۶۲
کنون چون رسیدم بدین حد و بوم
به من باز خوردند دزدان شوم ۶۳
به شمشیر کردند بر من کمین
بخستندم ای پادشاه زمین ۶۴
به دم یک تن و راه داران بسی
نبد جز خداوند یارم کسی ۶۵
زمانی به کینه برآویختم
چو بسیار گشتند بگریختم ۶۶
ببردند گم بودگان مال من
چنین بود ایا پادشه حال من ۶۷
به نزدیک گلشاه شد شاه شام
بگفت ای دلارام فرخنده نام ۶۸
بره بر یکی خسته دل یافتم
مفا جا زره سوی او تافتم ۶۹
جوانی نکو روی و فرخنده رای
سرشته تنش زآفرین خدای ۷۰
بیاوردم آن زار دل خسته را
مر آن گشته مجروح دل خسته را ۷۱
ز چاهش مگر سوی گاه آوریم
به درمان تنش سوی راه آوریم ۷۲
سزد گر برو مهربانی کنی
ورا چند گه میزبانی کنی ۷۳
بدو گفت گلشاه چونین کنم
من این کار را خود به آیین کنم ۷۴
کجا بر غریبان رنج آزمای
ببخشود باید ز بهر خدای ۷۵
کی گلشاه از ایزد پدیرفته بود
بدانگه کجا ورقه زو رفته بود ۷۶
کی هر گه کی آید غریبیش پیش
مرو را بداردش چون جان خویش ۷۷
مگر ورقه را دیده باشد براه
ویا کرده باشد برویش نگاه ۷۸
پرستنده ای بود گلشاه را
که ماننده بودی مر آن ماه را ۷۹
بدو گفت گلشاه رو زی جوان
ز دل باش بر جان او مهربان ۸۰
هر آنچ از تو خواهد ز بخت و سرشت
ز تلخ و ز شیرین و از خوب و زشت ۸۱
نگر سر نتابی ز فرمان اوی
به خدمت گری تازه کن جان اوی ۸۲
شه شام رفتش بر ورقه شاد
بگفت ای جوانمرد فرخ نژاد ۸۳
همه انده از دل ستردم ترا
بدین هر دو خادم سپردم ترا ۸۴
دو فرخ پرستار نام آورند
به خدمت ترا روز و شب درخورند ۸۵
یکی چند گه باش مهمان من
فدای تو باد این تن و جان من ۸۶
که بر مستمندی و مجروح و سست
از ایدر مرو تا نگردی درست ۸۷
کنیزک به پیشش به خدمت میان
ببست آن پری چهرهٔ مهربان ۸۸
به هر ساعتی چند ره سوی اوی
شدی و بدیدی نکو روی اوی ۸۹
بگفتی که ای خستهٔ سال و ماه
ز من حاجتی و آرزویی بخواه ۹۰
بدو ورقهٔ عاشق مبتلا
دعا کردی و گفتی اندر دعا ۹۱
رساناد کدبانوت را خدای
بهرچ آن ورا آرزویست ورای ۹۲
کنیزک چوزی بانوی بانوان
شدی یاد کردی حدیث جوان ۹۳
سبک باز دادیش گلشه جواب
که ایزد کناد این دعا مستجاب ۹۴
برآمد برین حال بر روز چند
ابر ورقه بر سخت تر گشت بند ۹۵
بفرسود در عشق، صبرش نماند
پرستار گلشاه را پیش خواند ۹۶
بگفتا بپرسم حدیثی ترا
چو گفتم جوابی بده مر مرا ۹۷
کنیزک بگفت آنچه گویی بگوی
هر آنچ آرزویست از من بجوی ۹۸
بگفتا که در شهر در حد شام
یکی خوب رویست گلشاه نام ۹۹
تو جایی خبر یافتتی از وی؟
و یا هیچ دیدستی او را بروی؟ ۱۰۰
کنیزک بگفتا چه گویی همی!
بدین آرزو در چه جویی همی! ۱۰۱
که این قصر گلشاه را مسکنست
زن شاه شامست و تاج منست ۱۰۲
دل ورقه در بر تپیدن گرفت
سرشک از دو چشمش دویدن گرفت ۱۰۳
بهریک که از شاه شام او ستد
یکی را بدو دادم امروز سد ۱۰۴
ازین روی زاری همی کرد و گفت
که تا چون بود حال من در نهفت ۱۰۵
بگفت ای کنیزک ز بهر خدای
برین خسته دل بر مشو تیره رای ۱۰۶
مرا نزدت امروز یک حاجتست
که جان مرا اندرین راحتست ۱۰۷
کنیزک بگفتا چه حاجت؟ بگوی!
چنین گفت ورقه که ای خوب روی ۱۰۸
چه باشد که این نغز انگشتری
بگیری و نزدیک گلشه بری ۱۰۹
کنیزک بگفتا که ای تیره رای
نداری همی هیچ شرم از خدای ۱۱۰
که می بدسگالی بدین خاندان
ز تو زشت تر من ندیدم جوان ۱۱۱
مرا یارگی کی بود کاین سخن
کنم عرضه در پیش آن سروبن ۱۱۲
که او خود شب و روز از رنج و پیچ
نیاساید از درد وز ناله هیچ ۱۱۳
ز ورقه شب و روز یاد آورد
گه و بیگه از بهر او غم خورد ۱۱۴
نیارد ازو یاد کردنش شوی
زورقه است اورا همه گفت و گوی ۱۱۵
ازین نام گوید همه روز و شب
نگوید جزین نام خود ای عجب ۱۱۶
تو دانی که ورقه که باشد؟ بگوی
به میدان درافکن هلا زود گوی ۱۱۷
بگفت این و از ورقه برتافت روی
بگفت این کی گفتی دگر ره مگوی ۱۱۸
ز گفتار آن مهربان پرستار
ببد ورقه غمناک و بگریست زار ۱۱۹
ز شادی هم آنگه برخ برشکفت
ز دلبر به دل بر حدیثان بگفت ۱۲۰
به سجده درافتاد و گفت ای خدای
ازین گفته روشن تو کردیم رای ۱۲۱
درین کار صبری ده اکنون مرا
که تا روز و شب شکر گویم ترا ۱۲۲
ز عم من اکنون تو دادم بخواه
که وقتست تا عمر باشد تباه ۱۲۳
که بشکست عهد من آن سنگدل
که گشتم از آن سنگدل تنگدل ۱۲۴
نیامد بکار آن زر و سیم و مال
که من آوریدم ز نزدیک خال ۱۲۵
ز تیمار دل دار سرگشته بود
زمین ز آب چشم وی آغشته بود ۱۲۶
دل آن پرستار بر وی بسوخت
ز نالیدن او رخش برفروخت ۱۲۷
نگفت این سخن هیچ در پیش اوی
برون رفت و از وی بتابید روی ۱۲۸
چو سه روز ازین حال بگذشت بیش
دگر ره پرستار را خواند پیش ۱۲۹
ز بهر کنیزک برآمد به پای
بگفت ای کنیزک ز بهر خدای ۱۳۰
سخن بشنو و حاجتم کن روا
رها کن رهی را ز محنت رها ۱۳۱
بگفتش همه حجت تو رواست
جز آن یک سخن کآن طریق خطاست ۱۳۲
چنین گفت ورقهٔکی جام شیر
به نزد من آر ای بت دست گیر ۱۳۳
کی بر تو سخن گفتن و داوری
نهفته کنم در وی انگشتری ۱۳۴
چو شیر آرزو آیدش پیش بر
به نزدیک کدبانوی خویش بر ۱۳۵
که خورد عرب شیر و خرما بود
ازین دو عرب ناشکیبا بود ۱۳۶
مگر چون خورد شیر بی داوری
ببیند به جام اندر انگشتری ۱۳۷
همین است حاجت مرا سوی تو
ایا جان من بندهٔ روی تو ۱۳۸
کنیزک بگفتا چو بیند چنین
چه گوید که چون اوفتادست این ۱۳۹
بدو گفت ورقه کی گفتی صواب
ازین خسته دل باز بشنو جواب ۱۴۰
چو کدبانوت بیند انگشتری
اگر با تو جوید ره داوری ۱۴۱
چنین گوی با بانوی بانوان
همانا فتادست ازین میهمان ۱۴۲
که می شیر خوردست از لاغری
فتادست از انگشتش انگشتری ۱۴۳
برو آنچ گفتم تو فرمان بکن
کزین شاد گردد دل سرو بن ۱۴۴
کنیزک بدو گفت کاو مر ترا
چه داند و یا تو چه دانی ورا ۱۴۵
نباید که بر جانت آید گزند
بخود بر ببخشای ای مستمند ۱۴۶
که کدبانوم هست والامنش
گریزنده از مردم بد کنش ۱۴۷
ولیکن مرا بر تو ای دل کئیب
همی رحمت آید کنون ای غریب ۱۴۸
ز دیده روان کرده دو جوی خون ۱
بگفتار با خلق نگشاد لب
بپوشید دستی سلیح و سلب ۲
ز خشم عم و بهر ننگ و نبرد
نشست از بر بارهٔ ره نورد ۳
ز حی بنی شیبه بنهاد روی
سوی شام از بهر آن مهرجوی ۴
گهی راند نرم و گهی راند گرم
به رخ برچکان از مژه آب گرم ۵
دلش چون دو زلف بتان تافته
ز دل دار خود کام نایافته ۶
بدین سان همی رفت بیگاه و گاه
بسه روز پوینده ده روزه راه ۷
چو نزدیکی شام آمد فراز
برو گشت کوتاه راه دراز ۸
در آن وقت گیتی دگر گشته بود
همه ره زدزدان پر از کشته بود ۹
جهان از بد خلق ایمن نبود
ابی دزد و ره دار ممکن نبود ۱۰
چو ورقه بر شهر نزدیک شد
برو روز رخشنده تاریک شد ۱۱
ز دزدان چهل مرد گم بودگان
ازین راه داران بیهودگان ۱۲
همه از کین گاه برخاستند
به پرخاش تن را بیاراستند ۱۳
همه پیش ورقه برون آمدند
طلب کار و جویای خون آمدند ۱۴
یکی پیشش آمد از آن چل سوار
کشیدهٔکی خنجر آب دار ۱۵
چنین گفت مر ورقه را کای جوان
مرا باد مال و ترا بادجان ۱۶
فرود آی ز اسپ وره خویش گیر
مده جان، بده مال، پندم پذیر! ۱۷
ستور و سلیحت همین جا بنه
ز چنگال مرگ ار حکیمی بجه ۱۸
چو در پیش ورقه چنین کرد یاد
به پاسخش ورقه زبان برگشاد ۱۹
بگفت ای فرومایهٔ تیره کیش
ترا بهتر از مال من جان خویش ۲۰
شما هر چهل ار چهل لشکرید
به نزد من از کودکی کمترید ۲۱
همی خواست از وی تمامی سلیح
ستور و سلب با حسام و رمیح ۲۲
بدیشان چنین گفت آن سرفراز
که من شیر چنگم شما چون گراز ۲۳
چو در کینهٔازم به شمشیر چنگ
چهٔک تن چه صد تن به پیشم به جنگ ۲۴
ز دزدان نیندیشم و دزد را
بشایدش کشت از پی مزد را ۲۵
بیا گر سلب خواهی و اسب و ساز
سوی کینه و جنگ ما دست یاز ۲۶
که من ساختم دل به جنگ شما
کنم کند در جنگ چنگی شما ۲۷
بگفت این و از بهر ننگ و نبرد
بر آن هر چهل مرد بر حمله کرد ۲۸
بهر رخم مردی بدونیم کرد
چو زد تیغ با مرگ تسلیم کرد ۲۹
چهل مرد صعلوک شمشیر زن
همه کشور آرای و لشکر شکن ۳۰
گشادند بر یک تن از کینه دست
دمان در میان ورقه چون پیل مست ۳۱
به نوک سر رمح و شمشیر تیز
برآورد از آن هر چهل رستخیز ۳۲
ز چل مرد صعلوک سی را بکشت
دگردر هزیمت نمودند پشت ۳۳
چو با دشمنش جنگ پیوسته شد
بده جای افزون تنش خسته شد ۳۴
ز خونش دل خاک بیرنگ شد
ز سستی جهان بر دلش تنگ شد ۳۵
همی رفت ازو خون چکان بر زمین
شده پر ز خونش نمد زین و زین ۳۶
بدان حال شد تا در شهر شام
دلش ریش از عشق و تن از حسام ۳۷
به دروازهٔ شهر دربنگرید
درختی و دو چشمهٔ آب دید ۳۸
سوی چشمه راند اسپ را همچو باد
ز سستی کی بوداز فرس درفتاد ۳۹
بدین حال در سایهٔ بید برگ
بیفتاد و بنهاد دل را به مرگ ۴۰
جدا گشت ازو هوش و دور از خرد
چو شخصی کزو جان ز تن برپرد ۴۱
ستوره ره انجام او رهبرش
بپای ایستاده فراز سرش ۴۲
قضای خداوند را شاه شام
که بد شوی گلشاه فرخنده نام ۴۳
همی آمد از دشت نخچیرگاه
ابا باز و با یوز و خیل و سپاه ۴۴
چو از ره به نزدیک چشمه رسید
یکی مرد مجروح سرگشته دید ۴۵
جوانی نکو قامت و خوب روی
همه روی رنگ و همه موی بوی ۴۶
ز سنبل دمید خطی گرد ماه
فگنده بر آن خاک زار و تباه ۴۷
شده غرقه در خون ز سر تا قدم
بپیچید مر شاه را دل ز غم ۴۸
برو بر دل شاه کشور بسوخت
همی جانش از مهر او برفروخت ۴۹
جوانمردیی بود در شه ز نسل
ابا نسل نیکو بود فضل و اصل ۵۰
بفرمود تا بر گرفتند زود
مرو را از آن جایگه همچو دود ۵۱
چو برداشتندش برفتند و برد
به قصر شه او را به خادم سپرد ۵۲
کنیزک بد او را یکی کاردان
خردمند و هشیار و بسیاردان ۵۳
مرو را به دست پرستار داد
بدو گفتش و مال بسیار داد ۵۴
بگفتا برو بر همی بر بکار
دلش دور کن از غم روزگار ۵۵
چو مسکین تن ورقه آمد بهوش
دل و دیده و مغزش آمد به جوش ۵۶
بگفت ای جوامرد فرخنده روی
چه نامی تو و از کجایی بگوی ۵۷
بر ورقه شد در زمان شاه شام
بخوشی بپرسید و کردش سلام ۵۸
نهان کرد نام خود آن سرفراز
که بودش بدیدار آن بت نیاز ۵۹
بدان تا کس او را نداند که کیست
نداند که احوال آن شیر چیست ۶۰
بگفتش که من نصر بن احمدم
بحی خزاعه درون بخردم ۶۱
به بازارگانی کنم قصد راه
به هر شهر و هر حی و هر جایگاه ۶۲
کنون چون رسیدم بدین حد و بوم
به من باز خوردند دزدان شوم ۶۳
به شمشیر کردند بر من کمین
بخستندم ای پادشاه زمین ۶۴
به دم یک تن و راه داران بسی
نبد جز خداوند یارم کسی ۶۵
زمانی به کینه برآویختم
چو بسیار گشتند بگریختم ۶۶
ببردند گم بودگان مال من
چنین بود ایا پادشه حال من ۶۷
به نزدیک گلشاه شد شاه شام
بگفت ای دلارام فرخنده نام ۶۸
بره بر یکی خسته دل یافتم
مفا جا زره سوی او تافتم ۶۹
جوانی نکو روی و فرخنده رای
سرشته تنش زآفرین خدای ۷۰
بیاوردم آن زار دل خسته را
مر آن گشته مجروح دل خسته را ۷۱
ز چاهش مگر سوی گاه آوریم
به درمان تنش سوی راه آوریم ۷۲
سزد گر برو مهربانی کنی
ورا چند گه میزبانی کنی ۷۳
بدو گفت گلشاه چونین کنم
من این کار را خود به آیین کنم ۷۴
کجا بر غریبان رنج آزمای
ببخشود باید ز بهر خدای ۷۵
کی گلشاه از ایزد پدیرفته بود
بدانگه کجا ورقه زو رفته بود ۷۶
کی هر گه کی آید غریبیش پیش
مرو را بداردش چون جان خویش ۷۷
مگر ورقه را دیده باشد براه
ویا کرده باشد برویش نگاه ۷۸
پرستنده ای بود گلشاه را
که ماننده بودی مر آن ماه را ۷۹
بدو گفت گلشاه رو زی جوان
ز دل باش بر جان او مهربان ۸۰
هر آنچ از تو خواهد ز بخت و سرشت
ز تلخ و ز شیرین و از خوب و زشت ۸۱
نگر سر نتابی ز فرمان اوی
به خدمت گری تازه کن جان اوی ۸۲
شه شام رفتش بر ورقه شاد
بگفت ای جوانمرد فرخ نژاد ۸۳
همه انده از دل ستردم ترا
بدین هر دو خادم سپردم ترا ۸۴
دو فرخ پرستار نام آورند
به خدمت ترا روز و شب درخورند ۸۵
یکی چند گه باش مهمان من
فدای تو باد این تن و جان من ۸۶
که بر مستمندی و مجروح و سست
از ایدر مرو تا نگردی درست ۸۷
کنیزک به پیشش به خدمت میان
ببست آن پری چهرهٔ مهربان ۸۸
به هر ساعتی چند ره سوی اوی
شدی و بدیدی نکو روی اوی ۸۹
بگفتی که ای خستهٔ سال و ماه
ز من حاجتی و آرزویی بخواه ۹۰
بدو ورقهٔ عاشق مبتلا
دعا کردی و گفتی اندر دعا ۹۱
رساناد کدبانوت را خدای
بهرچ آن ورا آرزویست ورای ۹۲
کنیزک چوزی بانوی بانوان
شدی یاد کردی حدیث جوان ۹۳
سبک باز دادیش گلشه جواب
که ایزد کناد این دعا مستجاب ۹۴
برآمد برین حال بر روز چند
ابر ورقه بر سخت تر گشت بند ۹۵
بفرسود در عشق، صبرش نماند
پرستار گلشاه را پیش خواند ۹۶
بگفتا بپرسم حدیثی ترا
چو گفتم جوابی بده مر مرا ۹۷
کنیزک بگفت آنچه گویی بگوی
هر آنچ آرزویست از من بجوی ۹۸
بگفتا که در شهر در حد شام
یکی خوب رویست گلشاه نام ۹۹
تو جایی خبر یافتتی از وی؟
و یا هیچ دیدستی او را بروی؟ ۱۰۰
کنیزک بگفتا چه گویی همی!
بدین آرزو در چه جویی همی! ۱۰۱
که این قصر گلشاه را مسکنست
زن شاه شامست و تاج منست ۱۰۲
دل ورقه در بر تپیدن گرفت
سرشک از دو چشمش دویدن گرفت ۱۰۳
بهریک که از شاه شام او ستد
یکی را بدو دادم امروز سد ۱۰۴
ازین روی زاری همی کرد و گفت
که تا چون بود حال من در نهفت ۱۰۵
بگفت ای کنیزک ز بهر خدای
برین خسته دل بر مشو تیره رای ۱۰۶
مرا نزدت امروز یک حاجتست
که جان مرا اندرین راحتست ۱۰۷
کنیزک بگفتا چه حاجت؟ بگوی!
چنین گفت ورقه که ای خوب روی ۱۰۸
چه باشد که این نغز انگشتری
بگیری و نزدیک گلشه بری ۱۰۹
کنیزک بگفتا که ای تیره رای
نداری همی هیچ شرم از خدای ۱۱۰
که می بدسگالی بدین خاندان
ز تو زشت تر من ندیدم جوان ۱۱۱
مرا یارگی کی بود کاین سخن
کنم عرضه در پیش آن سروبن ۱۱۲
که او خود شب و روز از رنج و پیچ
نیاساید از درد وز ناله هیچ ۱۱۳
ز ورقه شب و روز یاد آورد
گه و بیگه از بهر او غم خورد ۱۱۴
نیارد ازو یاد کردنش شوی
زورقه است اورا همه گفت و گوی ۱۱۵
ازین نام گوید همه روز و شب
نگوید جزین نام خود ای عجب ۱۱۶
تو دانی که ورقه که باشد؟ بگوی
به میدان درافکن هلا زود گوی ۱۱۷
بگفت این و از ورقه برتافت روی
بگفت این کی گفتی دگر ره مگوی ۱۱۸
ز گفتار آن مهربان پرستار
ببد ورقه غمناک و بگریست زار ۱۱۹
ز شادی هم آنگه برخ برشکفت
ز دلبر به دل بر حدیثان بگفت ۱۲۰
به سجده درافتاد و گفت ای خدای
ازین گفته روشن تو کردیم رای ۱۲۱
درین کار صبری ده اکنون مرا
که تا روز و شب شکر گویم ترا ۱۲۲
ز عم من اکنون تو دادم بخواه
که وقتست تا عمر باشد تباه ۱۲۳
که بشکست عهد من آن سنگدل
که گشتم از آن سنگدل تنگدل ۱۲۴
نیامد بکار آن زر و سیم و مال
که من آوریدم ز نزدیک خال ۱۲۵
ز تیمار دل دار سرگشته بود
زمین ز آب چشم وی آغشته بود ۱۲۶
دل آن پرستار بر وی بسوخت
ز نالیدن او رخش برفروخت ۱۲۷
نگفت این سخن هیچ در پیش اوی
برون رفت و از وی بتابید روی ۱۲۸
چو سه روز ازین حال بگذشت بیش
دگر ره پرستار را خواند پیش ۱۲۹
ز بهر کنیزک برآمد به پای
بگفت ای کنیزک ز بهر خدای ۱۳۰
سخن بشنو و حاجتم کن روا
رها کن رهی را ز محنت رها ۱۳۱
بگفتش همه حجت تو رواست
جز آن یک سخن کآن طریق خطاست ۱۳۲
چنین گفت ورقهٔکی جام شیر
به نزد من آر ای بت دست گیر ۱۳۳
کی بر تو سخن گفتن و داوری
نهفته کنم در وی انگشتری ۱۳۴
چو شیر آرزو آیدش پیش بر
به نزدیک کدبانوی خویش بر ۱۳۵
که خورد عرب شیر و خرما بود
ازین دو عرب ناشکیبا بود ۱۳۶
مگر چون خورد شیر بی داوری
ببیند به جام اندر انگشتری ۱۳۷
همین است حاجت مرا سوی تو
ایا جان من بندهٔ روی تو ۱۳۸
کنیزک بگفتا چو بیند چنین
چه گوید که چون اوفتادست این ۱۳۹
بدو گفت ورقه کی گفتی صواب
ازین خسته دل باز بشنو جواب ۱۴۰
چو کدبانوت بیند انگشتری
اگر با تو جوید ره داوری ۱۴۱
چنین گوی با بانوی بانوان
همانا فتادست ازین میهمان ۱۴۲
که می شیر خوردست از لاغری
فتادست از انگشتش انگشتری ۱۴۳
برو آنچ گفتم تو فرمان بکن
کزین شاد گردد دل سرو بن ۱۴۴
کنیزک بدو گفت کاو مر ترا
چه داند و یا تو چه دانی ورا ۱۴۵
نباید که بر جانت آید گزند
بخود بر ببخشای ای مستمند ۱۴۶
که کدبانوم هست والامنش
گریزنده از مردم بد کنش ۱۴۷
ولیکن مرا بر تو ای دل کئیب
همی رحمت آید کنون ای غریب ۱۴۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۴۸
۳۸۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۳۴ - آگاهی ورقه از مکرعم
گوهر بعدی:بخش ۳۶ - دیدن ورقه و گلشاهٔکدیگر را
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.