هوش مصنوعی:
این متن داستان کودکی است که به قبای سرخ خود بسیار علاقهمند بود و آن را گرامی میداشت. کودکان دیگر به این قبا حسادت میکردند و در نهایت، قبا در حین بازی پاره شد. کودک برای از دست دادن قبا گریه کرد، در حالی که آسیبهای جسمانی را نادیده گرفت. متن با این پیام پایان مییابد که انسانها نیز مانند این کودک، گاهی به چیزهای مادی مانند آز و هوس وابسته میشوند و از مسائل مهمتر غافل میمانند.
رده سنی:
12+
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و اخلاقی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. کودکان زیر 12 سال ممکن است نتوانند به طور کامل پیامهای تمثیلی و اخلاقی متن را درک کنند.
جان و تن
کودکی در بر، قبایی سرخ داشت
روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت ۱
همچو جان نیکو نگه میداشتش
بهتر از لوزینه میپنداشتش ۲
هم ضیاع و هم عقارش میشمرد
هر زمان گرد و غبارش میسترد ۳
از نظر باز حسودش مینهفت
سرخیش میدید و چون گل میشکفت ۴
گر به دامانش سرشکی میچکید
طفل خرد، آن اشک روشن میمکید ۵
گر نخی از آستینش میشکافت
بهر چاره سوی مادر میشتافت ۶
نوبت بازی به صحرا و به دشت
سرگران از پیش طفلان میگذشت ۷
فتنه افکند آن قبا اندر میان
عاریت میخواستندش کودکان ۸
جمله دلها ماند پیش او گرو
دوست میدارند طفلان رخت نو ۹
وقت رفتن، پیشوای راه بود
روز مهمانی و بازی، شاه بود ۱۰
کودکی از باغ میآورد به
که بیا یک لحظه با من سوی ده ۱۱
دیگری آهسته نزدش مینشست
تا زند بر آن قبای سرخ دست ۱۲
روزی، آن رهپوی صافی اندرون
وقت بازی شد ز تلی واژگون ۱۳
جامهاش از خار و سر از سنگ خست
این یکی یکسر درید، آن یک شکست ۱۴
طفل مسکین، بیخبر از سر که چیست
پارگیهای قبا دید و گریست ۱۵
از سرش گرچه بسی خوناب ریخت
او برای جامه از چشم آب ریخت ۱۶
گر به چشم دل ببینیم ای رفیق
همچو آن طفلیم ما در این طریق ۱۷
جامهٔ رنگین ما آز و هوی است
هر چه بر ما میرسد از آز ماست ۱۸
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم ۱۹
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بمُرد و در غم پیراهنیم ۲۰
روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت ۱
همچو جان نیکو نگه میداشتش
بهتر از لوزینه میپنداشتش ۲
هم ضیاع و هم عقارش میشمرد
هر زمان گرد و غبارش میسترد ۳
از نظر باز حسودش مینهفت
سرخیش میدید و چون گل میشکفت ۴
گر به دامانش سرشکی میچکید
طفل خرد، آن اشک روشن میمکید ۵
گر نخی از آستینش میشکافت
بهر چاره سوی مادر میشتافت ۶
نوبت بازی به صحرا و به دشت
سرگران از پیش طفلان میگذشت ۷
فتنه افکند آن قبا اندر میان
عاریت میخواستندش کودکان ۸
جمله دلها ماند پیش او گرو
دوست میدارند طفلان رخت نو ۹
وقت رفتن، پیشوای راه بود
روز مهمانی و بازی، شاه بود ۱۰
کودکی از باغ میآورد به
که بیا یک لحظه با من سوی ده ۱۱
دیگری آهسته نزدش مینشست
تا زند بر آن قبای سرخ دست ۱۲
روزی، آن رهپوی صافی اندرون
وقت بازی شد ز تلی واژگون ۱۳
جامهاش از خار و سر از سنگ خست
این یکی یکسر درید، آن یک شکست ۱۴
طفل مسکین، بیخبر از سر که چیست
پارگیهای قبا دید و گریست ۱۵
از سرش گرچه بسی خوناب ریخت
او برای جامه از چشم آب ریخت ۱۶
گر به چشم دل ببینیم ای رفیق
همچو آن طفلیم ما در این طریق ۱۷
جامهٔ رنگین ما آز و هوی است
هر چه بر ما میرسد از آز ماست ۱۸
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم ۱۹
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بمُرد و در غم پیراهنیم ۲۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰
۱۳۱۹
این گوهر را بشنوید
خوانش
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:جامهٔ عرفان
گوهر بعدی:جمال حق
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.