هوش مصنوعی:
این شعر بلند به توصیف صحنههای مختلفی از درد و رنج، ظلم و ستم، و امید به نجات میپردازد. شاعر از وضعیت اسفبار آذربایجان و دیگر مناطق تحت ستم سخن میگوید، از شهادت امامان و عزیزانش مینالد، و در عین حال به فضل و رحمت الهی امیدوار است. همچنین، اشاراتی به تاریخ و شخصیتهای برجسته اسلامی مانند امام رضا (ع) و دیگر ائمه دارد. در پایان، شاعر به انتقام و عدالت الهی اشاره میکند و وعدهای برای نابودی ظالمان میدهد.
رده سنی:
16+
محتوا شامل موضوعات عمیق عرفانی، تاریخی و اجتماعی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی صحنههای توصیفشده از درد و رنج ممکن است برای سنین پایین سنگین باشد.
شمارهٔ ۵ - حسبحال آذربایجان و خراسان هنگام تعدیات و بمباردمان سپاهیان روس تزاری
سحرگاهان که مهر عالم آرا
ز طاق چرخ گردید آشکارا ۱
بسان گهر اندر تاج دارا
و یا چون آتشی از سنگ خارا ۲
برآمد کرد روشن سطح گردون ۳
به دریا گشت جاری فلک مشحون ۴
بت نوشین لبم از خواب برخواست
بر از دیبا تن از پیرایه پیراست ۵
چو شاخ گل قد و بالا بیاراست
حمایل کرد گیسو از چپ و راست ۶
رخ از ماورد روشن لب ز می مست ۷
بسان لاله در باغ دلم رست ۸
بگفتا دیدم اندر عالم خواب
به صحرائی تنم افتاده در تاب ۹
تهی بود آن زمین از سبزه و آب
ز نور آفتاب و شمع مهتاب ۱۰
زمین دور از سکون چون آسکون بود ۱۱
هوا کالمهل یغلی فی البطون بود ۱۲
من آنجا بر سر پای ایستاده
عنان صبر و تاب از دست داده ۱۳
ز دیده سیل خون بر رخ گشاده
دل اندر رحمت باری نهاده ۱۴
که با فضلش نجات از ورطه آید ۱۵
برین کشتی نسیم شرطه آید ۱۶
دلم در لجه ی اندیشه شد غرق
تن اندر بحر حیرت پای تا فرق ۱۷
بناگه جست از آن بالا یکی برق
تو گفتی آفتابی سرزد از شرق ۱۸
دو چشمم خیره ماند از نور جاذب ۱۹
چو اندر صبح صادق صبح کاذب ۲۰
بر آمد ناگهان زان برق دستی
که بودش دست قدرت ناز شستی ۲۱
هوا بگرفت چون مبهوت مستی
سوی بالا کشید از خاک پستی ۲۲
به پیش تخت شاهنشه فرا داشت ۲۳
سرافرازم در آن دولت سرا داشت ۲۴
چو صیدی بسته در فتراک بودم
و یا چون خوشه ای در تاک بودم ۲۵
نه در افلاک و نه در خاک بودم
ولی برتر ز نه افلاک بودم ۲۶
دو تا کردم قد طاعت بر شاه ۲۷
ربودم رایت از مهر افسر از ماه ۲۸
بدو گفتم تو آن تابنده قدری
که در گردون رفعت ماه بدری ۲۹
پس از احمد رسولان را تو صدری
و مات الشافعی و لیس یدری ۳۰
«علی ربه ام ربه الله » ۳۱
مکن منعش مگو بیرون شد از ره ۳۲
در این هنگامه از پهنای بیدا
یکی شوری شگفت آمد هویدا ۳۳
بساطی در زمین گردید پیدا
که از دیدار آن شد عقل شیدا ۳۴
گروهی دیدم اندر بند دشمن ۳۵
غزالان در کف گرگان ریمن ۳۶
همه چون ماهی بریان به تابه
خروشان با خضوع و با انابه ۳۷
زنی اندر فغان و عجز و لابه
چو بعد از کشتن جعفر عنابه ۳۸
کمان کرده قد از داغ جگربند ۳۹
بسر میریخت خاک از سوگ فرزند ۴۰
کمر خم دیده خونین دل شکسته
جگر پر درد و تن در بند بسته ۴۱
ز داغ نوجوانان زار و خسته
ز اشگ دیده در دریا نشسته ۴۲
به زاری بر سر و بر سینه می زد ۴۳
جزع را سنگ بر آیینه می زد ۴۴
روان اندر پی او چند کودک
دل از غم سینه از ناوک مشبک ۴۵
گرفته دامن ما در یکایک
دمی ناگشته زو مهجور و منفک ۴۶
تو گفتی جوجه سیمرغ از قاف ۴۷
پراکنده پی مادر در اطراف ۴۸
دگر سو بود پیر طاعن السن
نشسته برف پیری در محاسن ۴۹
رمیده چون مساکین از مساکن
دلش لرزان تنش آرام و ساکن ۵۰
ز دیدارش پریشانی هویدا ۵۱
مه و مهرش ز پیشانی هویدا ۵۲
سرش پر خون تنش مجروح گشته
در غم بر دلش مفتوح گشته ۵۳
ز انده قالبش بیروح گشته
به طوفان حوادث نوح گشته ۵۴
ربوده کشتیش را هر زمان موج ۵۵
گهی اندر حضیض و گاه بر اوج ۵۶
تماشای گرفتاران این بند
صف نظاره را در گریه افکند ۵۷
درخت صابری را ریشه برکند
نماند آنجا تنی شادان و خرسند ۵۸
همه کردند اشگ از دیده جاری ۵۹
بر آوردند از دل بانگ زاری ۶۰
زن دل خسته آغاز سخن کرد
تحیات حسن بابوالحسن کرد ۶۱
پس آنگه شکوه از دور زمن کرد
به زاری عرض غمهای کهن کرد ۶۲
بگفت ای شه من آذربایجانم ۶۳
که خصم افروخت آذرها بجانم ۶۴
شنو فریادم ای دریای غیرت
برس بر دادم ای غمخوار امت ۶۵
ز پا افتادم ای سالار ملت
نما آزادم از زندان محنت ۶۶
اجرنی یا مجیرالملک و الدین ۶۷
اغثنی یا غیاث المستغیثین ۶۸
ز من نوشیروان نوشین روان بود
به تختم اردشیر و اردوان بود ۶۹
درختم سبز و گلبرگم جوان بود
به جویم آب آبادی روان بود ۷۰
کنون شاخ نشاطم گشته بی برگ ۷۱
خزان شد گلشنم از صرصر مرگ ۷۲
به زیر سایه اسلام بر من
مسلم شد لوای ترک و ارمن ۷۳
نمودم حمله بر صقلاب و ژرمن
ربودم زر به خروار و به خرمن ۷۴
مگر از دل و داعم گفته سیروس ۷۵
به هر گنجی ز خاکم خفته سی روس ۷۶
مسلمانی دیارم کرده بدرود
حوادث کشت عمرم جمله بدرود ۷۷
ز هر چشمم شود جاری دو صد رود
جوانانم شدند ای رودم ای رود ۷۸
دریغا ساغر عیشم به تبریز ۷۹
ز شکر شد تهی وز زهر لبریز ۸۰
حریمم در محرم کربلا شد
چنین ام البلاد ام البلا شد ۸۱
عناد خاچ و مصحف برملا شد
شهیدان را زمان ابتلا شد ۸۲
صمد خان کعبه را بیت الصنم کرد ۸۳
بنای دیر و تاراج حرم کرد ۸۴
به تبریز و به سلماس و ارومی
گهی روسی علم زد گاه رومی ۸۵
نه از بیگانه نالم نه ز بومی
که از کفران رسید اینگونه شومی ۸۶
چو فرزندان من کردند کفران ۸۷
ندارند از خدا امید غفران ۸۸
به بین آواره فرزندانم از شهر
یتیمانم به بند خواری و قهر ۸۹
شکر باشد بکامم تلخ چون زهر
نباشد هیچ کس چون من در این دهر ۹۰
دلم صدجا شکسته سینه بریان ۹۱
جگر خونین کمر خم دیده گریان ۹۲
چه گویم یا علی بر من چها شد
غم و درد دلم بی انتها شد ۹۳
عنان صابری از کف رها شد
شهیدم بی کفن بی خونبها شد ۹۴
به عاشورا هزار و سیصد و سی ۹۵
به دشت کربلا کردم تاسی ۹۶
علی فرزند موسی عالم راد
جهان فضل و دانش کرسی داد ۹۷
گرامی فحل و دانشمند استاد
بدارالخلد شد از دار بیداد ۹۸
فلک گفتا که در ماه محرم ۹۹
علی بر دار شد مانند میثم ۱۰۰
چو آذربایجان ساکت شد از درد
خراسان پیش آن شه ناله سر کرد ۱۰۱
کهن پیری خمیده با رخی زرد
ببار شاه مردان شکوه آورد ۱۰۲
همی گفت ای جهان فضل و تقوی ۱۰۳
به دربار تو دارم بث شکوی ۱۰۴
منم دشتی که خارم لاله و گل
زمینم سبزه و ریحان و سنبل ۱۰۵
طخارستان و ترکستان و کابل
ز رنج و هیرمند و بست و زابل ۱۰۶
چو بسطام و نشابور و ابر شهر ۱۰۷
مرا بد تا بلاد ماورالنهر ۱۰۸
مرا پرورده خورشید دانند
پرستش خانه جمشید دانند ۱۰۹
بزرگانم در امید دانند
بهار سرو و کاج و بید دانند ۱۱۰
بر صاحبدلان ام البلا دم ۱۱۱
به نزد عاقلان دارالعبادم ۱۱۲
نگویم داریوشم بوده حامی
نگویم داشت سیروسم گرامی ۱۱۳
نیارم نام آن شاهان نامی
نخوانم هیچ از آن دفتر اسامی ۱۱۴
که از سلطان طوسم فخر باشد ۱۱۵
شرف بر روم و بر اسطخر باشد ۱۱۶
ز فر زاده موسی ابن جعفر
منم خلد و سنا باد است کوثر ۱۱۷
چو روح القدس در خاکم زند پر
مشام از تربتم سازد معنبر ۱۱۸
حریم کعبه آید در طوافم ۱۱۹
که سیمرغ ازل را کوه قافم ۱۲۰
کنون انصاف ده در باره ی من
چه بیشرمی که رفت از کید دشمن ۱۲۱
خدا را ای شبان دشت ایمن
مهل در گله ماند گرگ ریمن ۱۲۲
به بین کاخ رضا را توپ بسته ۱۲۳
در و دیوار سقفش را شکسته ۱۲۴
در این دربار این بی احترامی
نه عارف را پسند آمد نه عامی ۱۲۵
پرستشخانه شد هر جا گرامی
بویژه این بلند ایوان نامی ۱۲۶
که باشد مضجع سلطان هشتم ۱۲۷
بچرخ هشتمین دارد تقدم ۱۲۸
تو دانی دوست این آتش برافروخت
ولی با دست دشمن خانه را سوخت ۱۲۹
تهمتن چشم روئین تن چو بردوخت
طریق چاره از سیمرغ آموخت ۱۳۰
بدین سو دست دشمن را فرستاد ۱۳۱
که لعنت باد بر شاگرد و استاد ۱۳۲
گر آذربایجان گوید در این بار
که از دور سپهر و کید اشرار ۱۳۳
علی فرزند موسی رفته بر دار
تو خود باشی از این معنی خبردار ۱۳۴
که ماهم بر علی فرزند موسی ۱۳۵
عزا داریم در دربار اعلی ۱۳۶
ولیکن زان علی تا این علی فرق
بود چندانکه از غرب است تا شرق ۱۳۷
ز جود این علی دریا بخون غرق
ز نورش بر مه و کیوان سنا برق ۱۳۸
قیاس مهر و مهتاب است گوئی ۱۳۹
تراب و رب ارباب است گوئی ۱۴۰
علی فرمود با آن غم نصیبان
که گبرم دادتان را زین رقیبان ۱۴۱
کسی کو راز گوید با حبیبان
کسی کو چاره جوید از طبیبان ۱۴۲
حبیبان راز او پوشیده دارند ۱۴۳
طبیبان درد او را چاره آرند ۱۴۴
بزودی بر کنم بنیاد این سلم
بدست خسروی با دانش و علم ۱۴۵
شه آلمان که نامش هست ویلهلم
به نیروی سخط بر هم زند حلم ۱۴۶
فها للکافرین اکید کیدا ۱۴۷
امهلهم و امهلهم رویدا ۱۴۸
درون مقبلان را برفروزم
دو چشم خائنان با تیر دوزم ۱۴۹
چنان در دشت غیرت کینه توزم
که خشک و تر بهم یک جا بسوزم ۱۵۰
بسوزم خانه این تیره رایان ۱۵۱
بدوزم دیده این کدخدیان ۱۵۲
ز طاق چرخ گردید آشکارا ۱
بسان گهر اندر تاج دارا
و یا چون آتشی از سنگ خارا ۲
برآمد کرد روشن سطح گردون ۳
به دریا گشت جاری فلک مشحون ۴
بت نوشین لبم از خواب برخواست
بر از دیبا تن از پیرایه پیراست ۵
چو شاخ گل قد و بالا بیاراست
حمایل کرد گیسو از چپ و راست ۶
رخ از ماورد روشن لب ز می مست ۷
بسان لاله در باغ دلم رست ۸
بگفتا دیدم اندر عالم خواب
به صحرائی تنم افتاده در تاب ۹
تهی بود آن زمین از سبزه و آب
ز نور آفتاب و شمع مهتاب ۱۰
زمین دور از سکون چون آسکون بود ۱۱
هوا کالمهل یغلی فی البطون بود ۱۲
من آنجا بر سر پای ایستاده
عنان صبر و تاب از دست داده ۱۳
ز دیده سیل خون بر رخ گشاده
دل اندر رحمت باری نهاده ۱۴
که با فضلش نجات از ورطه آید ۱۵
برین کشتی نسیم شرطه آید ۱۶
دلم در لجه ی اندیشه شد غرق
تن اندر بحر حیرت پای تا فرق ۱۷
بناگه جست از آن بالا یکی برق
تو گفتی آفتابی سرزد از شرق ۱۸
دو چشمم خیره ماند از نور جاذب ۱۹
چو اندر صبح صادق صبح کاذب ۲۰
بر آمد ناگهان زان برق دستی
که بودش دست قدرت ناز شستی ۲۱
هوا بگرفت چون مبهوت مستی
سوی بالا کشید از خاک پستی ۲۲
به پیش تخت شاهنشه فرا داشت ۲۳
سرافرازم در آن دولت سرا داشت ۲۴
چو صیدی بسته در فتراک بودم
و یا چون خوشه ای در تاک بودم ۲۵
نه در افلاک و نه در خاک بودم
ولی برتر ز نه افلاک بودم ۲۶
دو تا کردم قد طاعت بر شاه ۲۷
ربودم رایت از مهر افسر از ماه ۲۸
بدو گفتم تو آن تابنده قدری
که در گردون رفعت ماه بدری ۲۹
پس از احمد رسولان را تو صدری
و مات الشافعی و لیس یدری ۳۰
«علی ربه ام ربه الله » ۳۱
مکن منعش مگو بیرون شد از ره ۳۲
در این هنگامه از پهنای بیدا
یکی شوری شگفت آمد هویدا ۳۳
بساطی در زمین گردید پیدا
که از دیدار آن شد عقل شیدا ۳۴
گروهی دیدم اندر بند دشمن ۳۵
غزالان در کف گرگان ریمن ۳۶
همه چون ماهی بریان به تابه
خروشان با خضوع و با انابه ۳۷
زنی اندر فغان و عجز و لابه
چو بعد از کشتن جعفر عنابه ۳۸
کمان کرده قد از داغ جگربند ۳۹
بسر میریخت خاک از سوگ فرزند ۴۰
کمر خم دیده خونین دل شکسته
جگر پر درد و تن در بند بسته ۴۱
ز داغ نوجوانان زار و خسته
ز اشگ دیده در دریا نشسته ۴۲
به زاری بر سر و بر سینه می زد ۴۳
جزع را سنگ بر آیینه می زد ۴۴
روان اندر پی او چند کودک
دل از غم سینه از ناوک مشبک ۴۵
گرفته دامن ما در یکایک
دمی ناگشته زو مهجور و منفک ۴۶
تو گفتی جوجه سیمرغ از قاف ۴۷
پراکنده پی مادر در اطراف ۴۸
دگر سو بود پیر طاعن السن
نشسته برف پیری در محاسن ۴۹
رمیده چون مساکین از مساکن
دلش لرزان تنش آرام و ساکن ۵۰
ز دیدارش پریشانی هویدا ۵۱
مه و مهرش ز پیشانی هویدا ۵۲
سرش پر خون تنش مجروح گشته
در غم بر دلش مفتوح گشته ۵۳
ز انده قالبش بیروح گشته
به طوفان حوادث نوح گشته ۵۴
ربوده کشتیش را هر زمان موج ۵۵
گهی اندر حضیض و گاه بر اوج ۵۶
تماشای گرفتاران این بند
صف نظاره را در گریه افکند ۵۷
درخت صابری را ریشه برکند
نماند آنجا تنی شادان و خرسند ۵۸
همه کردند اشگ از دیده جاری ۵۹
بر آوردند از دل بانگ زاری ۶۰
زن دل خسته آغاز سخن کرد
تحیات حسن بابوالحسن کرد ۶۱
پس آنگه شکوه از دور زمن کرد
به زاری عرض غمهای کهن کرد ۶۲
بگفت ای شه من آذربایجانم ۶۳
که خصم افروخت آذرها بجانم ۶۴
شنو فریادم ای دریای غیرت
برس بر دادم ای غمخوار امت ۶۵
ز پا افتادم ای سالار ملت
نما آزادم از زندان محنت ۶۶
اجرنی یا مجیرالملک و الدین ۶۷
اغثنی یا غیاث المستغیثین ۶۸
ز من نوشیروان نوشین روان بود
به تختم اردشیر و اردوان بود ۶۹
درختم سبز و گلبرگم جوان بود
به جویم آب آبادی روان بود ۷۰
کنون شاخ نشاطم گشته بی برگ ۷۱
خزان شد گلشنم از صرصر مرگ ۷۲
به زیر سایه اسلام بر من
مسلم شد لوای ترک و ارمن ۷۳
نمودم حمله بر صقلاب و ژرمن
ربودم زر به خروار و به خرمن ۷۴
مگر از دل و داعم گفته سیروس ۷۵
به هر گنجی ز خاکم خفته سی روس ۷۶
مسلمانی دیارم کرده بدرود
حوادث کشت عمرم جمله بدرود ۷۷
ز هر چشمم شود جاری دو صد رود
جوانانم شدند ای رودم ای رود ۷۸
دریغا ساغر عیشم به تبریز ۷۹
ز شکر شد تهی وز زهر لبریز ۸۰
حریمم در محرم کربلا شد
چنین ام البلاد ام البلا شد ۸۱
عناد خاچ و مصحف برملا شد
شهیدان را زمان ابتلا شد ۸۲
صمد خان کعبه را بیت الصنم کرد ۸۳
بنای دیر و تاراج حرم کرد ۸۴
به تبریز و به سلماس و ارومی
گهی روسی علم زد گاه رومی ۸۵
نه از بیگانه نالم نه ز بومی
که از کفران رسید اینگونه شومی ۸۶
چو فرزندان من کردند کفران ۸۷
ندارند از خدا امید غفران ۸۸
به بین آواره فرزندانم از شهر
یتیمانم به بند خواری و قهر ۸۹
شکر باشد بکامم تلخ چون زهر
نباشد هیچ کس چون من در این دهر ۹۰
دلم صدجا شکسته سینه بریان ۹۱
جگر خونین کمر خم دیده گریان ۹۲
چه گویم یا علی بر من چها شد
غم و درد دلم بی انتها شد ۹۳
عنان صابری از کف رها شد
شهیدم بی کفن بی خونبها شد ۹۴
به عاشورا هزار و سیصد و سی ۹۵
به دشت کربلا کردم تاسی ۹۶
علی فرزند موسی عالم راد
جهان فضل و دانش کرسی داد ۹۷
گرامی فحل و دانشمند استاد
بدارالخلد شد از دار بیداد ۹۸
فلک گفتا که در ماه محرم ۹۹
علی بر دار شد مانند میثم ۱۰۰
چو آذربایجان ساکت شد از درد
خراسان پیش آن شه ناله سر کرد ۱۰۱
کهن پیری خمیده با رخی زرد
ببار شاه مردان شکوه آورد ۱۰۲
همی گفت ای جهان فضل و تقوی ۱۰۳
به دربار تو دارم بث شکوی ۱۰۴
منم دشتی که خارم لاله و گل
زمینم سبزه و ریحان و سنبل ۱۰۵
طخارستان و ترکستان و کابل
ز رنج و هیرمند و بست و زابل ۱۰۶
چو بسطام و نشابور و ابر شهر ۱۰۷
مرا بد تا بلاد ماورالنهر ۱۰۸
مرا پرورده خورشید دانند
پرستش خانه جمشید دانند ۱۰۹
بزرگانم در امید دانند
بهار سرو و کاج و بید دانند ۱۱۰
بر صاحبدلان ام البلا دم ۱۱۱
به نزد عاقلان دارالعبادم ۱۱۲
نگویم داریوشم بوده حامی
نگویم داشت سیروسم گرامی ۱۱۳
نیارم نام آن شاهان نامی
نخوانم هیچ از آن دفتر اسامی ۱۱۴
که از سلطان طوسم فخر باشد ۱۱۵
شرف بر روم و بر اسطخر باشد ۱۱۶
ز فر زاده موسی ابن جعفر
منم خلد و سنا باد است کوثر ۱۱۷
چو روح القدس در خاکم زند پر
مشام از تربتم سازد معنبر ۱۱۸
حریم کعبه آید در طوافم ۱۱۹
که سیمرغ ازل را کوه قافم ۱۲۰
کنون انصاف ده در باره ی من
چه بیشرمی که رفت از کید دشمن ۱۲۱
خدا را ای شبان دشت ایمن
مهل در گله ماند گرگ ریمن ۱۲۲
به بین کاخ رضا را توپ بسته ۱۲۳
در و دیوار سقفش را شکسته ۱۲۴
در این دربار این بی احترامی
نه عارف را پسند آمد نه عامی ۱۲۵
پرستشخانه شد هر جا گرامی
بویژه این بلند ایوان نامی ۱۲۶
که باشد مضجع سلطان هشتم ۱۲۷
بچرخ هشتمین دارد تقدم ۱۲۸
تو دانی دوست این آتش برافروخت
ولی با دست دشمن خانه را سوخت ۱۲۹
تهمتن چشم روئین تن چو بردوخت
طریق چاره از سیمرغ آموخت ۱۳۰
بدین سو دست دشمن را فرستاد ۱۳۱
که لعنت باد بر شاگرد و استاد ۱۳۲
گر آذربایجان گوید در این بار
که از دور سپهر و کید اشرار ۱۳۳
علی فرزند موسی رفته بر دار
تو خود باشی از این معنی خبردار ۱۳۴
که ماهم بر علی فرزند موسی ۱۳۵
عزا داریم در دربار اعلی ۱۳۶
ولیکن زان علی تا این علی فرق
بود چندانکه از غرب است تا شرق ۱۳۷
ز جود این علی دریا بخون غرق
ز نورش بر مه و کیوان سنا برق ۱۳۸
قیاس مهر و مهتاب است گوئی ۱۳۹
تراب و رب ارباب است گوئی ۱۴۰
علی فرمود با آن غم نصیبان
که گبرم دادتان را زین رقیبان ۱۴۱
کسی کو راز گوید با حبیبان
کسی کو چاره جوید از طبیبان ۱۴۲
حبیبان راز او پوشیده دارند ۱۴۳
طبیبان درد او را چاره آرند ۱۴۴
بزودی بر کنم بنیاد این سلم
بدست خسروی با دانش و علم ۱۴۵
شه آلمان که نامش هست ویلهلم
به نیروی سخط بر هم زند حلم ۱۴۶
فها للکافرین اکید کیدا ۱۴۷
امهلهم و امهلهم رویدا ۱۴۸
درون مقبلان را برفروزم
دو چشم خائنان با تیر دوزم ۱۴۹
چنان در دشت غیرت کینه توزم
که خشک و تر بهم یک جا بسوزم ۱۵۰
بسوزم خانه این تیره رایان ۱۵۱
بدوزم دیده این کدخدیان ۱۵۲
قالب: ترکیب بند
تعداد ابیات: ۱۱۴
۳۱۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴ - دوش در خواب یکی درگه عالی دیدم
گوهر بعدی:شمارهٔ ۶ - خطاب به آقای میرزا هادی حایری و گله از ابناء زمان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.