هوش مصنوعی:
این شعر بلند از حافظ، بهار و تغییر فصل را با تصاویر زیبا و استعارههای غنی توصیف میکند. شاعر از پایان ماه رمضان و رسیدن عید فطر سخن میگوید و سپس به توصیف طبیعت بهاری و شادیهای آن میپردازد. در ادامه، از دردها و رنجهای زندگی نیز یاد میکند اما با امیدواری به آیندهای بهتر اشاره دارد. شعر همچنین شامل ستایشی از پیامبر اسلام (ص) و توصیف فضایل اخلاقی و معنوی است.
رده سنی:
16+
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و اجتماعی است و استفاده از استعارههای پیچیده و واژگان ادبی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد. همچنین، برخی از مضامین مانند رنج و امیدواری نیاز به درک بیشتری از زندگی دارند.
شمارهٔ ۱۵ - هو القصیده در مدح میرزا احمد
شد مه روزه و، خلقی چو هلال؛
لاغر و زرد و خم از بار ملال ۱
گوش بر زمزمه ی نوبت عید
چشم بر راه هلال شوال ۲
محتسب، بسته در میکده ها؛
زده بر هر در از آهن اقفال ۳
پیر میخانه، ز اندوه خمار؛
مانده آشفته دل و شیفته حال ۴
میفروشان، همه را سامعه کر؛
باده نوشان، همه را ناطقه لال ۵
برده رعشه، حرکت از رقاص؛
بسته خمیازه، زبان قوال ۶
ز خمار آمده سرها بصداع
ز آتش دل، زده لبها تبخال ۷
شده سجاده کشان، مفتی شهر؛
دامن افشان، بهزار استعجال ۸
جانب مسجد آدینه روان
زاهدان سبحه بکف از دنبال ۹
گه بمحراب، پی عرض صلاح
گه بمنبر، پی اظهار کمال ۱۰
روی آورده بصد مکر و فریب
گفتگو کرده بصد غنج و دلال ۱۱
واعظ مسجد و، دردی کش شهر؛
آن بحرف آمده و، این شده لال ۱۲
در سر هر کس، صد رنگ هوا؛
در دل هر کس، صد گونه خیال ۱۳
شاه و درویش، ز دست افگنده ؛
ساغر آینه گون، جام سفال ۱۴
من که، از جرگه ی مستان بودم؛
بسته چشم از نظر و، لب ز مقال ۱۵
داشتم از غم ایام، اندوه
داشتم از ستم چرخ، ملال؛ ۱۶
رفت چندیم بتلخی، چون عمر؛
ماند چندیم بسختی، چون حال ۱۷
رندی از گوشه ی میخانه نهان
گفت: مخروش ز اندوه و منال ۱۸
گذرد عمر، نه بر یک آیین؛
گذرد حال، نه بر یک منوال ۱۹
عنقریب است که اوضاع جهان
گردد از سر فلک حال بحال ۲۰
درد درمان شود، اندوه نشاط؛
رنج راحت شود، ادبار اقبال ۲۱
شب شود روز و، دگر دی نوروز؛
غم شود عیش و، دگر هجر وصال ۲۲
من ازین مژده بجا آوردم
سجده ی شکر خدای متعال ۲۳
گشته در زاویه ی صبر مقیم
تا برآید کیم اختر ز و بال؟! ۲۴
پانزده روز چو از ماه برفت
سیصد و شصت چو بگذشت ز سال ۲۵
زد در ایوان حمل، شاه نجوم
تکیه بر تخت بصد استقلال ۲۶
بمیان بسته، بسر بنهاده
کمر دولت و تاج اقبال ۲۷
رفته گل، از چمنش بر سر راه
کرده سرو و سمنش استقبال ۲۸
یعنی از فر کله گوشه ی گل
یافته لشکر دی استیصال ۲۹
چتر افراخته طاووس بهار
گل فشان رنگ برنگ از پرو بال ۳۰
ساغر لاله و گل، از می و مل؛
این لبالب شده، آن مالامال ۳۱
غنچه، خندان شده از ابر بهار؛
سرو، رقصان شده از باد شمال ۳۲
بلبل، افشانده غبار از بر و دوش؛
فاخته ریخته گرد از پر و بال ۳۳
رسته گلها، ز طرب، رنگ برنگ؛
گشته مرغان، ز شغب، حال بحال ۳۴
ارغوان، کرده ببر لعل قبا
سرو پوشیده زبرجد سر بال ۳۵
تافتد سایه بگلشن، مرغان
پر بپر بافته و بال ببال ۳۶
هم بنفشه شده و هم لاله
مظهر روی بتان از خط و خال ۳۷
دیدم آخر زنم ابر بهار
دیدم آخر زدم باد شمال ۳۸
غنچه بشکفت، بصد عیش و نشاط
گل بخندید بصد غنج و دلال ۳۹
نه شکوفه است، که هر نازک شاخ؛
نبود برگ، که هر تازه نهال؛ ۴۰
کرده در دست، ز گوهر یاره؛
بسته بر پا ز زمرد خلخال؛ ۴۱
حال گرداند جهان را از نو
حال گردان جهان نعم الحال ۴۲
فتوی پیر مغان بنوشتند
که: بهار آمد و شد باده حلال ۴۳
در میخانه گشادند و، ز خم
جوش زد باده، چو از چشمه زلال ۴۴
بر در میکده شده پیر مغان
جام بر دست بفیروزی فال ۴۵
کرد از می، همه را سرخوش و گفت
که: بهار است و بود زهد و بال ۴۶
اشربوا، ذلک عیش الاحرار
اطربوا، ذلک خیر الاعمال ۴۷
این چه فصل است؟ زهی عیش و نشاط!
این چه حکم است؟ زهی جاه و جلال! ۴۸
مرحبا روز، که نیکو شد روز؛
حبذا سال، که فرخ شد فال ۴۹
ساقی، العیش؛ دگر نوشد روز؛
مطرب، الوجه؛ دگر نوشد سال! ۵۰
چند در قهقهه گلها، تو ملول؟!
چند در زمزمه ی مرغان و، تو لال ۵۱
تو ببین خنده ی آنان، میخند؛
تو شنو ناله ی ایشان، مینال ۵۲
تو کف موسوی از جیب برآر
جلوه ده ساغر خورشید مثال ۵۳
تو دم عیسوی، اندر نی دم
زندگی ده بشهیدان ملال ۵۴
مانده نیمی دگر از مه دانم
لیک بس تنگدلم زین احوال ۵۵
منتظر چند نشایند مرا
بامیدی که کنیم استهلال؟! ۵۶
سر انصاف ندارید، ار نه
ماه ماهست، چه بدر و چه هلال! ۵۷
می بده، اول سال است امروز؛
تا بشادی گذرانم همه سال ۵۸
نی بزن، نیمه ی ماه است امشب؛
تا همه ماه نشینم خوشحال ۵۹
گر چه هست و بودم، چون دگران؛
سر زهد و سر تقوی مه و سال ۶۰
چکنم؟ اول سال است امروز
سال نو گشت بفیروزی فال! ۶۱
یعنی آرایش فروردین است
شاهد نامیه بنمود جمال ۶۲
چکنم؟ نیمه ی ماه است امشب؛
کوکب بخت برآمد ز وبال ۶۳
یعنی از نور فشان مشعل ماه
گشت روشن، چه صحاری چه جبال ۶۴
مهر رفته است، ز غربت بشرف؛
مه رسیده است، ز نقصان بکمال ۶۵
نیمه ی ماه بعشرت کوشم
نیمه اش چون گذراندم بملال ۶۶
بوی گل، پرتو مه، فصل بهار
طرف جو، ساغر می، باد شمال ۶۷
گرمی اکنون نحورم، کی بخورم؟!
منعم از باده، خیالی است محال! ۶۸
نیمه ی ماه صیام است، و گذشت
پانزده روز ز عمرم بکلال ۶۹
پانزده روز دگر صبر کنم؟
بکسالت گذرانم احوال؟! ۷۰
تو بگو! عمر مرا کیست ضمان؟!
تو بگو: کار مرا چیست مآل؟! ۷۱
چون گذارم قدح از دست کنون
که نماید مه شوال جمال؟! ۷۲
همه کس داند و، من نیز، که نیست
پرتو بدر کم از نور هلال ۷۳
خاصه، وقتی که دهد کاسه ی بدر
یادم از جام کف بحر نوال ۷۴
گل گلزار سیادت، احمد
که ز باغ شرفش رسته نهال ۷۵
مرکز دایره ی عز و علا
آفتاب فلک جاه و جلال ۷۶
آنکه کردند مهان نامش را
ثبت در دفتر ارباب کمال ۷۷
تا به آدم، بخلافت انساب؛
تا به حوا بشرافت انسال ۷۸
ای مه آیینه ی خورشید آیین
ای فریدون فر جمشید جمال ۷۹
پیش بین بود سکندر، کز پیش
ساخت آیینه به نیروی خیال ۸۰
که بکف گیرد و در وی بیند
از رخ مهر مثالت تمثال ۸۱
دل تو، بحری و؛ بحر مواج!
کف تو، ابری و، ابر هطال! ۸۲
پر از آن، گوهر تمکین و خرد؛
سبز ازین کشت آمانی و آمال ۸۳
گشته تا دست عطای تو دراز
دست کوته شده سایل ز سؤال ۸۴
ز تو گر کیسه ی کان، کاسه ی بحر؛
شد تهی از زر و خالی ز لآل ۸۵
کیسه و کاسه ی مردم پر شد
ای تو کان کرم و بحر نوال ۸۶
پیش ازین حاتم و رستم بجهان
مثل از جود و شجاعت شد وحال ۸۷
او بخیل و، تو جوادی بمثل؛
او جبان و، تو شجاعی بمثال! ۸۸
طی شد افسانه ی حاتم، چون بست؛
دست جود تو در کاخ سؤال ۸۹
کم شد آوازه ی رستم، چون خست
تیغ رزم تو برو دوش رجال ۹۰
چون گشایی بجهان دست سخا
چون برآری ز میان تیغ قتال ۹۱
معن خندد، بکه؟ - بر حاتم طی!
سام گرید، بکه؟ - بر رستم زال! ۹۲
نه سلیمانی و، در امن و امان
وحش و طیر از تو بفیروزی فال ۹۳
همه از مطبخ تو، راتبه خوار
همه در سایه ی تو فارغ بال ۹۴
نسبت نسخه ی ارباب دول
حسبت دفتر ارباب کمال ۹۵
چون شوی، پی سیر وادی فکر؛
چون شوی، غوطه ور بحر خیال ۹۶
گوهر از نظم تو افتد ز نظام
اختر از نثر تو افتد بوبال! ۹۷
بود اگر سحر در اسلام حرام
گشت از کلک تو امروز حلال ۹۸
بهر آرایش بزمت شب و روز
بهر تزیین بساطت مه و سال ۹۹
عاج، فیل آوردو؛ عنبر، گاو؛
شهد، نحل آورد و؛ مشکل غزال! ۱۰۰
خار گل آورد و، کرم حریر؛
کوه بحر آورد و، بحر لآل! ۱۰۱
چون خم آری بکمان از پی صید
لرزه افتد بصحاری و جبال ۱۰۲
گه سوی کوه برانی ابرش؛
گه سوی دشت جهانی زیبال ۱۰۳
هم گشایی گره، از شاخ گوزن
هم ربایی نگه، از چشم غزال ۱۰۴
روز شانه زند و، شب خارد
ز احتسابت همه ماه و همه سال ۱۰۵
زلف حقار، عقاب از چنگل
پشت آهو بره، شیر از چنگال ۱۰۶
چون ببندی بکمر تیغ ظفر؛
چون نشینی بسریر اقبال ۱۰۷
بدیار عدم آرند ارواح
روی از بیم تو، پیش از آجال ۱۰۸
سرقدم کرده، بپابوس آیند؛
پیش از وعده، ز ارحام اطفال ۱۰۹
بود از گرز تو هنگام نبرد
بود از تیر تو در وقت جدال ۱۱۰
دژع دشمن، بتنش پرویزن؛
سپر خصم، بدستش غربال ۱۱۱
نه نهنگی تو و، در صف مصاف
نه پلنگی تو و، در دشت قتال ۱۱۲
چون زنی گرز بفرق شجعان
چون کشی تیغ بروی ابطال ۱۱۳
خاک پوشد بر آنان، در دم؛
خون بشوید تن اینان فی الحال ۱۱۴
غرض آن را که فرستی تو بنار
خاک حفار بود، خون غسال ۱۱۵
روز هیجا، دو سپاه از دو طرف
صف چو بندند پی جنگ و جدال ۱۱۶
باد در نای دماند نایی
چوب بر طبل نوازد طبال ۱۱۷
تیغ از آب برآرد طوفان
گرز از خاک برآرد زلزال ۱۱۸
تیغ بر کف، چو میان دو سپاه
رخش تازی بهزار استقلال ۱۱۹
نبرد جان ز میان خصم، مگر
کند از رخش تو وام استعجال ۱۲۰
مرحبا رخش بپایان گردت
که بگردش نرسد پیک خیال ۱۲۱
حبذا، اشهب گردون سیرت؛
که سمش بدر بود، نعل هلال ۱۲۲
در روش، تندتر از ابر بهار؛
در سکون؛ سخت از سنگ جبال ۱۲۳
از همه عیب بری، سم تا گوش؛
رشک فرمای پری، دم تا یال ۱۲۴
شوخ چشمی، که عنانش چو دهی
سوی هامون، ز پی صید غزال ۱۲۵
چشم بر صید نیفگنده هنوز
افتدش خیل غزال از دنبال ۱۲۶
بخلاف روش خنگ فلک
گر کنی گرم عنانش فی الحال ۱۲۷
بقفا روی نیاورده کند
ماضی اول قدمش استقبال ۱۲۸
روی بر پای سمندت مالم
که کنم جرم زبان را پامال ۱۲۹
من کیم، تا شومت وصف نگار؟!
من کیم، تا شومت مدح سگال؟! ۱۳۰
ننگارند، بناخن دفتر؛
نشمارند به انگشت رمال ۱۳۱
حرز جان باشد، و تعویذ تنت
دم اقطاب و، دعای ابدال ۱۳۲
بود آشفته گر این نظم، مرنج؛
حسن اخلاص نگر، صدق مقال ۱۳۳
بود از صدق، بگوش احمد
خوشتر از شین کسان، سین بلال ۱۳۴
صاحبا، آه ز دهر غدار؛
سرو را، داد ز چرخ قتال ۱۳۵
که مرا کرده قرین، دور از تو
بغم و محنت و اندوه و ملال ۱۳۶
وقت تنگ است، وگرنه غم خویش
عرض میکردم اگر بود مجال ۱۳۷
چکنم آه؟! دلم ننگ و نماند؛
محرمی غیر تو فرخنده خصال! ۱۳۸
خامه و نامه بدست آوردم
بلکه تفصیل دهم شرح ملال ۱۳۹
دید چون ترک ادب در تفصیل
خردم گفت که: اجمال اجمال ۱۴۰
سخنش چون به ادب مقرون بود
هم باجمال نوشتم احوال ۱۴۱
کای خردپیشه ی انصاف آیین
کت در اقلیم هنر نیست همال ۱۴۲
از وطن، رخت بغربت بردم
مدت هجر، فزون شد ز سه سال ۱۴۳
نه کسی خواند، ز مهرم بوطن؛
نه کسی کرد، رسولی ارسال ۱۴۴
باز حب وطن از یاد نرفت
نیستم از اهل وطن بیهده نال ۱۴۵
خود حکم باش، که حکمت بادا؛
عمر تا کی گذرانم بملال؟! ۱۴۶
کرده من نامه روان ماه بماه
بوطن آمده من سال بسال ۱۴۷
نه حریفی شودم نامه نگار
نه رفیقی کندم پرسش حال ۱۴۸
بجگر میخلدم، خار فراق؛
ور نه خوش میگذرانم احوال ۱۴۹
دست برداشته ام، از زر و سیم
چشم پوشیده ام، از مال و منال ۱۵۰
حسرتم نیست، به افزونی جاه
رغبتم نیست، به بسیاری مال ۱۵۱
در دلم نیست، و لله الحمد
غم و اندیشه ی فرزند و عیال ۱۵۲
عرض ثروت، غرضم نیست، ولی
شکر نعمت کنم از بیم زوال ۱۵۳
نگذرد گرچه ز بیقدری من
صحبتم اهل وطن را بخیال ۱۵۴
لیک من کرده ام، و باز کنم
وصلشان را ز خداوند سؤال ۱۵۵
نیم شب خیزم و بردارم دست
کای خداوند کریم متعال! ۱۵۶
بود آیا که سرآید شب هجر؟!
بود آیا که رسد روز وصال؟! ۱۵۷
با حریفان بنشینیم و کنیم
خاطری خوش بجواب و بسؤال ۱۵۸
قبله گاها، شده هنگام دعا؛
بدعا کرده قبول استقبال ۱۵۹
باد ای نسل شهان، در همه وقت؛
باد ای جان جهان، در همه حال؛ ۱۶۰
شهد در کامت و، شاهد بکنار؛
راح در جامت و، ریحان بسفال! ۱۶۱
عیش بادت، همه صبح و همه شام
عید بادت، همه ماه و همه سال! ۱۶۲
لاغر و زرد و خم از بار ملال ۱
گوش بر زمزمه ی نوبت عید
چشم بر راه هلال شوال ۲
محتسب، بسته در میکده ها؛
زده بر هر در از آهن اقفال ۳
پیر میخانه، ز اندوه خمار؛
مانده آشفته دل و شیفته حال ۴
میفروشان، همه را سامعه کر؛
باده نوشان، همه را ناطقه لال ۵
برده رعشه، حرکت از رقاص؛
بسته خمیازه، زبان قوال ۶
ز خمار آمده سرها بصداع
ز آتش دل، زده لبها تبخال ۷
شده سجاده کشان، مفتی شهر؛
دامن افشان، بهزار استعجال ۸
جانب مسجد آدینه روان
زاهدان سبحه بکف از دنبال ۹
گه بمحراب، پی عرض صلاح
گه بمنبر، پی اظهار کمال ۱۰
روی آورده بصد مکر و فریب
گفتگو کرده بصد غنج و دلال ۱۱
واعظ مسجد و، دردی کش شهر؛
آن بحرف آمده و، این شده لال ۱۲
در سر هر کس، صد رنگ هوا؛
در دل هر کس، صد گونه خیال ۱۳
شاه و درویش، ز دست افگنده ؛
ساغر آینه گون، جام سفال ۱۴
من که، از جرگه ی مستان بودم؛
بسته چشم از نظر و، لب ز مقال ۱۵
داشتم از غم ایام، اندوه
داشتم از ستم چرخ، ملال؛ ۱۶
رفت چندیم بتلخی، چون عمر؛
ماند چندیم بسختی، چون حال ۱۷
رندی از گوشه ی میخانه نهان
گفت: مخروش ز اندوه و منال ۱۸
گذرد عمر، نه بر یک آیین؛
گذرد حال، نه بر یک منوال ۱۹
عنقریب است که اوضاع جهان
گردد از سر فلک حال بحال ۲۰
درد درمان شود، اندوه نشاط؛
رنج راحت شود، ادبار اقبال ۲۱
شب شود روز و، دگر دی نوروز؛
غم شود عیش و، دگر هجر وصال ۲۲
من ازین مژده بجا آوردم
سجده ی شکر خدای متعال ۲۳
گشته در زاویه ی صبر مقیم
تا برآید کیم اختر ز و بال؟! ۲۴
پانزده روز چو از ماه برفت
سیصد و شصت چو بگذشت ز سال ۲۵
زد در ایوان حمل، شاه نجوم
تکیه بر تخت بصد استقلال ۲۶
بمیان بسته، بسر بنهاده
کمر دولت و تاج اقبال ۲۷
رفته گل، از چمنش بر سر راه
کرده سرو و سمنش استقبال ۲۸
یعنی از فر کله گوشه ی گل
یافته لشکر دی استیصال ۲۹
چتر افراخته طاووس بهار
گل فشان رنگ برنگ از پرو بال ۳۰
ساغر لاله و گل، از می و مل؛
این لبالب شده، آن مالامال ۳۱
غنچه، خندان شده از ابر بهار؛
سرو، رقصان شده از باد شمال ۳۲
بلبل، افشانده غبار از بر و دوش؛
فاخته ریخته گرد از پر و بال ۳۳
رسته گلها، ز طرب، رنگ برنگ؛
گشته مرغان، ز شغب، حال بحال ۳۴
ارغوان، کرده ببر لعل قبا
سرو پوشیده زبرجد سر بال ۳۵
تافتد سایه بگلشن، مرغان
پر بپر بافته و بال ببال ۳۶
هم بنفشه شده و هم لاله
مظهر روی بتان از خط و خال ۳۷
دیدم آخر زنم ابر بهار
دیدم آخر زدم باد شمال ۳۸
غنچه بشکفت، بصد عیش و نشاط
گل بخندید بصد غنج و دلال ۳۹
نه شکوفه است، که هر نازک شاخ؛
نبود برگ، که هر تازه نهال؛ ۴۰
کرده در دست، ز گوهر یاره؛
بسته بر پا ز زمرد خلخال؛ ۴۱
حال گرداند جهان را از نو
حال گردان جهان نعم الحال ۴۲
فتوی پیر مغان بنوشتند
که: بهار آمد و شد باده حلال ۴۳
در میخانه گشادند و، ز خم
جوش زد باده، چو از چشمه زلال ۴۴
بر در میکده شده پیر مغان
جام بر دست بفیروزی فال ۴۵
کرد از می، همه را سرخوش و گفت
که: بهار است و بود زهد و بال ۴۶
اشربوا، ذلک عیش الاحرار
اطربوا، ذلک خیر الاعمال ۴۷
این چه فصل است؟ زهی عیش و نشاط!
این چه حکم است؟ زهی جاه و جلال! ۴۸
مرحبا روز، که نیکو شد روز؛
حبذا سال، که فرخ شد فال ۴۹
ساقی، العیش؛ دگر نوشد روز؛
مطرب، الوجه؛ دگر نوشد سال! ۵۰
چند در قهقهه گلها، تو ملول؟!
چند در زمزمه ی مرغان و، تو لال ۵۱
تو ببین خنده ی آنان، میخند؛
تو شنو ناله ی ایشان، مینال ۵۲
تو کف موسوی از جیب برآر
جلوه ده ساغر خورشید مثال ۵۳
تو دم عیسوی، اندر نی دم
زندگی ده بشهیدان ملال ۵۴
مانده نیمی دگر از مه دانم
لیک بس تنگدلم زین احوال ۵۵
منتظر چند نشایند مرا
بامیدی که کنیم استهلال؟! ۵۶
سر انصاف ندارید، ار نه
ماه ماهست، چه بدر و چه هلال! ۵۷
می بده، اول سال است امروز؛
تا بشادی گذرانم همه سال ۵۸
نی بزن، نیمه ی ماه است امشب؛
تا همه ماه نشینم خوشحال ۵۹
گر چه هست و بودم، چون دگران؛
سر زهد و سر تقوی مه و سال ۶۰
چکنم؟ اول سال است امروز
سال نو گشت بفیروزی فال! ۶۱
یعنی آرایش فروردین است
شاهد نامیه بنمود جمال ۶۲
چکنم؟ نیمه ی ماه است امشب؛
کوکب بخت برآمد ز وبال ۶۳
یعنی از نور فشان مشعل ماه
گشت روشن، چه صحاری چه جبال ۶۴
مهر رفته است، ز غربت بشرف؛
مه رسیده است، ز نقصان بکمال ۶۵
نیمه ی ماه بعشرت کوشم
نیمه اش چون گذراندم بملال ۶۶
بوی گل، پرتو مه، فصل بهار
طرف جو، ساغر می، باد شمال ۶۷
گرمی اکنون نحورم، کی بخورم؟!
منعم از باده، خیالی است محال! ۶۸
نیمه ی ماه صیام است، و گذشت
پانزده روز ز عمرم بکلال ۶۹
پانزده روز دگر صبر کنم؟
بکسالت گذرانم احوال؟! ۷۰
تو بگو! عمر مرا کیست ضمان؟!
تو بگو: کار مرا چیست مآل؟! ۷۱
چون گذارم قدح از دست کنون
که نماید مه شوال جمال؟! ۷۲
همه کس داند و، من نیز، که نیست
پرتو بدر کم از نور هلال ۷۳
خاصه، وقتی که دهد کاسه ی بدر
یادم از جام کف بحر نوال ۷۴
گل گلزار سیادت، احمد
که ز باغ شرفش رسته نهال ۷۵
مرکز دایره ی عز و علا
آفتاب فلک جاه و جلال ۷۶
آنکه کردند مهان نامش را
ثبت در دفتر ارباب کمال ۷۷
تا به آدم، بخلافت انساب؛
تا به حوا بشرافت انسال ۷۸
ای مه آیینه ی خورشید آیین
ای فریدون فر جمشید جمال ۷۹
پیش بین بود سکندر، کز پیش
ساخت آیینه به نیروی خیال ۸۰
که بکف گیرد و در وی بیند
از رخ مهر مثالت تمثال ۸۱
دل تو، بحری و؛ بحر مواج!
کف تو، ابری و، ابر هطال! ۸۲
پر از آن، گوهر تمکین و خرد؛
سبز ازین کشت آمانی و آمال ۸۳
گشته تا دست عطای تو دراز
دست کوته شده سایل ز سؤال ۸۴
ز تو گر کیسه ی کان، کاسه ی بحر؛
شد تهی از زر و خالی ز لآل ۸۵
کیسه و کاسه ی مردم پر شد
ای تو کان کرم و بحر نوال ۸۶
پیش ازین حاتم و رستم بجهان
مثل از جود و شجاعت شد وحال ۸۷
او بخیل و، تو جوادی بمثل؛
او جبان و، تو شجاعی بمثال! ۸۸
طی شد افسانه ی حاتم، چون بست؛
دست جود تو در کاخ سؤال ۸۹
کم شد آوازه ی رستم، چون خست
تیغ رزم تو برو دوش رجال ۹۰
چون گشایی بجهان دست سخا
چون برآری ز میان تیغ قتال ۹۱
معن خندد، بکه؟ - بر حاتم طی!
سام گرید، بکه؟ - بر رستم زال! ۹۲
نه سلیمانی و، در امن و امان
وحش و طیر از تو بفیروزی فال ۹۳
همه از مطبخ تو، راتبه خوار
همه در سایه ی تو فارغ بال ۹۴
نسبت نسخه ی ارباب دول
حسبت دفتر ارباب کمال ۹۵
چون شوی، پی سیر وادی فکر؛
چون شوی، غوطه ور بحر خیال ۹۶
گوهر از نظم تو افتد ز نظام
اختر از نثر تو افتد بوبال! ۹۷
بود اگر سحر در اسلام حرام
گشت از کلک تو امروز حلال ۹۸
بهر آرایش بزمت شب و روز
بهر تزیین بساطت مه و سال ۹۹
عاج، فیل آوردو؛ عنبر، گاو؛
شهد، نحل آورد و؛ مشکل غزال! ۱۰۰
خار گل آورد و، کرم حریر؛
کوه بحر آورد و، بحر لآل! ۱۰۱
چون خم آری بکمان از پی صید
لرزه افتد بصحاری و جبال ۱۰۲
گه سوی کوه برانی ابرش؛
گه سوی دشت جهانی زیبال ۱۰۳
هم گشایی گره، از شاخ گوزن
هم ربایی نگه، از چشم غزال ۱۰۴
روز شانه زند و، شب خارد
ز احتسابت همه ماه و همه سال ۱۰۵
زلف حقار، عقاب از چنگل
پشت آهو بره، شیر از چنگال ۱۰۶
چون ببندی بکمر تیغ ظفر؛
چون نشینی بسریر اقبال ۱۰۷
بدیار عدم آرند ارواح
روی از بیم تو، پیش از آجال ۱۰۸
سرقدم کرده، بپابوس آیند؛
پیش از وعده، ز ارحام اطفال ۱۰۹
بود از گرز تو هنگام نبرد
بود از تیر تو در وقت جدال ۱۱۰
دژع دشمن، بتنش پرویزن؛
سپر خصم، بدستش غربال ۱۱۱
نه نهنگی تو و، در صف مصاف
نه پلنگی تو و، در دشت قتال ۱۱۲
چون زنی گرز بفرق شجعان
چون کشی تیغ بروی ابطال ۱۱۳
خاک پوشد بر آنان، در دم؛
خون بشوید تن اینان فی الحال ۱۱۴
غرض آن را که فرستی تو بنار
خاک حفار بود، خون غسال ۱۱۵
روز هیجا، دو سپاه از دو طرف
صف چو بندند پی جنگ و جدال ۱۱۶
باد در نای دماند نایی
چوب بر طبل نوازد طبال ۱۱۷
تیغ از آب برآرد طوفان
گرز از خاک برآرد زلزال ۱۱۸
تیغ بر کف، چو میان دو سپاه
رخش تازی بهزار استقلال ۱۱۹
نبرد جان ز میان خصم، مگر
کند از رخش تو وام استعجال ۱۲۰
مرحبا رخش بپایان گردت
که بگردش نرسد پیک خیال ۱۲۱
حبذا، اشهب گردون سیرت؛
که سمش بدر بود، نعل هلال ۱۲۲
در روش، تندتر از ابر بهار؛
در سکون؛ سخت از سنگ جبال ۱۲۳
از همه عیب بری، سم تا گوش؛
رشک فرمای پری، دم تا یال ۱۲۴
شوخ چشمی، که عنانش چو دهی
سوی هامون، ز پی صید غزال ۱۲۵
چشم بر صید نیفگنده هنوز
افتدش خیل غزال از دنبال ۱۲۶
بخلاف روش خنگ فلک
گر کنی گرم عنانش فی الحال ۱۲۷
بقفا روی نیاورده کند
ماضی اول قدمش استقبال ۱۲۸
روی بر پای سمندت مالم
که کنم جرم زبان را پامال ۱۲۹
من کیم، تا شومت وصف نگار؟!
من کیم، تا شومت مدح سگال؟! ۱۳۰
ننگارند، بناخن دفتر؛
نشمارند به انگشت رمال ۱۳۱
حرز جان باشد، و تعویذ تنت
دم اقطاب و، دعای ابدال ۱۳۲
بود آشفته گر این نظم، مرنج؛
حسن اخلاص نگر، صدق مقال ۱۳۳
بود از صدق، بگوش احمد
خوشتر از شین کسان، سین بلال ۱۳۴
صاحبا، آه ز دهر غدار؛
سرو را، داد ز چرخ قتال ۱۳۵
که مرا کرده قرین، دور از تو
بغم و محنت و اندوه و ملال ۱۳۶
وقت تنگ است، وگرنه غم خویش
عرض میکردم اگر بود مجال ۱۳۷
چکنم آه؟! دلم ننگ و نماند؛
محرمی غیر تو فرخنده خصال! ۱۳۸
خامه و نامه بدست آوردم
بلکه تفصیل دهم شرح ملال ۱۳۹
دید چون ترک ادب در تفصیل
خردم گفت که: اجمال اجمال ۱۴۰
سخنش چون به ادب مقرون بود
هم باجمال نوشتم احوال ۱۴۱
کای خردپیشه ی انصاف آیین
کت در اقلیم هنر نیست همال ۱۴۲
از وطن، رخت بغربت بردم
مدت هجر، فزون شد ز سه سال ۱۴۳
نه کسی خواند، ز مهرم بوطن؛
نه کسی کرد، رسولی ارسال ۱۴۴
باز حب وطن از یاد نرفت
نیستم از اهل وطن بیهده نال ۱۴۵
خود حکم باش، که حکمت بادا؛
عمر تا کی گذرانم بملال؟! ۱۴۶
کرده من نامه روان ماه بماه
بوطن آمده من سال بسال ۱۴۷
نه حریفی شودم نامه نگار
نه رفیقی کندم پرسش حال ۱۴۸
بجگر میخلدم، خار فراق؛
ور نه خوش میگذرانم احوال ۱۴۹
دست برداشته ام، از زر و سیم
چشم پوشیده ام، از مال و منال ۱۵۰
حسرتم نیست، به افزونی جاه
رغبتم نیست، به بسیاری مال ۱۵۱
در دلم نیست، و لله الحمد
غم و اندیشه ی فرزند و عیال ۱۵۲
عرض ثروت، غرضم نیست، ولی
شکر نعمت کنم از بیم زوال ۱۵۳
نگذرد گرچه ز بیقدری من
صحبتم اهل وطن را بخیال ۱۵۴
لیک من کرده ام، و باز کنم
وصلشان را ز خداوند سؤال ۱۵۵
نیم شب خیزم و بردارم دست
کای خداوند کریم متعال! ۱۵۶
بود آیا که سرآید شب هجر؟!
بود آیا که رسد روز وصال؟! ۱۵۷
با حریفان بنشینیم و کنیم
خاطری خوش بجواب و بسؤال ۱۵۸
قبله گاها، شده هنگام دعا؛
بدعا کرده قبول استقبال ۱۵۹
باد ای نسل شهان، در همه وقت؛
باد ای جان جهان، در همه حال؛ ۱۶۰
شهد در کامت و، شاهد بکنار؛
راح در جامت و، ریحان بسفال! ۱۶۱
عیش بادت، همه صبح و همه شام
عید بادت، همه ماه و همه سال! ۱۶۲
قالب: قصیده
تعداد ابیات: ۱۶۲
۳۵۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۱۴ - ای جسم تو، جان آفرینش
گوهر بعدی:شمارهٔ ۱۶ - در مدح اسماعیل شاه خلیفه سلطانی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.