هوش مصنوعی: شیخ سمعان، عارفی بزرگ و پیشوای معنوی، پس از سال‌ها ریاضت و عبادت، در خواب می‌بیند که در روم به بت‌پرستی مشغول است. این خواب او را دچار تردید و اضطراب می‌کند. او به همراه مریدانش به روم سفر می‌کند و در آنجا با دختری ترسا آشنا می‌شود که زیبایی‌اش او را مجذوب خود می‌کند. شیخ تحت تأثیر عشق به این دختر، ایمان خود را از دست می‌دهد و به بت‌پرستی و نوشیدن شراب روی می‌آورد. مریدانش از او دور می‌شوند و او در نهایت به تنهایی و پشیمانی می‌افتد. پس از چهل روز تضرع و دعای مریدان، شیخ توبه می‌کند و به اسلام بازمی‌گردد. دختر ترسا نیز تحت تأثیر شیخ قرار می‌گیرد و مسلمان می‌شود، اما به دلیل بیماری می‌میرد. داستان با بازگشت شیخ و مریدانش به حجاز و پشیمانی از گذشته به پایان می‌رسد.
رده سنی: 18+ این متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی، عشق و توبه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، موضوعاتی مانند بت‌پرستی و نوشیدن شراب ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر نامناسب باشد.

حکایت شیخ سمعان

شیخ سمعان پیرعهد خویش بود
در کمال از هرچ گویم بیش بود ۱

شیخ بود او در حرم پنجاه سال
با مرید چارصد صاحب کمال ۲

هر مریدی کان او بود ای عجب
می‌نیاسود از ریاضت روز و شب ۳

هم عمل هم علم با هم یار داشت
هم عیان کشف هم اسرار داشت ۴

قرب پنجه حج بجای آورده بود
عمره عمری بود تا می‌کرده بود ۵

خود صلوة وصوم بی‌حد داشت او
هیچ سنت را فرو نگذاشت او ۶

پیشوایانی که در عشق آمدند
پیش او از خویش بی‌خویش آمدند ۷

موی می‌بشکافت مرد معنوی
در کرامات و مقامات قوی ۸

هرک بیماری و سستی یافتی
از دم او تن درستی یافتی ۹

خلق را فی الجمله در شادی و غم
مقتدایی بود در عالم علم ۱۰

گرچه خود را قدوهٔ اصحاب دید
چند شب بر هم چنان در خواب دید ۱۱

کز حرم در رومش افتادی مقام
سجده می‌کردی بتی را بر دوام ۱۲

چون بدید این خواب بیدار جهان
گفت دردا و دریغا این زمان ۱۳

یوسف توفیق در چاه اوفتاد
عقبهٔ دشوار در راه اوفتاد ۱۴

من ندانم تا ازین غم جان برم
ترک جان گفتم اگر ایمان برم ۱۵

نیست یک تن بر همه روی زمین
کو ندارد عقبه‌ای در ره چنین ۱۶

گر کند آن عقبه قطع این جایگاه
راه روشن گرددش تا پیشگاه ۱۷

ور بماند در پس آن عقبه باز
در عقوبت ره شود بر وی دارز ۱۸

آخر از ناگاه پیر اوستاد
با مریدان گفت کارم اوفتاد ۱۹

می‌بباید رفت سوی روم زود
تا شود تدبیر این معلوم زود ۲۰

چار صد مرد مرید معتبر
پس‌روی کردند با او در سفر ۲۱

می‌شدند از کعبه تا اقصای روم
طوف می‌کردند سر تا پای روم ۲۲

از قضا را بود عالی منظری
بر سر منظر نشسته دختری ۲۳

دختری ترسا و روحانی صفت
در ره روح الله‌اش صد معرفت ۲۴

بر سپهر حسن در برج جمال
آفتابی بود اما بی‌زوال ۲۵

آفتاب از رشک عکس روی او
زردتر از عاشقان در کوی او ۲۶

هرک دل در زلف آن دلدار بست
از خیال زلف او زنار بست ۲۷

هرک جان بر لعل آن دلبر نهاد
پای در ره نانهاده سرنهاد ۲۸

چون صبا از زلف او مشکین شدی
روم از آن مشکین صفت پر چین شدی ۲۹

هر دو چشمش فتنهٔ عشاق بود
هر دو ابرویش به خوبی طاق بود ۳۰

چون نظر بر روی عشاق او فکند
جان به دست غمزه با طاق او فکند ۳۱

ابرویش بر ماه طاقی بسته بود
مردمی بر طاق او بنشسته بود ۳۲

مردم چشمش چو کردی مردمی
صید کردی جان صد صد آدمی ۳۳

روی او در زیر زلف تاب دار
بود آتش پارهٔ بس آب دار ۳۴

لعل سیرابش جهانی تشنه داشت
نرگس مستش هزاران دشنه داشت ۳۵

گفت را چون بر دهانش ره نبود
از دهانش هر که گفت آگه نبود ۳۶

همچو چشم سوزنی شکل دهانش
بسته زناری چو زلفش بر میانش ۳۷

چاه سیمین در زنخدان داشت او
همچو عیسی در سخن آن داشت او ۳۸

صد هزاران دل چو یوسف غرق خون
اوفتاده در چه او سرنگون ۳۹

گوهری خورشیدفش در موی داشت
برقعی شعر سیه بر روی داشت ۴۰

دختر ترسا چو برقع بر گرفت
بند بند شیخ آتش درگرفت ۴۱

چون نمود از زیر برقع روی خویش
بست صد زنارش از یک موی خویش ۴۲

گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد
عشق آن بت روی کارخویش کرد ۴۳

شد به کل از دست و در پای اوفتاد
جای آتش بود و برجای اوفتاد ۴۴

هرچ بودش سر به سر نابود شد
ز آتش سودا دلش چون دود شد ۴۵

عشق دختر کرد غارت جان او
کفر ریخت از زلف بر ایمان او ۴۶

شیخ ایمان داد و ترسایی خرید
عافیت بفروخت رسوایی خرید ۴۷

عشق برجان و دل او چیر گشت
تا ز دل نومید وز جان سیر گشت ۴۸

گفت چون دین رفت چه جای دلست
عشق ترسازاده کاری مشکل است ۴۹

چون مریدانش چنین دیدند زار
جمله دانستند کافتادست کار ۵۰

سر به سر در کار او حیران شدند
سرنگون گشتند و سرگردان شدند ۵۱

پند دادندش بسی سودی نبود
بودنی چون بود به بودی نبود ۵۲

هرک پندش داد فرمان می‌نبرد
زانک دردش هیچ درمان می‌نبرد ۵۳

عاشق آشفته فرمان کی برد
درد درمان سوز درمان کی برد ۵۴

بود تا شب همچنان روز دراز
چشم بر منظر، دهانش مانده باز ۵۵

چون شب تاریک در شعر سیاه
شد نهان چون کفر در زیر گناه ۵۶

هر چراغی کان شب اختر درگرفت
از دل آن پیر غم‌خور درگرفت ۵۷

عشق او آن شب یکی صد بیش شد
لاجرم یک بارگی بی‌خویش شد ۵۸

هم دل از خود هم ز عالم برگرفت
خاک بر سر کرد و ماتم درگرفت ۵۹

یک دمش نه خواب بود و نه قرار
می‌طپید از عشق و می‌نالید زار ۶۰

گفت یا رب امشبم را روز نیست
یا مگر شمع فلک را سوز نیست ۶۱

در ریاضت بوده‌ام شبها بسی
خود نشان ندهد چنین شبهاکسی ۶۲

همچو شمع از سوختن خوابم نماند
بر جگر جز خون دل آبم نماند ۶۳

همچو شمع از تفت و سوزم می‌کشند
شب همی سوزند و روزم می‌کشند ۶۴

جمله شب در خون دل چون مانده‌ام
پای تا سر غرقه در خون مانده‌ام ۶۵

هر دم از شب صد شبیخون بگذرد
می‌ندانم روز خود چون بگذرد ۶۶

هرکه رایک شب چنین روزی بود
روز و شب کارش جگر سوزی بود ۶۷

روز و شب بسیار در تب بوده‌ام
من به روز خویش امشب بوده‌ام ۶۸

کار من روزی که می‌پرداختند
از برای این شبم می‌ساختند ۶۹

یا رب امشب را نخواهد بود روز
شمع گردون را نخواهد بود سوز ۷۰

یا رب این چندین علامت امشبست
یا مگر روز قیامت امشبست ۷۱

یا از آهم شمع گردون مرده شد
یا ز شرم دلبرم در پرده شد ۷۲

شب دراز است و سیه چون موی او
ورنه صد ره مردمی بی‌روی او ۷۳

می بسوزم امشب از سودای عشق
می‌ندارم طاقت غوغای عشق ۷۴

عمر کو تا وصف غم خواری کنم
یا به کام خویشتن زاری کنم ۷۵

صبر کو تا پای در دامن کشم
یا چو مردان رطل مردافکن کشم ۷۶

بخت کو تا عزم بیداری کند
یا مرا در عشق او یاری کند ۷۷

عقل کو تا علم در پیش آورم
یا به حیلت عقل در بیش آورم ۷۸

دست کو تا خاک ره بر سر کنم
یا ز زیر خاک و خون سر برکنم ۷۹

پای کو تا بازجویم کوی یار
چشم کو تا بازبینم روی یار ۸۰

یار کو تا دل دهد در یک غمم
دست کو تا دست گیرد یک دمم ۸۱

زور کو تا ناله و زاری کنم
هوش کو تا ساز هشیاری کنم ۸۲

رفت عقل و رفت صبر و رفت یار
این چه عشق است این چه درد است این چه کار ۸۳

جملهٔ یاران به دلداری او
جمع گشتند آن شب از زاری او ۸۴

همنشینی گفتش ای شیخ کبار
خیز این وسواس را غسلی برآر ۸۵

شیخ گفتش امشب از خون جگر
کرده‌ام صد بار غسل ای بی‌خبر ۸۶

آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست
کی شود کار تو بی‌تسبیح راست ۸۷

گفت تسبیحم بیفکندم ز دست
تا توانم بر میان زنار بست ۸۸

آن دگر یک گفت ای پیرکهن
گر خطایی رفت بر تو توبه کن ۸۹

گفت کردم توبه از ناموس و حال
تایبم از شیخی و حال و محال ۹۰

آن دگر یک گفت ای دانای راز
خیز خود را جمع کن اندر نماز ۹۱

گفت کو محراب روی آن نگار
تا نباشد جز نمازم هیچ‌کار ۹۲

آن دگر یک گفت تا کی زین سخن
خیز در خلوت خدا را سجده کن ۹۳

گفت اگر بت‌روی من اینجاستی
سجده پیش روی او زیباستی ۹۴

آن دگر گفتش پشیمانیت نیست
یک نفس درد مسلمانیت نیست ۹۵

گفت کس نبود پشیمان بیش ازین
تا چرا عاشق نبودم پیش ازین ۹۶

آن دگر گفتش که دیوت راه زد
تیر خذلان بر دلت ناگاه زد ۹۷

گفت گر دیوی که راهم می‌زند
گو بزن چون چست و زیبا می‌زند ۹۸

آن دگر گفتش که هرک آگاه شد
گوید این پیر این چنین گمراه شد ۹۹

گفت من بس فارغم از نام وننگ
شیشهٔ سالوس بشکستم به سنگ ۱۰۰

آن دگر گفتش که یاران قدیم
از تو رنجورند و مانده دل دو نیم ۱۰۱

گفت چون ترسا بچه خوش دل بود
دل ز رنج این و آن غافل بود ۱۰۲

آن دگر گفتش که با یاران بساز
تا شویم امشب بسوی کعبه باز ۱۰۳

گفت اگر کعبه نباشد دیر هست
هوشیار کعبه‌ام در دیر مست ۱۰۴

آن دگر گفت این زمان کن عزم راه
در حرم بنشین و عذر من بخواه ۱۰۵

گفت سر بر آستان آن نگار
عذر خواهم خواست، دست از من بدار ۱۰۶

آن دگر گفتش که دوزخ در ره است
مرد دوزخ نیست هرکو آگهست ۱۰۷

گفت اگر دوزخ شود هم راه من
هفت دوزخ سوزد از یک آه من ۱۰۸

آن دگر گفتش که امید بهشت
باز گرد و توبه کن زین کار زشت ۱۰۹

گفت چون یار بهشتی روی هست
گر بهشتی بایدم این کوی هست ۱۱۰

آن دگر گفتش که از حق شرم دار
حق تعالی را به حق آزرم دار ۱۱۱

گفت این آتش چو حق درمن فکند
من به خود نتوانم از گردن فکند ۱۱۲

آن دگر گفتش برو ساکن بباش
باز ایمان آور و مؤمن بباش ۱۱۳

گفت جز کفر از من حیران مخواه
هرک کافر شد ازو ایمان مخواه ۱۱۴

چون سخن در وی نیامد کارگر
تن زدند آخر بدان تیمار در ۱۱۵

موج زن شد پردهٔ دلشان ز خون
تا چه آید خود ازین پرده برون ۱۱۶

ترک روز، آخر چو با زرین سپر
هندو شب را به تیغ افکند سر ۱۱۷

روز دیگر کین جهان پر غرور
شد چو بحر از چشمهٔ خور غرق نور ۱۱۸

شیخ خلوت ساز کوی یار شد
با سگان کوی او در کار شد ۱۱۹

معتکف بنشست بر خاک رهش
همچو مویی شد ز روی چون مهش ۱۲۰

قرب ماهی روز و شب در کوی او
صبر کرد از آفتاب روی او ۱۲۱

عاقبت بیمار شد بی‌دلستان
هیچ برنگرفت سر زان آستان ۱۲۲

بود خاک کوی آن بت بسترش
بود بالین آستان آن درش ۱۲۳

چون نبود از کوی او بگذشتنش
دختر آگه شد ز عاشق گشتنش ۱۲۴

خویشتن را اعجمی ساخت آن نگار
گفت ای شیخ از چه گشتی بی‌قرار ۱۲۵

کی کنند، ای از شراب شرک مست
زاهدان در کوی ترسایان نشست ۱۲۶

گر به زلفم شیخ اقرار آورد
هر دمش دیوانگی بارآورد ۱۲۷

شیخ گفتش چون زبونم دیده‌ای
لاجرم دزدیده دل دزدیده‌ای ۱۲۸

یا دلم ده باز یا با من بساز
در نیاز من نگر، چندین مناز ۱۲۹

از سر ناز و تکبر درگذر
عاشق و پیرو غریبم درنگر ۱۳۰

عشق من چون سرسری نیست ای نگار
یا سرم از تن ببر یا سر درآر ۱۳۱

جان فشانم برتو گر فرمان دهی
گر تو خواهی بازم از لب جان دهی ۱۳۲

ای لب و زلفت زیان و سود من
روی و کویت مقصد و به بود من ۱۳۳

گه ز تاب زلف در تابم مکن
گه ز چشم مست در خوابم مکن ۱۳۴

دل چو آتش، دیده چون ابر از توم
بی‌کس و بی‌یار و بی‌صبر از توم ۱۳۵

بی تو بر جانم جهان بفروختم
کیسه بین کز عشق تو بردوختم ۱۳۶

همچو باران ابر می‌بارم ز چشم
زانک بی تو چشم این دارم ز چشم ۱۳۷

دل ز دست دیده در ماتم بماند
دیده رویت دید، دل در غم بماند ۱۳۸

آنچ من از دیده دیدم کس ندید
وآنچ من از دل کشیدم کس ندید ۱۳۹

از دلم جز خون دل حاصل نماند
خون دل تاکی خورم چون دل نماند ۱۴۰

بیش ازین بر جان این مسکین مزن
در فتوح او لگد چندین مزن ۱۴۱

روزگار من بشد در انتظار
گر بود وصلی بیاید روزگار ۱۴۲

هر شبی بر جان کمین سازی کنم
بر سر کوی تو جان بازی کنم ۱۴۳

روی بر خاک درت، جان می‌دهم
جان به نرخ خاک ارزان می‌دهم ۱۴۴

چند نالم بر درت ، در باز کن
یک دمم با خویشتن دمساز کن ۱۴۵

آفتابی، از تو دوری چون کنم
سایه‌ام، بی تو صبوری چون کنم ۱۴۶

گرچه همچون سایه‌ام از اضطراب
در جهم در روزنت چون آفتاب ۱۴۷

هفت گردون را درآرم زیر پر
گر فرو آری بدین سرگشته سر ۱۴۸

می‌روم با خاک جان سوخته
ز آتش جانم جهانی سوخته ۱۴۹

پای از عشق تو در گل مانده
دست از شوق تو بر دل مانده ۱۵۰

می‌برآید ز آرزویت جان ز من
چند باشی بیش از این پنهان ز من ۱۵۱

دخترش گفت ای خرف از روزگار
ساز کافور و کفن کن، شرم‌دار ۱۵۲

چون دمت سر دست دمسازی مکن
پیر گشتی، قصد دل بازی مکن ۱۵۳

این زمان عزم کفن کردن ترا
بهترم آید که عزم من ترا ۱۵۴

کی توانی پادشاهی یافتن
چون به سیری نان نخواهی یافتن ۱۵۵

شیخ گفتش گر بگویی صد هزار
من ندارم جز غم عشق تو کار ۱۵۶

عاشقی را چه جوان چه پیرمرد
عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد ۱۵۷

گفت دختر گر تو هستی مردکار
چار کارت کرد باید اختیار ۱۵۸

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز
خمر نوش و دیده را ایمان بدوز ۱۵۹

شیخ گفتا خمر کردم اختیار
با سهٔ دیگر ندارم هیچ‌کار ۱۶۰

بر جمالت خمر دانم خورد من
و آن سهٔ دیگر ندانم کرد من ۱۶۱

گفت دختر گر درین کاری تو چست
دست باید پاکت از اسلام شست ۱۶۲

هرک او هم رنگ یار خویش نیست
عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست ۱۶۳

شیخ گفتش هرچ گویی آن کنم
وانچ فرمایی به جان فرمان کنم ۱۶۴

حلقه در گوش توم ای سیم تن
حلقه‌ای از زلف در حلقم فکن ۱۶۵

گفت برخیز و بیا و خمر نوش
چون بنوشی خمر ، آیی در خروش ۱۶۶

شیخ را بردند تا دیرمغان
آمدند آنجا مریدان در فغان ۱۶۷

شیخ الحق مجلسی بس تازه‌دید
میزبان را حسن بی‌اندازه دید ۱۶۸

آتش عشق آب کار او ببرد
زلف ترسا روزگار او ببرد ۱۶۹

ذرهٔ عقلش نماند و هوش هم
درکشید آن جایگه خاموش دم ۱۷۰

جام می بستد ز دست یار خویش
نوش کرد و دل برید از کار خویش ۱۷۱

چون به یک جا شد شراب و عشق یار
عشق آن ماهش یکی شد صد هزار ۱۷۲

چون حریفی آب دندان دید شیخ
لعل او در حقه خندان دید شیخ ۱۷۳

آتشی از شوق در جانش فتاد
سیل خونین سوی مژگانش فتاد ۱۷۴

باده‌ای دیگر بخواست و نوش کرد
حلقه‌ای از زلف او در گوش کرد ۱۷۵

قرب صد تصنیف در دین یادداشت
حفظ قرآن را بسی استاد داشت ۱۷۶

چون می از ساغر به ناف او رسید
دعوی او رفت و لاف او رسید ۱۷۷

هرچ یادش بود از یادش برفت
باده آمد عقل چون بادش برفت ۱۷۸

خمر، هر معنی که بودش از نخست
پاک از لوح ضمیر او بشست ۱۷۹

عشق آن دلبر بماندش صعبناک
هرچ دیگر بود کلی رفت پاک ۱۸۰

شیخ چون شد مست، عشقش زور کرد
همچو دریا جان او پرشور کرد ۱۸۱

آن صنم را دید می در دست و مست
شیخ شد یکبارگی آنجا ز دست ۱۸۲

دل بداد و دست از می خوردنش
خواست تا ناگه کند در گردنش ۱۸۳

دخترش گفت ای تو مرد کار نه
مدعی در عشق، معنی دار نه ۱۸۴

گر قدم در عشق محکم دارییی
مذهب این زلف پر خم دارییی ۱۸۵

همچو زلفم نه قدم در کافری
زانک نبود عشق کار سرسری ۱۸۶

عافیت با عشق نبود سازگار
عاشقی را کفر سازد یاددار ۱۸۷

اقتدا گر تو به کفر من کنی
با من این دم دست در گردن کنی ۱۸۸

ور نخواهی کرد اینجا اقتدا
خیز رو، اینک عصااینک ردا ۱۸۹

شیخ عاشق گشته بس افتاده بود
دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود ۱۹۰

آن زمان کاندر سرش مستی نبود
یک نفس او را سر هستی نبود ۱۹۱

این زمان چون شیخ عاشق گشت مست
اوفتاد از پای و کلی شد ز دست ۱۹۲

برنیامد با خود و رسوا شد او
می‌نترسید از کسی، ترسا شد او ۱۹۳

بود می بس کهنه دروی کارکرد
شیخ را سرگشته چون پرگار کرد ۱۹۴

پیر را می کهنه و عشق جوان
دلبرش حاضر، صبوری کی توان ۱۹۵

شد خراب آن پیرو شد از دست و مست
مست و عاشق چون بود رفته ز دست ۱۹۶

گفت بی‌طاقت شدم ای ماه‌روی
از من بی‌دل چه می‌خواهی بگوی ۱۹۷

گر به هشیاری نگشتم بت‌پرست
پیش بت مصحف بسوزم مست مست ۱۹۸

دخترش گفت این زمان مرد منی
خواب خوش بادت که در خورد منی ۱۹۹

پیش ازین در عشق بودی خام خام
خوش بزی چون پخته گشتی والسلام ۲۰۰

چون خبر نزدیک ترسایان رسید
کان چنان شیخی ره ایشان گزید ۲۰۱

شیخ را بردند سوی دیر مست
بعد از آن گفتند تا زنار بست ۲۰۲

شیخ چون در حلقهٔ زنار شد
خرقه آتش در زد و در کار شد ۲۰۳

دل ز دین خویشتن آزاد کرد
نه ز کعبه نه ز شیخی یادکرد ۲۰۴

بعد چندین سال ایمان درست
این چنین نوباوه رویش بازشست ۲۰۵

گفت خذلان قصد این درویش کرد
عشق ترسازاده کار خویش کرد ۲۰۶

هرچ گوید بعد ازین فرمان کنم
زین بتر چه بود که کردم آن کنم ۲۰۷

روز هشیاری نبودم بت پرست
بت پرستیدم چو گشتم مست مست ۲۰۸

بس کسا کز خمر ترک دین کند
بی شکی ام الخبایث این کند ۲۰۹

شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند
هرچ گفتی کرده شد، دیگر چه ماند ۲۱۰

خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق
کس مبیناد آنچ من دیدم ز عشق ۲۱۱

کس چو من از عاشقی شیدا شود
و آن چنان شیخی چنین رسوا شود ۲۱۲

قرب پنجه سال را هم بود باز
موج می‌زد در دلم دریای راز ۲۱۳

ذرهٔ عشق از کمین درجست چست
برد ما را بر سر لوح نخست ۲۱۴

عشق از این بسیار کردست و کند
خرقه با زنار کردست و کند ۲۱۵

تختهٔ کعبه است ابجد خوان عشق
سرشناس غیب سرگردان عشق ۲۱۶

این همه خود رفت برگوی اندکی
تا تو کی خواهی شدن با من یکی ۲۱۷

چون بنای وصل تو براصل بود
هرچ کردم بر امید وصل بود ۲۱۸

وصل خواهم و آشنایی یافتن
چند سوزم در جدایی یافتن ۲۱۹

باز دختر گفت ای پیر اسیر
من گران کابینم و تو بس فقیر ۲۲۰

سیم و زر باید مرا ای بی‌خبر
کی شود بی‌سیم و زر کارت به سر ۲۲۱

چون نداری تو سر خود گیر و رو
نفقه‌ای بستان ز من ای پیر و رو ۲۲۲

همچو خورشید سبک‌رو فرد باش
صبرکن مردانه‌وار و مرد باش ۲۲۳

شیخ گفت ای سرو قد سیم بر
عهد نیکو می‌بری الحق به سر ۲۲۴

کس ندارم جز تو ای زیبا نگار
دست ازین شیوه سخن آخر بدار ۲۲۵

هر دم از نوع دگر اندازیم
در سراندازی و سر اندازیم ۲۲۶

خون تو بی تو بخوردم هرچ بود
در سر و کار تو کردم هرچ بود ۲۲۷

در ره عشق تو هر چم بود شد
کفر و اسلام و زیان و سود شد ۲۲۸

چند داری بی‌قرارم ز انتظار
تو ندادی این چنین با من قرار ۲۲۹

جملهٔ یاران من برگشته‌اند
دشمن جان من سرگشته‌اند ۲۳۰

تو چنین و ایشان چنان، من چون کنم
نه مرا دل ماند و نه جان ، چون کنم ۲۳۱

دوستر دارم من ای عالی سرشت
با تو در دوزخ که بی تو در بهشت ۲۳۲

عاقبت چون شیخ آمد مرد او
دل بسوخت آن ماه را از درد او ۲۳۳

گفت کابین را کنون ای ناتمام
خوک رانی کن مرا سالی مدام ۲۳۴

تا چو سالی بگذرد، هر دو بهم
عمر بگذاریم در شادی و غم ۲۳۵

شیخ از فرمان جانان سرنتافت
کانک سرتافت او ز جانان سرنیافت ۲۳۶

رفت پیرکعبه و شیخ کبار
خوک وانی کرد سالی اختیار ۲۳۷

در نهاد هر کسی صد خوک هست
خوک باید سوخت یا زنار بست ۲۳۸

تو چنان ظن می‌بری ای هیچ کس
کین خطر آن پیر را افتاد بس ۲۳۹

در درون هر کسی هست این خطر
سر برون آرد چو آید در سفر ۲۴۰

تو ز خوک خویش اگر آگه نه‌ای
سخت معذوری که مرد ره نه‌ای ۲۴۱

گر قدم در ره نهی چون مرد کار
هم بت و هم خوک بینی صد هزار ۲۴۲

خوک کش، بت سوز، اندر راه عشق
ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق ۲۴۳

هم نشینانش چنان درماندند
کز فرو ماندن به جان درماندند ۲۴۴

چون بدیدند آن گرفتاری او
بازگردیدند از یاری او ۲۴۵

جمله از شومی او بگریختند
در غم او خاک بر سر ریختند ۲۴۶

بود یاری در میان جمع، چست
پیش شیخ آمد که ای در کار سست ۲۴۷

می‌رویم امروز سوی کعبه باز
چیست فرمان، باز باید گفت راز ۲۴۸

یا همه هم چون تو ترسایی کنیم
خویش را محراب رسوایی کنیم ۲۴۹

این چنین تنهات نپسندیم ما
همچو تو زنار بربندیم ما ۲۵۰

یا چو نتوانیم دیدت هم چنین
زود بگریزیم بی‌تو زین زمین ۲۵۱

معتکف در کعبه بنشینیم ما
دامن از هستیت در چینیم ما ۲۵۲

شیخ گفتا جان من پر درد بود
هر کجا خواهید باید رفت زود ۲۵۳

تا مرا جانست، دیرم جای بس
دختر ترسام جان افزای بس ۲۵۴

می‌ندانید، ارچه بس آزاده‌اید
زانک اینجا جمله کار افتاده‌اید ۲۵۵

گر شما را کار افتادی دمی
هم دمی بودی مرا در هر غمی ۲۵۶

باز گردید ای رفیقان عزیز
می‌ندانم تا چه خواهد بود نیز ۲۵۷

گر ز ما پرسند، برگویید راست
کان ز پا افتاده سرگردان کجاست ۲۵۸

چشم پر خون و دهن پر زهر ماند
در دهان اژدهای دهر ماند ۲۵۹

هیچ کافر در جهان ندهد رضا
آنچ‌کرد آن پیر اسلام از قضا ۲۶۰

موی ترسایی نمودندش ز دور
شد ز عقل و دین و شیخی ناصبور ۲۶۱

زلف او چون حلقه در حلقش فکند
در زفان جملهٔ خلقش فکند ۲۶۲

گر مرا در سرزنش گیرد کسی
گو درین ره این چنین افتد بسی ۲۶۳

در چنین ره کان نه بن دارد نه سر
کس مبادا ایمن از مکر و خطر ۲۶۴

این بگفت و روی از یاران بتافت
خوک وانی را سوی خوکان شتافت ۲۶۵

بس که یاران از غمش بگریستند
گه ز دردش مرده گه می‌زیستند ۲۶۶

عاقبت رفتند سوی کعبه باز
مانده جان در سوختن، تن درگداز ۲۶۷

شیخشان در روم تنها مانده
داده دین در راه ترسا مانده ۲۶۸

وانگه ایشان از حیا حیران شده
هر یکی در گوشهٔ پنهان شده ۲۶۹

شیخ را در کعبه یاری چست بود
در ارادت دست از کل شست بود ۲۷۰

بود بس بیننده و بس راهبر
زو نبودی شیخ را آگاه‌تر ۲۷۱

شیخ چون از کعبه شد سوی سفر
او نبود آنجایگه حاضرمگر ۲۷۲

چون مرید شیخ بازآمد بجای
بود از شیخش تهی خلوت سرای ۲۷۳

باز پرسید از مریدان حال شیخ
باز گفتندش همه احوال شیخ ۲۷۴

کز قضا او را چه بار آمد ببر
وز قدر او را چه کار آمد به سر ۲۷۵

موی ترسایی به یک مویش ببست
راه بر ایمان به صد سویش ببست ۲۷۶

عشق می‌بازد کنون با زلف و خال
خرقه گشتش مخرقه، حالش محال ۲۷۷

دست کلی بازداشت از طاعت او
خوک وانی میکند این ساعت او ۲۷۸

این زمان آن خواجهٔ بسیار درد
بر میان زنار دارد چار کرد ۲۷۹

شیخ ما گرچه بسی در دین بتاخت
از کهن گبریش می‌نتوان شناخت ۲۸۰

چون مرید آن قصه بشنود، از شگفت
روی چون زر کرد و زاری درگرفت ۲۸۱

با مریدان گفت ای‌تر دامنان
در وفاداری نه مرد و نه زنان ۲۸۲

یار کار افتاده باید صد هزار
یار ناید جز چنین روزی به کار ۲۸۳

گر شما بودید یار شیخ خویش
یاری او از چه نگرفتید پیش ۲۸۴

شرمتان باد، آخر این یاری بود
حق گزاری و وفاداری بود ۲۸۵

چون نهاد آن شیخ بر زنار دست
جمله را زنار می‌بایست بست ۲۸۶

از برش عمدا نمی‌بایست شد
جمله را ترسا همی‌بایست شد ۲۸۷

این نه یاری و موافق بودنست
کانچ کردید از منافق بودنست ۲۸۸

هرک یار خویش رایاور شود
یار باید بود اگر کافرشود ۲۸۹

وقت ناکامی توان دانست یار
خود بود در کامرانی صد هزار ۲۹۰

شیخ چون افتاد در کام نهنگ
جمله زو بگریختید از نام و ننگ ۲۹۱

عشق را بنیاد بر بد نامیست
هرک ازین سر سرکشد از خامیست ۲۹۲

جمله گفتند آنچ گفتی بیش ازین
بارها گفتیم با او پیش ازین ۲۹۳

عزم آن کردیم تا با او بهم
هم نفس باشیم در شادی و غم ۲۹۴

زهد بفروشیم و رسوایی خریم
دین براندازیم و ترسایی خریم ۲۹۵

لیک روی آن دید شیخ کارساز
کز بر او یک به یک گردیم باز ۲۹۶

چون ندید از یاری ما شیخ سود
بازگردانید ما را شیخ زود ۲۹۷

ما همه بر حکم او گشتیم باز
قصه برگفتیم و ننهفتیم راز ۲۹۸

بعد از آن اصحاب را گفت آن مرید
گر شما را کار بودی بر مزید ۲۹۹

جز در حق نیستی جای شما
در حضورستی سرا پای شما ۳۰۰

در تظلم داشتن در پیش حق
هر یکی بردی از آن دیگر سبق ۳۰۱

تا چو حق دیدی شما را بی‌قرار
بازدادی شیخ را بی‌انتظار ۳۰۲

گر ز شیخ خویش کردید احتراز
از در حق از چه می‌گردید باز ۳۰۳

چون شنیدند آن سخن از عجز خویش
برنیاوردند یک تن سر ز پیش ۳۰۴

مرد گفت اکنون ازین خجلت چه سود
کار چون افتاد برخیزیم زود ۳۰۵

لازم درگاه حق باشیم ما
در تظلم خاک می‌پاشیم ما ۳۰۶

پیرهن پوشیم از کاغذ همه
در رسیم آخر به شیخ خود همه ۳۰۷

جمله سوی روم رفتند از عرب
معتکف گشتند پنهان روز و شب ۳۰۸

بر در حق هر یکی را صد هزار
گه شفاعت گاه زاری بود کار ۳۰۹

هم چنان تا چل شبان روز تمام
سرنپیچدند هیچ از یک مقام ۳۱۰

جمله را چل شب نه خور بود و نه خواب
هم چو شب چل روز نه نان و نه آب ۳۱۱

از تضرع کردن آن قوم پاک
در فلک افتاد جوشی صعب ناک ۳۱۲

سبزپوشان در فراز و در فرود
جمله پوشیدند از آن ماتم کبود ۳۱۳

آخرالامر آنک بود از پیش صف
آمدش تیر دعااندر هدف ۳۱۴

بعد چل شب آن مرید پاک باز
بود اندر خلوت از خود رفته باز ۳۱۵

صبح دم بادی درآمد مشک بار
شد جهان کشف بر دل آشکار ۳۱۶

مصطفی را دید می‌آمد چو ماه
در برافکنده دو گیسوی سیاه ۳۱۷

سایهٔ حق آفتاب روی او
صد جهان جان وقف یک سر موی او ۳۱۸

می‌خرامید و تبسم می‌نمود
هرک می‌دیدش درو گم می‌نمود ۳۱۹

آن مرید آن را چو دید از جای جست
کای نبی الله دستم گیر دست ۳۲۰

رهنمای خلقی، از بهر خدای
شیخ ما گم راه شد راهش نمای ۳۲۱

مصطفی گفت ای بهمت بس بلند
رو که شیخت را برون کردم ز بند ۳۲۲

همت عالیت کار خویش کرد
دم نزد تا شیخ را در پیش کرد ۳۲۳

در میان شیخ و حق از دیرگاه
بود گردی و غباری بس سیاه ۳۲۴

آن غبار از راه او برداشتم
در میان ظلمتش نگذاشتم ۳۲۵

کردم از بهر شفاعت شب نمی
منتشر بر روزگار او همی ۳۲۶

آن غبار اکنون ز ره برخاستست
توبه بنشسته گنه برخاستست ۳۲۷

تو یقین می‌دان که صد عالم گناه
از تف یک توبه برخیزد ز راه ۳۲۸

بحراحسان چون درآید موج زن
محو گرداند گناه مرد و زن ۳۲۹

مرد از شادی آن مدهوش شد
نعره‌ای زد کآسمان پرجوش شد ۳۳۰

جملهٔ اصحاب را آگاه کرد
مژدگانی داد و عزم راه کرد ۳۳۱

رفت با اصحاب گریان و دوان
تا رسید آنجا که شیخ خوک وان ۳۳۲

شیخ را می‌دید چون آتش شده
در میان بی‌قراری خوش شده ۳۳۳

هم فکنده بود ناقوس مغان
هم گسسته بود زنار از میان ۳۳۴

هم کلاه گبرکی انداخته
هم ز ترسایی دلی پرداخته ۳۳۵

شیخ چون اصحاب را از دور دید
خویشتن را در میان بی‌نور دید ۳۳۶

هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد
هم به دست عجز سر بر خاک کرد ۳۳۷

گاه چون ابر اشک خونین برفشاند
گاه از جان جان شیرین برفشاند ۳۳۸

گه ز آتش پردهٔ گردون بسوخت
گه ز حسرت در تن او خون بسوخت ۳۳۹

حکمت اسرار قرآن و خبر
شسته بودند از ضمیرش سر به سر ۳۴۰

جمله با یاد آمدش یکبارگی
بازرست از جهل و از بیچارگی ۳۴۱

چون به حال خود فرونگریستی
در سجود افتادی و بگریستی ۳۴۲

هم چو گل در خون چشم آغشته بود
وز خجالت در عرق گم گشته بود ۳۴۳

چون بدیدند آنچنان اصحابناش
مانده در اندوه و شادی مبتلاش ۳۴۴

پیش او رفتند سرگردان همه
وز پی شکرانه جان افشان همه ۳۴۵

شیخ را گفتند ای پی‌برده راز
میغ شد از پیش خورشید تو باز ۳۴۶

کفر برخاست از ره و ایمان نشست
بت پرست روم شد یزدان پرست ۳۴۷

موج زد ناگاه دریای قبول
شد شفاعت خواه کار تو رسول ۳۴۸

این زمان شکرانه عالم عالمست
شکر کن حق را چه جای ماتمست ۳۴۹

منت ایزد را که در دریای قار
کرده راهی همچو خورشید آشکار ۳۵۰

آنک داند کرد روشن را سیاه
توبه داند داد با چندین گناه ۳۵۱

آتش توبه چو برافروزد او
هرچ باید جمله بر هم سوزد او ۳۵۲

قصه کوته می‌کنم، آن جایگاه
بودشان القصه حالی عزم راه ۳۵۳

شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز
رفت با اصحاب خود سوی حجاز ۳۵۴

دید از آن پس دختر ترسا به خواب
کاوفتادی در کنارش آفتاب ۳۵۵

آفتاب آنگاه بگشادی زبان
کز پی شیخت روان شو این زمان ۳۵۶

مذهب او گیرو خاک او بباش
ای پلیدش کرده، پاک او بباش ۳۵۷

او چو آمد در ره تو بی‌مجاز
در حقیقت تو ره او گیر باز ۳۵۸

از رهش بردی، به راه او درآی
چون به راه آمد تو هم راهی نمای ۳۵۹

ره زنش بودی بسی همره بباش
چند ازین بی‌آگهی آگه بباش ۳۶۰

چون درآمد دختر ترسا ز خواب
نور می‌داد از دلش چون آفتاب ۳۶۱

در دلش دردی پدید آمد عجب
بی‌قرارش کرد آن درد از طلب ۳۶۲

آتشی در جان سرمستش فتاد
دست در دل زد،دل از دستش فتاد ۳۶۳

می‌ندانست او که جان بی‌قرار
در درون او چه تخم آورد بار ۳۶۴

کار افتاد و نبودش هم دمی
دید خود را در عجایب عالمی ۳۶۵

عالمی کانجا نشان راه نیست
گنگ باید شد، زفان را راه نیست ۳۶۶

در زمان آن جملگی ناز و طرب
هم چو باران زو فروریخت ای عجب ۳۶۷

نعره زد جامه دران بیرون دوید
خاک بر سر در میان خون دوید ۳۶۸

با دل پردرد و شخص ناتوان
از پی شیخ و مریدان شد دوان ۳۶۹

هم چو ابر غرقه در خون می‌دوید
پای داد از دست بر پی میدوید ۳۷۰

می‌ندانست او که در صحرا و دشت
از کدامین سوی می‌باید گذشت ۳۷۱

عاجز و سرگشته می‌نالید خوش
روی خود در خاک می‌مالید خوش ۳۷۲

زار میگفت ای خدای کار ساز
عورتی‌ام مانده از هر کار باز ۳۷۳

مرد راه چون تویی را ره زدم
تو مزن بر من که بی آگه زدم ۳۷۴

بحر قهاریت رابنشان ز جوش
می‌ندانستم، خطاکردم، بپوش ۳۷۵

هرچ کردم بر من مسکین مگیر
دین پذیرفتم ، مرا تو دست گیر ۳۷۶

می‌بمیرم از کسم یاریم نیست
حصه از عزت به جز خواریم نیست ۳۷۷

شیخ را اعلام دادند از درون
کامد آن دختر ز ترسایی برون ۳۷۸

آشنایی یافت با درگاه ما
کارش افتاد این زمان در راه ما ۳۷۹

بازگرد و پیش آن بت بازشو
بابت خود همدم و همساز شو ۳۸۰

شیخ حالی بازگشت از ره چو باد
باز شوری در مریدانش فتاد ۳۸۱

جمله گفتندش ز سر بازت چه بود
توبه و چندین تک و تازت چه بود ۳۸۲

بار دیگر عشق بازی می‌کنی
توبهٔ بس نانمازی می‌کنی ۳۸۳

حال دختر شیخ با ایشان بگفت
هرک آن بشنود ترک جان بگفت ۳۸۴

شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز
تا شدند آنجا که بود آن دل‌نواز ۳۸۵

زرد می‌دیدند چون زر روی او
گم شده در گرد ره گیسوی او ۳۸۶

برهنه پای و دریده جامه پاک
بر مثال مرده‌ای بر روی خاک ۳۸۷

چون بدید آن ماه شیخ خویش را
غشی آورد آن بت دل‌ریش را ۳۸۸

چون ببرد آن ماه را در غشی خواب
شیخ بر رویش فشاند از دیده آب ۳۸۹

چون نظر افکند بر شیخ آن نگار
اشک می‌بارید چون ابر بهار ۳۹۰

دیده برعهد وفای او فکند
خویشتن در دست و پای او فکند ۳۹۱

گفت از تشویر تو جانم بسوخت
بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت ۳۹۲

برفکندم توبه تا آگه شوم
عرضه کن اسلام تا با ره شوم ۳۹۳

شیخ بر وی عرضهٔ اسلام داد
غلغلی رد جملهٔ یاران فتاد ۳۹۴

چون شد آن بت روی از اهل عیان
اشک باران، موج زن شد در میان ۳۹۵

آخر الامر آن صنم چون راه یافت
ذوق ایمان در دل آگاه یافت ۳۹۶

شد دلش از ذوق ایمان بی‌قرار
غم درآمد گرد او بی غمگسار ۳۹۷

گفت شیخا طاقت من گشت طاق
من ندارم هیچ طاقت در فراق ۳۹۸

می‌روم زین خاندان پر صداع
الوداع ای شیخ عالم الوداع ۳۹۹

چون مرا کوتاه خواهد شد سخن
عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن ۴۰۰

این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند
نیم جانی داشت برجانان فشاند ۴۰۱

گشت پنهان آفتابش زیر میغ
جان شیرین زو جدا شد ای دریغ ۴۰۲

قطره‌ای بود او درین بحر مجاز
سوی دریای حقیقت رفت باز ۴۰۳

جمله چون بادی ز عالم می‌رویم
رفت او و ما همه هم می‌رویم ۴۰۴

زین چنین افتد بسی در راه عشق
این کسی داند که هست آگاه عشق ۴۰۵

هرچ می‌گویند در ره ممکنست
رحمت و نومید و مکر و ایمنست ۴۰۶

نفس این اسرار نتواند شنود
بی نصیبه گوی نتواند ربود ۴۰۷

این یقین از جان و دل باید شنید
نه بنفس آب و گل باید شنید ۴۰۸

جنگ دل با نفس هر دم سخت شد
نوحه‌ای در ده که ماتم سخت شد ۴۰۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۰۹
کانال گوهرین در ایتا
۱۳۲۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:جواب هدهد
بعدی:عزم راه کردن مرغان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.