هوش مصنوعی:
این متن یک شعر عرفانی و اخلاقی است که به ستایش خداوند، قدرت و حکمت او میپردازد. همچنین، به موضوعاتی مانند عشق الهی، نقش انسان در جهان، اهمیت فرزند و خانواده، و نقد رفتارهای نادرست اجتماعی اشاره دارد. شاعر از زبان عرفانی و تمثیلهای زیبا برای بیان مفاهیم عمیق استفاده کرده است.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای کودکان و نوجوانان کمسال دشوار است. همچنین، برخی از تمثیلها و نقدهای اجتماعی ممکن است نیاز به تجربه و شناخت بیشتری از زندگی داشته باشند.
شماره ۹ - ای خداوند آسمان و زمین
ای خداوند آسمان و زمین
شاهد قدرتت همان و همین ۱
صاحب الکبریاء و الجبروت
خالق الخلق و مالک الملکوت ۲
اولی، از تو این جهان بوجود
آخری، جز تو کس نخواهد بود ۳
شاه و درویش، پروریده ی تست
هر چه جز تست، آفریده ی تست ۴
هستی، از هستیت کس آگه نیست
نیستی را، بهستیت ره نییست ۵
بود از هستی تو، هستی ما
از می جود تست، مستی ما ۶
هستی ما جدا و، از تو جداست
ناخدا را کسی نگفته خداست ۷
سرنوشت همه، نوشته ی تست
بیش و جدوار هر دو کشته ی تست ۸
ما گنه پیشگان جرم اندیش
در دو عالم ز شرم سر در پیش ۹
تو چه خواهی، که عقده بگشایی
هم ببخشی و هم ببخشایی؟! ۱۰
خطبه ی آدم، از کردم خواندی
از بهشتش بمصلحت راندی ۱۱
که شود نسل آدمی پیدا
تا کنی دل ز عشقشان شیدا ۱۲
خرد آن دیده بان شهر دماغ
از شناساییت نکرده سراغ ۱۳
عاجز از وصف آن صفات بود
که صفات تو عین ذات بود ۱۴
در شناسایی تو، نابیناست
گر همه شیخ ابوعلی سیناست ۱۵
انبیای کرام عالیقدر
آسمان جلیل را مه بدر ۱۶
همه سرگشته ی جمال تواند
کامل و عاجز از کمال تواند ۱۷
ای صفاتت ز فکر ما بیرون
چو ز ذاتت شود کس آگه چون؟! ۱۸
که نبی گفت، مستعیذا بک
ماعرفنا ک حق معرفتک ۱۹
مهتر و بهتر همه عالم
فخر ذریه ی بنی آدم ۲۰
شاه یثرب، محمد عربی
مصطفی، کز خطاب نیمشبی ۲۱
والی کشور ولایت شد
کوکب مشرق هدایت شد ۲۲
خاتم خاتمی در انگشتش
روی خاتم نموده از پشتش ۲۳
هادی شاهراه فوز و فلاح
کش بود سنت سنیه نکاح ۲۴
رحمت حق، بر او و اولادش
خاصه زوج بتول و دامادش ۲۵
علی، آن شاه شهربند کمال؛
مهر رخشنده ی سپهر جمال ۲۶
آنکه در علم و حلم وجود و رشاد
مثلش از مادر زمانه نزاد ۲۷
آنکه قفل فلک، گشاده ی اوست
زال گیتی طلاق داده اوست ۲۸
آنکه افگنده رخنه در دل سنگ
از چه؟ از برق تیغ آتش رنگ! ۲۹
تیر ماری است، خورده اژدرها
قطره آبی گذشته از سرها ۳۰
برتر از آفتاب مایه ی او
از سرم کم مباد سایه ی او ۳۱
داستانی است، دوستان شنوید
ناله ی مرغ بوستان شنوید ۳۲
روزی از روزهای فصل خزان
که شدی زرد برگ سبز رزان ۳۳
زعفران زار گشته ساحت باغ
باغ از خنده دلگشا چو چراغ ۳۴
هر گیاهی که از جمن رسته
روی خود ز آب زعفران شسته ۳۵
یوسف مهر، رفته در میزان
چون زلیخا، درخت زر ریزان ۳۶
نونهالان بوستان سرکش
همه پوشیده جامه ی زرکش ۳۷
یرقان چمن شده شهره
رفته خطاف کآورد مهره ۳۸
بال و پر کرده سندروسی سار
زاغ را، زردچوبه بر منقار ۳۹
ساحت بوستان، ز باد خزان
گشته چون دستگاه رنگرزان ۴۰
سبزه، پیرایه صندلی کرده
سبز خفتان ز تن برآورده ۴۱
زان دلاویز صندل سوده
دل ز غم، سر ز درد آسوده ۴۲
میوه ها، از درخت ها ریزان
گرد صندل ز شاخها بیزان ۴۳
از رخ به، غبار شسته سحاب
هر ترنج آفتاب عالمتاب ۴۴
در چنین فصل خوش که لاله ی باغ
شسته بودش ز سینه باران داغ ۴۵
هوس سیر بوستان کردم
رفتم و یاد دوستان کردم ۴۶
بوستانی ز باغ رضوان به
همه خاکش ز آب حیوان به ۴۷
ز اعتدالش، هوا نه گرم و نه سرد
برگ، نیمیش سبز و نیمی زرد ۴۸
آنچه از میوه خوردنی، خوردم؛
و آنچه از بهره بردنی، بردم! ۴۹
هر طرف سیر باغ میکردم؛
دوستان را، سراغ میکردم! ۵۰
که مگر دوستی بباغ آید،
چون من آن نیز در سراغ آید ۵۱
که چو تنها رود بباغ کسی
بودش هر گلی بدیده خسی ۵۲
اهل دل را بود بساحت باغ
بوی گل بی رفیق موی دماغ ۵۳
ناگه آمد یکی ز طراران
یار مستان رفیق هشیاران ۵۴
رهرو کوی عشق خوش فرجام
لیک گم کرده ره در اول گام ۵۵
خویش را خوانده عاشق، اما نه؛
از رخش نور عشق پیدا نه ۵۶
مایل امرد، از زن آسوده؛
دامنش چاک، لیک آلوده! ۵۷
نام خط کرده مشکبوی گیاه
لقب زلف داده مار سیاه ۵۸
بوصال زنان گزیده فراق
داده پیش از نکاحشان سه طلاق ۵۹
دختران را، عدوی جوشن پوش؛
پسران را، غلام حلقه بگوش ۶۰
تارک نسل و منکر فرزند
دل بفرزند دیگران خرسند ۶۱
گر چه با من بیک سلیقه نبود
بیک آیین و یک طریقه نبود ۶۲
لیک، یک عمر بوده این هوسم
که برندی ازین گروه رسم ۶۳
که سخن سنج و نکته دان باشد
آشنای دل و زبان باشد ۶۴
خلوتی کرده، گوشه یی گیریم
دانه یی کشته، خوشه یی گیریم ۶۵
جز من و او، دگر کسی نبود
با دو طاووس، کرکسی نبود ۶۶
هیچ یک را، ز هم نباشد باک؛
نبود در میانه بیم هلاک ۶۷
از دو سو تیغ در غلاف بود
جنگ در پشت کوه قافبود ۶۸
سخنی چند گفته و شنویم
دانه یی چند کشته و درویم ۶۹
تا ببنیم ره که رفته درست
تا بدانیم گشته پای که سست؟! ۷۰
پای صحبت چو در میان آید
از کجی راستی عیان آید ۷۱
گر شویم از دلیل هم راضی
وارهیم از تحکم قاضی ۷۲
ورنه جوییم نکته دان حکمی
هر دو دمساز او شویم دمی ۷۳
آنچه دانیم، پیش او گوییم
برهی کو نشان دهد پوییم ۷۴
دولتم یار و، بخت یاور شد
آنچه میخواستم میسر شد ۷۵
کز قضا آنکه پا نهاد آنجا
گره از کار من گشاد آنجا ۷۶
بود از عارفان آن فرقه
خرق عادات کرده در خرقه ۷۷
نه در آن قوم، ازو کسی بهتر؛
نه زمن مدعا رسی بهتر ۷۸
نه از آن باغ، خلوتی خوشتر؛
نه از آن بحث، صحبتی خوشتر! ۷۹
پیش رفتم، گرفتم او را دست؛
کردم از جام التفاتش مست ۸۰
گفتم از هر کجا، سخن با او؛
با من او رام شد، چو من با او! ۸۱
باغ را بسته راه پیمودیم
تا بپای درختی آسودیم ۸۲
خود نشستم، نشاندم او را نیز؛
سخنی چند رفت لطف آمیز ۸۳
گفتم: ای روزگار دیده بسی
گرم و سرد جهان چشیده بسی ۸۴
مشکلی از تو در دل افتاده است
گر نگویی تو، مشکل افتاده است ۸۵
در میان من و دل دعوائی است
اینک این باغ بیخطر جایی است ۸۶
هر چه میپرسمت، جوابی ده
تشنه یی را ز رحمت آبی ده ۸۷
آن دلیلی که خود گزیدستی
و آنچه از دیگران شنیدستی ۸۸
یک بیک بازگو، که گوش کنم
جرعه جرعه فشان، که نوش کنم ۸۹
گفت: بسم الله ای وحید جهان
هر چه دارم، ندارم از تو نهان ۹۰
خاصه اکنون که نیست غمازی
تا بر آرد ز پرده آوازی ۹۱
هان بپرس از من آنچه میخواهی
دهمت تا ز مطلب آگاهی ۹۲
غرض، از هر دو سو سخن شد گرم
هر دو یک سو فگنده پرده ی شرم ۹۳
نه مرا خنجر و، نه او را تیغ؛
هیچ یک در سخن نکرده دریغ ۹۴
گفتم: ای دیو بر تو راه زده
تو ره خلق بیگناه زده ۹۵
با زنت چیست دشمنی که زنان
پریانند و خوانی اهرمنان؟! ۹۶
زن بود گر چه ماه سرو خرام
زو گذاری چو آفتاب غمام ۹۷
زن بود گر چه سرو مه پرتو
زو هراسی چو صرمی از مه تو ۹۸
زن بود گر چه دختر کاووس
زو گریزی چو مار از طاووس ۹۹
پسر ار چه بود ز حسن بری
بینی او را بامتیاز پری! ۱۰۰
پسر ار چه شناسیش ناکس
خواهی او را چو جیفه را کرکس ۱۰۱
پسر ارچه بود سیه دل زشت
جویی او را چو حامله انگشت ۱۰۲
ای برون رفته از طریق خرد
مرد دیدی که نام زن نبرد؟! ۱۰۳
مرد، دهقان باغ زندگی است
صبح تا شام در دوندگی است ۱۰۴
که گزیند درین جهان باغی
که ننالد بساحتش زاغی؟! ۱۰۵
چون چنین باغ قابلی بیند
خیزد از جا، ز پای ننشیند ۱۰۶
گرم گردد، خوی از رخ افشاند
تخم ریزد، نهال بنشاند ۱۰۷
از نم آب، پیشتش آب دهد
وز دم گرمش آفتاب دهد ۱۰۸
اندر آن باغ، نخلی آراید
مگرش زیر سایه آساید ۱۰۹
شاخهای بلند بیند ازو
میوه های رسیده چیند ازو ۱۱۰
نام آن باغ، بچه دان زن است؛
که بباغ بهشت طعنه زن است ۱۱۱
زان بود باغبان باغ مدام
که ز باران کند چراغ مدام ۱۱۲
چون رسد وقت آن که بار دهد
صد اگر خواهی، او هزار دهد ۱۱۳
تو که در شوره زار کشت کنی
زشتکاری، که کار زشت کنی ۱۱۴
حسرت میوه، در دلت ماند
ز اشک غم، پای در گلت ماند ۱۱۵
مرد غواص بحر احسان است
آب پشتش، زلال نیسان است! ۱۱۶
چون فرو میچکد، نسفته در است
زان در ناب، این سحاب پر است ۱۱۷
صدف در بود، مشیمه ی زن؛
خازنی در است شیمه ی زن ۱۱۸
گیرد آن آب و در ناب دهد
کیست کو را نخواهد آب دهد؟! ۱۱۹
تو که از بحر تشنه برگشتی
رخت بیرون کشیدی از کشتی ۱۲۰
تیشه بر کف شدی بکان کندن
سود کان کندن است، جان کندن! ۱۲۱
بس درین آرزو کشیدی رنج
که کنی پر ز زر کانی گنج ۱۲۲
ناگهت تیشه زرد شد تا بیخ
زر مپندار، کو بود زرنیخ ۱۲۳
نخرد کس، بنرخ زرنیخش؛
ور خرد، میکنند تو ببخش! ۱۲۴
مو چو از خایه ی کسی نبرد
کس بزرنیخیش چگونه خرد؟! ۱۲۵
هیچ حیوان، ز وحش و طیر و هوام
که بود اختلاطشان بدوام ۱۲۶
کند این کار، دیده باشی؟! نه!
از دگر کس شنیده باشی؟! نه! ۱۲۷
تو که خود اشرفی ز هر حیوان
آگه از راز ماه تا کیوان ۱۲۸
خوش بود از تو سر زند این کار؟!
نایدت ز آدمیت خود عار؟! ۱۲۹
راه سودا بزن کسی که گشود
حفظ نوع و بقای نسلش سود ۱۳۰
حیف کز عشرت جهان دوری
زنده یی، لیک زنده در گوری! ۱۳۱
زین جهان، کش بکس قراری نیست؛
میروی وز تو یادگاری نیست؟! ۱۳۲
میوه ی باغ دل بود فرزند
مرهم داغ دل بود فرزند ۱۳۳
در تجارت که رایگان نبود
هیچ سودی نه، کش زیان نبود ۱۳۴
غیر ازین، کایزدت دهد فرزند؛
آگه و کاردان و دانشمند ۱۳۵
تا درین چارسو مکان داری
سر سودا درین دکان داری ۱۳۶
هم بلند از وی است پایه ی تو
هم گران از وی است مایه ی تو ۱۳۷
از زیانکاریش، تو را نه زیان؛
چون عیان شد، چه حاجتم به بیان؟! ۱۳۸
چون کشی رخت ازین سرای مجاز
هست فرزند تو، تو را انباز ۱۳۹
بودش جان بمنت تو رهین
گاه سودش، تویی شریک مهین ۱۴۰
بیش ازین سود در تجارت نیست
کاحتمالیت از خسارت نیست ۱۴۱
گوش مردان مرد، ای فرزند
زیب دارد ز گوشواره ی پند ۱۴۲
پند پیران شنو، که پیر شوی
با دلیران نشین، دلیر شوی ۱۴۳
زین سخن، یاری توام غرض است
ورنه فارغم، تو رامرض است ۱۴۴
شهری، آسوده از غم دشتی
پسرش غرق و نوح در کشتی ۱۴۵
حکم، یا عقلی است یا نقلی؛
نقل، خود نشنوی ز بی عقلی! ۱۴۶
ورنه در هر کتاب کش خوانی
زشتی کار خویشتن دانی ۱۴۷
ز آنکه ز انواع معصیت بجهان
خواه باشد عیان و خواه نهان ۱۴۸
هر چه در ملتی از آن خلل است
در دگر ملت اذن محتمل است ۱۴۹
بجزاین فعل نه که در همه کیش
فاعلش عاصی است و جرم اندیش ۱۵۰
رو بپرس این حدیث پنهانی
از یهود و مجوس و نصرانی ۱۵۱
نیست چون نیستت کنون سر نقل
حاکمی در میانه غیر از عقل ۱۵۲
هان بیا تا بعقل پیوندیم
تا تنور است گرم، نان بندیم ۱۵۳
عقل چون در میان ما حکم است
گر نباشد کسی حکم، چه غم است؟! ۱۵۴
عقل، نه قال و قیل میخواهد
هر چه گویی دلیل میخواهد ۱۵۵
گاه دعوی نباشدت چو دلیل
هست قولت ضعیف و رای علیل ۱۵۶
گر کشد بحث پا برون ز قیاس
دیگران زیرکند و خرده شناس ۱۵۷
گر تو آیی ز گفتگو فائق
نگشاییم زبان بنالایق ۱۵۸
هم خود از راه رفته برگردم
با تو همراه و همسفر گردم ۱۵۹
هم کنم رهنمایی یاران
تا نباشند از غلطکاران ۱۶۰
ور بیاری حضرت باری
من برآیم براست گفتاری ۱۶۱
هم تو زان ره که رفته یی برگرد
که سر از راستی نپیچد مرد ۱۶۲
هم بیاران خود ده آگاهی
کت درین ره کنند همراهی ۱۶۳
نشنوند از تو پند گر ایشان
چون سیه دل حدیث درویشان ۱۶۴
ترک این کار ناروا نکنند
چاره ی درد بیدوا نکنند ۱۶۵
تو از آن قید خویش را برهان
ترک ایشان کن آشکار و نهان ۱۶۶
کآنچه بینی ز نیکوان و بدان
همه تأثیر صحبت است، بدان! ۱۶۷
گفت: این بدگمانی از چه ره است؟!
سوء ظن در حق منت گنه است! ۱۶۸
من، بجز عشق، نیست آیینم
روشن از عشق شد جهان بینم ۱۶۹
من ز صهبای عشق بیهوشم
نیست جز حرف عشق در گوشم ۱۷۰
عشق را، عارفان شمرده کمال؛
که جمیل است دوستدار جمال ۱۷۱
برتر است از سپهر پایه ی عشق
آفتاب است زیر سایه ی عشق ۱۷۲
نیستت گر ز عشق آگاهی
برو از جان من چه میخواهی؟! ۱۷۳
شاهد قدرتت همان و همین ۱
صاحب الکبریاء و الجبروت
خالق الخلق و مالک الملکوت ۲
اولی، از تو این جهان بوجود
آخری، جز تو کس نخواهد بود ۳
شاه و درویش، پروریده ی تست
هر چه جز تست، آفریده ی تست ۴
هستی، از هستیت کس آگه نیست
نیستی را، بهستیت ره نییست ۵
بود از هستی تو، هستی ما
از می جود تست، مستی ما ۶
هستی ما جدا و، از تو جداست
ناخدا را کسی نگفته خداست ۷
سرنوشت همه، نوشته ی تست
بیش و جدوار هر دو کشته ی تست ۸
ما گنه پیشگان جرم اندیش
در دو عالم ز شرم سر در پیش ۹
تو چه خواهی، که عقده بگشایی
هم ببخشی و هم ببخشایی؟! ۱۰
خطبه ی آدم، از کردم خواندی
از بهشتش بمصلحت راندی ۱۱
که شود نسل آدمی پیدا
تا کنی دل ز عشقشان شیدا ۱۲
خرد آن دیده بان شهر دماغ
از شناساییت نکرده سراغ ۱۳
عاجز از وصف آن صفات بود
که صفات تو عین ذات بود ۱۴
در شناسایی تو، نابیناست
گر همه شیخ ابوعلی سیناست ۱۵
انبیای کرام عالیقدر
آسمان جلیل را مه بدر ۱۶
همه سرگشته ی جمال تواند
کامل و عاجز از کمال تواند ۱۷
ای صفاتت ز فکر ما بیرون
چو ز ذاتت شود کس آگه چون؟! ۱۸
که نبی گفت، مستعیذا بک
ماعرفنا ک حق معرفتک ۱۹
مهتر و بهتر همه عالم
فخر ذریه ی بنی آدم ۲۰
شاه یثرب، محمد عربی
مصطفی، کز خطاب نیمشبی ۲۱
والی کشور ولایت شد
کوکب مشرق هدایت شد ۲۲
خاتم خاتمی در انگشتش
روی خاتم نموده از پشتش ۲۳
هادی شاهراه فوز و فلاح
کش بود سنت سنیه نکاح ۲۴
رحمت حق، بر او و اولادش
خاصه زوج بتول و دامادش ۲۵
علی، آن شاه شهربند کمال؛
مهر رخشنده ی سپهر جمال ۲۶
آنکه در علم و حلم وجود و رشاد
مثلش از مادر زمانه نزاد ۲۷
آنکه قفل فلک، گشاده ی اوست
زال گیتی طلاق داده اوست ۲۸
آنکه افگنده رخنه در دل سنگ
از چه؟ از برق تیغ آتش رنگ! ۲۹
تیر ماری است، خورده اژدرها
قطره آبی گذشته از سرها ۳۰
برتر از آفتاب مایه ی او
از سرم کم مباد سایه ی او ۳۱
داستانی است، دوستان شنوید
ناله ی مرغ بوستان شنوید ۳۲
روزی از روزهای فصل خزان
که شدی زرد برگ سبز رزان ۳۳
زعفران زار گشته ساحت باغ
باغ از خنده دلگشا چو چراغ ۳۴
هر گیاهی که از جمن رسته
روی خود ز آب زعفران شسته ۳۵
یوسف مهر، رفته در میزان
چون زلیخا، درخت زر ریزان ۳۶
نونهالان بوستان سرکش
همه پوشیده جامه ی زرکش ۳۷
یرقان چمن شده شهره
رفته خطاف کآورد مهره ۳۸
بال و پر کرده سندروسی سار
زاغ را، زردچوبه بر منقار ۳۹
ساحت بوستان، ز باد خزان
گشته چون دستگاه رنگرزان ۴۰
سبزه، پیرایه صندلی کرده
سبز خفتان ز تن برآورده ۴۱
زان دلاویز صندل سوده
دل ز غم، سر ز درد آسوده ۴۲
میوه ها، از درخت ها ریزان
گرد صندل ز شاخها بیزان ۴۳
از رخ به، غبار شسته سحاب
هر ترنج آفتاب عالمتاب ۴۴
در چنین فصل خوش که لاله ی باغ
شسته بودش ز سینه باران داغ ۴۵
هوس سیر بوستان کردم
رفتم و یاد دوستان کردم ۴۶
بوستانی ز باغ رضوان به
همه خاکش ز آب حیوان به ۴۷
ز اعتدالش، هوا نه گرم و نه سرد
برگ، نیمیش سبز و نیمی زرد ۴۸
آنچه از میوه خوردنی، خوردم؛
و آنچه از بهره بردنی، بردم! ۴۹
هر طرف سیر باغ میکردم؛
دوستان را، سراغ میکردم! ۵۰
که مگر دوستی بباغ آید،
چون من آن نیز در سراغ آید ۵۱
که چو تنها رود بباغ کسی
بودش هر گلی بدیده خسی ۵۲
اهل دل را بود بساحت باغ
بوی گل بی رفیق موی دماغ ۵۳
ناگه آمد یکی ز طراران
یار مستان رفیق هشیاران ۵۴
رهرو کوی عشق خوش فرجام
لیک گم کرده ره در اول گام ۵۵
خویش را خوانده عاشق، اما نه؛
از رخش نور عشق پیدا نه ۵۶
مایل امرد، از زن آسوده؛
دامنش چاک، لیک آلوده! ۵۷
نام خط کرده مشکبوی گیاه
لقب زلف داده مار سیاه ۵۸
بوصال زنان گزیده فراق
داده پیش از نکاحشان سه طلاق ۵۹
دختران را، عدوی جوشن پوش؛
پسران را، غلام حلقه بگوش ۶۰
تارک نسل و منکر فرزند
دل بفرزند دیگران خرسند ۶۱
گر چه با من بیک سلیقه نبود
بیک آیین و یک طریقه نبود ۶۲
لیک، یک عمر بوده این هوسم
که برندی ازین گروه رسم ۶۳
که سخن سنج و نکته دان باشد
آشنای دل و زبان باشد ۶۴
خلوتی کرده، گوشه یی گیریم
دانه یی کشته، خوشه یی گیریم ۶۵
جز من و او، دگر کسی نبود
با دو طاووس، کرکسی نبود ۶۶
هیچ یک را، ز هم نباشد باک؛
نبود در میانه بیم هلاک ۶۷
از دو سو تیغ در غلاف بود
جنگ در پشت کوه قافبود ۶۸
سخنی چند گفته و شنویم
دانه یی چند کشته و درویم ۶۹
تا ببنیم ره که رفته درست
تا بدانیم گشته پای که سست؟! ۷۰
پای صحبت چو در میان آید
از کجی راستی عیان آید ۷۱
گر شویم از دلیل هم راضی
وارهیم از تحکم قاضی ۷۲
ورنه جوییم نکته دان حکمی
هر دو دمساز او شویم دمی ۷۳
آنچه دانیم، پیش او گوییم
برهی کو نشان دهد پوییم ۷۴
دولتم یار و، بخت یاور شد
آنچه میخواستم میسر شد ۷۵
کز قضا آنکه پا نهاد آنجا
گره از کار من گشاد آنجا ۷۶
بود از عارفان آن فرقه
خرق عادات کرده در خرقه ۷۷
نه در آن قوم، ازو کسی بهتر؛
نه زمن مدعا رسی بهتر ۷۸
نه از آن باغ، خلوتی خوشتر؛
نه از آن بحث، صحبتی خوشتر! ۷۹
پیش رفتم، گرفتم او را دست؛
کردم از جام التفاتش مست ۸۰
گفتم از هر کجا، سخن با او؛
با من او رام شد، چو من با او! ۸۱
باغ را بسته راه پیمودیم
تا بپای درختی آسودیم ۸۲
خود نشستم، نشاندم او را نیز؛
سخنی چند رفت لطف آمیز ۸۳
گفتم: ای روزگار دیده بسی
گرم و سرد جهان چشیده بسی ۸۴
مشکلی از تو در دل افتاده است
گر نگویی تو، مشکل افتاده است ۸۵
در میان من و دل دعوائی است
اینک این باغ بیخطر جایی است ۸۶
هر چه میپرسمت، جوابی ده
تشنه یی را ز رحمت آبی ده ۸۷
آن دلیلی که خود گزیدستی
و آنچه از دیگران شنیدستی ۸۸
یک بیک بازگو، که گوش کنم
جرعه جرعه فشان، که نوش کنم ۸۹
گفت: بسم الله ای وحید جهان
هر چه دارم، ندارم از تو نهان ۹۰
خاصه اکنون که نیست غمازی
تا بر آرد ز پرده آوازی ۹۱
هان بپرس از من آنچه میخواهی
دهمت تا ز مطلب آگاهی ۹۲
غرض، از هر دو سو سخن شد گرم
هر دو یک سو فگنده پرده ی شرم ۹۳
نه مرا خنجر و، نه او را تیغ؛
هیچ یک در سخن نکرده دریغ ۹۴
گفتم: ای دیو بر تو راه زده
تو ره خلق بیگناه زده ۹۵
با زنت چیست دشمنی که زنان
پریانند و خوانی اهرمنان؟! ۹۶
زن بود گر چه ماه سرو خرام
زو گذاری چو آفتاب غمام ۹۷
زن بود گر چه سرو مه پرتو
زو هراسی چو صرمی از مه تو ۹۸
زن بود گر چه دختر کاووس
زو گریزی چو مار از طاووس ۹۹
پسر ار چه بود ز حسن بری
بینی او را بامتیاز پری! ۱۰۰
پسر ار چه شناسیش ناکس
خواهی او را چو جیفه را کرکس ۱۰۱
پسر ارچه بود سیه دل زشت
جویی او را چو حامله انگشت ۱۰۲
ای برون رفته از طریق خرد
مرد دیدی که نام زن نبرد؟! ۱۰۳
مرد، دهقان باغ زندگی است
صبح تا شام در دوندگی است ۱۰۴
که گزیند درین جهان باغی
که ننالد بساحتش زاغی؟! ۱۰۵
چون چنین باغ قابلی بیند
خیزد از جا، ز پای ننشیند ۱۰۶
گرم گردد، خوی از رخ افشاند
تخم ریزد، نهال بنشاند ۱۰۷
از نم آب، پیشتش آب دهد
وز دم گرمش آفتاب دهد ۱۰۸
اندر آن باغ، نخلی آراید
مگرش زیر سایه آساید ۱۰۹
شاخهای بلند بیند ازو
میوه های رسیده چیند ازو ۱۱۰
نام آن باغ، بچه دان زن است؛
که بباغ بهشت طعنه زن است ۱۱۱
زان بود باغبان باغ مدام
که ز باران کند چراغ مدام ۱۱۲
چون رسد وقت آن که بار دهد
صد اگر خواهی، او هزار دهد ۱۱۳
تو که در شوره زار کشت کنی
زشتکاری، که کار زشت کنی ۱۱۴
حسرت میوه، در دلت ماند
ز اشک غم، پای در گلت ماند ۱۱۵
مرد غواص بحر احسان است
آب پشتش، زلال نیسان است! ۱۱۶
چون فرو میچکد، نسفته در است
زان در ناب، این سحاب پر است ۱۱۷
صدف در بود، مشیمه ی زن؛
خازنی در است شیمه ی زن ۱۱۸
گیرد آن آب و در ناب دهد
کیست کو را نخواهد آب دهد؟! ۱۱۹
تو که از بحر تشنه برگشتی
رخت بیرون کشیدی از کشتی ۱۲۰
تیشه بر کف شدی بکان کندن
سود کان کندن است، جان کندن! ۱۲۱
بس درین آرزو کشیدی رنج
که کنی پر ز زر کانی گنج ۱۲۲
ناگهت تیشه زرد شد تا بیخ
زر مپندار، کو بود زرنیخ ۱۲۳
نخرد کس، بنرخ زرنیخش؛
ور خرد، میکنند تو ببخش! ۱۲۴
مو چو از خایه ی کسی نبرد
کس بزرنیخیش چگونه خرد؟! ۱۲۵
هیچ حیوان، ز وحش و طیر و هوام
که بود اختلاطشان بدوام ۱۲۶
کند این کار، دیده باشی؟! نه!
از دگر کس شنیده باشی؟! نه! ۱۲۷
تو که خود اشرفی ز هر حیوان
آگه از راز ماه تا کیوان ۱۲۸
خوش بود از تو سر زند این کار؟!
نایدت ز آدمیت خود عار؟! ۱۲۹
راه سودا بزن کسی که گشود
حفظ نوع و بقای نسلش سود ۱۳۰
حیف کز عشرت جهان دوری
زنده یی، لیک زنده در گوری! ۱۳۱
زین جهان، کش بکس قراری نیست؛
میروی وز تو یادگاری نیست؟! ۱۳۲
میوه ی باغ دل بود فرزند
مرهم داغ دل بود فرزند ۱۳۳
در تجارت که رایگان نبود
هیچ سودی نه، کش زیان نبود ۱۳۴
غیر ازین، کایزدت دهد فرزند؛
آگه و کاردان و دانشمند ۱۳۵
تا درین چارسو مکان داری
سر سودا درین دکان داری ۱۳۶
هم بلند از وی است پایه ی تو
هم گران از وی است مایه ی تو ۱۳۷
از زیانکاریش، تو را نه زیان؛
چون عیان شد، چه حاجتم به بیان؟! ۱۳۸
چون کشی رخت ازین سرای مجاز
هست فرزند تو، تو را انباز ۱۳۹
بودش جان بمنت تو رهین
گاه سودش، تویی شریک مهین ۱۴۰
بیش ازین سود در تجارت نیست
کاحتمالیت از خسارت نیست ۱۴۱
گوش مردان مرد، ای فرزند
زیب دارد ز گوشواره ی پند ۱۴۲
پند پیران شنو، که پیر شوی
با دلیران نشین، دلیر شوی ۱۴۳
زین سخن، یاری توام غرض است
ورنه فارغم، تو رامرض است ۱۴۴
شهری، آسوده از غم دشتی
پسرش غرق و نوح در کشتی ۱۴۵
حکم، یا عقلی است یا نقلی؛
نقل، خود نشنوی ز بی عقلی! ۱۴۶
ورنه در هر کتاب کش خوانی
زشتی کار خویشتن دانی ۱۴۷
ز آنکه ز انواع معصیت بجهان
خواه باشد عیان و خواه نهان ۱۴۸
هر چه در ملتی از آن خلل است
در دگر ملت اذن محتمل است ۱۴۹
بجزاین فعل نه که در همه کیش
فاعلش عاصی است و جرم اندیش ۱۵۰
رو بپرس این حدیث پنهانی
از یهود و مجوس و نصرانی ۱۵۱
نیست چون نیستت کنون سر نقل
حاکمی در میانه غیر از عقل ۱۵۲
هان بیا تا بعقل پیوندیم
تا تنور است گرم، نان بندیم ۱۵۳
عقل چون در میان ما حکم است
گر نباشد کسی حکم، چه غم است؟! ۱۵۴
عقل، نه قال و قیل میخواهد
هر چه گویی دلیل میخواهد ۱۵۵
گاه دعوی نباشدت چو دلیل
هست قولت ضعیف و رای علیل ۱۵۶
گر کشد بحث پا برون ز قیاس
دیگران زیرکند و خرده شناس ۱۵۷
گر تو آیی ز گفتگو فائق
نگشاییم زبان بنالایق ۱۵۸
هم خود از راه رفته برگردم
با تو همراه و همسفر گردم ۱۵۹
هم کنم رهنمایی یاران
تا نباشند از غلطکاران ۱۶۰
ور بیاری حضرت باری
من برآیم براست گفتاری ۱۶۱
هم تو زان ره که رفته یی برگرد
که سر از راستی نپیچد مرد ۱۶۲
هم بیاران خود ده آگاهی
کت درین ره کنند همراهی ۱۶۳
نشنوند از تو پند گر ایشان
چون سیه دل حدیث درویشان ۱۶۴
ترک این کار ناروا نکنند
چاره ی درد بیدوا نکنند ۱۶۵
تو از آن قید خویش را برهان
ترک ایشان کن آشکار و نهان ۱۶۶
کآنچه بینی ز نیکوان و بدان
همه تأثیر صحبت است، بدان! ۱۶۷
گفت: این بدگمانی از چه ره است؟!
سوء ظن در حق منت گنه است! ۱۶۸
من، بجز عشق، نیست آیینم
روشن از عشق شد جهان بینم ۱۶۹
من ز صهبای عشق بیهوشم
نیست جز حرف عشق در گوشم ۱۷۰
عشق را، عارفان شمرده کمال؛
که جمیل است دوستدار جمال ۱۷۱
برتر است از سپهر پایه ی عشق
آفتاب است زیر سایه ی عشق ۱۷۲
نیستت گر ز عشق آگاهی
برو از جان من چه میخواهی؟! ۱۷۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۳
۳۲۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۸ - یکی روز در ساحت گلشنی
گوهر بعدی:شماره ۱۰ - گفتم: اول نگفتم ای سره مرد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.