هوش مصنوعی: این شعر بلند از سعدی، حکایتی عرفانی و اخلاقی را روایت می‌کند که با توصیف طبیعت و باغ آغاز می‌شود و سپس به مباحثی مانند عشق، آفرینش، انسان و وسوسه‌های شیطان می‌پردازد. در نهایت، شعر با پندهای اخلاقی و عرفانی به پایان می‌رسد.
رده سنی: 16+ محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای کودکان و نوجوانان کم‌سال دشوار است. همچنین، برخی از مفاهیم مانند وسوسه‌های شیطان و مباحث مربوط به گناه ممکن است برای سنین پایین مناسب نباشد.

شماره ۸ - یکی روز در ساحت گلشنی

یکی روز در ساحت گلشنی
گرفته سرچشمه ی روشنی ۱

من و یکدو تن همدم نیکبخت
نشستیم در سایه ی یک درخت ۲

ز یکدست هاتف نواساز من
ز یکسو صباحی هم آواز من ۳

بصحبت گشاده زهر نکته سنج
کتاب غزلهای رنگین چو گنج ۴

ز گوهر فروشان عهد قدیم
خلف مانده دیدیم درها یتیم ۵

فرستاده غواص شان را درود
بهر دور شد نوحه را هم سرود ۶

بگرد یتیمیش از دیده اشک
روان بود از دلنوازی نه رشک ۷

صباحی که بادا صباحش بخیر
چو آن انجمن دید خالی ز غیر ۸

کتابی کهن داشت با خود نهان
برآوردش از زیرکش ناگهان ۹

گسسته ز هم عقد شیرازه اش
کهن، لیک معنی همان تازه اش! ۱۰

بدستان گرفتم ز دستش کتاب
رهاندم ز گردش چو گنج از خراب ۱۱

گشودم، چه دیدم؟ یکی بوستان!
که بادا تماشاگه دوستان!! ۱۲

ورقها، چو برگ رزان فصل دی؛
پریشان و فائح از آن بوی می ۱۳

درختان کهن، میوه ها نوبرش
ز جان پرورش داده جان پرورش ۱۴

چو فردوس، گل رسته در وی بسی؛
که خاری نیازرده دست کسی ۱۵

همانا باین عالم آمد بهشت
که رضوان در آن هر چه بایست کشت ۱۶

گلی ورنه از بوستانی نرست
که خارش بخون دست گلچین نشست ۱۷

کسی میوه ورنه ز باغی نچید
که از باغبان زهر چشمی ندید ۱۸

دلم برد از دست، بوی گلش؛
جگر خون شد، از ناله ی بلبلش! ۱۹

مگر بلبلش کو بلب قند سود
معزی امیر سمرقند بود! ۲۰

چه گفتم که باید زنم سر بسنگ
کجا بوستان دارد این آب و رنگ؟! ۲۱

دلارا یکی نازنین نامه بود
که بر مشک ترکا بتش خامه سود ۲۲

در اوراقش از چشم عبرت نگر
ندیدم بجز پاره های جگر ۲۳

سراسر بخون دل آمیخته
ز چشم سیاه قلم ریخته ۲۴

در آن نقش، بس قصه ی دردناک
چو لوح جبین اسیران خاک ۲۵

نوشته در آن قصه ی دلنواز
بسی داستانهای ناز و نیاز ۲۶

درخشان گهرهای غلطان در آن
نهان گنج درویش و سلطان در آن ۲۷

هم از شادی جستن لعل مفت
هم از ماتم آنکه این لعل سفت ۲۸

سرودم ز ایوان گردون گذشت
سرشکم ز دامان جیحون گذشت ۲۹

صباحی، لب خود بدندان گرفت
شکفتش چو گل روی و گفت: ای شکفت ۳۰

که این نامه کارام جان من است
چو تنها شوم، همزبان من است ۳۱

مرا بود مونس بهر انجمن
کسی جز تو نگرفتش از دست من ۳۲

که بیند خطای خطش از صواب
و یا خواندش کو نگوید جواب ۳۳

همانا نیاموخت در روزگار
کسی این لغت را ز آموزگار ۳۴

حریفان که امروز نام آورند
ز دعوی بملک سخن داورند ۳۵

شکر را ز حنظل ندانند چیست؟!
ندانند امیر سمرقند کیست؟! ۳۶

در این عهد، هر کو دو مصرع نگاشت
سر عجب بر آسمان برفراشت ۳۷

دو خر مهره هر کو بهم کرد جفت
کمان کرد کو گو هر نظم سفت! ۳۸

نبینی که آمد درین مرز و بوم
همای همایون، کم از بوم شوم؟! ۳۹

خریدار گوهر در این شهر نیست
فروشنده را از بها بهر نیست ۴۰

تو هم رنج بیهوده زین پس مبر
سخن پیش هر ناکس و کس مبر ۴۱

چه لازم کز اندیشه دل خون کنی
مگر مصرعی چند موزون کنی ۴۲

که در خواندنش چون بر آری نفس
گذارند انگشت بر لب که بس ۴۳

ورش سازی از کلک و دفتر بسیج
نگیرند چون این کتابش بهیچ ۴۴

مرا در دل افسون او کار کرد
ز خوابم بافسانه بیدار کرد ۴۵

باو گفتم از روی رفق: ای رفیق
عفی اله که هم صادقی هم صدیق ۴۶

هم آن به که شبها نسوزم دماغ
نیفروزم از بهر کوران چراغ ۴۷

چه بیجا گذارم زر اندر خلاص
که نشناسدش صیرفی از رصاص ۴۸

چه گردم پی در شناور چو غوک؟
که نگشایدش رشته زالی ز دوک ۴۹

بدین گونه ما را سخن در میان
فرا داشته گوش، روحانیان ۵۰

که از یکطرف هاتف آواز داد
دل رفته از من بمن باز داد ۵۱

بگرمی مرا گفت: ای هوشمند
ز بازار سرد سخن شکوه چند؟! ۵۲

پس از عهد استاد فن رودکی
که در دری سفت از کودکی ۵۳

بنوبت سخن گستران ازعدم
نهادند در بزم دانش قدم ۵۴

چو او چید هر کس سخن را اساس
گهر ریخت در جیب گوهر شناس ۵۵

نیوشنده را جان از آن تازه شد
جهانی ز نامش پر آوازه شد ۵۶

هر آن کز سخن طرز دیگر نهاد
خزف در ترازوی گوهر نهاد ۵۷

اگر پنج روز این سرای سپنج
تهی شد ز ارباب دانش، مرنج ۵۸

نماند و نماند بیکسان جهان
شود آشکار، آنچه بینی نهان ۵۹

شنیدی که جمشید فرخنده بخت
چو بیگانگانش گرفتند تخت ۶۰

ز بیداد ضحاک تازی، ز مغز
تهی شد سر نوجوانان نغز ۶۱

جهان بود آشفته سالی هزار
بدو نیکش از ظلم زار و نزار ۶۲

دگر کز جفا شد پشیمان سپهر
گرایید یکچند از کین بمهر ۶۳

درفش فریدون برافراخت باز
جهان رشک ایوان جم ساخت باز ۶۴

فلک روزکی چند بر زید و عمرو
اگر بوزه پیمود بر جای خمر ۶۵

نخواهد شدن ریشه ی تاک خشک
ز میخانه آید همان بوی مشک ۶۶

کنون گر بگیتی سخندان نماند
گلی در همه باغ خندان نماند ۶۷

ز بلبل نشانی نه در بوستان
ز طوطی تهی گشت هندوستان ۶۸

نگیرند کج نغمه زاغان باغ
ز عطر گل و طعم شکر سراغ ۶۹

چمن را تهی از سمن کرد دی
ز گل وز شکر شاخ خالی و نی؟! ۷۰

مخور غم، که فرداست از کوهسار
برافراخته چتر ابر بهار ۷۱

صبا ریخته گل بدامان شاخ
شکر کرده نی را گریبان فراخ ۷۲

بگلبن بر آورده بلبل خروش
بمنقار طوطی شکر کرده نوش ۷۳

سخن گستران کرده رو سوی باغ
بدستی کتاب و بدستی ایاغ ۷۴

نقاب از رخ گل گشایند خوش
بآهنگ بلبل سرایند خوش ۷۵

غزل سر کند مطرب از هر کسی
فرستند رحمت بر آنکس بسی ۷۶

بیا زین کتابی که در دست تست
ببین نقش حال معزی درست ۷۷

شش اندر صد و پنج اندر ده است
که خاک معزی زیارتگه است ۷۸

گهی هیچ از او نام نشنیده کس
گهی در جهان نام او بود و بس ۷۹

گر او رفت، بر جای او کس نماند
سخنگو، سخندان، سخن رس نماند ۸۰

تویی خود بحمدالله امروز نیز
بمصر سخن چون معزی عزیز ۸۱

هم او هم دگر ناظمان جهان
که بودند از کار نظم، آگهان ۸۲

ز تو زنده شد در جهان نامشان
بود گر چه در خاک آرامشان ۸۳

بسعی تو ضایع نشد رنجشان
که گوهر برآوردی از گنجشان ۸۴

بنال ای کهن بلبل بوستان
که چون گل گشاید دل دوستان ۸۵

بباغ از گل و میوه بنشان درخت
که تا بیند و چیند آزاده بخت ۸۶

از این خاکدان چون بخلد برین
کنی رو، که بادت لحد عنبرین ۸۷

هر آنکو گلی چیند از باغ تو
چو لاله دلش سوزد از داغ تو ۸۸

هر آنکو خورد میوه ات از درخت
به نیکی کند یادت ای نیکبخت ۸۹

سراسر سخنهاش بی عیب بود
مگو هاتف، او هاتف غیب بود! ۹۰

دری سفت، کآویزه ی گوش شد؛
زبان را شکایت فراموش شد! ۹۱

باو گفتم: ای ابر گوهر فشان
ز گوهر بود در چه بحرت نشان؟! ۹۲

بگو تا بآن بحر کشتی برم
وز آن بحر گوهر بدست آورم! ۹۳

چه طرزت بود در سخن دلنواز؟
کز آن طرز بندم سخن را طراز! ۹۴

بگفت: ای که نظمت سراسر خوش است
برآری زهر بحر گوهر، خوش است ۹۵

ولی شد چو نقد جوانی ز دست
درین بحرت افتاد ماهی بشست ۹۶

نیرزد که گیرد طمع دامنت
نزیبد که گردد هوس رهزنت ۹۷

مخوان از طمع سفلگان را خدیو
منه از هوس نام حوران بدیو ۹۸

غزلخوانیت گر چه باشد بسهو
شمارندش، ا زدوستان دور، لهو ۹۹

مگو مدح شاهان، چو نبود بجا
که ناچارش آخر بگویی هجا ۱۰۰

چه لازم چو فردوسی آیی ز طوس
بغزنین و شه را کنی پایبوس؟! ۱۰۱

بری سی چهل سال بیهوده رنج
که بر دامن افشاندت شاه گنج؟! ۱۰۲

بخاری ز اندیشه عمری قفا
کش از وعده آخر نبینی وفا؟! ۱۰۳

شه گنجه را چون نظامی بعمد
چه خوانی شب و روزی از اخلاص حمد؟! ۱۰۴

که حمدونیان را شوی ده خدا
نشینی ز کنج قناعت جدا؟! ۱۰۵

چه در مدح کوشی؟ که چون انوری
کند مغفر اندر سرت معجری! ۱۰۶

ببلخت نشانند بر خر زرشک
ز رخ خوش فشانی و از دیده اشک! ۱۰۷

گر از نخل دانش، ثمر بایدت
به بستان سعدی گذر بایدت ۱۰۸

که هر رنگ گل خواهی آنجا شکفت
ز هرگونه گویی سخن شیخ گفت ۱۰۹

دگر گفتمش: ای تو را من رهی
عفی الله که دادی مرا آگهی ۱۱۰

بچشم، آنچه گویی بجای آورم
اگر لطف ایزد شود یاورم ۱۱۱

نباشد مرا گر چه در انجمن
زبان عاجز از هیچگونه سخن ۱۱۲

ولی ز آن نچینم سر از رای تو
که زیباست رای دل آرای تو ۱۱۳

بکوتاه دستان مشو بدگمان
خدنگم بزه بین، زهم در کمان! ۱۱۴

همان گویم اکنون که گوید سروش
بآهنگ سعدی برآرم خروش ۱۱۵

اگر شیخ گل چید از بوستان
که افشاندش بر سر دوستان؟! ۱۱۶

و گر رشته از دسته گلها گسیخت
بدیهیم بونصر بن سعد ریخت ۱۱۷

من اینک یکی گنج اندوختم
ببازاریان مفت نفروختم ۱۱۸

گزیدم از آن در و یاقوت و لعل
که شبدیز شه را فشانم به نعل ۱۱۹

بشیرین لب او داد اگر داد پند
به شیرازیان ارمغان برد قند ۱۲۰

من آوردم اینک شکر ز اصفهان
که شیرین کند خسرو از وی دهان ۱۲۱

شها، شهریارا، سرا، سرورا
فلک بارگاها، جهان پرورا ۱۲۲

جبین سای پیر و جوان، قصر تست
به از عصر نوشیروان عصر تست ۱۲۳

جهان از تو در مهد امن و امان
چو از مهدی هادی آخر زمان ۱۲۴

ز جودت، چنان سیر شد چشم آز
که مفلس به منعم ندارد نیاز ۱۲۵

ز تیغت، چنان یافت گیتی قرار
که کودک ندارد بدیوانه کار ۱۲۶

بمهرت دل دوست نازنده باد
برمحت سر خصم بازنده باد ۱۲۷

بعهد تو، ای دوار مهربان
که بخشنده دستی و شیرین زبان ۱۲۸

دلی را نمی بینم اندوهناک
تن از رنج فارغ، رخ از گرد پاک ۱۲۹

جهان امن و، روزی مردم فراخ
برو بومش آباد، از ایوان و کاخ ۱۳۰

مرا برد لیک این غم از دل سرور
که آسایش مردم آرد غرور ۱۳۱

چو راه غرور افتد اندر دماغ
خرد را برد روشنی از چراغ ۱۳۲

پس آنگه کند خانمانها خراب
شود سنگ از او خاک و دریا سراب ۱۳۳

برآنم کنون ای شه حق شناس
که داری ز حق جانب خلق پاس ۱۳۴

که تا دیو غفلت نزد راهشان
کنم از ره پند آگاهشان ۱۳۵

ببین هر که را شد ز پیر و جوان
چو از جوش اخلاط تن ناتوان ۱۳۶

طبیبی بناچار میبایدش
که جان از دوای وی آسایدش ۱۳۷

گر از سوء اخلاق نیز آدمی
خلایق گریزندش از همدمی ۱۳۸

حکیمیش باید پسندیده رای
که چون گردد از پند دستان سرای؟! ۱۳۹

دمد چون گل از شکرش بوی خوش
دهد بوی آن گل شکر خوی خوش ۱۴۰

تو را گر چه حاجت نه از آگهی
به پندکسی، خاصه پند رهی ۱۴۱

ولی پا نهد هر که در محفلی
چو خواهد بصحبت گشاید دلی ۱۴۲

سخن سرکند با سر انجمن
بود گر چه با دیگرانش سخن ۱۴۳

پس از ذکر ایجاد رب مجید
که چون کرد آفاق و انفس پدید ۱۴۴

چو دیدم درین نغز مجلس درست
کز اهل جهان روی مجلس به تست ۱۴۵

نوشتم به پند کسان این کتاب
شود تا که دیده از آن بهره یاب ۱۴۶

بهر قطعه اش کز خرد آیتی است
جداگانه اندرزی و حکمتی است ۱۴۷

حکایات دلکش، مثل های نغز
که هوش آورد غافلان را بمغز ۱۴۸

صدفهاست پر گوهر شاهوار
سبوها پر از باده ی خوشگوار ۱۴۹

خنک آنکه زین تازه می نوش کرد
وزین گوهر، آویزه ی گوش کرد ۱۵۰

بهر بیتی از آن ز بستان دری است
تر و تازه چون گلستان دفتری است ۱۵۱

نیارستم، آمد چو خود بر درت؛
بمجلس فرستادم این دفترت ۱۵۲

که خواند دبیر تو بر جای من
بقصر تو، ای فرخ آن انجمن! ۱۵۳

وز آن انجمن تا بهر کشوری
برد از من این نامه دانشوری ۱۵۴

بدانش جهان را درین روزگار
تو باشی به پند من آموزگار ۱۵۵

طفیل تو هر کو شود کامیاب
ز پندی که من دادمش زین کتاب ۱۵۶

برحمت ز تو یاد آرد نخست
که عنوان این نامه از نام تست ۱۵۷

مرا هم چو کردم تو را بندگی
بآمرزش حق دهد زندگی ۱۵۸

نبینی که از خوان شاهنشهان
گدا میخورد روزی اندر جهان ۱۵۹

حریفان مرا دیده برخاستند
برویم ز نو بزمی آراستند ۱۶۰

گرفتند یک یک مرا در کنار
تو گویی کشیدندیم انتظار ۱۶۱

شدم تا نشینم بصف نعال
ز هر جانبم خاست بانگ تعال ۱۶۲

فزودند از احترامم بقدر
نمودند چون دل مقامم بصدر ۱۶۳

ز هر سو بسی داستانها گذشت
بسی داستان بر زبانها گذشت ۱۶۴

یکی جست راز سپهر برین
یکی از جهان وز جهان آفرین ۱۶۵

ز کیفیت خلق عالم بسی
سخن گفت در انجمن هر کسی ۱۶۶

من اندیشه ی کار خود داشتم
سراسر سخن قصه پنداشتم ۱۶۷

یکی گفت با من که: ای همنفس
چرا بوستان را شماری قفس؟! ۱۶۸

کنون کز گل آمد زمین حله پوش
ز هر مرغی آوازی آمد بگوش ۱۶۹

شد از چهره ی گل ز اندام سرو
نواسنج بلبل، غزلخوان تذرو ۱۷۰

بهر گوشه زین باغ روحانیان
فگندند بس گفتگو در میان ۱۷۱

تو کز باغ دانش کهن بلبلی
بدل خارها داری از هر گلی ۱۷۲

چرا همدم دوستان نیستی؟
مگر مرغ این بوستان نیستی؟! ۱۷۳

بگو با حریفان نیکو نهاد
کز اوضاع گیتی چه داری بیاد؟ ۱۷۴

که این قبه ی نیلگون آفرید؟
که بود آفریننده؟ چون آفرید؟! ۱۷۵

بساط زمین، از چه آراستند؟
ز آرایش آن، چه میخواستند؟ ۱۷۶

بهار و خزان اندرین باغ چیست؟
خروشیدن بلبل و زاغ چیست؟ ۱۷۷

چرا رنگ این باغ چون ریختند
گل و خار را درهم آمیختند؟! ۱۷۸

چرا خاک گه گرم شد، گاه سرد؟!
چرا برگ گه سبز شد، گاه زرد؟! ۱۷۹

همه کس گل از باغ چیند بسی
چرا باغبان را نبیند کسی؟! ۱۸۰

سخنگو، سخن چون باینجا کشاند
مرا از ثری تا ثریا کشاند ۱۸۱

باو گفتم: ای یار دمساز من
بلند است این پرده ز آواز من ۱۸۲

بآهنگ دیگر مرا دستگیر
ازین، اندکی نغمه را پست گیر ۱۸۳

توانم مگر منهم ای هم نفس
برآرم سری از شکاف قفس ۱۸۴

سراسر بگوش تو گویم نهفت
ز سیمرغ، عقل، آنچه گوشم شنفت ۱۸۵

زبان بست، مرغ از نوایی که داشت؛
فروتر پرید از هوائی که داشت ۱۸۶

دگرها که بودند از اهل هوش
همه بسته لبها، گشادند گوش ۱۸۷

تهی دیدم از غیر چون انجمن
چنین بر لب آمد ز غیبم سخن ۱۸۸

که راز جهان یکسر آمد نهان
جز این کآفریننده دارد جهان ۱۸۹

چرا کاندرین مجلس دلپسند
ندید است کس نقش بی نقشبند ۱۹۰

وگر گویی از زادن این در گشاد
نخستین پدر بازگو از چه زاد؟! ۱۹۱

خرد را بیکتاییش نیست شک
که کار دو صانع گر آید ز یک ۱۹۲

بانباز آن یک ندارد نیاز
که باشد به نیروی خود کارساز ۱۹۳

وگر این کند آنچه آن یک نکرد
برو، گرد معبود عاجز مگرد! ۱۹۴

بلی، روستا هم ندارد شکی؛
که سلطان شهر از دو بهتر یکی! ۱۹۵

وگر بازپرسی ز نادیدنش
که نادیده نتوان پرستیدنش ۱۹۶

نبینی که از کلک صورت نگار
بسا نغز پیکر که شد آشکار ۱۹۷

بود گر چه هر چهره را دیده باز
نیارند نقاش را دید، باز! ۱۹۸

جهان را دهد روشنی آفتاب
ولی چشم خفاش را نیست تاب ۱۹۹

توانا و دانا و آمرزگار
که آمرزد آن را که بیند فگار ۲۰۰

بود علم و حکمت سزاوار او
که جای سخن نیست در کار او ۲۰۱

درین گر کسی گفتگو میکند
چرا خود نکرد آنچه او میکند؟! ۲۰۲

وز این مجلس خاص کاراستید
حکایت ز چون کرد او خواستید ۲۰۳

چه گویم؟ کتب خانه دیدم بسی
حدیث بزرگان شنیدم بسی ۲۰۴

ولی آنچه گفتند ارباب هش
باین نغز تحقیقم افتاد خوش ۲۰۵

که جان آفرین کآن نگهدار ماست
بما چون شناسایی خویش خواست ۲۰۶

نخستین یکی گوهر تابناک
برآورد از غیب، از غیب پاک ۲۰۷

نه بایع در آنجا و نه مشتری
که نامش نگارم در انگشتری ۲۰۸

بعین عنایت بوی بنگرین
خرد نام کردش خود از خود خرید ۲۰۹

بآن در یکدانه بس عشق باخت
سرانجامش، از برق هیبت گداخت ۲۱۰

شد آب آن در ناب، صافی زلای
بموج آمد آن قطره ی بحرزای ۲۱۱

بهم بست از آن آب نه دایره
بشوق از ازل تا ابد سایره ۲۱۲

یکی چون دل عارف از نفس پاک
دگر یک پر از گوهر تابناک ۲۱۳

وز آن یک بیک هفت بحر نگون
حبابی برانگیخت سیمابگون ۲۱۴

چو کیوان در ایوان هفتم خزید
ز کین آوری لب بدندان گزید ۲۱۵

چو عباسیانش، سلب قیرگون
بویرانی خان و مان رهنمون ۲۱۶

مهین داور کشور دار و گیر
زمین پرور کشت دهقان پیر ۲۱۷

غبار رخ پشم پوشان از او
خمار سر درد نوشان از او ۲۱۸

بقصر ششم شد چو برجیس چست
سیاهی ز دامان کیوان شست ۲۱۹

هر آن عقده کو بست، این برگشود؛
هر آن خار کو کشت، این بر درود ۲۲۰

از او جسته امید دل راستان
سعادت، غلامیش بر آستان ۲۲۱

نیفگنده کس بر جبین چین از او
همه رونق دین و آیین از او ۲۲۲

چو بهرام در قصر پنجم نشست
ز تیغش هراسی بر انجم نشست ۲۲۳

ازو دست دزدان بیغما دراز
وزو رهزنان را سر ترکتاز ۲۲۴

رخش ز اتش خشم افروخته
چو برق آتشش کشت ها سوخته ۲۲۵

هم افزوده طغیان کاووس از او
هم آلوده دامان ناموس از او ۲۲۶

چو در منظر چارم آسود مهر
برافراخت رایت، برافروخت چهر ۲۲۷

ز هر شهر، کو روی کردی نهان؛
شدی تیره در چشم مردم جهان! ۲۲۸

بهر خطه، کافروختی او چراغ
ز دیدار هم کردی اهلش سراغ ۲۲۹

شهان راهمه بخت فیروز از او
ز هم امتیاز شب و روز از او ۲۳۰

چو ناهید شد شمع سیم سرای
دل عالمی گشت شادی گرای ۲۳۱

فشاند آب بر هر چه بهرام سوخت
هر آن پرده کو بر درید، این بدوخت ۲۳۲

عروسان ازو در فریبندگی
وز آن جامه را داده زیبندگی ۲۳۳

همه طالع حسن مسعود از او
همه سازش و سوزش عود از او ۲۳۴

رواق دوم گشت چون جای تیر
بلوح قضا شد قلمزن دبیر ۲۳۵

ازو کودکان پیش آموزگار
کمر بسته در مکتب روزگار ۲۳۶

بکسب، هنر، مجلسی ساخته
حساب همه کار پرداخته ۲۳۷

ورق خوانی رازدانان ازو
زبان دانی بیزبانان از او ۲۳۸

چو مه شد برین طاق دامن کشان
ز مهرش بتن خلعت زرفشان ۲۳۹

گه افزود و گه کاست او را جمال
گهی بدر بنمود و گاهی هلال ۲۴۰

گهی رو، گه ابرو نمودی ز ناز
بدستی سپر ساز و شمشیر باز ۲۴۱

پذیرفته سامان، همه کار ازو؛
همه کار را گرم بازار ازو ۲۴۲

بحکمش چو افلاک سر برکشید
بهر یک ده و دو خط اندر کشید ۲۴۳

بهر بهره نقشی مناسب فتاد
مهندس بهر نقش نامی نهاد ۲۴۴

هم از مهر خود داد پیوندشان
هم از شوق در گردش افگندشان ۲۴۵

شد از گردش چرخ آتش پدید
ز زیر فلک شعله بالا کشید ۲۴۶

ز جنبیدن آتش خانه سوز
برآمد هوائی چو ابر تموز ۲۴۷

چو جنبش هوا را بمسکن کشاند
هوا آب روشن ز دامن فشاند ۲۴۸

عیان شد بجنبش از آن آب کف
خلف ماند از آن خاک نعم الخلف ۲۴۹

گرفتند هر یک بجایی قرار
فروغ و نسیم و زلال و غبار ۲۵۰

باندازه آمیزشی دادشان
بهم سازگاری خوش افتادشان ۲۵۱

از آن چار گوهر که در هم سرشت
جهانی شد آراسته چون بهشت ۲۵۲

ز نزهتگه خاک چون نه فلک
بطاعت کمر بسته خیل ملک ۲۵۳

براهی که بنمودشان از نخست
دمی پا ز رفتن نکردند سست ۲۵۴

فرومانده در سایه ی پیر خویش
نه پس رفته از منزل خود نه پیش ۲۵۵

همه فارغ از فکر و مشغول ذکر
چرا؟ کو عنن دارد و فکر بکر! ۲۵۶

هم اندر زمین فوج دیو و پری
گشاده زبان در ثنا گستری ۲۵۷

نعیم و جحیم، آیت لطف و قهر
ز لطفش شکر ریز و از قهر زهر ۲۵۸

نعیم از که؟ از بنده ی بیگناه!
بود گر چه از بندگان سیاه!! ۲۵۹

جحیم از که؟ از زشت کاران خویش؛
بود گر چه از سروران قریش! ۲۶۰

فلک دایره، مرکزش خاک نغز
اگر خاک را نغز گفتم، نلغز! ۲۶۱

نه گنجینه گنج شاهی است خاک؟!
نه مشکوه نور الهی است خاک؟! ۲۶۲

غرض، راز پنهان چو میخواست فاش
شدند اختران از فلک نور پاش ۲۶۳

ثوابت بگردش چو، کردند میل
فشاندند نور از سها تا سهیل ۲۶۴

گرفتند در حجله ی رنگ و بوی
همین چار زن، بار، از آن هفت شوی ۲۶۵

ز آتش شد این خاک فرسوده گرم
هم از باد آشفته وز آب نرم ۲۶۶

بجنبش در آمد رگ رستنی
عیان گشت پس گوهر جستنی ۲۶۷

هم از خنده ی برق در کوهسار
هم از گریه ی ابر در مرغزار ۲۶۸

همه رنگ بگرفت در کوه، سنگ
همه گل برآمد ز گل رنگ رنگ ۲۶۹

هر آن آب کز ابر بر آب ریخت
بجیب صدف عقد لؤلؤ گسیخت ۲۷۰

ز نزدیکیو دوری آفتاب
که گه بست و گاهی روان کرد آب ۲۷۱

پدیدارشد در جهان چار فصل
بآن چار گوهر رساندند اصل ۲۷۲

چو با هم یکی گشت لیل و نهار
نهادند نامش خزان و بهار ۲۷۳

بصیف و شتا انجم تیز گرد
گهی گرم کرد انجمن گاه سرد ۲۷۴

گهر ریز شد ابر نیسان مهی
هوا نیز، دم زد ز روح اللهی ۲۷۵

گرفتند چون باد شد جستنی
درختان دوشیزه آبستنی ۲۷۶

چو مریم بشب مه نهادند بار
چو عیسی همه میوه ی خوشگوار ۲۷۷

ز لطفش، که با خاک هم سایه شد
بسی هیکل از جان گرانمایه شد ۲۷۸

بآبی و خاکی، چه وحش و چه طیر
هم او داد جان، بی میانجی غیر ۲۷۹

پرنده ببالا، چرنده بزیر
شب و روز در ذکر حی قدیر ۲۸۰

جهان آفرین، ایزد ذوالجلال
بر آن شد که خود را ببیند جمال ۲۸۱

نه صورت نما دید، آیینه یی
نه در خورد آن گنج، گنجینه یی ۲۸۲

ز گل خواست آیینه یی ساختن
وز آن رایت عشق افراختن ۲۸۳

برآورد از آستین دست جود
یکی مشت خاک از زمین در ربود ۲۸۴

بر او ز ابر رحمت ببارید آب
هم آتش گرفت از دم آفتاب ۲۸۵

درو در دمانید باد بهشت
یکی نغز پیکر از آن گل سرشت ۲۸۶

چهل روز در جایی افتاده بود
بر آن ریخت هر روز باران جود ۲۸۷

ز طین طهور و ز ماء معین
همین پرورش دید یک اربعین ۲۸۸

چو دیدند آن پیکر دلنواز
ملک را ز غیرت زبان شد دراز ۲۸۹

سخنهای بیهوده گفتند باز
جوابی که باید شنفتند باز ۲۹۰

چو آراست آن نغز پیکر ز گل
باو داد جان و، ازو خواست دل ۲۹۱

برافروخت چون قصر افلاکیان
یکی قلعه، نامش دژ خاکیان ۲۹۲

بر آن دژ هر آن رخنه کاو بود باز
بهر رخنه جاسوسی آمد فراز ۲۹۳

که هر روز و هر شب زخیر و ز شر
رساند بوالی آن دژ خبر ۲۹۴

بفرمان ایزد دل هوشمند
بشاهی آن قلعه شد سربلند ۲۹۵

در آن قلعه، فیروزمندیش داد
بر اعضا همه سربلندیش داد ۲۹۶

همش بست تعویذ جان بر یمین
همش کرد بر گوهر عشق امین ۲۹۷

بهر مشت گل، نام دل، مشکل است؛
اگر گوهر عشق دارد، دل است ۲۹۸

چه دل؟ قطره خونی بدانش شگرف!
نهفته در آن قطره دریای ژرف ۲۹۹

چو در ملک تن رایتش برفراشت
خرد را بدستوری او گماشت ۳۰۰

خرد داشت بر کف چو روشن چراغ
نشاندش بایوان کاخ دماغ ۳۰۱

نظر دیده بان شد، بمنظر نشست؛
بسالار خوانی مگر بر نشست ۳۰۲

بهر گفتگو چه یقین، چه گمان
زبان گشت بر راز دل ترجمان ۳۰۳

چو حسن ازل دیده بر دل گشاد
ره آشنایی بدل خواست داد ۳۰۴

بدلآلگی شد نظر سرفراز
نهان ساخت آگاه دل را ز راز ۳۰۵

رسید از نظر دل بدیدار حسن
شد از روی دل گرم بازار حسن ۳۰۶

در آن انجمن عشق چون راه جست
دل و حسن بستند عهدی درست ۳۰۷

چو با حسن دل آشنایی گرفت
چراغ وفا روشنایی گرفت ۳۰۸

شد آن عهد محکم ز روز الست
مبیناد تا روز محشر شکست ۳۰۹

شد آن نقش را کار هستی چو راست
بگفتش که: برخیز، از جای خاست ۳۱۰

نخست آفریننده را یاد کرد
جهان را از این دانش آباد کرد ۳۱۱

بخلوتگه قرب کردش ندیم
از آن خواندش آدم که بود آن ادیم ۳۱۲

در آن خاک، گنجی که بودش نهفت
خرد نام آن گنج را عشق گفت ۳۱۳

الا کج نبینی که عشق و هوس
شماری ز یک جنس ای هم نفس! ۳۱۴

اگر هیکل گربه بینی چو شیر
نلغزی که آن بیدل است، این دلیر! ۳۱۵

برد هوش این، از سر تیرزن
خورد موش آن، از در پیرزن ۳۱۶

مگو کسوت جغد و شاهین یکی است
که هر رهروی را در این ره تکی است ۳۱۷

یکی، جا بویرانه اش خواستند
یکی، ساعد شاهش آراستند ۳۱۸

نه هر کس دم از عشق زد، صادق است؛
نه این دعوی از هر کسی لایق است ۳۱۹

بود عشق آیین فرسودگان
هوس، پیشه ی دامن آلودگان ۳۲۰

چو آدم باین پایه موجود شد
بکروبیان جمله مسجود شد ۳۲۱

ملک، کآدمی داشت در تابشان
گل آلود ازین خاک شد آبشان ۳۲۲

ز رازی که با آدم آموختند
لب اعتراض ملک دوختند ۳۲۳

عزازیل کش نام ابلیس بود
عزیز ملایک بتلبیس بود ۳۲۴

همانا که در رزم دیو و ملک
ملک برد اسیرش بسوی فلک ۳۲۵

بسالوسی آنجا نشیمن گرفت
ملک آگه از وی نشد، ای شگفت! ۳۲۶

گذشتی شب و روزش اندر نماز
چو زهاد ایام ما زرق ساز ۳۲۷

چو دید آن سر سرکشان در زمین
دل بوالبشر شادمان، شد غمین! ۳۲۸

فرشته چو بردندی او را نماز
کشید آن سیه دل سر از سجده باز ۳۲۹

هماندم ز حجاب این نه حجاب
بفرمان نبردن رسیدش خطاب ۳۳۰

چون آن بی ادب بود آتش مزاج
بپاسخ شد آتش فشان از لجاج ۳۳۱

که من ز آتشم، آدم از خاک پست؛
باین آتش این خاک چون یافت دست؟! ۳۳۲

بآتش اگر سوزیم، باک نیست؛
مرا خود سر سجده ی خاک نیست! ۳۳۳

چنان کآدمی راست ز آتش گزند
مرا هم ز خاک است دل دردمند ۳۳۴

سری کآن تو را سالها سجده کرد
نخواهم رسد بروی از خاک گرد ۳۳۵

نه پاس ادب آن تنک ظرف داشت
همانا غرورش باین حرف داشت ۳۳۶

وگرنه ز شاه آورد چون پیام
امیران ببوسند پای غلام ۳۳۷

هر آن خس که بویی بود از گلش
دهد جای بر چشم خود بلبلش ۳۳۸

شدش حکم ایزد باین رهنمون
که دیوی تو، رو سوی دیوان کنون ۳۳۹

بگفت: آمدم بنده اینجا، نه دزد؛
کنون خواهم از شحنه ی عدل مزد ۳۴۰

وگر دزدم، آخر بسی سال و ماه
در این آستان داشتم سجده گاه ۳۴۱

هر آن خانه کش خواجه دارد کرم
بشب در ره دزد ریزد درم ۳۴۲

که آید نهان چون بامید گنج
براحت برد گنج نابرده رنج ۳۴۳

خطاب آمد از حضرت ذوالجلال
که ای قاید کاروان ضلال ۳۴۴

تو را گرچه این بندگی بود زرق
شدت بندگی خرمن و، زرق برق ۳۴۵

ولی مزد اینک سپارم ترا
دو روزی بخود واگذارم تو را ۳۴۶

کنون دادمت مهلت این دیو زشت
که تا روز حشرت نمایم سرشت ۳۴۷

در آن دم که دیوان دیوان کنم
تو را از گنه دل غریوان کنم! ۳۴۸

دگر گفت: ای پاک پروردگار
من و آدمی را بهم واگذار ۳۴۹

رعایت مکن جانب خاک را
ببین صحبت برق و خاشاک را ۳۵۰

چنان کاو مرا راند ازین آستان
بعالم سمر گشت این داستان ۳۵۱

کنم منهم از زور بازوی خویش
بیک بازویش، هم ترازوی خویش ۳۵۲

بنرد و دغا بین که میبازد او
ببازی و بازوش مینازد او ۳۵۳

بگفت ایزدش: خود غلط باختی
که خود را ازین پایه انداختی ۳۵۴

دریدی چه خود پرده ی خویشتن
همی نال از کرده ی خویشتن ۳۵۵

هم اکنون شوی چون بدهلیز خاک
شود آشکارا ز ناپاک پاک ۳۵۶

نبینی کند زرگر هوشمند
چو از کوره ی خاک آتش بلند ۳۵۷

بر آن آتش افشاند چون سیم و زر
عیان شد بدو نیکش از یکدگر ۳۵۸

بود کان زر، صلب آدم همی؛
که دارد زر و خاک با هم همی ۳۵۹

شود چون بنی آدمت هم نشین
هم او خاک و هم تویی آتشین ۳۶۰

اگر میل خاکش کند سوی خاک
چو آدم ز آلودگی گشت پاک ۳۶۱

وگر بر دلش در گرفت آتشت
تو در دوزخ، او گشت هیزم کشت ۳۶۲

چو ابلیس شد رانده ی آستان
ز دستان بیادش بسی داستان ۳۶۳

بر آن شد که از جادویی دم زند
یکی تیسشه بر پای آدم زند ۳۶۴

برون آرد او را ز باغ جنان
بگشت زمین سازدش هم عنان ۳۶۵

چو کارش برضوان بنامد درست
بجنت ز هر جانور راه جست ۳۶۶

چو دیدندش از طاعت شه بری
نکردش از ایشان یکی رهبری ۳۶۷

بطاووس و مارش در افتاد چشم
در آن دید شهوت، درین یافت خشم ۳۶۸

خود ارا و مردم گزار دیدشان
بدمسازی خود سزا دیدشان ۳۶۹

چو دانست کز خشم و شهوت همی
تواند زد آسان ره آدمی ۳۷۰

بهمراهی آن دو آشفته رای
ز رضوان نهان جست در روضه جای ۳۷۱

در آن روضه حوا و آدم قرین
زبان کرده از شکر حق شکرین ۳۷۲

اثر کردش افسون بحوا نخست
که زن بود و زن را بود رای سست ۳۷۳

فسونش بحوا دمادم رسید
پس آنگه ز حوا بآدم رسید ۳۷۴

بگلزار فردوس بی اختیار
چه حوا و آدم، چه طاوس و مار ۳۷۵

شنیدند چون اهبطوا از سروش
برآورده از جان غمگین خروش ۳۷۶

در این خاکدان خونچکان از جگر
فتادند هر یک بجایی دگر ۳۷۷

هم ابلیس آمد، هم آدم فرود؛
بر ابلیس لعنت، بر آدم درود ۳۷۸

خلیفه چه شد آدم اندر زمین
همی بود ابلیسش اندر کمین ۳۷۹

که تا از فسون دگر دم زند
مگر راه فرزند آدم زند! ۳۸۰

ز اول نفس، تا دم واپسین؛
بود کار ابلیس با هر کس این ۳۸۱

سرانجام از دوزخ و از بهشت
بود تا چه این خلق را سرنوشت؟! ۳۸۲

مگو: خاک آدم چه نیکو سرشت
بصلب اندرش چیست زیبا و زشت؟! ۳۸۳

چه میگویم؟ این حرف را مغز نیست
بخار از گلم سرزنش نغز نیست! ۳۸۴

گیاهی نروییده زین بوستان
چه ایران، چه توران چه، هندوستان ۳۸۵

که در ریشه و شاخ و برگش نهان
دوائی ندیدند کار آگهان ۳۸۶

بخار و خس از خاصیتها بسی
نهفته است اگر چه نبیند کسی ۳۸۷

بسا درد، کش خس ز سنبل به است؛
بسا زخم، کش خار از گل به است ۳۸۸

غرض، ای زر از جهان آگهان؛
به تحقیق این رازهای نهان ۳۸۹

سخنها بگرد دلم میگذشت
جرس بسته لب، محملم میگذشت! ۳۹۰

همیخواستم برگشایم نفس
گره واکنم از زبان جرس ۳۹۱

لبم را ادب دوخت در انجمن
که گفتن نشاید گزافه سخن ۳۹۲

اگر تن زدم، از ادب دور نیست؛
چراغ مرا بیش از این نور نیست ۳۹۳

چه غم، زد گرم خنده دانشوری؟!
که خندد بر او نیز داناتری! ۳۹۴

چه خوش گفت با پیشرو واپسی
که: جستند هم بر تو پیشی بسی ۳۹۵

گرت من نیم از قفا گرم خیز
نخواهی رسیدن بایشان تو نیز! ۳۹۶

ببین باغبان تا گلی پرورد
پس از خار دامان مردم درد ۳۹۷

نیوشندگان خود ز جان آفرین
بمن خواند هر یک هراز آفرین ۳۹۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۹۸
کانال گوهرین در ایتا
۴۵۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شماره ۷ - کنم شکر ایزد، که چون سامری
گوهر بعدی:شماره ۹ - ای خداوند آسمان و زمین
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.