هوش مصنوعی:
این متن دربارهی سفر معنوی و عرفانی است که در آن فرد برای رسیدن به حقیقت و نور ذات، باید از خود بگذرد، دل را از هرچه هست پاک کند و در راه طلب، سختیها و بلاها را تحمل نماید. در این مسیر، فرد با نور ذات آشنا میشود و به مرحلهای میرسد که همهچیز را فراموش میکند و تنها به عشق و طلب حقیقت میاندیشد. در نهایت، این سفر به گشایش درهای جدید و درک حقیقت منجر میشود.
رده سنی:
18+
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند گذشتن از خود و تحمل سختیها ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار یا نامفهوم باشد.
بیان وادی طلب
چون فرو آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صدتعب ۱
صد بلا در هر نفس اینجا بود
طوطی گردون، مگس اینجا بود ۲
جد و جهد اینجات باید سالها
زانک اینجا قلب گردد کارها ۳
ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت در باختن ۴
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن ۵
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هرچ هست ۶
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات ۷
چون شود آن نور بر دل آشکار
در دل تو یک طلب گردد هزار ۸
چون شود در راه او آتش پدید
ور شود صد وادی ناخوش پدید ۹
خویش را از شوق او دیوانهوار
بر سر آتش زند پروانهوار ۱۰
سر طلب گردد ز مشتاقی خویش
جرعهای می، خواهد از ساقی خویش ۱۱
جرعهای ز آن باده چون نوشش شود
هر دو عالم کل فراموشش شود ۱۲
غرقهٔ دریا بماند خشک لب
سر جانان میکند از جان طلب ۱۳
ز آرزوی آن که سربشناسد او
ز اژدهای جان ستان نهراسد او ۱۴
کفر و لعنت گر به هم پیش آیدش
درپذیرد تا دری بگشایدش ۱۵
چون درش بگشاد، چه کفر و چه دین
زانک نبود زان سوی در آن و این ۱۶
پیشت آید هر زمانی صدتعب ۱
صد بلا در هر نفس اینجا بود
طوطی گردون، مگس اینجا بود ۲
جد و جهد اینجات باید سالها
زانک اینجا قلب گردد کارها ۳
ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت در باختن ۴
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن ۵
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هرچ هست ۶
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات ۷
چون شود آن نور بر دل آشکار
در دل تو یک طلب گردد هزار ۸
چون شود در راه او آتش پدید
ور شود صد وادی ناخوش پدید ۹
خویش را از شوق او دیوانهوار
بر سر آتش زند پروانهوار ۱۰
سر طلب گردد ز مشتاقی خویش
جرعهای می، خواهد از ساقی خویش ۱۱
جرعهای ز آن باده چون نوشش شود
هر دو عالم کل فراموشش شود ۱۲
غرقهٔ دریا بماند خشک لب
سر جانان میکند از جان طلب ۱۳
ز آرزوی آن که سربشناسد او
ز اژدهای جان ستان نهراسد او ۱۴
کفر و لعنت گر به هم پیش آیدش
درپذیرد تا دری بگشایدش ۱۵
چون درش بگشاد، چه کفر و چه دین
زانک نبود زان سوی در آن و این ۱۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۶
۱۸۴۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:عذر آوردن مرغان
گوهر بعدی:حکایت سجده نکردن ابلیس بر آدم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.