هوش مصنوعی: این شعر عاشقانه‌ای است که در آن شاعر به توصیف عشق و دل‌بستگی به معشوق می‌پردازد. او از زیبایی‌های معشوق، زلف‌های سیاه، چشمان نافذ، و جمال بی‌نظیرش سخن می‌گوید و از درد فراق و اشتیاق به وصال شکوه می‌کند. همچنین، در بخش‌هایی از شعر، شاعر به مدح و ستایش شخصیتی با عنوان "سید اجل کبیر" یا "صدر جهان" می‌پردازد که احتمالاً اشاره به یک شخصیت مذهبی یا سیاسی دارد.
رده سنی: 16+ محتوا شامل مضامین عاشقانه‌ای است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر پیچیده باشد. همچنین، استفاده از استعاره‌ها و اصطلاحات ادبی قدیمی ممکن است برای درک کامل متن، به سطحی از بلوغ فکری و ادبی نیاز داشته باشد.

شماره ۱ - شادم زدل که عاشق آن زلف دلکش است

شادم زدل که عاشق آن زلف دلکش است
از عشق عشق اوست که با دل مرا خوش است ۱

زلفین او کشم که سر زلف او مرا
دلبند و دلفریب و دلارام و دلکش است ۲

طوفان زآب خیزد و تا عاشقم بر او
از عشق در دلم همه طوفان آتش است ۳

حسن و جمال و نقش و نگار و بت و بهار
گر دل برند نزد رخش جای هر شش است ۴

کرده است ترکش از دل من تیر غمزگانش
از تیر جرم نیست جنایت ز ترکش است ۵

گرچه زبهر فتنه دل دلربای من
ماه ستاره عارض و حور پری وش است ۶

ندهم به نقش صورت او دل که در دلم
مهر امیر سید عالم منقش است ۷
دل را زعشق دوست ملامت صواب نیست ۸
در جوی عشق بی مژه عاشق آب نیست ۹

جان در تنم به بند دو زلفش مقید است
و اندر تنش لطافت جان مجرد است ۱۰

(هشیار آن کسی که بود مست جام او
آزاد آن کسی که به عشقش مقید است) ۱۱

تا آب گل طراوت رخسار او ببرد
اشکم زعشق او چو گلاب مصعد است ۱۲

تا از نظاره رخ رنگینش مفلسم
شب مونسم نظاره شعری و فرقد است ۱۳

گر عارضش نظاره کنی صنع ایزدست
آن صنع ایزد آفت دین محمد است ۱۴

بردند دل ز من رخ و زلفش که عهدشان
با یکدگر به بردن دلها موکد است ۱۵

اسباب دلستانی و انواع دلبری
با آن رخ مورد و زلف معقد است ۱۶

اقبال آسمانی و تایید ایزدی
با سید اجل کبیر موید است ۱۷
گر دل به دام عشق زخوبی دراوفتد ۱۸
بر هر دلی که عاشق او شد عتاب نیست ۱۹

رویش نشان زصنعت نقاش چین دهد
رویش نگر همیشه نشانی چنین دهد ۲۰

زلفین زبس که بر گل و بر یاسمین زند
جان را به تحفه بوی گل و یاسمین دهد ۲۱

پیش آیدم به راه و دهد بوسه بر زمین
لب پیش اوست بوسه چرا بر زمین دهد ۲۲

صعب آهنین دل است و نخواهد همی دلش
تا شادیی بدین دل اندوهگین دهد ۲۳

گویی هرآنکه را بر سیمین دهد خدای
از رغم عاشقانش دل آهنین دهد ۲۴

یک وعده وصال از او راستی نیافت
ور وعده فراق دهد راستین دهد ۲۵

از روز وصل او طربی خواستم نداد
آنچ او نداد مدح اجل مجددین دهد ۲۶
زان روی آبدار در این دیده آب نیست ۲۷
زان چشم نیم خواب در این چشم خواب نیست ۲۸

آرام دل ز زلف بی آرام کرده ام
وز نام عشق تحفه ایام کرده ام ۲۹

در دل مرا نماند ز آرام دل نشان
تا خویشتن نشانه این نام کرده ام ۳۰

از عشق روی او که همه رنگ سیم از اوست
گویی که رنگ روی ز زر وام کرده ام ۳۱

تا دل به زلف و عارض و رویش سپرده ام
دل را ز مشک و سیم و سمن دام کرده ام ۳۲

سالم برون شده است ز هنگام نام عشق
کاری که کرده ام نه به هنگام کرده ام ۳۳

مردان بسی کنند به ناکام کارها
من دل اسیر عشق به ناکام کرده ام ۳۴

از دام عاشقی به سلامت برون شوم
تا التجا به عمده اسلام کرده ام ۳۵
کردم دعا و خواستم از عشق عافیت ۳۶
عاشق بدان شدم که دعا مستجاب نیست ۳۷

در عاشقی هر آنکه ملامت کند مرا
بی موجبی غریم غرامت کند مرا ۳۸

در دام عاشقی نه من افتاده ام نخست
حاسد به عاشقی چه ملامت کند مرا ۳۹

خرسند گشته ام به سلام از زبان دوست
تا آن سلام جفت سلامت کند مرا ۴۰

سازم به عشق قامتش از سرو غمگسار
تا سرو از او حکایت قامت کند مرا ۴۱

با روی دوست روز قیامت خوش آیدم
اندی که وصل خویش کرامت کند مرا ۴۲

گر بخت را وصال لبش پادشا کند
از دولت قوام امامت کند مرا ۴۳
سیری نمودن از غم دلبر شکایت است ۴۴
در شرط عشق لفظ شکایت صواب نیست ۴۵

گر دل زعشق معدن آفت همی شود
از غایت قبول لطافت همی شود ۴۶

گر عاشقی زعشق به آفت حذر مکن
هر عاشقی به عشق اضافت همی شود ۴۷

نزد لبان دوست که غایب شود رقیب
هر شب روان من به ضیافت همی شود ۴۸

دورم ز یار و از دل من یاد او نه دور
دوری میان ما نه مسافت همی شود ۴۹

هر دل که صید عشق نگردد ظرفیت نیست
دل صید عاشقی زظرافت همی شود ۵۰

گر خون شود زانده دل اشک عاشقان
از بیم هجر و زحمت آفت همی شود ۵۱

ور در شود به وقت سخن لفظ مادحان
از مدحت نظام خلافت همی شود ۵۲
طیره مشو که سخت خراب آمده است دوست ۵۳
کردار او چو نرگس مستش خراب نیست ۵۴

در دهانش طعنه همی بر صدف زند
خوبی همی به صورت خوبش صلف زند ۵۵

تا کرده ام زدل صدف در عشق او
روزی هزار تیر بلا بر صدف زند ۵۶

گشته است جان من هدف تیر غمزگانش
یک تیر نیست کان نه همی بر هدف زند ۵۷

هر روز بامداد چو سر برکند زخواب
پیش جمال او سپه فتنه صف زند ۵۸

وز شادی نظاره رویش بر آسمان
خورشید پای کوبد و ناهید دف زند ۵۹

لافی زنم به هر نفسی به جهانیان
گر با من آن صنم نفسی از لطف زند ۶۰

من لاف از آن نفس زنم و نفس ناطقه
لاف از جمال عترت و فخر شرف زند ۶۱
مخمور گردد آنکه به مستی خورد شراب ۶۲
مخمور هست چشمش و مست شراب نیست ۶۳

گر عاشقی نه مایه آفات باشدی
عاشق شدن مرا زمهمات باشدی ۶۴

گر در میانه طعنه بدگوی نیستی
جان مرا به عشق مباهات باشدی ۶۵

معشوق من مخالف من نیستی به عشق
گر عشق را به عشق مکافات باشدی ۶۶

دل را سعادتی است مناجات دلبران
ای کاشکی که وجه مناجات باشدی ۶۷

باشنده شد به کوی خرابات یار من
ای کاشکی به کوی مراعات باشدی ۶۸

گر جان من ز عشق بی آرام نیستی
آرام من به کوی خرابات باشدی ۶۹

گر دامن وصال به دست آیدی مرا
از جود و جاه سید سادات باشدی ۷۰
دل ضد دلبر است که ایام وصل را ۷۱
از دل شتاب هست و زدلبر شتاب نیست ۷۲

گر چه زبند بندگی آزاد بوده ام
در بند عشق ترک پری زاد بوده ام ۷۳

امروز بنده کرد مرا زلف و بند او
از وی مرا چه فایده کآزاد بوده ام ۷۴

از چشم خویش و صورت نقش خیال دوست
هر شب حریف دجله بغداد بوده ام ۷۵

وز یاد چشم و زلف و خطش در سراب هجر
با نرگس و بنفشه و شمشاد بوده ام ۷۶

بوده است یاد من دل او را که عمرها
از عشق او به ناله و فریاد بوده ام ۷۷

قوت دلم که دم نزند جزد به یاد او
آن بس کند که بر دل او یاد بوده ام ۷۸

گر هیچ وقت شاد نبودم زوصل او
از جود صدر موسویان شاد بوده ام ۷۹
اندیشه از عذاب فراق است بر دلم ۸۰
دل را بتر زفرقت دلبر عذاب نیست ۸۱

خرم به روی عشق شود روزگار دل
سودای عشق یار همه روز کار دل ۸۲

جز روی نیکوان نبود اختیار چشم
جز عشق دلبران نبود اختیار دل ۸۳

دل را به داغ عشق ملامت مکن که هست
حسن از شمار الله و عشق از شمار دل ۸۴

از دوست با دو گونه بهارم که آمدست
رویش بهار دیده و عشقش بهار دل ۸۵

او دوستدار دل شد و من دوستدار او
من دوستدار او به و او دوستدار دل ۸۶

دل عشق او نهاد مرا در میان جان
دلبر چرا نهاد مرا بر کنار دل ۸۷

گر خرم از دل است همه روزگار عشق
خرم زصدر شرق شود روزگار دل ۸۸
گر روشن آفتاب کند روی روز را ۸۹
بی روی دوست روز مرا آفتاب نیست ۹۰

ای من نهاده مهر تو را در میان جان
دارم هزار گونه زعشقت زیان جان ۹۱

ای تو نهاده مهر مرابر کران دل
جز من زیان جان که نهد در میان جان ۹۲

تا بی توام زجان تن من بی خبر شده است
درجان تو بوده ای زکه پرسم نشان جان ۹۳

راز نهان جان مرا آشکاره کن
دانی زخلق جز تو نداند نهان جان ۹۴

جانا ز جان به هجر تو محروم گشته ام
تاوان جان بده که تویی در ضمان جان ۹۵

در جان من به غمزه چشمت بلا میار
تا هم بیان چشم کنم هم بیان جان ۹۶

دیدار اختیار امام است چشم چشم
گفتار افتخار انام است جان جان ۹۷
ای چشم و جان منور و خرم به روی تو ۹۸
در جام عشق تا تو نباشی شراب نیست ۹۹

جان و دلی و نام تو جانان نهاده ام
این داغ بین که بر دل و بر جان نهاده ام ۱۰۰

جانا به جان تو که طمع برگرفته ام
از جان و دل که نام تو جانان نهاده ام ۱۰۱

از بهر قاصدت که به جانم طمع کنی
دیده به راه و گوش به فرمان نهاده ام ۱۰۲

مهر تو را که خازن خوبی جمال توست
در سینه چون خزینه آسان نهاده ام ۱۰۳

مهمان من بیا که من از حکم عاشقی
بر شرط تحفه هدیه مهمان نهاده ام ۱۰۴

از کان و بحر دیده و دل، هدیه تو را
یاقوت و لعل و لولو و مرجان نهاده ام ۱۰۵

صد گنج در زبحر سخن در ضمیر خویش
از مدحت رئیس خراسان نهاده ام ۱۰۶
عشق تو گر ولایت صبرم خراب کرد ۱۰۷
در دل مرا ولایت عشقت خراب نیست ۱۰۸

از صورت تو مسند خوبی جمال یافت
وز قامت توباغ ملاحت نهال یافت ۱۰۹

هرک او مرا زحور بهشتی سوال کرد
چون صورت تو دید جواب سوال یافت ۱۱۰

خورشید را نبود به تابندگی همال
درکوی تو ز تابش رویت همال یافت ۱۱۱

جانم که از حرارت عشق تو تشنه بود
از خدمت خیال تو آب زلال یافت ۱۱۲

اندر خیال تو که زیارت کند مرا
اندر لباس دل بدل تن خیال یافت ۱۱۳

جانا تویی که یافته باشد بقای جان
آن کس که با جمال تو روزی وصال یافت ۱۱۴

سقف فلک زنور جمال تو نور یافت
فرق شرف زتاج معالی جمال یافت ۱۱۵
گر دل همی ز آتش عشقت شود کباب ۱۱۶
زلفت چرا بر آتش رویت کباب نیست ۱۱۷

گر روی تو به رنگ می صاف نیستی
وصفش عیار خاطر وصاف نیستی ۱۱۸

زلفت زبوسه دادن لب مست کی شدی
گر در لب تو بوی می صاف نیستی ۱۱۹

در وصف با پریت برابر نهادمی
گر در میان تفاوت اوصاف نیستی ۱۲۰

صرف جمال تو زپری دل نداندی
گر دیده با جمال تو صراف نیستی ۱۲۱

چون حلقه زره نشدی بر دلم جهان
گر عشق آن دو زلف زره باف نیستی ۱۲۲

خورشید اگر نظیر تو بودی به نیکویی
از نیکویی زبان تو بر لاف نیستی ۱۲۳

مه را به ظلم جنس تو خواندی سپهر اگر
عدل جلال جمله اشراف نیستی ۱۲۴
جام شراب وصل تو حاصل کجا شود ۱۲۵
کاندر طریق صحبت تو جز سراب نیست ۱۲۶

جانا لب تو باز گرفته است راتبم
از دو لبت به راتب یک بوسه راغبم ۱۲۷

در فتنه تو بسته بند حوادثم
وز غمزه تو خسته تیر نوایبم ۱۲۸

زلف تو پیش روی سیه پوش حاجب است
آزرده ام که بار ندادست حاجبم ۱۲۹

از لاغری که هستم اگر چند حاضرم
ایدون گمان بری که زپیش تو غایبم ۱۳۰

چون غایب است روی چو خورشید تو زمن
از آب دیده گان فلک پر کواکبم ۱۳۱

گنجی عجایب است تو را در جمال روی
تا من به دیده فتنه گنج عجایبم ۱۳۲

نشر مناقب است مرا بر زبان خلق
تا مدح گوی صدر جهان ذوالمناقبم ۱۳۳
گر زلف تو نه خلق خداوند شد چرا ۱۳۴
در هیچ نافه خوشتر از آن مشک ناب نیست ۱۳۵

خواندم زروی حرمت و تمکین بیشمار
او را رضی ملوک و سلاطین روزگار ۱۳۶

آن رکن و قطب دولت و ملت که مقتداست
در ملت پیمبر و در دین کردگار ۱۳۷

عالم علی که همچو علی خصم شرع را
کلکش نمود سیرت و آیین ذوالفقار ۱۳۸

آن افتخار جمله عالم که مدح او
در لفظ عالم است به تلقین افتخار ۱۳۹

بر مشتری رسیده به تایید ایزدی
از آسمان گذشته به تمکین شهریار ۱۴۰

زیر سر مراد دل او نهاده اند
این اختران برشده بالین اختیار ۱۴۱

از چرخ برگذشت به وقت دعای او
زآوازهای برشده آمین صد هزار ۱۴۲
صدری که مجتبای خلیفه است خلق را ۱۴۳
با امنش از خلاف جهان اضطراب نیست ۱۴۴

رونق به فر دولت او یافت حالها
ورنی نبود حال جهان بی محالها ۱۴۵

خوبی نداشت حال جهان بی وجود او
بی روی خوب خوب نباشند حالها ۱۴۶

سودای مهتران همه در حفظ مالهاست
سودای طبع او همه در بذل مالها ۱۴۷

آنک نشاند دست کریمی و جود او
زان مالها به باغ بزرگی نهالها ۱۴۸

از بس که بی سوال کفش مالها دهد
آسوده اند اهل امید از سوالها ۱۴۹

یک تن زجان طبع نخیزد چنو مگر
بعد از مقدمات قرانها و حالها ۱۵۰

از خاک و سنگ تابش و تاثیر آفتاب
زر و گهر کنند ولیکن به سالها ۱۵۱
خوشتر زعهد او که فلک زیر عهد او ۱۵۲
ایام وصل دلبر و عهد شباب نیست ۱۵۳

اوقات زایران همه میمون شد از لقاش
الفاظ شاعران همه موزون شد از ثناش ۱۵۴

معلوم شد که نیک عزیزست جرم زر
زیرا به زر بود همه آفاق را عطاش ۱۵۵

گربه ز زر به نزد کفش جوهریستی
آن بخشدی به شاعر و زایر کف سخاش ۱۵۶

نزدیک او عزیزتر از مدح، چیز نیست
زان می دهد عزیزترین چیز در بهاش ۱۵۷

اقبال جمله اهل زمین است عمر او
یارب زآسمان همه اقبال کن قضاش ۱۵۸

در آل مصطفاش به حرمت نظیر نیست
یارب بزرگ هر دو جهان کن چو مصطفاش ۱۵۹

از عرق مرتضا به سخاوت چنو نخاست
یارب بده سیاست شمشیر مرتضاش ۱۶۰
جان جلالت است و چو جان پایدار باد ۱۶۱
به زین مرا دعا و مر او را خطاب نیست ۱۶۲
قالب: ترکیب بند
تعداد ابیات: ۱۴۴
کانال گوهرین در ایتا
۲۹۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

قبلی:قصاید
گوهر بعدی:شماره ۲ - تا زبرج حوت آهنگ حمل کرد آفتاب
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.