۹۶ بار خوانده شده

شمارهٔ ۱۱۲

شوخی که آشنا بکسی غیر ما نبود
بیگانه شد چنانکه مگر آشنا نبود

بودم بسان سایه اش آن روز در قفا
کان روز غیر سایه کسش در قفا نبود

هرجا که بیندم نکند لحظه ای قرار
بی من قرارش آن که دمی هیچ جا نبود

شد بی وفا به طالع من ورنه یار من
تا یار غیر بود چنین بی وفا نبود

جز درد من که هیچ طبیبش دوا نداشت
درد دگر نبود که او را دوا نبود

بیماری فراق نسنجید و درد رشک
ایوب در بلا که منم مبتلا نبود

رفت از درش رفیق ز بیداد غیر و یار
در کوی من نگفت کسی بود یا نبود
اگر سوالی داری، اینجا بپرس.
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۱۱۱
گوهر بعدی:شمارهٔ ۱۱۳
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.