هوش مصنوعی:
این متن یک شعر عرفانی و غنایی است که به موضوعاتی مانند عشق، مستی، عرفان، وحدت وجود، و رهایی از تعلقات دنیوی میپردازد. شاعر از مفاهیمی مانند می، ساقی، و مستی به عنوان نمادهایی برای رسیدن به حقیقت و وصل به معشوق حقیقی استفاده میکند. همچنین، در بخشهایی از شعر به مفاهیم فلسفی و عرفانی مانند جبر و اختیار، هستی و عدم، و رابطهی انسان با خدا اشاره شده است.
رده سنی:
18+
متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از نمادهایی مانند می و مستی نیاز به بلوغ فکری دارد.
ساقینامه
بیا ساقی اسباب می ساز کن
سرِ خُم به نام خدا باز کن ۱
خدایی که گردون گردان ازوست
زمینِ تن و دانة جان ازوست ۲
حکیمی که گردون گردان نهاد
به خمّ بدن بادة جان نهاد ۳
زمین و زمان خرّم و نغز از اوست
چراغ خرد، روغن مغز ازوست ۴
صراحی و جام و سبو میکند
گِل خم گِل ساغر او میکند ۵
برآرندة تاک از گلشن اوست
فروزندة بادة روشن اوست ۶
چراغ می از تاک بر میکند
چنین آتش از خاک بر میکند ۷
به مشت گلی جان نماید عطا
به خاکی دهد جام گیتی نما ۸
اگر دشت و صحرا، همه باغ اوست
وگر لاله و گل، همه داغ اوست ۹
چه شمع و چه پروانه با روی او
چه مسجد چه میخانه در کوی او ۱۰
به نام چنین قادری بینیاز
در بستة چاره را چاره ساز ۱۱
بیا قف میخانه را باز کن
جهان را به می خوردن آواز کن ۱۲
بیا پیشتر زانکه غوغا شود
در صبح بر روی شب وا شود ۱۳
سر از خواب چون گل سبکبار کن
صراحی بخوابست بیدار کن ۱۴
بفرمای ساغر بگیرد وضو
به می چشم و روی قدح را بشو ۱۵
نخسبی که خور رونما میشود
نماز صراحی قضا میشود ۱۶
حریفان همه جا به جا خفتهاند
ز رنج خمارِ شب آشفتهاند ۱۷
به مهرت درین کوی پا بستهاند
به لطف تو امّیدها بستهاند ۱۸
به هر دست جام شرابی رسان
مرین تشنگان را به آبی رسان ۱۹
نخستین به من ده که در می کشم
مناجات گویان به سر میکشم ۲۰
خدایا به نقص ضروریّ من
به نزدیکی تو، به دوریّ من ۲۱
به صبری که دردی رساند به دل
به دردی که ناگفته ماند به دل ۲۲
بدان غصّه پرور دلِ دردزاد
که خون گشت و رنگی به بیرون نداد ۲۳
به دستی که گردد به ساغر دراز
به چشمی که بر روی ساقیست باز ۲۴
به قدّی که مینا برافراشتست
به دستی که پیمانه برداشتست ۲۵
به صاف اعتقادی موج شراب
که سجّاده افکنده بر روی آب ۲۶
به پایی که گِل کرده خاک سبو
به خاکی که پرورده تخم کدو ۲۷
به آن باغبانی که پرورده خاک
به آبی که از دست او خورده تاک ۲۸
به مخمور کز باده بویی کشید
به دوشی که بار سبویی کشید ۲۹
به رندی که بیباده هوشش برند
به مستی که در ره به دوشش برند ۳۰
به خودداری زاهد دینپرست
به لاقیدی رند ساغر بدست ۳۱
به قیدی که بیقیدیش ننگ نیست
به زهدی که با مستیش جنگ نیست ۳۲
به هشیاری میپرستان مست
به افتادگیهای مستان مست ۳۳
به امید پیران دل کرده سخت
به خواب جوانان بیدار بخت ۳۴
به قدی که از ضعف پیری دوتاست
به پایی که محتاج دست عصاست ۳۵
به عجز جوانان شهوتپرست
به صبر حریفان بیپا و دست ۳۶
به پای حریصی که بیحس شود
به دست کریمی که مفلس شود ۳۷
به شرمی که عاشق کند پیش دوست
به ذوقی که خون در نگنجد به پوست ۳۸
به زلفی که عاشق گره وا کند
به رویی که عارف تماشا کند ۳۹
به صحرانشینان دشت عدم
به خلوتگزینان ملک قدم ۴۰
به گم کرده راهان شهر وجود
به خود ناشناسان بزم شهود ۴۱
که از جام وحدت دلم گرم کن
وزین آتش این آهنم نرم کن ۴۲
دلسخت در عشق شومست شوم
درین کورهام آب کن همچو موم ۴۳
عمل کن مسم را ازین کیمیا
خلاصی ده از هر غمم چون طلا ۴۴
چون تیغم به خمیازهای تاب ده
پس از چشمة آتشم آب ده ۴۵
جلایی ده از زنگ چون خنجرم
پس آنگه نمودار کن جوهرم ۴۶
دلم را چو آئینه یکروی کن
ازین سوی رویم بدان سوی کن ۴۷
خطا کرده رو با تو آوردهام
همه کرده انکار تا کردهام ۴۸
که ناکردنیهای بد کردهام
خطاهای بیرون ز حد کردهام ۴۹
جوانی و مستی و عشق و جنون
کند عقل را کم هوا را فزون ۵۰
خرد خود فروتن هوا سرکش است
جنون و هوس پنبه و آتش است ۵۱
به جرم گنه از تو دوری خطاست
اگر از تو در تو گریزم رواست ۵۲
اگر چه به جز دوریم پیشه نیست
ولیکن تو نزدیکی، اندیشه نیست ۵۳
تو دانی چه حاجت به تقریر ماست
امید کرم عذر تقصیر ماست ۵۴
اگر چه زمستیست عصیان ما
نسازد ولی با خرد جان ما ۵۵
به هشیاری از گفتن و خامشی
ندیدیم چیزی همان بیهشی ۵۶
همان به که بیپرده سازیم ساز
ز مستی به مستی گریزیم باز ۵۷
بده ساقی آن بادة نور رنگ
که تابَش برد از رخ نور زنگ ۵۸
بده ساقی آن نور جامِ قِدم
کز آئینة دل برد زنگِ غم ۵۹
بده آن میِ تلخِ شورش فکن
گه از صاف ساغر گه از دردِ دُن ۶۰
از آن می که خون دل آرد به جوش
شود هر سرِ مو ازو در خروش ۶۱
شرابی ز خون گرمتر همچو روح
همان آتش گرم و تر همچو روح ۶۲
شرابی ز خون گرمتر در مزاج
چو جان سازگارست در هر مزاج ۶۳
پی حفظ صحّت می لالهگون
ضرورست در هر تنی همچو خون ۶۴
شرابی کش افلاک خمخانه است
در آن جام خورشید پیمانه است ۶۵
ز هر خشت خمخانة این شراب
عیانست نور آفتاب آفتاب ۶۶
گر این باده از شیشه گردد عیان
به چرخ اوفتد کاسة آسمان ۶۷
ورین باده عریان شود از لباس
درد پیرهن بر تن خود قیاس ۶۸
شرابی بلای خرد را علاج
دوایی مرضهای بد را علاج ۶۹
شرابی که آتش زند در دماغ
برافروزد از سر هوای چراغ ۷۰
به تمکینی از شیشه آید برون
که معنی زاندیشه آید برون ۷۱
میی بحر وحدت ازو در خروش
میی خون منصور از وی به جوش ۷۲
اگر شیشهای زو به دست آورم
به مینای گردون شکست آورم ۷۳
بده جام لبریز، کوریّ غم
که پیمانة پر کند غصّه کم ۷۴
صباحست ساقی و مینا تهیست
خماریم و فکر دگر ابلهیست ۷۵
ز بیم کسان توبه از می خریست
به زهد ریا ترک می کافریست ۷۶
زیانست کی میتوان داد کی؟
به صد دانه تسبیح یک قطره می ۷۷
مگو نشئه کیفیت است از غرض
نگویی که جوهر نباشد عرض ۷۸
چو فیض الهی پناهت دهد
به سرچشمة شیشه راهت دهد ۷۹
بیا ساقی آن لای جام الست
که عقل کل از نشئة اوست مست ۸۰
از آن می که اشیا بدو زندهاند
ازو ماه و خورشید تابندهاند ۸۱
به گردون چکیده نمی زان شراب
گل داغ آن می بود آفتاب ۸۲
به من ده که خون در تن من فسرد
رگ و ریشهام پنجة غم فشرد ۸۳
بسی شمع فکرت بر افروختم
فتیله صفت مغز را سوختم ۸۴
بسی دانش آموختم زاوستاد
بسی نکتهها را گرفتم به یاد ۸۵
بسی بودهام با کتاب و دعا
بسی زهدور بودم و، پارسا ۸۶
بسی در بغل جزوهدان داشتم
اگر رندییی بُد نهان داشتم ۸۷
گهی در فروع و گهی در اصول
شدم پنجه فرسای هر بلفضول ۸۸
چه شبها که در حجره خوابم نبود
چه جا داشت نانم که آبم نبود ۸۹
نمییافتم بهر خوردن فراغ
شکم سیر میشد ز دود چراغ ۹۰
ز فقه و حدیث و اصول و کلام
ز تفسیر و آداب حکمت تمام ۹۱
پی جمله یک عمر بشتافتم
ز هر یک نصیب گران یافتم ۹۲
گهی نیز در شعر پرداختم
ز سحر بیان معجزی ساختم ۹۳
نماز ریا را چه گویم که بود
مدارم همه بر رکوع و سجود ۹۴
ز بس سودهام سر به پای امام
چو مسواک فرسوده گشتم تمام ۹۵
نگردیدم از هیچ یک کامیاب
سرماست اکنون و راه شراب ۹۶
کنون عمرها شد که در کوی می
غذایی ندارم به جز بوی می ۹۷
ازین پس اگر عمر امانم دهد
بر آنم که می قوت جانم دهد ۹۸
به میخانه شاگردی دن کنم
چو ساغر به می چشم روشن کنم ۹۹
به میخانهام خدمت دیگرست
چو شیشه سرم در ره ساغرست ۱۰۰
خوشا صحن میخانه وان انجمن
خوش آن سر که افتاده در پای دن ۱۰۱
چه بزمست بزم صبوحی کشان
دهد بیشک از بزم وحدت نشان ۱۰۲
صف آرا ز هر جانبی فوج فوج
به میدان ساغر سواران موج ۱۰۳
می و نشئه با هم به یک پیرهن
صراحی و ساغر زبان در دهن ۱۰۴
نپوشد ز کس هیچ اندیشه را
بنازم دل روشن شیشه را ۱۰۵
چو شیشه کسی گشت گردنفراز
که بر خلق عالم نپوشید راز ۱۰۶
شنیدم که بسیار کشتی ژرف
شود غرقه در قعر بحر شگرف ۱۰۷
به میخانة ما همین است فرق
که دریا در اینجا به کشتی است غرق ۱۰۸
ازو کام صد بینوا حاصل است
بلی کشتی باده دریادل است ۱۰۹
بده ساقی آن ساغر پر طرب
که دارم گروگان می جان به لب ۱۱۰
از آن می که از خود خلاصم کند
به درگاه میخانه خاصم کند ۱۱۱
بسی شد زمیخانه دوریم دور
زمیخانه دوریم نزدیک گور ۱۱۲
بود یا رب از زندگی بر خوریم؟
به میخانه بار دگر بگذریم؟ ۱۱۳
به یاران میخانه یکدل شویم
در آن بحر چون قطره واصل شویم؟ ۱۱۴
بدان جا نشاید رسید از قیاس
کند عقل از سایة خود هراس ۱۱۵
شود خون برهان در این ره سبیل
درین راه گمراه گردد دلیل ۱۱۶
مگر ساقی این راه را سر کند
چراغ ره از نور مِی بر کند ۱۱۷
عجب بینواییم از هجر می
نوایی مگر بخشد آواز نی ۱۱۸
دمی گریهام تنگ فرصت کند
که نی خواند و شیشه رقّت کند ۱۱۹
نوای نیم برد از خود برون
دلم گشت از گریة شیشه خون ۱۲۰
چو گریه به طوفان براتم دهد
مگر کشتی می نجاتم دهد ۱۲۱
بده ساقی آن مایة ناز را
می همچو آئینة راز را ۱۲۲
که مقصود ازین ناله دانم که چیست
دل شیشه خون دانم از بهر کیست ۱۲۳
کجا شیشه این گریه آموخته
چرا نی چنین شد نفس سوخته ۱۲۴
مرا قوّت شرح این راز نیست
نفس میزنم لیک آواز نیست ۱۲۵
به من کس نگفت و نگویم به کس
به می شاید این راز دانست و بس ۱۲۶
بیا مایة زندگانی من
نم چشمة کامرانی من ۱۲۷
بیاد تو شب زندهداری ما
بیا شمع شب زندهداران بیا ۱۲۸
دل ما مکن بیش ازین خون، بسست
ستم عمرها کردی، اکنون بسست ۱۲۹
دل از جور ساقی سراپا شکست
بماناد ساغر، دل ما شکست ۱۳۰
چه ساقی! زمین و زمان مست او
بود جانِ میخواره در دست او ۱۳۱
فتد عکس ابروی ساقی به جام
چو ماه نو اندر شفق وقت شام ۱۳۲
ز کنج دو چشم سیه مست وی
نگه میچکد همچو از جام می ۱۳۳
لبش برگ گل را خجل میکند
مژه رخنه در کار دل میکند ۱۳۴
دهان تنگ تر از کمرگاه مور
تبسّم در او راه کرده به زور ۱۳۵
خرد چون دهانش تبسّم کند
عدم را وجودی توّهم کند ۱۳۶
خطش گرد لب سایه انداخته
چو موران به تنگ شکر تاخته ۱۳۷
خطش دایره بسته بر کار حسن
دهن نقطة خطِّ پرگار حسن ۱۳۸
کند جام بیباده را یرزمی
نگاهش چو مستانه افتد به وی ۱۳۹
چو پیمانة ناز گیرد به چنگ
زند شیشة آسمان را به سنگ ۱۴۰
چو جام تغافل پیاپی دهد
ملک تن به خمیازة می دهد ۱۴۱
نیفتاده عکس رخش در شراب
که شعله فرو برده ریشه در آب ۱۴۲
به دستی که او جام می میدهد
دگر ساغر از دست کی میدهد؟ ۱۴۳
مرا ساقی از جان برآورده است
ز کفر و ز ایمان برآورده است ۱۴۴
نه زدهم تمام و نه مستی به کام
حرامم حلال و حلالم حرام ۱۴۵
بده ساقی آن آبِ روی مرا
همان مایة شستوشوی مرا ۱۴۶
کز آلایش توبه پاکم کند
اگر زهد ورزم به خاکم کند ۱۴۷
مغنّی کجا رفت و مطرب کجاست؟
رگ تار بیخون نغمه چراست؟ ۱۴۸
مسیح است ساقی، چه دل مرگیست!
شراب است آتش چه افسردگیست! ۱۴۹
مغنّی نوایی بگو سر کند
ز سرچشمة نغمه لب تر کند ۱۵۰
به مطرب بگو تا کند سازِ کار
گشاید به مضراب، شریان تار ۱۵۱
مغنّی دماغی به می تازه کن
به یک نغمه تاراج خمیازه کن ۱۵۲
نخستین بیا راه عشّاق زن
به قلب و دل و جان مشتاق زن ۱۵۳
به مرغولة نغمههای بلند
دل و جان مستان درآور به بند ۱۵۴
به هر شعبه آوازهای تازه کن
به صوتی دو عالم پرآوازه کن ۱۵۵
مشو یک گل نغمه را در کمین
چو بلبل به شاخی ز شاخی نشین ۱۵۶
بزرگست گردون و ما کوچکیم
زمین است گهواره ما کودکیم ۱۵۷
نشاید زدونان بزرگی کشید
نه از ناکسان طعن خردی شنید ۱۵۸
دگر چند ازین ناکسان دم خوریم
به زیر فلک تا به کی بم خوریم ۱۵۹
درین خانه خواری و زاریم کشت
فراق می و میگساریم کشت ۱۶۰
مغنّی بگو نغمههای فراق
که آتش به جان زد هوای عراق ۱۶۱
عراق عرب آرزوی منست
ز دجله نمی در سبوی منست ۱۶۲
خوش آن دم که از دستبرد ممات
سبو بشکنم در کنار فرات ۱۶۳
همان ساقی کوثرم ساقی است
می مهر او در دلم باقی است ۱۶۴
بیا ساقی از می به وصلم رسان
به فرعم ببین و به اصلم رسان ۱۶۵
ز رنج خمار آن چنانم ضعیف
که در پای پیل است مور نحیف ۱۶۶
اگر قوّت می شود یاورم
سلیمان نیارد نشستن برم ۱۶۷
کنون عمرها شد که از هجر می
ضعیف و حزینم چو آواز نی ۱۶۸
بده می که قوّت فزاید مرا
شرابی که از خود رباید مرا ۱۶۹
چون من با خودم عالمم دشمن است
چو از خود روم آتشم گلشن است ۱۷۰
همان به که بگریزم از خویشتن
که من با خود آنم که دشمن به من ۱۷۱
چون من با خودم از خودم بینصیب
از آن رو ز مستی ندارم شکیب ۱۷۲
نباشد اگر پردة هوش پیش
توان دید یک ساعتی روی خویش ۱۷۳
ترا میل اگر هست رخسار خویش
به مستی توان دید دیدار خویش ۱۷۴
بده می که خود را ز سر وا کنم
دمی خویشتن را تماشا کنم ۱۷۵
درین تنگ دهلیز بیم و امید
اسیر خودم کرد نقش پلید ۱۷۶
مگر می ز خود واستاند مرا
ازین تنگنا وارهاند مرا ۱۷۷
سحر ذوق فکرم ز سر تاج برد
خیال بلندم به معراج برد ۱۷۸
به اندیشه رفتم برون زآسمان
نهادم قدم بر سر لامکان ۱۷۹
یکی عالمی دیدم از نور پاک
نه از باد و آتش نه از آب و خاک ۱۸۰
درو مردمانی ز جان پاکتر
در ادراک از عقل درّاکتر ۱۸۱
نه از ظلمت تن خبر بودشان
نه از تیرگیها اثر بودشان ۱۸۲
نه وهم اجلشان نه بیم هلاک
نه رشگ و حسد بود و نه ترس و باک ۱۸۳
ز هر گونه لذّت که بینی به خواب
در آنجا عیان بود چون آفتاب ۱۸۴
همه عیش و عشرت در و بامشان
همه عید و نوروز ایّامشان ۱۸۵
در آن یک سراسر، نظر تاختم
به جز دلخوشی هیچ نشناختم ۱۸۶
فکندم چو سوی خود آنگه نظر
همه خاک دیدم که خاکم به سر ۱۸۷
کنون در غم هجر آن عالمم
درین تنگنا میکُشد این غمم ۱۸۸
ندانم چه بود و کجا بود و کی
مگر رهنمایی کند نور می ۱۸۹
در آن عالم ار ره توان ساخت باز
به گلگونِ می میتوان تاخت باز ۱۹۰
بده ساقی از آتش می نمی
کزین عالمم وارهاند دمی ۱۹۱
سوی آن وطن راه یابم مگر
که در غربتم سوخت خون جگر ۱۹۲
به غربت مرا رویِ دیّار نیست
کسی در وطن این چنین خوار نیست ۱۹۳
بده می کزین چاهِ عفریت بند
برآیم به این بام چرخ بلند ۱۹۴
بده می کزین تنگ دهلیز تار
کنم بر سر این نه ایوان قرار ۱۹۵
از آن می که تن را کند همچو جان
سبک سازد این سر ز بارِ گران ۱۹۶
بجا مانم این بار سنگین ز خاک
بیفشانم این گرد را در مغاک ۱۹۷
ز تحتالثری تا ثریا روم
مگر پلّه پلّه به بالا روم ۱۹۸
بده ساقی آن جان اندیشه را
پری زادة خلوت شیشه را ۱۹۹
بده می که کار از تعلّل گذشت
که سیلاب اندیشه از پل گذشت ۲۰۰
به کس غیر جنگ و عتابم نماند
سر صلح با آفتابم نماند ۲۰۱
خرد خون فرزانگی میکشد
جنون سر به دیوانگی میکشد ۲۰۲
خرد را به دل عزم تسخیر ماست
جنون حلقه در گوش زنجیر ماست ۲۰۳
خرد گرچه هم صبحتی میکند
جنون هم ولینعمتی میکند ۲۰۴
اگر چه خرد را ره روشن است
ولی سخت وسواسی و پرفن است ۲۰۵
خرد را زبون کردن اولیترست
که مقصود را پردهای بر درست ۲۰۶
جنون را ز عشق است و مستی مدد
بده می که لشکر نگیرد خرد ۲۰۷
ز افسانة عقل گشتم ملول
بده می که تا وارهم زین فضول ۲۰۸
خرد آفت دانة ما شدست
خرد جغد ویرانة ما شدست ۲۰۹
بیا ساقی آن جام چون آفتاب
به من ده که افزایدم آب و تاب ۲۱۰
میی ده که روشن شود دل ازو
بر افروزد این تیره محفل ازو ۲۱۱
میی کز صفا زنگ از دل بَرَست
بر نور او شعله خاکسترست ۲۱۲
اگر قطرهای زین شراب کهن
شرابی ازین آتش طور دن ۲۱۳
به سنگی فتد لعل نابی شود
به خاکی چکد آفتابی شود ۲۱۴
تو و زاهد آن قصر و حور و بهشت
من و ساقی آن یار نیکو سرشت ۲۱۵
هماغوشی حورت اندیشه است
مرا دست در گردن شیشه است ۲۱۶
برو زاهد از پیش ما دور شو
خرابند مستان تو مستور شو ۲۱۷
تو بس خشکی و آتش ما بلند
چو خس زآتش ما ببینی گزند ۲۱۸
منه دست بر شیشة آبرنگ
کزین آب آتش جهد همچو سنگ ۲۱۹
ترا باد شیرینی روزگار
تو با تلخی باده کاری مدار ۲۲۰
به جز تلخی از می ندانی تو هیچ
چو دستار خود در سر این مپیچ ۲۲۱
بده ساقی آن آب آتشفروز
همان غم براندازِ اندوه سوز ۲۲۲
بده می که درد جداییم کشت
پریشانی و بینواییم کشت ۲۲۳
نسیم گل و بلبلانند مست
سزد گر بشوییم از توبه دست ۲۲۴
درین نوبهاران که عالم خوشست
مرا سینه جولانگه آتشست ۲۲۵
چنانم سراپای دل غم گرفت
که از درد من بخت ماتم گرفت ۲۲۶
شبم را بود ننگ صبح امید
چو بر مردم دیده خال سفید ۲۲۷
مرا صبح امّید، شامست و بس
شب تیره را روز نامست و بس ۲۲۸
مگر نور می یاور من شود
شب تیره از باده روشن شود ۲۲۹
مزن صبح گو بر رخ من نفس
طلوع می از شیشهام صبح بس ۲۳۰
مرا گلخن از عکس می گلشنست
شب از پرتو ساغرم روشنست ۲۳۱
مباد از میم ساغر زر تهی
که قالب تهی به که ساغر تهی ۲۳۲
همان باقی عمر گو یک نفس
می باقیم باقی عمر بس ۲۳۳
بده ساقی آن جام چون لاله را
کزو خوش کنم داغ صد ساله را ۲۳۴
بیا ای ز حسن تو سامان گل
به روی تو روشن چراغان گل ۲۳۵
تو تا در چمن میکشیدی سری
عیان بود گل را دماغ تری ۲۳۶
یک امشب که پا واگرفتی ز باغ
تماشاست گل را صفای دماغ ۲۳۷
بهارست ساقی و فیض هواست
اگر گل کند مستی ما رواست ۲۳۸
چمن خوش گلستان خوش و گل خوشست
صبا عنبر آگین هوا دلکشست ۲۳۹
هوا معتدل همچمو طبع کریم
روان آب چون ذهن صاف حکیم ۲۴۰
به گل طبع را بس که الفت بود
چمن دیده را خانه غربت بود ۲۴۱
گل باغ گویی ز بس آب و تاب
خورد چون گل ساغر از باده آب ۲۴۲
هوای گلستان خوشم در گرفت
که گل دیدم و آتشم در گرفت ۲۴۳
چرا آتش اندر نیفتد به کس
گل آتش رخ و بلبل آتش نفس ۲۴۴
نسیم گل از عالمم فرد کرد
دل از نالة بلبلم درد کرد ۲۴۵
درین دم که بلبل ز گل سر خوشست
گلستان چو رخسار ساقی خوشست ۲۴۶
همان به که دامن نمازی کنم
به ساقیّ خود عشق بازی کنم ۲۴۷
چه بلبل چه گل این چه اندیشه است
گلم ساغر و بلبلم شیشه است ۲۴۸
پر از گل چو دامان هر کس بود
گل می به دامان مرا بس بود ۲۴۹
چو من سینه از باده روشن کنم
به جای گل آتش به دامن کنم ۲۵۰
مرید میم لاابالی و مست
سر زلف ساقی و ساغر به دست ۲۵۱
زند، باطن ساغرم بر کمر
سر از خط پیمانه پیچم اگر ۲۵۲
که من چاکر پیر میخانهام
زخونابه خواران پیمانهام ۲۵۳
بسی رنج میخانهها دیدهام
بسی گرد پیمانه گردیدهام ۲۵۴
کنونم که با شیشه همخانگیست
گلِ مستی و جوش دیوانگی است ۲۵۵
بده ساقی آن بادة زورمند
که غم را تواند رگ و ریشه کند ۲۵۶
همان باده کو شیشه روشنکن است
چو مهر تو اندیشه روشنکن است ۲۵۷
بخندان گل ساغر از بادِ دست
بنالان ز شیشه هزارانِ مست ۲۵۸
بخور باده تا مست مستان شوی
برافروز رخ تا گلستان شوی ۲۵۹
به مژگان بگو سربلندی کند
بهل زلف را تا کندی کند ۲۶۰
بیارای بازار مژگان به ناز
ز چشم سیه کن درِ فتنه باز ۲۶۱
در آتش نشیند گل از روی تو
پریشان شود سنبل از موی تو ۲۶۲
لبت خون به پیمانة لاله کرد
ازین تب لب غنچه تبخاله کرد ۲۶۳
پی بوسة آن لبان بیحجاب
دهان غنچه کردست جام شراب ۲۶۴
مبین شیشه کو خالی افتاده است
که از هجر روی تو جان داده است ۲۶۵
چنان شورشی از تو در بزم هست
که با هوش و بیهوش مست است مست ۲۶۶
چو عشّاقِ کویِ ترا بشمرم
من از هر که پرسی جگر خونترم ۲۶۷
مرا از تو کافی بود نام تو
همه وصل جویند و من کام تو ۲۶۸
منم عاشق اما نه چون هر کسی
ز کس تا به کس فرق باشد بسی ۲۶۹
شبانگه که دل غرق خوناب بود
به پهلوی من بخت در خواب بود ۲۷۰
سرم بالش غصّه را رنج ده
برم بستر درد را داغ نه ۲۷۱
بر من نه از آشنا هیچ کس
نه آمد شد کس به غیر از نفس ۲۷۲
نه محرم که درد دلی سر کنم
نه آهی کز آن آتشی برکنم ۲۷۳
چنان سیل اشکی به من یافت دست
که توفان ز بیمش به کشتی نشست ۲۷۴
خیال تو آمد فرایادِ من
به چرخ برین رفت فریاد من ۲۷۵
خیال تو کردم گلستان شدم
به یاد لبت مستِ مستان شدم ۲۷۶
بدینسان جدا از تو در تاب و تب
شبم روز گردد شود روز شب ۲۷۷
به شب با تو دستم به دامان بود
چو بیدار گردم گریبان بود ۲۷۸
کی آسایشی رو نماید به چشم
که مرگ آید و خواب ناید به چشم ۲۷۹
سحر چون به یاد تو افتد دلم
قیامت گه غم شود منزلم ۲۸۰
سر از خواب ناآمده برکُنم
نبینم ترا خاک بر سر کنم ۲۸۱
بیا ساقی از روی احسان دمی
فشان بر من از آتش می نمی ۲۸۲
بهم برزن اوراق داناییم
در آتش فکن رخت رعنائیم ۲۸۳
بشو زآب می دفتر دانشم
که خاک عدم بر سر دانشم ۲۸۴
زبانم زگفتار خاموش باد
همه خواندههایم فراموش باد ۲۸۵
نجاتم سر زلف جادوی تست
شفایم اشارات ابروی تست ۲۸۶
تو ای مدّعی گرچه فرزانهای
ولی از وفا سخت بیگانهای ۲۸۷
ترا به ز معشوق وا سوختن
همان جیب ندریده را دوختن ۲۸۸
گریزی به هنگام زن زود نیست
در آتش شدن کار هر دود نیست ۲۸۹
ترا دود آتش مشوّش کند
کجا وصل آتش ترا خوش کند ۲۹۰
تو بینی که آتش بسوزد همی
نبینی که چون برفروزد همی ۲۹۱
اگر آتش آتشت خوش فتد
وگر خود خسی شعله سرکش فتد ۲۹۲
اگر زآتشت میل شد سودها
بیا بگذر از بود و نابودها ۲۹۳
بیا جامة عاریت را بدر
در آتش روی پنبه با خود مبر ۲۹۴
بده ساقی آئینة جام را
پدید آورِ پخته و خام را ۲۹۵
که بینم درو عکس رخسار خویش
برافشانم از خویش آثار خویش ۲۹۶
بریزد زمن گرد اوصافِ من
نماید به من چهرة صاف من ۲۹۷
برافکن دمی پردة من ز پیش
که من مردم از شوق دیدار خویش ۲۹۸
دگر باره عشقم جوان کرده است
زمین مرا آسمان کرده است ۲۹۹
برون بردم از خانه رخت مجاز
حقیقت به من در گشادست باز ۳۰۰
به ذوق غم دیگر افتادهام
به عشق حقیقی در افتادهام ۳۰۱
ندانم ز مهر که دم میزنم
که دنیا و عقبا بهم میزنم ۳۰۲
چه می ریخت در جام دل ساقیم
که نه انفسیم نه آفاقیم ۳۰۳
ز می نشئة دیگرم در سرست
مگر ساقیم ساقی کوثرست ۳۰۴
علی ولی شاه دنیا و دین
کلید در باغ عینالیقین ۳۰۵
دگر بر سرم ذوق مستی فتاد
هوای می و میپرستی فتاد ۳۰۶
ز شادی ندانم کجا میروم
که چون بوی گل بر هوا میروم ۳۰۷
سعادت ز بختم شرف میبرد
که شوقم به خاک نجف میبرد ۳۰۸
نهاده مگر پا به ره اخترم
که راه نجف میسپارد سرم ۳۰۹
نجف شد کلیم مرا کوه طور
مزن گو به من کعبه چشمک ز دور ۳۱۰
زرشگم نمیرد چرا آسمان
که هستم نجف را سگ آستان ۳۱۱
براهی مرا پای شوق آشناست
که نعلین مهر و مهم زیر پاست ۳۱۲
نه این ره به روی ریا میروم
که این ره برای خدا میروم ۳۱۳
سرِ خُم به نام خدا باز کن ۱
خدایی که گردون گردان ازوست
زمینِ تن و دانة جان ازوست ۲
حکیمی که گردون گردان نهاد
به خمّ بدن بادة جان نهاد ۳
زمین و زمان خرّم و نغز از اوست
چراغ خرد، روغن مغز ازوست ۴
صراحی و جام و سبو میکند
گِل خم گِل ساغر او میکند ۵
برآرندة تاک از گلشن اوست
فروزندة بادة روشن اوست ۶
چراغ می از تاک بر میکند
چنین آتش از خاک بر میکند ۷
به مشت گلی جان نماید عطا
به خاکی دهد جام گیتی نما ۸
اگر دشت و صحرا، همه باغ اوست
وگر لاله و گل، همه داغ اوست ۹
چه شمع و چه پروانه با روی او
چه مسجد چه میخانه در کوی او ۱۰
به نام چنین قادری بینیاز
در بستة چاره را چاره ساز ۱۱
بیا قف میخانه را باز کن
جهان را به می خوردن آواز کن ۱۲
بیا پیشتر زانکه غوغا شود
در صبح بر روی شب وا شود ۱۳
سر از خواب چون گل سبکبار کن
صراحی بخوابست بیدار کن ۱۴
بفرمای ساغر بگیرد وضو
به می چشم و روی قدح را بشو ۱۵
نخسبی که خور رونما میشود
نماز صراحی قضا میشود ۱۶
حریفان همه جا به جا خفتهاند
ز رنج خمارِ شب آشفتهاند ۱۷
به مهرت درین کوی پا بستهاند
به لطف تو امّیدها بستهاند ۱۸
به هر دست جام شرابی رسان
مرین تشنگان را به آبی رسان ۱۹
نخستین به من ده که در می کشم
مناجات گویان به سر میکشم ۲۰
خدایا به نقص ضروریّ من
به نزدیکی تو، به دوریّ من ۲۱
به صبری که دردی رساند به دل
به دردی که ناگفته ماند به دل ۲۲
بدان غصّه پرور دلِ دردزاد
که خون گشت و رنگی به بیرون نداد ۲۳
به دستی که گردد به ساغر دراز
به چشمی که بر روی ساقیست باز ۲۴
به قدّی که مینا برافراشتست
به دستی که پیمانه برداشتست ۲۵
به صاف اعتقادی موج شراب
که سجّاده افکنده بر روی آب ۲۶
به پایی که گِل کرده خاک سبو
به خاکی که پرورده تخم کدو ۲۷
به آن باغبانی که پرورده خاک
به آبی که از دست او خورده تاک ۲۸
به مخمور کز باده بویی کشید
به دوشی که بار سبویی کشید ۲۹
به رندی که بیباده هوشش برند
به مستی که در ره به دوشش برند ۳۰
به خودداری زاهد دینپرست
به لاقیدی رند ساغر بدست ۳۱
به قیدی که بیقیدیش ننگ نیست
به زهدی که با مستیش جنگ نیست ۳۲
به هشیاری میپرستان مست
به افتادگیهای مستان مست ۳۳
به امید پیران دل کرده سخت
به خواب جوانان بیدار بخت ۳۴
به قدی که از ضعف پیری دوتاست
به پایی که محتاج دست عصاست ۳۵
به عجز جوانان شهوتپرست
به صبر حریفان بیپا و دست ۳۶
به پای حریصی که بیحس شود
به دست کریمی که مفلس شود ۳۷
به شرمی که عاشق کند پیش دوست
به ذوقی که خون در نگنجد به پوست ۳۸
به زلفی که عاشق گره وا کند
به رویی که عارف تماشا کند ۳۹
به صحرانشینان دشت عدم
به خلوتگزینان ملک قدم ۴۰
به گم کرده راهان شهر وجود
به خود ناشناسان بزم شهود ۴۱
که از جام وحدت دلم گرم کن
وزین آتش این آهنم نرم کن ۴۲
دلسخت در عشق شومست شوم
درین کورهام آب کن همچو موم ۴۳
عمل کن مسم را ازین کیمیا
خلاصی ده از هر غمم چون طلا ۴۴
چون تیغم به خمیازهای تاب ده
پس از چشمة آتشم آب ده ۴۵
جلایی ده از زنگ چون خنجرم
پس آنگه نمودار کن جوهرم ۴۶
دلم را چو آئینه یکروی کن
ازین سوی رویم بدان سوی کن ۴۷
خطا کرده رو با تو آوردهام
همه کرده انکار تا کردهام ۴۸
که ناکردنیهای بد کردهام
خطاهای بیرون ز حد کردهام ۴۹
جوانی و مستی و عشق و جنون
کند عقل را کم هوا را فزون ۵۰
خرد خود فروتن هوا سرکش است
جنون و هوس پنبه و آتش است ۵۱
به جرم گنه از تو دوری خطاست
اگر از تو در تو گریزم رواست ۵۲
اگر چه به جز دوریم پیشه نیست
ولیکن تو نزدیکی، اندیشه نیست ۵۳
تو دانی چه حاجت به تقریر ماست
امید کرم عذر تقصیر ماست ۵۴
اگر چه زمستیست عصیان ما
نسازد ولی با خرد جان ما ۵۵
به هشیاری از گفتن و خامشی
ندیدیم چیزی همان بیهشی ۵۶
همان به که بیپرده سازیم ساز
ز مستی به مستی گریزیم باز ۵۷
بده ساقی آن بادة نور رنگ
که تابَش برد از رخ نور زنگ ۵۸
بده ساقی آن نور جامِ قِدم
کز آئینة دل برد زنگِ غم ۵۹
بده آن میِ تلخِ شورش فکن
گه از صاف ساغر گه از دردِ دُن ۶۰
از آن می که خون دل آرد به جوش
شود هر سرِ مو ازو در خروش ۶۱
شرابی ز خون گرمتر همچو روح
همان آتش گرم و تر همچو روح ۶۲
شرابی ز خون گرمتر در مزاج
چو جان سازگارست در هر مزاج ۶۳
پی حفظ صحّت می لالهگون
ضرورست در هر تنی همچو خون ۶۴
شرابی کش افلاک خمخانه است
در آن جام خورشید پیمانه است ۶۵
ز هر خشت خمخانة این شراب
عیانست نور آفتاب آفتاب ۶۶
گر این باده از شیشه گردد عیان
به چرخ اوفتد کاسة آسمان ۶۷
ورین باده عریان شود از لباس
درد پیرهن بر تن خود قیاس ۶۸
شرابی بلای خرد را علاج
دوایی مرضهای بد را علاج ۶۹
شرابی که آتش زند در دماغ
برافروزد از سر هوای چراغ ۷۰
به تمکینی از شیشه آید برون
که معنی زاندیشه آید برون ۷۱
میی بحر وحدت ازو در خروش
میی خون منصور از وی به جوش ۷۲
اگر شیشهای زو به دست آورم
به مینای گردون شکست آورم ۷۳
بده جام لبریز، کوریّ غم
که پیمانة پر کند غصّه کم ۷۴
صباحست ساقی و مینا تهیست
خماریم و فکر دگر ابلهیست ۷۵
ز بیم کسان توبه از می خریست
به زهد ریا ترک می کافریست ۷۶
زیانست کی میتوان داد کی؟
به صد دانه تسبیح یک قطره می ۷۷
مگو نشئه کیفیت است از غرض
نگویی که جوهر نباشد عرض ۷۸
چو فیض الهی پناهت دهد
به سرچشمة شیشه راهت دهد ۷۹
بیا ساقی آن لای جام الست
که عقل کل از نشئة اوست مست ۸۰
از آن می که اشیا بدو زندهاند
ازو ماه و خورشید تابندهاند ۸۱
به گردون چکیده نمی زان شراب
گل داغ آن می بود آفتاب ۸۲
به من ده که خون در تن من فسرد
رگ و ریشهام پنجة غم فشرد ۸۳
بسی شمع فکرت بر افروختم
فتیله صفت مغز را سوختم ۸۴
بسی دانش آموختم زاوستاد
بسی نکتهها را گرفتم به یاد ۸۵
بسی بودهام با کتاب و دعا
بسی زهدور بودم و، پارسا ۸۶
بسی در بغل جزوهدان داشتم
اگر رندییی بُد نهان داشتم ۸۷
گهی در فروع و گهی در اصول
شدم پنجه فرسای هر بلفضول ۸۸
چه شبها که در حجره خوابم نبود
چه جا داشت نانم که آبم نبود ۸۹
نمییافتم بهر خوردن فراغ
شکم سیر میشد ز دود چراغ ۹۰
ز فقه و حدیث و اصول و کلام
ز تفسیر و آداب حکمت تمام ۹۱
پی جمله یک عمر بشتافتم
ز هر یک نصیب گران یافتم ۹۲
گهی نیز در شعر پرداختم
ز سحر بیان معجزی ساختم ۹۳
نماز ریا را چه گویم که بود
مدارم همه بر رکوع و سجود ۹۴
ز بس سودهام سر به پای امام
چو مسواک فرسوده گشتم تمام ۹۵
نگردیدم از هیچ یک کامیاب
سرماست اکنون و راه شراب ۹۶
کنون عمرها شد که در کوی می
غذایی ندارم به جز بوی می ۹۷
ازین پس اگر عمر امانم دهد
بر آنم که می قوت جانم دهد ۹۸
به میخانه شاگردی دن کنم
چو ساغر به می چشم روشن کنم ۹۹
به میخانهام خدمت دیگرست
چو شیشه سرم در ره ساغرست ۱۰۰
خوشا صحن میخانه وان انجمن
خوش آن سر که افتاده در پای دن ۱۰۱
چه بزمست بزم صبوحی کشان
دهد بیشک از بزم وحدت نشان ۱۰۲
صف آرا ز هر جانبی فوج فوج
به میدان ساغر سواران موج ۱۰۳
می و نشئه با هم به یک پیرهن
صراحی و ساغر زبان در دهن ۱۰۴
نپوشد ز کس هیچ اندیشه را
بنازم دل روشن شیشه را ۱۰۵
چو شیشه کسی گشت گردنفراز
که بر خلق عالم نپوشید راز ۱۰۶
شنیدم که بسیار کشتی ژرف
شود غرقه در قعر بحر شگرف ۱۰۷
به میخانة ما همین است فرق
که دریا در اینجا به کشتی است غرق ۱۰۸
ازو کام صد بینوا حاصل است
بلی کشتی باده دریادل است ۱۰۹
بده ساقی آن ساغر پر طرب
که دارم گروگان می جان به لب ۱۱۰
از آن می که از خود خلاصم کند
به درگاه میخانه خاصم کند ۱۱۱
بسی شد زمیخانه دوریم دور
زمیخانه دوریم نزدیک گور ۱۱۲
بود یا رب از زندگی بر خوریم؟
به میخانه بار دگر بگذریم؟ ۱۱۳
به یاران میخانه یکدل شویم
در آن بحر چون قطره واصل شویم؟ ۱۱۴
بدان جا نشاید رسید از قیاس
کند عقل از سایة خود هراس ۱۱۵
شود خون برهان در این ره سبیل
درین راه گمراه گردد دلیل ۱۱۶
مگر ساقی این راه را سر کند
چراغ ره از نور مِی بر کند ۱۱۷
عجب بینواییم از هجر می
نوایی مگر بخشد آواز نی ۱۱۸
دمی گریهام تنگ فرصت کند
که نی خواند و شیشه رقّت کند ۱۱۹
نوای نیم برد از خود برون
دلم گشت از گریة شیشه خون ۱۲۰
چو گریه به طوفان براتم دهد
مگر کشتی می نجاتم دهد ۱۲۱
بده ساقی آن مایة ناز را
می همچو آئینة راز را ۱۲۲
که مقصود ازین ناله دانم که چیست
دل شیشه خون دانم از بهر کیست ۱۲۳
کجا شیشه این گریه آموخته
چرا نی چنین شد نفس سوخته ۱۲۴
مرا قوّت شرح این راز نیست
نفس میزنم لیک آواز نیست ۱۲۵
به من کس نگفت و نگویم به کس
به می شاید این راز دانست و بس ۱۲۶
بیا مایة زندگانی من
نم چشمة کامرانی من ۱۲۷
بیاد تو شب زندهداری ما
بیا شمع شب زندهداران بیا ۱۲۸
دل ما مکن بیش ازین خون، بسست
ستم عمرها کردی، اکنون بسست ۱۲۹
دل از جور ساقی سراپا شکست
بماناد ساغر، دل ما شکست ۱۳۰
چه ساقی! زمین و زمان مست او
بود جانِ میخواره در دست او ۱۳۱
فتد عکس ابروی ساقی به جام
چو ماه نو اندر شفق وقت شام ۱۳۲
ز کنج دو چشم سیه مست وی
نگه میچکد همچو از جام می ۱۳۳
لبش برگ گل را خجل میکند
مژه رخنه در کار دل میکند ۱۳۴
دهان تنگ تر از کمرگاه مور
تبسّم در او راه کرده به زور ۱۳۵
خرد چون دهانش تبسّم کند
عدم را وجودی توّهم کند ۱۳۶
خطش گرد لب سایه انداخته
چو موران به تنگ شکر تاخته ۱۳۷
خطش دایره بسته بر کار حسن
دهن نقطة خطِّ پرگار حسن ۱۳۸
کند جام بیباده را یرزمی
نگاهش چو مستانه افتد به وی ۱۳۹
چو پیمانة ناز گیرد به چنگ
زند شیشة آسمان را به سنگ ۱۴۰
چو جام تغافل پیاپی دهد
ملک تن به خمیازة می دهد ۱۴۱
نیفتاده عکس رخش در شراب
که شعله فرو برده ریشه در آب ۱۴۲
به دستی که او جام می میدهد
دگر ساغر از دست کی میدهد؟ ۱۴۳
مرا ساقی از جان برآورده است
ز کفر و ز ایمان برآورده است ۱۴۴
نه زدهم تمام و نه مستی به کام
حرامم حلال و حلالم حرام ۱۴۵
بده ساقی آن آبِ روی مرا
همان مایة شستوشوی مرا ۱۴۶
کز آلایش توبه پاکم کند
اگر زهد ورزم به خاکم کند ۱۴۷
مغنّی کجا رفت و مطرب کجاست؟
رگ تار بیخون نغمه چراست؟ ۱۴۸
مسیح است ساقی، چه دل مرگیست!
شراب است آتش چه افسردگیست! ۱۴۹
مغنّی نوایی بگو سر کند
ز سرچشمة نغمه لب تر کند ۱۵۰
به مطرب بگو تا کند سازِ کار
گشاید به مضراب، شریان تار ۱۵۱
مغنّی دماغی به می تازه کن
به یک نغمه تاراج خمیازه کن ۱۵۲
نخستین بیا راه عشّاق زن
به قلب و دل و جان مشتاق زن ۱۵۳
به مرغولة نغمههای بلند
دل و جان مستان درآور به بند ۱۵۴
به هر شعبه آوازهای تازه کن
به صوتی دو عالم پرآوازه کن ۱۵۵
مشو یک گل نغمه را در کمین
چو بلبل به شاخی ز شاخی نشین ۱۵۶
بزرگست گردون و ما کوچکیم
زمین است گهواره ما کودکیم ۱۵۷
نشاید زدونان بزرگی کشید
نه از ناکسان طعن خردی شنید ۱۵۸
دگر چند ازین ناکسان دم خوریم
به زیر فلک تا به کی بم خوریم ۱۵۹
درین خانه خواری و زاریم کشت
فراق می و میگساریم کشت ۱۶۰
مغنّی بگو نغمههای فراق
که آتش به جان زد هوای عراق ۱۶۱
عراق عرب آرزوی منست
ز دجله نمی در سبوی منست ۱۶۲
خوش آن دم که از دستبرد ممات
سبو بشکنم در کنار فرات ۱۶۳
همان ساقی کوثرم ساقی است
می مهر او در دلم باقی است ۱۶۴
بیا ساقی از می به وصلم رسان
به فرعم ببین و به اصلم رسان ۱۶۵
ز رنج خمار آن چنانم ضعیف
که در پای پیل است مور نحیف ۱۶۶
اگر قوّت می شود یاورم
سلیمان نیارد نشستن برم ۱۶۷
کنون عمرها شد که از هجر می
ضعیف و حزینم چو آواز نی ۱۶۸
بده می که قوّت فزاید مرا
شرابی که از خود رباید مرا ۱۶۹
چون من با خودم عالمم دشمن است
چو از خود روم آتشم گلشن است ۱۷۰
همان به که بگریزم از خویشتن
که من با خود آنم که دشمن به من ۱۷۱
چون من با خودم از خودم بینصیب
از آن رو ز مستی ندارم شکیب ۱۷۲
نباشد اگر پردة هوش پیش
توان دید یک ساعتی روی خویش ۱۷۳
ترا میل اگر هست رخسار خویش
به مستی توان دید دیدار خویش ۱۷۴
بده می که خود را ز سر وا کنم
دمی خویشتن را تماشا کنم ۱۷۵
درین تنگ دهلیز بیم و امید
اسیر خودم کرد نقش پلید ۱۷۶
مگر می ز خود واستاند مرا
ازین تنگنا وارهاند مرا ۱۷۷
سحر ذوق فکرم ز سر تاج برد
خیال بلندم به معراج برد ۱۷۸
به اندیشه رفتم برون زآسمان
نهادم قدم بر سر لامکان ۱۷۹
یکی عالمی دیدم از نور پاک
نه از باد و آتش نه از آب و خاک ۱۸۰
درو مردمانی ز جان پاکتر
در ادراک از عقل درّاکتر ۱۸۱
نه از ظلمت تن خبر بودشان
نه از تیرگیها اثر بودشان ۱۸۲
نه وهم اجلشان نه بیم هلاک
نه رشگ و حسد بود و نه ترس و باک ۱۸۳
ز هر گونه لذّت که بینی به خواب
در آنجا عیان بود چون آفتاب ۱۸۴
همه عیش و عشرت در و بامشان
همه عید و نوروز ایّامشان ۱۸۵
در آن یک سراسر، نظر تاختم
به جز دلخوشی هیچ نشناختم ۱۸۶
فکندم چو سوی خود آنگه نظر
همه خاک دیدم که خاکم به سر ۱۸۷
کنون در غم هجر آن عالمم
درین تنگنا میکُشد این غمم ۱۸۸
ندانم چه بود و کجا بود و کی
مگر رهنمایی کند نور می ۱۸۹
در آن عالم ار ره توان ساخت باز
به گلگونِ می میتوان تاخت باز ۱۹۰
بده ساقی از آتش می نمی
کزین عالمم وارهاند دمی ۱۹۱
سوی آن وطن راه یابم مگر
که در غربتم سوخت خون جگر ۱۹۲
به غربت مرا رویِ دیّار نیست
کسی در وطن این چنین خوار نیست ۱۹۳
بده می کزین چاهِ عفریت بند
برآیم به این بام چرخ بلند ۱۹۴
بده می کزین تنگ دهلیز تار
کنم بر سر این نه ایوان قرار ۱۹۵
از آن می که تن را کند همچو جان
سبک سازد این سر ز بارِ گران ۱۹۶
بجا مانم این بار سنگین ز خاک
بیفشانم این گرد را در مغاک ۱۹۷
ز تحتالثری تا ثریا روم
مگر پلّه پلّه به بالا روم ۱۹۸
بده ساقی آن جان اندیشه را
پری زادة خلوت شیشه را ۱۹۹
بده می که کار از تعلّل گذشت
که سیلاب اندیشه از پل گذشت ۲۰۰
به کس غیر جنگ و عتابم نماند
سر صلح با آفتابم نماند ۲۰۱
خرد خون فرزانگی میکشد
جنون سر به دیوانگی میکشد ۲۰۲
خرد را به دل عزم تسخیر ماست
جنون حلقه در گوش زنجیر ماست ۲۰۳
خرد گرچه هم صبحتی میکند
جنون هم ولینعمتی میکند ۲۰۴
اگر چه خرد را ره روشن است
ولی سخت وسواسی و پرفن است ۲۰۵
خرد را زبون کردن اولیترست
که مقصود را پردهای بر درست ۲۰۶
جنون را ز عشق است و مستی مدد
بده می که لشکر نگیرد خرد ۲۰۷
ز افسانة عقل گشتم ملول
بده می که تا وارهم زین فضول ۲۰۸
خرد آفت دانة ما شدست
خرد جغد ویرانة ما شدست ۲۰۹
بیا ساقی آن جام چون آفتاب
به من ده که افزایدم آب و تاب ۲۱۰
میی ده که روشن شود دل ازو
بر افروزد این تیره محفل ازو ۲۱۱
میی کز صفا زنگ از دل بَرَست
بر نور او شعله خاکسترست ۲۱۲
اگر قطرهای زین شراب کهن
شرابی ازین آتش طور دن ۲۱۳
به سنگی فتد لعل نابی شود
به خاکی چکد آفتابی شود ۲۱۴
تو و زاهد آن قصر و حور و بهشت
من و ساقی آن یار نیکو سرشت ۲۱۵
هماغوشی حورت اندیشه است
مرا دست در گردن شیشه است ۲۱۶
برو زاهد از پیش ما دور شو
خرابند مستان تو مستور شو ۲۱۷
تو بس خشکی و آتش ما بلند
چو خس زآتش ما ببینی گزند ۲۱۸
منه دست بر شیشة آبرنگ
کزین آب آتش جهد همچو سنگ ۲۱۹
ترا باد شیرینی روزگار
تو با تلخی باده کاری مدار ۲۲۰
به جز تلخی از می ندانی تو هیچ
چو دستار خود در سر این مپیچ ۲۲۱
بده ساقی آن آب آتشفروز
همان غم براندازِ اندوه سوز ۲۲۲
بده می که درد جداییم کشت
پریشانی و بینواییم کشت ۲۲۳
نسیم گل و بلبلانند مست
سزد گر بشوییم از توبه دست ۲۲۴
درین نوبهاران که عالم خوشست
مرا سینه جولانگه آتشست ۲۲۵
چنانم سراپای دل غم گرفت
که از درد من بخت ماتم گرفت ۲۲۶
شبم را بود ننگ صبح امید
چو بر مردم دیده خال سفید ۲۲۷
مرا صبح امّید، شامست و بس
شب تیره را روز نامست و بس ۲۲۸
مگر نور می یاور من شود
شب تیره از باده روشن شود ۲۲۹
مزن صبح گو بر رخ من نفس
طلوع می از شیشهام صبح بس ۲۳۰
مرا گلخن از عکس می گلشنست
شب از پرتو ساغرم روشنست ۲۳۱
مباد از میم ساغر زر تهی
که قالب تهی به که ساغر تهی ۲۳۲
همان باقی عمر گو یک نفس
می باقیم باقی عمر بس ۲۳۳
بده ساقی آن جام چون لاله را
کزو خوش کنم داغ صد ساله را ۲۳۴
بیا ای ز حسن تو سامان گل
به روی تو روشن چراغان گل ۲۳۵
تو تا در چمن میکشیدی سری
عیان بود گل را دماغ تری ۲۳۶
یک امشب که پا واگرفتی ز باغ
تماشاست گل را صفای دماغ ۲۳۷
بهارست ساقی و فیض هواست
اگر گل کند مستی ما رواست ۲۳۸
چمن خوش گلستان خوش و گل خوشست
صبا عنبر آگین هوا دلکشست ۲۳۹
هوا معتدل همچمو طبع کریم
روان آب چون ذهن صاف حکیم ۲۴۰
به گل طبع را بس که الفت بود
چمن دیده را خانه غربت بود ۲۴۱
گل باغ گویی ز بس آب و تاب
خورد چون گل ساغر از باده آب ۲۴۲
هوای گلستان خوشم در گرفت
که گل دیدم و آتشم در گرفت ۲۴۳
چرا آتش اندر نیفتد به کس
گل آتش رخ و بلبل آتش نفس ۲۴۴
نسیم گل از عالمم فرد کرد
دل از نالة بلبلم درد کرد ۲۴۵
درین دم که بلبل ز گل سر خوشست
گلستان چو رخسار ساقی خوشست ۲۴۶
همان به که دامن نمازی کنم
به ساقیّ خود عشق بازی کنم ۲۴۷
چه بلبل چه گل این چه اندیشه است
گلم ساغر و بلبلم شیشه است ۲۴۸
پر از گل چو دامان هر کس بود
گل می به دامان مرا بس بود ۲۴۹
چو من سینه از باده روشن کنم
به جای گل آتش به دامن کنم ۲۵۰
مرید میم لاابالی و مست
سر زلف ساقی و ساغر به دست ۲۵۱
زند، باطن ساغرم بر کمر
سر از خط پیمانه پیچم اگر ۲۵۲
که من چاکر پیر میخانهام
زخونابه خواران پیمانهام ۲۵۳
بسی رنج میخانهها دیدهام
بسی گرد پیمانه گردیدهام ۲۵۴
کنونم که با شیشه همخانگیست
گلِ مستی و جوش دیوانگی است ۲۵۵
بده ساقی آن بادة زورمند
که غم را تواند رگ و ریشه کند ۲۵۶
همان باده کو شیشه روشنکن است
چو مهر تو اندیشه روشنکن است ۲۵۷
بخندان گل ساغر از بادِ دست
بنالان ز شیشه هزارانِ مست ۲۵۸
بخور باده تا مست مستان شوی
برافروز رخ تا گلستان شوی ۲۵۹
به مژگان بگو سربلندی کند
بهل زلف را تا کندی کند ۲۶۰
بیارای بازار مژگان به ناز
ز چشم سیه کن درِ فتنه باز ۲۶۱
در آتش نشیند گل از روی تو
پریشان شود سنبل از موی تو ۲۶۲
لبت خون به پیمانة لاله کرد
ازین تب لب غنچه تبخاله کرد ۲۶۳
پی بوسة آن لبان بیحجاب
دهان غنچه کردست جام شراب ۲۶۴
مبین شیشه کو خالی افتاده است
که از هجر روی تو جان داده است ۲۶۵
چنان شورشی از تو در بزم هست
که با هوش و بیهوش مست است مست ۲۶۶
چو عشّاقِ کویِ ترا بشمرم
من از هر که پرسی جگر خونترم ۲۶۷
مرا از تو کافی بود نام تو
همه وصل جویند و من کام تو ۲۶۸
منم عاشق اما نه چون هر کسی
ز کس تا به کس فرق باشد بسی ۲۶۹
شبانگه که دل غرق خوناب بود
به پهلوی من بخت در خواب بود ۲۷۰
سرم بالش غصّه را رنج ده
برم بستر درد را داغ نه ۲۷۱
بر من نه از آشنا هیچ کس
نه آمد شد کس به غیر از نفس ۲۷۲
نه محرم که درد دلی سر کنم
نه آهی کز آن آتشی برکنم ۲۷۳
چنان سیل اشکی به من یافت دست
که توفان ز بیمش به کشتی نشست ۲۷۴
خیال تو آمد فرایادِ من
به چرخ برین رفت فریاد من ۲۷۵
خیال تو کردم گلستان شدم
به یاد لبت مستِ مستان شدم ۲۷۶
بدینسان جدا از تو در تاب و تب
شبم روز گردد شود روز شب ۲۷۷
به شب با تو دستم به دامان بود
چو بیدار گردم گریبان بود ۲۷۸
کی آسایشی رو نماید به چشم
که مرگ آید و خواب ناید به چشم ۲۷۹
سحر چون به یاد تو افتد دلم
قیامت گه غم شود منزلم ۲۸۰
سر از خواب ناآمده برکُنم
نبینم ترا خاک بر سر کنم ۲۸۱
بیا ساقی از روی احسان دمی
فشان بر من از آتش می نمی ۲۸۲
بهم برزن اوراق داناییم
در آتش فکن رخت رعنائیم ۲۸۳
بشو زآب می دفتر دانشم
که خاک عدم بر سر دانشم ۲۸۴
زبانم زگفتار خاموش باد
همه خواندههایم فراموش باد ۲۸۵
نجاتم سر زلف جادوی تست
شفایم اشارات ابروی تست ۲۸۶
تو ای مدّعی گرچه فرزانهای
ولی از وفا سخت بیگانهای ۲۸۷
ترا به ز معشوق وا سوختن
همان جیب ندریده را دوختن ۲۸۸
گریزی به هنگام زن زود نیست
در آتش شدن کار هر دود نیست ۲۸۹
ترا دود آتش مشوّش کند
کجا وصل آتش ترا خوش کند ۲۹۰
تو بینی که آتش بسوزد همی
نبینی که چون برفروزد همی ۲۹۱
اگر آتش آتشت خوش فتد
وگر خود خسی شعله سرکش فتد ۲۹۲
اگر زآتشت میل شد سودها
بیا بگذر از بود و نابودها ۲۹۳
بیا جامة عاریت را بدر
در آتش روی پنبه با خود مبر ۲۹۴
بده ساقی آئینة جام را
پدید آورِ پخته و خام را ۲۹۵
که بینم درو عکس رخسار خویش
برافشانم از خویش آثار خویش ۲۹۶
بریزد زمن گرد اوصافِ من
نماید به من چهرة صاف من ۲۹۷
برافکن دمی پردة من ز پیش
که من مردم از شوق دیدار خویش ۲۹۸
دگر باره عشقم جوان کرده است
زمین مرا آسمان کرده است ۲۹۹
برون بردم از خانه رخت مجاز
حقیقت به من در گشادست باز ۳۰۰
به ذوق غم دیگر افتادهام
به عشق حقیقی در افتادهام ۳۰۱
ندانم ز مهر که دم میزنم
که دنیا و عقبا بهم میزنم ۳۰۲
چه می ریخت در جام دل ساقیم
که نه انفسیم نه آفاقیم ۳۰۳
ز می نشئة دیگرم در سرست
مگر ساقیم ساقی کوثرست ۳۰۴
علی ولی شاه دنیا و دین
کلید در باغ عینالیقین ۳۰۵
دگر بر سرم ذوق مستی فتاد
هوای می و میپرستی فتاد ۳۰۶
ز شادی ندانم کجا میروم
که چون بوی گل بر هوا میروم ۳۰۷
سعادت ز بختم شرف میبرد
که شوقم به خاک نجف میبرد ۳۰۸
نهاده مگر پا به ره اخترم
که راه نجف میسپارد سرم ۳۰۹
نجف شد کلیم مرا کوه طور
مزن گو به من کعبه چشمک ز دور ۳۱۰
زرشگم نمیرد چرا آسمان
که هستم نجف را سگ آستان ۳۱۱
براهی مرا پای شوق آشناست
که نعلین مهر و مهم زیر پاست ۳۱۲
نه این ره به روی ریا میروم
که این ره برای خدا میروم ۳۱۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۱۳
۲۶۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در توحید و تفسیر بسمالله
گوهر بعدی:معراجیه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.