هوش مصنوعی: متن بالا روایتی از حرکت امیر به سمت غزنین و استقبال مردم از او است. در این مسیر، امیر با همراهانش درباره وضعیت جهان و مشکلات پیش رو صحبت می‌کند. همچنین، اشاره‌هایی به تاریخ گذشته و اقدامات امیر ماضی در خراسان دارد. متن به شرایط سیاسی و نظامی آن دوران و تصمیمات امیر می‌پردازد.
رده سنی: 16+ متن شامل مفاهیم تاریخی و سیاسی پیچیده است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به دانش پایه‌ای از تاریخ و سیاست دارد. همچنین، ممکن است برخی اصطلاحات و مفاهیم برای سنین پایین‌تر نامفهوم باشد.

بخش ۳۹ - آمدن امیر به غزنین

و پیش تا امیر، رضی اللّه عنه، حرکت کرد از رباط کروان‌ معتمدی برسید از آن کوتوال بو علی‌ و دو چتر سیاه و علامت سیاه‌ و نیزه‌های خرد همه در غلاف دیبای سیاه بیاورد با مهد پیل و مهد استر و آلت دیگر، که این همه بشده بود، و بسیار جامه نابریده و حوائج و هر چیزی از جهت خویش‌ فرستاده. و بضرورت بموقع خوب افتاد این خدمت که کرد . و والده امیر و حرّه ختّلی‌ و دیگر عمّات‌ و خواهران و خاله‌گان‌ همچنین معتمدان فرستاده بودند با بسیار چیز. و اولیا و حشم و اصناف لشکر را نیز کسان ایشان‌ هر چیزی بفرستادند، که سخت بینوا بودند.
و مردم غزنین بخدمت استقبال میآمدند و امیر، رضی اللّه عنه، چون خجلی‌ که بهیچ روزگار آمدن پادشاهان و لشکر بغزنین برین جمله نبوده بود، یَفْعَلُ اللَّهُ- ما یَشاءُ و یَحْکُمُ ما یُرِیدُ . و امیر در غزنین آمد روز شنبه هفتم شوّال و بکوشک نزول کرد.
و دل وی خوش میکردند که احوال جهان یکسان نیست و تا سر بجای است، خللها را دریافت باشد. امّا چنان نبود که وی ندانست که چه افتاده است، که در راه غور که میآمد، یک روز این پادشاه میراند و قوم‌ با وی چون بو الحسن عبد الجلیل و سالار غازیان عبد اللّه قراتگین و دیگران، و بو الحسن و این سالار سخن نگارین‌ درپیوستند و می‌گفتند که «این چنین حالی برفت و نادره‌ بیفتاد نه از جلادت‌ خصمان بلکه از قضاء آمده و حالهای دیگر که پوشیده نیست. و چون خداوند در ضمان سلامت‌ بدار ملک رسید، کارها از لونی دیگر بتوان ساخت، که اینک عبد اللّه قراتگین‌ میگوید که اگر خداوند فرماید، وی بهندوستان رود و ده هزار پیاده گزیده آرد که جهانی را بسنده باشد و سوار بسیار آرد و ساخته ازینجا قصد خصمان کرده آید که سامان جنگ ایشان شناخته آمد تا این خلل زایل گردد.» و ازین گونه سخن میگفتند هم بو الحسن و هم عبد اللّه. امیر روی بخواجه عبد الرّزّاق کرد و گفت «این چه هوس‌ است که ایشان میگویند؟! بمرو گرفتیم‌ و هم بمرو از دست برفت.» و سخن پادشاهان سبک و خرد نباشد خاصّه از این چنین پادشاه که یگانه روزگار بود. و وی بدین سخن مرو آن خواست که «پدر ما امیر ماضی‌ ملک خراسان بمرو یافت که سامانیان را بزد، و خراسان اینجا از دست ما بشد .» و این قصّه هم چنین نادر افتاد، و ما اعجب احوال الدّنیا، که امیر ماضی آمده بود تا کار را بر وی بنهد و بازگردد و از ما طاعت امیر خراسان یکی باشد از سپاه سالاران وی که خراسان او را باشد، و او را از ایزد، عزّ ذکره، چنان خواست و واجب داشت و از قصّه نبشتن هر کسی نداند که این احوال چون بود تا خوانندگان را فایده بحاصل آید که احوال تاریخ گذشته اهل حقایق‌ را معلوم باشد. و من ناچار در تصنیف‌ کار خویش میکنم، و اللّه اعلم بالصّواب‌ .
کانال گوهرین در ایتا
۸۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۳۸ - قصیدهٔ چهارم اسکافی
گوهر بعدی:بخش ۴۰ - قصّهٔ امیر منصور نوح سامانی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.