هوش مصنوعی:
این متن شعری است که به ستایش بهار، جشن نوروز و خسرو عادل میپردازد. شاعر از زیباییهای طبیعت در فصل بهار، شادی و نشاطی که این فصل به همراه میآورد، و همچنین از فضایل و عدالت خسرو عادل سخن میگوید. در بخشهایی از شعر، شاعر به توصیف مراسم و آیینهای نوروزی مانند نوشیدن می و شادی در کنار دوستان میپردازد. همچنین، در بخشهای پایانی، شاعر به ستایش خسرو عادل و ویژگیهای برجستهی او مانند عدالت، شجاعت و خردمندی اشاره میکند.
رده سنی:
16+
این متن به دلیل استفاده از زبان شعر کلاسیک فارسی و مفاهیم عمیق مرتبط با ستایش طبیعت، جشن نوروز و پادشاه، برای مخاطبانی مناسب است که با ادبیات کلاسیک فارسی آشنایی دارند و توانایی درک مفاهیم پیچیدهی شعری را دارند. همچنین، برخی از مفاهیم مانند نوشیدن می و مراسم نوروزی ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامناسب باشد.
شمارهٔ ۲ - در مدح امیرابو محمد بن محمود غزنوی
همی گفتم که کی باشد که خرم روزگار آید
جهان از سر جوان گردد بهار غمگسار آید ۱
بهار غمگسار آید که هر کس را به کار آید
بهاری کاندر و هر روز می را خواستار آید ۲
زهر بادی که بر خیزد کنون بوی بهار آید
کنون ما را ز باد بامدادی بوی یار آمد ۳
چو روی کودکان ما درخت گل به بار آید
نگار لاله رخ باما به خرم لاله زار آید ۴
می مشکین گسارد تا گه بوس و کنار آید
هوا خوش گردد و با طبع خسروسازگار آید ۵
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۶
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۷
کرامی خوردن آیینست، می خوردن کنون باید
بپرس از من که می خوردن درین ایام چون باید ۸
نخست اندر میان باری می بیجاده گون باید
پس آنگه ساقی پاکیزه چون سیمین ستون باید ۹
دو سه رودی بیکجا ساخته چون ارغنون باید
سرود مطرب ساده طرب را رهنمون باید ۱۰
به هر دوری که می خوردی، طرب کردن فزون باید
موافق دوستان یکدل همی نیک آزمون باید ۱۱
دل اندر شادی و رامش به آرام وسکون باید
زمجلس دشمن خسرو به هر حالی برون باید ۱۲
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۳
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۱۴
می اکنون لعل تر گردد که گل رخسار بنماید
تو گویی گل همی هر روز در می رنگ بفزاید ۱۵
می از گل گونه بستاند، گل از می رنگ برباید
گل و می را تو پنداری که یک مادر همی زاید ۱۶
نگارینا بدین شادی مرا گر می دهی شاید
می اکنون ده که می تن را همی چون روح درباید ۱۷
طبیب من گلست و گل مرا جز می نفرماید
دل زاهدکه می بیندبه می حقا که بگراید ۱۸
گل آنک وقت آن آمد که چشم از خواب بگشاید
چو روی خوبرویان مجلس خسرو بیاراید ۱۹
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۲۰
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۲۱
نگارا بوستان اکنون ندانی کز چه سان باشد
گشاده آسمان دیدستی اندر شب؟ چنان باشد ۲۲
ازین سو نسترن باشد از آن سو ارغوان باشد
بهشتی در میان باشد بهاری بر کران باشد ۲۳
درختان را همه پوشش پرند و پرنیان باشد
هوای بوستان همچون هوای دوستان باشد ۲۴
بیا در بوستان چونان که رسم باستان باشد
تو سروی و گلی و سرو و گل در بوستان باشد ۲۵
گلی لیکن ز تو تا سرخ گل چندان میان باشد
که از قدر بلند شاه تا هفت آسمان باشد ۲۶
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۲۷
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۲۸
نگارا چند ره گفتی که چون وقت بهار آید
ترا بامن گه می خوردن و بوس و کنار آید ۲۹
بهار آمد همی گوی برو تا گل به بار آید
همی نومیدیم زین وعده نومیدوار آید ۳۰
ترا زین وعده اندر دل به روزی صد هزار آید
مرا آری بدین گفتارت ای جان استوار آید ۳۱
چو چیزی از تو بشنیدم دل آن را خواستار آید
گر اندر دل نداری، باد پیمودن چه کار آید ۳۲
ترا ترسم که بوس من همی بر چشم خوار آید
ندانی کز لبم بوی بساط شهریار آید ۳۳
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۳۴
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۳۵
دلا یار دگر جستی بدین کار از تو خوشنودم
تو از زاری بیاسودی من از خواری بیاسودم ۳۶
تن اندر مهر آن کز من نیندیشد بفرسودم
روان اندر هوا و مهر بد مهری بیالودم ۳۷
نه روزی راست بنشستم نه یک شب شادبغنودم
نه برامید آن کاخر مگر زین کار برسودم ۳۸
نگاری بر کفم دادی که چون آواش بشنودم
بر آن کس کاین نگاراز کف او گم شد ببخشودم ۳۹
بدین خوبی که تو کردی ترا بسیار بستودم
محل و جاه تو ای دل بر خسرو بیفزودم ۴۰
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۴۱
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۴۲
بهار آمد من و هر روز نو باغی و نوجایی
به گشتن هر زمان عزمی به بودن هر زمان رایی ۴۳
قدح پر باده رنگین به دست باده پیمایی
چو مرغ از گل به گل هر ساعتی دیگر تماشا یی ۴۴
نگاری با من و رویی نه رویی بلکه دیبایی
ازین خوشی، ازین کشی، ازین در کار زیبایی ۴۵
خردمندی که از رایم خبر دارد به ایمایی
غزلگویی که مرغان را به بانگ آرد به آوایی ۴۶
من و چنگی و آن دلبر که او را نیست همتایی
زمن کرده مدیح شاه را هزمان تقاضایی ۴۷
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۴۸
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۴۹
امیر عالم عادل نبیره خسرو غازی
جلال دولت عالی امین ملت تازی ۵۰
ملک بو احمد محمود زیبای سرافرازی
شهنشاهی که روز جنگ با شیران کند بازی ۵۱
ایا شاه جهانداری که فردی و بی انباز ی
چه اندر مملکت گیری، چه اندر مملکت سازی ۵۲
بزرگی راو شاهی را، هم انجام و هم آغازی
جهانداری زتو نازد، تو از فضل و هنر نازی ۵۳
تو آن شاهی که گیتی را زبد کیشان بپردازی
به تیغ و تیر خان و مان بدخواهان بر اندازی ۵۴
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۵۵
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۵۶
نباشد بس عجب شاها! اگر شادی کندشاهی
ز چون تو شه، که شاهان چون ستاره اندو تو چون ماهی ۵۷
چنان کز تو به نزدیک منست ای خسرو آگاهی
ز تو تا خسروان چندان بودکز ماه تاماهی ۵۸
ایا مرگاه شاهی را به جای یوسف چاهی
جهان از عیب و آهو پاک باشد تا تو بر گاهی ۵۹
زبس پرهیز و بی طمعی و ازبس دست کوتاهی
ولایت را نکو داری رعیت را نکو خواهی ۶۰
نکو رویی نکو خویی نکو طبعی نکو خواهی
ترا پرهیز پیران داد یزدان در به برناهی ۶۱
ازین فرخنده فروردین وخرم جشن نوروزی ۶۲
نصیب خسرو عادل سعادت باد پیروزی ۶۳
امیرا در دل هر کس ترا جایی همی بینم
دل هر مهتری را سوی تو رایی همی بینم ۶۴
به تو هر راد مردی را تو لایی همی بینم
نه در گیتی چو تو پیری و برنایی همی بینم ۶۵
نه در شاهی ترا یاری و همتایی همی بینم
دلت را چون فراخ و پهن دریایی همی بینم ۶۶
زتو اندر جهان پیوسته آوایی همی بینم
زعدل تو ولایت را چو دیبایی همی بینم ۶۷
ترا زین کاردانی کارفرمایی همی بینم
ز رای ملک آرا ملک آرایی همی بینم ۶۸
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۶۹
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۷۰
اگر فضل و هنر باید همی فضل و هنر داری
وگر اصل و گهر باید همی اصل و گهرداری ۷۱
به هر کاری توان داری زهر علمی خبر داری
زمال و ملک دنیا نام نیکو دوست ترداری ۷۲
همه گفت نکو نامی چوسیم و زر ز بر داری
نداندکس که تو اندر نکو نامی چه سر داری ۷۳
زنام بدهمیشه خویشتن را برحذر داری
شهان رسم دگردارندو تو رسم دگرداری ۷۴
به رسم نیکو از شاهان گیتی سر زبر داری
همه راه و نهادو عادت و رسم پدر داری ۷۵
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۷۶
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۷۷
پسر کو چون پدر باشد ستایش را سزا باشد
پدر کز جان و دل چونان پسر جوید و رواباشد ۷۸
پسر نزد پدر زیرا گرامی تر عطا باشد
به خاصه چون پسر نیکو خو و نیکو لقا باشد ۷۹
پسر باید که چون تو نیکنام و پارسا باشد
خطا گفتم چو تو اندر جهان دیگر کجا باشد ۸۰
هر آن کس کو بی اندیشه سخن گوید خطا باشد
چگونه پارسا باشد کسی کو پادشا باشد ۸۱
کسی کو پادشاه و مهتر و فرمانروا باشد
به آن کوشد که او را همت و کام وهوا باشد ۸۲
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۸۳
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۸۴
به رنج دل تو پروردی امیرا نیکنامی را
چنان چون مادر دلسوز فرزندگرامی را ۸۵
سخا را دوستر داری . . . مر نامی را
ثنارا بیشتر جویی که غمگین شادکامی را ۸۶
عطای تو بر آورده ست خاصی را و عامی را
چو نام تو یمینی و امینی و نظامی را ۸۷
بشوید رای تو از روی شبها تیره فامی را
کف جود تو چون پدرام گرداند نظامی را ۸۸
هزار آلت فزون داری بزرگی و همامی را
جهان پیش تو زین گردن نهاده مر غلامی را ۸۹
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۹۰
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۹۱
دل سلطان نگه داری ترا هر روز به باشد
چنین باشی جهان از قدر تو بسیار که باشد ۹۲
پسر کو با پدر همدل بود هر روز مه باشد
به خاصه چون پدر گیتی گشای و تاج ده باشد ۹۳
چنین بایدکه هر کس رابتو احسنت و زه باشد
کمانت روز و شب با دشمن سلطان بزه باشد ۹۴
حدیث تو همه با دشمنانش «دار» و «ده » باشد
جواب تو مرایشان را به هر گفتار نه باشد ۹۵
همیشه دامنت با دامن طاعت گره باشد
ترا با دیگران اندر چنین معنی فره باشد ۹۶
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۹۷
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۹۸
جز از سلطان زهر شاهی که باشددر هنر بیشی
چنان چون کاندر آن بیشی به قدر و منزلت پیشی ۹۹
معین دینی و ویران کننده بدعت کیشی
بدان ماندکه دین پاک را نزدیکتر خویشی ۱۰۰
ولی رادر دهن نوشی عدو را بر جگر نیشی
عدو خیشست و تو چون ماه تابان آفت خیشی ۱۰۱
جز از نیکی نفرمایی جز از نیکی نیندیشی
خویی داری نکو و آنگه به صورت چون خوی خویشی ۱۰۲
ز چندین مال و چندین زر که بر پاشی و بپر یشی
عجب باشد که باشددر جهان تنگی و درویشی ۱۰۳
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۰۴
نصیبت خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۱۰۵
امیرا همتی داری که با او هیچ برنایی
ندانم با چنین همت کرا باشد توانایی ۱۰۶
جهانداری به خود کامی عطا پاشی به خود رایی
بزرگان را عطا دادن بیاموزی و بنمایی ۱۰۷
ترا باید جهان تا تو مراورا کارفرمایی
در گفتار دربندی در کردار بگشایی ۱۰۸
چو نوشروان به عدل و داد گیتی را بیارایی
به تیغ تیز باغ پادشاهی را بپیرایی ۱۰۹
به وقتی کر شرف گویند با خورشید همتایی
دل سلطان نگه داری بپنهانی و پیدایی ۱۱۰
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۱۱
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۱۲
خداوندا بدین مایه بکردم برتو استادی
نه زان گفتم من این کز تو پدر را نیست آزادی ۱۱۳
تو اندر خدمت سلطان مثل با جنبش بادی
فزونتر کو ترا فرمود هرگز پای ننهادی ۱۱۴
به خدمت کردن بسیار داد خویشتن دادی
بدین سلطان ز تو شادست و تو از خویشتن شادی ۱۱۵
همایونی بر سلطان زمادر نیکدل زادی
به فرخ فال بر گیتی در اقبال بگشادی ۱۱۶
زعدل وداد تو گم گشت نام جور و بیدادی
همیشه همچنین باید همیشه همچنین بادی ۱۱۷
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۱۸
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۱۹
خداوندا ندیدم هیچ سالاری به سنگ تو
نه اندر کارها شاهی به آیین و به هنگ تو ۱۲۰
نباشد کوه را وقت درنگ تو در نگ تو
جهان هرگز نخواهد تا توباشی آدرنگ تو ۱۲۱
به وقت کارزار خصم و روز نام و ننگ تو
فلک درگردن آویزد شغا و نیملنگ تو ۱۲۲
نیاید هیچ شاهی سوی تو هرگز به جنگ تو
ور آید باز گرداند ز راه او را خدنگ تو ۱۲۳
به آتش ماند اندر جنگ تیغ آب رنگ تو
خداوند آب گردانید آتش را به چنگ تو ۱۲۴
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۲۵
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۲۶
اجل خواهد که همچون تیغ مردمخوار تو باشد
قضا خواهد که همچون تیر جان او بار تو باشد ۱۲۷
ز بیم تیغ تو آن را که دشمن دار تو باشد
همه ساله دو رخ بر گونه دینار تو باشد ۱۲۸
ظفر درجنگها دایم سپهسالار تو باشد
جهان راچشم و گوش و دل سوی گفتار تو باشد ۱۲۹
همیشه دولت و پیروزی اندر کار تو باشد
خدای اندر همه وقتی معین و یار تو باشد ۱۳۰
اجل با تیغ تو باشد کجا پیکار تو باشد
قضا باتیغ تو آنجا رود کآزار تو باشد ۱۳۱
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۳۲
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۳۳
به وقتی کز دولشکر گاه بانگ کوس برخیزد
خروش کوس گردان را زخواب خوش برانگیزد ۱۳۴
علامت کش به گوش نیزه منجوق اندر آویزد
برآید نیلگون ابری که گل برزعفران بیزد ۱۳۵
یلان را سرخی اندر روی با زردی در آمیزد
بخندد تیغ و از چشمش بوقت خنده خون ریزد ۱۳۶
چو گویند اینک آمد میر تا با خصم بستیزد
ز دو لشکر نماند هیچ سالاری که نگریزد ۱۳۷
کسی کز مرگ نندیشد نه از کشتن بپرهیزد
ز بیم و هیبت شمشیر او بر اسب خون میزد ۱۳۸
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۳۹
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۱۴۰
گر اندرو وهم گنجیدی جهان میدان تو بودی
ور اندر عقل شایستی سپهر ایوان تو بودی ۱۴۱
چو هندوی فلان، رضوان به در، دربان تو بودی
درخت طوبی اندر ساحت بستان تو بودی ۱۴۲
همیدون کوثر اندر ژرف ماهیدان تو بودن
به خلوت هر شبی حور دگر مهمان تو بودی ۱۴۳
هر آن چیزی کز آن اندیشه کردی زان تو بودی
از ایزد آیتی چون نام تو درشان توبادی ۱۴۴
پس از فرمان ایزد در جهان فرمان تو بودی
بقای این جهان اندر گرامی جان تو بودی ۱۴۵
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۴۶
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۴۷
امیرا! توبه هر خوبی و نیکویی سزاواری
ازیرا خوب کرداری چنان چون خوب دیداری ۱۴۸
توان گفتن ترا کاندر جهان فردی و بی یاری
به دانایی و بینایی و بیداری و هشیاری ۱۴۹
حدیث ملک و کار عالم و شغل جهانداری
تو اندرخواب به ورزی که دیگر کس به بیداری ۱۵۰
بخیلی را همی اندر دیار خویش نگذاری
کریمی را ورادی را همی آیین پدید آری ۱۵۱
بکوشی تادل کس را به گفتاری نیازاری
تو گر خواهی چنین چیزی ندانی کرد پنداری ۱۵۲
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۵۳
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۵۴
سزای تو ترا شاها ندانم آفرین گفتن
همی شرم آیدم زین خام گفتاری چنین گفتن ۱۵۵
خجل گشتم ز بس حلم ترا کوه وزمین گفتن
فرو ماندم ز بس جود ترا ماء معین گفتن ۱۵۶
حدیث تیغ و تیرو قصه تاج و نگین گفتن
ترا بر کشوری یا برفزونتر زان امین گفتن ۱۵۷
جلال وهمت و قدر ترا چرخ برین گفتن
پناه داد و دین خواندن بلای کفرو کین گفتن ۱۵۸
چه خوانم مرترا شاها که دل شد سیر ازین گفتن
بگو تامن بگردانم ترا مدح متین گفتن ۱۵۹
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۶۰
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۶۱
خداوندا! گهر دانی که شهری پر گهر بیند
بکوشد تا بچیند هر چه درقیمت ز بربیند ۱۶۲
چو بر گردد گهر هر جای از جنس دگر بیند
زمین را از گهر چون گلستان بارور بیند ۱۶۳
همه گوهر سزای تاج و زیبای کمر بیند
کمینه گوهر اندر قیمت یک تنگ زر بیند ۱۶۴
بماند خیره در چندین گهر کز پیش در بیند
نداند زان چه برگیرد، که اندر پیش بر بیند ۱۶۵
گهرهای بهایی گونه گون اندر گذر بیند
گذرها را همه پراز لآلی و گهر بیند ۱۶۶
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۶۷
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۶۸
جوان دولت خداوندا! جوانبخت و جوان بادی
فراوان دوستان داری به کام دوستان بادی ۱۶۹
جهانداری ترا زیبد خداوند جهان بادی
ز دولت بهره ور بادی به شاهی شادمان بادی ۱۷۰
همیشه کامران بودی، هماره کامران بادی
به از نوشین روان گفتی به از نوشیروان بادی ۱۷۱
ز گردون بی ضرر بادی به گیتی بی زیان بادی
بقای دین و دولت رابه دست و دل ضمان بادی ۱۷۲
ازین نوروز فرخنده به شادی جاودان بادی
دل من مر ترا شاها چنان خواهد، چنان بادی ۱۷۳
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۷۴
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۷۵
جهان از سر جوان گردد بهار غمگسار آید ۱
بهار غمگسار آید که هر کس را به کار آید
بهاری کاندر و هر روز می را خواستار آید ۲
زهر بادی که بر خیزد کنون بوی بهار آید
کنون ما را ز باد بامدادی بوی یار آمد ۳
چو روی کودکان ما درخت گل به بار آید
نگار لاله رخ باما به خرم لاله زار آید ۴
می مشکین گسارد تا گه بوس و کنار آید
هوا خوش گردد و با طبع خسروسازگار آید ۵
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۶
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۷
کرامی خوردن آیینست، می خوردن کنون باید
بپرس از من که می خوردن درین ایام چون باید ۸
نخست اندر میان باری می بیجاده گون باید
پس آنگه ساقی پاکیزه چون سیمین ستون باید ۹
دو سه رودی بیکجا ساخته چون ارغنون باید
سرود مطرب ساده طرب را رهنمون باید ۱۰
به هر دوری که می خوردی، طرب کردن فزون باید
موافق دوستان یکدل همی نیک آزمون باید ۱۱
دل اندر شادی و رامش به آرام وسکون باید
زمجلس دشمن خسرو به هر حالی برون باید ۱۲
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۳
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۱۴
می اکنون لعل تر گردد که گل رخسار بنماید
تو گویی گل همی هر روز در می رنگ بفزاید ۱۵
می از گل گونه بستاند، گل از می رنگ برباید
گل و می را تو پنداری که یک مادر همی زاید ۱۶
نگارینا بدین شادی مرا گر می دهی شاید
می اکنون ده که می تن را همی چون روح درباید ۱۷
طبیب من گلست و گل مرا جز می نفرماید
دل زاهدکه می بیندبه می حقا که بگراید ۱۸
گل آنک وقت آن آمد که چشم از خواب بگشاید
چو روی خوبرویان مجلس خسرو بیاراید ۱۹
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۲۰
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۲۱
نگارا بوستان اکنون ندانی کز چه سان باشد
گشاده آسمان دیدستی اندر شب؟ چنان باشد ۲۲
ازین سو نسترن باشد از آن سو ارغوان باشد
بهشتی در میان باشد بهاری بر کران باشد ۲۳
درختان را همه پوشش پرند و پرنیان باشد
هوای بوستان همچون هوای دوستان باشد ۲۴
بیا در بوستان چونان که رسم باستان باشد
تو سروی و گلی و سرو و گل در بوستان باشد ۲۵
گلی لیکن ز تو تا سرخ گل چندان میان باشد
که از قدر بلند شاه تا هفت آسمان باشد ۲۶
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۲۷
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۲۸
نگارا چند ره گفتی که چون وقت بهار آید
ترا بامن گه می خوردن و بوس و کنار آید ۲۹
بهار آمد همی گوی برو تا گل به بار آید
همی نومیدیم زین وعده نومیدوار آید ۳۰
ترا زین وعده اندر دل به روزی صد هزار آید
مرا آری بدین گفتارت ای جان استوار آید ۳۱
چو چیزی از تو بشنیدم دل آن را خواستار آید
گر اندر دل نداری، باد پیمودن چه کار آید ۳۲
ترا ترسم که بوس من همی بر چشم خوار آید
ندانی کز لبم بوی بساط شهریار آید ۳۳
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۳۴
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۳۵
دلا یار دگر جستی بدین کار از تو خوشنودم
تو از زاری بیاسودی من از خواری بیاسودم ۳۶
تن اندر مهر آن کز من نیندیشد بفرسودم
روان اندر هوا و مهر بد مهری بیالودم ۳۷
نه روزی راست بنشستم نه یک شب شادبغنودم
نه برامید آن کاخر مگر زین کار برسودم ۳۸
نگاری بر کفم دادی که چون آواش بشنودم
بر آن کس کاین نگاراز کف او گم شد ببخشودم ۳۹
بدین خوبی که تو کردی ترا بسیار بستودم
محل و جاه تو ای دل بر خسرو بیفزودم ۴۰
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۴۱
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۴۲
بهار آمد من و هر روز نو باغی و نوجایی
به گشتن هر زمان عزمی به بودن هر زمان رایی ۴۳
قدح پر باده رنگین به دست باده پیمایی
چو مرغ از گل به گل هر ساعتی دیگر تماشا یی ۴۴
نگاری با من و رویی نه رویی بلکه دیبایی
ازین خوشی، ازین کشی، ازین در کار زیبایی ۴۵
خردمندی که از رایم خبر دارد به ایمایی
غزلگویی که مرغان را به بانگ آرد به آوایی ۴۶
من و چنگی و آن دلبر که او را نیست همتایی
زمن کرده مدیح شاه را هزمان تقاضایی ۴۷
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۴۸
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۴۹
امیر عالم عادل نبیره خسرو غازی
جلال دولت عالی امین ملت تازی ۵۰
ملک بو احمد محمود زیبای سرافرازی
شهنشاهی که روز جنگ با شیران کند بازی ۵۱
ایا شاه جهانداری که فردی و بی انباز ی
چه اندر مملکت گیری، چه اندر مملکت سازی ۵۲
بزرگی راو شاهی را، هم انجام و هم آغازی
جهانداری زتو نازد، تو از فضل و هنر نازی ۵۳
تو آن شاهی که گیتی را زبد کیشان بپردازی
به تیغ و تیر خان و مان بدخواهان بر اندازی ۵۴
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۵۵
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۵۶
نباشد بس عجب شاها! اگر شادی کندشاهی
ز چون تو شه، که شاهان چون ستاره اندو تو چون ماهی ۵۷
چنان کز تو به نزدیک منست ای خسرو آگاهی
ز تو تا خسروان چندان بودکز ماه تاماهی ۵۸
ایا مرگاه شاهی را به جای یوسف چاهی
جهان از عیب و آهو پاک باشد تا تو بر گاهی ۵۹
زبس پرهیز و بی طمعی و ازبس دست کوتاهی
ولایت را نکو داری رعیت را نکو خواهی ۶۰
نکو رویی نکو خویی نکو طبعی نکو خواهی
ترا پرهیز پیران داد یزدان در به برناهی ۶۱
ازین فرخنده فروردین وخرم جشن نوروزی ۶۲
نصیب خسرو عادل سعادت باد پیروزی ۶۳
امیرا در دل هر کس ترا جایی همی بینم
دل هر مهتری را سوی تو رایی همی بینم ۶۴
به تو هر راد مردی را تو لایی همی بینم
نه در گیتی چو تو پیری و برنایی همی بینم ۶۵
نه در شاهی ترا یاری و همتایی همی بینم
دلت را چون فراخ و پهن دریایی همی بینم ۶۶
زتو اندر جهان پیوسته آوایی همی بینم
زعدل تو ولایت را چو دیبایی همی بینم ۶۷
ترا زین کاردانی کارفرمایی همی بینم
ز رای ملک آرا ملک آرایی همی بینم ۶۸
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۶۹
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۷۰
اگر فضل و هنر باید همی فضل و هنر داری
وگر اصل و گهر باید همی اصل و گهرداری ۷۱
به هر کاری توان داری زهر علمی خبر داری
زمال و ملک دنیا نام نیکو دوست ترداری ۷۲
همه گفت نکو نامی چوسیم و زر ز بر داری
نداندکس که تو اندر نکو نامی چه سر داری ۷۳
زنام بدهمیشه خویشتن را برحذر داری
شهان رسم دگردارندو تو رسم دگرداری ۷۴
به رسم نیکو از شاهان گیتی سر زبر داری
همه راه و نهادو عادت و رسم پدر داری ۷۵
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۷۶
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۷۷
پسر کو چون پدر باشد ستایش را سزا باشد
پدر کز جان و دل چونان پسر جوید و رواباشد ۷۸
پسر نزد پدر زیرا گرامی تر عطا باشد
به خاصه چون پسر نیکو خو و نیکو لقا باشد ۷۹
پسر باید که چون تو نیکنام و پارسا باشد
خطا گفتم چو تو اندر جهان دیگر کجا باشد ۸۰
هر آن کس کو بی اندیشه سخن گوید خطا باشد
چگونه پارسا باشد کسی کو پادشا باشد ۸۱
کسی کو پادشاه و مهتر و فرمانروا باشد
به آن کوشد که او را همت و کام وهوا باشد ۸۲
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۸۳
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۸۴
به رنج دل تو پروردی امیرا نیکنامی را
چنان چون مادر دلسوز فرزندگرامی را ۸۵
سخا را دوستر داری . . . مر نامی را
ثنارا بیشتر جویی که غمگین شادکامی را ۸۶
عطای تو بر آورده ست خاصی را و عامی را
چو نام تو یمینی و امینی و نظامی را ۸۷
بشوید رای تو از روی شبها تیره فامی را
کف جود تو چون پدرام گرداند نظامی را ۸۸
هزار آلت فزون داری بزرگی و همامی را
جهان پیش تو زین گردن نهاده مر غلامی را ۸۹
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۹۰
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۹۱
دل سلطان نگه داری ترا هر روز به باشد
چنین باشی جهان از قدر تو بسیار که باشد ۹۲
پسر کو با پدر همدل بود هر روز مه باشد
به خاصه چون پدر گیتی گشای و تاج ده باشد ۹۳
چنین بایدکه هر کس رابتو احسنت و زه باشد
کمانت روز و شب با دشمن سلطان بزه باشد ۹۴
حدیث تو همه با دشمنانش «دار» و «ده » باشد
جواب تو مرایشان را به هر گفتار نه باشد ۹۵
همیشه دامنت با دامن طاعت گره باشد
ترا با دیگران اندر چنین معنی فره باشد ۹۶
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۹۷
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۹۸
جز از سلطان زهر شاهی که باشددر هنر بیشی
چنان چون کاندر آن بیشی به قدر و منزلت پیشی ۹۹
معین دینی و ویران کننده بدعت کیشی
بدان ماندکه دین پاک را نزدیکتر خویشی ۱۰۰
ولی رادر دهن نوشی عدو را بر جگر نیشی
عدو خیشست و تو چون ماه تابان آفت خیشی ۱۰۱
جز از نیکی نفرمایی جز از نیکی نیندیشی
خویی داری نکو و آنگه به صورت چون خوی خویشی ۱۰۲
ز چندین مال و چندین زر که بر پاشی و بپر یشی
عجب باشد که باشددر جهان تنگی و درویشی ۱۰۳
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۰۴
نصیبت خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۱۰۵
امیرا همتی داری که با او هیچ برنایی
ندانم با چنین همت کرا باشد توانایی ۱۰۶
جهانداری به خود کامی عطا پاشی به خود رایی
بزرگان را عطا دادن بیاموزی و بنمایی ۱۰۷
ترا باید جهان تا تو مراورا کارفرمایی
در گفتار دربندی در کردار بگشایی ۱۰۸
چو نوشروان به عدل و داد گیتی را بیارایی
به تیغ تیز باغ پادشاهی را بپیرایی ۱۰۹
به وقتی کر شرف گویند با خورشید همتایی
دل سلطان نگه داری بپنهانی و پیدایی ۱۱۰
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۱۱
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۱۲
خداوندا بدین مایه بکردم برتو استادی
نه زان گفتم من این کز تو پدر را نیست آزادی ۱۱۳
تو اندر خدمت سلطان مثل با جنبش بادی
فزونتر کو ترا فرمود هرگز پای ننهادی ۱۱۴
به خدمت کردن بسیار داد خویشتن دادی
بدین سلطان ز تو شادست و تو از خویشتن شادی ۱۱۵
همایونی بر سلطان زمادر نیکدل زادی
به فرخ فال بر گیتی در اقبال بگشادی ۱۱۶
زعدل وداد تو گم گشت نام جور و بیدادی
همیشه همچنین باید همیشه همچنین بادی ۱۱۷
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۱۸
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۱۹
خداوندا ندیدم هیچ سالاری به سنگ تو
نه اندر کارها شاهی به آیین و به هنگ تو ۱۲۰
نباشد کوه را وقت درنگ تو در نگ تو
جهان هرگز نخواهد تا توباشی آدرنگ تو ۱۲۱
به وقت کارزار خصم و روز نام و ننگ تو
فلک درگردن آویزد شغا و نیملنگ تو ۱۲۲
نیاید هیچ شاهی سوی تو هرگز به جنگ تو
ور آید باز گرداند ز راه او را خدنگ تو ۱۲۳
به آتش ماند اندر جنگ تیغ آب رنگ تو
خداوند آب گردانید آتش را به چنگ تو ۱۲۴
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۲۵
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۲۶
اجل خواهد که همچون تیغ مردمخوار تو باشد
قضا خواهد که همچون تیر جان او بار تو باشد ۱۲۷
ز بیم تیغ تو آن را که دشمن دار تو باشد
همه ساله دو رخ بر گونه دینار تو باشد ۱۲۸
ظفر درجنگها دایم سپهسالار تو باشد
جهان راچشم و گوش و دل سوی گفتار تو باشد ۱۲۹
همیشه دولت و پیروزی اندر کار تو باشد
خدای اندر همه وقتی معین و یار تو باشد ۱۳۰
اجل با تیغ تو باشد کجا پیکار تو باشد
قضا باتیغ تو آنجا رود کآزار تو باشد ۱۳۱
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۳۲
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۳۳
به وقتی کز دولشکر گاه بانگ کوس برخیزد
خروش کوس گردان را زخواب خوش برانگیزد ۱۳۴
علامت کش به گوش نیزه منجوق اندر آویزد
برآید نیلگون ابری که گل برزعفران بیزد ۱۳۵
یلان را سرخی اندر روی با زردی در آمیزد
بخندد تیغ و از چشمش بوقت خنده خون ریزد ۱۳۶
چو گویند اینک آمد میر تا با خصم بستیزد
ز دو لشکر نماند هیچ سالاری که نگریزد ۱۳۷
کسی کز مرگ نندیشد نه از کشتن بپرهیزد
ز بیم و هیبت شمشیر او بر اسب خون میزد ۱۳۸
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۳۹
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ۱۴۰
گر اندرو وهم گنجیدی جهان میدان تو بودی
ور اندر عقل شایستی سپهر ایوان تو بودی ۱۴۱
چو هندوی فلان، رضوان به در، دربان تو بودی
درخت طوبی اندر ساحت بستان تو بودی ۱۴۲
همیدون کوثر اندر ژرف ماهیدان تو بودن
به خلوت هر شبی حور دگر مهمان تو بودی ۱۴۳
هر آن چیزی کز آن اندیشه کردی زان تو بودی
از ایزد آیتی چون نام تو درشان توبادی ۱۴۴
پس از فرمان ایزد در جهان فرمان تو بودی
بقای این جهان اندر گرامی جان تو بودی ۱۴۵
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۴۶
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۴۷
امیرا! توبه هر خوبی و نیکویی سزاواری
ازیرا خوب کرداری چنان چون خوب دیداری ۱۴۸
توان گفتن ترا کاندر جهان فردی و بی یاری
به دانایی و بینایی و بیداری و هشیاری ۱۴۹
حدیث ملک و کار عالم و شغل جهانداری
تو اندرخواب به ورزی که دیگر کس به بیداری ۱۵۰
بخیلی را همی اندر دیار خویش نگذاری
کریمی را ورادی را همی آیین پدید آری ۱۵۱
بکوشی تادل کس را به گفتاری نیازاری
تو گر خواهی چنین چیزی ندانی کرد پنداری ۱۵۲
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۵۳
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۵۴
سزای تو ترا شاها ندانم آفرین گفتن
همی شرم آیدم زین خام گفتاری چنین گفتن ۱۵۵
خجل گشتم ز بس حلم ترا کوه وزمین گفتن
فرو ماندم ز بس جود ترا ماء معین گفتن ۱۵۶
حدیث تیغ و تیرو قصه تاج و نگین گفتن
ترا بر کشوری یا برفزونتر زان امین گفتن ۱۵۷
جلال وهمت و قدر ترا چرخ برین گفتن
پناه داد و دین خواندن بلای کفرو کین گفتن ۱۵۸
چه خوانم مرترا شاها که دل شد سیر ازین گفتن
بگو تامن بگردانم ترا مدح متین گفتن ۱۵۹
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۶۰
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۶۱
خداوندا! گهر دانی که شهری پر گهر بیند
بکوشد تا بچیند هر چه درقیمت ز بربیند ۱۶۲
چو بر گردد گهر هر جای از جنس دگر بیند
زمین را از گهر چون گلستان بارور بیند ۱۶۳
همه گوهر سزای تاج و زیبای کمر بیند
کمینه گوهر اندر قیمت یک تنگ زر بیند ۱۶۴
بماند خیره در چندین گهر کز پیش در بیند
نداند زان چه برگیرد، که اندر پیش بر بیند ۱۶۵
گهرهای بهایی گونه گون اندر گذر بیند
گذرها را همه پراز لآلی و گهر بیند ۱۶۶
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۶۷
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۶۸
جوان دولت خداوندا! جوانبخت و جوان بادی
فراوان دوستان داری به کام دوستان بادی ۱۶۹
جهانداری ترا زیبد خداوند جهان بادی
ز دولت بهره ور بادی به شاهی شادمان بادی ۱۷۰
همیشه کامران بودی، هماره کامران بادی
به از نوشین روان گفتی به از نوشیروان بادی ۱۷۱
ز گردون بی ضرر بادی به گیتی بی زیان بادی
بقای دین و دولت رابه دست و دل ضمان بادی ۱۷۲
ازین نوروز فرخنده به شادی جاودان بادی
دل من مر ترا شاها چنان خواهد، چنان بادی ۱۷۳
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی ۱۷۴
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی ۱۷۵
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۱۵۰
۸۹۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۱ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصر الدین
گوهر بعدی:شمارهٔ ۳ - در مدح ابوالحسن علی بن فضل بن احمد معروف به حجاج
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.