هوش مصنوعی: این متن شعری عرفانی و عاشقانه است که در آن شاعر از عشق الهی و عشق به معشوق زمینی سخن می‌گوید. او از جدایی و وصال، درد عشق، وحدت وجود، و سفر روحانی خود به سوی معشوق صحبت می‌کند. شاعر از مفاهیمی مانند عرفان، عشق، وحدت، و فلسفه استفاده می‌کند تا احساسات و تجربیات خود را بیان کند.
رده سنی: 18+ این متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان شعری و استعاره‌های پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه برای درک کامل دارد.

شمارهٔ ۲ - وله ایضا (من و آن دلبر خراباتی - فی طریق الهوی کمایاتی)

در خرابات عاشقان کوییست
وندر آن خانه یک پری‌روییست ۱

طوقداران چشم آن ماهند
هر کجا بسته طاق ابروییست ۲

در خم زلف همچو چوگانش
فلک و هر چه در فلک گوییست ۳

به نفس چون مسیح جان بخشد
هر کرا از نسیم او بوییست ۴

ورقی باز کردم از سخنش
زیر هر توی این سخن توییست ۵

من ازو دور و او به من نزدیک
پرده اندر میان من و اوییست ۶

آتش عشق او بخواهد سوخت
در جهان هر چه کهنه و نوییست ۷

سوی او راهبر نخواهم شد
تا مرا رخ به سایه و سوییست ۸

اوحدی با کسی نمی‌گوید
نام آن بت، که نازکش خوییست ۹

چون ازو نیست می‌شوم هر دم
تا ز هستی من سر موییست ۱۰
من و آن دلبر خراباتی ۱۱
فی طریق الهوی کمایاتی ۱۲

نه خرابات خیک و کاسه و می
نه خرابات چنگ و بربط و نی ۱۳

آن خراباتهای بی ره و رو
بر خراباتیان گم شده پی ۱۴

همه را دیده بر حدیقهٔ قدس
همه را روی در حظیرهٔ حی ۱۵

گر در آن کوچه باریابی تو
کی از آن کوچه باز گردی، کی؟ ۱۶

بگذر از اختلاف امشب و دی
تا برون آید آن بهار از دی ۱۷

چو بالا رسی، ز لا تا تو
ندری نامهٔ «الیک» و «الی» ۱۸

تا تو باشی و او، جدا باشد
آسمان از زمین و نور از فی ۱۹

نقش خود برتراش و او را باش
تا شود جملهٔ جهان یک شی ۲۰

روی آن بت، که اوحدی دیدست
نتوان دید جز ببینش وی ۲۱

سالها شد که راه می‌پویم
چون نخواهد شد این بیابان طی ۲۲
من و آن دلبر خراباتی ۲۳
فی طریق الهوی کمایاتی ۲۴

هر دم از خانه رخ بدر دارد
در پی عاشقی نظر دارد ۲۵

هر زمان مست مست بر سر کوی
با کسی دست در کمر دارد ۲۶

هر دمی عاشق دگر جوید
هر شبی مجلس دگر دارد ۲۷

یار آنکس شود که می‌نوشد
دست آن کس کشد که زر دارد ۲۸

دوست گیرد نهان و فاش کند
مخلصان را درین خطر دارد ۲۹

هر که قلاش‌تر ز مردم شهر
پیش او راه بیشتر دارد ۳۰

یار ترسا و ما مترس از کس
عاشقی خود همین هنر دارد ۳۱

عشق معشوقهٔ خراباتست
زانکه عشقست کین اثر دارد ۳۲

در خرابات ما شود عاشق
هر که پروای دردسر دارد ۳۳

اوحدی تاکنون دری می‌زد
چون خرابات ما دو در دارد ۳۴
من و آن دلبر خراباتی ۳۵
فی طریق الهوی کمایاتی ۳۶

سخنی می‌رود، به من کن گوش
پیش از آن کز سخن شوم خاموش ۳۷

جز یکی نیست نقد این عالم
باز جوی و به عالمش مفروش ۳۸

گل این باغ را تویی غنچه
سر این گنج را تویی سرپوش ۳۹

پرده بردار، تا ببینی خوش
دست با دوست کرده در آغوش ۴۰

گر کسی می‌شوی، به جز تو کسی
در جهان نیست، بشنو و مخروش ۴۱

اگر این حال بر تو کشف شود
برهی از خیال امشب و دوش ۴۲

باز دانی که: من چه می‌گویم
گرت افتد گذر به عالم هوش ۴۳

آن شناسد حدیث این دل مست
که ازین باده کرده باشد نوش ۴۴

در دلم آتشست و در چشم آب
جای آن باشد ار برآرم جوش ۴۵

اوحدی بازگشت گوشه نشین
اگرم فتنه‌ای نگیرد گوش ۴۶
من و آن دلبر خراباتی ۴۷
فی طریق الهوی کمایاتی ۴۸

نیست رنگی در آبگینه و آب
باده‌شان رنگ می‌دهد، دریاب ۴۹

باده نیز اندر اصل خود آبیست
کافتابش فروغ بخشد و تاب ۵۰

ز آب بی‌رنگ شد عنب موجود
و ز عنب شیره و ز شیره شراب ۵۱

زین منازل نکرده آب گذر
هیچ کس را نکرده مست و خراب ۵۲

باش، تا رنگ دید و بینی بوی
عقل ازو سکر دید و غافل خواب ۵۳

اگرت چشم دوربین باشد
برگرفتم از آن جمال نقاب ۵۴

غیر ازو هر چه می‌نماید رخ
نیست یکباره جز غرور و سراب ۵۵

دیدهٔ اوحدی به جستن اوست
گر بیابد به کام دیده جواب ۵۶
من و آن دلبر خراباتی ۵۷
فی طریق الهوی کمایاتی ۵۸

جز تو کس در جهان نمی‌دانم
وز تو چیزی نهان نمی‌دانم ۵۹

بی‌نشان تو نیست یک ذره
به جز این یک نشان نمی‌دانم ۶۰

با تو پوشیده حالتیست مرا
که درستش بیان نمی‌دانم ۶۱

گرچه داناست نام من، لیکن
تا نگویی: بدان، نمی‌دانم ۶۲

این تویی، یا منم، بگو تا: کیست؟
شرح این کن، که آن نمی‌دانمم ۶۳

آن چنانم به بویت، ای گل، مست
که گل از بوستان نمی‌دانم ۶۴

به اشارت حدیث خواهم گفت
که غریبم، زبان نمی‌دانم ۶۵

دوستان، جز حدیث او مکنید
که من این داستان نمی‌دانم ۶۶

اوحدی باز در میان آمد
کام او زین میان نمی‌دانم ۶۷

چون پس از عمرها که گردیدم
راه این آستان نمی‌دانم ۶۸
من و آن دلبر خراباتی ۶۹
فی طریق الهوی کمایاتی ۷۰

باز غوغای او علم برداشت
عشق او خنجر ستم برداشت ۷۱

هرچه بی‌راه دید غارت کرد
و آنچه بر راه دید هم برداشت ۷۲

دوست احرام آشنایی بست
نام بیگانه زین حرم برداشت ۷۳

خطبها چون به نام او کردند
جمله را سکه از درم برداشت ۷۴

آفتاب رخش ظهور گرفت
وز دل من غمام غم برداشت ۷۵

مطرب عشق را نوا نو شد
کین کهن جامه جام جم برداشت ۷۶

اندر آن جام چون خدا را دید
از کتاب خودی رقم برداشت ۷۷

روز صید آن سوار ازین نخجیر
پر بیفگند، لیک کم برداشت ۷۸

دل نادان من امانت عشق
هم به پشتی آن کرم برداشت ۷۹

دست او چون به حکم دستوری
از من و اوحدی قلم برداشت ۸۰
من و آن دلبر خراباتی ۸۱
فی طریق الهوی کمایاتی ۸۲

مستمع نیست، تا بگویم راست
کندرین گنبد این نوا چه نواست؟ ۸۳

هر چه گویی درو، چو آن شنوی؟
پس یکی باشد، این یک و دو چراست؟ ۸۴

تو یکی، او یکی، دو باشد دو
این یکی زان یکی بباید کاست ۸۵

رشته‌ای گر هزار تو گردد
چون سر رشته یافتی یکتاست ۸۶

گر ز دریا جدا شود قطره
نه که دریا جدا و قطره جداست؟ ۸۷

یار با ماست وین سخن ز نهفت
من برون می‌برم چو موی ز ماست ۸۸

نیست بی زبده شیر، اشارت کن
که کدامست شیر و زبده کجاست؟ ۸۹

آسمان و زمین گرفت این نور
باز بینید کین چه نشو و نماست؟ ۹۰

اوحدی‌وار می‌زنم در دوست
تا چه در می‌زند ارادت و خواست ۹۱

ساختم پرده، گر نگردد کج
کردم آهنگ اگر بیاید راست ۹۲
من و آن دلبر خراباتی ۹۳
فی طریق الهوی کمایاتی ۹۴

سایهٔ نور پاش می‌بینم
زانکه در جمله جاش می‌بینم ۹۵

آفتابی بدین عظیمی را
ذره‌ای در هواش می‌بینم ۹۶

آنکه عمری بگشتم از پی او
با خود اندر سراش می‌بینم ۹۷

روز و شب در بلاش می‌سوزم
تا نگویی: بلاش می‌بینم ۹۸

این که وقتی بنالم از غم او
نه که از خود جداش می‌بینم ۹۹

بینشم بی‌خدا کجا باشد؟
چو به نور خداش می‌بینم ۱۰۰

صورت او چو روشن آینه‌ایست
که جهان در صفاش می‌بینم ۱۰۱

هر چه از کاینات گیرد رنگ
جمله در خاک پاش می‌بینم ۱۰۲

اوحدی در قفای ماست، دگر
دو سه روز از قفاش می‌بینم ۱۰۳
من و آن دلبر خراباتی ۱۰۴
فی طریق الهوی کمایاتی ۱۰۵

بده، ای ساقی، آن شراب چو زنگ
بزن، ای مطرب حریفان، چنگ ۱۰۶

که نیابی تو بی‌پریشانی
دل که باشد به زلف یار آونگ ۱۰۷

با من ار می‌روی به جستن او
دامن خویشتن بگیر به چنگ ۱۰۸

کانچه جستی درون جبهٔ تست
خواهش از روم جوی و خواه از زنگ ۱۰۹

ز آب و گل زاده‌ای، از آنی گم
در بیابان جهل چون خر لنگ ۱۱۰

از دل و جان برآی، تا برود
در دمی همت تو صد فرسنگ ۱۱۱

کاهن و سنگ را چو آب کند
آتشی، کو بزاد از آهن و سنگ ۱۱۲

نام و نقش خود از میان برگیر
تا ترا در کنار گیرد تنگ ۱۱۳

خواجه جانست، چون بمیرد تن
باده آبست، چون ببرد رنگ ۱۱۴

اوحدی شد به عاشقی بد نام
آن نگار از زمانه دارد ننگ ۱۱۵
من و آن دلبر خراباتی ۱۱۶
فی طریق الهوی کمایاتی ۱۱۷

یار، دوشم ز راه مهمانی
به خرابی کشید و ویرانی ۱۱۸

داشت در پیش رویم آینه‌ای
تا بدیدم درو به آسانی ۱۱۹

که جزو نیست هر چه می‌دانم
که ازو خاست هر چه می‌دانی ۱۲۰

انس با عالم الهی گیر
به تو گفتم طریق انسانی ۱۲۱

دو قدم بیش نیست راه، ولی
تو در اول قدم همی‌مانی ۱۲۲

گر نه آن نور در تجلی بود
آن «اناالحق» که گفت و «سبحانی»؟ ۱۲۳

که تواند به غیر او گفتن؟
«لیس فی جبتی» که می‌خوانی ۱۲۴

هر چه هستیست در تو موجودست
خویشتن را مگر نمی‌دانی ۱۲۵

ای که روز و شبت همی‌خوانم
گرچه هرگز مرا نمی‌خوانی ۱۲۶

زان شراب بقا بده جامی
تا تن اوحدی شود فانی ۱۲۷

آشکارا اگر توانم نیک
ورنه، تا می‌توان، به پنهانی ۱۲۸
من و آن دلبر خراباتی ۱۲۹
فی الطریق الهوی کمایاتی ۱۳۰

پرسش خسته‌اش روا باشد
که درین درد بی‌دوا باشد ۱۳۱

کس درین خانه نیست بیگانه
مرد باید که آشنا باشد ۱۳۲

در جهان تو باشد این من و تو
در جهان خدا خدا باشد ۱۳۳

بنماید ترا، چنانکه تویی
اگر آیینه را صفا باشد ۱۳۴

بی‌قفا روی نیست در خارج
وندر آیینه نی‌قفا باشد ۱۳۵

اندر آیینه هیچ ننماید
که نه این شهریار ما باشد ۱۳۶

در صفا نیست صورت دوری
دوری از ظلمت هوا باشد ۱۳۷

این جدایی و کندی روشست
روش عاشقان جدا باشد ۱۳۸

از خطای خطست اگر دویی است
این دو بینی از آن خطا باشد ۱۳۹

اوحدی گر ز دوست برگردد
هر دم اندر دم بلا باشد ۱۴۰

چون درین آفتاب می‌سوزم
تا ز من ذره‌ای به جا باشد ۱۴۱
من و آن دلبر خراباتی ۱۴۲
فی طریق الهوی کمایاتی ۱۴۳

چیست این دیر پر ز راهب و قس؟
بسته بر هم هزار زنگ و جرس ۱۴۴

زین طرف نغمه‌ای که: «لاتامن»
زان جهت غلغلی که: «لاتیاس» ۱۴۵

عهد و میثاق کرد گرگ و شبان
یار و انباز گشت دزد و عسس ۱۴۶

چند ازین جستجوی باطل، چند؟
بس ازین گفتگوی بیهده، بس ۱۴۷

حرف زاید منه برین جدول
نقش خارج مزن برین اطلس ۱۴۸

کندرین خنب نیست جز یک رنگ
وندرین خانه نیست جز یک کس ۱۴۹

یک حدیثست و صد هزار ورق
یک سوارست و صد هزار فرس ۱۵۰

عیب ما نیست گر نمی‌بینیم
گوهری در میان چندین خس ۱۵۱

نیست در کارخانه جز یک کار
و آن تو داری، به غور کار برس ۱۵۲

دلم از زهد اوحدی بگرفت
گر امانم دهد اجل، زین پس ۱۵۳
من و آن دلبر خراباتی ۱۵۴
فی طریق الهوی کمایاتی ۱۵۵

همه عالم پرست ازین منظور
همه آفاق را گرفت این نور ۱۵۶

هر یک از جانبیش می‌جویند
مصطفی از حرم، کلیم از طور ۱۵۷

اصل این کل و جز و یک کلمه است
خواه توراة از خوان و خواه زبور ۱۵۸

حاصل شهر عاشقان شهریست
گرد بر گرد آن هزاران سور ۱۵۹

باش تا نقد او شود پیدا
باش تا کار او رسد به ظهور ۱۶۰

گرچه در پیش چشم و ما مفلس
دست در دستگاه و ما مهجور ۱۶۱

یار نزدیک‌تر ز تست به تو
تو ز نزدیک او چرایی دور؟ ۱۶۲

تاکنون اوحدی اگر می‌پخت
آرزوی بهشت و حور و قصور ۱۶۳

رفتنی رفت، بعد ازین تو مرا
گر گنه گار داری، ار معذور ۱۶۴
من و آن دلبر خراباتی ۱۶۵
فی طریق الهوی کمایاتی ۱۶۶

مدتی من به کار خود بودم
با خود و روزگار خود بودم ۱۶۷

صورتی چند نقش می‌بستم
گرچه هم در دیار خود بودم ۱۶۸

به دیار کسان شدم ناگاه
گرچه هم در دیار خود بودم ۱۶۹

به در هر حصار می‌گشتم
نه که من در حصار خود بودم ۱۷۰

سالها یار، یار می‌گفتم
خود به تحقیق یار خود بودم ۱۷۱

گفتم: او را شکار کردم، لیک
چون بدیدم شکار خود بودم ۱۷۲

یک شبم یار در کنار کشید
روز شد، در کنار خود بودم ۱۷۳

غم دل با کسی نخواهم گفت
چون غم و غمگسار خود بودم ۱۷۴

اوحدی پیش من حجاب نشد
زانکه خود پرده‌دار خود بودم ۱۷۵

گفتم: این اختیار نیست مرا
چون که در اختیار خود بودم ۱۷۶
من و آن دلبر خراباتی ۱۷۷
فی طریق الهوی کمایاتی ۱۷۸

دوست به کاروان «کن فیکون»
آمد از شهر لامکان بیرون ۱۷۹

عور گشت از لباس بیچونی
باز پوشید کسوت چه و چون ۱۸۰

گر بر آمد بصورت لیلی
گه در آمد بدیدهٔ مجنون ۱۸۱

گاه مشهور شد بیت نور
گاه مذکور شد بسورت نون ۱۸۲

چون به آب و زمین او بودست
ریشه و بیخهای گوناگون ۱۸۳

پیش کافور و زنجبیل نهاد
عسل و تین و روغن زیتون ۱۸۴

می‌سرشت این چهار جسم بهم
مدتی، تا تمام شد معجون ۱۸۵

دردها را دوانهاد، دوا
زهرها را ازو نبشت افسون ۱۸۶

اوحدی شربتی از آن بچشید
گشت دیوانه «والجنون فنون» ۱۸۷

پر دویدم بهر دری زین پیش
بر من این در چو بازگشت اکنون ۱۸۸
من و آن دلبر خراباتی ۱۸۹
فی طریق الهوی کمایاتی ۱۹۰

می‌بیاور، که توبه بشکستم
یا مده می، که از غمش مستم ۱۹۱

نی، که من جز به می نخواهم داد
بعد ازین گر به جان رسد دستم ۱۹۲

درجهان می مرا چنان سازد
که ندانم که در جهان هستم ۱۹۳

خلوتی داشتم به جستن او
چون بجست او مرا،برون جستم ۱۹۴

به یکی کردم از دو عالم روی
دیده از دیگران فرو بستم ۱۹۵

در کف پای آن یکی خاکم
بر سر کوی آن یکی پستم ۱۹۶

ببریدم دل از تعلق غیر
زان بریدن به دوست پیوستم ۱۹۷

ز اوحدی دل به رنج بود و چو دل
اوحدی شد، ز اوحدی رستم ۱۹۸

تا به اکنون ز پند گویان بود
بند بر پای و حلق در شستم ۱۹۹

بعد از این، چون به حکم گستاخی
در خرابات عشق بنشستم ۲۰۰
من و آن دلبر خراباتی ۲۰۱
فی طریق الهی کمایاتی ۲۰۲

گر به دست آوریم دامن دوست
همه او را شویم و خود همه اوست ۲۰۳

آنکه او را در آب می‌جویی
همچو آیینه با تو رو در روست ۲۰۴

تو تویی و تو از میان برگیر
کز تویی تو رشتهٔ تو دو توست ۲۰۵

گر شود کوزه کوزه‌گر،نه شگفت
که بسی کاسه سوده گشت و سبوست ۲۰۶

تو به مویی بجسته‌ای، ورنه
از تو تا آنکه جسته‌ای یک موست ۲۰۷

همه از یک درخت رست این چوب
که گهی صولجان و گاهی گوست ۲۰۸

«ها» که اسم اشارتست از اصل
الفش را چو واو کردی هوست ۲۰۹

انقلابی ضرورتست این‌جا
تا تو این مغز بر کشی از پوست ۲۱۰

منشین تشنه، اوحدی که ترا
پای در آب و جای بر لب جوست ۲۱۱

مدتی توبه داشتم و اکنون
که خرابات عشق در پهلوست ۲۱۲
من و آن دلبر خراباتی ۲۱۳
فی طریق الهوی کمایاتی ۲۱۴

هر چه من گویم،ای دبیر امروز
نه به خویشم، ز من مگیر امروز ۲۱۵

قلم نیستی به من در کش
که گرفتارم و اسیر امروز ۲۱۶

میل یار قدیم دارد دل
تن ازین غصه‌گو: بمیر امروز ۲۱۷

سالها در کمین نشستم، تا
در کمانم کشد چو تیر امروز ۲۱۸

رو بشارت بزن، که گشت یکی
با غلام خود آن امیر امروز ۲۱۹

چشم گژبین چو از میان برخاست
راست شد شاه با فقیر امروز ۲۲۰

پرده برمن مدر، که نتوان دوخت
نظر از یار بی نظیر امروز ۲۲۱

چون در آمیخت آب ما با شیر
چون جدا می‌کنی ز شیر امروز ۲۲۲

اوحدی،جز حدیث دوست مگوی
که جزو نیست در ضمیر امروز ۲۲۳

به تو رمزی بگویم، ار شنوی
از زبانم سخن پذیر امروز: ۲۲۴
من و آن دلبر خراباتی ۲۲۵
فی طریق الهوی کمایاتی ۲۲۶

چند وچند؟ ای دل ملامت کش
زین من و ما و این عمامه و فش ۲۲۷

سر مگردان ز خنجر آن دوست
رخ مپیچان ز تیر آن ترکش ۲۲۸

نوشدارو، که: غیر دوست دهد
زهر باشد، به خاک ریز و مچش ۲۲۹

دل ز دنیا و آخرت برگیر
به چنین جوع روزه گیر و عطش ۲۳۰

رخ به وحدت نهاده‌ای، بردار
از میان اختلاف روم و حبش ۲۳۱

قل کن روی کعبتین جهت
تا ببینی یکی مقابل شش ۲۳۲

چند گویی که؟ خانه تاریکست؟
نیست تاریک، چشم تست اعمش ۲۳۳

قابلی نیست، چون پذیرد نور؟
آتشی نیست، کی بسوزد غش؟ ۲۳۴

ز احد گر نشان همی طلبی
به سر اوحدی قلم درکش ۲۳۵

در بدین ناخوشان ببند امروز
تا برانیم چند روزی خوش ۲۳۶
من و آن دلبر خراباتی ۲۳۷
فی طریق الهوی کمایاتی ۲۳۸

اشک من سرخ کرد و رویم زرد
با من آن بی‌وفا ببین که چه کرد؟ ۲۳۹

همچو خون در رگست و رگ در تن
آنکه آبم ببرد و خونم خورد ۲۴۰

عشق آن دوست چون برآرد دست
سر ز پا، پا ز سر نداند مرد ۲۴۱

همه را کشت، تا نماند غیر
کشته را سوخت، تا بماند فرد ۲۴۲

می‌کشد تیغ و نیست پای گریز
می‌کشد زار و نیست جای نبرد ۲۴۳

تا دو چشمم به دست بینا شد
هجر او وصل گشت و خارش ورد ۲۴۴

پیش ابداعیان چه دیر و چه زود؟
نزد توحیدیان چه گرم و چه سرد؟ ۲۴۵

این همه نقشها که می‌بینی
از یکی کارگاه دان و نورد ۲۴۶

اوحدی گر یکی شود با ما
از حریفان همی بریم این نرد ۲۴۷

قصهٔ درد خویشتن گفتم
گر نیاید پدید داروی درد ۲۴۸
من و آن دلبر خراباتی ۲۴۹
فی طریق الهوی کمایاتی ۲۵۰
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۲۲۹
کانال گوهرین در ایتا
۱۱۸۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۱ - له ایضا - (کانچه دل اندر طلبش می‌شتافت - در پس این پرده نهان بود، یافت)
بعدی:ترکیبات
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.