هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه و عرفانی از فخرالدین عراقی است که در آن شاعر از عشق، شراب، و رهایی از تعلقات دنیوی سخن میگوید. او با تصاویر زیبا و استعارههای غنی، احساسات خود را نسبت به معشوق و زندگی در میکده بیان میکند. مضامین اصلی شعر شامل عشق، مستی، رنج هجران، و جستجوی معنویت در دل مینوشی و عیاشی است.
رده سنی:
16+
این شعر دارای مضامین عرفانی و عاشقانهای است که ممکن است برای نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، اشارههای مکرر به شراب و مستی ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامناسب باشد. با این حال، برای خوانندگان بالای 16 سال که با ادبیات کلاسیک و مفاهیم عمیقتر آشنا هستند، این شعر میتواند جذاب و آموزنده باشد.
شمارهٔ ۴ (در میکده میکشم سبویی - باشد که بیابم از تو بویی)
در میکده با حریف قلاش
بنشین و شراب نوش و خوش باش ۱
از خط خوش نگار بر خوان
سر دو جهان، ولی مکن فاش ۲
بر نقش و نگار فتنه گشتم
زان رو که نمیرسم به نقاش ۳
تا با خودم، از خودم خبر نیست
با خود نفسی نبودمی کاش ۴
مخمور میم، بیار ساقی
نقل و می از آن لب شکر پاش ۵
در صومعهها چو مینگنجد
دردی کش و میپرست و قلاش ۶
من نیز به ترک زهد گفتم
اینک شب و روز همچو اوباش ۷
در میکده میکشم سبویی ۸
باشد که بیابم از تو بویی ۹
ای روی تو شمع مجلس افروز
سودای تو آتش جگرسوز ۱۰
رخسار خوش تو عاشقان را
خوشتر ز هزار عید نوروز ۱۱
بگشای لبت به خنده، بنمای
از لعل، تو گوهر شب افروز ۱۲
زنهار! از آن دو چشم مستت
فریاد! از آن دو زلف کین توز ۱۳
چون زلف، تو کج مباز با ما
از قد تو راستی بیاموز ۱۴
ساقی بده، آن می طرب را
بستان ز من این دل غم اندوز ۱۵
آن رفت که رفتمی به مسجد
اکنون چو قلندران شب و روز ۱۶
در میکده میکشم سبویی ۱۷
باشد که بیابم از تو بویی ۱۸
ای مطرب عشق، ساز بنواز
کان یار نشد هنوز دمساز ۱۹
دشنام دهد به جای بوسه
و آن نیز به صد کرشمه و ناز ۲۰
پنهان چه زنم نوای عشقش؟
کز پرده برون فتاده این راز ۲۱
در پاش کسی که سر نیفکند
چون طرهٔ او نشد سرافراز ۲۲
در بند خودم، بیار ساقی
آن می که رهاندم ز خود باز ۲۳
عمری است کز آروزی آن می
چون جام بماندهام دهن باز ۲۴
گفتی که: بجوی تا بیابی
اینک طلب تو کردم آغاز ۲۵
در میکده میکشم سبویی ۲۶
باشد که بیابم از تو بویی ۲۷
ساقی، بده آب زندگانی
اکسیر حیات جاودانی ۲۸
می ده، که نمیشود میسر
بیآب حیات زندگانی ۲۹
هم خضر خجل، هم آب حیوان
چون از خط و لب شکرفشانی ۳۰
گوشم چو صدف شود گهر چین
زان دم که ز لعل در چکانی ۳۱
شمشیر مکش به کشتن ما
کز ناز و کرشمه در نمانی ۳۲
هر لحظه کرشمهای دگر کن
بفریب مرا، چنان که دانی ۳۳
در آرزوی لب تو بودم
چون دست نداد کامرانی ۳۴
در میکده میکشم سبویی ۳۵
باشد که بیابم از تو بویی ۳۶
وقت طرب است، ساقیا، خیز
در ده قدح نشاط انگیز ۳۷
از جور تو رستخیز برخاست
بنشان شر و شور و فتنه، برخیز ۳۸
بستان دل عاشقان شیدا
وز طرهٔ دلربا درآویز ۳۹
خون دل ما بریز و آنگاه
با خاک درت بهم برآمیز ۴۰
وآن خنجر غمزهٔ دلاور
هر لحظه به خون ما بکن تیز ۴۱
کردم هوس لبت، ندیدم
کامی چو از آن لب شکرریز ۴۲
نذری کردم که: تا توانم
توبه کنم از صلاح و پرهیز ۴۳
در میکده میکشم سبویی ۴۴
باشد که بیابم از تو بویی ۴۵
ساقی، چه کنم به ساغر و جام؟
مستم کن از می غم انجام ۴۶
با یاد لب تو عاشقان را
حاجت نبود به ساغر و جام ۴۷
گوشم سخن لب تو بشنود
خشنود شد، از لبت، به دشنام ۴۸
دل زلف تو دانه دید، ناگاه
افتاد به بوی دانه در دام ۴۹
سودای دو زلف بیقرارت
برد از دل من قرار و آرام ۵۰
باشد که رسم به کام روزی
در راه امید میزنم گام ۵۱
ور زانکه نشد لب تو روزی
دانی چه کنم به کام و ناکام؟ ۵۲
در میکده میکشم سبویی ۵۳
باشد که بیابم از تو بویی ۵۴
دست از دل بیقرار شستم
وندر سر زلف یار بستم ۵۵
بیدل شدم وز جان به یکبار
چون طرهٔ یار برشکستم ۵۶
گویند چگونهای؟ چه گویم؟
هستم ز غمش چنان که هستم ۵۷
خود را ز چه غمش برآرم
گر طرهٔ او فتد به دستم ۵۸
در دام بلا فتاده بودم
هم طرهٔ او گرفت دستم ۵۹
ساقی، قدحی، که از می عشق
چون چشم خوش تو نیم مستم ۶۰
شد نوبت خویشتن پرستی
آمد گه آنکه میپرستم ۶۱
فارغ شوم از غم عراقی
از زحمت او چو باز رستم ۶۲
در میکده میکشم سبویی ۶۳
باشد که بیابم از تو بویی ۶۴
ساقی، می مهر ریز در کام
بنما به شب آفتاب از جام ۶۵
آن جام جهاننما به من ده
تا بنگرم اندرو سرانجام ۶۶
بینم مگر آفتاب رویت
تابان سحری ز مشرق جام ۶۷
جان پیش رخ تو برفشانم
گر بنگرم آن رخ غم انجام ۶۸
خود ذره چو آفتاب بیند
در سایه دلش نگیرد آرام ۶۹
در بند خودم، نمیتوانم
کازاد شوم ز بند ایام ۷۰
کو دانهٔ می؟ که مرغ جانم
یک بار خلاص یابد از دام ۷۱
کی باز رهم ز بیم و امید؟
کی پاک شوم ز ننگ و از نام؟ ۷۲
کی خانهٔ من خراب گردد؟
تا مهر درآید از در و بام ۷۳
در صومعه مدتی نشستم
بر بوی تو، چون نیافتم کام ۷۴
در میکده میکشم سبویی ۷۵
باشد که بیابم از تو بویی ۷۶
ساقی بنما رخ نکویت
تا جام طرب کشم به بویت ۷۷
ناخورده شراب مست گردد
نظارگی از رخ نکویت ۷۸
گر صاف نمیدهی، که خاکم
یاد آر به دردی سبویت ۷۹
مگذار ز تشنگی بمیرم
نایافته قطرهای ز جویت ۸۰
آیا بود آنکه چشم تشنه
سیراب شود ز آب رویت؟ ۸۱
یا هیچ بود که ناتوانی
یابد سحری نسیم کویت؟ ۸۲
از توبه و زهد توبه کردم
تا بو که رسم دمی به سویت ۸۳
دل جست و تو را نیافت، افسوس
واماند کنون ز جست و جویت ۸۴
خوی تو نکوست با همه کس
با من ز چه بدفتاد خویت؟ ۸۵
میگریم روز در فراقت
مینالم شب در آرزویت ۸۶
بر بوی تو روزگار بگذشت
از بخت نیافتم چو بویت ۸۷
در میکده میکشم سبویی ۸۸
باشد که بیابم از تو بویی ۸۹
ساقی، بده آب زندگانی
پیش آر حیات جاودانی ۹۰
می ده، که کسی نیافت هرگز
بی آب حیات زندگانی ۹۱
در مجلس عشق مفلسی را
پر کن دو سه رطل رایگانی ۹۲
شاید که دهی به دوستداری
آن ساغر مهر دوستگانی ۹۳
برخیزم و ترک خویش گیرم
گر هیچ تو با خودم نشانی ۹۴
ور از من غمت درآید
جان پیش کشم ز شادمانی ۹۵
جان را ز دو دیده دوست دارم
زان رو که تو در میان آنی ۹۶
از عاشق خود کران چه گیری؟
چون با دل و جانش درمیانی ۹۷
از بهر رخ تو میکند چشم
از دیده همیشه دیدهبانی ۹۸
در آرزوی رخ تو بودم
عمری چو نیافتم امانی ۹۹
در میکده میکشم سبویی ۱۰۰
باشد که بیابم از تو بویی ۱۰۱
ساقی، ز شرابخانهٔ نوش
یک جام بیاور و ببر هوش ۱۰۲
مستم کن، آنچنان که در حال
از هستی خود کنم فراموش ۱۰۳
ور خود سوی من کنی نگاهی
بیباده شوم خراب و مدهوش ۱۰۴
سرمست شوم چو چشم ساقی
گر هیچ بیابم از لبت نوش ۱۰۵
کی بود که ز لطف دلنوازت
گیرم همه کام دل در آغوش؟ ۱۰۶
دارد چو به لطف دلبرم چشم
میدار تو هم به حال او گوش ۱۰۷
مگذار برهنهام ز لطفت
در من تو ز مهر جامهای پوش ۱۰۸
چون نیست مرا کسی خریدار
مولای توام، تو نیز مفروش ۱۰۹
دیگ دل من، که نیز خام است
بر آتش شوق سر زند جوش ۱۱۰
در صومعه حشمتت ندیدم
اکنون شب و روز بر سر دوش ۱۱۱
در میکده میکشم سبویی ۱۱۲
باشد که بیابم از تو بویی ۱۱۳
ساقی، بده آب آتش افروز
چون سوختیم تمام تر سوز ۱۱۴
این آتش من به آب بنشان
وز آب من آتشی برافروز ۱۱۵
می ده، که ز بادهٔ شبانه
در سر بودم خمار امروز ۱۱۶
در ساغر دل شراب افکن
کز پرتو آن شود شبم روز ۱۱۷
گفتی که: بنال زار هر شب
ماتم زده را تو نوحه ماموز ۱۱۸
چون با من خسته مینسازی
چه سود ز نالهٔ من و سوز؟ ۱۱۹
دل را ز تو تا شکیب افتاد
بر لشکر غم نگشت پیروز ۱۲۰
بخشای برین دل جگرخوار
رحم آر بدین تن غم اندوز ۱۲۱
من میشکنم، تو باز میبند
من میدرم، از کرم تو میدوز ۱۲۲
از توبه و زهد توبه کردم
اینک چو قلندران شب و روز ۱۲۳
در میکده میکشم سبویی ۱۲۴
باشد که بیابم از تو بویی ۱۲۵
ساقی، سر درد سر ندارم
بشکن به نسیم می خمارم ۱۲۶
یک جرعه ز جام می به من ده
تا درد کشم، که خاکسارم ۱۲۷
از جام تو قانعم به دردی
حاشا که به جرعه سر درآرم ۱۲۸
یادآر مرا به دردی خم
کز خاک در تو یادگارم ۱۲۹
بگذار که بر درت نشینم
آخر نه ز کوی تو غبارم؟ ۱۳۰
از دست مده، که رفتم از دست
دستیم بده، که دوستدارم ۱۳۱
زنده نفسی برای آنم
تا پیش رخ تو جان سپارم ۱۳۲
این یک نفسم تو نیز خوش دار
چون با نفسی فتاد کارم ۱۳۳
نایافته بوی گلشن وصل
در سینه شکست هجر خارم ۱۳۴
در سر دارم که بعد از امروز
دست از همه کارها بدارم ۱۳۵
در میکده میکشم سبویی ۱۳۶
باشد که بیابم از تو بویی ۱۳۷
ساقی، دو سه دم که هست باقی
در ده مدد حیات باقی ۱۳۸
قد فاتنی الصبوح فادرک
من قبل فوات الاعتباق ۱۳۹
در کیسهٔ نقد نیست جز جان
بستان قدحی، بیار ساقی ۱۴۰
کم اصبر قد صبرت حتی
روحی بلغت الی التراق ۱۴۱
دردا! که به خیره عمر بگذشت
نابوده میان ما تلاقی ۱۴۲
فاستعذب مسمعی حدیثا
مذتاب بذکر کم مذاق ۱۴۳
من زان توام، تو هم مرا باش
خوش باش به عشق اتفاقی ۱۴۴
اشتاق الی لقاک، فانظر
لی وجهک نظرةالا لاق ۱۴۵
بگذار که بر در تو باشد
کمتر سگک درت عراقی ۱۴۶
استوطن بابکم عسی ان
یحطی نظرا بکم حداق ۱۴۷
در میکده میکشم سبویی ۱۴۸
باشد که بیابم از تو بویی ۱۴۹
ساقی، قدحی، که نیم مستیم
مخمور صبوحی الستیم ۱۵۰
از صومعه پا برون نهادیم
در میکده معتکف نشستیم ۱۵۱
از جور تو خرقهها دریدیم
وز دست تو توبهها شکستیم ۱۵۲
جز جان گروی دگر نداریم
بپذیر، که نیک تنگ دستیم ۱۵۳
ما را برهان ز ما، که تا ما
با خویشتنیم بت پرستیم ۱۵۴
ما هرچه که داشتیم پیوند
از بهر تو آن همه گسستیم ۱۵۵
بر درگه لطف تو فتادیم
در رحمت تو امید بستیم ۱۵۶
گر نیک و بدیم، ور بد و نیک
هم آن توایم، هر چه هستیم ۱۵۷
در ده قدحی، که از عراقی
الا به شراب وا نرستیم ۱۵۸
در میکده میکشم سبویی ۱۵۹
باشد که بیابم از تو بویی ۱۶۰
بنشین و شراب نوش و خوش باش ۱
از خط خوش نگار بر خوان
سر دو جهان، ولی مکن فاش ۲
بر نقش و نگار فتنه گشتم
زان رو که نمیرسم به نقاش ۳
تا با خودم، از خودم خبر نیست
با خود نفسی نبودمی کاش ۴
مخمور میم، بیار ساقی
نقل و می از آن لب شکر پاش ۵
در صومعهها چو مینگنجد
دردی کش و میپرست و قلاش ۶
من نیز به ترک زهد گفتم
اینک شب و روز همچو اوباش ۷
در میکده میکشم سبویی ۸
باشد که بیابم از تو بویی ۹
ای روی تو شمع مجلس افروز
سودای تو آتش جگرسوز ۱۰
رخسار خوش تو عاشقان را
خوشتر ز هزار عید نوروز ۱۱
بگشای لبت به خنده، بنمای
از لعل، تو گوهر شب افروز ۱۲
زنهار! از آن دو چشم مستت
فریاد! از آن دو زلف کین توز ۱۳
چون زلف، تو کج مباز با ما
از قد تو راستی بیاموز ۱۴
ساقی بده، آن می طرب را
بستان ز من این دل غم اندوز ۱۵
آن رفت که رفتمی به مسجد
اکنون چو قلندران شب و روز ۱۶
در میکده میکشم سبویی ۱۷
باشد که بیابم از تو بویی ۱۸
ای مطرب عشق، ساز بنواز
کان یار نشد هنوز دمساز ۱۹
دشنام دهد به جای بوسه
و آن نیز به صد کرشمه و ناز ۲۰
پنهان چه زنم نوای عشقش؟
کز پرده برون فتاده این راز ۲۱
در پاش کسی که سر نیفکند
چون طرهٔ او نشد سرافراز ۲۲
در بند خودم، بیار ساقی
آن می که رهاندم ز خود باز ۲۳
عمری است کز آروزی آن می
چون جام بماندهام دهن باز ۲۴
گفتی که: بجوی تا بیابی
اینک طلب تو کردم آغاز ۲۵
در میکده میکشم سبویی ۲۶
باشد که بیابم از تو بویی ۲۷
ساقی، بده آب زندگانی
اکسیر حیات جاودانی ۲۸
می ده، که نمیشود میسر
بیآب حیات زندگانی ۲۹
هم خضر خجل، هم آب حیوان
چون از خط و لب شکرفشانی ۳۰
گوشم چو صدف شود گهر چین
زان دم که ز لعل در چکانی ۳۱
شمشیر مکش به کشتن ما
کز ناز و کرشمه در نمانی ۳۲
هر لحظه کرشمهای دگر کن
بفریب مرا، چنان که دانی ۳۳
در آرزوی لب تو بودم
چون دست نداد کامرانی ۳۴
در میکده میکشم سبویی ۳۵
باشد که بیابم از تو بویی ۳۶
وقت طرب است، ساقیا، خیز
در ده قدح نشاط انگیز ۳۷
از جور تو رستخیز برخاست
بنشان شر و شور و فتنه، برخیز ۳۸
بستان دل عاشقان شیدا
وز طرهٔ دلربا درآویز ۳۹
خون دل ما بریز و آنگاه
با خاک درت بهم برآمیز ۴۰
وآن خنجر غمزهٔ دلاور
هر لحظه به خون ما بکن تیز ۴۱
کردم هوس لبت، ندیدم
کامی چو از آن لب شکرریز ۴۲
نذری کردم که: تا توانم
توبه کنم از صلاح و پرهیز ۴۳
در میکده میکشم سبویی ۴۴
باشد که بیابم از تو بویی ۴۵
ساقی، چه کنم به ساغر و جام؟
مستم کن از می غم انجام ۴۶
با یاد لب تو عاشقان را
حاجت نبود به ساغر و جام ۴۷
گوشم سخن لب تو بشنود
خشنود شد، از لبت، به دشنام ۴۸
دل زلف تو دانه دید، ناگاه
افتاد به بوی دانه در دام ۴۹
سودای دو زلف بیقرارت
برد از دل من قرار و آرام ۵۰
باشد که رسم به کام روزی
در راه امید میزنم گام ۵۱
ور زانکه نشد لب تو روزی
دانی چه کنم به کام و ناکام؟ ۵۲
در میکده میکشم سبویی ۵۳
باشد که بیابم از تو بویی ۵۴
دست از دل بیقرار شستم
وندر سر زلف یار بستم ۵۵
بیدل شدم وز جان به یکبار
چون طرهٔ یار برشکستم ۵۶
گویند چگونهای؟ چه گویم؟
هستم ز غمش چنان که هستم ۵۷
خود را ز چه غمش برآرم
گر طرهٔ او فتد به دستم ۵۸
در دام بلا فتاده بودم
هم طرهٔ او گرفت دستم ۵۹
ساقی، قدحی، که از می عشق
چون چشم خوش تو نیم مستم ۶۰
شد نوبت خویشتن پرستی
آمد گه آنکه میپرستم ۶۱
فارغ شوم از غم عراقی
از زحمت او چو باز رستم ۶۲
در میکده میکشم سبویی ۶۳
باشد که بیابم از تو بویی ۶۴
ساقی، می مهر ریز در کام
بنما به شب آفتاب از جام ۶۵
آن جام جهاننما به من ده
تا بنگرم اندرو سرانجام ۶۶
بینم مگر آفتاب رویت
تابان سحری ز مشرق جام ۶۷
جان پیش رخ تو برفشانم
گر بنگرم آن رخ غم انجام ۶۸
خود ذره چو آفتاب بیند
در سایه دلش نگیرد آرام ۶۹
در بند خودم، نمیتوانم
کازاد شوم ز بند ایام ۷۰
کو دانهٔ می؟ که مرغ جانم
یک بار خلاص یابد از دام ۷۱
کی باز رهم ز بیم و امید؟
کی پاک شوم ز ننگ و از نام؟ ۷۲
کی خانهٔ من خراب گردد؟
تا مهر درآید از در و بام ۷۳
در صومعه مدتی نشستم
بر بوی تو، چون نیافتم کام ۷۴
در میکده میکشم سبویی ۷۵
باشد که بیابم از تو بویی ۷۶
ساقی بنما رخ نکویت
تا جام طرب کشم به بویت ۷۷
ناخورده شراب مست گردد
نظارگی از رخ نکویت ۷۸
گر صاف نمیدهی، که خاکم
یاد آر به دردی سبویت ۷۹
مگذار ز تشنگی بمیرم
نایافته قطرهای ز جویت ۸۰
آیا بود آنکه چشم تشنه
سیراب شود ز آب رویت؟ ۸۱
یا هیچ بود که ناتوانی
یابد سحری نسیم کویت؟ ۸۲
از توبه و زهد توبه کردم
تا بو که رسم دمی به سویت ۸۳
دل جست و تو را نیافت، افسوس
واماند کنون ز جست و جویت ۸۴
خوی تو نکوست با همه کس
با من ز چه بدفتاد خویت؟ ۸۵
میگریم روز در فراقت
مینالم شب در آرزویت ۸۶
بر بوی تو روزگار بگذشت
از بخت نیافتم چو بویت ۸۷
در میکده میکشم سبویی ۸۸
باشد که بیابم از تو بویی ۸۹
ساقی، بده آب زندگانی
پیش آر حیات جاودانی ۹۰
می ده، که کسی نیافت هرگز
بی آب حیات زندگانی ۹۱
در مجلس عشق مفلسی را
پر کن دو سه رطل رایگانی ۹۲
شاید که دهی به دوستداری
آن ساغر مهر دوستگانی ۹۳
برخیزم و ترک خویش گیرم
گر هیچ تو با خودم نشانی ۹۴
ور از من غمت درآید
جان پیش کشم ز شادمانی ۹۵
جان را ز دو دیده دوست دارم
زان رو که تو در میان آنی ۹۶
از عاشق خود کران چه گیری؟
چون با دل و جانش درمیانی ۹۷
از بهر رخ تو میکند چشم
از دیده همیشه دیدهبانی ۹۸
در آرزوی رخ تو بودم
عمری چو نیافتم امانی ۹۹
در میکده میکشم سبویی ۱۰۰
باشد که بیابم از تو بویی ۱۰۱
ساقی، ز شرابخانهٔ نوش
یک جام بیاور و ببر هوش ۱۰۲
مستم کن، آنچنان که در حال
از هستی خود کنم فراموش ۱۰۳
ور خود سوی من کنی نگاهی
بیباده شوم خراب و مدهوش ۱۰۴
سرمست شوم چو چشم ساقی
گر هیچ بیابم از لبت نوش ۱۰۵
کی بود که ز لطف دلنوازت
گیرم همه کام دل در آغوش؟ ۱۰۶
دارد چو به لطف دلبرم چشم
میدار تو هم به حال او گوش ۱۰۷
مگذار برهنهام ز لطفت
در من تو ز مهر جامهای پوش ۱۰۸
چون نیست مرا کسی خریدار
مولای توام، تو نیز مفروش ۱۰۹
دیگ دل من، که نیز خام است
بر آتش شوق سر زند جوش ۱۱۰
در صومعه حشمتت ندیدم
اکنون شب و روز بر سر دوش ۱۱۱
در میکده میکشم سبویی ۱۱۲
باشد که بیابم از تو بویی ۱۱۳
ساقی، بده آب آتش افروز
چون سوختیم تمام تر سوز ۱۱۴
این آتش من به آب بنشان
وز آب من آتشی برافروز ۱۱۵
می ده، که ز بادهٔ شبانه
در سر بودم خمار امروز ۱۱۶
در ساغر دل شراب افکن
کز پرتو آن شود شبم روز ۱۱۷
گفتی که: بنال زار هر شب
ماتم زده را تو نوحه ماموز ۱۱۸
چون با من خسته مینسازی
چه سود ز نالهٔ من و سوز؟ ۱۱۹
دل را ز تو تا شکیب افتاد
بر لشکر غم نگشت پیروز ۱۲۰
بخشای برین دل جگرخوار
رحم آر بدین تن غم اندوز ۱۲۱
من میشکنم، تو باز میبند
من میدرم، از کرم تو میدوز ۱۲۲
از توبه و زهد توبه کردم
اینک چو قلندران شب و روز ۱۲۳
در میکده میکشم سبویی ۱۲۴
باشد که بیابم از تو بویی ۱۲۵
ساقی، سر درد سر ندارم
بشکن به نسیم می خمارم ۱۲۶
یک جرعه ز جام می به من ده
تا درد کشم، که خاکسارم ۱۲۷
از جام تو قانعم به دردی
حاشا که به جرعه سر درآرم ۱۲۸
یادآر مرا به دردی خم
کز خاک در تو یادگارم ۱۲۹
بگذار که بر درت نشینم
آخر نه ز کوی تو غبارم؟ ۱۳۰
از دست مده، که رفتم از دست
دستیم بده، که دوستدارم ۱۳۱
زنده نفسی برای آنم
تا پیش رخ تو جان سپارم ۱۳۲
این یک نفسم تو نیز خوش دار
چون با نفسی فتاد کارم ۱۳۳
نایافته بوی گلشن وصل
در سینه شکست هجر خارم ۱۳۴
در سر دارم که بعد از امروز
دست از همه کارها بدارم ۱۳۵
در میکده میکشم سبویی ۱۳۶
باشد که بیابم از تو بویی ۱۳۷
ساقی، دو سه دم که هست باقی
در ده مدد حیات باقی ۱۳۸
قد فاتنی الصبوح فادرک
من قبل فوات الاعتباق ۱۳۹
در کیسهٔ نقد نیست جز جان
بستان قدحی، بیار ساقی ۱۴۰
کم اصبر قد صبرت حتی
روحی بلغت الی التراق ۱۴۱
دردا! که به خیره عمر بگذشت
نابوده میان ما تلاقی ۱۴۲
فاستعذب مسمعی حدیثا
مذتاب بذکر کم مذاق ۱۴۳
من زان توام، تو هم مرا باش
خوش باش به عشق اتفاقی ۱۴۴
اشتاق الی لقاک، فانظر
لی وجهک نظرةالا لاق ۱۴۵
بگذار که بر در تو باشد
کمتر سگک درت عراقی ۱۴۶
استوطن بابکم عسی ان
یحطی نظرا بکم حداق ۱۴۷
در میکده میکشم سبویی ۱۴۸
باشد که بیابم از تو بویی ۱۴۹
ساقی، قدحی، که نیم مستیم
مخمور صبوحی الستیم ۱۵۰
از صومعه پا برون نهادیم
در میکده معتکف نشستیم ۱۵۱
از جور تو خرقهها دریدیم
وز دست تو توبهها شکستیم ۱۵۲
جز جان گروی دگر نداریم
بپذیر، که نیک تنگ دستیم ۱۵۳
ما را برهان ز ما، که تا ما
با خویشتنیم بت پرستیم ۱۵۴
ما هرچه که داشتیم پیوند
از بهر تو آن همه گسستیم ۱۵۵
بر درگه لطف تو فتادیم
در رحمت تو امید بستیم ۱۵۶
گر نیک و بدیم، ور بد و نیک
هم آن توایم، هر چه هستیم ۱۵۷
در ده قدحی، که از عراقی
الا به شراب وا نرستیم ۱۵۸
در میکده میکشم سبویی ۱۵۹
باشد که بیابم از تو بویی ۱۶۰
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۱۴۵
۱۰۳۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۳ (میبین رخ جان فزای ساقی - در جام جهان نمای باقی)
بعدی:ترکیبات
نظرها و حاشیه ها
علی
۱۴۰۵/۱/۲۷ ۱۹:۴۵
درکش سخته