هوش مصنوعی:
این متن درباره دیدار یک فرد عاقل (واسطی) با یک دیوانه (شیخ مجنون) است که با وجود محدودیتهای فیزیکی، روح و دلش آزاد و شاد است. دیوانه توضیح میدهد که آزادی واقعی در آزادی دل است، نه جسم. سپس به توصیف عالم معنوی و درونی میپردازد که در آن همه چیز از آرزو و قدرت درونی پدید میآید و جهان مادی در مقایسه با آن ناچیز است. متن بر اهمیت دل و عشق الهی تأکید دارد و نشان میدهد که اگر دل با عشق الهی روشن شود، از آتش دوزخ نمیترسد.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن به بلوغ فکری و تجربه زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
(۸) حکایت شیخ ابوبکر واسطی با دیوانه
درآمد واسطی را انتباهی
بدیوانه ستان در شد بگاهی ۱
یکی دیوانهٔ را دید سرمست
که گاهی نعره زد گه دست بر دست ۲
ز شادی میشدی او سرفکنده
میان رقص یعنی بر جهنده ۳
به پاسخ واسطی گفت ای زره دور
میان سخت بندی مانده مقهور ۴
چو در بندی تو این شادیت از چیست
شدستی بنده آزادیت از چیست ۵
زبان بگشاد پیش شیخ مجنون
که گر در بند دارم پای اکنون ۶
دلم در بند نیست واصلم اینست
چو دل بگشاده دارم وصلم اینست ۷
یقین میدان که بس مشکل فتادست
که گر بستند پایم دل گشادست ۸
دو عالم چیست بحری نام او دل
تو در بحری بمانده پای در گل ۹
ببحر سینهٔ خود شو زمانی
که تا در خویش گم بینی جهانی ۱۰
چو باشد صد جهان در دل نهانت
کجا در چشم آید صد جهانت ۱۱
زمین و آسمان آنجا بدانی
که تو هم این جهان هم آن جهانی ۱۲
نمیدانم جهان در تو عیانست
بجائی ننگرد کان یک زمانست ۱۳
اگر خواهی برای تو جهانی
پدید آید ز قدرت در زمانی ۱۴
جهان بر تو ز اخلاطست و اسباب
نوشته هفت اقلیمش بهفت آب ۱۵
در آن عالم نباشد مرغ از بَیض
سرای ازخاره و آنگه حور از حیض ۱۶
نباشد انگبین آنجا ز زنبور
نه شیر از بز بود نه می ز انگور ۱۷
نه از آتش گشاید مرغ بریان
نه از پختن برآید فرغ الوان ۱۸
وسایط چون زره برخیزد آنجا
ز هیچی این همه میریزد آنجا ۱۹
زهر نوع آنچه تو باشی خریدار
شود از آرزوی تو پدیدار ۲۰
بچشم خرد منگر خویشتن را
مدان هر دو جهان جز جان و تن را ۲۱
توئی جمله ز آتش چند ترسی
دل تو عرش و صدرت هست کرسی ۲۲
چو دل اینجا ز عشق او فروزی
کجا در آتش دوزخ بسوزی ۲۳
بدیوانه ستان در شد بگاهی ۱
یکی دیوانهٔ را دید سرمست
که گاهی نعره زد گه دست بر دست ۲
ز شادی میشدی او سرفکنده
میان رقص یعنی بر جهنده ۳
به پاسخ واسطی گفت ای زره دور
میان سخت بندی مانده مقهور ۴
چو در بندی تو این شادیت از چیست
شدستی بنده آزادیت از چیست ۵
زبان بگشاد پیش شیخ مجنون
که گر در بند دارم پای اکنون ۶
دلم در بند نیست واصلم اینست
چو دل بگشاده دارم وصلم اینست ۷
یقین میدان که بس مشکل فتادست
که گر بستند پایم دل گشادست ۸
دو عالم چیست بحری نام او دل
تو در بحری بمانده پای در گل ۹
ببحر سینهٔ خود شو زمانی
که تا در خویش گم بینی جهانی ۱۰
چو باشد صد جهان در دل نهانت
کجا در چشم آید صد جهانت ۱۱
زمین و آسمان آنجا بدانی
که تو هم این جهان هم آن جهانی ۱۲
نمیدانم جهان در تو عیانست
بجائی ننگرد کان یک زمانست ۱۳
اگر خواهی برای تو جهانی
پدید آید ز قدرت در زمانی ۱۴
جهان بر تو ز اخلاطست و اسباب
نوشته هفت اقلیمش بهفت آب ۱۵
در آن عالم نباشد مرغ از بَیض
سرای ازخاره و آنگه حور از حیض ۱۶
نباشد انگبین آنجا ز زنبور
نه شیر از بز بود نه می ز انگور ۱۷
نه از آتش گشاید مرغ بریان
نه از پختن برآید فرغ الوان ۱۸
وسایط چون زره برخیزد آنجا
ز هیچی این همه میریزد آنجا ۱۹
زهر نوع آنچه تو باشی خریدار
شود از آرزوی تو پدیدار ۲۰
بچشم خرد منگر خویشتن را
مدان هر دو جهان جز جان و تن را ۲۱
توئی جمله ز آتش چند ترسی
دل تو عرش و صدرت هست کرسی ۲۲
چو دل اینجا ز عشق او فروزی
کجا در آتش دوزخ بسوزی ۲۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۳
۳۹۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:(۷) حکایت دیوانه که اشک میریخت
گوهر بعدی:(۹) حکایت پیر زال سوخته دل
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.