هوش مصنوعی:
این متن دربارهٔ بینندهای است که توانایی دیدن ارواح و حقایق پنهان را دارد. او به گوری میرسد و در آنجا مردی را میبیند که در ناتمامی و حسرت به سر میبرد. این مرد در زندگی ادعای دانش داشت، اما اکنون با آشکار شدن جهل خود، در خجالت و پشیمانی گرفتار شده است. متن به ناتوانی انسان در درک آغاز و پایان جهان و رازهای آن اشاره میکند و جهان را پر از درد و دریغ توصیف میکند.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، موضوعاتی مانند مرگ، پشیمانی و ناتوانی انسان در برابر جهان میتواند برای سنین پایین سنگین باشد.
(۳) حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر میداد
یکی بینندهٔ معروف بودی
که ارواحش همه مکشوف بودی ۱
دمی گر بر سر گوری رسیدی
در آن گور آنچه میرفتی بدیدی ۲
بزرگی امتحانی کرد خردش
بخاک عمر خیّام بردش ۳
بدو گفتا چه میبینی درین خاک
مرا آگه کن ای بینندهٔ پاک ۴
جوابش داد آن مرد گرامی
که این مردیست اندر ناتمامی ۵
بدان درگه که روی آورده بودست
مگر دعویِ دانش کرده بودست ۶
کنون چون گشت جهل خود عیانش
عَرَق میریزد ازتشویر جانش ۷
میان خجلت و تشویر ماندست
وزان تحصیل در تقصیر ماندست ۸
بر آن دَر حلقه چون هفت آسمان زد
ز دانش لاف آنجا کی توان زد ۹
چو نه انجام پیداست و نه آغاز
نیابد کس سر و پای جهان باز ۱۰
فلک گوئیست و گر عمری شتابی
چو گویش پای و سر هرگز نیابی ۱۱
که داند تا درین وادیِ مُنکَر
چگونه میروم از پای تا سر ۱۲
سراپای جهان صد باره گشتم
ندیدم چارهٔ بیچاره گشتم ۱۳
سراپای جهان درد و دریغست
که گر وقتیت هست آن نیز تیغست ۱۴
مرا این چرخ چون صندوقِ ساعت
ز بازیچه رها نکند بطاعت ۱۵
که ارواحش همه مکشوف بودی ۱
دمی گر بر سر گوری رسیدی
در آن گور آنچه میرفتی بدیدی ۲
بزرگی امتحانی کرد خردش
بخاک عمر خیّام بردش ۳
بدو گفتا چه میبینی درین خاک
مرا آگه کن ای بینندهٔ پاک ۴
جوابش داد آن مرد گرامی
که این مردیست اندر ناتمامی ۵
بدان درگه که روی آورده بودست
مگر دعویِ دانش کرده بودست ۶
کنون چون گشت جهل خود عیانش
عَرَق میریزد ازتشویر جانش ۷
میان خجلت و تشویر ماندست
وزان تحصیل در تقصیر ماندست ۸
بر آن دَر حلقه چون هفت آسمان زد
ز دانش لاف آنجا کی توان زد ۹
چو نه انجام پیداست و نه آغاز
نیابد کس سر و پای جهان باز ۱۰
فلک گوئیست و گر عمری شتابی
چو گویش پای و سر هرگز نیابی ۱۱
که داند تا درین وادیِ مُنکَر
چگونه میروم از پای تا سر ۱۲
سراپای جهان صد باره گشتم
ندیدم چارهٔ بیچاره گشتم ۱۳
سراپای جهان درد و دریغست
که گر وقتیت هست آن نیز تیغست ۱۴
مرا این چرخ چون صندوقِ ساعت
ز بازیچه رها نکند بطاعت ۱۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵
۴۳۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:(۲) حکایت باز با مرغ خانگی
گوهر بعدی:(۴) حکایت جواب آن شوریده حال در کار جهان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.