هوش مصنوعی: این داستان درباره کنیزی زیبا در دربار قیصر است که مورد توجه او قرار می‌گیرد و از او باردار می‌شود. همسر قیصر از حسادت نقشه می‌کشد تا کنیزک را از بین ببرد، اما کنیزک با کمک افراد دیگر نجات می‌یابد و فرزندش را به سلامت به دنیا می‌آورد. پس از چالش‌های بسیار، کنیزک و فرزندش به سلامت می‌مانند و داستان با پیام‌های اخلاقی درباره نیکی و تقدیر به پایان می‌رسد.
رده سنی: 16+ این متن دارای مضامین پیچیده عاطفی و اخلاقی است و برخی صحنه‌ها ممکن است برای کودکان کم‌سال نامناسب باشد. همچنین، زبان و سبک نوشتار آن برای درک بهتر نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.

... آغاز داستان

کنیزی بود قیصر را در ایوان
که بودش مشتری هندوی دربان ۱

نبودی آدمی در روم و بغداد
بزیبایی آن حور پری زاد ۲

لبش جان داروی دلبستگان بود
مفرّح نامهٔدلخستگان بود ۳

دهانش پر شکر چون نُقل دانی
چگویم پستهٔ چون ناردانی ۴

هزاران خوشهٔ مشکین بمویش
چو خوشه سرکشیده گِرد رویش ۵

ز مشک تازه یک یک موی شسته
بآب زندگانی روی شسته ۶

ز ابرو طاق بر گردون فکنده
ز گیسو مشک بر هامون فکنده ۷

حریر عارضش نرمی خز داشت
رخش گلنار و گل را رنگرز داشت ۸

در ایوان شد شه قیصر بشبگاه
نشسته بود آن بت روی چون ماه ۹

چو شاه آن چهرهٔ زیبای او دید
دل خود مست یک یک جای او دید ۱۰

بچربی گفت جانا در برم کش
بنقدی بوسهیی دو بر سرم کش ۱۱

کنیزک پیش شاه برجست از جای
نهادش همچو گیسو روی بر پای ۱۲

شه از قندش شکر را بار میکرد
شکر میخورد و دیگر کار میکرد ۱۳

چو شه بر تل سیمین برد خیمه
شد از یاقوت،‌دُرج دُر دو نیمه ۱۴

درآمد آب گرم از باد گیری
شکر در لب گداخت و ریخت شیری ۱۵

چو شیر و شکّرش هر دو بسر شد
کنیزک یکسر از شه بارور شد ۱۶

پس از یک هفته کاری بود رفته
که شه شد دور از آن ماه دو هفته ۱۷

برون شد از جزیره همچو بادی
که پیکی در رسیدش بامدادی ۱۸

که کافر عزم شهر روم دارد
بترسا قصد نامعلوم دارد ۱۹

شه آن بت را رها کرد و برون شد
بدریا رفت و زو صد جوی خون شد ۲۰

چو اسکندر به آب زندگانی
بسنبل آمد آن جمشید ثانی ۲۱

سپه چون مور جمله زیر فرمان
شه قیصر بکردار سلیمان ۲۲

درو دشت از سپاه او سیه شد
ز بیم شاه رنگ از روی مه شد ۲۳

درآهن غرق کرده همچنان سُم
مگر چشم، از دو گوش اسب تادم ۲۴

سپه چون کوه میشد فوج بر فوج
چنانک از روی دریا موج بر موج ۲۵

ز لشکر پشت ماهی شد شکسته
شکم را باز برآورد خسته ۲۶

نمیافکند جوشن بیم آن بود
ولیکن پای گاوی در میان بود ۲۷

چو قیصر رفت، آن زیبا کنیزک
بنازیدی بفرزند مبارک ۲۸

که گرمن مادر فرزند گردم
چو شاخ سبز نیرومند گردم ۲۹

چو شاخ سبزم آرد میوه دربار
زبی برگی برون آیم بیکبار ۳۰

وگربی میوه شد شاخ سرافراز
بسوزد تا بماند بارکش باز ۳۱

کنون بنگر که چرخ حُقّه کردار
چگونه مُهره گردانید در کار ۳۲

شه قیصر یکی خاتون زنی داشت
که دل از رشک او ناروشنی داشت ۳۳

کنیزک بود ملک خود هزارش
وزان صد خادم و صد پیشکارش ۳۴

ز قارون کم ندیدی نعمت خویش
ز قیصر بیش دیدی حرمت خویش ۳۵

رخی چون ماه داشت آن دانهٔ دُرّ
بمه در ننگرستی از تکبّر ۳۶

ز شیرینی چو شکّر تلخ کُش بود
جهان بر وی ز شیرینی تُرشُ بود ۳۷

ز کار آن کنیزک آگهی داشت
همی بر کار او اندیشه بگماشت ۳۸

که گر او را ز قیصر بچه آید
همه کار منش بازیچه آید ۳۹

ز گردون برتری جوید دماغش
بپیش آفتاب آید چراغش ۴۰

شود از تر مزاجی پای کوبی
ببندد دست من بر خشک چوبی ۴۱

چو من این دم ز آتش دود بینم
گر این آتش نشانم سود بینم ۴۲

چو چوبی را توانی ساخت تختی
اگر تو خوار بگذاریش لختی ۴۳

بغفلت چون برآید روزگاری
شود آن چوب تخت آنگاه داری ۴۴

خرد را رهنمون باید گرفتن
چنین کاری کنون باید گرفتن ۴۵

چو یاری خواهی از یاری که باید
بوقت خویش کن کاری که باید ۴۶

کنیزی را برخود خواند بانو
که درمانی بساز و گیر دارو ۴۷

بحلوا کن همی داروی این درد
شکر لب را بده حلوا و برگرد ۴۸

مگر زین دارو آن مرغ سبکدل
بیندازد بچه چون مرغ بسمل ۴۹

کنیزک همچو گردون پشت خم داد
چو صبحی خنده زد و انگاه دم داد ۵۰

که گر دارد رخم چون غنچه آن ماه
چو گُل خونش بریزم بر سر راه ۵۱

بگفت این وز پیش آن فسونگر
پری رخ شد برون چون حلقه بر در ۵۲

چو شد بیرون بکرد اندیشه آن ماه
نداد آن گفت را در گوش دل راه ۵۳

که گر امروز گیرم سست این کار
بصد سختی شوم فردا گرفتار ۵۴

نباید کرد بد با بی گناهی
نباید کند خود را نیز چاهی ۵۵

گُنه نبود بتر زین در طبیعت
مکن با بی گناهی این صنیعت ۵۶

دل قیصر اگر گردد خبردار
مرا در خون بگرداند چو پرگار ۵۷

ز قفل غم دلش در بند آمد
بپیش مادر فرزند آمد ۵۸

که از خاتون شنیدم پاسخ امروز
که داری در شکم دُرّی شب افروز ۵۹

مرا از درد تو فرمود بانو
که آن دُر را فرود آرم بدارو ۶۰

دل من بسته دارد با خدا کار
نیم این بیوفایی را وفادار ۶۱

چرا باکودکی گردم فسونساز
که گردد آن فسون آخر بمن باز ۶۲

دلی کو خویش را نبود نکوخواه
بزودی چشم بد یابد بدو راه ۶۳

کنون من راز خاتون با تو گفتم
بسی از پرده بیرون با تو گفتم ۶۴

ز کارتو غمی بسیار خوردم
ز تو بر جان خود زنهار خوردم ۶۵

چنان باید که فرمانم بری تو
بکوشی تا ز فرمان نگذری تو ۶۶

ترا در خانهٔ خود جای سازم
ز رویت خانه شهر آرای سازم ۶۷

بیندازم ترادر خانه بستر
بیایم چون قلم پیش تو بر سر ۶۸

بسازم کار تو پنهان ز خاتون
که تا گل بشکفد از غنچه بیرون ۶۹

چو گل بشکتفه شد برگیرم او را
کجا من با دو پستان شیرم او را ۷۰

ازین شهرش بشهر خود برم من
بشیر و شکّرش میپرورم من ۷۱

چو بالا گیرد آنگه بازش آرم
بر قیصر بصد اعزازش آرم ۷۲

که گر اینجا بماند این گل نغز
زند خاتون زرشکش خار در مغز ۷۳

شد آبستن از آن اندیشه بی خویش
چو مستسقی شکم بنهاد در پیش ۷۴

نمیدانست آن آبستنی شاه
که شب آبستنست و طفل در راه ۷۵

چو بشنود این سخن تن زد زمانی
گشاد از پسته چون شکّر زبانی ۷۶

بران زیبا کنیزک آفرین کرد
که منشیناد بر تو از زمین گرد ۷۷

چو دور چرخ بادا زندگانیت
مبادا چرخ بی دور جوانیت ۷۸

ترامن ای کنیزک، گرچه خامم
دلم میسوزد از جانت غلامم ۷۹

ز دولتگاه جان دلداریت باد
ز عمر خویش برخورداریت باد ۸۰

کسی کز نیکویی دارد نصیبی
نکو خواهی ازو نبود غریبی ۸۱

ترا گر این سخن ناگفته بودی
خراج گور بر من رفته بودی ۸۲

کنون کاری که میخواهی بجا آر
مرا زین سرنگونساری بپا آر ۸۳

کنیزک برد او را سوی خانه
یکی معجون برآمیخت از بهانه ۸۴

در آن خانه پر از خون کرد طاسی
نهاد این کار را بر خون اساسی ۸۵

ز خون پر کرده طاسی مینهادند
که عشقی را اساسی مینهادند ۸۶

تو هم در طاس گردون سر نگونی
نمیدانی که سر در طاس خونی ۸۷

گر آن خون بایدت، دل بر شفق نه
فلک بر خون رود، جان بر طبق نه ۸۸

کنیزک شد سوی کدبانوی خویش
بشادی شکر گفت از داروی خویش ۸۹

که دارو دادم و خون شد روانه
زهی دارو که در خون کرد خانه ۹۰

شنود آن قول خاتون، مکر نشناخت
چو چنگش در درون پرده بنواخت ۹۱

بدو گفت آنچه باید کرد کردی
کنون درمانش کن گر مرد مردی ۹۲

چو خون خصم در گردن نشاید
بیک دارو دو خون کردن نشاید ۹۳

کنیزک باز گشت و چون گل از خار
بپیش طاس خون آمد دگر بار ۹۴

نشست و ماجرا از دل ادا کرد
بسی برجانش آبستن دعا کرد ۹۵

کنیزک پرده دار کار او شد
چو مه در پرده خدمتگار او شد ۹۶

بشیر و شکّرش پروانه میداد
چو شهدش تربیب درخانه میداد ۹۷

چو زن را نوبت زادن درآمد
ز غنچه گل بافتادن درآمد ۹۸

گلی بشکفت همچون نوبهاری
که حسنش ماه را بنهاد خاری ۹۹

چو آمد بر زمین آن سرو دلخواه
خجل در پرده شد بر آسمان ماه ۱۰۰

چنان پاکیزه و بازیب و فر بود
که خورشیدی ز جمشیدی دگر بود ۱۰۱

چوجانآمد عزیز از مصر شاهی
چو یوسف نیل چرخ از شرم ماهی ۱۰۲

اگرچه کودک یکروزه بود او
بتن یکسالهیی را مینمود او ۱۰۳

چنین دانم که از دریای عنصر
نظیر او نخیزد دانهٔ دُر ۱۰۴

چو مادر دید ماه و سرو باغش
جهان روشن شد از چشم چراغش ۱۰۵

برومی کرد نام آن دلستان را
که باشد پارسی خسرو زبان را ۱۰۶

کنیزک گفت کاکنون وقت آنست
که رفتن به بود، کار این زمانست ۱۰۷

بشهر خود برم این دلستان را
چو جانست او بکوشم سخت جان را ۱۰۸

که میدانست کان گل را بناچار
گلی در آب خواهد بود پرخار ۱۰۹

دُری کان از صدف آمد بصد ناز
بدریا افکند خاتون بسر باز ۱۱۰

بزهر آن نوش لب را چاره جوید
بدارو درد آن مهپاره جوید ۱۱۱

بسی بگریست مادر از پس او
که بود آن مادر بیکس کس او ۱۱۲

ولی چون کار سخت افتاد، ناکام
چو مرغی ماند بی دُردانه در دام ۱۱۳

اگر ما روز و شب تدبیر سازیم
همان بهتر که با تقدیر سازیم ۱۱۴

سپر چون نیست یک تیر قضا را
رضاده حکم و تقدیر خدا را ۱۱۵

کنیزک دل از آن بنگاه برداشت
بکشتی در نشست و راه برداشت ۱۱۶

دو گنجش بود در کشتی نهاده
یکی از زر دگر از شاه زاده ۱۱۷

دو خادم نیز خدمتگار بودند
که چون کافور و عنبر یار بودند ۱۱۸

درآمد باد و ابری سخت ناگاه
بگردانید کشتی قرب یک ماه ۱۱۹

به بیراهی بس کشتی نگون کرد
باخر سر بآبسکون برون کرد ۱۲۰

کنار بحر جمعی کاروان بود
شکر لب همچو شمعی در میان بود ۱۲۱

مگر آن کاروان میشد باهواز
بهمراهی ایشان گشت دمساز ۱۲۲

روانه شد چنان کز باد خاکی
بزیر محمل او بیسراکی ۱۲۳

زهر منزل بهر منزل همی شد
سبک میشد از آن کز دل همی شد ۱۲۴

شبی تیره جهانی آرمیده
سیاهی در پلاس شب دمیده ۱۲۵

زمینی بود بگرفته سیاهی
فکنده قیر برمه سایگاهی ۱۲۶

همه شب شب سیاهی میسرشتی
شتر در شب سیاهی مینوشتی ۱۲۷

شبانروزی بماهی ره بریدند
سرمه رهزنان در راه دیدند ۱۲۸

بگرد کاروان بس حلقه کردند
ز حلق آن حلقه در خون غرقه کردند ۱۲۹

مگر دزدی که خون بی باک میریخت
ز حلق دایه خون بر خاک میریخت ۱۳۰

بسی از درد دل آن دایه بگریست
که بی من چون بود این طفل را زیست ۱۳۱

ندارم از جهان جز نیم جانی
دهید این نیم جان را نیم نانی ۱۳۲

که تا هر کار کان آید ز دستم
بدان رغبت نمایم تا که هستم ۱۳۳

چو بس بیچاره میدیدند او را
بجان آخر ببخشیدند او را ۱۳۴

بره درباخودش بسیار بردند
ز بیمارش بسی تیمار خوردند ۱۳۵

چو خوزستان پدیدار آمد از دور
شکر را سر بره دادند رنجور ۱۳۶

کنیزک ماند با آن بچهٔ خرد
برهنه پای و سر بر دست میبرد ۱۳۷

گرسنه بیسر و سامان بمانده
ز جان سیر آمده حیران بمانده ۱۳۸

طمع ببرید ازدور جوانی
چو پیری ناامید از زندگانی ۱۳۹

ز دست روزگارش پای در گل
ز چرخ بیسر و پا دست بر دل ۱۴۰

چو ابری بر رخ صحرا بمانده
چو باران اشک بر صحرا فشانده ۱۴۱

ز نرگس، روی آن صحرا فروشست
ز اشک او گل از صحرا برون رست ۱۴۲

ز خون چشم، صحرا کرد پرگل
جهانی درد، صحرا کرد بر دل ۱۴۳

دلش از صحن آن صحرا برون بود
تنش وابستهٔ صحرای خون بود ۱۴۴

ز خون هر سنگ صحرا کرد گلگون
دل هر سنگ صحرا گشت ازو خون ۱۴۵

بزاری چشم بر صحرا نهاده
وزو فریاد در صحرا فتاده ۱۴۶

در آنصحرا ز ابر افزون گرسته
وزو هر سنگ صحرا خون گرسته ۱۴۷

در آن صحراش یک گرگ آشنانه
ز صحرا در دلش جز تنگانه ۱۴۸

چو تنگی دید در صحرای سینه
ز سینه ریخت بر صحرا خزینه ۱۴۹

بسی سودا بصحرا خواست آورد
ولیکن همچو صحرا کاست آورد ۱۵۰

بآخر شش شبانروز آن دلفروز
قدم میزد بره تا هفتمین روز ۱۵۱

چو پیدا گشت از ایوان چارم
بروز هفتمین سلطان انجم ۱۵۲

ز چرخ نیلگون آیینه خور
سپیده سرمه ریخت از مهبط زر ۱۵۳

چنان آن گوی زر زیر علم شد
که لوح مه ز تیغ او قلم شد ۱۵۴

بخوزستان رسید آن تنگ شکّر
گرفته شیرخواری تنگ در بر ۱۵۵

بره در منظری پر کار میدید
یکی ایوان فلک کردار میدید ۱۵۶

چنان ازدور آن ایوان نمودی
که جفت طاق نوشروان نمودی ۱۵۷

دکانی بود پیشش سرکشیده
فلک بابام او سر در کشیده ۱۵۸

کنیزک سخت سستی داشت در راه
بدکانی برآمد چون بشب ماه ۱۵۹

ز رنج شیر و تفت آشکاره
بنالید آن شکر لب شیرخواره ۱۶۰

کجا برگ گلی را تاب باشد
که در شهری شکر بی آب باشد ۱۶۱

بسستی سیمبر را بر بیفتاد
زبانش پیش دراز در بیفتاد ۱۶۲

ز نرگس روی زر پر سیم کرد او
دل پرخون بحق تسلیم کرد او ۱۶۳

چو کاری سخت آمد پیش مخروش
سبک کن حلقهٔ تسلیم در گوش ۱۶۴

دلی در بند تا وقتش درآید
ترازان حلقه درها برگشاید ۱۶۵

که حق یک در نبندد مصلحت را
که صد نگشایدت صد منفعت را ۱۶۶

شه آن ناحیت را بود باغی
زحوضش چشمهٔ گردون چراغی ۱۶۷

بخوشی باغ در عالم علم بود
مگر آن باغ خوش، باغ اِرم بود ۱۶۸

کنیزک بر در آن باغ خفته
دلش بیدار و عقل و هوش رفته ۱۶۹

برون آمد از آن در باغبانی
گلی تر دید پیش گلستانی ۱۷۰

کجا مِه مرد بود آن مرد را نام
جوانمردی او را کهتر ایام ۱۷۱

در آن نزدیک طفلی مرده بودش
جهان پیر جانی برده بودش ۱۷۲

مصیبت خورده مرد از باغ میرفت
ز درد طفل دل پر داغ میرفت ۱۷۳

زن مِه مرد با او بود همراه
ز طفل رفته اندر ناله و آه ۱۷۴

جهان آن طفلشان افکند در سر
که تا این طفل را گیرند در بر ۱۷۵

چو دیدندنش چنان بر در بمانده
مهی ماه نوش در بر بمانده ۱۷۶

بدو مِه مرد ظنّی بس نکو برد
بکهتر خانهٔ خویشش فرو برد ۱۷۷

نشست القصه مرد و زن سخنور
بپرسیدند حال آن سمنبر ۱۷۸

سمنبر گفت حال من درازست
نمانده آب و یک نانم نیازست ۱۷۹

که این گلرخ ز بی شیری مادر
گدازان شد ز بهر شیر و شکر ۱۸۰

توانم دید خود را خاکساری
نیارم دید بر فرقش غباری ۱۸۱

بشد مِه مرد حلوا برد و نانش
که طفلش مرده بود این بود و آنش ۱۸۲

توهم ای مرد مرده باش از پیش
که تا حلوا رسد از تو بدرویش ۱۸۳

چو حلوا خوردن تو بیش گردد
شود خون و سزای نیش گردد ۱۸۴

چراحلوا بشیرینی کنی نوش
که خون آرد بشیرینیت در جوش ۱۸۵

ز حلوا کی بود روی سلامت
که حلوا در قفا دارد حجامت ۱۸۶

درونت دوزخست ای مالک خویش
طبق دارد ز جسمت هفت بندیش ۱۸۷

گر آرندت طبق با نان ز مطبخ
طبق بانان در اندازی بدوزخ ۱۸۸

بهر گندم که خوردی بیحسابی
دلت را با بهشت افتد حجابی ۱۸۹

شکم چون دوزخی با هفت در دان
درو هروادیی وادی دگر دان ۱۹۰

ازان یک وادیش پیشان ندارد
که حرص آدمی پایان ندارد ۱۹۱

اگر معده نبودی غم نبودی
خصومت در همه عالم نبودی ۱۹۲

شنودی قصّهٔ حلوا و نان را
بسست این زلّه کن این را و آن را ۱۹۳

کنیزک چون بسی حلواو نان خورد
دلش شد گرم و تن زنهار جان خورد ۱۹۴

عرق همچون گلاب از وی روانشد
دو گلبرگش چو شاخ زعفران شد ۱۹۵

دو چشمه خشک باز آمد ز پستانش
دو چشمهٔ چشم بگشاد ازنم آنش ۱۹۶

ز بیماری درآید کوه از پای
چه سنجد کاه برگی باد پیمای ۱۹۷

برنجوری شکر شیرین نیاید
که لب را از شکر تلخی فزاید ۱۹۸

بتراز تن شکستن زحمتی نیست
ورای تندرستی نعمتی نیست ۱۹۹

دو نعمت را مکن در شکر سستی
یکی امن و دگر یک تندرستی ۲۰۰

چو در باغ آن سمنبر گشت بیمار
بماند آن باغبان در رنج و تیمار ۲۰۱

بزن گفت ای غلام تو زمانه
نهان دار این کنیزک را بخانه ۲۰۲

که تا گر این کنیزک زار میرد
دلم این طفل را دلدار گیرد ۲۰۳

که هرگز در همه روی زمین من
ندیدم ماهرویی مثل این من ۲۰۴

ببینی گر بود از عمر بهره
که چون زیبا شود این ماه چهره ۲۰۵

بدین روی و بدین منظر که او راست
بماهی و بسروی ماند او راست ۲۰۶

بجان خواهم که کارش را کنی ساز
نگیری زین شکر لب شیرخود باز ۲۰۷

زنش گفتا بجان فرمان برم من
که گر این طفل بردم جان برم من ۲۰۸

چنان در پرده پنهان دارم این راز
که نتواند شدن از پرده آواز ۲۰۹

ز زیر پرده این دُرّ شب افروز
نگردد آشکارا گر شود روز ۲۱۰

چو نور دیده او را راز دارم
بزیر هفت پردهش باز دارم ۲۱۱

زن بد را مده نزدیک خود جای
که مردان از زن نیکند بر پای ۲۱۲

بسی بهتر بود در کُنج خانه
عیال نیک از گنج و خزانه ۲۱۳

چو مرد نیک رازن سازگارست
همه کارش بدان زن چون نگارست ۲۱۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۱۴
کانال گوهرین در ایتا
۴۴۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:آغاز داستان
گوهر بعدی:... آغاز داستان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.