هوش مصنوعی:
این متن عرفانی از مولانا یا یکی از شاعران صوفیمسلک است که بر مفهوم «مرگ قبل از مرگ» (فنا فی الله) تأکید دارد. شاعر از خواننده میخواهد از نفس اماره بگذرد و به وصال حق برسد. مضامین اصلی شامل عشق الهی، فنا در ذات حق، یگانگی با معبود، و گذر از دنیای مادی برای رسیدن به حقیقت است. همچنین، اشارههای مکرری به مفاهیم عرفانی مانند «اناالحق»، «عقل کل»، و «جبرئیل» به عنوان راهنمای روحانی دیده میشود.
رده سنی:
18+
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات صوفیانه دارد. همچنین، برخی عبارات مانند «اناالحق» ممکن است برای مخاطبان جوان بدون راهنمایی مناسب گمراهکننده باشد.
قال النبی صلی الله علیه و آله موتواقبل ان تموتوا
ز موتوا قبل اگر آگاه کشتی
بمیر از خود که بیشک شاه گشتی ۱
ز موتوا قبل اگر آگاه عشقی
بمیر از خود که بیشک شاه عشقی ۲
ز موتوا قبل اگر میدانی این راز
بمیر آنگه به بین انجام و آغاز ۳
ز موتوا قبل اگر دانی حقیقت
بباید مرد اینجا از طبیعت ۴
ز موتوا قبل اگر از خود بمیری
توبه از بدروخورشیدی منیری ۵
بمیر ای شیخ و بی او زندگانی
مکن در صورت و در این معانی ۶
بمیرای شیخ بیش از آنکه میری
اگر مرد رهی از جان بمیری ۷
بمیر ای شیخ پیش از مردن خویش
حجاب زندگی بردار از پیش ۸
بمیر ای شیخ چون منصور حلاج
که بینی بیگمان بر فرق جان تاج ۹
بمیر ای شیخ کین عین الیقین است
که این عین الیقین راه بین است ۱۰
همه از مرگ ترسانند اینجا
که سرّ آن نمیدانند اینجا ۱۱
همه از مرگ ترسانند از خویش
که سیری این چنین دارند از پیش ۱۲
همه از مرگ ترسانند مانده
ولیکن مررموز آن نخوانده ۱۳
همه از مرگ ترسانند چون بید
که کی ذره رسد در سوی خورشید ۱۴
اگر آگه شوند اینجا یقین باز
ازین مرگست آخر عزت و ناز ۱۵
اگر آگه شدی اینجا بدانند
که از سرش سر موئی بدانند ۱۶
ازین مرگست آخر زندگانی
بقای صرف و ذوق جاودانی ۱۷
ازین مرگست اینجادیدن ذات
نمیدانند از آن مانند ذرات ۱۸
ازین مرگست بیماری عقبی
توخوان و دان یقین اسرار مولا ۱۹
ازین مرگست آخر دید جانان
یکی بیند آنگه عین اعیان ۲۰
نه مرگست اینکه عین زندگانی است
فراقی نیست عین شادمانیست ۲۱
نه مرگست اینکه او را مرگ خوانند
که این مر عاشقانرا برگ خوانند ۲۲
نه مرگست اینکه برگ عاشقانست
هر آنکو مرگ خواهد عاشق آنست ۲۳
نه مرگست اینکه تجرید است عشاق
نه اندر مرگ توحید است عشاق ۲۴
نه مرگست اینکه دیدار خدایست
که اندر مرگ اسرار بقایست ۲۵
نه مرگست این حقیقت شیخ عالم
که سالک میرسد دربود آن دم ۲۶
هر آن کو مرگ اینجا گاه بشناخت
بمرد از خویش وانگه سربرافراخت ۲۷
هر آنکو مرگ اینجا دید اعیان
بماند تا ابد در عشق پنهان ۲۸
هر آنکو مرگ اینجا دید تحقیق
بمرد از خویش و آنگه یافت توفیق ۲۹
هر آنکو مرگ اینجا جاودان دید
عیان مرگ دید و جان جان دید ۳۰
هر آنکو مرگ اینجا دید راحت
رسید از عشق در عین سعادت ۳۱
هر آنکو مرگ اینجا آرزویست
زپیش اندیشی اندر گفت و گوی است ۳۲
حیات طیبه در مرگ دریاب
بکن بود خود اینجا ترک دریاب ۳۳
حیات طیبه مرگست اینجا
شوی بیشک خبردار اندر اینجا ۳۴
حیات طیبه یابی در آن دم
که گردد محو اینجا گاه آندم ۳۵
حیات طیبه داری چو مردی
ز مردان بیشکی تو گوی بردی ۳۶
ز مردن میرسی سوی حیاتت
در آنباقی بود عین نجاتت ۳۷
ز مردن زندگی جاوید حاصل
نداند این معانی جز که واصل ۳۸
ز مردن آخر کار اندر اینجا
شوی بیشک خبردار اندر اینجا ۳۹
خبر در مرگ یابی آخر کار
که بیصورت شود جانان پدیدار ۴۰
خبر در مرگ یابی واصل کل
حقیقت مرگ را بین حاصل کل ۴۱
خبر از مرگ دار و جان برافشان
که از مرگ آنگهی گردی تو جانان ۴۲
خبر از مرگ دار ار مرد رازی
چه باشد جان و سر کاینجا نبازی ۴۳
خبر از مرگ داری شیخ آگاه
بمردم تا بدیدم من رخ شاه ۴۴
بمردم پیش از آن کاینجا بمیرم
از آن فارغ من از شاه و امیرم ۴۵
بمردم تا بماندم زندهٔ دوست
بمرد از جسم و از جان بندهٔ دوست ۴۶
بمردم تا بماندم جاودان من
شدم در جاودانی جان جان من ۴۷
بمردم تا بماندم ذات باقی
حیاتی دیدم اندر ذات باقی ۴۸
بمردم تا شدم از خود خبردار
از آن اسرار کل گفتم در این دار ۴۹
بماندم تا شدم هستم بقا من
نمودم حق عیانم از لقا من ۵۰
بمردم تا خبر دارم ز هر چیز
نه بینم اندر اینجا جز یکی نیز ۵۱
بمردم تا شدم ذات خداوند
برون جستم بیکباره ازین بند ۵۲
بمردم تا شدم خورشید تابان
بماندم تا ابد جاوید جانان ۵۳
بمردم تا شدم دیدار بیچون
بگفتم با تو این اسرار بیچون ۵۴
بمردم تا شدم اعیان در اینجا
نمودم خویش را جانان در اینجا ۵۵
بمردم تا شدم عین بقا من
ز مرگ اینجا عیان دیدم بقامن ۵۶
بمردم زنده اندر مردگی شیخ
نباشم اندرین افسردگی شیخ ۵۷
فسرده دان کسی کز خود نمیرد
حقیقت دوست اندر برنگیرد ۵۸
فسرده آنکسی باشد درین راه
که نبود او زسرّ مرگ آگاه ۵۹
فسرده آنکسی باشد بمعنی
که از خود مینمیرد سوی دنیی ۶۰
چرا دل بستهٔ در درد و در رنج
نتازی هیچ اندر سوی این گنج ۶۱
چرا دل بستهٔ در عین خواری
از آن پرگار سیرت برقراری ۶۲
چرا دل بستهٔ در محنت و غم
از آن افتادهٔ در انده و غم ۶۳
چرا دل بستهٔ اندر بلا تو
از آنی دایم اینجا مبتلا تو ۶۴
چرا دل بستهٔخوار و شکسته
در اینجا کمتر از نشخوار کشته ۶۵
چرا دل بسته در عین زندان
دمادم میبری جور فراوان ۶۶
چرا اندوه تست از شادمانی
که در دنیا کنی آخر ندانی ۶۷
که از دنبال هر شادی غمی هست
پس این شادی رها کن جان تو از دست ۶۸
از آن شادی که دارد عین دنیا
چه بریابی تو اندر عین عقبی ۶۹
اگر میدانی این معنی تو ره بر
مکن شادی درین بار آدمی سر ۷۰
میان خاک شادی کرده آغاز
خبر نایافته ز انجام و آغاز ۷۱
ترا آخر ز شادی چیست آخر
که در دنیا نخواهی زیست آخر ۷۲
اگر صد سال مانی رفت باید
میان خاک و خونت خفت باید ۷۳
اگر صد سال مانی میروی تو
زمانی گوش کن تا بشنوی تو ۷۴
اگر صد سال مانی مُرد خواهی
اگر هستی گدا ور پادشاهی ۷۵
اگر صد سال مانی درجهانت
بباید رفتن از اینجا جهانت ۷۶
اگر صد سال مانی در حقیقت
حقیقت محو خواهد شد طبیعت ۷۷
اگر صد سال خواهی در یقینت
بباید رفت در زیر زمینت ۷۸
اگر صد سال مانی نیز و پنجاه
بباید مردنت اینجای ناگاه ۷۹
بباید مرد ازین صورت یقین شیخ
تو باش از مرگ در عین الیقین شیخ ۸۰
یقین ازمرگ اینجا گاه دریاب
تو از مردان یقین اینجا خبریاب ۸۱
یقی از مرگ تو آگاه گردی
بمرگ اینجا به کلی شاه گردی ۸۲
یقین مرگ بین و زنده دل باش
که چون مردی بخواهی دید نقاش ۸۳
بمیر و زنده شو اینست معنی
بمردن بین تودلدارت بعقبی ۸۴
بمیرد زنده شو اینست روحت
ابی صورت یقین عین فتوحت ۸۵
بمیر و زنده شو بیمنتها تو
که تا رسته شوی شیخ از بلا تو ۸۶
بمیر و زنده شو بیصورت اینجا
نظر کن بعد از این منصورت اینجا ۸۷
بمیرو زنده شو از ذات بیچون
چو خور تا بنده شو از ذات بیچون ۸۸
اگر میری نمیری نیز شاهی
خدائی بینی ازدید الهی ۸۹
الهی یافتی اینجا بگو هان
زنی دم از وصول سرّ قرآن ۹۰
حقیقت کل شوی خواننده دوست
وزو هر نکته داننده دوست ۹۱
حقیقت کل شوی اینجا یقین دان
که خواهی گشت محو ذات جانان ۹۲
همه ذرات خواهانند فی الله
در آخر جمله از محو هوالله ۹۳
همه ذرات ما اندر نمودار
فنا دیدند راز و هست دیدار ۹۴
از آن از مرگ بیشک زندگانیست
که این غمها به آخر شادمانیست ۹۵
در آخر راحتست از ذات تحقیق
یکی خواهد شدن ذرات تحقیق ۹۶
در آخر رستگاری سوی ذاتست
یقین میدان که دنیا کوی ذاتست ۹۷
در آخر رستگاری دید خواهی
چنان خواهم که کل توحید خواهی ۹۸
مگردان رخ ز توحید آخر کار
یکی میدان یکی دید آخر کار ۹۹
یکی دید است آخر چون بمردی
اگر از دید دیدی گوی بردی ۱۰۰
یکی دید است آخر گر به بینی
یکی دید است گر ظاهر به بینی ۱۰۱
یکی دید است از آن شو در عیان گم
که درآن میشود جان و جهان گم ۱۰۲
یکی دید است از اعلی به اسفل
از آن دیدار بین اسرار اول ۱۰۳
یکی دید است اندر وی فنا گرد
کز آن دیدی از آنجا گاه شو فرد ۱۰۴
یکی دید است بیچون گر بدانی
درین دید صور بیشک توانی ۱۰۵
یکی دید است بیچون راست بنگر
که اندر جزو وکل یکتاست بنگر ۱۰۶
یکی دید است اندر وی دوئی نیست
درو دیدار مائی و توئی نیست ۱۰۷
یکی دید است توحید است نامش
از این معنی عیان دید است نامش ۱۰۸
یکی دید است از آن معبود گویند
باسم اینجا همان معبود جویند ۱۰۹
که آن معبود اینجا باز یابی
ز بود خویشتن این راز یابی ۱۱۰
ز بود خود مشو بیرون و بنگر
که اندر تست آن بی چون و بنگر ۱۱۱
ز بود خود مشو بیرون در اینجا
در اینجا بازبین بیچون در اینجا ۱۱۲
تو از بود فنا معبودمی بین
وزینجا گه زیان و سود می بین ۱۱۳
زیانت نفس دان و سود جانت
حقیقت راهبر معبود جانت ۱۱۴
در اینجا گر بجان پیوند جوئی
همه با تست اینجا پس چه جوئی ۱۱۵
حقیقت شیخ گفتم سرّ اسرار
ز مرگت کردم اینجا گه خبردار ۱۱۶
ز بازیچه است اینجا گاه مر مرگ
بباید کرد اینجا جسم و جان ترک ۱۱۷
چو کردی ترک جسم و جان زبودت
یکی باشد حقیقت در نمودت ۱۱۸
چو کردی ترک جسم و جان در اینجا
شوی چون اولین یکسان در اینجا ۱۱۹
چو کردی ترک جسم و جان حقیقت
حقیقت حق بود بیشک طبیعت ۱۲۰
چو کردی ترک جسم و جان بدانی
حقیقت هم بدان راز نهانی ۱۲۱
چو کردی ترک جسم و جان به آفاق
تو چون عشاق باشی در جهان طاق ۱۲۲
چو کردی ترک جسم و جان بدانی
به بینی آنگهان دیدار مولی ۱۲۳
نه آگاهند شیخا در یقین هان
که مرگ آمد نمود جان جانان ۱۲۴
نه آگاهند از این جان حقیقت
که این آمد سرانجام حقیقت ۱۲۵
سرانجام همه مرگست آخر
که جمله این جهان ترکست آخر ۱۲۶
ازین شک آخرت مقصود چبود
زیانت سودتست و سود چبود ۱۲۷
که بی صورت تو جان خویش بینی
ز پیدائی نهان خویش بینی ۱۲۸
نهانخویش بشناس از عیانت
عیان خواهد بُد آخر مر نهانت ۱۲۹
نهان خویش بشناس و یقین بین
گذر کن از صور عین الیقین بین ۱۳۰
نهان خویش بشناس از خدائی
مکن یک لحظه ازمعنی جدائی ۱۳۱
همی گویم بمیر و زنده دل شو
وگرنه هم در اینجا عینکل شو ۱۳۲
بزرگانی کز اینجا گوی بردند
از آن دیدند کز دید ار بردند ۱۳۳
چو میدیدند کین دنیای غدّار
نخواهد بودنِ ای شیخ هشیار ۱۳۴
دو روزی نزد ایشان چون سرابی
حقیقت مینمود اینجای خوابی ۱۳۵
شدند ایشان از اینجا گاه تحقیق
حقیقت خواستند از شاه توفیق ۱۳۶
چو توفیق عیانت باز دیدند
ز دید شاه هم شهباز دیدند ۱۳۷
حقیقت جبرئیل آمد بر ایشان
ز حق عین دلیل آمد بر ایشان ۱۳۸
کنون باید که دل بیدار داری
دل از دنیا به کل بیزار داری ۱۳۹
بمیری این زمان از دید دنیا
نه بینی این زمان جز دید مولی ۱۴۰
بمیر از خویش و ازدنیا حقیقت
که باید شد سوی مولا حقیقت ۱۴۱
جهان هیچست جز مولی نجویند
سخن خود هیچ از دنیا نگویند ۱۴۲
تمامت انبیا زین سرّ اسرار
حقیقت از خدا گشتند خبردار ۱۴۳
همه از جبرئیل آن پیک حضرت
رسیدند در نمود عزّ و قربت ۱۴۴
ز جبریل امین بیدار گشتند
ز بود نفس کل بیزار گشتند ۱۴۵
نمود حق بدیدند از یقین باز
در اینجا گه رسیدند از یقین باز ۱۴۶
تو بشناس اندر اینجا جبرئیلت
که همراه تو است اینجا دلیلت ۱۴۷
دلیلت با تو است و می ندانی
چنین اینجایگه می باز مانی ۱۴۸
دلیلت با تو اندر راه معنی
ویست از خیر و شر آگاه معنی ۱۴۹
دلیلت با تو اینجا ره برده
ره خود را بسوی شاه برده ۱۵۰
دلیلت با تو اینجا در میانست
درین پیدا ترا در جان نهان است ۱۵۱
دلیلت با تو و تو بیخبر زو
چنین افتادهٔ در گفت و درگو ۱۵۲
دلیلت با تو تو آگاه کرده
همه ذرات تو در راه کرده ۱۵۳
تو زوغافل چنین اینجا بمانده
برسوائی درین غوغا بمانده ۱۵۴
تو زوغافل چنین مانده در اینجا
فتاده در میان شور و غوغا ۱۵۵
تو زو غافل دریغا کو ندیدی
اگرچه وصف او بیحد شنیدی ۱۵۶
اگر وصفش کنم چون دانی اینجا
به بیرون راه مینتوانی اینجا ۱۵۷
مشو غافل که این معنی یقین است
که او در اندرونت پیش بین است ۱۵۸
ترا این جبرئیل اینجا بیاید
که این درهای معنی برگشاید ۱۵۹
دمادم میدهد پیغام جانان
همی گوید دمادم نام جانان ۱۶۰
تو از پیغام او حرفی ندیده
یقین حرفی تو از وی ناشنیده ۱۶۱
همه گفتار ما از اوست امروز
از آن معنی ما نیکوست امروز ۱۶۲
همه گفتار ما از او پدید است
حقیقت جمله او گفت و شنیداست ۱۶۳
همه گفتار ما از وی عیانست
دمادم از درین شرح و بیانست ۱۶۴
اگر از گفت او راهی بری تو
نمود او در اینجابنگری تو ۱۶۵
دمادم اندر اینجا اوبگفتار
همی گوید درونم سرّ اسرار ۱۶۶
ز گفتارش یقین اینجا جنیدم
بدام او بمانده خار و قیدم ۱۶۷
که داند تا مر اینجا گه بنمود
حقیقت چون بدیدم ذات کل بود ۱۶۸
حقیقت سالکان در دید او یار
شدند اینجا ز جسم و جان سرافراز ۱۶۹
هر آنکو دید او بشناخت اینجا
ز دیدش جان ودل دریافت اینجا ۱۷۰
گروهی آدمش گویند تحقیق
ز ذات او دمش جویند توفیق ۱۷۱
گروهی علت اولاش گویند
گروهی آدم معناش گویند ۱۷۲
گروهی گفتهاند اینجاش اعلام
که اینجا میرساند وحی و پیغام ۱۷۳
گروهی جبرئیلش گفته ازناز
که بیشک دیده است انجام و آغاز ۱۷۴
همه انوار و اسراری که بوده است
حقیقت مرد را اعیان نموده است ۱۷۵
تمامت انبیای راز دیده
یقین در حضرت ایشان رسیده ۱۷۶
بگفته راز جانان پیش ایشان
ز دید جان بیش اندیش ایشان ۱۷۷
خبردار است و چیزی مینداند
بجز حق او ز خود چیزی نخواند ۱۷۸
هر آن اسرار کاینجا گفته از یار
کند عشاق را اینجا خبردار ۱۷۹
از آنش عقل کل خوانده است منصور
که او از کل نباشد یک زمان دور ۱۸۰
از آنش عقل کل گویند از راز
که دیده است از عیان انجام و آغاز ۱۸۱
از آنش عقل کل خوانند در دید
که کلی حق نمیبیند ز توحید ۱۸۲
از آنش عقل کل خوانند در ذات
که کل میبیند اینجا جمله ذرات ۱۸۳
نمود او ز دیدار است جانان
حقیقت صاحب اسرار است جانان ۱۸۴
نمود او نداند کس به جز من
کزو شد شیخ مر اسرار روشن ۱۸۵
نمود او مرا اینجا یقین است
که اینجا عقل کلم پیش بین است ۱۸۶
حقیقت عقل کل بوده است بنگر
یقین الهام معبود است بنگر ۱۸۷
از آن حضرت خبردار است اینجا
از آن بیشک پدیدار است اینجا ۱۸۸
از آن حضرت خبر او میدهد باز
تو واقف گرد گر میدانی این راز ۱۸۹
از آن حضرت ابی چون راز دارد
دمادم مر ترا پاسخ گذارد ۱۹۰
خبردارت کند از نیک و از بد
تو اینجا بیخبر مانندهٔ دد ۱۹۱
دمادم میخوری در غفلت خویش
جدا مانده چنین از قربت خویش ۱۹۲
دمی بااو در اینجا آشنا گرد
که او گرداندت اندر خدا فرد ۱۹۳
دمی را او در اینجا باش یکتا
که بنماید ترا نقاش اینجا ۱۹۴
تو از الهام بیچون درحقیقت
زمانی گوش میکن بیطبیعت ۱۹۵
که تا او می چو میگوید همان کن
بروز اینجایگه مرگوش جان کن ۱۹۶
بگوش جان ازو بشنو در اینجا
ازو کن رازها باور در اینجا ۱۹۷
دریغا با که میگویم من این راز
که داند تا بداند این یقین باز ۱۹۸
کسی درخواب رفته او چه داند
که او در خواب بود خود بداند ۱۹۹
مگر از خواب او بیدار گردد
در اینجا صاحب اسرار گردد ۲۰۰
چو در خوابی کجا یابی تو معنی
دریغاره نبردی سوی مولی ۲۰۱
اگر از عقل کل هستی خبردار
چو ما از عین این هستی خبردار ۲۰۲
ابا ما جبرئیل اندر میانست
حقیقت شیخ در شرح و بیانست ۲۰۳
ابا ما جبرئیل اینجاست پیدا
یقین اندر عیان ماست پیدا ۲۰۴
ابا ما جبرئیل آمد سخنگوی
ره معنی ببرده در سخن گوی ۲۰۵
ابا ما جبرئیل اسرار گفته است
حقیقت جمله از دیدار گفته است ۲۰۶
همه از یار گفت اسرار با ما
حقیقت بر سر این دار با ما ۲۰۷
همه از یار گفت اینجا حقیقت
نمود اینجا گه اسرار حقیقت ۲۰۸
همه از یار گفت اینجای با ما
از آن گشتیم از دیدار یکتا ۲۰۹
که داند جبرئیلم تا کدامست
که کار از جبرئیل ماتمام است ۲۱۰
که داند جبرئیل ما در اینجا
که خواهد مر دلیل ما در اینجا ۲۱۱
که داند جبرئیلم شیخ بیچون
بگویم با تو این اسرار اکنون ۲۱۲
حقیقت جبرئیلم مصطفایست
که او کل رازدار پادشاه است ۲۱۳
حقیقت جبرئیل ماست اینجا
زهر معنی دلیل ماست اینجا ۲۱۴
حقیقت جبرئیلش عقل کل بود
از آن پیوسته اندر نقل کل بود ۲۱۵
مرا او عین کل اینجاست بیشک
از آنم دیده از دیدار او یک ۲۱۶
مرا پیغام او داد از خدائی
مرا بخشید اینجا روشنائی ۲۱۷
مرا پیغام او داد از نمودم
در اینجا بود او کرده در سجودم ۲۱۸
مرا پیغام او داد از حقیقت
که بیرون آمدم کل از طبیعت ۲۱۹
مرا پیغام اوداد از عنایت
رسانید اندرین عین عیانت ۲۲۰
مرا پیغام او داد از یکی باز
که تادیدم یکی را بیشکی باز ۲۲۱
مرا پیغام او داد از عیانش
که واصل هستم از شرح و بیانش ۲۲۲
مرا پیغام اوداده است از دید
که یکی گردد اندر عین توحید ۲۲۳
مرا پیغام او داده است اینجا
درم از بود بگشاده است اینجا ۲۲۴
مرا پیغام او داده است الحق
که چون حقی ز حق میگو اناالحق ۲۲۵
اناالحق من ز قول او ز دستم
یقین در قول وفعل او بدستم ۲۲۶
مرا جبریل کلی ذات اویست
از آن اینجا مرادر گفتگویست ۲۲۷
مرا بیواسطه اینجا یقین اوست
از آن ای شیخ دین در گفت و گویست ۲۲۸
چو او جبریل راه ماست اینجا
یقین جبریل شاه ماست اینجا ۲۲۹
زهی جبریل ما به ز آن دیگر
زهی اعیان ما اعیان دیگر ۲۳۰
چه میگویم بگو ای شیخ دیندار
که باشد این سخن ما را خریدار ۲۳۱
بمگذر این زمان از عقل کل تو
دمادم گوش میکن نقل کل تو ۲۳۲
که نقل من همه از مصطفایست
که او جبریل جمله انبیایست ۲۳۳
بمعنی و بصورت رهنما اوست
ز عقل کل حقیقت پیشوا اوست ۲۳۴
زهی مهتر که منصور است رازست
در اینجا بازبین اعتراز و نازست ۲۳۵
زهی مهتر که هستی رهنما تو
گزین انبیا و اولیا تو ۲۳۶
حقیقت هرچه بینی مصطفا بین
محمد در همه نور خدا بین ۲۳۷
تو منگر هیچ بی احمد در اینجا
ز احمد بنگر اندرهر در اینجا ۲۳۸
حقیقت شیخ اندر مجلس ما
حقیقت زر شده از وی مس ما ۲۳۹
که بیشک آمد آن را کیمیایست
که او از کیمیای آن بقایست ۲۴۰
تو اندر کیمیاگر راه داری
کنی مس را بزرگرهوشیاری ۲۴۱
ز دید کیمیای شرع بگذر
که گردد ناگهانت مس چون زر ۲۴۲
مس تو از شریعت زر شود هان
ازین سرور مست بازد شود هان ۲۴۳
از آن سو مگذر و بنگر درین راز
که گرداند ترا از خود سرافراز ۲۴۴
ازین سروردمی بگذر یقین تو
کزو گردی حقیقت راه بین تو ۲۴۵
ازین سرور که منصور است برادر
یقین منصور از او آمد خبردار ۲۴۶
ازین سرور منم پیروز امروز
بنور عشق او گشته دل افروز ۲۴۷
ازین هر دو منم امروز دیندار
اناالحق میزنم از وی درین دار ۲۴۸
ازین سرور منم جانان شده کل
ز دید بود خود پنهان شده کل ۲۴۹
ازین سرور منم بیشک خداوند
خداوندم چنین کردست در بند ۲۵۰
ازین سرور منم واصل در اینجا
ز وصل او گشاده در در اینجا ۲۵۱
ازین سرور منم امروز سرور
ز عشقش بازم این جاجان و هم سر ۲۵۲
سر و جانم بمهر او ببازم
که جز او نیست اینجا سرفرازم ۲۵۳
جمالش در درون جان نهانست
جمالش در همه چیزی عیان است ۲۵۴
جمالش در دل و در جان واصل
نمیبینی تو او را شیخ حاصل ۲۵۵
ببین تا چند بارت گفتم این راز
نمییابی تو این معنی کل باز ۲۵۶
به بین تا چند بارت باز گفتم
در اسرار هر نوعی بسفتم ۲۵۷
جنید اینجا ز دید مصطفایست
که اینجا شیخ و پیرو پیشوایست ۲۵۸
نه این هر سه یکی باشد ز اعیان
تو دید مصطفی دان دید جانان ۲۵۹
جنیدا بهترین دینست احمد
درون دیده ره بین است احمد ۲۶۰
هر آنکو مصطفی در خود عیان دید
ز دید مصطفی بس دید جان دید ۲۶۱
هر آنکو مصطفا را یافت بیشک
بسوی مصطفا بشتافت بیشک ۲۶۲
هر آن کو مصطفی دیده است اینجا
حقیقت عین توحید است اینجا ۲۶۳
ز دید احمد مرسل یقین دان
ازو هر مشکلی حل این، یقین دان ۲۶۴
اگر اینجا به بینی مصطفایت
همین جاگه به بینی مربقایت ۲۶۵
اگر اینجا رخ او باز بینی
درون ذرهها زو راز بینی ۲۶۶
اگر اینجا رخ او یافتی باز
بمعنی و بصورت شو سرافراز ۲۶۷
الا ای شیخ چونست این معانی
ز من بشنو که چونست این معانی ۲۶۸
حقیقت نور ذات آمد محمد
از آن عین صفات آمد محمد ۲۶۹
ازو بشناس اینجا قربت دوست
کزو اینجا رسی در حضرت دوست ۲۷۰
بدان احمد که احمد یافت در خویش
حجاب عشق را برداشت از پیش ۲۷۱
بنورش تا ابد اینجا بقا دید
ز نور عرش اینجا با صفا دید ۲۷۲
بنورش راه کرد او سوی منزل
بمنزل در رسید و گشت کامل ۲۷۳
بنورش راه شرع حق عیان یافت
بمنزل در رسید و جان جان یافت ۲۷۴
بنورش گر در اینجا راز بینی
مر او را هم ز خود می باز بینی ۲۷۵
بنورش هرچه دیدم راز دیدم
که او را در حقیقت باز دیدم ۲۷۶
ازو من ساختم اینجا اناالحق
مرا برگفت هان برگوی الحق ۲۷۷
مرا او گفت چندین بار گفتم
اناالحق شیخ اندر دار گفتم ۲۷۸
هر آنچه سرور ما گفت ما را
یقین مانیز آن گفتیم اینجا ۲۷۹
ازو گفتیم و از وی باز گوئیم
ازو هر لحظه این سر باز گوئیم ۲۸۰
ازو گفتیم ما اینجا حقیقت
مر این سر نهان پیدا حقیقت ۲۸۱
ازو گفتیم ما اینجا هوالله
اناالحق ما زدیم از ما سوی الله ۲۸۲
کجامردی که اینجا بشنود راز
حقیقت اندر اینجا بنگرد باز ۲۸۳
بدین ما که آن دین خدائیست
حقیقت عشق آیین خدائیست ۲۸۴
بدین ما اگر ره میبری تو
ز هفتم آسمانها بگذری تو ۲۸۵
بدین ما در اینجا سر فرود آر
که از دینم به بینی تو رخ یار ۲۸۶
بدین ما هر آنکو رغبت آرد
دمی در دین ما او پای دارد ۲۸۷
ز دین ما شود اینجا یقین او
خدا خود میشود اندر یقین او ۲۸۸
حقیقت مستی اندردین ماهست
در آخر نیستی آئین ما هست ۲۸۹
اگر از نیستی ره باز بینی
تو هم در نیستی این راز بینی ۲۹۰
ره عشاق اندر نیستی بود
ز عین نیستی دیدند معبود ۲۹۱
ره عشاق اندر نیستی خاست
که اندر نیستی هستیش پیداست ۲۹۲
ز هستی گر رسی در نیستی باز
تو اندر نیستی گردی سرافراز ۲۹۳
ز هستی گر رسی در قربت دوست
حقیقت نیست بینی حضرت دوست ۲۹۴
دمی بی نیستی اینجا مزن دم
حقیقت نیستی بنگر دریندم ۲۹۵
بود این هستی اشیا پدیدار
که عین نیستی بد ناپدیدار ۲۹۶
مرین معنی ندانم با که گویم
ویا زین سر درین معنی چه جویم ۲۹۷
ز اول چون ندانی آخرت چون
شود بیشک بظاهر معنیت چون ۲۹۸
چواول می ندانی آخر کار
چگونه آید اینجاگه پدیدار ۲۹۹
چواول می ندانی رازت اینجا
کجا بوده است و چون آغازت اینجا ۳۰۰
چو اول می ندانی وحدت کل
چگونه رهبری در حضرت کل ۳۰۱
چو اول می ندانی اولینت
چگونه بازی بینی آخرینت ۳۰۲
چو اول می ندانی ماندهٔ تو
اگرچه صد معانی خواندهٔ تو ۳۰۳
چو اول می ندانی ذات اینجا
کجادانی عیان آیات اینجا ۳۰۴
ز اول شو خبردار حقیقت
از اول دان مر اسرار حقیقت ۳۰۵
از اول شو خبردار یقین تو
در آخر اول اینجا گه ببین تو ۳۰۶
از اول گرم آخر راه داری
از این معنی دل آگاه داری ۳۰۷
دلی باید که او نبود مبدل
که اینجا باز بیند سرّ اول ۳۰۸
دلی باید در اینجا صاحب اسرار
که از اول بود شیخا خبردار ۳۰۹
دلی باید از اول بینشان او
که آخر باز بیند جان جان او ۳۱۰
از اول شیخ میباید خبر داشت
پس آنگاهی به آخر پرده برداشت ۳۱۱
از اول گر شوی اینجا خبردار
چو منصورت کند از عشق بردار ۳۱۲
مرا مقصود ای شیخم چه چیز است
نخواهم جسم و جان جانان عزیز است ۳۱۳
مرا مقصود اول ذات جانان
کنون اعیان در این ذرات جانان ۳۱۴
مرا مقصود از اول یار بوده است
کنون اینجا در این گفتار بوده است ۳۱۵
دراول نیستت بود این زمان هست
کجا او را هلم او را من از دست ۳۱۶
برین دست بریده گوش دارم
ورا کزوی در این سر هوش دارم ۳۱۷
در آخر اولم شیخا ببین باز
چه میخواهی ز اول راز آغاز ۳۱۸
در آخر اولم اینجا نظر کن
ز اول بود جانت را خبر کن ۳۱۹
در آخر اولیم شیخا عیانست
نمیبینی که در شرح و بیانست ۳۲۰
در آخر اولم شیخا پدید است
اباتو اندرین گفت و شنید است ۳۲۱
ابا دید تو شیخا ساخت امروز
زهی معنی ترا پرداخت امروز ۳۲۲
یقین میگویمت شیخا که مائیم
که دید خود دمادم مینمائیم ۳۲۳
در این حق الیقین راه بینان
ترا تقریر کردم هان یقین دان ۳۲۴
حقیقت شیخ این از خود شنو باز
ز خود یک ذره بیرون هان مشو باز ۳۲۵
مشو بیرون زخود یک ذرّه اینجا
که تا در حق نباشی غره اینجا ۳۲۶
سخنهایم همه باتست در دید
نه با دیگر بصورت عین تقلید ۳۲۷
ز توحید عیان خواهم نمودن
ترا من جان جان خواهم نمودن ۳۲۸
عیان بنمایمت روشن چو خورشید
چنان کان را همی بینی تو جاوید ۳۲۹
عیان بنمایمت اینجایگه من
درونت با برون دیدار شه من ۳۳۰
عیان بنمایمت در دید بیچون
یکی گردانمت من بیچه و چون ۳۳۱
مرو بیرون ز خود شیخا زمانی
ز معنی می شنو هر دم بیانی ۳۳۲
مرو بیرون زخود در لاوالا
که تا در عشق گردانمت یکتا ۳۳۳
مرو بیرون ز خود شیخا دمادم
که اینجا گه رسانم اندر آن دم ۳۳۴
مرو بیرون زخود شیخا در اسرار
که تا آرم ترا قربت پدیدار ۳۳۵
ابا خود آشنا باشد یقین او
ابا خود او بود در گفت و در گو ۳۳۶
ابا خود آشنای لامکان است
مکان را جملگی دیدار جانست ۳۳۷
کنون او در مکان ز آن راز دارد
ولی در لامکان اعزاز دارد ۳۳۸
کنون اندر مکان دید دیدت
نه با من با همه گفت و شنیدت ۳۳۹
یکی بیچون شناسم در خدائی
ورا کو نیستش هرگز جدائی ۳۴۰
دوئی نبود که بیچونست جانان
حقیقت هفت گردونست جانان ۳۴۱
چو جانان آفتاب و ماهتاب است
که خورشید و مهش در تک و تابست ۳۴۲
ورای ذات او چیز دگر نیست
بجز منصور کس را زوخبر نیست ۳۴۳
حقیقت از یکی اعیانست پیدا
اگر نه در دوئی جانست پیدا ۳۴۴
ز یکی گر شوی بیرون ندانی
میان خاک و خون بیشک نمانی ۳۴۵
یکی بین و مرو بیرون زخویشت
که بنهاده است او اعیان پیشت ۳۴۶
ز اعیان یاب دیدار الهی
کز اعیانست اسرار الهی ۳۴۷
گر از اعیان خبرداری تو مائی
ابا اعیان من کن آشنائی ۳۴۸
گر از اعیان خبرداری حقیقت
ز باغ ما تو برداری حقیقت ۳۴۹
گر از اعیان خبرداری فنا باش
که رویت چون نمود اینجای نقاش ۳۵۰
چو در اعیان خود راهی نبردی
نه صافت خوانم این جا و نه دُردی ۳۵۱
چنین پیدا جمال یار پنهان
بهرزه میدهند اینجایگه جان ۳۵۲
چنین پیدا جمال یار اینجا
ازو منصور برخوردار اینجا ۳۵۳
چنین پیدا جمال بینشانی
دمادم گفته او راز نهانی ۳۵۴
چنین پیدا جمال بیچه و چون
فکنده نور خود برهفت گردون ۳۵۵
چنین پیدا جمال شاه عالم
نماید وصل خود اینجا دمادم ۳۵۶
چنین پیدا جمال ذات اینجا
یقین درجمله ذرات اینجا ۳۵۷
چنین پیداست شیخا بیچه و چون
توئی اکنون که گفتی بیچه و چون ۳۵۸
همه اینجا توئی اندر جمالت
نمودار است اعیان وصالت ۳۵۹
همه اینجا توئی چیزی دگر نیست
که بیند مر ترا چون راهبر نیست ۳۶۰
همه اینجاتوئی و رهبر خود
یقین اندر عیان خیر و شر خود ۳۶۱
همه اینجاتوئی جمله نکوئی
حقیقت خود تواندر گفتگوئی ۳۶۲
همه آنجا تو و اینجا تو هم نیز
که میگویندش اینجا از عدم نیز ۳۶۳
همه اینجاتوئی ای ذات بیچون
که میخوانی همه آیات بیچون ۳۶۴
همه اینجا توئی بیشک حقیقت
که پیدائی یکی در یک حقیقت ۳۶۵
ز پیدائی خود هستی یگانه
تو خواهی بود با خود در میانه ۳۶۶
توخواهی بود شیخ و کس نباشد
بجز تو در جهان بس نباشد ۳۶۷
در این اسرار شیخا در یقینی
بجز حق هیچ در عالم نبینی ۳۶۸
حقیقت آنکه در حق هست باقی
بماند جاودان اویست باقی ۳۶۹
حقیقت آنکه شد هست هوالله
بماند جاودان هست هوالله ۳۷۰
درین اسرار شیخا در یقینی
بجز جبار در عالم چه بینی ۳۷۱
اگر مردی ز خود دایم بمانی
بذات جاودان قایم بمانی ۳۷۲
اگر مردی زخود جاوید گشتی
ز نور ذات حق خورشید گشتی ۳۷۳
همه مردان ز دید خود بمردند
از آن در راه معنی گوی بردند ۳۷۴
همه مردان بمردند از صور هان
برستند آن زمان از خیر و شر هان ۳۷۵
چنین بین شیخ دمدم میر از خود
درین دنیا تو عبرت گیر از خود ۳۷۶
بمیر از خود که بیشک شاه گشتی ۱
ز موتوا قبل اگر آگاه عشقی
بمیر از خود که بیشک شاه عشقی ۲
ز موتوا قبل اگر میدانی این راز
بمیر آنگه به بین انجام و آغاز ۳
ز موتوا قبل اگر دانی حقیقت
بباید مرد اینجا از طبیعت ۴
ز موتوا قبل اگر از خود بمیری
توبه از بدروخورشیدی منیری ۵
بمیر ای شیخ و بی او زندگانی
مکن در صورت و در این معانی ۶
بمیرای شیخ بیش از آنکه میری
اگر مرد رهی از جان بمیری ۷
بمیر ای شیخ پیش از مردن خویش
حجاب زندگی بردار از پیش ۸
بمیر ای شیخ چون منصور حلاج
که بینی بیگمان بر فرق جان تاج ۹
بمیر ای شیخ کین عین الیقین است
که این عین الیقین راه بین است ۱۰
همه از مرگ ترسانند اینجا
که سرّ آن نمیدانند اینجا ۱۱
همه از مرگ ترسانند از خویش
که سیری این چنین دارند از پیش ۱۲
همه از مرگ ترسانند مانده
ولیکن مررموز آن نخوانده ۱۳
همه از مرگ ترسانند چون بید
که کی ذره رسد در سوی خورشید ۱۴
اگر آگه شوند اینجا یقین باز
ازین مرگست آخر عزت و ناز ۱۵
اگر آگه شدی اینجا بدانند
که از سرش سر موئی بدانند ۱۶
ازین مرگست آخر زندگانی
بقای صرف و ذوق جاودانی ۱۷
ازین مرگست اینجادیدن ذات
نمیدانند از آن مانند ذرات ۱۸
ازین مرگست بیماری عقبی
توخوان و دان یقین اسرار مولا ۱۹
ازین مرگست آخر دید جانان
یکی بیند آنگه عین اعیان ۲۰
نه مرگست اینکه عین زندگانی است
فراقی نیست عین شادمانیست ۲۱
نه مرگست اینکه او را مرگ خوانند
که این مر عاشقانرا برگ خوانند ۲۲
نه مرگست اینکه برگ عاشقانست
هر آنکو مرگ خواهد عاشق آنست ۲۳
نه مرگست اینکه تجرید است عشاق
نه اندر مرگ توحید است عشاق ۲۴
نه مرگست اینکه دیدار خدایست
که اندر مرگ اسرار بقایست ۲۵
نه مرگست این حقیقت شیخ عالم
که سالک میرسد دربود آن دم ۲۶
هر آن کو مرگ اینجا گاه بشناخت
بمرد از خویش وانگه سربرافراخت ۲۷
هر آنکو مرگ اینجا دید اعیان
بماند تا ابد در عشق پنهان ۲۸
هر آنکو مرگ اینجا دید تحقیق
بمرد از خویش و آنگه یافت توفیق ۲۹
هر آنکو مرگ اینجا جاودان دید
عیان مرگ دید و جان جان دید ۳۰
هر آنکو مرگ اینجا دید راحت
رسید از عشق در عین سعادت ۳۱
هر آنکو مرگ اینجا آرزویست
زپیش اندیشی اندر گفت و گوی است ۳۲
حیات طیبه در مرگ دریاب
بکن بود خود اینجا ترک دریاب ۳۳
حیات طیبه مرگست اینجا
شوی بیشک خبردار اندر اینجا ۳۴
حیات طیبه یابی در آن دم
که گردد محو اینجا گاه آندم ۳۵
حیات طیبه داری چو مردی
ز مردان بیشکی تو گوی بردی ۳۶
ز مردن میرسی سوی حیاتت
در آنباقی بود عین نجاتت ۳۷
ز مردن زندگی جاوید حاصل
نداند این معانی جز که واصل ۳۸
ز مردن آخر کار اندر اینجا
شوی بیشک خبردار اندر اینجا ۳۹
خبر در مرگ یابی آخر کار
که بیصورت شود جانان پدیدار ۴۰
خبر در مرگ یابی واصل کل
حقیقت مرگ را بین حاصل کل ۴۱
خبر از مرگ دار و جان برافشان
که از مرگ آنگهی گردی تو جانان ۴۲
خبر از مرگ دار ار مرد رازی
چه باشد جان و سر کاینجا نبازی ۴۳
خبر از مرگ داری شیخ آگاه
بمردم تا بدیدم من رخ شاه ۴۴
بمردم پیش از آن کاینجا بمیرم
از آن فارغ من از شاه و امیرم ۴۵
بمردم تا بماندم زندهٔ دوست
بمرد از جسم و از جان بندهٔ دوست ۴۶
بمردم تا بماندم جاودان من
شدم در جاودانی جان جان من ۴۷
بمردم تا بماندم ذات باقی
حیاتی دیدم اندر ذات باقی ۴۸
بمردم تا شدم از خود خبردار
از آن اسرار کل گفتم در این دار ۴۹
بماندم تا شدم هستم بقا من
نمودم حق عیانم از لقا من ۵۰
بمردم تا خبر دارم ز هر چیز
نه بینم اندر اینجا جز یکی نیز ۵۱
بمردم تا شدم ذات خداوند
برون جستم بیکباره ازین بند ۵۲
بمردم تا شدم خورشید تابان
بماندم تا ابد جاوید جانان ۵۳
بمردم تا شدم دیدار بیچون
بگفتم با تو این اسرار بیچون ۵۴
بمردم تا شدم اعیان در اینجا
نمودم خویش را جانان در اینجا ۵۵
بمردم تا شدم عین بقا من
ز مرگ اینجا عیان دیدم بقامن ۵۶
بمردم زنده اندر مردگی شیخ
نباشم اندرین افسردگی شیخ ۵۷
فسرده دان کسی کز خود نمیرد
حقیقت دوست اندر برنگیرد ۵۸
فسرده آنکسی باشد درین راه
که نبود او زسرّ مرگ آگاه ۵۹
فسرده آنکسی باشد بمعنی
که از خود مینمیرد سوی دنیی ۶۰
چرا دل بستهٔ در درد و در رنج
نتازی هیچ اندر سوی این گنج ۶۱
چرا دل بستهٔ در عین خواری
از آن پرگار سیرت برقراری ۶۲
چرا دل بستهٔ در محنت و غم
از آن افتادهٔ در انده و غم ۶۳
چرا دل بستهٔ اندر بلا تو
از آنی دایم اینجا مبتلا تو ۶۴
چرا دل بستهٔخوار و شکسته
در اینجا کمتر از نشخوار کشته ۶۵
چرا دل بسته در عین زندان
دمادم میبری جور فراوان ۶۶
چرا اندوه تست از شادمانی
که در دنیا کنی آخر ندانی ۶۷
که از دنبال هر شادی غمی هست
پس این شادی رها کن جان تو از دست ۶۸
از آن شادی که دارد عین دنیا
چه بریابی تو اندر عین عقبی ۶۹
اگر میدانی این معنی تو ره بر
مکن شادی درین بار آدمی سر ۷۰
میان خاک شادی کرده آغاز
خبر نایافته ز انجام و آغاز ۷۱
ترا آخر ز شادی چیست آخر
که در دنیا نخواهی زیست آخر ۷۲
اگر صد سال مانی رفت باید
میان خاک و خونت خفت باید ۷۳
اگر صد سال مانی میروی تو
زمانی گوش کن تا بشنوی تو ۷۴
اگر صد سال مانی مُرد خواهی
اگر هستی گدا ور پادشاهی ۷۵
اگر صد سال مانی درجهانت
بباید رفتن از اینجا جهانت ۷۶
اگر صد سال مانی در حقیقت
حقیقت محو خواهد شد طبیعت ۷۷
اگر صد سال خواهی در یقینت
بباید رفت در زیر زمینت ۷۸
اگر صد سال مانی نیز و پنجاه
بباید مردنت اینجای ناگاه ۷۹
بباید مرد ازین صورت یقین شیخ
تو باش از مرگ در عین الیقین شیخ ۸۰
یقین ازمرگ اینجا گاه دریاب
تو از مردان یقین اینجا خبریاب ۸۱
یقی از مرگ تو آگاه گردی
بمرگ اینجا به کلی شاه گردی ۸۲
یقین مرگ بین و زنده دل باش
که چون مردی بخواهی دید نقاش ۸۳
بمیر و زنده شو اینست معنی
بمردن بین تودلدارت بعقبی ۸۴
بمیرد زنده شو اینست روحت
ابی صورت یقین عین فتوحت ۸۵
بمیر و زنده شو بیمنتها تو
که تا رسته شوی شیخ از بلا تو ۸۶
بمیر و زنده شو بیصورت اینجا
نظر کن بعد از این منصورت اینجا ۸۷
بمیرو زنده شو از ذات بیچون
چو خور تا بنده شو از ذات بیچون ۸۸
اگر میری نمیری نیز شاهی
خدائی بینی ازدید الهی ۸۹
الهی یافتی اینجا بگو هان
زنی دم از وصول سرّ قرآن ۹۰
حقیقت کل شوی خواننده دوست
وزو هر نکته داننده دوست ۹۱
حقیقت کل شوی اینجا یقین دان
که خواهی گشت محو ذات جانان ۹۲
همه ذرات خواهانند فی الله
در آخر جمله از محو هوالله ۹۳
همه ذرات ما اندر نمودار
فنا دیدند راز و هست دیدار ۹۴
از آن از مرگ بیشک زندگانیست
که این غمها به آخر شادمانیست ۹۵
در آخر راحتست از ذات تحقیق
یکی خواهد شدن ذرات تحقیق ۹۶
در آخر رستگاری سوی ذاتست
یقین میدان که دنیا کوی ذاتست ۹۷
در آخر رستگاری دید خواهی
چنان خواهم که کل توحید خواهی ۹۸
مگردان رخ ز توحید آخر کار
یکی میدان یکی دید آخر کار ۹۹
یکی دید است آخر چون بمردی
اگر از دید دیدی گوی بردی ۱۰۰
یکی دید است آخر گر به بینی
یکی دید است گر ظاهر به بینی ۱۰۱
یکی دید است از آن شو در عیان گم
که درآن میشود جان و جهان گم ۱۰۲
یکی دید است از اعلی به اسفل
از آن دیدار بین اسرار اول ۱۰۳
یکی دید است اندر وی فنا گرد
کز آن دیدی از آنجا گاه شو فرد ۱۰۴
یکی دید است بیچون گر بدانی
درین دید صور بیشک توانی ۱۰۵
یکی دید است بیچون راست بنگر
که اندر جزو وکل یکتاست بنگر ۱۰۶
یکی دید است اندر وی دوئی نیست
درو دیدار مائی و توئی نیست ۱۰۷
یکی دید است توحید است نامش
از این معنی عیان دید است نامش ۱۰۸
یکی دید است از آن معبود گویند
باسم اینجا همان معبود جویند ۱۰۹
که آن معبود اینجا باز یابی
ز بود خویشتن این راز یابی ۱۱۰
ز بود خود مشو بیرون و بنگر
که اندر تست آن بی چون و بنگر ۱۱۱
ز بود خود مشو بیرون در اینجا
در اینجا بازبین بیچون در اینجا ۱۱۲
تو از بود فنا معبودمی بین
وزینجا گه زیان و سود می بین ۱۱۳
زیانت نفس دان و سود جانت
حقیقت راهبر معبود جانت ۱۱۴
در اینجا گر بجان پیوند جوئی
همه با تست اینجا پس چه جوئی ۱۱۵
حقیقت شیخ گفتم سرّ اسرار
ز مرگت کردم اینجا گه خبردار ۱۱۶
ز بازیچه است اینجا گاه مر مرگ
بباید کرد اینجا جسم و جان ترک ۱۱۷
چو کردی ترک جسم و جان زبودت
یکی باشد حقیقت در نمودت ۱۱۸
چو کردی ترک جسم و جان در اینجا
شوی چون اولین یکسان در اینجا ۱۱۹
چو کردی ترک جسم و جان حقیقت
حقیقت حق بود بیشک طبیعت ۱۲۰
چو کردی ترک جسم و جان بدانی
حقیقت هم بدان راز نهانی ۱۲۱
چو کردی ترک جسم و جان به آفاق
تو چون عشاق باشی در جهان طاق ۱۲۲
چو کردی ترک جسم و جان بدانی
به بینی آنگهان دیدار مولی ۱۲۳
نه آگاهند شیخا در یقین هان
که مرگ آمد نمود جان جانان ۱۲۴
نه آگاهند از این جان حقیقت
که این آمد سرانجام حقیقت ۱۲۵
سرانجام همه مرگست آخر
که جمله این جهان ترکست آخر ۱۲۶
ازین شک آخرت مقصود چبود
زیانت سودتست و سود چبود ۱۲۷
که بی صورت تو جان خویش بینی
ز پیدائی نهان خویش بینی ۱۲۸
نهانخویش بشناس از عیانت
عیان خواهد بُد آخر مر نهانت ۱۲۹
نهان خویش بشناس و یقین بین
گذر کن از صور عین الیقین بین ۱۳۰
نهان خویش بشناس از خدائی
مکن یک لحظه ازمعنی جدائی ۱۳۱
همی گویم بمیر و زنده دل شو
وگرنه هم در اینجا عینکل شو ۱۳۲
بزرگانی کز اینجا گوی بردند
از آن دیدند کز دید ار بردند ۱۳۳
چو میدیدند کین دنیای غدّار
نخواهد بودنِ ای شیخ هشیار ۱۳۴
دو روزی نزد ایشان چون سرابی
حقیقت مینمود اینجای خوابی ۱۳۵
شدند ایشان از اینجا گاه تحقیق
حقیقت خواستند از شاه توفیق ۱۳۶
چو توفیق عیانت باز دیدند
ز دید شاه هم شهباز دیدند ۱۳۷
حقیقت جبرئیل آمد بر ایشان
ز حق عین دلیل آمد بر ایشان ۱۳۸
کنون باید که دل بیدار داری
دل از دنیا به کل بیزار داری ۱۳۹
بمیری این زمان از دید دنیا
نه بینی این زمان جز دید مولی ۱۴۰
بمیر از خویش و ازدنیا حقیقت
که باید شد سوی مولا حقیقت ۱۴۱
جهان هیچست جز مولی نجویند
سخن خود هیچ از دنیا نگویند ۱۴۲
تمامت انبیا زین سرّ اسرار
حقیقت از خدا گشتند خبردار ۱۴۳
همه از جبرئیل آن پیک حضرت
رسیدند در نمود عزّ و قربت ۱۴۴
ز جبریل امین بیدار گشتند
ز بود نفس کل بیزار گشتند ۱۴۵
نمود حق بدیدند از یقین باز
در اینجا گه رسیدند از یقین باز ۱۴۶
تو بشناس اندر اینجا جبرئیلت
که همراه تو است اینجا دلیلت ۱۴۷
دلیلت با تو است و می ندانی
چنین اینجایگه می باز مانی ۱۴۸
دلیلت با تو اندر راه معنی
ویست از خیر و شر آگاه معنی ۱۴۹
دلیلت با تو اینجا ره برده
ره خود را بسوی شاه برده ۱۵۰
دلیلت با تو اینجا در میانست
درین پیدا ترا در جان نهان است ۱۵۱
دلیلت با تو و تو بیخبر زو
چنین افتادهٔ در گفت و درگو ۱۵۲
دلیلت با تو تو آگاه کرده
همه ذرات تو در راه کرده ۱۵۳
تو زوغافل چنین اینجا بمانده
برسوائی درین غوغا بمانده ۱۵۴
تو زوغافل چنین مانده در اینجا
فتاده در میان شور و غوغا ۱۵۵
تو زو غافل دریغا کو ندیدی
اگرچه وصف او بیحد شنیدی ۱۵۶
اگر وصفش کنم چون دانی اینجا
به بیرون راه مینتوانی اینجا ۱۵۷
مشو غافل که این معنی یقین است
که او در اندرونت پیش بین است ۱۵۸
ترا این جبرئیل اینجا بیاید
که این درهای معنی برگشاید ۱۵۹
دمادم میدهد پیغام جانان
همی گوید دمادم نام جانان ۱۶۰
تو از پیغام او حرفی ندیده
یقین حرفی تو از وی ناشنیده ۱۶۱
همه گفتار ما از اوست امروز
از آن معنی ما نیکوست امروز ۱۶۲
همه گفتار ما از او پدید است
حقیقت جمله او گفت و شنیداست ۱۶۳
همه گفتار ما از وی عیانست
دمادم از درین شرح و بیانست ۱۶۴
اگر از گفت او راهی بری تو
نمود او در اینجابنگری تو ۱۶۵
دمادم اندر اینجا اوبگفتار
همی گوید درونم سرّ اسرار ۱۶۶
ز گفتارش یقین اینجا جنیدم
بدام او بمانده خار و قیدم ۱۶۷
که داند تا مر اینجا گه بنمود
حقیقت چون بدیدم ذات کل بود ۱۶۸
حقیقت سالکان در دید او یار
شدند اینجا ز جسم و جان سرافراز ۱۶۹
هر آنکو دید او بشناخت اینجا
ز دیدش جان ودل دریافت اینجا ۱۷۰
گروهی آدمش گویند تحقیق
ز ذات او دمش جویند توفیق ۱۷۱
گروهی علت اولاش گویند
گروهی آدم معناش گویند ۱۷۲
گروهی گفتهاند اینجاش اعلام
که اینجا میرساند وحی و پیغام ۱۷۳
گروهی جبرئیلش گفته ازناز
که بیشک دیده است انجام و آغاز ۱۷۴
همه انوار و اسراری که بوده است
حقیقت مرد را اعیان نموده است ۱۷۵
تمامت انبیای راز دیده
یقین در حضرت ایشان رسیده ۱۷۶
بگفته راز جانان پیش ایشان
ز دید جان بیش اندیش ایشان ۱۷۷
خبردار است و چیزی مینداند
بجز حق او ز خود چیزی نخواند ۱۷۸
هر آن اسرار کاینجا گفته از یار
کند عشاق را اینجا خبردار ۱۷۹
از آنش عقل کل خوانده است منصور
که او از کل نباشد یک زمان دور ۱۸۰
از آنش عقل کل گویند از راز
که دیده است از عیان انجام و آغاز ۱۸۱
از آنش عقل کل خوانند در دید
که کلی حق نمیبیند ز توحید ۱۸۲
از آنش عقل کل خوانند در ذات
که کل میبیند اینجا جمله ذرات ۱۸۳
نمود او ز دیدار است جانان
حقیقت صاحب اسرار است جانان ۱۸۴
نمود او نداند کس به جز من
کزو شد شیخ مر اسرار روشن ۱۸۵
نمود او مرا اینجا یقین است
که اینجا عقل کلم پیش بین است ۱۸۶
حقیقت عقل کل بوده است بنگر
یقین الهام معبود است بنگر ۱۸۷
از آن حضرت خبردار است اینجا
از آن بیشک پدیدار است اینجا ۱۸۸
از آن حضرت خبر او میدهد باز
تو واقف گرد گر میدانی این راز ۱۸۹
از آن حضرت ابی چون راز دارد
دمادم مر ترا پاسخ گذارد ۱۹۰
خبردارت کند از نیک و از بد
تو اینجا بیخبر مانندهٔ دد ۱۹۱
دمادم میخوری در غفلت خویش
جدا مانده چنین از قربت خویش ۱۹۲
دمی بااو در اینجا آشنا گرد
که او گرداندت اندر خدا فرد ۱۹۳
دمی را او در اینجا باش یکتا
که بنماید ترا نقاش اینجا ۱۹۴
تو از الهام بیچون درحقیقت
زمانی گوش میکن بیطبیعت ۱۹۵
که تا او می چو میگوید همان کن
بروز اینجایگه مرگوش جان کن ۱۹۶
بگوش جان ازو بشنو در اینجا
ازو کن رازها باور در اینجا ۱۹۷
دریغا با که میگویم من این راز
که داند تا بداند این یقین باز ۱۹۸
کسی درخواب رفته او چه داند
که او در خواب بود خود بداند ۱۹۹
مگر از خواب او بیدار گردد
در اینجا صاحب اسرار گردد ۲۰۰
چو در خوابی کجا یابی تو معنی
دریغاره نبردی سوی مولی ۲۰۱
اگر از عقل کل هستی خبردار
چو ما از عین این هستی خبردار ۲۰۲
ابا ما جبرئیل اندر میانست
حقیقت شیخ در شرح و بیانست ۲۰۳
ابا ما جبرئیل اینجاست پیدا
یقین اندر عیان ماست پیدا ۲۰۴
ابا ما جبرئیل آمد سخنگوی
ره معنی ببرده در سخن گوی ۲۰۵
ابا ما جبرئیل اسرار گفته است
حقیقت جمله از دیدار گفته است ۲۰۶
همه از یار گفت اسرار با ما
حقیقت بر سر این دار با ما ۲۰۷
همه از یار گفت اینجا حقیقت
نمود اینجا گه اسرار حقیقت ۲۰۸
همه از یار گفت اینجای با ما
از آن گشتیم از دیدار یکتا ۲۰۹
که داند جبرئیلم تا کدامست
که کار از جبرئیل ماتمام است ۲۱۰
که داند جبرئیل ما در اینجا
که خواهد مر دلیل ما در اینجا ۲۱۱
که داند جبرئیلم شیخ بیچون
بگویم با تو این اسرار اکنون ۲۱۲
حقیقت جبرئیلم مصطفایست
که او کل رازدار پادشاه است ۲۱۳
حقیقت جبرئیل ماست اینجا
زهر معنی دلیل ماست اینجا ۲۱۴
حقیقت جبرئیلش عقل کل بود
از آن پیوسته اندر نقل کل بود ۲۱۵
مرا او عین کل اینجاست بیشک
از آنم دیده از دیدار او یک ۲۱۶
مرا پیغام او داد از خدائی
مرا بخشید اینجا روشنائی ۲۱۷
مرا پیغام او داد از نمودم
در اینجا بود او کرده در سجودم ۲۱۸
مرا پیغام او داد از حقیقت
که بیرون آمدم کل از طبیعت ۲۱۹
مرا پیغام اوداد از عنایت
رسانید اندرین عین عیانت ۲۲۰
مرا پیغام او داد از یکی باز
که تادیدم یکی را بیشکی باز ۲۲۱
مرا پیغام او داد از عیانش
که واصل هستم از شرح و بیانش ۲۲۲
مرا پیغام اوداده است از دید
که یکی گردد اندر عین توحید ۲۲۳
مرا پیغام او داده است اینجا
درم از بود بگشاده است اینجا ۲۲۴
مرا پیغام او داده است الحق
که چون حقی ز حق میگو اناالحق ۲۲۵
اناالحق من ز قول او ز دستم
یقین در قول وفعل او بدستم ۲۲۶
مرا جبریل کلی ذات اویست
از آن اینجا مرادر گفتگویست ۲۲۷
مرا بیواسطه اینجا یقین اوست
از آن ای شیخ دین در گفت و گویست ۲۲۸
چو او جبریل راه ماست اینجا
یقین جبریل شاه ماست اینجا ۲۲۹
زهی جبریل ما به ز آن دیگر
زهی اعیان ما اعیان دیگر ۲۳۰
چه میگویم بگو ای شیخ دیندار
که باشد این سخن ما را خریدار ۲۳۱
بمگذر این زمان از عقل کل تو
دمادم گوش میکن نقل کل تو ۲۳۲
که نقل من همه از مصطفایست
که او جبریل جمله انبیایست ۲۳۳
بمعنی و بصورت رهنما اوست
ز عقل کل حقیقت پیشوا اوست ۲۳۴
زهی مهتر که منصور است رازست
در اینجا بازبین اعتراز و نازست ۲۳۵
زهی مهتر که هستی رهنما تو
گزین انبیا و اولیا تو ۲۳۶
حقیقت هرچه بینی مصطفا بین
محمد در همه نور خدا بین ۲۳۷
تو منگر هیچ بی احمد در اینجا
ز احمد بنگر اندرهر در اینجا ۲۳۸
حقیقت شیخ اندر مجلس ما
حقیقت زر شده از وی مس ما ۲۳۹
که بیشک آمد آن را کیمیایست
که او از کیمیای آن بقایست ۲۴۰
تو اندر کیمیاگر راه داری
کنی مس را بزرگرهوشیاری ۲۴۱
ز دید کیمیای شرع بگذر
که گردد ناگهانت مس چون زر ۲۴۲
مس تو از شریعت زر شود هان
ازین سرور مست بازد شود هان ۲۴۳
از آن سو مگذر و بنگر درین راز
که گرداند ترا از خود سرافراز ۲۴۴
ازین سروردمی بگذر یقین تو
کزو گردی حقیقت راه بین تو ۲۴۵
ازین سرور که منصور است برادر
یقین منصور از او آمد خبردار ۲۴۶
ازین سرور منم پیروز امروز
بنور عشق او گشته دل افروز ۲۴۷
ازین هر دو منم امروز دیندار
اناالحق میزنم از وی درین دار ۲۴۸
ازین سرور منم جانان شده کل
ز دید بود خود پنهان شده کل ۲۴۹
ازین سرور منم بیشک خداوند
خداوندم چنین کردست در بند ۲۵۰
ازین سرور منم واصل در اینجا
ز وصل او گشاده در در اینجا ۲۵۱
ازین سرور منم امروز سرور
ز عشقش بازم این جاجان و هم سر ۲۵۲
سر و جانم بمهر او ببازم
که جز او نیست اینجا سرفرازم ۲۵۳
جمالش در درون جان نهانست
جمالش در همه چیزی عیان است ۲۵۴
جمالش در دل و در جان واصل
نمیبینی تو او را شیخ حاصل ۲۵۵
ببین تا چند بارت گفتم این راز
نمییابی تو این معنی کل باز ۲۵۶
به بین تا چند بارت باز گفتم
در اسرار هر نوعی بسفتم ۲۵۷
جنید اینجا ز دید مصطفایست
که اینجا شیخ و پیرو پیشوایست ۲۵۸
نه این هر سه یکی باشد ز اعیان
تو دید مصطفی دان دید جانان ۲۵۹
جنیدا بهترین دینست احمد
درون دیده ره بین است احمد ۲۶۰
هر آنکو مصطفی در خود عیان دید
ز دید مصطفی بس دید جان دید ۲۶۱
هر آنکو مصطفا را یافت بیشک
بسوی مصطفا بشتافت بیشک ۲۶۲
هر آن کو مصطفی دیده است اینجا
حقیقت عین توحید است اینجا ۲۶۳
ز دید احمد مرسل یقین دان
ازو هر مشکلی حل این، یقین دان ۲۶۴
اگر اینجا به بینی مصطفایت
همین جاگه به بینی مربقایت ۲۶۵
اگر اینجا رخ او باز بینی
درون ذرهها زو راز بینی ۲۶۶
اگر اینجا رخ او یافتی باز
بمعنی و بصورت شو سرافراز ۲۶۷
الا ای شیخ چونست این معانی
ز من بشنو که چونست این معانی ۲۶۸
حقیقت نور ذات آمد محمد
از آن عین صفات آمد محمد ۲۶۹
ازو بشناس اینجا قربت دوست
کزو اینجا رسی در حضرت دوست ۲۷۰
بدان احمد که احمد یافت در خویش
حجاب عشق را برداشت از پیش ۲۷۱
بنورش تا ابد اینجا بقا دید
ز نور عرش اینجا با صفا دید ۲۷۲
بنورش راه کرد او سوی منزل
بمنزل در رسید و گشت کامل ۲۷۳
بنورش راه شرع حق عیان یافت
بمنزل در رسید و جان جان یافت ۲۷۴
بنورش گر در اینجا راز بینی
مر او را هم ز خود می باز بینی ۲۷۵
بنورش هرچه دیدم راز دیدم
که او را در حقیقت باز دیدم ۲۷۶
ازو من ساختم اینجا اناالحق
مرا برگفت هان برگوی الحق ۲۷۷
مرا او گفت چندین بار گفتم
اناالحق شیخ اندر دار گفتم ۲۷۸
هر آنچه سرور ما گفت ما را
یقین مانیز آن گفتیم اینجا ۲۷۹
ازو گفتیم و از وی باز گوئیم
ازو هر لحظه این سر باز گوئیم ۲۸۰
ازو گفتیم ما اینجا حقیقت
مر این سر نهان پیدا حقیقت ۲۸۱
ازو گفتیم ما اینجا هوالله
اناالحق ما زدیم از ما سوی الله ۲۸۲
کجامردی که اینجا بشنود راز
حقیقت اندر اینجا بنگرد باز ۲۸۳
بدین ما که آن دین خدائیست
حقیقت عشق آیین خدائیست ۲۸۴
بدین ما اگر ره میبری تو
ز هفتم آسمانها بگذری تو ۲۸۵
بدین ما در اینجا سر فرود آر
که از دینم به بینی تو رخ یار ۲۸۶
بدین ما هر آنکو رغبت آرد
دمی در دین ما او پای دارد ۲۸۷
ز دین ما شود اینجا یقین او
خدا خود میشود اندر یقین او ۲۸۸
حقیقت مستی اندردین ماهست
در آخر نیستی آئین ما هست ۲۸۹
اگر از نیستی ره باز بینی
تو هم در نیستی این راز بینی ۲۹۰
ره عشاق اندر نیستی بود
ز عین نیستی دیدند معبود ۲۹۱
ره عشاق اندر نیستی خاست
که اندر نیستی هستیش پیداست ۲۹۲
ز هستی گر رسی در نیستی باز
تو اندر نیستی گردی سرافراز ۲۹۳
ز هستی گر رسی در قربت دوست
حقیقت نیست بینی حضرت دوست ۲۹۴
دمی بی نیستی اینجا مزن دم
حقیقت نیستی بنگر دریندم ۲۹۵
بود این هستی اشیا پدیدار
که عین نیستی بد ناپدیدار ۲۹۶
مرین معنی ندانم با که گویم
ویا زین سر درین معنی چه جویم ۲۹۷
ز اول چون ندانی آخرت چون
شود بیشک بظاهر معنیت چون ۲۹۸
چواول می ندانی آخر کار
چگونه آید اینجاگه پدیدار ۲۹۹
چواول می ندانی رازت اینجا
کجا بوده است و چون آغازت اینجا ۳۰۰
چو اول می ندانی وحدت کل
چگونه رهبری در حضرت کل ۳۰۱
چو اول می ندانی اولینت
چگونه بازی بینی آخرینت ۳۰۲
چو اول می ندانی ماندهٔ تو
اگرچه صد معانی خواندهٔ تو ۳۰۳
چو اول می ندانی ذات اینجا
کجادانی عیان آیات اینجا ۳۰۴
ز اول شو خبردار حقیقت
از اول دان مر اسرار حقیقت ۳۰۵
از اول شو خبردار یقین تو
در آخر اول اینجا گه ببین تو ۳۰۶
از اول گرم آخر راه داری
از این معنی دل آگاه داری ۳۰۷
دلی باید که او نبود مبدل
که اینجا باز بیند سرّ اول ۳۰۸
دلی باید در اینجا صاحب اسرار
که از اول بود شیخا خبردار ۳۰۹
دلی باید از اول بینشان او
که آخر باز بیند جان جان او ۳۱۰
از اول شیخ میباید خبر داشت
پس آنگاهی به آخر پرده برداشت ۳۱۱
از اول گر شوی اینجا خبردار
چو منصورت کند از عشق بردار ۳۱۲
مرا مقصود ای شیخم چه چیز است
نخواهم جسم و جان جانان عزیز است ۳۱۳
مرا مقصود اول ذات جانان
کنون اعیان در این ذرات جانان ۳۱۴
مرا مقصود از اول یار بوده است
کنون اینجا در این گفتار بوده است ۳۱۵
دراول نیستت بود این زمان هست
کجا او را هلم او را من از دست ۳۱۶
برین دست بریده گوش دارم
ورا کزوی در این سر هوش دارم ۳۱۷
در آخر اولم شیخا ببین باز
چه میخواهی ز اول راز آغاز ۳۱۸
در آخر اولم اینجا نظر کن
ز اول بود جانت را خبر کن ۳۱۹
در آخر اولیم شیخا عیانست
نمیبینی که در شرح و بیانست ۳۲۰
در آخر اولم شیخا پدید است
اباتو اندرین گفت و شنید است ۳۲۱
ابا دید تو شیخا ساخت امروز
زهی معنی ترا پرداخت امروز ۳۲۲
یقین میگویمت شیخا که مائیم
که دید خود دمادم مینمائیم ۳۲۳
در این حق الیقین راه بینان
ترا تقریر کردم هان یقین دان ۳۲۴
حقیقت شیخ این از خود شنو باز
ز خود یک ذره بیرون هان مشو باز ۳۲۵
مشو بیرون زخود یک ذرّه اینجا
که تا در حق نباشی غره اینجا ۳۲۶
سخنهایم همه باتست در دید
نه با دیگر بصورت عین تقلید ۳۲۷
ز توحید عیان خواهم نمودن
ترا من جان جان خواهم نمودن ۳۲۸
عیان بنمایمت روشن چو خورشید
چنان کان را همی بینی تو جاوید ۳۲۹
عیان بنمایمت اینجایگه من
درونت با برون دیدار شه من ۳۳۰
عیان بنمایمت در دید بیچون
یکی گردانمت من بیچه و چون ۳۳۱
مرو بیرون ز خود شیخا زمانی
ز معنی می شنو هر دم بیانی ۳۳۲
مرو بیرون زخود در لاوالا
که تا در عشق گردانمت یکتا ۳۳۳
مرو بیرون ز خود شیخا دمادم
که اینجا گه رسانم اندر آن دم ۳۳۴
مرو بیرون زخود شیخا در اسرار
که تا آرم ترا قربت پدیدار ۳۳۵
ابا خود آشنا باشد یقین او
ابا خود او بود در گفت و در گو ۳۳۶
ابا خود آشنای لامکان است
مکان را جملگی دیدار جانست ۳۳۷
کنون او در مکان ز آن راز دارد
ولی در لامکان اعزاز دارد ۳۳۸
کنون اندر مکان دید دیدت
نه با من با همه گفت و شنیدت ۳۳۹
یکی بیچون شناسم در خدائی
ورا کو نیستش هرگز جدائی ۳۴۰
دوئی نبود که بیچونست جانان
حقیقت هفت گردونست جانان ۳۴۱
چو جانان آفتاب و ماهتاب است
که خورشید و مهش در تک و تابست ۳۴۲
ورای ذات او چیز دگر نیست
بجز منصور کس را زوخبر نیست ۳۴۳
حقیقت از یکی اعیانست پیدا
اگر نه در دوئی جانست پیدا ۳۴۴
ز یکی گر شوی بیرون ندانی
میان خاک و خون بیشک نمانی ۳۴۵
یکی بین و مرو بیرون زخویشت
که بنهاده است او اعیان پیشت ۳۴۶
ز اعیان یاب دیدار الهی
کز اعیانست اسرار الهی ۳۴۷
گر از اعیان خبرداری تو مائی
ابا اعیان من کن آشنائی ۳۴۸
گر از اعیان خبرداری حقیقت
ز باغ ما تو برداری حقیقت ۳۴۹
گر از اعیان خبرداری فنا باش
که رویت چون نمود اینجای نقاش ۳۵۰
چو در اعیان خود راهی نبردی
نه صافت خوانم این جا و نه دُردی ۳۵۱
چنین پیدا جمال یار پنهان
بهرزه میدهند اینجایگه جان ۳۵۲
چنین پیدا جمال یار اینجا
ازو منصور برخوردار اینجا ۳۵۳
چنین پیدا جمال بینشانی
دمادم گفته او راز نهانی ۳۵۴
چنین پیدا جمال بیچه و چون
فکنده نور خود برهفت گردون ۳۵۵
چنین پیدا جمال شاه عالم
نماید وصل خود اینجا دمادم ۳۵۶
چنین پیدا جمال ذات اینجا
یقین درجمله ذرات اینجا ۳۵۷
چنین پیداست شیخا بیچه و چون
توئی اکنون که گفتی بیچه و چون ۳۵۸
همه اینجا توئی اندر جمالت
نمودار است اعیان وصالت ۳۵۹
همه اینجا توئی چیزی دگر نیست
که بیند مر ترا چون راهبر نیست ۳۶۰
همه اینجاتوئی و رهبر خود
یقین اندر عیان خیر و شر خود ۳۶۱
همه اینجاتوئی جمله نکوئی
حقیقت خود تواندر گفتگوئی ۳۶۲
همه آنجا تو و اینجا تو هم نیز
که میگویندش اینجا از عدم نیز ۳۶۳
همه اینجاتوئی ای ذات بیچون
که میخوانی همه آیات بیچون ۳۶۴
همه اینجا توئی بیشک حقیقت
که پیدائی یکی در یک حقیقت ۳۶۵
ز پیدائی خود هستی یگانه
تو خواهی بود با خود در میانه ۳۶۶
توخواهی بود شیخ و کس نباشد
بجز تو در جهان بس نباشد ۳۶۷
در این اسرار شیخا در یقینی
بجز حق هیچ در عالم نبینی ۳۶۸
حقیقت آنکه در حق هست باقی
بماند جاودان اویست باقی ۳۶۹
حقیقت آنکه شد هست هوالله
بماند جاودان هست هوالله ۳۷۰
درین اسرار شیخا در یقینی
بجز جبار در عالم چه بینی ۳۷۱
اگر مردی ز خود دایم بمانی
بذات جاودان قایم بمانی ۳۷۲
اگر مردی زخود جاوید گشتی
ز نور ذات حق خورشید گشتی ۳۷۳
همه مردان ز دید خود بمردند
از آن در راه معنی گوی بردند ۳۷۴
همه مردان بمردند از صور هان
برستند آن زمان از خیر و شر هان ۳۷۵
چنین بین شیخ دمدم میر از خود
درین دنیا تو عبرت گیر از خود ۳۷۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۷۶
۴۶۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در نموداری یقین میان جان ودل و فرق در میان اینها
گوهر بعدی:در خلوت و عزلت ودیدار الوهیت گوید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.