هوش مصنوعی: این متن عرفانی و شاعرانه، بیانگر تجربیات روحانی و عرفانی منصور حلاج است. او در این اشعار به وحدت وجود، عشق الهی، و رسیدن به حقیقت از طریق فنا در ذات حق اشاره می‌کند. مفاهیمی مانند «اناالحق»، وحدت ذات و صفات الهی، و تجلی خداوند در همه چیز از مضامین اصلی این متن هستند.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مباحث عرفانی دارد. همچنین، برخی از عبارات ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین یا نامفهوم باشد.

در نموداری سر توحید به هر نوع

تعالی الله منم منصور حلّاج
همه بر رحمت من گشته محتاج ۱

تعالی الله منم خورشید و اختر
مرا گویند کل الله اکبر ۲

تعالی الله منم اینجا خداوند
وجود خویش ازمن جمله پیوند ۳

تعالی الله منم سرّ عیانی
ز من گویند هر شرح و بیانی ۴

تعالی الله منم هم نفخ و هم ذات
همی آیم درون جمله ذرات ۵

تعالی الله منم اسرار لائی
نموده درنمود خود خدائی ۶

تعالی الله روح از ماست پیدا
بما پیوسته و یکتاست پیدا ۷

زهی دیدارما با جان و دل حق
منم اینجا حقیقت واصل حق ۸

نداند ذات ما جز ما کسی باز
صفات ماست هم انجام و آغاز ۹

هم انجامم بآغازم سلامت
الست بربکم ما را پیامت ۱۰

الست بربّکم گفتم بذرّات
دمیدم در تمامت نفخهٔ ذات ۱۱

الست اندر ازل گفتم ابد را
نمایم چون نمودم نیک و بد را ۱۲

هر آنکس را که خواهم من برانم
هر آنکس را که میخواهم بخوانم ۱۳

نداند هیچ کس چون خواندهام من
حدیث عشق کلی راندهام من ۱۴

خداوندی مرا زیبد که دانم
تمامت در یقین راز نهانم ۱۵

خداوندی مرا زیبد به اسرار
که هستم آفرینش رانگهدار ۱۶

ز صنعم آفرینش جمله پیداست
ز نور ذاتم اینجاگه هویداست ۱۷

مه و خورشید و چرخم با ستاره
صفاتم جمله ذراتم نظاره ۱۸

یکی ذانم منزه در همه من
فکنده در تمامت دمدمه من ۱۹

بمن آمد تمامت آفرینش
منم در جملگی آثار بینش ۲۰

ز کنه ذرات من اینجا نشان نیست
بجز از جان جان بر من نشان نیست ۲۱

نشان دارم صور گر باز دانند
مرا بینند و از من راز دانند ۲۲

دوئی نبود مرا کاینجا یکیام
حقیقت جزو با کل بیشکیام ۲۳

صفاتم کس ندیده کس نه بیند
اگرچه عقل بسیاری نشیند ۲۴

در اینجا بهر دیدن بر سر راه
کجا گردد دوی ز اسرار آگاه ۲۵

منم اسرار خود اینجا نموده
درون جانها پیدا نموده ۲۶

منم اسرار خود بنموده اینجا
ابا خود گفته و بشنوده اینجا ۲۷

منم ذرات در خورشید عالم
دمیده از دم خود در همه دم ۲۸

زهی فرد حضور نورذاتم
که آدم بود در عین صفاتم ۲۹

حقیقت آدم آمد ذات ماراست
دراینجا علم الاسماء ما راست ۳۰

حقیقت بایزید اینجا خبردار
تو بردار من و از من خبردار ۳۱

اناالحق میزنم اینجای دیگر
مرا در مأمن و مأوای بنگر ۳۲

اناالحق میزنم از جان گذشته
بساط جزو و کل را در نوشته ۳۳

اناالحق میزنم در کایناتم
حقیقت ذاتم و عین صفاتم ۳۴

اناالحق میزنم بیچون منم هان
که بنمودم حقیقت نص و برهان ۳۵

چو حق در جان من گوید اناالحق
ترا میگوید اینجاراز مطلق ۳۶

چو درجانست جانان بنگر اکنون
فکنده نور خود در هفت گردون ۳۷

درون تو چو جانانست بنگر
وجوداوست آسانست بنگر ۳۸

چه آسان تر ازین که جمله جانان
که تو اوئی که چه اسرار پنهان ۳۹

در آن دم روی دریا باز بینی
که پرده از رخ جان باز بینی ۴۰

چو پرده برگرفت از رخ بیکبار
جمال بینشان آید پدیدار ۴۱

جمال بینشان اینست بنگر
درون جان هویدا است بنگر ۴۲

از اول تا بآخر لا گرفته است
حقیقت لا همه الّا گرفته است ۴۳

ز اول تا بآخر ذات بیچون
نمودی از صفاتش هفت گردون ۴۴

از اول تا بآخر در یکی باز
نظر میکن بیاب انجام و آغاز ۴۵

از اول تا بآخر در یکی بین
همه جانست اینجا بیشکی بین ۴۶

ز اول تا بآخر یک دم آمد
کمال این حقیقت آدم آمد ۴۷

از آن دم یافت آدم روشنائی
از اینجا دید زاندم آشنائی ۴۸

از آن دم یافت آدم لام اینجا
از آن دم آدم آمد جام اینجا ۴۹

چو جام معرفت را داد دادم
حقیقت بازدید اینجای آن دم ۵۰

حقیقت باز بین اینجای ذاتم
که من مجموعهٔ ذات و صفاتم ۵۱

حقیقت بایزید آن دم مرا بین
تو بیشک آن زمان آدم مرا بین ۵۲

دمادم بازگشتم سوی آدم
دم من بد دراینجا نام آن دم ۵۳

هزاران طور گشتم در زمانی
بمردم یافتم عین مکانی ۵۴

از اول تا بآخر باز گشتم
در اینجا گاه صاحب راز گشتم ۵۵

چودیدم باز آن دم در یقین من
شدم جمله در اشیا پیش بین من ۵۶

چو اینجا پیش بین گشتم در اسرار
ز سر خود شدم اینجا خبردار ۵۷

فراقم در وصال اینجا عیان بود
اگرچه نقشم اندر بی نشان بود ۵۸

نشان را محو کردم بینشانی
حقیقت ماند جانم در نهانی ۵۹

چوذات خویشتن کردم تماشا
حقیقت جزؤم و کلی هویدا ۶۰

زجز واینجایگه اکنون شدم کل
بکردم اختیار خویشتن ذُلّ ۶۱

چو ذاتم اختیار افتاد اینجا
از آن ای دوست یار افتاد اینجا ۶۲

هر آنکو اختیار آمد درین راه
حقیقت دید یار آمد درین راه ۶۳

چه به زین تا ترا جانان بود دوست
توئی تو درین ره بیشکی اوست ۶۴

چو کل کردم دراینجا اختیارم
نه بیند هیچ جز دیدار یارم ۶۵

همه مائیم اینجابا یزیدم
درونم با برون گفت وشنیدم ۶۶

تو اکنون قطره شو در دید جانم
که من در ظاهر و باطن عیانم ۶۷

تو اکنون قطره شو در دید دریا
تو جزوی کل شو از من هان هویدا ۶۸

تو کل شو بایزید و جزو بگذار
تو جان بایزید وعضو بگذار ۶۹

چو کل گردی چو من میگوی مطلق
در درون جان ما با ما اناالحق ۷۰

اناالحق چون زدی بر راستی تو
همه بازار ما آراستی تو ۷۱

درین بازار اگر زاری تو ما را
برون خویش بازاری تو ما را ۷۲

اناالحق کردی و بیجان شو چو ماتو
یکی میبین در این عین فنا تو ۷۳

چو اینجا گه بگفتی کل اناالحق
همین باشد حقیقت راژ مطلق ۷۴

فنا باش و بقا میجوی اینجا
همی سرّ لقا میگوی اینجا ۷۵

چو شد بر تو حقیقت راز ما فاش
تو در نقشی و ما باشیم نقاش ۷۶

چو نقش خویش اینجا در فکندی
شوی آزاد از این مستمندی ۷۷

تو حق باشی و من درحق یکی باز
ز من دریاب این عین الیقین باز ۷۸

سرافرازی کن و سر را ببر تو
که هستی جوهر و هم بحرُ در تو ۷۹

چو جانست این زمان جوهر درین راز
ز من دریاب این حق الیقین باز ۸۰

چو جانت جوهر است و بحرمائیم
گه این جوهر درونت مینمائیم ۸۱

درین بحری تو اکنون بازمانده
چو جوهر در صدفها باز مانده ۸۲

صدف بشکن اگر جوهر تو خواهی
که بیشک بهره زو یابند و شاهی ۸۳

چو بشکستی صدف جوهر ببینی
چنین کن هان اگر صاحب یقینی ۸۴

بسی مردند وین جوهر ندیدند
چنین کن هان اگر صاحب یقینی ۸۵

بسی مردند وین جوهر ندیدند
درون بحر مرده آرمیدند ۸۶

هر آنکو یافت جوهر همچو ماشد
حقیقت جوهر اسرار لا شد ۸۷

بصد قرن این چنین جوهر نیابند
بسی جویند خشک و تر نیابند ۸۸

نه آنست این بیان که کس بداند
یقین منصور دیگر کس نداند ۸۹

اگرچه من کنون منصور عشقم
حقیقت غرقه اندر نو رعشقم ۹۰

حقیقت جوهر خودباز دیدم
چو جوهر بود خود را باز دیدم ۹۱

چوجانت جوهر است اینجا حقیقت
نگر این بحر درغوغا حقیقت ۹۲

چو جوهر جان بود اینجا به تحقیق
ز جان جان بدیده سر توفیق ۹۳

رسیده سوی یار و او شده فاش
ز جسم و جان حقیقت دید نقاش ۹۴

حقیقت دید جان دیدار یار است
در اینجا دیدن جانان بکار است ۹۵

حقیقت دید جان دیدار جانست
در اینجا دید جانان باز دانست ۹۶

در اینجا بازدید و یار شد او
ز بود خویشتن بیزار شد او ۹۷

در اینجا یار دید و آشنا شد
عیانی محو کرد و کل خدا شد ۹۸

خدا شد جان ابا منصور اینجا
خدا منصور را مهجور اینجا ۹۹

خدا شد کرد او اسرار آفاق
که تا افتاد همچون بود او طاق ۱۰۰

خدا شد این زمان منصور در عشق
درون جزو و کل مشهور در عشق ۱۰۱

خدا شد این زمان تا بار دیده است
حقیقت خویش برخوردار دیده است ۱۰۲

خدا شد در خدائی زد اناالحق
ابا ذرات گفت او راز مطلق ۱۰۳

خدا شد تا مکان را بیمکان دید
همه جان بود و خود از جان جان دید ۱۰۴

خدا شد تا یکی آمد پدیدار
خدای بیشکی آمد پدیدار ۱۰۵

چودرعین خدائی پاکبازیم
حقیقت ما در اینجا پاک بازیم ۱۰۶

ز عشق خویشتن خود آفریدیم
جمال خود هر آیینه بدیدیم ۱۰۷

بعشق خود زهر آیینه دم دم
نمودم سر عشق خود بآدم ۱۰۸

بعشق خویش اینجا درنمودم
نمودم سر عشق خود بآدم ۱۰۹

بعشق خویش اینجا در نمودم
درون جمله خود گفت و شنودم ۱۱۰

چو در صنعم کنون پیدا در اینجا
یقین کردم چنین غوغا در اینجا ۱۱۱

ره عشقم چنین است ار به بینی
همه تلخست اگر صاحب یقینی ۱۱۲

فراقم دروصال آمد پدیدار
وصالم عاشق اینجا شد خبردار ۱۱۳

حقیقت شرح جان گفتم ترا من
که تا شد سر جان ز اسرار روشن ۱۱۴

ندارد نقش جان نقاش بشناس
جمال ماست اینجا فاش بشناس ۱۱۵

از این ظلمت که تن خوانند بگریز
بنور ذات حق خود را در آویز ۱۱۶

ازین ظلمت که تن خوانند برون آی
همه ذرات ما را رهنمون آی ۱۱۷

از این ظلمت اگر آئی برون تو
ابا ما گردی اینجا خاک و خون تو ۱۱۸

چو تن دیدی وجان بشناختی باز
تنت در سوی جان انداختی باز ۱۱۹

تن اینجا ظلمت و جانت ز نوراست
نفور است این تن وجان کل حضور است ۱۲۰

حضور جان طلب نی ظلمت تن
که جان آمد حقیقت نور روشن ۱۲۱

چو نور افروزد اینجا صبحگاهان
نظر میکن تو در خورشید تابان ۱۲۲

نه چندانی که چونخور میبرآید
کجا ظلمت در اینجاگه نماید ۱۲۳

نماید هیچ ظلمت نزد خورشید
حقیقت محو گردد سایه جاوید ۱۲۴

چو خورشید عیان آید پدیدار
حقیقت سایه گردد ناپدیدار ۱۲۵

حقیقت سایهٔ صورت برافتد
نقاب از روی منصورت برافتد ۱۲۶

تو از جانان بیابی راز منصور
یکی گردی بکل نور علی نور ۱۲۷

اگر این سر بدانی بایزیدی
از این اسرارها هل من مزیدی ۱۲۸

حقیقت در خدائی رهبری تو
هم از کون و مکانت بگذری تو ۱۲۹

مرا پایت یکی گردد باسرار
ترا اسرار ما آید پدیدار ۱۳۰

سراپایت یکی گردد چو فرموک
چو مردان ترک گیری پنبهٔ دوک ۱۳۱

سراپایت یکی گردد چو خورشید
بمانی تو ز ذات اینجا تو جاوید ۱۳۲

سراپایت یکی گردد چو ماهی
زنی بر هفت گردون پایگاهی ۱۳۳

سراپایت یکی گردد ز بینش
تو باشی مغز کل آفرینش ۱۳۴

سراپایت یکی گردد چو من پاک
نماند هیچ نار و آب با خاک ۱۳۵

سراپایت یکی باشد به هر چار
بوصل خود بوند ایشان گرفتار ۱۳۶

سراپایت یکی باشد نهانی
تو باشی بود خود اما چه دانی ۱۳۷

چو در یکی جمال خود بدیدی
چو ما اینجا وصال خود بدیدی ۱۳۸

چو در یکی تو باشی خود یقین دان
تو بود خویش از ما بیشکی دان ۱۳۹

یکی دانست بود ما همه را
نهاده در درونه دمدمه را ۱۴۰

چو شور است آنکه خود را راست کردم
بدار عشق خود را راست کردم ۱۴۱

چه شور است اینکه درجانها فکندیم
که در هر قطره طوفانها فکندیم ۱۴۲

چه شور است آن که این فانیست بنگر
بجز ما جسم و جانت نیست بنگر ۱۴۳

بعشق خویش شور انگیز خویشم
حیققت نیک و بد یکیست پیشم ۱۴۴

چو یکسانست پیشم نیک یا بد
هر آنچیزی که کردم کردهام خود ۱۴۵

یکی جانم گهی جسم و گهی دل
مرا مقصود هر چیز است حاصل ۱۴۶

چو مقصود من اینجا ذات آمد
یکی ذاتم که این آیات آمد ۱۴۷

بیان این معانی کرد آگاه
صفات ذات پاکم قل هوالله ۱۴۸

منم در قل هو الله راز دیده
در اینجا گه هوالله باز دیده ۱۴۹

منم در قل هوالله راز گفته
اناالحق در عیانم باز گفته ۱۵۰

چو ذاتم قل هوالله است بنگر
نمود من هوالله است بنگر ۱۵۱

نموم از هوالله است پیدا
عیانم قل هوالله است پیدا ۱۵۲

یکی ذاتست کاین راز است بیچون
که من گفتم ابا تو بیچه و چون ۱۵۳

چو جان از نور من در روشنائی است
درآ در عاقبت دیدخدائی است ۱۵۴

چو جان از نور من در قربت آمد
از آن درحضرت و در غربت آمد ۱۵۵

گهی گردد فلک گه مهر و گه ماه
گهی باشد زمین گه کوه و گه کاه ۱۵۶

گهی نور است و گاهی عین ظلمت
گهی دریاست گاهی عز و قربت ۱۵۷

گهی جان و دل آید گه بود جان
دل وجان شد یقین امروز جانان ۱۵۸

منم جانان یقین اینست رازم
ز هر نوعی یقینت گفته بازم ۱۵۹

منم جانان تو کاینجا بدیدم
ترا اسمای اعظم بایزیدم ۱۶۰

منم جانان تو از جان آگاه
بکردستم ز جان و دل مرا خواه ۱۶۱

دمی زد بعد از آن خاموش گشته
ز عشق ذات خود بیهوش گشته ۱۶۲

چنان بیهوش و باهوشی از آن داشت
که بیشک در صور کون و مکان داشت ۱۶۳

چنان در قربت او راه دیده
دراینجاگه جمال شاه دیده ۱۶۴

در اینجا در برون و دردرون راز
که اینجا آمده در عشق شهباز ۱۶۵

دمی دیگر بزد پس گفت الله
اناالحق گفت و دیگر قل هوالله ۱۶۶

بخواند و کرد خوداندر دمیدش
جوابی داد بیشک بایزیدش ۱۶۷

بدو گفتا چرا خاموش گشتی
چو من اینجا عجب مدهوش گشتی ۱۶۸

چنان خواهم که با من راز گوئی
سؤالم در شریعت بازگوئی ۱۶۹

بپرس آنچه ندانی تا بگویم
دوای دردت اینجاگه بجویم ۱۷۰

دمی کین جایگه از عمر مانده است
بصورت لیک دایم جان بمانده است ۱۷۱

سؤالی کن ز وحدت گر توانی
تو منگر سوی کثرت گر توانی ۱۷۲

همه ذرات خود را دان تو کثرت
ز کثرت در گذر شو سوی وحدت ۱۷۳

که در حضرت بیابی آنچه خواهی
ترا بخشد کمال پادشاهی ۱۷۴

هر آنکو سوی دنیا باز ماند
ز کثرت هر کجا اوراز داند ۱۷۵

همه دنیا پر از کثرت نمودم
درین کثرت یقین وحدت نمودم ۱۷۶

کسانی چند کثرت راز وحدت
یکی دانند در اسرار قربت ۱۷۷

ولیکن صاحب شرع اندر اینجا
توئی گفتست اصل و فرع اینجا ۱۷۸

حقیقت اصل اینجا بهتر آمد
حقیقت شرع اینجا برتر آمد ۱۷۹

از آن گفتم که فرع صورت خود
چو مردان دیدهام در راه جان بد ۱۸۰

بد از خود دور کردم تا بدانند
کنون در عشق فردم تا بدانند ۱۸۱

بد و نیکم کنون یکسانست در عشق
کنون اسرار مادرجانست در عشق ۱۸۲

ز کثرت درگذر وحدت نظر کن
نظر اینجا سوی صاحب خبر کن ۱۸۳

همه دنیا بیک جو زر نیرزد
چو یک جوزر که خاکستر نیرزد ۱۸۴

چو دنیا نزد من چون برگ کاهست
مرا دنیا حقیقت عذر خواه است ۱۸۵

درین دنیا نمانم تا بدانی
که من بودم همه راز نهانی ۱۸۶

درین دنیاست بیشک عاشقان را
که بیشک صورتی بیند آن را ۱۸۷

در این دنیاست دیدار خدائی
اگر نبود چو منصورت جدائی ۱۸۸

در این دنیاست بیشک شور و غوغا
حقیقت گفتن بیهوده پیدا ۱۸۹

ز پر گفتست اندر دار دنیا
نیرزد نزد عاشق یار دنیا ۱۹۰

بیک ارزن که دنیا ارزنی هست
بنزد عقل کین دنیا زنی هست ۱۹۱

تو این دنیا زنی دان ای برادر
یقین چون ارزنی دان ای برادر ۱۹۲

همه دنیا کف خاکست بنگر
چه غم چون حضرت پاکست بنگر ۱۹۳

حقیقت درگه پروردگار است
مرین دنیا اگرچه رهگذار است ۱۹۴

چو مردان زن قدم در آشنائی
که باشد آشنائی روشنائی ۱۹۵

چو گشتی آشنای یار اینجا
تو منگر برجفای یار اینجا ۱۹۶

حقیقت برجفای او وفایست
وفای تو یقین عین لقایست ۱۹۷

اگر می واصلی خواهی در اینجا
که بگشاید ترا بیشک در اینجا ۱۹۸

دمی اینجا قدم بی او مزن تو
وگر بی او زنی باشی چو زن تو ۱۹۹

زنی باشد که او خود دم زند باز
کجا گردد چو مردان او سرافراز ۲۰۰

سرافرازی عالم مرد دارد
عیان عشق صاحب درد دارد ۲۰۱

هر آنکو درد دارد اندرین دار
درونت درد او گیرد بیکبار ۲۰۲

چو در دردت یقین در ما نماید
از اول جان و دل شیدا نماید ۲۰۳

ز درد عشق اگر جانت خبر یافت
همه در یک حقیقت در نظر یافت ۲۰۴

همه مردان ز درد اوست دایم
برون جسته چو مغز از پوست دایم ۲۰۵

ز درد اینجا شوند از خویش بیزار
نماند تن بماند جان و دیدار ۲۰۶

حقیقت بایزیدا دردداری
ترا گویم که جان خرد داری ۲۰۷

نکو بشنو تو و باطن سخنگوی
که بودم بیشکی اندر سخن گوی ۲۰۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۸
کانال گوهرین در ایتا
۳۶۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:جواب گفتن منصور سلطان بایزید را قدس سره
گوهر بعدی:در نموداری سر توحید حقیقت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.