هوش مصنوعی: این متن عرفانی و فلسفی به زبان شعر، به توصیف آفرینش، ذات الهی، عشق، عقل، و رابطه‌ی انسان با خدا می‌پردازد. در آن از مفاهیمی مانند وحدت وجود، فنا در عشق الهی، نقش انبیا، و سیر تکاملی انسان سخن گفته شده است. همچنین، به داستان‌های پیامبران اشاره شده و بر اهمیت عشق و شناخت ذات الهی تأکید شده است.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مباحث انتزاعی دارد. همچنین، استفاده از اصطلاحات تخصصی و اشارات به متون دینی ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر دشوار باشد.

بسم الله الرحمن الرحیم

ابتدا برنام حی لایزال
صانع اشیاء و ابداع جلال ۱

آن خردبخشی که آدم ذات اوست
جمله اشیا مصحف آیات اوست ۲

خاک را بر روی آب او گسترید
عقل و جان و دین و دل زو شد پدید ۳

کره چرخ فلک گردان بکرد
ماه و خورشید اندرو تابان بکرد ۴

آفتاب روح را اطوار داد
چار را شش داد و نه را چار داد ۵

جسم را از خاک و آب او آفرید
روح را از باد و آتش پرورید ۶

روح پنهان گشت و تن پیدا نمود
از یداللّه اوید بیضا نمود ۷

اول وآخر نبد غیری ورا
هرچه بینی اوست این بس مر ترا ۸

آسمان شد خرقه پوش از شوق او
دایما گردان شده از ذوق او ۹

هرچه بینی ذات یزدانست و بس
میدهد بر این گواهی هر نفس ۱۰

اولین وآخرین ذات ویست
نحن اقرب گفت آیات ویست ۱۱

هرچه آورد از عدم پیدا نمود
صورت جزوی همه اشیا نمود ۱۲

آفتاب از نور او یک ذرّه دان
پرده دار از نور او شد آسمان ۱۳

ماه گشته سالکی این نور را
میدهد هر روز نور او حور را ۱۴

اندرین ره سالها بگداخته
محو گشته راز او نشناخته ۱۵

هر زمان در منزلی دیگر رود
گاه بی پا و گهی بی سر رود ۱۶

کوکبان چرخ حیران گشتهاند
با فلک در رقص گردان گشتهاند ۱۷

چرخ میخواهد که این سر پی برد
لیک هرگز ره بصنعش کی برد ۱۸

خاک را این سر مسلّم آمدست
زانکه اندر راه او کم آمدست ۱۹

هرچه پنهان بود از وی فاش شد
بود معنی نقش صورتهاش شد ۲۰

قرب خاک از بعد آن کامل ترست
هر که او مهجورتر و اصل ترست ۲۱

باد خدمتکار کوی خاک شد
روح مطلق گشت جان پاک شد ۲۲

عقل آنجا چون نظر بر دل فکند
عشق پیدا شد ز جان دردمند ۲۳

آب شد آئینه کلی بدید
علفو و سفل از یکدگر شد ناپدید ۲۴

هر چهار آمد پدید از هر چهار
صدهزار آمد برون از صد هزار ۲۵

عقل صورت بین بدو با عشق گفت
کاین چه نقشی بود ز اسرار نهفت ۲۶

عشق گفتا آنچه من دیدم ز تو
تو ندیدی سرّو من دیدم ز تو ۲۷

جمله ذرّات پیدا و نهان
نقطه من گشت در هر دو جهان ۲۸

اولین و آخرین عشقست و بس
عقل سودا میپزد در هر نفس ۲۹

عشق جانان دید، عقل اشیا نمود
عشق بر موسی ید بیضا نمود ۳۰

جوهر عشقست پیدائی حق
راز پنهانست یکتائی حق ۳۱

عشق ظاهر کرد هر چیزی که بود
عقل بود امابرین واقف نبود ۳۲

عشق جانان دید و جانان گشت کل
در عیان عشق پنهان گشت کل ۳۳

عقل اندر قل تعالوا باز ماند
عشق سوی سرّ صاحب راز ماند ۳۴

گر ترا عشقست یک ذره درای
تا درین ره بشنوی بانگ درای ۳۵

چند خواهی ماند نه پخته نه خام
نه بد و نه نیک نه خاص ونه عام ۳۶

اول آدم در فنای عشق بود
گشت پیدا ظاهرش بود و نبود ۳۷

خواست تا خود را بداند از یقین
عقل او را رهنما آمد درین ۳۸

اول آدم سوی هر ذره شتافت
تا بخود در ره نتافت او ره نیافت ۳۹

بی خبر از نور جان پاک بود
گرچه سر تا پای صورت خاک بود ۴۰

کرد جانان مر ورا تعلیم اسم
تا عدو پیدا شود بر قسم قسم ۴۱

سوی ظلمت آشیان نور کرد
بعد از آن رو در بهشت و حور کرد ۴۲

از سوی دنیا سوی جنت فتاد
تاج بر فرق خدا دانی نهاد ۴۳

نور عشق اندر رهش همراه بود
پس سوی جانان ورا راهی نمود ۴۴

گفت ای آدم تو هستی جزو و کل
عزها کلی بدل کردی بذل ۴۵

بندگی ما را تو مطلوب آمدی
در محبت عین محبوب آمدی ۴۶

درید قدرت وجودت چل صباح
داد ترکیبی مرورا روح راح ۴۷

هرچه بینی آن تویی خود را بدان
ظاهری و باطنی و جسم و جان ۴۸

اولی بس بی نهایت گشتهٔ
پرتوی بی حدّ و غایت گشتهٔ ۴۹

عرش با کرسی ز ذاتت خواستند
هر دو را از ذات تو آراستند ۵۰

آسمان و عرش و عنصر ذات تست
هر دو عالم نقطه ذرّات تست ۵۱

آفرینش از تو بگرفته نظام
اولین و آخرین را کن تمام ۵۲

آدم آن دم گفت ای جان جهان
ای مرا نور دل و عین عیان ۵۳

ای بتو پیدا شده جان و تنم
ای ز نور تو شده ره روشنم ۵۴

ای مه و خورشید عکس نور تو
من ز تو میخواهم این منشور تو ۵۵

تا مرا راهی نمایی از رهت
زانکه آدم هست خاک درگهت ۵۶

جزو و کل ذات تو میبینم همه
در دم آدم فکندی دمدمه ۵۷

هفت گردون نقطه پرگارتست
عرش و کرسی غرقه انوار تست ۵۸

ای بتو روشن تمام کاینات
آدم مسکین شده گم در صفات ۵۹

کمترین خاک کویت آدمست
نور پاکت روشنی عالمست ۶۰

آدم از تو راه عزت یافته
از همه اشیا ترا دریافته ۶۱

مر مرا راهی سوی جانان نمای
این گره از جسم آدم برگشای ۶۲

نور پیغمبر یقین راه او
گشته پیوسته سوی درگاه او ۶۳

دید آدم عالم از بهر فنا
انبیا و اولیا و اصفیا ۶۴

گفت احمد کاین همه ذرّات تست
نقطهای صفحه آیات تست ۶۵

از میان جمله مقصودش منم
زانکه من نور تمامت آمدم ۶۶

انبیا از نسل تو پیدا شوند
هر یکی سر فتنهٔ غوغا شوند ۶۷

آنچه اسرارست ماداناتریم
جمله از خود دیده بر دید آوریم ۶۸

آنچه ما دانیم آن ظاهر کنیم
گاه مومن گاهشان کافر کنیم ۶۹

آنچه ما دانیم پیدا آوریم
نیک و بدهاشان تمامت بنگریم ۷۰

آنچه ما دانیم از نیک و بدی
حکم کرده در ازل الّا الذی ۷۱

آنچه ما دانیم از اسرار کل
بگذرانیم از همه از عزّ و ذل ۷۲

بر سر هر یک قضایی آوریم
بر تن هر یک بلایی آوریم ۷۳

چرخ را دور شبانروزی دهم
شب برم روز آورم روزی دهم ۷۴

یفعل اللّه ما یشاء از حکم ماست
هر که جز این بنگرد عین خطاست ۷۵

چشم بگشای ای امین راه بر
کار عالم را تمامت در نگر ۷۶

این همه بند ره سالک شدست
جملگی تقدیر از مالک شدست ۷۷

هر که او در قید چندین پیچ پیچ
چون بمیرد در نیابد هیچ هیچ ۷۸

انبیا بودند سر غوغای عشق
جان فدا کردند در سودای عشق ۷۹

زانکه راه جمله پیچاپیچ بود
چون بدیدند آن همه بر هیچ بود ۸۰

محو گشتند از صفات جسم و جان
تا یقین شان گشت بی شک جان جان ۸۱

در ره توحید فانی آمدند
غرق آب زندگانی آمدند ۸۲

در ملامتها که آمد جملهشان
از نشان جسم گشته بینشان ۸۳

آنچه آمد از بلا بر انبیا
در ره معشوق از جور و جفا ۸۴

اول آدم از عزازیل لعین
در گمان افتاد از راه یقین ۸۵

نوح را بنگر که از طوفان چه دید
شد درون بحر عشقش ناپدید ۸۶

دیگر ابراهیم را از تف نار
غرقه گشته در میان نور نار ۸۷

باز در یعقوب نابینا نگر
یوسفش گم کرده گر گان پیش در ۸۸

باز بنگر کز سلیمان ملک و تاج
بستدند ازوی بکلی دیو داج ۸۹

درنگر کایوب ابدال ضعیف
مانده اندر کرم تن زار و نحیف ۹۰

باز بنگر چون زکریا بر درخت
کرده ارّه برو جودش لخت لخت ۹۱

باز بنگر تا سر اسحاق را
کرد خونش بر سر عشّاق را ۹۲

باز موسی را نگر ز آغاز عهد
دایهاش فرعون و ازتابوت مهد ۹۳

باز بنگر بر سر یحیی که چون
کرده جوشش بر سر عشّاق خون ۹۴

باز بنگر تا که عیسی چند بار
آوریدند آن سگان در زیر دار ۹۵

باز بنگر تا سر ختم رسل
چند دیده خویش را در عین ذل ۹۶

این همه راه ملامت آمدست
تا بنزدیک قیامت آمدست ۹۷

کس نداند تا چه حکمت میرود
هر وجودی را چه قسمت میرود ۹۸

جهد میکن تا ز صورت بگذری
بو که از معنی زمانی برخوری ۹۹

جان خود را بر رخ جانان فشان
در ره مردان چو ایشان جان فشان ۱۰۰

این طلسم از جسم و صورت برفکن
طیلسان از روی معنی برفکن ۱۰۱

تا بگنج ذات مخفی در رسی
همرهان رفتند و تو مانده پسی ۱۰۲

ذات تو در نیستی پیدا شود
وین دو بینی تو در یکتا بشود ۱۰۳

ای شده کون و مکان از تو پدید
هر چه گفتم گوش جان ازتو شنید ۱۰۴

ای درون جسم و جان پیدا شده
از دو عالم تا ابد یکتا شده ۱۰۵

ای اناالحق گفته بی لفظ و زبان
در دلم پیدا و ازدیده نهان ۱۰۶

اولین وآخرین را رهنمون
از تو پیدا گشته یکسر کاف و نون ۱۰۷

ای بذات خویش بیچون آمده
نه درون رفته نه بیرون آمده ۱۰۸

آشکارا بر دل و برجان شده
از تمام دیدگان پنهان شده ۱۰۹

ای شده بر جان و دلها آشکار
راحم و رحمان و حی و کردگار ۱۱۰

ای جلال و قدر تو دانسته تو
در ازل هم قدر تو دانسته تو ۱۱۱

ای کمال لایزالت نور پاک
ای شده جویای صنعت آب و خاک ۱۱۲

آفتاب از شوق تو در تک و تاب
خیمه کرده بی ستون و بی طناب ۱۱۳

ماه هر ماهی ز غم بگداخته
هم کمال نور تو نشناخته ۱۱۴

آتش اندر آتش شوقت مدام
باد کرده راه پیمایی تمام ۱۱۵

تا زجایی راه یابد سوی تو
در نفسها میزند اوهوی تو ۱۱۶

آب از صنعت روان در مرغزار
در درون چشمه نالان زار زار ۱۱۷

خاک خاک راه بر سر کرده است
کو میان صد هزاران پرده است ۱۱۸

از پس پرده ترا جویان شده
اوفتاده در ره و حیران شده ۱۱۹

کوه را کوه غم و اندوه و درد
در دل و پایش فرو رفته بگرد ۱۲۰

میرند هر لحظه بحر از شوق جوش
تا کند درّ وصالت را بگوش ۱۲۱

هر شجر کان از زمین آید برون
میشود در راه عشقت سرنگون ۱۲۲

میوههای رنگ رنگ از شاخسار
میکند هر سال از صنعت نثار ۱۲۳

طالبان عشق در کار آمده
از پی حسنت ببازار آمده ۱۲۴

جمله در اطوار و ادوار و خورش
عقل اینجا میکند زان پرورش ۱۲۵

تا ز اسرار تو ای عقل فضول
میکند هر ذرّه تدبیر وصول ۱۲۶

چند گویم چند جویم مر تورا
ای ز پنهانی شده پیدامرا ۱۲۷

در سوی هر ذرّهٔ چون بنگرم
از هویدائیت آنجا ره برم ۱۲۸

عشق راهم مینماید هر نفس
عقل میاندازدم در باز پس ۱۲۹

چون یقینم شد که جانانم تویی
محو گشتم در تو، بردار این دویی ۱۳۰

قل هواللّه احد یک بیش نیست
دیده بگشا زانکه او یک بیش نیست ۱۳۱

خالقا بیچارهٔ راه توم
بنده و زندانی جاه توم ۱۳۲

در درون نفس چندین پیچ پیچ
ماندهام جان پرخطر بر هیچ هیچ ۱۳۳

از دو بینی دیدهام بگشای زود
سوی مقصودم رهی بنمای زود ۱۳۴

حاضری یا رب ز زاریهای من
وارهان جانم ز دست خویشتن ۱۳۵

سیر گشتم از جهان و خلق پاک
آرزویم میکند در زیر خاک ۱۳۶

بی نیازا در نیاز من نگر
وارهان جانم ازین خوف و خطر ۱۳۷

از سوی صورت سوی معنی برم
وز سوی معنی سوی عقبی برم ۱۳۸

از لقای خود دلم پر نور کن
وز عزازیل لعینم دور کن ۱۳۹

رحمتی کن بر من آشفته کار
از خداوندی به بخشش درگذار ۱۴۰

گر نیامرزی تمامت جزو و کل
عزّها کلّی بدل گردد بذل ۱۴۱

ای گناه آمرز مشتی پرگناه
هم ز تو سوی تو آوردم پناه ۱۴۲

در دم آخر که خواهم آمدن
مر مرا امّید توخواهی بدن ۱۴۳

شومی و بی شرمی ما در گذار
کرده ما پیش چشم ما میار ۱۴۴


۱۴۵
تعداد ابیات: ۱۴۴
کانال گوهرین در ایتا
۴۱۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

قبلی:پندنامه
گوهر بعدی:نعت سید عالم علیه السلام
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.