هوش مصنوعی: این متن عرفانی و فلسفی به موضوعات مختلفی مانند ذات خداوند، آفرینش جهان، عشق الهی، معرفت نفس، وحدت وجود، مرگ و معاد، و راه رسیدن به حقیقت می‌پردازد. در طول متن، شاعر از استعاره‌ها و تمثیل‌های عمیق برای بیان مفاهیم عرفانی استفاده می‌کند و بر اهمیت عشق به خدا، فنا در ذات الهی، و گذر از دنیای مادی برای رسیدن به عالم معنا تأکید دارد.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن‌ها نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی دارد. همچنین، برخی از استعاره‌ها و اصطلاحات به‌کار رفته ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر پیچیده و نامفهوم باشد.

جواب عیسی علیه السلام سبیحون را

از یقینت این سخن را گوش دار
بشنو این اسرار و صنع کردگار ۱

اول بنیاد بر ذات خدای
پادشاه راز دان و رهنمای ۲

جوهی از نور خود پیدا بکرد
بس دلی کز شوق خود شیدا بکرد ۳

حکم کرد از نیک و بد آنجایگاه
تا شود پیدا بخود آن جایگاه ۴

این جهان و آن جهان چون آفرید
راز خود برجان ما کرد او پدید ۵

از جلال خود نظر بروی فکند
آتشی از شوق خود در وی فکند ۶

جوهری بد از لطافت روشنی
ذات خود پیدادر آن بد بی منی ۷

اول و آخر درو پیدا شده
عاشق از معشوق دل شیدا شده ۸

هرچه بود و هرچه خواهد بود نیز
اندران کلی نمود او جمله چیز ۹

چاره نور تجلّی در رسید
خویشتن در خویشتن کلی بدید ۱۰

در طلب آمد پس آنگه جوش کرد
جرعه از جام جلالش نوش کرد ۱۱

در طلب برخود بگشت او هفت بار
هفت پرگار فلک شد آشکار ۱۲

عکس نور آنجایگه آمد پدید
راه بگرفت و درو شد ناپدید ۱۳

آسمان از آن دو جوهر کرده شد
نور عزّت از یقین چون پرده شد ۱۴

گشته پیدا از کف او این زمین
تاشود پیدا مکان اندر مکین ۱۵

همچنان در جلوه بود آن نور پاک
پس نظر افکند از بالا بخاک ۱۶

هر دویکی گشت از روی شناخت
آن ازین و این از آن سوی تو تاخت ۱۷

لیک این رازیست گفتم با تو باز
لیک با ایشان نشاید گفت راز ۱۸

ذرّه از نور او شد آفتاب
از بخارات زمین تر شد سحاب ۱۹

نور پیدا گشت و شد ظلمت نهان
کرد پیدا نور در روی جهان ۲۰

روی عالم را همه انوار داد
بعد از آن ترکیب پنج وچار داد ۲۱

روز نورست و بظلمت شب بساخت
نور و ظلمت را ز بعد سوز ساخت ۲۲

اصل و فرعی در میان آمد پدید
تا همه روی جهان آمد پدید ۲۳

خاک و آتش سخت در پیوست کرد
تا از آن روی زمین را سخت کرد ۲۴

کوه شد پیدا ز بهر ساکنی
تا شودآنجا مقام ایمنی ۲۵

آفتاب از وی قمر بستد روش
یافته در دور گردون پرورش ۲۶

روحها از ذات خود پیدا نمود
پس تمامت نقش آن اشیا نمود ۲۷

کرد از روی قمر پیدا نجوم
تا ازین پیدا شود راز علوم ۲۸

از چراغ صد هزاران شمع را
باز افروزد یکی در جمع را ۲۹

اینهمه از نور شمس آمد پدید
بعد از آن این شمّ و لمس آمد پدید ۳۰

سفل را نفس عناصر ساخت او
انگهی باران ز عنصر ساخت او ۳۱

ذات حق زینها منزّه آمدست
این کسی داند که آگه آمدست ۳۲

راز حق پیدا بکردست این صفات
انبیا کردند شرح و وصف ذات ۳۳

ذات حق این جملگی تقریر کرد
علو و سفل آنجای در تحریر کرد ۳۴

ذات حق در جزو و کل مستغرقست
گر ببینی ور نبینی خودحقست ۳۵

انبیا را کرد پیدا هم زخود
بعد از آن بخشید کل را هم ز خود ۳۶

علو روحانی و ظلمت سفل بود
نیست درهستی خود پیدا نمود ۳۷

صد هزار و بعد از آن بیست و چهار
انبیا از نور خود کرد آشکار ۳۸

عالم جانست علو این را بدان
عالم سفلست جسم ناتوان ۳۹

ماه و شمس و روز و شب با یکدگر
ساخت ترکیبی چنین پیروز گر ۴۰

شش جهت در سفل آمد راستی
تا شود پیدا در آنجا خواستی ۴۱

پنج حس در شش جهت سالار کرد
هفت را با هشتمین دوّار کرد ۴۲

مختلف کردش تمامت جزو جزو
تا شود پیدا بکلی عضو عضو ۴۳

پس عناصر رادرآمیزش نشاند
هر یک از راه دگرشان سیر راند ۴۴

ضد یکدیگر نهاد این هر چهار
تا شود اسرار ایشان آشکار ۴۵

موضع هر یک بکلی راست کرد
تا همه کار جهان را راست کرد ۴۶

موضع آتش بسوی شرق بود
گرچه در هر جای همچون برق بود ۴۷

موضع باد از غرور است این بدان
موضع آب از جنوب آمد روان ۴۸

خاک بد مغز همه اسرارها
گشته پیدا اندرو انوارها ۴۹

این همه بر عقل آرایش بکرد
بعد از آن در زیر پالایش بکرد ۵۰

هفت دریا را بصنع خویشتن
زیر خاک آورد پیدا ما و من ۵۱

آسمان در گرد ما آمد زشوق
این عجایب بشنو از اصحاب ذوق ۵۲

گرچه اندر ذوق و شوقند و شتاب
کوکبان چرخ و نور آفتاب ۵۳

چون نظر بر خاک دارند این همه
بلک نور پاک دارند این همه ۵۴

اصل کار خاکست در اسرار حق
میشود آنجا همه انوار حق ۵۵

بعد از آن چون خویشتن افکنده دید
از میان جمله خود را زنده دید ۵۶

چون نظرگاه خداوند آمد این
نام آن شد آسمان، این شد زمین ۵۷

ذات بیرون درون بگرفته است
بر سر هر کس قضائی رفته است ۵۸

عقل پیدا کرده است از صنع خود
تا شود پیدادر آنجا نیک و بد ۵۹

عقل پیدا کرده تا شد رهنمون
هر یک از لونی دگر آید برون ۶۰

چون بگشتند جملگی در گردخاک
کرد پیدا جسم ما از آب پاک ۶۱

آتش آنگه رازدان باد شد
هر دو را کار از دگر آباد شد ۶۲

آب همچون آینه روشن نمود
خاک را این هر سه آنگه تن نمود ۶۳

جان ز ذات آمد بره سوی صفات
جسم ازو دریافت ناگه این حیات ۶۴

جمله را با یکدگر ترکیب کرد
آنگهی با یکدگر ترتیب کرد ۶۵

عقل با تن پرورش آغاز کرد
راه اول را بآخر ساز کرد ۶۶

جمله ذرّات گشته متّصل
فاعل افلاک بر این مشتعل ۶۷

این رموز ما ز جائی آمدست
کاندرآنجا عقل رهبر گم شدست ۶۸

چون نظر با یکدیگر پیوند شد
راه پیدا گشت و کل در بند شد ۶۹

جزو خود کل دید در ره گم شده
بود چون یک قطره در قلزم شده ۷۰

پس سؤال دیگر از وی خواست کرد
گفت حق بود این و حق این راست کرد ۷۱

چون همه او بود یکسر جزو و کل
از چه پیدا گشت زینسان عزّ و ذل ۷۲

نیک و بد از چه پدید آمد زوی
چون همه گفت و شنید آمد زوی ۷۳

چون همه او بود برگو این سخن
تا شود پیدا مرا راز کهن ۷۴

این یکی ره بین وان اعمی شده
این یکی نادان و آن دانا شده ۷۵

این یکی در عزّ و قربت آمده
آن یکی در رنج و محنت آمده ۷۶

این یکی مال فراوان یافته
آن یکی یک لقمه نان یافته ۷۷

این یکی بیچاره و حیران شده
آن یکی در ناز خود پنهان شده ۷۸

این یکی جویای اسرار آمده
آن یکی در عین پندار آمده ۷۹

این یکی فارغ نشسته از همه
آن یکی در بسته برروی همه ۸۰

این جسد را در حسد آورده است
آن یکی رو در احد آورده است ۸۱

این یکی عمر از خوشی و کام دل
برده بر سر یافته آرام دل ۸۲

آن یکی در خون دل جان رفته کل
اوفتاده در بلا ورنج و ذل ۸۳

این یکی در گنج و آن یک در زحیر
این یکی در ناز و آن یک در نفیر ۸۴

این یکی مؤمن شده آن کافری
این تحیر را نه پائی نه سری ۸۵

این یکی در قتل و خون آورده رو
عالمی از وی شده در گفتگو ۸۶

آن یکی در راه جسم و بغض و آز
آمده در راه حق درمانده باز ۸۷

این یکی مردار خواری همچو سگ
میدود از بهر مرداری بتک ۸۸

آن یکی از بهر آزار کسان
روی را در جنگ کرده چون خسان ۸۹

این یکی بر خلق و بر عزّت شده
با همه ذرّات در صحبت شده ۹۰

آن یکی از بهر ظلم و جور خلق
میکند خواری نداند غور خلق ۹۱

این یکی دانسته، آن نادان شده
ازچه باشد جملگی تاوان شده ۹۲

گفت عیسی این همه از اصل کار
در قلم آمد ز حکم کردگار ۹۳

چون قلم با لوح شد آنجا پدید
هرچه او میخواست شد زانجا پدید ۹۴

نیک و بد برخاست یکسر از قلم
تا بود اسرار از سرّ عدم ۹۵

بر سر هر یک قضائی رفته است
برتن هر یک جفائی رفته است ۹۶

هر یکی را آنچه او بایست داد
هر یکی را راه دیگرسان نهاد ۹۷

هر یکی را قسمتی تقدیر کرد
هر یکی را قربتی تدبیر کرد ۹۸

تا شود پیدا ز عزّ و ذل جهان
سرّ او در غیب شد آنجا عیان ۹۹

گرنداد اینجا درآنجا آن دهد
بلکه آنجا بیش صد چندان دهد ۱۰۰

محنت دولت ازینجا میرود
چون ببینی کار آنجا میرود ۱۰۱

پادشاه کردگار بحر و بر
کرده هر یک را بنوکاری دگر ۱۰۲

هرکه نقد آن جهان حاضر کند
خویش را در قرب حق واصل کند ۱۰۳

شکرکن اینجا اگر چیزت نماند
زآنکه آنجا نقدهای تو بماند ۱۰۴

هرچه آنجا باشد آن آنت بود
بهتر از جانان کجا جانت بود ۱۰۵

حکم کرد او از ازل هرچه که هست
تا شود پیدا بجمله پای بست ۱۰۶

هیچ کس از راز خود پی گم نکرد
لیک این صورت درآنجا گم بکرد ۱۰۷

اوست اصل و مال دنیا هیچ دان
مال دنیا نقش پیچا پیچ دان ۱۰۸

آنکه بیشک خواری آنجا بدید
محنت و خواری حق آنجا بدید ۱۰۹

ای بسا شادی که آنجا بیند او
در مقام مملکت بنشیند او ۱۱۰

گر بصورت مر ترا رنجی نمود
در صفت بیننده را گنجی نمود ۱۱۱

نامرادی و مرادی این جهان
تا بجنبی بگذرد در یک زمان ۱۱۲

گر تو زینجا رنج و محنت میبری
رنج و محنت سوی دولت میبری ۱۱۳

گر ترا سنگی زند معشوق مست
به که از غیری گهر آری بدست ۱۱۴

گر ترا گوید که جان درباز خیز
جان خود را در ره او پاک ریز ۱۱۵

گر ترا صد وعدهٔ خوش میدهند
این نشان زان سوی آتش میدهند ۱۱۶

گر ترا دنیا نباشد گو مباش
ور ترا عقبی نباشد کو مباش ۱۱۷

چون ترا معشوق باشد به بود
روی معشوق از دوعالم به بود ۱۱۸

اوست اصل کار و باقی محنت است
اوست مقصود و دگر ها زحمت است ۱۱۹

چون ز فعل و قول خود آگه شود
ترک کلی گوید و باره شود ۱۲۰

در مقام عشق صادق آید او
در فنای عشق لایق آید او ۱۲۱

راه کل گیرد پس آنگه گم شود
چون یکی قطره که با قلزم شود ۱۲۲

لیک این راه کسی باشد که او
در میان ما بود بی گفت و گو ۱۲۳

لیک این راه کسی باشد یقین
کاخر و اول بود او راه بین ۱۲۴

جمله را یک داند و یک بیند او
یک زمان در عشق خود ننشیند او ۱۲۵

باشد اندر کل اشیا کاردان
تا بیابد جان جان اندر نهان ۱۲۶

در بلای عشق او آرد قدم
بگذرد از کفر و از اسلام هم ۱۲۷

ای محقق این سخن زان تو است
زنده دل هستی و این جان تو است ۱۲۸

ای محقق این دل از جان و جهان
محو گردان آشکارا و نهان ۱۲۹

ای محقق بگذر از بود و وجود
زانکه پیدا راه او پنهان نمود ۱۳۰

چون شوی پنهان ترا پیدا کند
گر بوی پیداترا رسوا کند ۱۳۱

هم تو نیکی کردهٔ با سرکسی
هم عوض نیکی بیابی تو بسی ۱۳۲

جهد کن تا نیک باشی در زمان
جان خود از حرص دنیا وارهان ۱۳۳

جهد کن تا خود ترا نیکی بود
تاترا آنجایگه نیکی بود ۱۳۴

زانکه راه نیکی آمد بر خلاص
مرد از نیکی همی یابد خلاص ۱۳۵

نیک بین هر چیز کو آورده است
او ز نیکی جمله پیدا کرده است ۱۳۶

نیست بر تر از مقام خاص و عام
از مقام نیستی برتر مقام ۱۳۷

بود با نابود خود پیوند کن
نه در آنجا خویشتن در بند کن ۱۳۸

چون در آخر راه بر حق آمدست
عاقبت جان راه بین حق شدست ۱۳۹

جملگی ره درویست ای بیخبر
باز کن زین خفتگی در دل نظر ۱۴۰

این براه دل توانی یافتن
نه براه آب و گل بشتافتن ۱۴۱

این سخن با غیر صورت بین بود
راز این با مرد معنی بین بود ۱۴۲

عقل این تقریرها کی ره برد
این سخن را عشق بر حق بشنود ۱۴۳

صورت از عقلست و جان عشق دان
عشق آمد در نشان او بی نشان ۱۴۴

عاقبت اندیش و آنگه شو فنا
تا رسی آنگاه در عین بقا ۱۴۵

در دم آخر بدانی این سخن
اندرین گفتارها سستی مکن ۱۴۶

اول وآخر در آنجا میطلب
راه عزّت را تو یکتا میطلب ۱۴۷

هرکه این دانست مرد کار شد
ازکمال عشق برخوردار شد ۱۴۸

این رموز لامکانی فهم کن
تا منت اینجا بگویم یک سخن ۱۴۹

بی نشان شو تا نشان آید پدید
هر که او شد بی نشان از غم رهید ۱۵۰

اصل اینست در جهان جان ستان
چون فنا گردی بیابی جان جان ۱۵۱

کار دنیا پر ز درد و حسرتست
پر زمکر و پر ز فکر و حیرتست ۱۵۲

کار دنیا پر ز آزست ونیاز
ترک گیرش تا رهی از حرص باز ۱۵۳

این جهان چون آتشی افروختست
هر زمان خلقی بنوعی سوختست ۱۵۴

کار دنیا چیست بیکاری همه
چیست بیکاری گرفتاری همه ۱۵۵

این جهان کلی سرآید عاقبت
باز دان گر مرد راهی عاقبت ۱۵۶

هرکه او در عاقبت اندیشه کرد
راه بینی از خدا او پیشه کرد ۱۵۷

جهد کن تا عاقبت آید پدید
راز اودر عاقبت آید پدید ۱۵۸

جان و دل در عاقبت مقصود یافت
بعد از آن او عاقبت معبود یافت ۱۵۹

جهد کن تا نیک و بد بینی از او
تا در آخر عاقبت بینی ازو ۱۶۰

هرکه اودر عاقبت کل بازگشت
ازجهان جان ستان بیزار گشت ۱۶۱

در ازل بنوشت هم خود باز خواند
هم بگفت او جمله هم خود باز خواند ۱۶۲

چون عزازیل عاقبت اندر نیافت
جان ودل از حسرت تن برشکافت ۱۶۳

عاقبت درباخت آن نا استوار
عاقبت در حسرت آمد پایدار ۱۶۴

گفت اکنون چون همه زو رفته است
جملهٔ ذرّات بر او رفته است ۱۶۵

چون همه او بینم از نیک و ز بد
پس چرا تاوان نهاده بر خرد ۱۶۶

راست گفتی هرچه گفتی از خدا
لیک این راز دگر را رهنما ۱۶۷

مرگ حقست و قیامت هم حق است
این یقین است از خدا و مطلقست ۱۶۸

بعد ازین این جان چو بیرون شد زجسم
تا کجا خواهد شدن بیرون باسم ۱۶۹

جای جان آخر کجا خواهد بدن
اولین دید از کجاخواهد بدن ۱۷۰

گفت عیسی هر نشیبی را فراز
هرکژی را راستی آید بساز ۱۷۱

روز را ظلمت ز پی آید پدید
هستی اندر نیستی شد ناپدید ۱۷۲

از پی این زندگی مرگ آمدست
همچو ما را جملگی برگ آمدست ۱۷۳

این جهان همچون رباطی دان دو در
زین درآی و زان دگر بر شود گر ۱۷۴

عقل اینجا با وجودت آشناست
گرچه راه حق بکل بی منتهاست ۱۷۵

عاقبت دانست کو خواهد شدن
جاودان آنجایگه خواهد شدن ۱۷۶

عاقبت کرد اختیار آنجایگاه
دیده دیده دید کار آنجایگاه ۱۷۷

حکم تو این بود کو آنجا شود
روح پاکش باز بیهمتا شود ۱۷۸

روح را درعاقبت آنجا رهست
تا نه پنداری که راهی کوتهست ۱۷۹

چون در آنجا روح ره آهنگ کرد
بعد از آن آن جایگه آهنگ کرد ۱۸۰

عاقبت از دوست چون آید ندا
جان کنند آنجا که میشاید فدا ۱۸۱

رازبین گردد ز دنیا بگذرد
بعداز آن در سوی عقبی بنگرد ۱۸۲

چون قدم بیرون نهد زین خاک تنگ
بگذرد از کل نام و جزو ننگ ۱۸۳

زین جهان جز محنت و خواری ندید
ازوجود خویش جز زاری ندید ۱۸۴

زین جهان حاصل نباشد جز زحیر
آن جهان بینی همه بدر منیر ۱۸۵

چون مقام خویش بیند در فنا
آن فنا باشد بکل عین بقا ۱۸۶

درد نبود اندر انجا رنج هم
هیچ نبود اندر انجا جز عدم ۱۸۷

خواری و محنت نباشد جز فنا
هر زمانی روشنی باشد صفا ۱۸۸

اندر آن عالم نباشد جز که نور
دایماً یک دم نه بینی جز حضور ۱۸۹

اندران عالم بقا اندر بقاست
گرچه آن عین بقا کلی فناست ۱۹۰

هر چه بینی جز یکی نبود ز کل
هیچ نبود اندر آنجا عین ذل ۱۹۱

آن مقام عاشقانست ای پسر
آسیا برنه که آبت شد بسر ۱۹۲

زان عدم گر خود نشانی باشدت
هر زمانی لامکانی باشدت ۱۹۳

زان عدم گر با تو اینجا دم زنم
هر دوعالم بیشکی بر هم زنم ۱۹۴

زان عدم هرگز نشد آگاه تن
کار جانست این که داند خویشتن ۱۹۵

زان عدم بسیار گفتند در زمین
این نداند جز که مرد راه بین ۱۹۶

چون قدم بیرون نهادی زین جهان
راه آنجا روشنت گردد عیان ۱۹۷

پرتوی از نور باشد همرهت
تا کند ز انحضرت کل آگهت ۱۹۸

هرچه بینی جز خیالی نبودت
هرچه گوئی جز محالی نبودت ۱۹۹

آن عدم روشن ترست ازجسم و جان
آن عدم دارد نشان بی نشان ۲۰۰

چون برفتی هیچ منگر سوی ره
تانباشد دیدنت عین گنه ۲۰۱

ای بسا کس کو درین ره باز ماند
دیدها کلی ازین ره باز ماند ۲۰۲

هر که اینجا باشد اندر عزّ و ناز
اندر آنجا اوفتد او درگداز ۲۰۳

ای بسا کس کاندرینجا شد اسیر
ان هذا دیده شیی عسیر ۲۰۴

هرکه اینجا خواری و محنت کشید
روح و راحت اندر آنجا او بدید ۲۰۵

هرکه او اینجا بچیزی باز ماند
تو یقین میدان که بی اعزاز ماند ۲۰۶

هرکه اینجا در طلب نشتافت او
اندر آنجا همچو یخ بگداخت او ۲۰۷

هرکه اینجا حق نه بیند دم بدم
حق نه بیند در وجود و در عدم ۲۰۸

هر که اینجا چشم دیده باز دید
هیچ غیری را در آنجا او ندید ۲۰۹

او سبق برد از میان و وارهید
بعد از آن پیدا شدش هل من مزید ۲۱۰

هر که او بر حال خود دیدار کرد
هر زمانی جان ودل افکار کرد ۲۱۱

هرکه او ره پیش شد بر یک صفت
بگذرد از عقل و جان و معرفت ۲۱۲

هر که آنجا عشق رویش وانمود
گوئیا در اول و آخر نبود ۲۱۳

هر که اینجا محو گردد در عقول
بگذرد از گفتگوی بوالفضول ۲۱۴

هر که اینجا تخم افشاند بخاک
بر دهد آنجا حقیقت روح پاک ۲۱۵

تخم معنی تو بیفشان و برو
آنگهی آنجایگه بر میدرو ۲۱۶

تخم معنی هر که افشاند بدل
بهره یابد از یقین بی آب و گل ۲۱۷

تخم اگر در شوره کاری ندروی
تا سخن هرگز نگوئی نشنوی ۲۱۸

کشت زارتست عالم جملگی
هم ز بهر تست عالم جملگی ۲۱۹

تخم اینجا بهر تو برکشتهاند
راه بینان اندرین ره گشتهاند ۲۲۰

بر تمامت داده است آنجایگاه
میکنی او را بنادانی تباه ۲۲۱

تخم معنی بی شمارست ره ببین
بر ببر زینجا چو هستی راه بین ۲۲۲

تخم بنشاندی که نوروزت نبود
جز دو چشم راه بین کورت نبود ۲۲۳

این جهان و آن جهان هر دو یکیست
لیک اعداد از حسابش اندکیست ۲۲۴

هر که این اندک حسابی آورد
در یکی معنی کتابی آورد ۲۲۵

این حسابی از عدد مشکل ترست
ورنه مقصود تو زان حاصل ترست ۲۲۶

گر فرومانی درین ره بی حساب
ترسم آنجا گه شود طولی کباب ۲۲۷

صد هزاران بر یکی گیر و برو
از یکی پیداست اینها نو بنو ۲۲۸

از یکی دو میشود تنها پدید
وزدو میگردد سه هم پیدا بدید ۲۲۹

وز سر میگردد چهارم آشکار
پنج آنگه میشود باز از چهار ۲۳۰

تا صد و سیصد هزاران یاد کن
آن عددها جملگی بر باد کن ۲۳۱

چون برون آری تو از اول یکیست
میندانم تا کرا آنجا شکیست ۲۳۲

چون یکی گردی یکی بینی همه
چون همه یکست یک بینی همه ۲۳۳

این الف اول یکی باشد ز اصل
بعد ازآن پیدا کند اعداد وصل ۲۳۴

چون شود کژ دال گردد درحساب
دال همچون راست گردد درحجاب ۲۳۵

چون خمی بر خویشتن آرد دگر
را شود این جایگه ای بی خبر ۲۳۶

چون الف از راست خم گردد چونی
هر دو سر کژ گردد آنگه هست بی ۲۳۷

چون الف نعلی شود نونی بود
این سخن مرد خدا بین بشنود ۲۳۸

جمله چون از اصل یکی باشدت
لیک هر نوعی همان بنمایدت ۲۳۹

صدهزاران قطره یک باران بود
چون ز باران بگذرد عمّان بود ۲۴۰

لیک این نقش از تو پی گم میکند
مر ترا بر هر صفت گم میکند ۲۴۱

چون تو عورت بین شدی در اصل کار
چون یکی بینی عددها در شمار ۲۴۲

هر که بینی یک صفت دارد چو تو
لیک ره گم میکند آنجا ز تو ۲۴۳

هر که بینیشان دو دست و هم دو پاست
چشم دارد صورتش همچون شماست ۲۴۴

آنچه تو داری در ایشان هست هم
لیک از روی معانی هست کم ۲۴۵

عقل رنگ آمیز آمد بر خلاف
این سخن بشنو نه از روی گزاف ۲۴۶

عقل اندر گفت و گوی عالمست
ورنه چون تو بنگری کل آدمست ۲۴۷

از تفاوت آدمی حیران شود
چون عددها دید سرگردان شود ۲۴۸

هر دم از راه دگر آید برون
کی برد راز معانی در درون ۲۴۹

گر درونت با برون یکسان شود
این عددها جملگی یکسان شود ۲۵۰

گر درونت گردد از صورت بری
اندرین معنی که گفتم ره بری ۲۵۱

گر درونت همچو دل صافی بود
در عقول خویش کم لافی بود ۲۵۲

این ره آنگه گرددت روشن چو نور
کز وجود خویشتن یابی حضور ۲۵۳

این صور چون مختلف آید بکار
باز میماند ز فعل روزگار ۲۵۴

چون تو راه خویشتن گم میکنی
صورت آهنگ مردم میکنی ۲۵۵

این همه صورت یکی آمد بدید
لیک از صورت شکی آمد پدید ۲۵۶

هرچه میبیند زرنگی دیگرست
هرچه مییابد ز سنگی دیگرست ۲۵۷

هرچه میگوید از آن نه آن بود
هرچه میجوید از آن نه آن بود ۲۵۸

هرچه آرد در ضمیر خویشتن
عاقبت گردد اسیر خویشتن ۲۵۹

چون خلاف صورتی هم صورتی
زین همه دارم ترا معذورتی ۲۶۰

ای دریغا رنج تو ضایع بماند
دفتر عشق این دلت یکدم نخواند ۲۶۱

آب هر ساعت زرنگی دیگرست
بر سر هر شاخ ننگی دیگرست ۲۶۲

آفتاب از گردش خود جای جای
میکند هر لحظه رنگی جانفزای ۲۶۳

گاه رعد و گاه ابرو گاه میغ
گاه برق تیزرو بگشاده تیغ ۲۶۴

این همه بر عکس کشته مختلف
همچو وصف راستی دال والف ۲۶۵

هست این صورت فرومانده بخود
گاه در نیکی و گاهی مانده بد ۲۶۶

چیست این صورت عجایب در عجب
گاه مکر و گاه زرق و گه تعب ۲۶۷

چون تواند صورتی در مانده باز
کی شود بروی درتوحید باز ۲۶۸

هست این صورت گرفتار نفس
کی بیابد در معانی دسترس ۲۶۹

بازمانده از حقیقتهای خویش
تا که آرد لقمه دیگر به پیش ۲۷۰

روز و شب در خوردن و در بردنست
خویش را در هر مجازی بردنست ۲۷۱

گر کنم معنی این اسرار فاش
گر تو مرد راه بینی گل بپاش ۲۷۲

صورت تو معنی جان گم بکرد
در خلاف این بسی اندیشه کرد ۲۷۳

چون محمد صورت جان یک صفت
گرددآنگاهی برون از معرفت ۲۷۴

دید اول دید آخر جمله خود
او خدا بود و خدا او در احد ۲۷۵

جمله را در خویشتن یکسان بدید
نه چو تو صورت بد او هرسان بدید ۲۷۶

از کمال عقل تقدیری نهاد
وز کمال جان رهی بر دل گشاد ۲۷۷

هیچ غیری پیش او سر بر نزد
تا علم بر کاینات او بر بزد ۲۷۸

چون یقین دانست صورت هیچ بود
درگذشت از وی که ره پر پیچ بود ۲۷۹

چون یقین دانست صورت بر فنا
در فنای کل رسید اندر بقا ۲۸۰

جمله اندر خویشتن یکسان بدید
نه چو تو صورت بهر دستان بدید ۲۸۱

جان خود در راه حق کرد او نثار
سید و صدر رسل در هر دیار ۲۸۲

خویش را کل دید گرچه بود کل
لیک از دست صور او دید ذل ۲۸۳

عاقبت چون راه جانان خواست کرد
روی عالم از شریعت راست کرد ۲۸۴

چون بدانست او رموز جملگی
پس از آنست او رموز جملگی ۲۸۵

راه فقر انبیا کلی بدید
لیک راه خویش را بر کل گزید ۲۸۶

راه و ترتیبی دگر بنیاد کرد
تا همه روی جهان آباد کرد ۲۸۷

چون بدانست او که اصلی نیست جزو
هیچ ترتیبی ندید از جسم و عضو ۲۸۸

راه خود بر فقر کرد او اختیار
کس ندید این سر که کرد او اعتبار ۲۸۹

راه خود بر جاده کل زان نهاد
تا کسی دیگر رهی نتوان نهاد ۲۹۰

راه خود را برتر از راه کسان
کرد ترتیبی حقیقت در عیان ۲۹۱

شرع راه مصطفی آمد یقین
کس نبد ماننده او راه بین ۲۹۲

آنچنان این شرع را کلی نهاد
تا شود پیدا بکلی هر نهاد ۲۹۳

آنچنان کو دید راه حق ز حق
کس نداند راه او جز مرد حق ۲۹۴

حق اگر حق بین شناسد آن اوست
جملگی حق دفتر دیوان اوست ۲۹۵

اوست حق بین و دگر ره بین بدند
هر کسی بر کسوتی آئین بدند ۲۹۶

لیک او این راه کلی باز یافت
او ز حق این رتبت و اعزاز یافت ۲۹۷

اوست حق گر حق شوی دریابی این
ازگمان آئی برون سوی یقین ۲۹۸

این رهی بر شرع اوآسان نهاد
او در معنی بکلی برگشاد ۲۹۹

هرچه بودش او بکلی فاش کرد
لیک پنهان نقش او نقّاش کرد ۳۰۰

هرکه اندر راه حق حق باز دید
خویش را اندر میان ناز دید ۳۰۱

راه راه اوست گر تو عاشقی
در کمال راه او گر لایقی ۳۰۲

راه او جوی و هوای او طلب
رتبت او و بقای او طلب ۳۰۳

راه راه اوست دیگر راه نیست
لیک جان تو زره آگاه نیست ۳۰۴

تاترا نوری کند همراه را
بدرقه باشد ترا در راه را ۳۰۵

تا زخوف جاودان ایمن شوی
این سخن باید که ازجان بشنوی ۳۰۶

گر نه او باشد شفاعت خواه تو
کی شود نور یقین همراه تو ۳۰۷

اوست سلطان وهمه درویش او
جمله چون خوانی نهاده پیش او ۳۰۸

گرنه او بودی که بودی راه بر
راه بودی دایماً پر از خطر ۳۰۹

راه دین اواز خرابی پاک کرد
جمله کژ بینان درین ره خاک کرد ۳۱۰

نور پاک اوست همراه همه
اوست کرده دل یقین گاه همه ۳۱۱

چون وجود جملگی بیهوش یافت
از شراب صرف وحدت نوش یافت ۳۱۲

آنچه آورد و بدادش کردگار
سر او با جملگی کرد آشکار ۳۱۳

هر کسی فهمی د گر کردند از آن
لاجرم شد مختلف شرح و بیان ۳۱۴

شرح او هرگز نداند خویش بین
شرح او در یافت مرد پیش بین ۳۱۵

شرح او نه لایق هر ناکس است
کلکم فی ذاته حمقی بس است ۳۱۶

شرح او بسیار کردند و بیان
شرح او آمد ز قران پس بخوان ۳۱۷

چون محمد شرح حق بسیار گفت
هرچه بود از شرح شوق یار گفت ۳۱۸

شرح او در شرح باشد بی خلاف
هرچه نه این باشد آن باشد گزاف ۳۱۹

او ز نور و نور او نور حقست
هیچکس این سر نبیند مطلق است ۳۲۰

شرح آن موسی چو در تورات دید
راه خود از شرح و وصفش باز دید ۳۲۱

شرح او داود خواند اندر زبور
تا ره او جمله یکسر گشت نور ۳۲۲

شرح او عیسی چو در انجیل یافت
لاجرم بر دانشش تعلیل یافت ۳۲۳

شرح او جز حق نداند هیچ کس
شرح او داند یکی اللّه و بس ۳۲۴

هرکه او را روی بنمود آن شروح
یافت او نور ذوی آلاف روح ۳۲۵

اندرین ره جملگی چون حق بدید
حق بدید و حق بگفت و حق شنید ۳۲۶

چون برفت از صورت حسّی برون
خود یکی دید او برون را با درون ۳۲۷

جمله حق شد جمله حق گشت آن زمان
این نه راه صورتست اندر بیان ۳۲۸

مرتضی را گفته بد او را ز خویش
تا بداند او از آن کل راز خویش ۳۲۹

مرتضی دانسته بد اسرار او
مرتضی دانسته بد گفتار او ۳۳۰

مرتضی او را بجان دلدار شد
لحمک لحمی از آن در کار شد ۳۳۱

مصطفی و مرتضی هردو یکیست
من ندانم تا کرا اینجا شکیست ۳۳۲

مرتضی اسرار احمد کل بیافت
گرچه در آخر از انسان ذل بیافت ۳۳۳

مرتضی با او و او با مرتضی
یک نفس از هم نگشتندی جدا ۳۳۴

مرتضی اورا بجان تصدیق کرد
جان خود در ورطه تحقیق کرد ۳۳۵

مرتضی اسرار احمد در نهان
گفت با چاه آن حقیقت در نهان ۳۳۶

مرتضی بیشک خدا را یافته
نه چو مادر شوق دنیا تافته ۳۳۷

مرتضی اسرار سبحانی شده
آنگهی انوار ربّانی شده ۳۳۸

گفت لو کشف الغطا او از یقین
مرتضی بود اندرین ره راه بین ۳۳۹

مرتضی هر مشکلی را حل بکرد
مرتضی از بهر حق گردش نبرد ۳۴۰

او همه شرح ره تحقیق کرد
تا جهانی در جهان توفیق کرد ۳۴۱

گرنه او بودی نبودی نور حق
گرنه او بودی که بردی این سبق ۳۴۲

گرنه او بودی نبودی مهر و ماه
راه و شروع مصطفی پشت و پناه ۳۴۳

گر نه او بودی مصاف و جنگ را
بهر غیرت را و نام وننگ را ۳۴۴

گر نه او بودی سخاوت را نشان
کی بدی در روی عالم مهرشان ۳۴۵

گرنه او بودی به بخشش بحر جود
خود نبودی بخششی اندر وجود ۳۴۶

بخشش و گفتار حیدر راست شد
تا همه روی زمین ز وراست شد ۳۴۷

چون محمد رفت از این جای خراب
دید حیدر یک شبی او را بخواب ۳۴۸

پیش او رفتی و کردی دست بوس
روی یک دیگر بدادندی ببوس ۳۴۹

روی یکدیگر بدیدندی بخواب
خواب ایشان هست بیداری ناب ۳۵۰

خواب و بیداریشان هر دو یکیست
خواب صورت بین همیشه در شکی است ۳۵۱

مصطفی گفتا علی را آن زمان
ای مرا نور دل و دریای جان ۳۵۲

ای من از تو تو ز من در کل حال
ای مرا کلی مراد لایزال ۳۵۳

ای مرا سر دفتر جود و کرم
از تو دریای یقین بی بیش و کم ۳۵۴

ای یکی بین ازل اندرابد
مثل تو هرگز نباشد تا ابد ۳۵۵

چشم دوران همچو ما دیگر ندید
آنچه ما دیدیم از دریای دید ۳۵۶

راز حق من دیده وتو دیدهٔباز
آنچه من دیدم تو کلی دیده باز ۳۵۷

هرچه ما دیدیم کس آن را ندید
آنچه ما دیدیم از دریای دید ۳۵۸

آنچه ما دیدیم از دریای کل
بس کسان آوردهاند از عین ذل ۳۵۹

این از آنسان راه هر دو دیدهایم
نه ز گفت دیگران بشنیدهایم ۳۶۰

یا علی درنه قدم در معنیت
بگذر از صورت نگر در معنیت ۳۶۱

یا علی یاری کن و بشتاب زود
تادگر با هم رسیم از بود بود ۳۶۲

جمله‌ایاران ما را کن خبر
تا بیابند این معانی سر بسر ۳۶۳

دید راه کل تو با ایشان بگو
چارهٔ درد دل ایشان بجوی ۳۶۴

با ابوبکر و عمر آن راز کن
دیدهٔ ایشان بکلی باز کن ۳۶۵

تا ز صورت سوی معنی دل نهند
آنگهی از بند صورت وارهند ۳۶۶

هست این ره پر ز درد و پر ز رنج
رنج بگذاری در آیی سوی گنج ۳۶۷

این جهان را ترک گیری درخوری
تا برون آئی ز نیکی و بدی ۳۶۸

تا یکی گردیم جمله سر بسر
آنگهی نبود میان نقش بشر ۳۶۹

تا یکی گردیم و گردید آشنا
وارهید از این بلا و این عنا ۳۷۰

هست دنیامر شما را کرده بند
بند بردارید از خود بند بند ۳۷۱

چند مانید اندرین صورت اسیر
چند باشید اندرین حبس و زحیر ۳۷۲

چند در صورت شوید از هر صفت
معرفت آنجاست آنجا معرفت ۳۷۳

معرفت را زین جهان حاصل کنید
خویشتن در آن جهان واصل کنید ۳۷۴

آن جهان جاودانست از یقین
جمله زین راهید هریک راه بین ۳۷۵

صورت خود در میان آرید کل
وارهید و بگذرید از عین ذل ۳۷۶

این جهان را کل فرا خواهید دهید
منت حق در میان جان نهید ۳۷۷

سوی ما آئید و با ما بنگرید
زود از این منزل بکلی بگذرید ۳۷۸

این جهان را ترک گیرید یک سره
پس برون آئید از آن سوی دره ۳۷۹

تا درین صورت نه بینی روی جان
بر کنارید از صفای صوفیان ۳۸۰

روز دیگر حیدر کرّار باز
گفت با یاران خود آن جمله راز ۳۸۱

گفت بوبکر نقی با من بگوی
چارهٔ درد مرا تو باز جوی ۳۸۲

مصطفی بد کلی از حق راز دار
این سخن بشنو تو با من رازدار ۳۸۳

هر چه از حق آمدی در سوی وی
فاش کردی در میان گفت وی ۳۸۴

هر چه آن از حق یقین آمد بگفت
در معنی جملگی یکسر بسفت ۳۸۵

رهبر او بودست ما را در جهان
او نهاده سر کلی در میان ۳۸۶

او سراسر گفت هرچه راز بود
جمله یاران را تمامت وانمود ۳۸۷

چون محمد رفت از صورت برون
جان ما افتاد در دریای خون ۳۸۸

تو گرفتی عزلت از ما جملگی
ما فرو مردیم اینجا جملگی ۳۸۹

گفت بوبکر نقی با مرتضی
کای محمد را تو یاری با وفا ۳۹۰

ای محمد را تو یار جان شده
بر تو از سیدرهی با جان شده ۳۹۱

رازدار مصطفی هر جایگاه
بودهٔ پیوسته تو نزدیک شاه ۳۹۲

تو ز راز او بگیتی راز دان
راز او اکنون تو مارا بازدان ۳۹۳

چون ندانستی تو کی داند کسی
رنج باید برد بی درمان بسی ۳۹۴

چون نمیدانم چه گویم مرترا
تا یکی گردد ترا رای دوتا ۳۹۵

روز و شب هم صحبت او بودهای
روز و شب در صحبتش آسودهای ۳۹۶

مصطفی بد حق و حق بد مصطفی
زان مصفا بود گشته با صفا ۳۹۷

ذات او با حق یکی بد در صفت
پربد از ادراک و علم و معرفت ۳۹۸

ذات او حق بود اندر هر صفات
صورتش اندر صفت گشته بذات ۳۹۹

صورت و معنی او یک بود یک
او خدابود و خدا بی هیچ شک ۴۰۰

گفت درخواب این سخن با من براز
من بخواهم گفت این اسرار باز ۴۰۱

گر بدانی پیش کس هرگز مگو
تا نباشد در میانه گفت و گو ۴۰۲

چون بدانی هیچ نادانی مکن
تا توانی هرچه بتوانی مکن ۴۰۳

راز پیغمبر توراز دوست دان
مغز دیگرهاست باقی پوست دان ۴۰۴

گر تو این اسرار داری در نهان
روی بنماید حقیقت جاودان ۴۰۵

گر تو این اسرار داری راهبر
بعد از آن در قرب جانت راه بر ۴۰۶

همچو نابینای مادرزاد را
کو شود روشن بامر پادشاه ۴۰۷

چشم بردارد دگر بینا شود
بار دیگر راز را گویا شود ۴۰۸

تا نگردد چشم دل بینای راه
کی توانی کرد در رویش نگاه ۴۰۹

چون بدانی راز تو جانان شوی
آنگه این دانی که کلی جان شوی ۴۱۰

راز حق هرگز نداند این سخن
جز کسی کو یافت این سرّ کهن ۴۱۱

سر حق هم حق بداند در جهان
سر حق حق بین نداند در عیان ۴۱۲

تانگردی تو ز صورت بی نشان
کی توانی کرد این ره با بیان ۴۱۳

راز را دریاب آنگه باز شو
از مقام زاغ تو شهباز شو ۴۱۴

راز را دریاب آنگه باز بین
آنچه گم کردی هم اکنون باز بین ۴۱۵

راز حق دریاب و سر از من متاب
راز حق، بیخویشتن از من بیاب ۴۱۶

راز خودآنجا تمامت باز جوی
آنچه دریابی بخود آن بازگوی ۴۱۷

تا ترا آئینه آید در نظر
آنگهی سیبی نهی در رهگذر ۴۱۸

سیب در آئینهها پیدا شود
همچو جان و جسم ودل یکتا شود ۴۱۹

چون در این و آن شود پیدا هم اوست
هر دو یک سیب است بی شک مغز و پوست ۴۲۰

آینه با سیب یک بینی همه
نیست جز دیدار یک بینی همه ۴۲۱

این جهان و آن جهان دو آینه است
لیک یک بین داند آن دو آینه است ۴۲۲

چون تو آئینه یقین بشناختی
خویشتن را سوی حق انداختی ۴۲۳

گرنه ائینه ترا حاصل شود
کی دل تو اندر آن واصل شود ۴۲۴

هست این آئینه دایم حق نما
بلکه آن آئینه حق شد رهنما ۴۲۵

چون تو عکس آئینه بینی همه
کی ترا پیدا شود این زمزمه ۴۲۶

چون تو در آئینه هرگز ننگری
از همه کون و مکانی برتری ۴۲۷

چون همه آئینه هستی در میان
جان تو گردد بکلی جان جان ۴۲۸

چون تو آئینه بکلی بشکنی
پنج وسواس طبیعت بر کنی ۴۲۹

خانه را خالی کنی از مکر دیو
محو گردانی همه بی مکر و ریو ۴۳۰

پس جهان جاودان بنمایدت
آنگهی در هیچ جا نگذاردت ۴۳۱

کل یکی بینی تو محو اندر احد
اندر آنجانیست اعداد عدد ۴۳۲

آنگهی روی معانی کل شود
هرچه بودت باصفای دل شود ۴۳۳

چون یکی اندر یکی مقصود ماست
هم یکی اندر یکی معبود ماست ۴۳۴

این یکی اندر یکی یکی بود
این سخن جز مرد معنی نشنود ۴۳۵

جمله را یک دید و از یک بازگفت
گوهر اسرار معنی باز سفت ۴۳۶

جمله ذرّات از خود یکرهست
هر کسی بر وصف خود زان آگه است ۴۳۷

آنچه میباید نمیداند کسی
این سخن را چون بداند هر کسی ۴۳۸

ای ترا نادیده دیده همچو تو
نی دگر هرگز شنیده همچو تو ۴۳۹

ای چو دیده تو ترا دیده ندید
از تو پیدا گشته کلی دید دید ۴۴۰

هر که درتو کم شود او گم شود
همچو یک قطره که در قلزم شود ۴۴۱

قطره را پیوسته استسقا بود
در درون قطره صد دریا بود ۴۴۲

قطرهٔ باران اگرچه پر بود
بحر را در عمرها یک در بود ۴۴۳

در شود آنگاه در توی صدف
تا زند تیر مرادی بر هدف ۴۴۴

در چو قطره بود آنگه گشت در
بشنو این گفتار را مانند در ۴۴۵

زیر هر حرفی ازین درّ نفیس
کی بداند این سخن مرد خسیس ۴۴۶

درّ دریای حقیقی یک بود
در بحار عشق راه اندک بود ۴۴۷

درهایی کز کمال جسم و جان
هرزمانی میشود دل بی نشان ۴۴۸

این ز اسرارست رمزی پر عجب
ره تواند برد مرد ره طلب ۴۴۹

با ادب گر سوی این دریا شوی
هست آوازی همی چون بشنوی ۴۵۰

هست ملّاحان درآنجا بی شمار
در همی جویند ایشان در کنار ۴۵۱

هر که سوی بحر اوشد در بیافت
بر کنار بحر هرگز درنیافت ۴۵۲

سالها باید که تا یک قطره آب
در بن دریا شود در خوشاب ۴۵۳

گر همه درّی بدی درّ یتیم
هر یتیمی مصطفی بودی مقیم ۴۵۴

بر کنار بحر این دربود و بس
همچو او درّی نه بیند هیچکس ۴۵۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۵۵
کانال گوهرین در ایتا
۵۲۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:حكایت عیسی علیه السلام با جهودان
گوهر بعدی:حكایت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.