هوش مصنوعی:
این متن داستانی شاعرانه و عرفانی درباره حضرت عیسی (ع) است که در آن یهودیان قصد کشتن او را دارند. عیسی با معجزاتی مانند زنده کردن مرده (پادشاه افتون) و جاری کردن چشمه از سنگ، حقانیت خود را اثبات میکند. داستان شامل موعظهها، گفتگوهای فلسفی و عرفانی، و تأکید بر توحید و ترک دنیا است. در نهایت، برخی به او ایمان میآورند و برخی دیگر انکار میکنند.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن به بلوغ فکری نیاز دارد. همچنین، برخی صحنههای خشونتآمیز (مانند کشته شدن وزیر) و مباحث پیچیده الهیاتی وجود دارد که برای مخاطبان جوانتر مناسب نیست.
حكایت عیسی علیه السلام با جهودان
چون جهودان از قضا عیسی پاک
خواستندش تا کنند او را هلاک ۱
عزم کردند آن سگان نا بکار
تادرآویزند عیسی را ز دار ۲
لفظ عیسی یک دو تن زان مردمان
فهم کردند از میان آن سگان ۳
قول عیسی را بجان کردند قبول
زانکه عیسی بود بار ای و اصول ۴
گفته بد عیسی که من پیغمبرم
از شما کلی بیکسر بهترم ۵
من رسولم از خدای کردگار
کردگار و صانع پنج و چهار ۶
در میان جمله من روح اللّهم
از کمال سرّ جانان آگهم ۷
همچو من پیغمبری دیگر نبود
سرّ روح اللّه ما را در ربود ۸
صورت من جان شده جانان بدید
همچو من دیگر کسی هرگز ندید ۹
در نهان،سرّ هویدا یافتم
هرچه پنهان بود پیدا یافتم ۱۰
من نیم باطل، که پیدا برحقم
صورت و معنی و روح مطلقم ۱۱
جان من در قرب معنی راه یافت
اسم جان در جسم روح اللّه یافت ۱۲
نطفه بودم دررحم گویا شدم
در ره جانان بکل بینا شدم ۱۳
با شما ناطق شدم اندر شکم
گفتم اسرار نهانی در عدم ۱۴
همچنان شرکست درجان شما
تا چه آید بر تن و جان شما ۱۵
بُد در اسرائیل صاحب دانشی
پاکبازی بود با خوش خوانشی ۱۶
چار صندوقی ز علمش یاد بود
از معانی جان او را داد بود ۱۷
سالها تحصیل علمی کرده بود
نه چو ایشان راه حق گم کرده بود ۱۸
دایما آنجای خلوت داشتی
از بر آن قوم نفرت داشتی ۱۹
در سلوک خویشتن در راز بود
عاشق جانان خوش آواز بود ۲۰
نام او بد مصدر صاحب سلوک
دوستدار او بدی شاه و ملوک ۲۱
زو بپرسیدند سرّ این سخن
تا مگر پیدا شود راز کهن ۲۲
گفت ما را در بر عیسی برید
هرچه گوید باز دیگر بشنوید ۲۳
پیش عیسی آمد و کردش سلام
کرد روح اللّه او را احترام ۲۴
در زمان نزدیک عیسی خوش نشست
گشت خاموش و لبان خود به بست ۲۵
ناگهان عیسی درآمد در سخن
گفت اینجاگاه خاموشی مکن ۲۶
تو نمیدانی که تا من کیستم
اندرین جا از برای چیستم ۲۷
گفت میدانم که تو پیغمبری
از همه خلق جهان تو بهتری ۲۸
از کمال سرّجانان آگهی
من یقین دانم که تو روح اللّهی ۲۹
هرچه گوئی راست باشد بی خلاف
روح روحانی توئی تو بی گزاف ۳۰
دوست تر دارم ترا از جان خود
گر بود نزدیک من هر نیک و بد ۳۱
بد کسی باشد که نشناسد ترا
این زمان هستی تو فخر انبیا ۳۲
مرده را از خاک تو زنده کنی
ز آفتاب هر دو عالم روشنی ۳۳
ساکن درگاه روح اللّه شدی
از خدا دانی بکل آگه شدی ۳۴
گفت عیسی کای مرید راستی
این سخن خوب و لطیف آراستی ۳۵
نیک گفتی از میان تو مهتری
در کمال عقل از اینها بهتری ۳۶
درنگر تا این خسان از بهر من
چه همی جویند ازدل قهر من ۳۷
تا چرا بر دین من مینگروند
این سخنهای خدائی نشنوند ۳۸
قول حق از من ندارندی قبول
تو چه گوئی اندرین صاحب وصول ۳۹
هرچه حق با من بگفت اندر نهان
بازگفتم از احادیث و بیان ۴۰
قول حق از گفت من رد میکنند
هر چه کردند با تن خود میکنند ۴۱
هرچه در انجیل آمد از خدا
سرّ اسرارست و گفتار خدای ۴۲
هرکه او اسرار جانان گوش کرد
جامی از جام هویدا نوش کرد ۴۳
هرکه او اسرار یزدان خوار داشت
گفت عیسی را بجان انکار داشت ۴۴
جان ایشان از خدا نه آگه است
میندانند و بلاشان در رهت ۴۵
قصد کشتن میکنندم این خسان
بی خبر از کردگار آسمان ۴۶
هان بگو تاتوبهٔ از جان کنند
هرچه کردند اندر آن تاوان کنند ۴۷
تا بلا زیشان بگرداند بکل
ورنه افتند این مکان در عین ذل ۴۸
مرد رفت و این سخنها باز گفت
هرچه عیسی گفته بد او باز گفت ۴۹
آن سگان گفتند ما این نشنویم
ما بدین و رای عیسی نگرویم ۵۰
هرچه میگوید زخود میگوید او
اعتبار خویشتن میجوید او ۵۱
گر چنانست این که او پیغمبرست
در میان ما کنون او رهبرست ۵۲
معجزی از وی تمنّا میکنیم
این سؤالست و نه غوغا میکنیم ۵۳
گر مراد ما بر آرد این زمان
قول او باور کنیم از جان جان ۵۴
هست اندر شهر ما گوری کهن
نه سرش پیداست آن گور و نه بن ۵۵
هست آن گوری کنون چون بیضهٔ
در میان گور دیگر رخنهٔ ۵۶
کس نمیداند که این گور که است
لیک گوری سهمناک و بس مهست ۵۷
کس نمیداند که این گور که بود
پیشتر زین شهر ما، این گور بود ۵۸
گر بمعجز مر ورا زنده کنی
تو شوی شاه وهمه بنده کنی ۵۹
گر بمعجز تو ورا پرسی سخن
او بگوید با تو ز اسرار کهن ۶۰
اندر آییم آن زمان در دین تو
بس نباشیم آن زمان در کین تو ۶۱
هرچه فرمائی بجان فرمان کنیم
هرچه گوئی تو دگر ما آن کنیم ۶۲
راست گردد این زمان پیغمبری
از دگر پیغمبران تو سروری ۶۳
گفت بنمائید آنجا گه مرا
زین سخن چون کرده شد آگه مرا ۶۴
آن زمان رفتند تانزدیک گور
آن گروهی مردمان با شر و شور ۶۵
دید عیسی سهمگین گوری عظیم
نزد آن استاد عیسی سلیم ۶۶
منظر آن گور از سنگ رخام
روشن واسفید چون روی حسام ۶۷
نقشهای خط عبری اندران
دید عیسی بس عجایب آن زمان ۶۸
پیش آنجا رفت و آن خط را بخواند
وی عجب عیسی از آن گریان بماند ۶۹
بود بنوشته که ای عیسی پاک
چون رسی ما را دمی در روی خاک ۷۰
این نوشته بد که ای عیسی بخوان
راز ما را زین نوشته باز دان ۷۱
تاترا معلوم گردد حال من
بازدانی سر بسر احوال من ۷۲
تاترامعلوم گردد این زمان
باز دانی حال من ای راز دان ۷۳
من بدم شاهی ز دور آفرین
راه جو و راه دان و راه بین ۷۴
شصت پیغمبر بد اندر دور من
نام من افتون شاه انجمن ۷۵
روی عالم بود در فرمان من
هرچه بد اندر جهان، بد آن من ۷۶
ششصد و چل پادشه از هر دیار
بود در فرمان من، من شهریار ۷۷
من وطن در ملک یونان داشتم
لشکر و گنج فراوان داشتم ۷۸
همچو من شاهی نبد با فرو هوش
پادشاهانم شده حلقه بگوش ۷۹
در بسیط کشور شادی و کام
بودهام اندر دو گیتی نیکنام ۸۰
سی و شش قصر معظّم داشتم
سلطنت را بر تر از جم داشتم ۸۱
نزد من بودند حکیمان جهان
جمله با گفتار وحکمت،خوش بیان ۸۲
صد غلامم دایما همره بدند
جملگی از وقت من آگه بدند ۸۳
هر زمانی من مکانی داشتم
عیش دنیا را خوشی بگذاشتم ۸۴
سالها در دور گردون دم زدم
داد خود از چرخ گردون بستدم ۸۵
مر مرا بد ماه رویان بیشمار
شاد میبودم در آن ملک و دیار ۸۶
با حکیمان راز و صحبت داشتم
هرکه آمد پیش عزّت داشتم ۸۷
هیچکس در دور من کشته نشد
خاک در خون هیچ آغشته نشد ۸۸
هیچکس در دور من خود غم ندید
همچو من شاهی دگر عالم ندید ۸۹
هیچکس در پیش چون من شه گله
مینکردی از کسی درولوله ۹۰
نعمت دنیا نماند با کسان
عمرو شاهی هم نماند جاودان ۹۱
بشنو این احوال تا آگه شوی
این رموز بس عجایب بشنوی ۹۲
یک برادر زادیی بُد مرمرا
دوستر بودی ز جان ودل مرا ۹۳
نو خطی با عارضی مانند ماه
نزد منبودی ورا بس عزّ و جاه ۹۴
هرچه آن من بد آن وی بدی
مشکل من زو همه آسمان شدی ۹۵
لشکر و گنجم همه در دست او
بود زان من ولی پیوست او ۹۶
حکم ازان او بدی بر حکم من
هرچه کردی بودی اندر حکم من ۹۷
گاه رزم و کین چو دستان بوداو
هر دم از نوعی بدستان بود او ۹۸
هر دیاری را که بد دشمن مرا
پشت لشکر بود و جان و تن مرا ۹۹
پیش من بودی چه در روز و چه شب
مرد حکمت بود بارای و ادب ۱۰۰
در همه وقتی ورا کردم امین
مثل او دیگرنبود اندر زمین ۱۰۱
اول کار او چو از مادر بزاد
بابش از دنیا برفت آن پر ز داد ۱۰۲
باب او مردی بزرگ و کامکار
همچو من بود او شه و هم شهریار ۱۰۳
ترک شاهی کرده بد با عزّ و ناز
از برای کردگار بی نیاز ۱۰۴
خلوت از بهر خدا او کرده بود
روز و شب آنجایگه خو کرده بود ۱۰۵
شب همه شب بود بیدار جهان
از خدا غافل نبودی یک زمان ۱۰۶
اربعین آنجا بخلوت داشتی
هیچکس نزدیک خود نگذاشتی ۱۰۷
جمله شب در نماز ایستاده بود
نه چو من دربند باغ و باده بود ۱۰۸
هر حکیمی را که بودی در جهان
پیش او رفتی و پرسیدی نهان ۱۰۹
کین چه فقرست و چه ترکست این بگو
ترک شاهی کردهٔ ای نیک خو ۱۱۰
جملهٔ ملک و دیارت آن تست
کرده آن را ترک آنهم زان تست ۱۱۱
خیز و بیرون آی و دیگر این مکن
از حکیمان پندگیر این یک سخن ۱۱۲
حکمت مطلق، نه بیند رنج و غم
حکمت جانی برونست از عدم ۱۱۳
چند سوزی اندرین جای دژم
اوفتاده در غم و رنج و الم ۱۱۴
اندرین خلوت بگو احوال چیست
عاقبت اسرار گو این حال چیست ۱۱۵
کشف چه کردی بگو اندر دلت
چه گشاده گشت راز مشکلت ۱۱۶
این سخن با من بگو از بهر حق
کین شبت آخر چه باشد برسبق ۱۱۷
گفت ایشان را که عمری در غمم
اندرین خلوت ز بهر ماتمم ۱۱۸
آنچه من دانم حکیمان جهان
کی بدانند این زحکمت شد عیان ۱۱۹
راز من کی خودبداند هر حکیم
راز ما میداند اللّه رحیم ۱۲۰
آنچه من دانم درین خلوت سرای
حق مرا این جایگه شد رهنمای ۱۲۱
ای حکیمان گوش دارید این سخن
کین عجب رمزیست ز اسرار کهن ۱۲۲
ای حکیمان از دلم آگه شوید
جمله بر گفتار رازم بگروید ۱۲۳
این برادر کاندرین عالم مراست
نور هر دو دیده وجانم مراست ۱۲۴
این برادر صاحب عالم شدست
فارغ از اسرار ما هر دم شدست ۱۲۵
این برادر کشتهٔ عشق منست
نزد من اسرار اعیان روشنست ۱۲۶
خلوت اینجا بهر این میداشتم
خویشتن را در یقین میداشتم ۱۲۷
اندرین دولت بدیدم آفتاب
یک شبی بیدار بودم من بخواب ۱۲۸
ماهروئی آمد از دیوار و در
گفت با من رازهای بی شمر ۱۲۹
قصّه و احوال من یکسر بگفت
گوش من این سرّپر معنی شنفت ۱۳۰
گفت با من راز از فرزند من
از برادر قصّهٔ و پیوند من ۱۳۱
گفت با من آنچه احوال منست
سینه پر از دانش و قال منست ۱۳۲
حکم کرده مر خداوند جهان
کو بهر رازی که بودی غیب دان ۱۳۳
لیک هر چیزی که خواهد آن بدن
آن هم از حکم ازل خواهد شدن ۱۳۴
ای حکیمان ترک کردم جمله را
چون مرا گفتند اسرار خدا ۱۳۵
یک دو روزی کاندرین روی جهان
باشم از حکم خدای آسمان ۱۳۶
در سوی خیل و حشم خواهم شدن
پیش فرزندان وزن خواهم شدن ۱۳۷
گفت با من راز حق آن ماه روی
لیک آخر گفت پیش شه بگوی ۱۳۸
چون خبر داد او مرا برخاستم
شهر را از بهر او آراستم ۱۳۹
بود یک سال تمام اندر حرم
بود اندر شهر شادی دمبدم ۱۴۰
یک زنی بُد مر برادر را نکوی
بر صفت مانندهٔ مه خو بروی ۱۴۱
راز دانی صاحب رمز و اصول
در میان قوم مانده او قبول ۱۴۲
هرکه از وی حاجتی میخواستی
حق تعالی کار او آراستی ۱۴۳
چشم عالم همچو آن زن پارسا
هم ندید و هم نه بیند سالها ۱۴۴
گشت آبستن بحکم کردگار
بشنو این سرّ خدای کامکار ۱۴۵
چون گذشت او را شبی از سر گذشت
مهر و ماه او همه غم در نوشت ۱۴۶
زاد فرزندی چو ماه آسمان
کس چه میداند از اسرار نهان ۱۴۷
ماهروئی سرو قدی نازنین
کرد پیدا صانع از ماء مهین ۱۴۸
بعد یک ماهش پدر اندر گذشت
مادر از دنبال او هم در گذشت ۱۴۹
این پسر نه ماهه شد از حکم حق
بر سر او بود ما را این سبق ۱۵۰
گشت شش ساله ز حکم کردگار
کو خداوندیست مان پروردگار ۱۵۱
بعد از آن کردم ورا اندر کتاب
بود سالش عین ایام شباب ۱۵۲
سعی من کردم مر اورا بی حساب
تا برون آید بدیوان از کتاب ۱۵۳
رای ملک و پادشاهی خواست کرد
هرچه بودش رای از من راست کرد ۱۵۴
هرچه بُد از وی نکردم من دریغ
تا که شد او صاحب کوپال و تیغ ۱۵۵
هر دمش کاری دگر در پیش بود
هر دم او را سلطنتها بیش بود ۱۵۶
هر دم از نوعی دگر آمد برون
بود پیش لشکر من ذوفنون ۱۵۷
لعبها و پیشهها دانسته کرد
هرچه او میکرد بس دانسته کرد ۱۵۸
جان من از شوق او بد شاد کام
زانکه دنیا داشتم بس شاد کام ۱۵۹
جان من از شوق او میسوختی
هر دم از شادی رخم افروختی ۱۶۰
پهلوانی گشت همچون پور زال
بود اندر پهلوانی بی مثال ۱۶۱
من ازو در امن و او در خون من
کس چه میداند که چونست این سخن ۱۶۲
کس نبود اندر همه روی زمین
همچو او صاحب فران و آفرین ۱۶۳
ملک من زو گشت یکسر پرخروش
دیک ملک من بدی از وی بجوش ۱۶۴
ملک من زو گشت بس آراسته
گرچه بودم نعمت و هم خواسته ۱۶۵
گرچه ما را این جهان پر کام بود
زو مرا پیوسته ننگ و نام بود ۱۶۶
من چه دانستم که اویم دشمنست
در پی قصد من و خون منست ۱۶۷
بد وزیری مر مرا مردی بزرگ
در همه کاری ابا هوش و سترگ ۱۶۸
در همه فن خرده دان و خرده گیر
بود حاکم گرچه او بودی وزیر ۱۶۹
حکمت و طب داشت بی حدّ و قیاس
در بزرگی بود او مردم شناس ۱۷۰
با حکیمان دائما بودی مقیم
زیرک و دانا و خوش قول و حکیم ۱۷۱
بس کتبها را که او برخوانده بود
رمزها از خویشتن بر رانده بود ۱۷۲
بس کتب از خویش کردی پایدار
در علوم او بدی عالم نظار ۱۷۳
ملک من زو بود با رای نظام
در همه کاری بدی با فرّ و کام ۱۷۴
این برادر زاد من اندر حرم
دایما بودی نشسته در برم ۱۷۵
مرمرا یک زن بدی چون آفتاب
قد او چون سرو، رو چون ماهتاب ۱۷۶
مشک موئی، مشک بوئی، مهوشی
روح افزائی، لطیفی، دلکشی ۱۷۷
پارسائی مثل اودیگر نزاد
تا که بنیاد جهان ایزد نهاد ۱۷۸
همسر و هم زاد من بودی مدام
کار و بارمن ازو با احترام ۱۷۹
او نظر از روی او پنهان نکرد
عاقبت برجای او آن بد بکرد ۱۸۰
بشنو ای عیسی تو این اسرار من
تا عجب مانی تواندر کار من ۱۸۱
گشت عاشق بر زنم این سست پی
در فعالش بیخبر بودم ز وی ۱۸۲
در حرم یک روز بود او با وزیر
پیش ایشان آمد آن بدر منیر ۱۸۳
پیششان پنهان خوان آراسته
بود از هر نوع آن آراسته ۱۸۴
پیششان بنهاد خوان و باز گشت
با وزیر آن بد قدم همراز گشت ۱۸۵
گفت من رازی که دارم در دلم
با تو تقریری کنم زین مشکلم ۱۸۶
زانکه تو مردی حکیمی راز دان
قصه درد دلم را باز دان ۱۸۷
چارهٔ درد من بیچاره کن
راز من تو باز دان و چاره کن ۱۸۸
عاشقم من این زمان از جور شاه
او نمیآرد سوی من سر براه ۱۸۹
چند بفریبم ورا از هر صفت
با تو گفتم این زمان من معرفت ۱۹۰
گفت باوی این چه رمزست این مگوی
آنچه با من گفتهٔ دیگر مگوی ۱۹۱
حق شاه اینست با تو بی وفا
این مگو دیگر بترس از ماجرا ۱۹۲
ورنه زین سر شاه خود آگه شود
این سخن را از کسی گر بشنود ۱۹۳
کار افتد در خلل ناگه ترا
شه کند بیرون ازین جا گه ترا ۱۹۴
در زمان برخواست او از جای خود
پس وزیر آورد زیر پای خود ۱۹۵
کارد برحلق وزیر آنگه نهاد
چشمه خون پس ز حلقش برگشاد ۱۹۶
چون زنم آمد بدید آن سرّ حال
اوفتاد اندر حرم بس قیل و قال ۱۹۷
دست زد تا زن در آرد پیش خود
زانکه عاشق گشته بود و بی خرد ۱۹۸
پس کنیزان گرد او اندر شدند
جملگی در قصد خون او بُدند ۱۹۹
پس زن اندر آن زمان فریاد گرد
زانکه آن سک از جفا بیداد کرد ۲۰۰
سر برید از تن ورا اندر حرم
بر کنیزان تاخت با جور و ستم ۲۰۱
او کنیزان را بسی سر زخم کرد
آنچنان کرد آن سگ و هم غم مینخورد ۲۰۲
سوی من ناگاه آوردند خبر
جان من زان گشت حالی بر خطر ۲۰۳
کردم آهنگ جدل در پیش او
پر ز درد و پر ز کین و فتنه جو ۲۰۴
با سپاهی بیعدد در پیش قصر
روی بنمودم که بودم شاه عصر ۲۰۵
تا فصاص خود کنم زان شوم باز
در نهان گفتم که ای دانای راز ۲۰۶
داد من بستان از این میشوم شوم
گرنه زو ویران شود این مرز و بوم ۲۰۷
چون رسیدم لشکری دیدم عجب
هم از آن خود پر از مکر و تعب ۲۰۸
مکر کرده بود زیر نردبان
تا مرا آنجا بگیرد ناگهان ۲۰۹
ناگهان دیدم که آن بد اصل جست
در پس پشت و دودست من به بست ۲۱۰
لشکر از هر سوی بر من تاختند
چون به بستندم به پشت انداختند ۲۱۱
بر نشست و بانگ زد آنجا که بود
ناگهان لشکر از آنجا راند زود ۲۱۲
بود صحرائی مرا در پیش شهر
آورید آنجا مرا از زهر و قهر ۲۱۳
گفت لشکر را شمارا شاه کیست
اخترانید و شما را ماه کیست؟ ۲۱۴
جمله لشکر پیش بودندش سجود
چشم من حیران در آنجاگه ببود ۲۱۵
در نهان گفتم که ای دانای راز
این عجب سرّیست کار من بساز ۲۱۶
جمله گفتندش که شاه ما توئی
هرچه میخواهی چنان کن چون توئی ۲۱۷
گفت با من لشکری همره شوید
تا کنون برراز من آگه شوید ۲۱۸
بر نشست آنگاه ساز راه کرد
مرمرا با خویشتن همراه کرد ۲۱۹
بانگ زد بر لشکر و خیل و سپاه
ناتمامت روی را آرد براه ۲۲۰
پس منادی زد که هو کس نزد من
رفعت و منشور خواهد ز انجمن ۲۲۱
پیش من آیند لشکر یک سوی
هرکه خواهد مهتری و بهتری ۲۲۲
بود او تنها و لشکر سوی او
شاد میرفتند در پهلوی او ۲۲۳
از تمامت لشکر و خیل و سپاه
هیچ کس با من نمیکردی نگاه ۲۲۴
چون قضای حق درآید ناگهان
کس نداند راز و اسرار نهان ۲۲۵
هرچه خواهد بود از دریای بود
آنچه پنهان بود پس پیدا ببود ۲۲۶
چون قضای حق درآمد هر کسی
رنج بیهوده نمییابد بسی ۲۲۷
از قضای حق کسی آگاه نیست
چون درآمد خواه هست و خواه نیست ۲۲۸
چون قضای حق بدانی بر مپیچ
با قضای رفته چندین سر مپیچ ۲۲۹
چون قضای حق درآید از کمین
کس نداند از گمان و از یقین ۲۳۰
چون قضای حق درآید مرد را
چون نداند چاره آنکس کرد را ۲۳۱
چون قضای حق شود پیدا بتو
گردد از هر سوی پر غوغا بتو ۲۳۲
از قضا من خسته وزار ای عجب
میدویدم تن نحیف و خشک لب ۲۳۳
بند اندر گردن من بسته بود
گرچه سر تا پای کلی خسته بود ۲۳۴
راه او با جمله لشکر میبرید
بند او در گردن من میشید ۲۳۵
بودم اندر پس دوان مانند سگ
میدویدم بند در کردن بتک ۲۳۶
تن نزار و خسته و جان پر ز درد
عاقبت بشنو که تا با من چه کرد ۲۳۷
آورید اینجا که این گور منست
خیمه و خرگاه در اینجا به بست ۲۳۸
یک درختی بود بر رسته عجب
حق تعالی آفریده زین سبب ۲۳۹
پس فرود آمد در اینجا شادمان
بشنو این حکم خدای غیب دان ۲۴۰
مر مرا سر تا قدم اندر درخت
بر طنابی سخت بر پیچید سخت ۲۴۱
ایستاد اندر برم پر خشم و کین
اوفکنده او گرهها بر جبین ۲۴۲
گفت با من چون همی بینی تو خود
گرچه نیکی کردهٔ کردیم بد ۲۴۳
گفتم او را کین همه زاری من
چیست کاینجا میکنی خواری من ۲۴۴
گفت میدانم که گر بخشم ترا
جان من از تن جدا خواهی مرا ۲۴۵
من ترا اینجایگه خواهم بکشت
نیستم ایمن ازین کار درشت ۲۴۶
گفت با من تیر بارانت سزد
آنگهی بر کل لشکر بانگ زد ۲۴۷
پیش استاد و بگفت ای لشکری
بر شما هستم کنون من مهتری ۲۴۸
هرکه میخواهد ز من گنج و خدم
تیر بارانی کند از بیش و کم ۲۴۹
برعم من تیر بارانی کنید
گر شما خود دوستداران منید ۲۵۰
تیر بنهادند لشکر در کمان
بشنو این سرّ خدای غیب دان ۲۵۱
آن شجر بشکافت از تقدیر حق
کس نداند راه با تقدیر حق ۲۵۲
از درخت آمد یکی پیری برون
سبزپوشی، پاک رایی رهنمون ۲۵۳
جامهٔ سبز عجایب در برش
بود نورانی بکل پا و سرش ۲۵۴
بودش اندر دست تیغ آبدار
پیش آن سم شد به گفتا گوش دار ۲۵۵
بر میانش زد ز ناگه تیغ او
همچو برقی رفت زیر میغ او ۲۵۶
در زمان او از میان دوپاره شد
از جهان جان ستان آواره شد ۲۵۷
روی خود او کرد سوی لشکری
بشنو این سر تا عجایب بنگری ۲۵۸
از نهان برخواند چیزی ناگهای
در دمید آنگاه او باد دهان ۲۵۹
جمله لشکر سرنگون سار آمدند
پر ز رنج و پر ز تیمار آمدند ۲۶۰
جملگی یکسر فغان برداشتند
آنچه کشتند آن زمان برداشتند ۲۶۱
روی کردند آنهمه در سوی پیر
کز برای حق تو ما را دستگیر ۲۶۲
هرچه ما کردیم از نیک و بدی
حق تعلای کرد ما را برزدی ۲۶۳
بد بکردستیم ما بر جان شاه
بعد از این بوسیم دست و پای شاه ۲۶۴
گفت پیر سبزه پوش ای لشکری
ای خدا تو حاضری و ناظری ۲۶۵
این بدی کردید شاه خویش را
همرهی کردی بد اندیش را ۲۶۶
این زمان مر شاه را لشکر شوید
بعد ازآن برگفته کژمگروید ۲۶۷
تا شما را حق شفای او کند
خالق خالقان دوای او کند ۲۶۸
رو نهادند آن زمان بر روی خاک
کرد بخشایش برایشان حی پاک ۲۶۹
جملگی در حال صحّت یافتند
بار دیگر عزّو قربت یافتند ۲۷۰
پیر آمد هم مرا بگشود زود
جان من زان جان خود آگه نبود ۲۷۱
در قدم افتادم او را بر نیاز
گفتم از بهر خدا کارم بساز ۲۷۲
چارهٔ کن کار این افتاده را
تا شوم حالی زغم آزاده را ۲۷۳
گفت ای شاه بزرگ نامور
کار عالم هست پر خوف و خطر ۲۷۴
عم خود را در خوشی بگذاشتی
لاجرم این ناخوشی برداشتی ۲۷۵
هر نشیبی را فرازی در پی است
فربهی را هم نزاری در پی است ۲۷۶
روز باشد عاقبت دنبال شب
روز پیدا، کس نداند حال شب ۲۷۷
هرچه بینی دشمنش اندر پی است
هر چه نیک انگاری آنگه زان بدست ۲۷۸
هر دوعالم دشمن یکدیگرند
عقل و جان از کار عالم بر ترند ۲۷۹
دشمن شب روز باشد بی خلاف
عکس خورشیدست ابر پر گزاف ۲۸۰
دشمن روزست ظلمت در میان
دشمن ارض است بیشک آسمان ۲۸۱
دشمن چپ راست آمد راست دان
دشمن جنّت جهنم را بدان ۲۸۲
دشمن جانست این اجسام تو
کز برای اوست ننگ و نام تو ۲۸۳
دشمن خویش و تمام لشکری
ترک کل کن تاز دولت برخوری ۲۸۴
هرکه او در ترک دنیا زد قدم
درگذشت از کفر و از اسلام هم ۲۸۵
هر چه داری ترک کن یکبارگی
تا برون آئی ازین بیچارگی ۲۸۶
گر برون آئی ز یکیک پاک تو
خوش بخواب اندر شوی در خاک تو ۲۸۷
پادشاهانی که پیش از تو بدند
صاحب گنج و سپاه وزر بدند ۲۸۸
پادشاهان جهان پنهان شدند
جمله با خاک زمین یکسان شدند ۲۸۹
پادشاهان جمله ناپیدا شدند
جمله با خاک زمین یکجا شدند ۲۹۰
پادشاهان جهان را خاک بین
خاک را از درد سینه چاک بین ۲۹۱
پادشاهان جهان در زیر خاک
جمله پنهان گشته چشمانشان مغاک ۲۹۲
پادشاه اول و آخر حقست
پادشاه پادشاهان مطلق است ۲۹۳
پادشاه هر گدا و هر اسیر
پادشاه هر فقیر و هر امیر ۲۹۴
پادشاه جمله مسکینان هم اوست
مغز شاهان اوست، ایشان جمله پوست ۲۹۵
پادشاهان بر درش سر بر زمین
مینهند از بهر لطف راحمین ۲۹۶
اوست باقی چه ازل چه در ابد
او یکی بس قل هواللّه احد ۲۹۷
ترک شاهی گیر تا سلطان شوی
ورنه گرد چرخ سرگردان شوی ۲۹۸
ترک شاهی گیر کو شاهست و بس
اوزراز هرکس آگاهست و بس ۲۹۹
این دو روزه عمر ترک خویش گیر
در سلامت رو، صلاحی پیش گیر ۳۰۰
تا ازین شاهی دگر شاهی دهد
از کمال صنعت آگاهی دهد ۳۰۱
پادشاهی ذوق معنی آمدست
گرچه راهت سوی عقبی آمدست ۳۰۲
ترک لشکر کن درآنجا باش تو
دانهٔ در این زمین میپاش تو ۳۰۳
هرچه کاری اندر آنجا بدروی
گرتوقول پیر اینجا بشنوی ۳۰۴
نیست عمرت بیش یکسال دگر
چون برفتی بشنوی حال دگر ۳۰۵
بعد از این اینجای منزلگاه تست
قبرگاه گور و خاک و راه تست ۳۰۶
یک دو روز اینجا قراری پیش گیر
در سلامت رو صلاحی پیش گیر ۳۰۷
چون بمیری تو رهت آنجا بود
بعد از آنت مسکن و ماوا بود ۳۰۸
چون گذشت از قرب حالت یک هزار
بعد از آن آیی دگر برروی کار ۳۰۹
در زمان دور عیسی پاک تو
بار دیگر زنده گردد خاک تو ۳۱۰
از برای زیر خاکی راز خاک
زنده گرداند ترا دانای باک ۳۱۱
تو گواهی ده که او پیغمبرست
از دگر پیغمبران او مهترست ۳۱۲
تو گواهی ده که عیسی بر حق است
هست روح اللّه وحی مطلقست ۳۱۳
تو گواهی ده میان مردمان
کورسولست از خدای آسمان ۳۱۴
تو گواهی ده که او روحست پاک
تو گواهی ده که نه آبست و خاک ۳۱۵
تو گواهی ده که او از مریم است
همچو او در عرصه عالم کم است ۳۱۶
هست او بر راستی ای مردمان
اوست از امر خدای جاودان ۳۱۷
ترک دنیا گیر آنگه شاد باش
از همه رنج وغمان آزاد باش ۳۱۸
این بگفت و گشت ناپیدا ز چشم
درگذشت از نزد من دور از دو چشم ۳۱۹
لشکری کردم بسی از هر کنار
عزّ خود در ذل کردم اختیار ۳۲۰
چارکس با من موافق آمدند
همچو من زین حال صادق آمدند ۳۲۱
بعد از آن این گور اینجا ساختم
خویش را از خلق وا پرداختم ۳۲۲
در بن این گور می برم بسر
عاقبت چون عمر من آمد بسر ۳۲۳
زین جهان بیوفا بیرون شدم
خاک گشتم در میان خون شدم ۳۲۴
دفن کردندم دراینجا زیر خاک
تا چه آید بعد از این از حی پاک ۳۲۵
السّلام ای پیغمبر حق السّلام
السّلام ای روح حق شمع انام ۳۲۶
چون رسیدی اول این خط را بخوان
اولین احوال این بیچاره دان ۳۲۷
چونکه عیسی خواند این خط را رموز
گفت ای جبّار، ای گیتی فروز ۳۲۸
سر بسوی آسمان برداشت او
دیدهها بر سوی حق بگماشت او ۳۲۹
در سوی حضرت درآمد در دعا
تادعایش گشت درحالی روا ۳۳۰
پس عصا در گور زد گفتا که قم
روح گردای خاک پس از جابجم ۳۳۱
ناگه از امر خدای آسمان
پادشاه آشکارا و نهان ۳۳۲
نور او بر جزو و کل تابنده کرد
او بقدرت خاک مرده زنده کرد ۳۳۳
گور و خاک از یکدیگر چون باز شد
زنده گشت آن شخص و صاحب راز شد ۳۳۴
کرد او بر روی رو ح اللّه سلام
گفت ای دانای جمله خاص و عام ۳۳۵
ای زدم دم در دمیده خاک را
زنده کرده خاک روح پاک را ۳۳۶
ای تمامت انبیا را دوست دار
کشتهٔ تو انبیا از کردگار ۳۳۷
ای بتو زنده شده جان در تنم
ای بتو بینا دو چشم روشنم ۳۳۸
جسم و جانم یافته باری دگر
دیده دل گشته، بی خوف و خطر ۳۳۹
من ازین بار دگر جان یافتم
بار دیگر راز پنهان یافتم ۳۴۰
زنده گردان مر مرا مقصود چیست
گفت بر گو تا ترا معبود کیست ۳۴۱
گفت روح اللّه بر گو زین سخن
از رموز سرّ و اسرار کهن ۳۴۲
تاترا آن پیر از اول چه گفت
گوش تو اول چه راز حق شنفت ۳۴۳
پیر را زان حال دل آگه نبود
چونکه عیسی گفت راز آنگه شنود ۳۴۴
بعد از آن رخ سوی جمع قوم کرد
گفت غفلت دل شما را نوم کرد ۳۴۵
سرّ من بینید زود آگه شوید
گرچه گمراهید اندر ره شوید ۳۴۶
هست روح اللّه و ما را سرورست
بر یقین کل که او پیغمبرست ۳۴۷
هرکه کرد اقرار بروی این زمان
رسته گردد از بلای جاودان ۳۴۸
هرکه این معنی نداند از یقین
حقتعالی را نداند از یقین ۳۴۹
هر که ایمان آورد بر موی او
رسته گردد از بلا و گفت و گو ۳۵۰
هرکه بشناسد ورا این جایگاه
راه روشن گرددش تا پیشگاه ۳۵۱
قصّه خود جمله با ایشان بگفت
بعد از آن رخ را بخاک اندر نهفت ۳۵۲
آن سگان گفتند کاینها راست نیست
هرچه افزونست آنجا کاست نیست ۳۵۳
معجزی دیگر طلب خواهیم کرد
آنگهی رسم ادب خواهیم کرد ۳۵۴
این یقینست و گمانی میبریم
پارهٔ از اولین آگه تریم ۳۵۵
گفت عیسی چیست دیگر راز را
تا نمایم با شما آن باز را ۳۵۶
جمله گفتند این زمان در پیش کوه
چشمهای آری برون تو با شکوه ۳۵۷
تا میان کوه ساران آمدند
همچو ابری سیل باران آمدند ۳۵۸
بود کوهی سرخ هم مانند خون
جمله گفتند آوری زینجا برون ۳۵۹
پیش کوه آمد بامر کردگار
بشنو این سرّدگر را گوش دار ۳۶۰
گفت ایشان را زمانی این سخن
وحشتی پیداست از راز کهن ۳۶۱
گفت حق رازی دگر فرموده است
این سخن بر قولتان بیهوده است ۳۶۲
چون شما معجز نه بینید این دگر
پس بگوئید آن و آنگاه این دگر ۳۶۳
حق بلا خواهد فرستد بر شما
جبرئیل آمد بگفت این از خدا ۳۶۴
گفت مصدر آن زمان کان روح پاک
مینماید زین پس ایشان را هلاک ۳۶۵
قول تو حقست ایشان باطلند
هرچه میگوئی ز حق بس غافلند ۳۶۶
گفت عیسی کین دگر خود راست شد
از خدا فزون در ایشان کاست شد ۳۶۷
پس عصا در دست خود محکم بداشت
هر دوچشم خویشتن بر که گماشت ۳۶۸
گفت عیسی کای خدای بحر و بر
ای زهر رازی ضعیفی با خبر ۳۶۹
اول و آخر توئی تو ظاهری
بر همه اشیاء عالم قادری ۳۷۰
وارهان جانم ازین مشت خسان
زانکه کار من رسید اینجا بجان ۳۷۱
چشمهٔ زین کوه بیرون کن روان
ای خداوند زمین و آسمان ۳۷۲
این بگفت و زد عصا بر سنگ کوه
کوه درارزش درآمد با شکوه ۳۷۳
سنگ از صنع خدا برهم شکافت
بار دیگر چشمهٔ آنجا بیافت ۳۷۴
چشمهٔ زان سنگ آمد بر برون
شد روان مانندهٔ عین شجون ۳۷۵
بود آبی همچنان کاب حیات
هرکه خوردی یافتی از نو حیات ۳۷۶
گوییا کز آب کوثر بود آن
از نبات و قند خوشتر بود آن ۳۷۷
شربتی ز آنجایگه عیسی بخورد
چشم جان زان آب معنی تازه کرد ۳۷۸
شکر حق کرد و برو مالید دست
پیش آن قوم آنگهی شادان نشست ۳۷۹
جمله بنشستند اندر پیش کوه
کرد عیسی روی سوی آن گروه ۳۸۰
گفت ای خلقان ز دل باری دگر
کاین چنین چشمه ز صنع دادگر ۳۸۱
آمدست این آب از جوی بهشت
از برای معجزم اینجا بهشت ۳۸۲
حق تعالی صنع را آورده است
دیدن چشم شما این کرده است ۳۸۳
هست این آب از بهشت جاودان
بر مثال آب حیوان درجهان ۳۸۴
یادگاری از نمودار منست
بر مثال حالتان این روشنست ۳۸۵
صورت حال شما زان شد پدید
هر کسی این دید نتواند شنید ۳۸۶
چشم صورت کوه دانید این زمان
آب زاینده ز معنی شد روان ۳۸۷
هست عیسی بر مثل جان شما
یک دو روزی هست مهمان شما ۳۸۸
این دعای من کنید از جان قبول
تا مرادخود بیابید از اصول ۳۸۹
این زمان دانید من روح اللّهم
از خدا وز خویشتن من آگهم ۳۹۰
مرده را کردم بدم من زنده را
زنده گردانید جان بی ماجرا ۳۹۱
از درون ظلمت خود وارهید
سنّت ایزد میان جان نهید ۳۹۲
از عذاب جاودان ایمن شوید
در بهشت جاودان ساکن شوید ۳۹۳
هرکه او مر حق شود دل دوست را
مغز گردد از یقین دل پوست را ۳۹۴
هرکه او قول خدا را بشنود
از عذاب آن جهان ایمن شود ۳۹۵
چند گویم با شما از کردگار
چون بدانستید باید کرد، کار ۳۹۶
آورید اقرار بر من از نخست
تا ازین پس کارتان آید درست ۳۹۷
آورید اقرار اللّه هم یکیست
بر همه دانا و بینائی شکیست ۳۹۸
آورید اقرار کو اسرارتان
حق بداند ز اشکارا ونهان ۳۹۹
آورید اقرار کز یک نطفه خون
کرد پیدامر شما بی چه و چون ۴۰۰
آورید اقرار من پیغمبرم
وز دگر پیغمبران من بهترم ۴۰۱
آورید اقرار اندر گور و مرگ
ملک ومال و جسم و جان گویند ترک ۴۰۲
آورید اقرار اندر صنع او
روز و شب باشید اندر جستجو ۴۰۳
آورید اقرار بر روز پسین
بازگشت سوی او چه کفر و دین ۴۰۴
هرچه کردید و کنید اندر جهان
آورند آن روز پیش دیدتان ۴۰۵
هرچه کردید از نکویی و بدی
جمله بنمایند تان اندر خودی ۴۰۶
هرچه کردید آنگهی آگه شوید
گر شما این قول عیسی بشنوید ۴۰۷
آورید اقرار بر هستی او
نیست گردید و بود هستی بدو ۴۰۸
هرکه نیکی کرد نیکی دید باز
خرم انکو راه نیکی دید باز ۴۰۹
جملگی گفتند اقرار آوریم
هرچه گوئی ما ز پیمان نگذریم ۴۱۰
لیک ما را هست از تو یک سئوال
آن جواب ما بکو از حسب حال ۴۱۱
گر جواب ما بگوئی یک بیک
آوریم اقرار ما بی هیچ شک ۴۱۲
گر جواب ما بگوئی آگهی
آن زمان تو عیسی روح اللّهی ۴۱۳
گفت عیسی آنگهی آن قوم را
چه سوالست اندرین قوم شما ۴۱۴
بود دانشمند مردی زان میان
بس بزرگ و خرده بین و خرده دان ۴۱۵
صاحب تفسیر و اسرار و قلم
در میان قوم گشته چون علم ۴۱۶
سالها تحصیل حکمت کرده بود
نه چو ایشان راه حق گم کرده بود ۴۱۷
بود نام او سبیحون باحیا
بود او مرقوم خود را پیشوا ۴۱۸
راز عیسی او یقین دانسته بود
گفت عیسی را بجان ودل شنود ۴۱۹
خلق گفتند آن زمان در گفت و گو
هرچه میگوید جواب آن بگو ۴۲۰
پیش عیسی آمد و کردش سلام
کرد روح اللّه ز جای خود مقام ۴۲۱
عزّت آن مرد آورد او بجای
نزد خود بنشاندش آنگه او زپای ۴۲۲
پرسشی با یکدیگر کردند خوش
دید عیسی جسم و جانی ماه وش ۴۲۳
بود مردی پر ز علم آراسته
از سر دنیا بکل برخاسته ۴۲۴
دید مردی خوش سؤال و خوش جواب
ره رو روشن دل و حاضر جواب ۴۲۵
گفت ای مرد خدای راز بین
جمله اسرار کلی باز بین ۴۲۶
گر سؤالی داری از من باز گوی
آنچه میدانی ز من پرس و مجوی ۴۲۷
کرد عیسی او سؤال اولین
گفت ای روح خدا و راه بین ۴۲۸
باز ده ما را جوابی از خرد
تا خداوندجهان فرد احد ۴۲۹
آسمان را از چه پیدا کرده است
از چه این صورت هویدا کرده است ۴۳۰
آسمان از چیست این اشجار چیست
بود ناپیدا و این پیدا ز چیست ۴۳۱
روشنم گردان و با من باز گوی
در معنی برفشان وراز گوی ۴۳۲
گفت عیسی کین معانی گوش کن
جان خود از شوق آن مدهوش کن ۴۳۳
خواستندش تا کنند او را هلاک ۱
عزم کردند آن سگان نا بکار
تادرآویزند عیسی را ز دار ۲
لفظ عیسی یک دو تن زان مردمان
فهم کردند از میان آن سگان ۳
قول عیسی را بجان کردند قبول
زانکه عیسی بود بار ای و اصول ۴
گفته بد عیسی که من پیغمبرم
از شما کلی بیکسر بهترم ۵
من رسولم از خدای کردگار
کردگار و صانع پنج و چهار ۶
در میان جمله من روح اللّهم
از کمال سرّ جانان آگهم ۷
همچو من پیغمبری دیگر نبود
سرّ روح اللّه ما را در ربود ۸
صورت من جان شده جانان بدید
همچو من دیگر کسی هرگز ندید ۹
در نهان،سرّ هویدا یافتم
هرچه پنهان بود پیدا یافتم ۱۰
من نیم باطل، که پیدا برحقم
صورت و معنی و روح مطلقم ۱۱
جان من در قرب معنی راه یافت
اسم جان در جسم روح اللّه یافت ۱۲
نطفه بودم دررحم گویا شدم
در ره جانان بکل بینا شدم ۱۳
با شما ناطق شدم اندر شکم
گفتم اسرار نهانی در عدم ۱۴
همچنان شرکست درجان شما
تا چه آید بر تن و جان شما ۱۵
بُد در اسرائیل صاحب دانشی
پاکبازی بود با خوش خوانشی ۱۶
چار صندوقی ز علمش یاد بود
از معانی جان او را داد بود ۱۷
سالها تحصیل علمی کرده بود
نه چو ایشان راه حق گم کرده بود ۱۸
دایما آنجای خلوت داشتی
از بر آن قوم نفرت داشتی ۱۹
در سلوک خویشتن در راز بود
عاشق جانان خوش آواز بود ۲۰
نام او بد مصدر صاحب سلوک
دوستدار او بدی شاه و ملوک ۲۱
زو بپرسیدند سرّ این سخن
تا مگر پیدا شود راز کهن ۲۲
گفت ما را در بر عیسی برید
هرچه گوید باز دیگر بشنوید ۲۳
پیش عیسی آمد و کردش سلام
کرد روح اللّه او را احترام ۲۴
در زمان نزدیک عیسی خوش نشست
گشت خاموش و لبان خود به بست ۲۵
ناگهان عیسی درآمد در سخن
گفت اینجاگاه خاموشی مکن ۲۶
تو نمیدانی که تا من کیستم
اندرین جا از برای چیستم ۲۷
گفت میدانم که تو پیغمبری
از همه خلق جهان تو بهتری ۲۸
از کمال سرّجانان آگهی
من یقین دانم که تو روح اللّهی ۲۹
هرچه گوئی راست باشد بی خلاف
روح روحانی توئی تو بی گزاف ۳۰
دوست تر دارم ترا از جان خود
گر بود نزدیک من هر نیک و بد ۳۱
بد کسی باشد که نشناسد ترا
این زمان هستی تو فخر انبیا ۳۲
مرده را از خاک تو زنده کنی
ز آفتاب هر دو عالم روشنی ۳۳
ساکن درگاه روح اللّه شدی
از خدا دانی بکل آگه شدی ۳۴
گفت عیسی کای مرید راستی
این سخن خوب و لطیف آراستی ۳۵
نیک گفتی از میان تو مهتری
در کمال عقل از اینها بهتری ۳۶
درنگر تا این خسان از بهر من
چه همی جویند ازدل قهر من ۳۷
تا چرا بر دین من مینگروند
این سخنهای خدائی نشنوند ۳۸
قول حق از من ندارندی قبول
تو چه گوئی اندرین صاحب وصول ۳۹
هرچه حق با من بگفت اندر نهان
بازگفتم از احادیث و بیان ۴۰
قول حق از گفت من رد میکنند
هر چه کردند با تن خود میکنند ۴۱
هرچه در انجیل آمد از خدا
سرّ اسرارست و گفتار خدای ۴۲
هرکه او اسرار جانان گوش کرد
جامی از جام هویدا نوش کرد ۴۳
هرکه او اسرار یزدان خوار داشت
گفت عیسی را بجان انکار داشت ۴۴
جان ایشان از خدا نه آگه است
میندانند و بلاشان در رهت ۴۵
قصد کشتن میکنندم این خسان
بی خبر از کردگار آسمان ۴۶
هان بگو تاتوبهٔ از جان کنند
هرچه کردند اندر آن تاوان کنند ۴۷
تا بلا زیشان بگرداند بکل
ورنه افتند این مکان در عین ذل ۴۸
مرد رفت و این سخنها باز گفت
هرچه عیسی گفته بد او باز گفت ۴۹
آن سگان گفتند ما این نشنویم
ما بدین و رای عیسی نگرویم ۵۰
هرچه میگوید زخود میگوید او
اعتبار خویشتن میجوید او ۵۱
گر چنانست این که او پیغمبرست
در میان ما کنون او رهبرست ۵۲
معجزی از وی تمنّا میکنیم
این سؤالست و نه غوغا میکنیم ۵۳
گر مراد ما بر آرد این زمان
قول او باور کنیم از جان جان ۵۴
هست اندر شهر ما گوری کهن
نه سرش پیداست آن گور و نه بن ۵۵
هست آن گوری کنون چون بیضهٔ
در میان گور دیگر رخنهٔ ۵۶
کس نمیداند که این گور که است
لیک گوری سهمناک و بس مهست ۵۷
کس نمیداند که این گور که بود
پیشتر زین شهر ما، این گور بود ۵۸
گر بمعجز مر ورا زنده کنی
تو شوی شاه وهمه بنده کنی ۵۹
گر بمعجز تو ورا پرسی سخن
او بگوید با تو ز اسرار کهن ۶۰
اندر آییم آن زمان در دین تو
بس نباشیم آن زمان در کین تو ۶۱
هرچه فرمائی بجان فرمان کنیم
هرچه گوئی تو دگر ما آن کنیم ۶۲
راست گردد این زمان پیغمبری
از دگر پیغمبران تو سروری ۶۳
گفت بنمائید آنجا گه مرا
زین سخن چون کرده شد آگه مرا ۶۴
آن زمان رفتند تانزدیک گور
آن گروهی مردمان با شر و شور ۶۵
دید عیسی سهمگین گوری عظیم
نزد آن استاد عیسی سلیم ۶۶
منظر آن گور از سنگ رخام
روشن واسفید چون روی حسام ۶۷
نقشهای خط عبری اندران
دید عیسی بس عجایب آن زمان ۶۸
پیش آنجا رفت و آن خط را بخواند
وی عجب عیسی از آن گریان بماند ۶۹
بود بنوشته که ای عیسی پاک
چون رسی ما را دمی در روی خاک ۷۰
این نوشته بد که ای عیسی بخوان
راز ما را زین نوشته باز دان ۷۱
تاترا معلوم گردد حال من
بازدانی سر بسر احوال من ۷۲
تاترامعلوم گردد این زمان
باز دانی حال من ای راز دان ۷۳
من بدم شاهی ز دور آفرین
راه جو و راه دان و راه بین ۷۴
شصت پیغمبر بد اندر دور من
نام من افتون شاه انجمن ۷۵
روی عالم بود در فرمان من
هرچه بد اندر جهان، بد آن من ۷۶
ششصد و چل پادشه از هر دیار
بود در فرمان من، من شهریار ۷۷
من وطن در ملک یونان داشتم
لشکر و گنج فراوان داشتم ۷۸
همچو من شاهی نبد با فرو هوش
پادشاهانم شده حلقه بگوش ۷۹
در بسیط کشور شادی و کام
بودهام اندر دو گیتی نیکنام ۸۰
سی و شش قصر معظّم داشتم
سلطنت را بر تر از جم داشتم ۸۱
نزد من بودند حکیمان جهان
جمله با گفتار وحکمت،خوش بیان ۸۲
صد غلامم دایما همره بدند
جملگی از وقت من آگه بدند ۸۳
هر زمانی من مکانی داشتم
عیش دنیا را خوشی بگذاشتم ۸۴
سالها در دور گردون دم زدم
داد خود از چرخ گردون بستدم ۸۵
مر مرا بد ماه رویان بیشمار
شاد میبودم در آن ملک و دیار ۸۶
با حکیمان راز و صحبت داشتم
هرکه آمد پیش عزّت داشتم ۸۷
هیچکس در دور من کشته نشد
خاک در خون هیچ آغشته نشد ۸۸
هیچکس در دور من خود غم ندید
همچو من شاهی دگر عالم ندید ۸۹
هیچکس در پیش چون من شه گله
مینکردی از کسی درولوله ۹۰
نعمت دنیا نماند با کسان
عمرو شاهی هم نماند جاودان ۹۱
بشنو این احوال تا آگه شوی
این رموز بس عجایب بشنوی ۹۲
یک برادر زادیی بُد مرمرا
دوستر بودی ز جان ودل مرا ۹۳
نو خطی با عارضی مانند ماه
نزد منبودی ورا بس عزّ و جاه ۹۴
هرچه آن من بد آن وی بدی
مشکل من زو همه آسمان شدی ۹۵
لشکر و گنجم همه در دست او
بود زان من ولی پیوست او ۹۶
حکم ازان او بدی بر حکم من
هرچه کردی بودی اندر حکم من ۹۷
گاه رزم و کین چو دستان بوداو
هر دم از نوعی بدستان بود او ۹۸
هر دیاری را که بد دشمن مرا
پشت لشکر بود و جان و تن مرا ۹۹
پیش من بودی چه در روز و چه شب
مرد حکمت بود بارای و ادب ۱۰۰
در همه وقتی ورا کردم امین
مثل او دیگرنبود اندر زمین ۱۰۱
اول کار او چو از مادر بزاد
بابش از دنیا برفت آن پر ز داد ۱۰۲
باب او مردی بزرگ و کامکار
همچو من بود او شه و هم شهریار ۱۰۳
ترک شاهی کرده بد با عزّ و ناز
از برای کردگار بی نیاز ۱۰۴
خلوت از بهر خدا او کرده بود
روز و شب آنجایگه خو کرده بود ۱۰۵
شب همه شب بود بیدار جهان
از خدا غافل نبودی یک زمان ۱۰۶
اربعین آنجا بخلوت داشتی
هیچکس نزدیک خود نگذاشتی ۱۰۷
جمله شب در نماز ایستاده بود
نه چو من دربند باغ و باده بود ۱۰۸
هر حکیمی را که بودی در جهان
پیش او رفتی و پرسیدی نهان ۱۰۹
کین چه فقرست و چه ترکست این بگو
ترک شاهی کردهٔ ای نیک خو ۱۱۰
جملهٔ ملک و دیارت آن تست
کرده آن را ترک آنهم زان تست ۱۱۱
خیز و بیرون آی و دیگر این مکن
از حکیمان پندگیر این یک سخن ۱۱۲
حکمت مطلق، نه بیند رنج و غم
حکمت جانی برونست از عدم ۱۱۳
چند سوزی اندرین جای دژم
اوفتاده در غم و رنج و الم ۱۱۴
اندرین خلوت بگو احوال چیست
عاقبت اسرار گو این حال چیست ۱۱۵
کشف چه کردی بگو اندر دلت
چه گشاده گشت راز مشکلت ۱۱۶
این سخن با من بگو از بهر حق
کین شبت آخر چه باشد برسبق ۱۱۷
گفت ایشان را که عمری در غمم
اندرین خلوت ز بهر ماتمم ۱۱۸
آنچه من دانم حکیمان جهان
کی بدانند این زحکمت شد عیان ۱۱۹
راز من کی خودبداند هر حکیم
راز ما میداند اللّه رحیم ۱۲۰
آنچه من دانم درین خلوت سرای
حق مرا این جایگه شد رهنمای ۱۲۱
ای حکیمان گوش دارید این سخن
کین عجب رمزیست ز اسرار کهن ۱۲۲
ای حکیمان از دلم آگه شوید
جمله بر گفتار رازم بگروید ۱۲۳
این برادر کاندرین عالم مراست
نور هر دو دیده وجانم مراست ۱۲۴
این برادر صاحب عالم شدست
فارغ از اسرار ما هر دم شدست ۱۲۵
این برادر کشتهٔ عشق منست
نزد من اسرار اعیان روشنست ۱۲۶
خلوت اینجا بهر این میداشتم
خویشتن را در یقین میداشتم ۱۲۷
اندرین دولت بدیدم آفتاب
یک شبی بیدار بودم من بخواب ۱۲۸
ماهروئی آمد از دیوار و در
گفت با من رازهای بی شمر ۱۲۹
قصّه و احوال من یکسر بگفت
گوش من این سرّپر معنی شنفت ۱۳۰
گفت با من راز از فرزند من
از برادر قصّهٔ و پیوند من ۱۳۱
گفت با من آنچه احوال منست
سینه پر از دانش و قال منست ۱۳۲
حکم کرده مر خداوند جهان
کو بهر رازی که بودی غیب دان ۱۳۳
لیک هر چیزی که خواهد آن بدن
آن هم از حکم ازل خواهد شدن ۱۳۴
ای حکیمان ترک کردم جمله را
چون مرا گفتند اسرار خدا ۱۳۵
یک دو روزی کاندرین روی جهان
باشم از حکم خدای آسمان ۱۳۶
در سوی خیل و حشم خواهم شدن
پیش فرزندان وزن خواهم شدن ۱۳۷
گفت با من راز حق آن ماه روی
لیک آخر گفت پیش شه بگوی ۱۳۸
چون خبر داد او مرا برخاستم
شهر را از بهر او آراستم ۱۳۹
بود یک سال تمام اندر حرم
بود اندر شهر شادی دمبدم ۱۴۰
یک زنی بُد مر برادر را نکوی
بر صفت مانندهٔ مه خو بروی ۱۴۱
راز دانی صاحب رمز و اصول
در میان قوم مانده او قبول ۱۴۲
هرکه از وی حاجتی میخواستی
حق تعالی کار او آراستی ۱۴۳
چشم عالم همچو آن زن پارسا
هم ندید و هم نه بیند سالها ۱۴۴
گشت آبستن بحکم کردگار
بشنو این سرّ خدای کامکار ۱۴۵
چون گذشت او را شبی از سر گذشت
مهر و ماه او همه غم در نوشت ۱۴۶
زاد فرزندی چو ماه آسمان
کس چه میداند از اسرار نهان ۱۴۷
ماهروئی سرو قدی نازنین
کرد پیدا صانع از ماء مهین ۱۴۸
بعد یک ماهش پدر اندر گذشت
مادر از دنبال او هم در گذشت ۱۴۹
این پسر نه ماهه شد از حکم حق
بر سر او بود ما را این سبق ۱۵۰
گشت شش ساله ز حکم کردگار
کو خداوندیست مان پروردگار ۱۵۱
بعد از آن کردم ورا اندر کتاب
بود سالش عین ایام شباب ۱۵۲
سعی من کردم مر اورا بی حساب
تا برون آید بدیوان از کتاب ۱۵۳
رای ملک و پادشاهی خواست کرد
هرچه بودش رای از من راست کرد ۱۵۴
هرچه بُد از وی نکردم من دریغ
تا که شد او صاحب کوپال و تیغ ۱۵۵
هر دمش کاری دگر در پیش بود
هر دم او را سلطنتها بیش بود ۱۵۶
هر دم از نوعی دگر آمد برون
بود پیش لشکر من ذوفنون ۱۵۷
لعبها و پیشهها دانسته کرد
هرچه او میکرد بس دانسته کرد ۱۵۸
جان من از شوق او بد شاد کام
زانکه دنیا داشتم بس شاد کام ۱۵۹
جان من از شوق او میسوختی
هر دم از شادی رخم افروختی ۱۶۰
پهلوانی گشت همچون پور زال
بود اندر پهلوانی بی مثال ۱۶۱
من ازو در امن و او در خون من
کس چه میداند که چونست این سخن ۱۶۲
کس نبود اندر همه روی زمین
همچو او صاحب فران و آفرین ۱۶۳
ملک من زو گشت یکسر پرخروش
دیک ملک من بدی از وی بجوش ۱۶۴
ملک من زو گشت بس آراسته
گرچه بودم نعمت و هم خواسته ۱۶۵
گرچه ما را این جهان پر کام بود
زو مرا پیوسته ننگ و نام بود ۱۶۶
من چه دانستم که اویم دشمنست
در پی قصد من و خون منست ۱۶۷
بد وزیری مر مرا مردی بزرگ
در همه کاری ابا هوش و سترگ ۱۶۸
در همه فن خرده دان و خرده گیر
بود حاکم گرچه او بودی وزیر ۱۶۹
حکمت و طب داشت بی حدّ و قیاس
در بزرگی بود او مردم شناس ۱۷۰
با حکیمان دائما بودی مقیم
زیرک و دانا و خوش قول و حکیم ۱۷۱
بس کتبها را که او برخوانده بود
رمزها از خویشتن بر رانده بود ۱۷۲
بس کتب از خویش کردی پایدار
در علوم او بدی عالم نظار ۱۷۳
ملک من زو بود با رای نظام
در همه کاری بدی با فرّ و کام ۱۷۴
این برادر زاد من اندر حرم
دایما بودی نشسته در برم ۱۷۵
مرمرا یک زن بدی چون آفتاب
قد او چون سرو، رو چون ماهتاب ۱۷۶
مشک موئی، مشک بوئی، مهوشی
روح افزائی، لطیفی، دلکشی ۱۷۷
پارسائی مثل اودیگر نزاد
تا که بنیاد جهان ایزد نهاد ۱۷۸
همسر و هم زاد من بودی مدام
کار و بارمن ازو با احترام ۱۷۹
او نظر از روی او پنهان نکرد
عاقبت برجای او آن بد بکرد ۱۸۰
بشنو ای عیسی تو این اسرار من
تا عجب مانی تواندر کار من ۱۸۱
گشت عاشق بر زنم این سست پی
در فعالش بیخبر بودم ز وی ۱۸۲
در حرم یک روز بود او با وزیر
پیش ایشان آمد آن بدر منیر ۱۸۳
پیششان پنهان خوان آراسته
بود از هر نوع آن آراسته ۱۸۴
پیششان بنهاد خوان و باز گشت
با وزیر آن بد قدم همراز گشت ۱۸۵
گفت من رازی که دارم در دلم
با تو تقریری کنم زین مشکلم ۱۸۶
زانکه تو مردی حکیمی راز دان
قصه درد دلم را باز دان ۱۸۷
چارهٔ درد من بیچاره کن
راز من تو باز دان و چاره کن ۱۸۸
عاشقم من این زمان از جور شاه
او نمیآرد سوی من سر براه ۱۸۹
چند بفریبم ورا از هر صفت
با تو گفتم این زمان من معرفت ۱۹۰
گفت باوی این چه رمزست این مگوی
آنچه با من گفتهٔ دیگر مگوی ۱۹۱
حق شاه اینست با تو بی وفا
این مگو دیگر بترس از ماجرا ۱۹۲
ورنه زین سر شاه خود آگه شود
این سخن را از کسی گر بشنود ۱۹۳
کار افتد در خلل ناگه ترا
شه کند بیرون ازین جا گه ترا ۱۹۴
در زمان برخواست او از جای خود
پس وزیر آورد زیر پای خود ۱۹۵
کارد برحلق وزیر آنگه نهاد
چشمه خون پس ز حلقش برگشاد ۱۹۶
چون زنم آمد بدید آن سرّ حال
اوفتاد اندر حرم بس قیل و قال ۱۹۷
دست زد تا زن در آرد پیش خود
زانکه عاشق گشته بود و بی خرد ۱۹۸
پس کنیزان گرد او اندر شدند
جملگی در قصد خون او بُدند ۱۹۹
پس زن اندر آن زمان فریاد گرد
زانکه آن سک از جفا بیداد کرد ۲۰۰
سر برید از تن ورا اندر حرم
بر کنیزان تاخت با جور و ستم ۲۰۱
او کنیزان را بسی سر زخم کرد
آنچنان کرد آن سگ و هم غم مینخورد ۲۰۲
سوی من ناگاه آوردند خبر
جان من زان گشت حالی بر خطر ۲۰۳
کردم آهنگ جدل در پیش او
پر ز درد و پر ز کین و فتنه جو ۲۰۴
با سپاهی بیعدد در پیش قصر
روی بنمودم که بودم شاه عصر ۲۰۵
تا فصاص خود کنم زان شوم باز
در نهان گفتم که ای دانای راز ۲۰۶
داد من بستان از این میشوم شوم
گرنه زو ویران شود این مرز و بوم ۲۰۷
چون رسیدم لشکری دیدم عجب
هم از آن خود پر از مکر و تعب ۲۰۸
مکر کرده بود زیر نردبان
تا مرا آنجا بگیرد ناگهان ۲۰۹
ناگهان دیدم که آن بد اصل جست
در پس پشت و دودست من به بست ۲۱۰
لشکر از هر سوی بر من تاختند
چون به بستندم به پشت انداختند ۲۱۱
بر نشست و بانگ زد آنجا که بود
ناگهان لشکر از آنجا راند زود ۲۱۲
بود صحرائی مرا در پیش شهر
آورید آنجا مرا از زهر و قهر ۲۱۳
گفت لشکر را شمارا شاه کیست
اخترانید و شما را ماه کیست؟ ۲۱۴
جمله لشکر پیش بودندش سجود
چشم من حیران در آنجاگه ببود ۲۱۵
در نهان گفتم که ای دانای راز
این عجب سرّیست کار من بساز ۲۱۶
جمله گفتندش که شاه ما توئی
هرچه میخواهی چنان کن چون توئی ۲۱۷
گفت با من لشکری همره شوید
تا کنون برراز من آگه شوید ۲۱۸
بر نشست آنگاه ساز راه کرد
مرمرا با خویشتن همراه کرد ۲۱۹
بانگ زد بر لشکر و خیل و سپاه
ناتمامت روی را آرد براه ۲۲۰
پس منادی زد که هو کس نزد من
رفعت و منشور خواهد ز انجمن ۲۲۱
پیش من آیند لشکر یک سوی
هرکه خواهد مهتری و بهتری ۲۲۲
بود او تنها و لشکر سوی او
شاد میرفتند در پهلوی او ۲۲۳
از تمامت لشکر و خیل و سپاه
هیچ کس با من نمیکردی نگاه ۲۲۴
چون قضای حق درآید ناگهان
کس نداند راز و اسرار نهان ۲۲۵
هرچه خواهد بود از دریای بود
آنچه پنهان بود پس پیدا ببود ۲۲۶
چون قضای حق درآمد هر کسی
رنج بیهوده نمییابد بسی ۲۲۷
از قضای حق کسی آگاه نیست
چون درآمد خواه هست و خواه نیست ۲۲۸
چون قضای حق بدانی بر مپیچ
با قضای رفته چندین سر مپیچ ۲۲۹
چون قضای حق درآید از کمین
کس نداند از گمان و از یقین ۲۳۰
چون قضای حق درآید مرد را
چون نداند چاره آنکس کرد را ۲۳۱
چون قضای حق شود پیدا بتو
گردد از هر سوی پر غوغا بتو ۲۳۲
از قضا من خسته وزار ای عجب
میدویدم تن نحیف و خشک لب ۲۳۳
بند اندر گردن من بسته بود
گرچه سر تا پای کلی خسته بود ۲۳۴
راه او با جمله لشکر میبرید
بند او در گردن من میشید ۲۳۵
بودم اندر پس دوان مانند سگ
میدویدم بند در کردن بتک ۲۳۶
تن نزار و خسته و جان پر ز درد
عاقبت بشنو که تا با من چه کرد ۲۳۷
آورید اینجا که این گور منست
خیمه و خرگاه در اینجا به بست ۲۳۸
یک درختی بود بر رسته عجب
حق تعالی آفریده زین سبب ۲۳۹
پس فرود آمد در اینجا شادمان
بشنو این حکم خدای غیب دان ۲۴۰
مر مرا سر تا قدم اندر درخت
بر طنابی سخت بر پیچید سخت ۲۴۱
ایستاد اندر برم پر خشم و کین
اوفکنده او گرهها بر جبین ۲۴۲
گفت با من چون همی بینی تو خود
گرچه نیکی کردهٔ کردیم بد ۲۴۳
گفتم او را کین همه زاری من
چیست کاینجا میکنی خواری من ۲۴۴
گفت میدانم که گر بخشم ترا
جان من از تن جدا خواهی مرا ۲۴۵
من ترا اینجایگه خواهم بکشت
نیستم ایمن ازین کار درشت ۲۴۶
گفت با من تیر بارانت سزد
آنگهی بر کل لشکر بانگ زد ۲۴۷
پیش استاد و بگفت ای لشکری
بر شما هستم کنون من مهتری ۲۴۸
هرکه میخواهد ز من گنج و خدم
تیر بارانی کند از بیش و کم ۲۴۹
برعم من تیر بارانی کنید
گر شما خود دوستداران منید ۲۵۰
تیر بنهادند لشکر در کمان
بشنو این سرّ خدای غیب دان ۲۵۱
آن شجر بشکافت از تقدیر حق
کس نداند راه با تقدیر حق ۲۵۲
از درخت آمد یکی پیری برون
سبزپوشی، پاک رایی رهنمون ۲۵۳
جامهٔ سبز عجایب در برش
بود نورانی بکل پا و سرش ۲۵۴
بودش اندر دست تیغ آبدار
پیش آن سم شد به گفتا گوش دار ۲۵۵
بر میانش زد ز ناگه تیغ او
همچو برقی رفت زیر میغ او ۲۵۶
در زمان او از میان دوپاره شد
از جهان جان ستان آواره شد ۲۵۷
روی خود او کرد سوی لشکری
بشنو این سر تا عجایب بنگری ۲۵۸
از نهان برخواند چیزی ناگهای
در دمید آنگاه او باد دهان ۲۵۹
جمله لشکر سرنگون سار آمدند
پر ز رنج و پر ز تیمار آمدند ۲۶۰
جملگی یکسر فغان برداشتند
آنچه کشتند آن زمان برداشتند ۲۶۱
روی کردند آنهمه در سوی پیر
کز برای حق تو ما را دستگیر ۲۶۲
هرچه ما کردیم از نیک و بدی
حق تعلای کرد ما را برزدی ۲۶۳
بد بکردستیم ما بر جان شاه
بعد از این بوسیم دست و پای شاه ۲۶۴
گفت پیر سبزه پوش ای لشکری
ای خدا تو حاضری و ناظری ۲۶۵
این بدی کردید شاه خویش را
همرهی کردی بد اندیش را ۲۶۶
این زمان مر شاه را لشکر شوید
بعد ازآن برگفته کژمگروید ۲۶۷
تا شما را حق شفای او کند
خالق خالقان دوای او کند ۲۶۸
رو نهادند آن زمان بر روی خاک
کرد بخشایش برایشان حی پاک ۲۶۹
جملگی در حال صحّت یافتند
بار دیگر عزّو قربت یافتند ۲۷۰
پیر آمد هم مرا بگشود زود
جان من زان جان خود آگه نبود ۲۷۱
در قدم افتادم او را بر نیاز
گفتم از بهر خدا کارم بساز ۲۷۲
چارهٔ کن کار این افتاده را
تا شوم حالی زغم آزاده را ۲۷۳
گفت ای شاه بزرگ نامور
کار عالم هست پر خوف و خطر ۲۷۴
عم خود را در خوشی بگذاشتی
لاجرم این ناخوشی برداشتی ۲۷۵
هر نشیبی را فرازی در پی است
فربهی را هم نزاری در پی است ۲۷۶
روز باشد عاقبت دنبال شب
روز پیدا، کس نداند حال شب ۲۷۷
هرچه بینی دشمنش اندر پی است
هر چه نیک انگاری آنگه زان بدست ۲۷۸
هر دوعالم دشمن یکدیگرند
عقل و جان از کار عالم بر ترند ۲۷۹
دشمن شب روز باشد بی خلاف
عکس خورشیدست ابر پر گزاف ۲۸۰
دشمن روزست ظلمت در میان
دشمن ارض است بیشک آسمان ۲۸۱
دشمن چپ راست آمد راست دان
دشمن جنّت جهنم را بدان ۲۸۲
دشمن جانست این اجسام تو
کز برای اوست ننگ و نام تو ۲۸۳
دشمن خویش و تمام لشکری
ترک کل کن تاز دولت برخوری ۲۸۴
هرکه او در ترک دنیا زد قدم
درگذشت از کفر و از اسلام هم ۲۸۵
هر چه داری ترک کن یکبارگی
تا برون آئی ازین بیچارگی ۲۸۶
گر برون آئی ز یکیک پاک تو
خوش بخواب اندر شوی در خاک تو ۲۸۷
پادشاهانی که پیش از تو بدند
صاحب گنج و سپاه وزر بدند ۲۸۸
پادشاهان جهان پنهان شدند
جمله با خاک زمین یکسان شدند ۲۸۹
پادشاهان جمله ناپیدا شدند
جمله با خاک زمین یکجا شدند ۲۹۰
پادشاهان جهان را خاک بین
خاک را از درد سینه چاک بین ۲۹۱
پادشاهان جهان در زیر خاک
جمله پنهان گشته چشمانشان مغاک ۲۹۲
پادشاه اول و آخر حقست
پادشاه پادشاهان مطلق است ۲۹۳
پادشاه هر گدا و هر اسیر
پادشاه هر فقیر و هر امیر ۲۹۴
پادشاه جمله مسکینان هم اوست
مغز شاهان اوست، ایشان جمله پوست ۲۹۵
پادشاهان بر درش سر بر زمین
مینهند از بهر لطف راحمین ۲۹۶
اوست باقی چه ازل چه در ابد
او یکی بس قل هواللّه احد ۲۹۷
ترک شاهی گیر تا سلطان شوی
ورنه گرد چرخ سرگردان شوی ۲۹۸
ترک شاهی گیر کو شاهست و بس
اوزراز هرکس آگاهست و بس ۲۹۹
این دو روزه عمر ترک خویش گیر
در سلامت رو، صلاحی پیش گیر ۳۰۰
تا ازین شاهی دگر شاهی دهد
از کمال صنعت آگاهی دهد ۳۰۱
پادشاهی ذوق معنی آمدست
گرچه راهت سوی عقبی آمدست ۳۰۲
ترک لشکر کن درآنجا باش تو
دانهٔ در این زمین میپاش تو ۳۰۳
هرچه کاری اندر آنجا بدروی
گرتوقول پیر اینجا بشنوی ۳۰۴
نیست عمرت بیش یکسال دگر
چون برفتی بشنوی حال دگر ۳۰۵
بعد از این اینجای منزلگاه تست
قبرگاه گور و خاک و راه تست ۳۰۶
یک دو روز اینجا قراری پیش گیر
در سلامت رو صلاحی پیش گیر ۳۰۷
چون بمیری تو رهت آنجا بود
بعد از آنت مسکن و ماوا بود ۳۰۸
چون گذشت از قرب حالت یک هزار
بعد از آن آیی دگر برروی کار ۳۰۹
در زمان دور عیسی پاک تو
بار دیگر زنده گردد خاک تو ۳۱۰
از برای زیر خاکی راز خاک
زنده گرداند ترا دانای باک ۳۱۱
تو گواهی ده که او پیغمبرست
از دگر پیغمبران او مهترست ۳۱۲
تو گواهی ده که عیسی بر حق است
هست روح اللّه وحی مطلقست ۳۱۳
تو گواهی ده میان مردمان
کورسولست از خدای آسمان ۳۱۴
تو گواهی ده که او روحست پاک
تو گواهی ده که نه آبست و خاک ۳۱۵
تو گواهی ده که او از مریم است
همچو او در عرصه عالم کم است ۳۱۶
هست او بر راستی ای مردمان
اوست از امر خدای جاودان ۳۱۷
ترک دنیا گیر آنگه شاد باش
از همه رنج وغمان آزاد باش ۳۱۸
این بگفت و گشت ناپیدا ز چشم
درگذشت از نزد من دور از دو چشم ۳۱۹
لشکری کردم بسی از هر کنار
عزّ خود در ذل کردم اختیار ۳۲۰
چارکس با من موافق آمدند
همچو من زین حال صادق آمدند ۳۲۱
بعد از آن این گور اینجا ساختم
خویش را از خلق وا پرداختم ۳۲۲
در بن این گور می برم بسر
عاقبت چون عمر من آمد بسر ۳۲۳
زین جهان بیوفا بیرون شدم
خاک گشتم در میان خون شدم ۳۲۴
دفن کردندم دراینجا زیر خاک
تا چه آید بعد از این از حی پاک ۳۲۵
السّلام ای پیغمبر حق السّلام
السّلام ای روح حق شمع انام ۳۲۶
چون رسیدی اول این خط را بخوان
اولین احوال این بیچاره دان ۳۲۷
چونکه عیسی خواند این خط را رموز
گفت ای جبّار، ای گیتی فروز ۳۲۸
سر بسوی آسمان برداشت او
دیدهها بر سوی حق بگماشت او ۳۲۹
در سوی حضرت درآمد در دعا
تادعایش گشت درحالی روا ۳۳۰
پس عصا در گور زد گفتا که قم
روح گردای خاک پس از جابجم ۳۳۱
ناگه از امر خدای آسمان
پادشاه آشکارا و نهان ۳۳۲
نور او بر جزو و کل تابنده کرد
او بقدرت خاک مرده زنده کرد ۳۳۳
گور و خاک از یکدیگر چون باز شد
زنده گشت آن شخص و صاحب راز شد ۳۳۴
کرد او بر روی رو ح اللّه سلام
گفت ای دانای جمله خاص و عام ۳۳۵
ای زدم دم در دمیده خاک را
زنده کرده خاک روح پاک را ۳۳۶
ای تمامت انبیا را دوست دار
کشتهٔ تو انبیا از کردگار ۳۳۷
ای بتو زنده شده جان در تنم
ای بتو بینا دو چشم روشنم ۳۳۸
جسم و جانم یافته باری دگر
دیده دل گشته، بی خوف و خطر ۳۳۹
من ازین بار دگر جان یافتم
بار دیگر راز پنهان یافتم ۳۴۰
زنده گردان مر مرا مقصود چیست
گفت بر گو تا ترا معبود کیست ۳۴۱
گفت روح اللّه بر گو زین سخن
از رموز سرّ و اسرار کهن ۳۴۲
تاترا آن پیر از اول چه گفت
گوش تو اول چه راز حق شنفت ۳۴۳
پیر را زان حال دل آگه نبود
چونکه عیسی گفت راز آنگه شنود ۳۴۴
بعد از آن رخ سوی جمع قوم کرد
گفت غفلت دل شما را نوم کرد ۳۴۵
سرّ من بینید زود آگه شوید
گرچه گمراهید اندر ره شوید ۳۴۶
هست روح اللّه و ما را سرورست
بر یقین کل که او پیغمبرست ۳۴۷
هرکه کرد اقرار بروی این زمان
رسته گردد از بلای جاودان ۳۴۸
هرکه این معنی نداند از یقین
حقتعالی را نداند از یقین ۳۴۹
هر که ایمان آورد بر موی او
رسته گردد از بلا و گفت و گو ۳۵۰
هرکه بشناسد ورا این جایگاه
راه روشن گرددش تا پیشگاه ۳۵۱
قصّه خود جمله با ایشان بگفت
بعد از آن رخ را بخاک اندر نهفت ۳۵۲
آن سگان گفتند کاینها راست نیست
هرچه افزونست آنجا کاست نیست ۳۵۳
معجزی دیگر طلب خواهیم کرد
آنگهی رسم ادب خواهیم کرد ۳۵۴
این یقینست و گمانی میبریم
پارهٔ از اولین آگه تریم ۳۵۵
گفت عیسی چیست دیگر راز را
تا نمایم با شما آن باز را ۳۵۶
جمله گفتند این زمان در پیش کوه
چشمهای آری برون تو با شکوه ۳۵۷
تا میان کوه ساران آمدند
همچو ابری سیل باران آمدند ۳۵۸
بود کوهی سرخ هم مانند خون
جمله گفتند آوری زینجا برون ۳۵۹
پیش کوه آمد بامر کردگار
بشنو این سرّدگر را گوش دار ۳۶۰
گفت ایشان را زمانی این سخن
وحشتی پیداست از راز کهن ۳۶۱
گفت حق رازی دگر فرموده است
این سخن بر قولتان بیهوده است ۳۶۲
چون شما معجز نه بینید این دگر
پس بگوئید آن و آنگاه این دگر ۳۶۳
حق بلا خواهد فرستد بر شما
جبرئیل آمد بگفت این از خدا ۳۶۴
گفت مصدر آن زمان کان روح پاک
مینماید زین پس ایشان را هلاک ۳۶۵
قول تو حقست ایشان باطلند
هرچه میگوئی ز حق بس غافلند ۳۶۶
گفت عیسی کین دگر خود راست شد
از خدا فزون در ایشان کاست شد ۳۶۷
پس عصا در دست خود محکم بداشت
هر دوچشم خویشتن بر که گماشت ۳۶۸
گفت عیسی کای خدای بحر و بر
ای زهر رازی ضعیفی با خبر ۳۶۹
اول و آخر توئی تو ظاهری
بر همه اشیاء عالم قادری ۳۷۰
وارهان جانم ازین مشت خسان
زانکه کار من رسید اینجا بجان ۳۷۱
چشمهٔ زین کوه بیرون کن روان
ای خداوند زمین و آسمان ۳۷۲
این بگفت و زد عصا بر سنگ کوه
کوه درارزش درآمد با شکوه ۳۷۳
سنگ از صنع خدا برهم شکافت
بار دیگر چشمهٔ آنجا بیافت ۳۷۴
چشمهٔ زان سنگ آمد بر برون
شد روان مانندهٔ عین شجون ۳۷۵
بود آبی همچنان کاب حیات
هرکه خوردی یافتی از نو حیات ۳۷۶
گوییا کز آب کوثر بود آن
از نبات و قند خوشتر بود آن ۳۷۷
شربتی ز آنجایگه عیسی بخورد
چشم جان زان آب معنی تازه کرد ۳۷۸
شکر حق کرد و برو مالید دست
پیش آن قوم آنگهی شادان نشست ۳۷۹
جمله بنشستند اندر پیش کوه
کرد عیسی روی سوی آن گروه ۳۸۰
گفت ای خلقان ز دل باری دگر
کاین چنین چشمه ز صنع دادگر ۳۸۱
آمدست این آب از جوی بهشت
از برای معجزم اینجا بهشت ۳۸۲
حق تعالی صنع را آورده است
دیدن چشم شما این کرده است ۳۸۳
هست این آب از بهشت جاودان
بر مثال آب حیوان درجهان ۳۸۴
یادگاری از نمودار منست
بر مثال حالتان این روشنست ۳۸۵
صورت حال شما زان شد پدید
هر کسی این دید نتواند شنید ۳۸۶
چشم صورت کوه دانید این زمان
آب زاینده ز معنی شد روان ۳۸۷
هست عیسی بر مثل جان شما
یک دو روزی هست مهمان شما ۳۸۸
این دعای من کنید از جان قبول
تا مرادخود بیابید از اصول ۳۸۹
این زمان دانید من روح اللّهم
از خدا وز خویشتن من آگهم ۳۹۰
مرده را کردم بدم من زنده را
زنده گردانید جان بی ماجرا ۳۹۱
از درون ظلمت خود وارهید
سنّت ایزد میان جان نهید ۳۹۲
از عذاب جاودان ایمن شوید
در بهشت جاودان ساکن شوید ۳۹۳
هرکه او مر حق شود دل دوست را
مغز گردد از یقین دل پوست را ۳۹۴
هرکه او قول خدا را بشنود
از عذاب آن جهان ایمن شود ۳۹۵
چند گویم با شما از کردگار
چون بدانستید باید کرد، کار ۳۹۶
آورید اقرار بر من از نخست
تا ازین پس کارتان آید درست ۳۹۷
آورید اقرار اللّه هم یکیست
بر همه دانا و بینائی شکیست ۳۹۸
آورید اقرار کو اسرارتان
حق بداند ز اشکارا ونهان ۳۹۹
آورید اقرار کز یک نطفه خون
کرد پیدامر شما بی چه و چون ۴۰۰
آورید اقرار من پیغمبرم
وز دگر پیغمبران من بهترم ۴۰۱
آورید اقرار اندر گور و مرگ
ملک ومال و جسم و جان گویند ترک ۴۰۲
آورید اقرار اندر صنع او
روز و شب باشید اندر جستجو ۴۰۳
آورید اقرار بر روز پسین
بازگشت سوی او چه کفر و دین ۴۰۴
هرچه کردید و کنید اندر جهان
آورند آن روز پیش دیدتان ۴۰۵
هرچه کردید از نکویی و بدی
جمله بنمایند تان اندر خودی ۴۰۶
هرچه کردید آنگهی آگه شوید
گر شما این قول عیسی بشنوید ۴۰۷
آورید اقرار بر هستی او
نیست گردید و بود هستی بدو ۴۰۸
هرکه نیکی کرد نیکی دید باز
خرم انکو راه نیکی دید باز ۴۰۹
جملگی گفتند اقرار آوریم
هرچه گوئی ما ز پیمان نگذریم ۴۱۰
لیک ما را هست از تو یک سئوال
آن جواب ما بکو از حسب حال ۴۱۱
گر جواب ما بگوئی یک بیک
آوریم اقرار ما بی هیچ شک ۴۱۲
گر جواب ما بگوئی آگهی
آن زمان تو عیسی روح اللّهی ۴۱۳
گفت عیسی آنگهی آن قوم را
چه سوالست اندرین قوم شما ۴۱۴
بود دانشمند مردی زان میان
بس بزرگ و خرده بین و خرده دان ۴۱۵
صاحب تفسیر و اسرار و قلم
در میان قوم گشته چون علم ۴۱۶
سالها تحصیل حکمت کرده بود
نه چو ایشان راه حق گم کرده بود ۴۱۷
بود نام او سبیحون باحیا
بود او مرقوم خود را پیشوا ۴۱۸
راز عیسی او یقین دانسته بود
گفت عیسی را بجان ودل شنود ۴۱۹
خلق گفتند آن زمان در گفت و گو
هرچه میگوید جواب آن بگو ۴۲۰
پیش عیسی آمد و کردش سلام
کرد روح اللّه ز جای خود مقام ۴۲۱
عزّت آن مرد آورد او بجای
نزد خود بنشاندش آنگه او زپای ۴۲۲
پرسشی با یکدیگر کردند خوش
دید عیسی جسم و جانی ماه وش ۴۲۳
بود مردی پر ز علم آراسته
از سر دنیا بکل برخاسته ۴۲۴
دید مردی خوش سؤال و خوش جواب
ره رو روشن دل و حاضر جواب ۴۲۵
گفت ای مرد خدای راز بین
جمله اسرار کلی باز بین ۴۲۶
گر سؤالی داری از من باز گوی
آنچه میدانی ز من پرس و مجوی ۴۲۷
کرد عیسی او سؤال اولین
گفت ای روح خدا و راه بین ۴۲۸
باز ده ما را جوابی از خرد
تا خداوندجهان فرد احد ۴۲۹
آسمان را از چه پیدا کرده است
از چه این صورت هویدا کرده است ۴۳۰
آسمان از چیست این اشجار چیست
بود ناپیدا و این پیدا ز چیست ۴۳۱
روشنم گردان و با من باز گوی
در معنی برفشان وراز گوی ۴۳۲
گفت عیسی کین معانی گوش کن
جان خود از شوق آن مدهوش کن ۴۳۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۳۳
۳۵۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در تقریر راه و تفسیر آن
گوهر بعدی:جواب عیسی علیه السلام سبیحون را
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.