هوش مصنوعی:
این متن شعری عاشقانه و فلسفی است که در آن شاعر به بیان احساسات عمیق خود نسبت به معشوق، نقد جامعه و تفکرات انسانی میپردازد. او از عشق، زیبایی، اندوه، ناامیدی و امید سخن میگوید و گاه به شکلی تلخ و گزنده به مسائل اجتماعی و انسانی اشاره میکند. در بخشهایی نیز به مفاهیم متافیزیکی و فلسفی مانند مرگ، جاودانگی و حقیقت پرداخته شده است.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و اجتماعی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین، برخی تصاویر و مضامین مانند مرگ، ناامیدی و نقدهای گزنده ممکن است برای خوانندگان جوانتر سنگین یا نامفهوم باشد.
سرودِ پنجم
۱
۱
سرودِ پنجم سرودِ آشناییهای ژرفتر است. ۲
سرودِ اندُهگزاریهای من است و ۳
اندوهگساریِ او. ۴
نیز ۵
این ۶
سرودِ سپاسی دیگر است ۷
سرودِ ستایشی دیگر: ۸
ستایشِ دستی که مضرابش نوازشیست ۹
و هر تارِ جانِ مرا به سرودی تازه مینوازد [و این سخن چه قدیمیست!]. ۱۰
دستی که همچون کودکی ۱۱
گرم است ۱۲
و رقصِ شکوهمندیها را ۱۳
در کشیدگیِ سرْانگشتانِ خویش ۱۴
ترجمه میکند. ۱۵
۱۶
آن لبان ۱۷
از آن پیشتر که بگوید ۱۸
شنیدنیست. ۱۹
۲۰
آن دستها ۲۱
بیش از آنکه گیرنده باشد ۲۲
میبخشد. ۲۳
۲۴
آن چشمها ۲۵
پیش از آنکه نگاهی باشد ۲۶
تماشاییست. ۲۷
۲۸
و این ۲۹
پاسداشتِ آن سرودِ بزرگ است ۳۰
که ویرانه را ۳۱
به نبردِ با ویرانی به پای میدارد. ۳۲
۳۳
لبی ۳۴
دستی و چشمی ۳۵
قلبی که زیبایی را ۳۶
در این گورستانِ خدایان ۳۷
به سانِ مذهبی ۳۸
تعلیم میکند. ۳۹
۴۰
امیدی ۴۱
پاکی و ایمانی ۴۲
زنی ۴۳
که نان و رختش را ۴۴
در این قربانگاهِ بیعدالت ۴۵
برخیِ محکومی میکند که منم. ۴۶
۴۷
۴۸
۲ ۴۹
جُستناش را پا نفرسودم: ۵۰
به هنگامی که رشتهی دارِ من از هم گسست ۵۱
چنان چون فرمانِ بخششی فرود آمد. ــ ۵۲
هم در آن هنگام ۵۳
که زمین را دیگر ۵۴
به رهاییِ من امیدی نبود ۵۵
و مرا به جز این ۵۶
امکانِ انتقامی ۵۷
که بداندیشانه بیگناه بمانم! ۵۸
۵۹
جُستناش را پا نفرسودم. ۶۰
نه عشقِ نخستین ۶۱
نه امیدِ آخرین بود ۶۲
نیز ۶۳
پیامِ ما لبخندی نبود ۶۴
نه اشکی. ۶۵
همچنان که، با یکدیگر چون به سخن در آمدیم ۶۶
گفتنیها را همه گفته یافتیم ۶۷
چندان که دیگر هیچ چیز در میانه ۶۸
ناگفته نمانده بود. ۶۹
۷۰
۷۱
۳ ۷۲
خاک را بدرودی کردم و شهر را ۷۳
چرا که او، نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود. ۷۴
۷۵
آسمان را بدرود کردم و مهتاب را ۷۶
چرا که او، نه عطرِ ستاره نه آوازِ آسمان بود. ۷۷
۷۸
نه از جمعِ آدمیان نه از خیلِ فرشتگان بود، ۷۹
که اینان هیمهی دوزخاند ۸۰
و آن یکان ۸۱
در کاری بیاراده ۸۲
به زمزمهیی خوابآلوده ۸۳
خدای را ۸۴
تسبیح میگویند. ۸۵
۸۶
سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم: ۸۷
«ــ ای شعرهای من، سروده و ناسروده! ۸۸
سلطنتِ شما را تردیدی نیست ۸۹
اگر او به تنهایی ۹۰
خوانندهی شما باد! ۹۱
چرا که او بینیازیِ من است از بازارگان و از همهی خلق ۹۲
نیز از آن کسان که شعرِ مرا میخوانند ۹۳
تنها بدین انگیزه که مرا به کُندفهمیِ خویش سرزنشی کنند! ــ ۹۴
۹۵
چنین است و من این همه را، هم در نخستین نظر بازدانستهام.» ۹۶
۹۷
۹۸
۴ ۹۹
اکنون من و او دو پارهی یک واقعیتیم ۱۰۰
۱۰۱
در روشنایی زیبا ۱۰۲
در تاریکی زیباست. ۱۰۳
در روشنایی دوسترش میدارم. ۱۰۴
و در تاریکی دوسترش میدارم. ۱۰۵
۱۰۶
من به خلوتِ خویش از برایش شعرها میخوانم ۱۰۷
که از سرِ احتیاط هرگزا بر کاغذی نبشته نمیشود. ۱۰۸
چرا که چون نوشته آید و بادی به بیرونش افکند ۱۰۹
از غضب پوست بر اندامِ خواننده بخواهد درید. ۱۱۰
۱۱۱
گرچه از قافیههای لعنتی در این شعرها نشانی نیست؛ ۱۱۲
[از آنگونه قافیهها بر گذرگاهِ هر مصراع، ۱۱۳
که پنداری حاکمی خُل ناقوسبانانی بر سرِ پیچِ هر کوچه برگماشته است ۱۱۴
تا چون رهگذری پا به پای اندیشههای فرتوتِ پیزُری چُرتزنان میگذرد ۱۱۵
پتک به ناقوس فروکوبند و چرتش را چون چلواری آهارخورده بردرند ۱۱۶
تا از یاد نبرد که حاکمِ شهر کیست] ۱۱۷
ــ اما خشمِ خوانندهی آن شعرها، ۱۱۸
از نبودِ ناقوسبانانِ خرگردنی از آنگونه نیست. ۱۱۹
نیز نه ازآنروی که زنگولهی وزنی چرا به گردنِ این استر آونگ نیست ۱۲۰
تا از درازگوشِ نثرش بازشناسند. ۱۲۱
نیز نه بدان سبب که فیالمثل شعری از اینگونه را غزل چرا نامیدهام: ۱۲۲
۱۲۳
۱۲۴
۵ ۱۲۵
غزلِ درود و بدرود ۱۲۶
۱۲۷
با درودی به خانه میآیی و ۱۲۸
با بدرودی ۱۲۹
خانه را ترک میگویی. ۱۳۰
ای سازنده! ۱۳۱
لحظهی عمرِ من ۱۳۲
به جز فاصلهی میانِ این درود و بدرود نیست: ۱۳۳
۱۳۴
این آن لحظهی واقعیست ۱۳۵
که لحظهی دیگر را انتظار میکشد. ۱۳۶
نوسانی در لنگرِ ساعتیست ۱۳۷
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار میکشد. ۱۳۸
۱۳۹
گامیست پیش از گامی دیگر ۱۴۰
که جاده را بیدار میکند. ۱۴۱
تداومیست که زمانِ مرا میسازد ۱۴۲
لحظههاییست که عمرِ مرا سرشار میکند. ۱۴۳
۱۴۴
۱۴۵
۶ ۱۴۶
باری، خشم خواننده ازآنروست که ما حقیقت و زیبایی را با معیارِ او نمیسنجیم ۱۴۷
و بدینگونه آن کوتاهاندیش از خواندنِ هر شعر سخت تهی دست بازمیگردد. ۱۴۸
۱۴۹
روزی فیالمثل، قطعهیی ساز کرده بر پارهی کاغذی نوشتم ۱۵۰
که قضا را، باد، آن پارهکاغذ به کوچه درافکند، ۱۵۱
پیشِ پای سیاهپوش مردی که از گورستان بازمیآمد ۱۵۲
به شبِ آدینه، با چشمانی سُرخ و برآماسیده ــ چرا که بر تربتِ والدِ خویش بسیار گریسته بود. ــ ۱۵۳
۱۵۴
و این است آن قطعه که بادِ سخنچین با آن به گورِ پدر گریسته در میان نهاد: ۱۵۵
۱۵۶
۱۵۷
۷ ۱۵۸
به یک جمجمه ۱۵۹
پدرت چون گربهی بالغی ۱۶۰
مینالید ۱۶۱
و مادرت در اندیشهی دردِ لذتناکِ پایان بود ۱۶۲
که از رهگذرِ خویش ۱۶۳
قنداقهی خالیِ تو را ۱۶۴
میبایست ۱۶۵
تا از دلقکی حقیر ۱۶۶
بینبارد، ۱۶۷
و ای بسا به رؤیای مادرانهی منگولهیی ۱۶۸
که بر قبهی شبکلاه تو میخواست دوخت. ۱۶۹
۱۷۰
باری ــ ۱۷۱
و حرکتِ گاهواره ۱۷۲
از اندامِ نالانِ پدرت ۱۷۳
آغاز شد. ۱۷۴
۱۷۵
□ ۱۷۶
۱۷۷
گورستانِ پیر ۱۷۸
گرسنه بود، ۱۷۹
و درختانِ جوان ۱۸۰
کودی میجُستند! ــ ۱۸۱
۱۸۲
ماجرا همه این است ۱۸۳
آری ۱۸۴
ورنه ۱۸۵
نوسانِ مردان و گاهوارهها ۱۸۶
به جز بهانهیی ۱۸۷
نیست. ۱۸۸
۱۸۹
□ ۱۹۰
۱۹۱
اکنون جمجمهات ۱۹۲
عُریان ۱۹۳
بر همه آن تلاش و تکاپوی بیحاصل ۱۹۴
فیلسوفانه ۱۹۵
لبخندی میزند. ۱۹۶
به حماقتی خنده میزند که تو ۱۹۷
از وحشتِ مرگ ۱۹۸
بدان تن دردادی: ۱۹۹
به زیستن ۲۰۰
با غُلی بر پای و ۲۰۱
غلادهیی بر گردن. ۲۰۲
۲۰۳
□ ۲۰۴
۲۰۵
زمین ۲۰۶
مرا و تو را و اجدادِ ما را به بازی گرفته است. ۲۰۷
و اکنون ۲۰۸
به انتظارِ آنکه جازِ شلختهی اسرافیل آغاز شود ۲۰۹
هیچ به از نیشخند زدن نیست. ۲۱۰
۲۱۱
اما من آنگاه نیز بنخواهم جنبید ۲۱۲
حتا به گونهی حلاجان، ۲۱۳
چرا که میانِ تمامیِ سازها ۲۱۴
سُرنا را بسی ناخوش میدارم. ۲۱۵
۲۱۶
۲۱۷
۸ ۲۱۸
من محکومِ شکنجهیی مضاعفم: ۲۱۹
اینچنین زیستن، ۲۲۰
و اینچنین ۲۲۱
در میانِ شما زیستن ۲۲۲
با شما زیستن ۲۲۳
که دیری دوستارِتان بودهام. ۲۲۴
۲۲۵
□ ۲۲۶
۲۲۷
من از آتش و آب ۲۲۸
سر درآوردم. ۲۲۹
از توفان و از پرنده. ۲۳۰
من از شادی و درد ۲۳۱
سر درآوردم، ۲۳۲
گُلِ خورشید را اما ۲۳۳
هرگز ندانستم ۲۳۴
که ظلمتگردانِ شب ۲۳۵
چگونه تواند شد! ۲۳۶
۲۳۷
□ ۲۳۸
۲۳۹
دیدم آنان را بیشماران ۲۴۰
که دل از همه سودایی عُریان کرده بودند ۲۴۱
تا انسانیت را از آن ۲۴۲
عَلَمی کنند ــ ۲۴۳
و در پسِ آن ۲۴۴
به هر آنچه انسانیست ۲۴۵
تُف میکردند! ۲۴۶
۲۴۷
دیدم آنان را بیشماران، ۲۴۸
و انگیزههای عداوتِشان چندان ابلهانه بود ۲۴۹
که مُردگانِ عرصهی جنگ را ۲۵۰
از خنده ۲۵۱
بیتاب میکرد؛ ۲۵۲
و رسم و راهِ کینهجوییشان چندان دور از مردی و مردمی بود ۲۵۳
که لعنتِ ابلیس را ۲۵۴
بر میانگیخت... ۲۵۵
۲۵۶
□ ۲۵۷
۲۵۸
ای کلادیوسها! ۲۵۹
من برادرِ اوفلیای بیدستوپایم؛ ۲۶۰
و امواجِ پهنابی که او را به ابدیت میبُرد ۲۶۱
مرا به سرزمینِ شما افکنده است. ۲۶۲
۲۶۳
۲۶۴
۹ ۲۶۵
دربهدرتر از باد زیستم ۲۶۶
در سرزمینی که گیاهی در آن نمیروید. ۲۶۷
۲۶۸
ای تیزخرامان! ۲۶۹
لنگیِ پای من ۲۷۰
از ناهمواریِ راهِ شما بود. ۲۷۱
۲۷۲
۲۷۳
۱۰ ۲۷۴
برویم ای یار، ای یگانهی من! ۲۷۵
دستِ مرا بگیر! ۲۷۶
سخنِ من نه از دردِ ایشان بود، ۲۷۷
خود از دردی بود ۲۷۸
که ایشانند! ۲۷۹
۲۸۰
اینان دردند و بودِ خود را ۲۸۱
نیازمندِ جراحات به چرکاندر نشستهاند. ۲۸۲
و چنین است ۲۸۳
که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی ۲۸۴
کمر به کینات استوارتر میبندند. ۲۸۵
۲۸۶
برویم ای یار، ای یگانهی من! ۲۸۷
برویم و، دریغا! به همپاییِ این نومیدیِ خوفانگیز ۲۸۸
به همپاییِ این یقین ۲۸۹
که هر چه از ایشان دورتر میشویم ۲۹۰
حقیقتِ ایشان را آشکارهتر ۲۹۱
در مییابیم! ۲۹۲
۲۹۳
□ ۲۹۴
۲۹۵
با چه عشق و چه بهشور ۲۹۶
فوارههای رنگینکمان نشا کردم ۲۹۷
به ویرانهرباطِ نفرتی ۲۹۸
که شاخسارانِ هر درختش ۲۹۹
انگشتیست که از قعرِ جهنم ۳۰۰
به خاطرهیی اهریمنشاد ۳۰۱
اشارت میکند. ۳۰۲
۳۰۳
و دریغا ــ ای آشنای خونِ من ای همسفرِ گریز! ــ ۳۰۴
آنها که دانستند چه بیگناه در این دوزخِ بیعدالت سوختهام ۳۰۵
در شماره ۳۰۶
از گناهانِ تو کمترند! ۳۰۷
۳۰۸
۳۰۹
۱۱ ۳۱۰
اکنون رَخت به سراچهی آسمانی دیگر خواهم کشید. ۳۱۱
آسمانِ آخرین ۳۱۲
که ستارهی تنهای آن ۳۱۳
تویی. ۳۱۴
۳۱۵
آسمانِ روشن ۳۱۶
سرپوشِ بلورینِ باغی ۳۱۷
که تو تنها گُلِ آن، تنها زنبورِ آنی. ۳۱۸
باغی که تو ۳۱۹
تنها درختِ آنی ۳۲۰
و بر آن درخت ۳۲۱
گلیست یگانه ۳۲۲
که تویی. ۳۲۳
۳۲۴
ای آسمان و درخت و باغِ من، گُل و زنبور و کندوی من! ۳۲۵
با زمزمهی تو ۳۲۶
اکنون رخت به گسترهی خوابی خواهم کشید ۳۲۷
که تنها رؤیای آن ۳۲۸
تویی. ۳۲۹
۳۳۰
۳۳۱
۱۲ ۳۳۲
این است عطرِ خاکستریِ هوا که از نزدیکیِ صبح سخن میگوید. ۳۳۳
زمین آبستنِ روزی دیگر است. ۳۳۴
این است زمزمهی سپیده ۳۳۵
این است آفتاب که بر میآید. ۳۳۶
۳۳۷
تکتک، ستارهها آب میشوند ۳۳۸
و شب ۳۳۹
بریدهبریده ۳۴۰
به سایههای خُرد تجزیه میشود ۳۴۱
و در پسِ هر چیز ۳۴۲
پناهی میجوید. ۳۴۳
۳۴۴
و نسیمِ خنکِ بامدادی ۳۴۵
چونان نوازشیست. ۳۴۶
۳۴۷
□ ۳۴۸
۳۴۹
عشقِ ما دهکدهییست که هرگز به خواب نمیرود ۳۵۰
نه به شبان و ۳۵۱
نه به روز، ۳۵۲
و جنبش و شورِ حیات ۳۵۳
یک دَم در آن فرو نمینشیند. ۳۵۴
۳۵۵
هنگامِ آن است که دندانهای تو را ۳۵۶
در بوسهیی طولانی ۳۵۷
چون شیری گرم ۳۵۸
بنوشم. ۳۵۹
۳۶۰
□ ۳۶۱
۳۶۲
تا دستِ تو را به دست آرم ۳۶۳
از کدامین کوه میبایدم گذشت ۳۶۴
تا بگذرم ۳۶۵
از کدامین صحرا ۳۶۶
از کدامین دریا میبایدم گذشت ۳۶۷
تا بگذرم. ۳۶۸
۳۶۹
روزی که اینچنین به زیبایی آغاز میشود ۳۷۰
[به هنگامی که آخرین کلماتِ تاریکِ غمنامهی گذشته را با شبی که در گذر است ۳۷۱
به فراموشیِ بادِ شبانه سپردهام]، ۳۷۲
از برای آن نیست که در حسرتِ تو بگذرد. ۳۷۳
تو باد و شکوفه و میوهیی، ای همهی فصولِ من! ۳۷۴
بر من چنان چون سالی بگذر ۳۷۵
تا جاودانگی را آغاز کنم. ۳۷۶
۳۷۷
۱۱ تیرِ ۱۳۴۲ ۳۷۸
۳۷۹
سرودِ پنجم سرودِ آشناییهای ژرفتر است. ۲
سرودِ اندُهگزاریهای من است و ۳
اندوهگساریِ او. ۴
نیز ۵
این ۶
سرودِ سپاسی دیگر است ۷
سرودِ ستایشی دیگر: ۸
ستایشِ دستی که مضرابش نوازشیست ۹
و هر تارِ جانِ مرا به سرودی تازه مینوازد [و این سخن چه قدیمیست!]. ۱۰
دستی که همچون کودکی ۱۱
گرم است ۱۲
و رقصِ شکوهمندیها را ۱۳
در کشیدگیِ سرْانگشتانِ خویش ۱۴
ترجمه میکند. ۱۵
۱۶
آن لبان ۱۷
از آن پیشتر که بگوید ۱۸
شنیدنیست. ۱۹
۲۰
آن دستها ۲۱
بیش از آنکه گیرنده باشد ۲۲
میبخشد. ۲۳
۲۴
آن چشمها ۲۵
پیش از آنکه نگاهی باشد ۲۶
تماشاییست. ۲۷
۲۸
و این ۲۹
پاسداشتِ آن سرودِ بزرگ است ۳۰
که ویرانه را ۳۱
به نبردِ با ویرانی به پای میدارد. ۳۲
۳۳
لبی ۳۴
دستی و چشمی ۳۵
قلبی که زیبایی را ۳۶
در این گورستانِ خدایان ۳۷
به سانِ مذهبی ۳۸
تعلیم میکند. ۳۹
۴۰
امیدی ۴۱
پاکی و ایمانی ۴۲
زنی ۴۳
که نان و رختش را ۴۴
در این قربانگاهِ بیعدالت ۴۵
برخیِ محکومی میکند که منم. ۴۶
۴۷
۴۸
۲ ۴۹
جُستناش را پا نفرسودم: ۵۰
به هنگامی که رشتهی دارِ من از هم گسست ۵۱
چنان چون فرمانِ بخششی فرود آمد. ــ ۵۲
هم در آن هنگام ۵۳
که زمین را دیگر ۵۴
به رهاییِ من امیدی نبود ۵۵
و مرا به جز این ۵۶
امکانِ انتقامی ۵۷
که بداندیشانه بیگناه بمانم! ۵۸
۵۹
جُستناش را پا نفرسودم. ۶۰
نه عشقِ نخستین ۶۱
نه امیدِ آخرین بود ۶۲
نیز ۶۳
پیامِ ما لبخندی نبود ۶۴
نه اشکی. ۶۵
همچنان که، با یکدیگر چون به سخن در آمدیم ۶۶
گفتنیها را همه گفته یافتیم ۶۷
چندان که دیگر هیچ چیز در میانه ۶۸
ناگفته نمانده بود. ۶۹
۷۰
۷۱
۳ ۷۲
خاک را بدرودی کردم و شهر را ۷۳
چرا که او، نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود. ۷۴
۷۵
آسمان را بدرود کردم و مهتاب را ۷۶
چرا که او، نه عطرِ ستاره نه آوازِ آسمان بود. ۷۷
۷۸
نه از جمعِ آدمیان نه از خیلِ فرشتگان بود، ۷۹
که اینان هیمهی دوزخاند ۸۰
و آن یکان ۸۱
در کاری بیاراده ۸۲
به زمزمهیی خوابآلوده ۸۳
خدای را ۸۴
تسبیح میگویند. ۸۵
۸۶
سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم: ۸۷
«ــ ای شعرهای من، سروده و ناسروده! ۸۸
سلطنتِ شما را تردیدی نیست ۸۹
اگر او به تنهایی ۹۰
خوانندهی شما باد! ۹۱
چرا که او بینیازیِ من است از بازارگان و از همهی خلق ۹۲
نیز از آن کسان که شعرِ مرا میخوانند ۹۳
تنها بدین انگیزه که مرا به کُندفهمیِ خویش سرزنشی کنند! ــ ۹۴
۹۵
چنین است و من این همه را، هم در نخستین نظر بازدانستهام.» ۹۶
۹۷
۹۸
۴ ۹۹
اکنون من و او دو پارهی یک واقعیتیم ۱۰۰
۱۰۱
در روشنایی زیبا ۱۰۲
در تاریکی زیباست. ۱۰۳
در روشنایی دوسترش میدارم. ۱۰۴
و در تاریکی دوسترش میدارم. ۱۰۵
۱۰۶
من به خلوتِ خویش از برایش شعرها میخوانم ۱۰۷
که از سرِ احتیاط هرگزا بر کاغذی نبشته نمیشود. ۱۰۸
چرا که چون نوشته آید و بادی به بیرونش افکند ۱۰۹
از غضب پوست بر اندامِ خواننده بخواهد درید. ۱۱۰
۱۱۱
گرچه از قافیههای لعنتی در این شعرها نشانی نیست؛ ۱۱۲
[از آنگونه قافیهها بر گذرگاهِ هر مصراع، ۱۱۳
که پنداری حاکمی خُل ناقوسبانانی بر سرِ پیچِ هر کوچه برگماشته است ۱۱۴
تا چون رهگذری پا به پای اندیشههای فرتوتِ پیزُری چُرتزنان میگذرد ۱۱۵
پتک به ناقوس فروکوبند و چرتش را چون چلواری آهارخورده بردرند ۱۱۶
تا از یاد نبرد که حاکمِ شهر کیست] ۱۱۷
ــ اما خشمِ خوانندهی آن شعرها، ۱۱۸
از نبودِ ناقوسبانانِ خرگردنی از آنگونه نیست. ۱۱۹
نیز نه ازآنروی که زنگولهی وزنی چرا به گردنِ این استر آونگ نیست ۱۲۰
تا از درازگوشِ نثرش بازشناسند. ۱۲۱
نیز نه بدان سبب که فیالمثل شعری از اینگونه را غزل چرا نامیدهام: ۱۲۲
۱۲۳
۱۲۴
۵ ۱۲۵
غزلِ درود و بدرود ۱۲۶
۱۲۷
با درودی به خانه میآیی و ۱۲۸
با بدرودی ۱۲۹
خانه را ترک میگویی. ۱۳۰
ای سازنده! ۱۳۱
لحظهی عمرِ من ۱۳۲
به جز فاصلهی میانِ این درود و بدرود نیست: ۱۳۳
۱۳۴
این آن لحظهی واقعیست ۱۳۵
که لحظهی دیگر را انتظار میکشد. ۱۳۶
نوسانی در لنگرِ ساعتیست ۱۳۷
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار میکشد. ۱۳۸
۱۳۹
گامیست پیش از گامی دیگر ۱۴۰
که جاده را بیدار میکند. ۱۴۱
تداومیست که زمانِ مرا میسازد ۱۴۲
لحظههاییست که عمرِ مرا سرشار میکند. ۱۴۳
۱۴۴
۱۴۵
۶ ۱۴۶
باری، خشم خواننده ازآنروست که ما حقیقت و زیبایی را با معیارِ او نمیسنجیم ۱۴۷
و بدینگونه آن کوتاهاندیش از خواندنِ هر شعر سخت تهی دست بازمیگردد. ۱۴۸
۱۴۹
روزی فیالمثل، قطعهیی ساز کرده بر پارهی کاغذی نوشتم ۱۵۰
که قضا را، باد، آن پارهکاغذ به کوچه درافکند، ۱۵۱
پیشِ پای سیاهپوش مردی که از گورستان بازمیآمد ۱۵۲
به شبِ آدینه، با چشمانی سُرخ و برآماسیده ــ چرا که بر تربتِ والدِ خویش بسیار گریسته بود. ــ ۱۵۳
۱۵۴
و این است آن قطعه که بادِ سخنچین با آن به گورِ پدر گریسته در میان نهاد: ۱۵۵
۱۵۶
۱۵۷
۷ ۱۵۸
به یک جمجمه ۱۵۹
پدرت چون گربهی بالغی ۱۶۰
مینالید ۱۶۱
و مادرت در اندیشهی دردِ لذتناکِ پایان بود ۱۶۲
که از رهگذرِ خویش ۱۶۳
قنداقهی خالیِ تو را ۱۶۴
میبایست ۱۶۵
تا از دلقکی حقیر ۱۶۶
بینبارد، ۱۶۷
و ای بسا به رؤیای مادرانهی منگولهیی ۱۶۸
که بر قبهی شبکلاه تو میخواست دوخت. ۱۶۹
۱۷۰
باری ــ ۱۷۱
و حرکتِ گاهواره ۱۷۲
از اندامِ نالانِ پدرت ۱۷۳
آغاز شد. ۱۷۴
۱۷۵
□ ۱۷۶
۱۷۷
گورستانِ پیر ۱۷۸
گرسنه بود، ۱۷۹
و درختانِ جوان ۱۸۰
کودی میجُستند! ــ ۱۸۱
۱۸۲
ماجرا همه این است ۱۸۳
آری ۱۸۴
ورنه ۱۸۵
نوسانِ مردان و گاهوارهها ۱۸۶
به جز بهانهیی ۱۸۷
نیست. ۱۸۸
۱۸۹
□ ۱۹۰
۱۹۱
اکنون جمجمهات ۱۹۲
عُریان ۱۹۳
بر همه آن تلاش و تکاپوی بیحاصل ۱۹۴
فیلسوفانه ۱۹۵
لبخندی میزند. ۱۹۶
به حماقتی خنده میزند که تو ۱۹۷
از وحشتِ مرگ ۱۹۸
بدان تن دردادی: ۱۹۹
به زیستن ۲۰۰
با غُلی بر پای و ۲۰۱
غلادهیی بر گردن. ۲۰۲
۲۰۳
□ ۲۰۴
۲۰۵
زمین ۲۰۶
مرا و تو را و اجدادِ ما را به بازی گرفته است. ۲۰۷
و اکنون ۲۰۸
به انتظارِ آنکه جازِ شلختهی اسرافیل آغاز شود ۲۰۹
هیچ به از نیشخند زدن نیست. ۲۱۰
۲۱۱
اما من آنگاه نیز بنخواهم جنبید ۲۱۲
حتا به گونهی حلاجان، ۲۱۳
چرا که میانِ تمامیِ سازها ۲۱۴
سُرنا را بسی ناخوش میدارم. ۲۱۵
۲۱۶
۲۱۷
۸ ۲۱۸
من محکومِ شکنجهیی مضاعفم: ۲۱۹
اینچنین زیستن، ۲۲۰
و اینچنین ۲۲۱
در میانِ شما زیستن ۲۲۲
با شما زیستن ۲۲۳
که دیری دوستارِتان بودهام. ۲۲۴
۲۲۵
□ ۲۲۶
۲۲۷
من از آتش و آب ۲۲۸
سر درآوردم. ۲۲۹
از توفان و از پرنده. ۲۳۰
من از شادی و درد ۲۳۱
سر درآوردم، ۲۳۲
گُلِ خورشید را اما ۲۳۳
هرگز ندانستم ۲۳۴
که ظلمتگردانِ شب ۲۳۵
چگونه تواند شد! ۲۳۶
۲۳۷
□ ۲۳۸
۲۳۹
دیدم آنان را بیشماران ۲۴۰
که دل از همه سودایی عُریان کرده بودند ۲۴۱
تا انسانیت را از آن ۲۴۲
عَلَمی کنند ــ ۲۴۳
و در پسِ آن ۲۴۴
به هر آنچه انسانیست ۲۴۵
تُف میکردند! ۲۴۶
۲۴۷
دیدم آنان را بیشماران، ۲۴۸
و انگیزههای عداوتِشان چندان ابلهانه بود ۲۴۹
که مُردگانِ عرصهی جنگ را ۲۵۰
از خنده ۲۵۱
بیتاب میکرد؛ ۲۵۲
و رسم و راهِ کینهجوییشان چندان دور از مردی و مردمی بود ۲۵۳
که لعنتِ ابلیس را ۲۵۴
بر میانگیخت... ۲۵۵
۲۵۶
□ ۲۵۷
۲۵۸
ای کلادیوسها! ۲۵۹
من برادرِ اوفلیای بیدستوپایم؛ ۲۶۰
و امواجِ پهنابی که او را به ابدیت میبُرد ۲۶۱
مرا به سرزمینِ شما افکنده است. ۲۶۲
۲۶۳
۲۶۴
۹ ۲۶۵
دربهدرتر از باد زیستم ۲۶۶
در سرزمینی که گیاهی در آن نمیروید. ۲۶۷
۲۶۸
ای تیزخرامان! ۲۶۹
لنگیِ پای من ۲۷۰
از ناهمواریِ راهِ شما بود. ۲۷۱
۲۷۲
۲۷۳
۱۰ ۲۷۴
برویم ای یار، ای یگانهی من! ۲۷۵
دستِ مرا بگیر! ۲۷۶
سخنِ من نه از دردِ ایشان بود، ۲۷۷
خود از دردی بود ۲۷۸
که ایشانند! ۲۷۹
۲۸۰
اینان دردند و بودِ خود را ۲۸۱
نیازمندِ جراحات به چرکاندر نشستهاند. ۲۸۲
و چنین است ۲۸۳
که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی ۲۸۴
کمر به کینات استوارتر میبندند. ۲۸۵
۲۸۶
برویم ای یار، ای یگانهی من! ۲۸۷
برویم و، دریغا! به همپاییِ این نومیدیِ خوفانگیز ۲۸۸
به همپاییِ این یقین ۲۸۹
که هر چه از ایشان دورتر میشویم ۲۹۰
حقیقتِ ایشان را آشکارهتر ۲۹۱
در مییابیم! ۲۹۲
۲۹۳
□ ۲۹۴
۲۹۵
با چه عشق و چه بهشور ۲۹۶
فوارههای رنگینکمان نشا کردم ۲۹۷
به ویرانهرباطِ نفرتی ۲۹۸
که شاخسارانِ هر درختش ۲۹۹
انگشتیست که از قعرِ جهنم ۳۰۰
به خاطرهیی اهریمنشاد ۳۰۱
اشارت میکند. ۳۰۲
۳۰۳
و دریغا ــ ای آشنای خونِ من ای همسفرِ گریز! ــ ۳۰۴
آنها که دانستند چه بیگناه در این دوزخِ بیعدالت سوختهام ۳۰۵
در شماره ۳۰۶
از گناهانِ تو کمترند! ۳۰۷
۳۰۸
۳۰۹
۱۱ ۳۱۰
اکنون رَخت به سراچهی آسمانی دیگر خواهم کشید. ۳۱۱
آسمانِ آخرین ۳۱۲
که ستارهی تنهای آن ۳۱۳
تویی. ۳۱۴
۳۱۵
آسمانِ روشن ۳۱۶
سرپوشِ بلورینِ باغی ۳۱۷
که تو تنها گُلِ آن، تنها زنبورِ آنی. ۳۱۸
باغی که تو ۳۱۹
تنها درختِ آنی ۳۲۰
و بر آن درخت ۳۲۱
گلیست یگانه ۳۲۲
که تویی. ۳۲۳
۳۲۴
ای آسمان و درخت و باغِ من، گُل و زنبور و کندوی من! ۳۲۵
با زمزمهی تو ۳۲۶
اکنون رخت به گسترهی خوابی خواهم کشید ۳۲۷
که تنها رؤیای آن ۳۲۸
تویی. ۳۲۹
۳۳۰
۳۳۱
۱۲ ۳۳۲
این است عطرِ خاکستریِ هوا که از نزدیکیِ صبح سخن میگوید. ۳۳۳
زمین آبستنِ روزی دیگر است. ۳۳۴
این است زمزمهی سپیده ۳۳۵
این است آفتاب که بر میآید. ۳۳۶
۳۳۷
تکتک، ستارهها آب میشوند ۳۳۸
و شب ۳۳۹
بریدهبریده ۳۴۰
به سایههای خُرد تجزیه میشود ۳۴۱
و در پسِ هر چیز ۳۴۲
پناهی میجوید. ۳۴۳
۳۴۴
و نسیمِ خنکِ بامدادی ۳۴۵
چونان نوازشیست. ۳۴۶
۳۴۷
□ ۳۴۸
۳۴۹
عشقِ ما دهکدهییست که هرگز به خواب نمیرود ۳۵۰
نه به شبان و ۳۵۱
نه به روز، ۳۵۲
و جنبش و شورِ حیات ۳۵۳
یک دَم در آن فرو نمینشیند. ۳۵۴
۳۵۵
هنگامِ آن است که دندانهای تو را ۳۵۶
در بوسهیی طولانی ۳۵۷
چون شیری گرم ۳۵۸
بنوشم. ۳۵۹
۳۶۰
□ ۳۶۱
۳۶۲
تا دستِ تو را به دست آرم ۳۶۳
از کدامین کوه میبایدم گذشت ۳۶۴
تا بگذرم ۳۶۵
از کدامین صحرا ۳۶۶
از کدامین دریا میبایدم گذشت ۳۶۷
تا بگذرم. ۳۶۸
۳۶۹
روزی که اینچنین به زیبایی آغاز میشود ۳۷۰
[به هنگامی که آخرین کلماتِ تاریکِ غمنامهی گذشته را با شبی که در گذر است ۳۷۱
به فراموشیِ بادِ شبانه سپردهام]، ۳۷۲
از برای آن نیست که در حسرتِ تو بگذرد. ۳۷۳
تو باد و شکوفه و میوهیی، ای همهی فصولِ من! ۳۷۴
بر من چنان چون سالی بگذر ۳۷۵
تا جاودانگی را آغاز کنم. ۳۷۶
۳۷۷
۱۱ تیرِ ۱۳۴۲ ۳۷۸
۳۷۹
تعداد ابیات: ۱۴
۴۱۳۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:چهار سرود برای آيدا
گوهر بعدی:آیدا در آینه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.