هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر از رویاهایش میگوید که در آن فردی میآید که متفاوت و برتر از همه است. این فرد نماد امید و عدالت است و تواناییهای خارقالعاده دارد. شاعر همچنین آرزوهای کودکانهاش را بیان میکند و از ناتوانی خود و جامعه در ایجاد تغییر مینالد. در پایان، تأکید میکند که این فرد میآید تا همه چیز را به عدالت تقسیم کند.
رده سنی:
12+
متن دارای مفاهیم نمادین و اجتماعی است که ممکن است برای کودکان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات به مسائل اجتماعی مانند فقر و نابرابری نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
کسی که مثل هیچ کس نیست
من خواب دیدهام که کسی می آید
من خواب یک ستاره قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیدهام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست، مثل پدر نیست،
مثل اِنسی نیست، مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست،
و مثل آن کسیست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
و می تواند از مغازه سید جواد ، هر چه قدر جنس که لازم دارد، نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ الله
که سبز بود: مثل صبح سَحَر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه یحیی میان هندوانهها و خربزهها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمیشود
کاری نمیکند که آن کسی که به خواب من آمده ست، روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچههاشان هم خونیست
و آب حوضهاشان هم خونیست
و تخت کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند
چرا کاری نمیکنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پلههای پشت بام را جارو کردهام
و شیشههای پنجره را هم شستهام
چرا پدر فقط باید
در خواب، خواب ببیند
من پلههای پشت بام را جارو کردهام
و شیشههای پنجره را هم شستهام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست، در نَفَسَش با ماست، در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمیشود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ میشود، بزرگتر میشود
کسی از باران، از صدای شرشر باران،
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را میاندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمههای لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم میدهد
من خواب دیدهام ...
من خواب یک ستاره قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیدهام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست، مثل پدر نیست،
مثل اِنسی نیست، مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست،
و مثل آن کسیست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
و می تواند از مغازه سید جواد ، هر چه قدر جنس که لازم دارد، نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ الله
که سبز بود: مثل صبح سَحَر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه یحیی میان هندوانهها و خربزهها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمیشود
کاری نمیکند که آن کسی که به خواب من آمده ست، روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچههاشان هم خونیست
و آب حوضهاشان هم خونیست
و تخت کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند
چرا کاری نمیکنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پلههای پشت بام را جارو کردهام
و شیشههای پنجره را هم شستهام
چرا پدر فقط باید
در خواب، خواب ببیند
من پلههای پشت بام را جارو کردهام
و شیشههای پنجره را هم شستهام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست، در نَفَسَش با ماست، در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمیشود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ میشود، بزرگتر میشود
کسی از باران، از صدای شرشر باران،
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را میاندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمههای لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم میدهد
من خواب دیدهام ...
۱۱۱۰
این گوهر را بشنوید
خوانش
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:دلم برای باغچه می سوزد
گوهر بعدی:تنها صداست که می ماند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.