هوش مصنوعی: این شعر یک اثر عرفانی و عاشقانه است که با مضامین سیاسی و اجتماعی نیز آمیخته شده است. شاعر از عشق به یار، هجران، انتظار و وصال سخن می‌گوید و در عین حال به مسائل اجتماعی مانند عدالت، اتحاد، علم‌آموزی و انتقاد از استبداد می‌پردازد. همچنین، از سلطان محمد رشاد و ملت عثمانی تمجید شده و بر اهمیت اتحاد و عدالت تأکید شده است.
رده سنی: 16+ متن دارای مضامین عمیق عرفانی و سیاسی است که درک آن برای سنین پایین‌تر دشوار است. همچنین، برخی از مفاهیم انتقادی و اجتماعی ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال نامفهوم باشد.

اهلا و سهلا

اهلا و سهلا ای نسیم بهار
ای قاصد زلف یار ۱

از زلف یار آیی چه داری بیار
ای کاروان تتار ۲

گویی هنوز ای نفخهٔ مشگبار
هست‌آن سیه‌زلف یار ۳
آشفته و سرگشته و بی‌قرار ۴
از بار دل‌های زار ۵

گو هنوز آن بستگی‌های دل
نگشوده‌از پای او ۶

وآن کنج ویرانست مأوای دل
رنج است کالای او ۷

دلبر ندارد هیچ پروای دل
غافل ز غوغای او ۸
دل نیز باشد خسته و داغدار ۹
ز اندوه هجران یار ۱۰

نی نی خطا گفتی چنین نیست راز
نرد تخطی مباز ۱۱

کز جور دل‌ها سرکشیده است باز
آن زلف دستان طراز ۱۲

کوته شدش از جور دست دراز
دستان دیگر نبواز ۱۳
کان سرکشی بگذشت و آن روزگا‌ر ۱۴
سامان پذیرفت کار ۱۵

وصل آمد و بگذشت ایام هجر
معدوم شد نام هجر ۱۶

زهری که پنهان بود در جام هجر
شد جمله درکام هجر ۱۷

یکسر گذشت آغاز و انجام هجر
برچیده شد دام هجر ۱۸
وآن عاشق غمدیده اشکبار ۱۹
بیرون شد ز انتظار ۲۰

بگذشت آن کز دستبرد رقیب
نالان شود جان ما ۲۱

گردد پریشانتر ز زلف جبیب
حال پریشان ما ۲۲

گل را نباشد ناز بر عندلیب
اندرگلستان ما ۲۳
وزگل ندارد شکوه‌، نالان هزار ۲۴
با نالهٔ زار زار ۲۵

بگذشت آن کافراسیاب خزان
آید به ملک چمن ۲۶

کاذر مهش آ‌ذر فروزد به جان
با نیروی تهمتن ۲۷

بگذشت آن کز جانب مهرگان
تازد به تل و دمن ۲۸
کاردیبهشت آید چو اسفندیار ۲۹
با گرزهٔ گاو سار ۳۰

با گلبنان باغ بربست دی
عهدی به فال سعید ۳۱

کاندر چمن تازد دگرباره وی
چپش ازقریب و بعید ۳۲

گر بشکند عهد از ره جهل وغی
ترسم چو عبدالحمید ۳۳
گردد اسیر پنجهٔ اقتدار ۳۴
از نیروی نوبهار ۳۵

خوش باشد ارزین شاه گیرند پند
شاهان پیمان شکن ۳۶

سبلت نخایند از ره ریشخند
برملت خوبشتن ۳۷

بندند بر ملت در چون و چند
بی‌حیله و مکر و فن ۳۸
کافزون‌تر است از حیلهٔ شهریار ۳۹
مکر و فن کردکار ۴۰

والله خیرالماکرین گفت حق
رو مکر و افسون مکن ۴۱

از مکر، دم درکش چنین گفت حق
حق را دگرگون مکن ۴۲

پیمان‌شکن را خصم‌دین گفت حق
چندین چه و چون مکن ۴۳
پیمان قران را بدار استوار ۴۴
تا داردت پایدار ۴۵

ای ملت عثمانی ای رویتان
پیوسته روی خدا ۴۶

ای ملت عثمانی ای سویتان
همواره روی خدا ۴۷

بشکسته از نیروی بازویتان
پشت عدوی خدا ۴۸
وز پردلی‌تان گشته شادی گوار ۴۹
دل‌های امیدوار ۵۰

شد مایهٔ رادی و فرزانگی
جیش سلانیکتان ۵۱

دست ستم از دشمن خانگی
بربسته پلتیکتان ۵۲

رانند تحسین‌ها به مردانگی
از دور و نزدیکتان ۵۳
واندر بطون دهر جست انتشار ۵۴
آن جنبش و کارزار ۵۵

چتر (‌ترقی‌)‌تان برازنده شد
از نعمت (‌اتحاد) ۵۶

بنیاد (‌اقدام‌) عدو کنده شد
از همت اتحاد ۵۷

ایرانیان را جان و دل زنده شد
از خدمت اتحاد ۵۸
زبن رو نمودند از (‌سعادت‌) شعار ۵۹
در آن همایون دیار ۶۰

گشت از شما بنیاد ایمان متین
رحمت بر ایمانتان ۶۱

وزکارکرد جانفشانان دین
فرخنده شد جانتان ۶۲

سلطان نو جستید صد آفرین
بر جان سلطانتان ۶۳
طوبی براین سلطان والاتبار ۶۴
وین سایهٔ کردگار ۶۵

شاه رعیت پرور نامور
سلطان محمد رشاد ۶۶

سلطان والا اختر دادگر
منظور جان عباد ۶۷

کردار او باشد در اول نظر
پیرایهٔ اتحاد ۶۸
آثار او باشد در آخر شمار ۶۹
سرمایه افتخار ۷۰

سلطان محمدخان خامس که بخت
پیوسته جوید درش ۷۱

در باغ اسلامی تناور درخت
شخص خرد پرورش ۷۲

زببندهٔ خرگاه و دیهیم و تخت
ذات همایون فرش ۷۳
شایستهٔ تحمید یزدان یار ۷۴
آن خاطر بردبار ۷۵

شاهی که خیزد نور شهزادگی
از جبههٔ پاک او ۷۶

ماهی که تابد مهر آزدگی
از چرخ ادراک او ۷۷

مایل به درویشی و افتادگی
طبع طربناک او ۷۸
آری بزرگان‌را به هر روزگار ۷۹
زینگونه بوده است کار ۸۰

ای دوحهٔ سلجوقیان بی گزند
از چون تو زیبا ثمر ۸۱

وی نام عثمان‌خان غازی بلند
از چون تو والا پسر ۸۲

ای از تو در خلد برین شادمند
سنجر شه نامور ۸۳
وی از تو در باغ جنان شادخوار ۸۴
از طغرل نامدار ۸۵

دانی که یکسانند نوع بشر
اندر حقوق خودی ۸۶

غصب حقوق خلق درهرنظر
باشد ز نابخردی ۸۷

عدل و مساواتست نعم‌السیر
در مذهب ایزدی ۸۸
جور و ستبداد است بئس‌الشعار ۸۹
در کیش پروردگار ۹۰

عبدالحمید از جهل مبرم چه دید
جز بند و مسمار جهل ۹۱

وز جور و استبداد جز غم چه دید
این است آثار جهل ۹۲

جاهل به جز محنت ز عالم چه دید
وای آنکه شد یار جهل ۹۳
زین رو بباید علم کرد اختیار ۹۴
شاد آنکه با علم یار ۹۵

شاهد شدی از جان و دل یار علم
یزدان بود یار تو ۹۶

گرم است در ملک تو بازار علم
خود گرم بازار تو ۹۷

چون کرده‌ای با نیکوئی کار علم
نیکو بود کار تو ۹۸
کار تو از علم تو گیرد قرار ۹۹
خرم زی ای شهریار ۱۰۰

شاها زمان خدمت ملت است
آن هم چنین ملتی ۱۰۱

کز جان و دل فرمانبر دولتست
آن هم چنین دولتی ۱۰۲

باری اوان جنبش و همت است
شاها کنون همتی ۱۰۳
تا خود شود بنیاد دین پایدار ۱۰۴
زان همت شاهوار ۱۰۵

شاها به راه راستی زن قدم
تا دین شود رو سفید ۱۰۶

دامان دل را پاک دار از ستم
تا خصم گردد پلید ۱۰۷

بر جان خلق ای فیض مطلق بدم
تا دانش آید پدید ۱۰۸
بر کِشت ملک ای ابر رحمت ببار ۱۰۹
تا بیش آید ببار ۱۱۰

شاها درِ علم و خرد بازکن
بر دولت خویشتن ۱۱۱

اسلام را شاها سرافرازکن
از صولت خویشتن ۱۱۲

ایرانیان را یار و دمسازکن
با ملت خویشتن ۱۱۳
تا دین شود زین اتحاد آشکار ۱۱۴
ای شاه دشمن شکار ۱۱۵

نادرشه آن شاهنشه هوشمند
شد یار این اتحاد ۱۱۶

ز آن رو که خود می‌دید بی چون و چند
آثار این اتحاد ۱۱۷

در ملک ایران شد بعهدش بلند
گفتار این اتحاد ۱۱۸
لیکن ندادش آسمان زبنهار ۱۱۹
رفت‌از جهان‌خوار وزار ۱۲۰

او رفت و واماندند ایرانیان
چون گله در دست گرگ ۱۲۱

وز رفتن او نیز رفت از میان
این اتحاد بزرگ ۱۲۲

واکنون فرو بستند ملت میان
در این خیال سترگ ۱۲۳
خوش باشد ار سلطان گیهان مدار ۱۲۴
گردد به این قوم یار ۱۲۵

تا این دو ملت بار دیگر شوند
همدست وهمداستان ۱۲۶

بر دشمنان دین مظفر شوند
بر سیرت باستان ۱۲۷

زان کج نهادی‌ها مکدر شوند
این فرقهٔ راستان ۱۲۸
گردد اساس راستی برقرار ۱۲۹
یکرنگی آید به کار ۱۳۰

شاها ببین از راه مردانگی
بر ما که رسوا شدیم ۱۳۱

وز ترکتاز دشمن خانگی
مطموع اعدا شدیم ۱۳۲

بیگانگان کردند دیوانگی
چندانکه بی‌پا شدیم ۱۳۳
شاید ز فر خسرو بختیار ۱۳۴
ما را شود بخت یار ۱۳۵

برما ز روس و انگلیس است بیش
اجحاف و کین و ستیز ۱۳۶

بر ما رسد هردم دوصدگونه نیش
زان فرقهٔ بی‌تمیز ۱۳۷

شد مملکت بی‌خانمان و پریش
چون خانم بی‌جهیز ۱۳۸
هرکس چو داماد آید از هرکنار ۱۳۹
تا گیردش درکنار ۱۴۰

غافل که اسلام این‌قدر پست نیست
کش برگرفتن توان ۱۴۱

وربیشه از شیران تهی هست‌، نیست
چندان که خفتن توان ۱۴۲

این خانه باری خانهٔ مست نیست
کش پاک رفتن توان ۱۴۳
بیرون شوند از خانهٔ هوشیار ۱۴۴
گر هستشان هوش یار ۱۴۵

چون خاطر فردوس پیمای تو
اسلام را زیور است ۱۴۶

وندرکلام پارسی رای تو
استاد دانشور است ۱۴۷

اندر مدیح ذات والای تو
گفتار من درخور است ۱۴۸
والا شود آری از این رهگذار ۱۴۹
گفتار نغز بهار ۱۵۰

تا مرد را از بخت‌، فرخندگیست
بخت تو فرخنده باد ۱۵۱

تا ملک را از عدل‌، پایندگیست
ملک تو پاینده باد ۱۵۲

تا جان و تن سرمایه زندگیست
جان و تنت زنده باد ۱۵۳
بادا نگهدارت به لیل و نهار ۱۵۴
لطف خداوندگار ۱۵۵
قالب: مستزاد
تعداد ابیات: ۱۲۴
کانال گوهرین در ایتا
۳۹۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

قبلی:ترجیعات
گوهر بعدی:کار ایران با خداست
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.