هوش مصنوعی:
این متن یک شعر حماسی و تاریخی است که به بررسی تاریخ ایران از دوران باستان تا دورههای مختلف حکومتها و سلسلههای پادشاهی میپردازد. شعر به توصیف فراز و نشیبهای تاریخی، جنگها، عدالت و ستم حکمرانان، و تأثیرات آنها بر ملت ایران اشاره دارد. همچنین، به نقش شخصیتهای تاریخی مانند کوروش، فردوسی، و دیگر پادشاهان در شکلگیری تاریخ ایران پرداخته شده است.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم تاریخی و سیاسی پیچیده است و ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی بخشهای آن ممکن است حاوی توصیفهای خشونتآمیز از جنگها و ستمها باشد که برای گروههای سنی پایین مناسب نیست.
بخش اول - از کیومرث تا سربداران
پاسبانا تا به چند این مستی و خواب گران
پاسبانرا نیست خواب،از خواب سر بردار، هان! ۱
گلهٔ خود را نگر بیپاسبان و بیشبان
یکطرف گرگ دمان و یکطرف شیر ژیان ۲
آن ز چنگ این رباید طعمه، این از چنگ آن
هریک آلوده به خون این گله چنگ و دهان ۳
پاسبان مست و گله مشغول و دشمن هوشیار ۴
کار با یزدان بود کز کف برون رفته است کار ۵
پند بپذیر ای ملک زین پاک گوهر دایگان
نیکی از زشتان مجوی و یاری از همسایگان ۶
وانگه از سر دورکن گفتار این بیمایگان
پایداری چند خواهی جست ازین بیپایگان ۷
کشور تو خسروا گنجی است، گنجی شایگان
ترسم این گنج ازکفت شاها برآید رایگان ۸
طرفه گنجی درکف آوردی کنون بیهبچ رنج ۹
چون نبردی رنج، شاها کی شناسی قدرگنج ۱۰
گنجی آمد درکفت بیش از سپهرش فر و جاه
صیت قدر و حشمتش بگذشته از ماهی و ماه ۱۱
خسروان کرده در او از دیدهٔ حسرت نگاه
حدش از آنسوی دجله تا بدین سوی هراه ۱۲
دست اندر دست مانده تاکنون از دیرگاه
وندر او زین دیرگه بیگانگان نابرده راه ۱۳
خسروان در برکشیده این بت دلبند را ۱۴
راست چون مادرکه اندر برکشد فرزند را ۱۵
شه کیومرث از نخست این گنج را گنجور بود
وز سیامک چهر بیداد و ستم مستور بود ۱۶
هم ز هوشنگش بسی پیرایه و دستور بود
هم ز تهمورس دد و دیو فتن مقهور بود ۱۷
هم ز جم جان رعیت خرم و مسرور بود
باری این کشور از اینان سالها معمور بود ۱۸
لیک گم کردند مردم راه عدل و راستی ۱۹
تا به ملک از «بیوراسب» آمد بسی ناشاستی ۲۰
جم در آغاز شهی بگرفت راه و رسم داد
لیک در آخر به استبداد و خودرایی فتاد ۲۱
هم در استبداد شد تا ملک خود بر باد داد
آری آری ملک از استبداد خواهد شد بهباد ۲۲
زان سپس ضحاک تازی افسر شاهی نهاد
بر شهنشاه و رعیت دست عدوان برگشاد ۲۳
الغرض آئین بیداد و زبردستی کرفت ۲۴
زو هزاران سال ایران ذلت و پستی گرفت ۲۵
چون ز استبداد آنان ملک شد ویران و پست
کاوه و دیگر هنرمندان برآوردند دست ۲۶
بر امیر تازیان آمد در آن غوغا شکست
پس فریدون آمد و بر مسند شاهی نشست ۲۷
بر رخ مردم در عدل و ستم بگشود و بست
کشور اندر عهد او از پنجهٔ بیداد رست ۲۸
باری اندر عدل و داد و نیکوئی کرد آنچه کرد ۲۹
مرحبا سلطان، زهی خسرو، فری آزادمرد ۳۰
شاه افریدون به «ایرج» داد ایرانشهر را
کرد بخش «تور» ملک ماوراءالنهر را ۳۱
«سلم» را روم و خزر تا بازیابد بهر را
لیک پر چین ساختند اینان جبین قهر را ۳۲
ساختند آماده چون افعی به دندان زهر را
در عزا بنشاندند از مرگ ایرج دهر را ۳۳
رفت ایرج تاکه دلجوئی کند زان دو لعین ۳۴
میهمان کردند و اندر خانه کشتندش به کین ۳۵
زان سپس ایران به چنگ سلم و تور اندر فتاد
و ایرج والاگهر خاطر نکرد از ملک شاد ۳۶
پس منوچهر امد و دیهیم شاهی برنهاد
کینهٔ ایرج کشید از آن دو دیو بدنهاد ۳۷
از پس او نوذر و زو را رسید آئین وداد
لیک خود افراسیاب این ملک را بر باد داد ۳۸
بیخبر کز بیم تیغ کیقباد نامور ۳۹
اندرین کشور نتاند زیست هر بیپا و سر ۴۰
کیقباد آمد، چو بیرون شد ز ملک افراسیاب
کرد آباد آنچه بود از فتنهٔ ترکان خراب ۴۱
زان سپس کاوس کی شد ملک را مالک رقاب
وندر آغاز شهی شد کشور از او کامیاب ۴۲
لیکاز آنپس کرد از استبداد و نخوت فتح باب
هم ز استبداد و نخوت کرد زی گردون شتاب ۴۳
زان سبب شد بسته در بند شه مازندران ۴۴
کبر و خودرایی، بلی چونین کند با مهتران ۴۵
سوی ایران شد سپس کیخسرو پیروزبخت
عدل کرد آغاز و بگرفت آن کیانی تاج و تخت ۴۶
کرد با سلطان توران کار رزم وکینه سخت
باز جست از راستی کین پدر زان شوربخت ۴۷
پس به لهراسب سپرد آن ملک و خود بربست رخت
و آن ملک چون کِشت در این گلشن از نیکی درخت ۴۸
رفت و آن دیهیم شاهی بر سر گشتاسب هِشت ۴۹
و آن هم اندر خسروی کرد آنچه کرد از خوب و زشت ۵۰
درگه گشتاسب شه، دین کرد پیدا زردهشت
کرد یزدان را جدا از دیو و دوزخ از بهشت ۵۱
گفت بیداد و دروغ و ریمنی زشت ست، زشت
راستی جو در منشت و درگو شت و درکنشت ۵۲
پارسا مرد آنکه ورزد مهر و داد و یار و کشت
راستی و ورزش و دادند درهای بهشت ۵۳
پنجگه باید نماز آورد پیش اورمزد ۵۴
کرد باید دوری از اهریمن و خونی و دزد ۵۵
دینش از بلخ و خراسان اندر ایران پرگشاد
با زر گشتاسب شاه و نیزهٔ اسفندیاد ۵۶
شاه توران و سکستان در بداندیشی ستاد
قافیه گودال شو، بر پای شد جنگ و جهاد ۵۷
اندرین پیکارها اسفندیار از پا فتاد
کشته اندر بلخ شد هم زرد هشت پاکزاد ۵۸
شد نبشته دین او بر پوستهای گاومیش ۵۹
گشت روشن آتش موبد از آن پاکیزه کیش ۶۰
باری ازگشتاسب شه وز بهمن و اسفندیار
وز دگر شاهان بماند از نیک و بد بس یادگار ۶۱
وآن کزین شاهان به استبداد و جور انداخت کار
چرخ چون دارای بن داراکشید از وی دمار ۶۲
الغرض کبر و نفاق آمد در این ملک آشکار
تا شد از پور فیلیپ اینملک،بیمقدار و خوار ۶۳
زان سپس گشت آشکارا نهضت اشکانیان ۶۴
وز پس آنان برآمد رایت ساسانیان ۶۵
داستان گوی گرگ باز اینچنین فرمود یاد
واین چنین ز استخر و نقش بیستون مطلب گشاد ۶۶
کز مهابادی شد ایران سالها بهروز و شاد
بد نخستینشان اژوسس خسرو با فر و داد ۶۷
شهر اکباتان به آئینی عجب بنیان نهاد
خود مهابادی مِدیدان سرزمین ماه، ماد ۶۸
آخر آنان سیاکزار است و بعد از آن گروه ۶۹
شاهزادهٔ پارس، کورش یافت آن فر و شکوه ۷۰
داستان کورش و کیخسرو والاگهر
سخت نزدیکند از عهد صبی با یکدگر ۷۱
دخت استیهاژ «مندان» بود مام آن پسر
نیز شاه پارس « کمبیز» است کورش را پدر ۷۲
از مدی و فارس، کورش ساخت همپیمان حشر
ملک آشوری گرفت و یافت بر بابل ظفر ۷۳
رفته رفته شد مدی مغلوب و ایران یکسره ۷۴
زان کورش کشت، زیرا داشت از یزدان فره ۷۵
کورش آئینهای نیک آورد درکشور پدبد
شیوهٔ قانونگزاری او به عالم گسترید ۷۶
جادهها افکند و در فرسنگها خرسنگ چید
نیز او ایجاد کرد آئین چاپار و برید ۷۷
در نخستین جنگ چون بینظمی لشگر بدید
نقشهٔ تنظیم و تقسیمات لشگرها کشید ۷۸
کلده و آشور و لیدی را گرفت اندر نبرد ۷۹
مر یهودان را بداد آزادی و خشنودکرد ۸۰
از پس او پور اوکمبیز شاهنشاه شد
سرزمین مصر او را فتح بر دلخواه شد ۸۱
بعد مرگش مملکت آشفته و گمراه شد
نیز اسمردیس غاصب بر گزافه شاه شد ۸۲
زان میان دارای بن گشتاسب زیبگاه شد
دست شاهان دروغی هر طرف کوتاه شد ۸۳
پیرو قانون کورش بود و بختش رهنمون ۸۴
یادگارش تخت جمشید است و نقش بیستون ۸۵
خاتم آن خسروان دارای کدمانوس شد
آنکه عهدش در وطن سرمایهٔ افسوس شد ۸۶
ملک ایران بهرهٔ اسکندر منحوس شد
وز پس مرگ سکندر بخش سولوکوس شد ۸۷
زانطیوخس شام و مصر از آن بطلمیوس شد
سند و کابل هم به سرداری دگر مرئوس شد ۸۸
ملک ایران شد اسیر پنجهٔ یونانیان ۸۹
زان طرف یونان فتاد اندر کف رومانیان ۹۰
نهضت اشکانیان گشت از خراسان آشکار
اشک اول کرد بنیاد آن بنای استوار ۹۱
نام آنان پهلوی بد، پهلوانیشان شعار
یافت خط پهلوی ز آنان رواج اندر دیار ۹۲
جیش یونان را براندند از وطن زآغاز کار
بر سپاه رم ظفر جستند در هر کارزار ۹۳
آخرینشان اردوان بد کاردشیر بابکان ۹۴
کشتش اندر رزم و بستد مملکت را رایگان ۹۵
این ره نیز از ستم این ملک را پیراستند
روی ایران را چو روی نیکوان آراستند ۹۶
بر نکوکاری فزودند از تطاول کاشتند
تا ابد زین ره به طبع اندر خوش و زیباستند ۹۷
یافتند آخر هرآنچ از پادشاهی خواستند
ور از اینان چند تن استمگر و ناشاستند ۹۸
یافتستند از بدیها کیفر و پاداش خویش ۹۹
کیفر و پاداش یابدگرگ در آزار میش ۱۰۰
از پس بابک مر او را بد یکی شاپور پور
تاج ملک پارس او را گشت از تایید هور ۱۰۱
اردشیر از خطه دارابجرد آورد زور
مردم استخر کز شاپور بودندی نفور ۱۰۲
تاج راکردند بخش اردشیر از راه دور
رزم ناکرده بشد شاپور مسکین روزکور ۱۰۳
اردشیر بابکان بنهاد بر سر تاج داد ۱۰۴
بازوی مردی به دفع تاجداران برگشاد ۱۰۵
اردشیر بابکان آمد ز ساسان یادگار
بود ساسان از نژاد بهمن اسفندیار ۱۰۶
در زمین فارس می گشتند چندین روزگار
همره گردان شده هرجا چراگه خواستار ۱۰۷
بابک اندر شیرمردی بود مرد صد سوار
جمله اندر پارس مر دین مغان را پاسدار ۱۰۸
در حدود فارس شاهی بود نامش جوزهر ۱۰۹
بابک او راکشت و خالی ساخت جا بهر پسر ۱۱۰
داستان کارنامه اینچنین گوید خبر
کاردشیر از پشت دارا بود و ساسانش پدر ۱۱۱
بود ساسان خود شبان پایک پیروزگر
مرزبان اردوان بد پاپک اندر پارس در ۱۱۲
بهر ساساندید خوابی خوش سه شب آن تاجور
کز برپیلی سپید آراسته جسته مقر ۱۱۳
وآذر برزین و آذرخوره و آذرگشسب ۱۱۴
چونخور او را روشن و او کرده زانان فال کسب ۱۱۵
شاه پاپی سر بهسر اخترشماران را بخواست
خوابهای خود یکایک گفتشان بی کم وکاست ۱۱۶
جملگی گفتند مردی راکه دیدی پادشاست
یا ز فرزندانش یک تن پادشاهی را سزاست ۱۱۷
زانکه پیل و هرسه آتش دولت و دین و دهاست
خواستساسان را بهبر پاپک وزو پرسید راست ۱۱۸
از پس زنهار پاپک، گفت با او راستی ۱۱۹
کاصلم از ساسان بن دارای بن داراستی ۱۲۰
شد چو از این راز آگه پاپک فرخنژاد
دختر خود را بدو پیوست و جاه و مال داد ۱۲۱
و اردشیر بابکان از دختر پاپک بزاد
پاپکش آموزگار آورد و پروردش به داد ۱۲۲
شد به زودی اردشیر اندر هنرها اوستاد
شهرت فرهنگ و هنگش اندر ایران اوفتاد ۱۲۳
اردوان پهلوی شاهنشه ایران ز ری ۱۲۴
سوی پاپک نامه کرد و خواست برنا را ز وی ۱۲۵
اردشیر از فارس شد با عدتی زی اردوان
جای دادش اردوان در صف رادان و گوان ۱۲۶
در شکار و رزم شد همدوش خیل خسروان
در همهفرهنگ و هنگ از همگنانسر شد جوان ۱۲۷
اردوان با خیل بهر صید شد روزی روان
هر طرف راندند مردان بهر صید آهوان ۱۲۸
از پس گوری شد و افکند تیری اردشیر ۱۲۹
تیر بگذشت از شکمب گور و آوردش به زیر ۱۳۰
تاخت پور اردوان آنجا که بود آن شیرمرد
گفت هان بر دشت من رفت این هنر وین کار کرد ۱۳۱
اردشیرش گفت گرد کذب و رعنائی مگرد
آن تو و تیر و کمان و آن گور و آن دشت نبرد ۱۳۲
اردوان آنجا شد و برتافت زان گفتار سرد
گفت با فرزند من جوئی ستیز و دار و برد؟ ۱۳۳
خیز و از ایوان در اصطبل ستوران رخت نه ۱۳۴
نزد اسبان در خور خود پایگاه و تخت نه ۱۳۵
اردشیر از آن سخن پیچید و دم اندر کشید
پیش شاهنشه جز از فرمانبری راهی ندید ۱۳۶
سوی بابک نامهای بنوشت و کرد آن غم پدید
بابک او را پندها بنوشت و دادش بس نوید ۱۳۷
نوجوان نزد ستوران پایگاهی برگزید
ساز رامش کرد و سرخوش بود با جام نبید ۱۳۸
اندرین هنگامه ناگه بابک اندر پارس مرد ۱۳۹
اردوان ملک نیای وی به پور خود سپرد ۱۴۰
هم درین احوال روزی اردوان پادشا
در بر خود داشت مر اخترشماران را بپا ۱۴۱
گفت هان بینید راز اختران را برملا
آن کسان رفتند و بنشستند در مهمانسرا ۱۴۲
بود بر ایشان کنیزی ز اردوان فرمانروا
پس بسنجیدند راز اختران را بارها ۱۴۳
شاه را گفتند اگر از شه گریزد بندهای ۱۴۴
عاقبت آن بنده گردد خسرو فرخندهای ۱۴۵
آن کنیزک را به پنهان بود ره با شیرمرد
رفت و راز اختران را در بر او فاش کرد ۱۴۶
اردشیرش گفت باید جست و رست از رنج و درد
شب چو خرگاه سیه زد زیر طاق لاجورد ۱۴۷
زین نهادند از بر دو تازی اسب رهنورد
هر دو سوی پارس بگرفتند ره بیدار و برد ۱۴۸
همچو غرمی بخت او اندر پیش پوینده بود ۱۴۹
پادشاهی را به مردی یافت چون جوینده بود ۱۵۰
چهرن کهشد روز، اردوانجستو کنیزک را ندید
هم درآن ساعت حدیث رفتن آنان شنید ۱۵۱
در پی آنان فراوان تاخت لیکن کم رسید
پور او بهمن ز ملک پارس لشکرها کشید ۱۵۲
اردشیر آمد به دریا بار و منزل برگزید
جیش پور اردوان زانشه شکستی سخت دید ۱۵۳
زان سپس با اردوان بنمود حربی بس قوی ۱۵۴
واندر آن میدان فرو شد پادشاه پهلوی ۱۵۵
داد عدل و داد داد از آن میان نوشیروان
زان بدو گیتی مر او را شاد شد روشنروان ۱۵۶
دولت ایران ز عدلش یافت نیروی و توان
خلق را آزاد کرد از محنت و ذل و هوان ۱۵۷
کس نبودی در زمان عدل او زار و نوان
دست در زنجیر عدلش داشتی پیر و جوان ۱۵۸
هم بهعهدش فخر کردی حضرت خیرالانام ۱۵۹
گفت خود زادم به عهد خسرو عادل زمام ۱۶۰
زین سخن جان و دل دانا برافروزد همی
جور را زین گفته خان و مان فرو سوزد همی ۱۶۱
پادشاهی کاین نصیحت را بیندوزد همی
دیدهٔ دشمن به تیر عدل بردوزد همی ۱۶۲
گفته این، تا خسروان را عدل آموزد همی
قصهٔ آنکو به چونین شاه کین توزد همی ۱۶۳
قصهٔمشت و درفشو صحبتسنگو سبوست ۱۶۴
باری ار این پند را خسرو فراگیرد نکوست ۱۶۵
زان شهنشاهان به آخر خسرو پرویز بود
خسروی هشیار و صاحبرای و با تمییز بود ۱۶۶
با زبانی نرم، او را خنجری خونریز بود
کشور اندر عهد او شایسته در هر چیز بود ۱۶۷
لیکن او را بدگمانیهای خوفآمیز بود
وین گمان بد به ملک اندر نفاقانگیز بود ۱۶۸
لاجرم لشکر بر او شورید و شد شیرویهشاه ۱۶۹
خسرو پرویز شد در بند شیرویه تباه ۱۷۰
از پس مرگ شهنشه خسروی معدوم شد
خون آن شاهنشه دانا بر ایران شوم شد ۱۷۱
فتنهها برپا شد و هر حاکمی محکوم شد
اه این وکاه آن دارای مرز و بوم شد ۱۷۲
عرصهٔ ایوان کسری آشیان بوم شد
دیرگاهی کشور از امن و امان محروم شد ۱۷۳
تا پس از چندی برون شد یزدگرد شهریار ۱۷۴
هم مر او را بخت بد، با تازیان انداخت کار ۱۷۵
خیل عریان عرب غالب نیامد در نبرد
کاختلافات بزرگان کرد با ما هرچه کرد ۱۷۶
هشت بغی زیردستان دردها بر روی درد
خاک یاغی شد کجا خون دل پرویز خورد ۱۷۷
چهر ملک از قتل آذرمی و پوران کشت زرد
زین مصائب تیغ هندی چوب شد در دست مرد ۱۷۸
لاجرم بر ما شکست آمد ز گشت روزگار ۱۷۹
شاه شاهان کشته شد در مرو و باطل ماند کار ۱۸۰
ایزد احمد را به شوری مرسل و مأمور کرد
تا به دستآویز شوری خصم را مقهور کرد ۱۸۱
عدل و شوری بود کان ساحات را معمور کرد
پور عفان را ستبداد از خلافت دور کرد ۱۸۲
و آل سفیان را ز ملک این خودسری مهجور کرد
وانکه زینان خلق را از نیکوئی مسرور کرد ۱۸۳
زادهٔ عبدالعزیز است آنکه از احسان و داد ۱۸۴
سیرتی دیگر گرفت و شیوهای دیگر نهاد ۱۸۵
آل عباس ارچه دیری سید و سلطان بدند
لیک تا بودند دستآویز این و آن بدند ۱۸۶
گه ز طغیان عدوی خانگی حیران بدند
گه ز بیم فتنهٔ بیگانه سرگردان بدند ۱۸۷
زان میان گر چند تن فرمانده کیهان بدند
از ره عدل و کمال و رادی احسان بدند ۱۸۸
ورنه اینان را دمی نگذاشتندی بیزیان ۱۸۹
دیلمان، سلجوقیان، خوارزمیان، چنگیزیان ۱۹۰
خود شنیدی ای ملک اخبار هارونالرشید
کز کمال و عدل و رادی بوده در گیتی وحید ۱۹۱
درگه بخشش نگفتی کاین طریف است آن تلید
در ره جنبش نگفتی کاین قریب است آن بعید ۱۹۲
نیز عبدالله مأمون بود در دانش فرید
خسروی کردند با روی خوش و بخت سعید ۱۹۳
گرچه برآل محمد ظلمشان مستور نیست ۱۹۴
خلق این دانند و ما را این سخن منظور نیست ۱۹۵
ز امر مامون لشکر طاهر سوی بغداد شد
بر امین از آن گروه جنگجو بیدادشد ۱۹۶
تا تنش در خاک رفت وکشورش بر باد شد
گرچه مامون را دل از قتل امین ناشاد شد ۱۹۷
لیک خود ملکش ز قید همسری آزاد شد
مرو و آن سامان به عهدش خرم و آباد شد ۱۹۸
پس سوی بغداد شد وآن ملک ازو زیور گرفت ۱۹۹
زان همایون فتح، طاهر پیش مامون فر گرفت ۲۰۰
زان سپس یک روز مامون روی شادی برگشاد
نیز در آن بزم طاهر را به خدمت بار داد ۲۰۱
چون به طاهر دید، مامون برکشید آه از نهاد
گوهر اشکش ز درج دیده در دامان فتاد ۲۰۲
گفت از طاهر مرا قتل امین آمد بهٔاد
پس به طاهر داد منشوری ز راه دین و داد ۲۰۳
کفت شو سوی خراسان واندر آنجا داد کن ۲۰۴
وز ره احسان و داد آن ملک را آباد کن ۲۰۵
رفت طاهر زی خراسان واندر انجا داد کرد
وز ره احسان و داد آن ملک را آباد کرد ۲۰۶
خاطر آن قوم را از قید رنج آزاد کرد
ملک را خرم چو باغ اندر مه خرداد کرد ۲۰۷
پس به خطبه نام مامون را به عمد از یاد کرد
هم به شب جان داد و مامون آل او را شاد کرد ۲۰۸
از خراسان آل طاهر کامها برداشتند ۲۰۹
کامها برداشتند و نامها بگذاشتند ۲۱۰
چون محمد آنکه طاهر را بدی سیم پسر
شد قرین عیش وگشت ازکارکشور بیخبر ۲۱۱
آل زید اندر ری وگرگان برآوردند سر
هم خراسان را ستد یعقوب لیث رویگر ۲۱۲
پس به پور زید جست آن رویگرزاده ظفر
فارس را هم در زمان بستد به نیروی هنر ۲۱۳
زان سپس برکشور بغداد دندان کرد تیز ۲۱۴
لیک جیش معتمد از حیله دادندش گریز ۲۱۵
چون شکسته شد از انره منزلی واپس نشست
هم در آن منزل ز رنج و درد شد نالان و پست ۲۱۶
پس خلیفه کس فرستادش که جای صلح هست
رویگر بنهاد تیغ و پارهئی نان پیش دست ۲۱۷
گفت کاو برهد ز من گر جان من زین غم نرست
ورنه زین تیغ افکنم درکشور و ملکش شکست ۲۱۸
ور شکست آید به من دیگر نجویم سروری ۲۱۹
این من و این نان خشک و آن دکان مسگری ۲۲۰
گرچه خود بدرود گیتی گفت با خواری خوار
لیک نامش زنده ماند اندر بسیط روزگار ۲۲۱
خود سزد، زینان اگر جویند شاهان اعتبار
مکرمت آرند پیش و عزم سازند آشکار ۲۲۲
کار پاس ملک را بخشند با مردان کار
تا به کار آیند اینان روز جنگ و کارزار ۲۲۳
چون به لشکر وقت آسایش ملک نیکی نکرد ۲۲۴
روز پیکار از سر سلطان بر آرد خصم، گرد ۲۲۵
ازپس او عمرولیث آمد برون زی سیستان
رفت شیر سیستان در جند شاپور از میان ۲۲۶
بر خراسان و عراق و پارس تا مازندران
وآمدش منشور شاهی از خلیفهٔ تازیان ۲۲۷
بودش اندر نظم لشکر سیرت نوشیروان
بود شاهی بر دل و لشکرکش و بسیاردان ۲۲۸
وز سر نخوت از اسمعیل سامانی، شکست ۲۲۹
خورد و، اندر محبس بغداد از جان شست دست ۲۳۰
وان امیران خراسان و بزرگان عراق
ملک را دریافتند از فر عدل و اتفاق ۲۳۱
مملکت را آل سامان باز جستند از وفاق
وز دهش محمود غازی یافت از شاهان سباق ۲۳۲
نیز خود ویران و بیبنیان شد از کبر و نفاق
دولت مسعود و آن آراسته کاخ و رواق ۲۳۳
و آل سلجوق از وفاق و عدل چتر افراختند ۲۳۴
چون نفاق اندر میان آمد کلاه انداختند ۲۳۵
چون سر سامانیان از ماوراءالنهر خاست
هم خراسان و ری وگرگان مر او را گشت راست ۲۳۶
گفت یک تن ای ملک سنگ خراج ری جداست
هم فزون است از دگر معیارها وین کی رواست ۲۳۷
پادشاه دادگر معیار وی را بازخواست
با دگر معیارها سنجید و افزونیش کاست ۲۳۸
گفت زین پیش آنچه بگرفتیم افزون از رواج ۲۳۹
زین سپس آن مایه اندکتر پذیریم از خراج ۲۴۰
خود چنین بودند آن شاهان با تاج و کلاه
ملک را آری ملک باید چنین دارد نگاه ۲۴۱
گنج بخشودند و افزودند بر خیل و سپاه
ملک بگرفتند و بربستند بر بیگانه راه ۲۴۲
تا به هنگام محمد، خسرو خوارزم شاه
گشت این ملک قدیم از غفلت سلطان تباه ۲۴۳
ملک ایران درکف چنگیزیان آمد همی ۲۴۴
وندرین کشور بسی زینان زیان آمد همی ۲۴۵
ملک را چنگیز خود از طالع میمون گرفت
کز ره یاسا گرفت و از ره قانون گرفت ۲۴۶
در پی اجرای یاسا پیشی از گردون گرفت
خون آن را ریخت کو یاسای دیگرگون گرفت ۲۴۷
بود حجام طبیعت، زان بیامد خون گرفت
سیل خون کشتگانش بیشی از جیحون گرفت ۲۴۸
بندهٔ یاسای او گشتند شاهان زمن ۲۴۹
وز در تبریز ملک آراست تا حد پکن ۲۵۰
شد چرا خوارزمشاه از وی گریزان، ای دریغ
با چنان لشکر که بودش زیر فرمان، ای دریغ ۲۵۱
ماند بیسردار از این معنی خراسان، ای دریغ
زان قبل جانهای شیرین گشت قربان، ای دریغ ۲۵۲
ای دریغ آن ملک همچون باغ رضوان، ای دریغ
کانچنان شد درکف کفار ویران، ای دریغ ۲۵۳
سال ششصد خویشتن را از اجانب پاس داشت ۲۵۴
لیک در ششماه،ششصدسالهجاهازکف گذاشت ۲۵۵
شد سپس اوکتای قاآن مملکت را پیشبر
بود سلطانی کریم و پادشاهی دادگر ۲۵۶
صیت عدل و جود او شد در همه کیتی سمر
در جهانداری و شاهی داشت آیین دگر ۲۵۷
کرد آباد آنچه ویران کرد پیش از او پدر
زان پدر نشگفت اگر آید چنین فرخپسر ۲۵۸
زانکهخودسیم و زر از سنگاستلعل و در زخاک ۲۵۹
قدرت یزدان پاک است این، زهی یزدان پاک ۲۶۰
تا گهی کاین ملک در چنگ هلاکوخان فتاد
از مغولان رخنهها در کشور ایران فتاد ۲۶۱
نیز از او مستعصم اندر پنجهٔ خذلان فتاد
ملک اسمعیلیان در عهدش از بنیان فتاد ۲۶۲
جای بومان بود تا در پنجهٔ غازان فتاد
زین ملک آسایشی درکشور ویران فتاد ۲۶۳
در دل چنگیزیان زان پس پدید آمد نفاق ۲۶۴
تا ز کفشان شد برون شیراز و کرمان و عراق ۲۶۵
سرور احرار ایرانند، آل سربدار
کز فشار ظلم آشفتند اندر سبزوار ۲۶۶
شهر نیشابور بگرفتند و بس شهر و دیار
وز دهاقین لشکری کردند بیرون از شمار ۲۶۷
بعد طغاتیمور چنگیزی به گرگان شهریار
و آخرین خرس مغول او بود در این مرغزار ۲۶۸
سربداران بر سرش در خاک گرگان ریختند ۲۶۹
همچو شیر شرزه خونش را به خاک آمیختند ۲۷۰
پاسبانرا نیست خواب،از خواب سر بردار، هان! ۱
گلهٔ خود را نگر بیپاسبان و بیشبان
یکطرف گرگ دمان و یکطرف شیر ژیان ۲
آن ز چنگ این رباید طعمه، این از چنگ آن
هریک آلوده به خون این گله چنگ و دهان ۳
پاسبان مست و گله مشغول و دشمن هوشیار ۴
کار با یزدان بود کز کف برون رفته است کار ۵
پند بپذیر ای ملک زین پاک گوهر دایگان
نیکی از زشتان مجوی و یاری از همسایگان ۶
وانگه از سر دورکن گفتار این بیمایگان
پایداری چند خواهی جست ازین بیپایگان ۷
کشور تو خسروا گنجی است، گنجی شایگان
ترسم این گنج ازکفت شاها برآید رایگان ۸
طرفه گنجی درکف آوردی کنون بیهبچ رنج ۹
چون نبردی رنج، شاها کی شناسی قدرگنج ۱۰
گنجی آمد درکفت بیش از سپهرش فر و جاه
صیت قدر و حشمتش بگذشته از ماهی و ماه ۱۱
خسروان کرده در او از دیدهٔ حسرت نگاه
حدش از آنسوی دجله تا بدین سوی هراه ۱۲
دست اندر دست مانده تاکنون از دیرگاه
وندر او زین دیرگه بیگانگان نابرده راه ۱۳
خسروان در برکشیده این بت دلبند را ۱۴
راست چون مادرکه اندر برکشد فرزند را ۱۵
شه کیومرث از نخست این گنج را گنجور بود
وز سیامک چهر بیداد و ستم مستور بود ۱۶
هم ز هوشنگش بسی پیرایه و دستور بود
هم ز تهمورس دد و دیو فتن مقهور بود ۱۷
هم ز جم جان رعیت خرم و مسرور بود
باری این کشور از اینان سالها معمور بود ۱۸
لیک گم کردند مردم راه عدل و راستی ۱۹
تا به ملک از «بیوراسب» آمد بسی ناشاستی ۲۰
جم در آغاز شهی بگرفت راه و رسم داد
لیک در آخر به استبداد و خودرایی فتاد ۲۱
هم در استبداد شد تا ملک خود بر باد داد
آری آری ملک از استبداد خواهد شد بهباد ۲۲
زان سپس ضحاک تازی افسر شاهی نهاد
بر شهنشاه و رعیت دست عدوان برگشاد ۲۳
الغرض آئین بیداد و زبردستی کرفت ۲۴
زو هزاران سال ایران ذلت و پستی گرفت ۲۵
چون ز استبداد آنان ملک شد ویران و پست
کاوه و دیگر هنرمندان برآوردند دست ۲۶
بر امیر تازیان آمد در آن غوغا شکست
پس فریدون آمد و بر مسند شاهی نشست ۲۷
بر رخ مردم در عدل و ستم بگشود و بست
کشور اندر عهد او از پنجهٔ بیداد رست ۲۸
باری اندر عدل و داد و نیکوئی کرد آنچه کرد ۲۹
مرحبا سلطان، زهی خسرو، فری آزادمرد ۳۰
شاه افریدون به «ایرج» داد ایرانشهر را
کرد بخش «تور» ملک ماوراءالنهر را ۳۱
«سلم» را روم و خزر تا بازیابد بهر را
لیک پر چین ساختند اینان جبین قهر را ۳۲
ساختند آماده چون افعی به دندان زهر را
در عزا بنشاندند از مرگ ایرج دهر را ۳۳
رفت ایرج تاکه دلجوئی کند زان دو لعین ۳۴
میهمان کردند و اندر خانه کشتندش به کین ۳۵
زان سپس ایران به چنگ سلم و تور اندر فتاد
و ایرج والاگهر خاطر نکرد از ملک شاد ۳۶
پس منوچهر امد و دیهیم شاهی برنهاد
کینهٔ ایرج کشید از آن دو دیو بدنهاد ۳۷
از پس او نوذر و زو را رسید آئین وداد
لیک خود افراسیاب این ملک را بر باد داد ۳۸
بیخبر کز بیم تیغ کیقباد نامور ۳۹
اندرین کشور نتاند زیست هر بیپا و سر ۴۰
کیقباد آمد، چو بیرون شد ز ملک افراسیاب
کرد آباد آنچه بود از فتنهٔ ترکان خراب ۴۱
زان سپس کاوس کی شد ملک را مالک رقاب
وندر آغاز شهی شد کشور از او کامیاب ۴۲
لیکاز آنپس کرد از استبداد و نخوت فتح باب
هم ز استبداد و نخوت کرد زی گردون شتاب ۴۳
زان سبب شد بسته در بند شه مازندران ۴۴
کبر و خودرایی، بلی چونین کند با مهتران ۴۵
سوی ایران شد سپس کیخسرو پیروزبخت
عدل کرد آغاز و بگرفت آن کیانی تاج و تخت ۴۶
کرد با سلطان توران کار رزم وکینه سخت
باز جست از راستی کین پدر زان شوربخت ۴۷
پس به لهراسب سپرد آن ملک و خود بربست رخت
و آن ملک چون کِشت در این گلشن از نیکی درخت ۴۸
رفت و آن دیهیم شاهی بر سر گشتاسب هِشت ۴۹
و آن هم اندر خسروی کرد آنچه کرد از خوب و زشت ۵۰
درگه گشتاسب شه، دین کرد پیدا زردهشت
کرد یزدان را جدا از دیو و دوزخ از بهشت ۵۱
گفت بیداد و دروغ و ریمنی زشت ست، زشت
راستی جو در منشت و درگو شت و درکنشت ۵۲
پارسا مرد آنکه ورزد مهر و داد و یار و کشت
راستی و ورزش و دادند درهای بهشت ۵۳
پنجگه باید نماز آورد پیش اورمزد ۵۴
کرد باید دوری از اهریمن و خونی و دزد ۵۵
دینش از بلخ و خراسان اندر ایران پرگشاد
با زر گشتاسب شاه و نیزهٔ اسفندیاد ۵۶
شاه توران و سکستان در بداندیشی ستاد
قافیه گودال شو، بر پای شد جنگ و جهاد ۵۷
اندرین پیکارها اسفندیار از پا فتاد
کشته اندر بلخ شد هم زرد هشت پاکزاد ۵۸
شد نبشته دین او بر پوستهای گاومیش ۵۹
گشت روشن آتش موبد از آن پاکیزه کیش ۶۰
باری ازگشتاسب شه وز بهمن و اسفندیار
وز دگر شاهان بماند از نیک و بد بس یادگار ۶۱
وآن کزین شاهان به استبداد و جور انداخت کار
چرخ چون دارای بن داراکشید از وی دمار ۶۲
الغرض کبر و نفاق آمد در این ملک آشکار
تا شد از پور فیلیپ اینملک،بیمقدار و خوار ۶۳
زان سپس گشت آشکارا نهضت اشکانیان ۶۴
وز پس آنان برآمد رایت ساسانیان ۶۵
داستان گوی گرگ باز اینچنین فرمود یاد
واین چنین ز استخر و نقش بیستون مطلب گشاد ۶۶
کز مهابادی شد ایران سالها بهروز و شاد
بد نخستینشان اژوسس خسرو با فر و داد ۶۷
شهر اکباتان به آئینی عجب بنیان نهاد
خود مهابادی مِدیدان سرزمین ماه، ماد ۶۸
آخر آنان سیاکزار است و بعد از آن گروه ۶۹
شاهزادهٔ پارس، کورش یافت آن فر و شکوه ۷۰
داستان کورش و کیخسرو والاگهر
سخت نزدیکند از عهد صبی با یکدگر ۷۱
دخت استیهاژ «مندان» بود مام آن پسر
نیز شاه پارس « کمبیز» است کورش را پدر ۷۲
از مدی و فارس، کورش ساخت همپیمان حشر
ملک آشوری گرفت و یافت بر بابل ظفر ۷۳
رفته رفته شد مدی مغلوب و ایران یکسره ۷۴
زان کورش کشت، زیرا داشت از یزدان فره ۷۵
کورش آئینهای نیک آورد درکشور پدبد
شیوهٔ قانونگزاری او به عالم گسترید ۷۶
جادهها افکند و در فرسنگها خرسنگ چید
نیز او ایجاد کرد آئین چاپار و برید ۷۷
در نخستین جنگ چون بینظمی لشگر بدید
نقشهٔ تنظیم و تقسیمات لشگرها کشید ۷۸
کلده و آشور و لیدی را گرفت اندر نبرد ۷۹
مر یهودان را بداد آزادی و خشنودکرد ۸۰
از پس او پور اوکمبیز شاهنشاه شد
سرزمین مصر او را فتح بر دلخواه شد ۸۱
بعد مرگش مملکت آشفته و گمراه شد
نیز اسمردیس غاصب بر گزافه شاه شد ۸۲
زان میان دارای بن گشتاسب زیبگاه شد
دست شاهان دروغی هر طرف کوتاه شد ۸۳
پیرو قانون کورش بود و بختش رهنمون ۸۴
یادگارش تخت جمشید است و نقش بیستون ۸۵
خاتم آن خسروان دارای کدمانوس شد
آنکه عهدش در وطن سرمایهٔ افسوس شد ۸۶
ملک ایران بهرهٔ اسکندر منحوس شد
وز پس مرگ سکندر بخش سولوکوس شد ۸۷
زانطیوخس شام و مصر از آن بطلمیوس شد
سند و کابل هم به سرداری دگر مرئوس شد ۸۸
ملک ایران شد اسیر پنجهٔ یونانیان ۸۹
زان طرف یونان فتاد اندر کف رومانیان ۹۰
نهضت اشکانیان گشت از خراسان آشکار
اشک اول کرد بنیاد آن بنای استوار ۹۱
نام آنان پهلوی بد، پهلوانیشان شعار
یافت خط پهلوی ز آنان رواج اندر دیار ۹۲
جیش یونان را براندند از وطن زآغاز کار
بر سپاه رم ظفر جستند در هر کارزار ۹۳
آخرینشان اردوان بد کاردشیر بابکان ۹۴
کشتش اندر رزم و بستد مملکت را رایگان ۹۵
این ره نیز از ستم این ملک را پیراستند
روی ایران را چو روی نیکوان آراستند ۹۶
بر نکوکاری فزودند از تطاول کاشتند
تا ابد زین ره به طبع اندر خوش و زیباستند ۹۷
یافتند آخر هرآنچ از پادشاهی خواستند
ور از اینان چند تن استمگر و ناشاستند ۹۸
یافتستند از بدیها کیفر و پاداش خویش ۹۹
کیفر و پاداش یابدگرگ در آزار میش ۱۰۰
از پس بابک مر او را بد یکی شاپور پور
تاج ملک پارس او را گشت از تایید هور ۱۰۱
اردشیر از خطه دارابجرد آورد زور
مردم استخر کز شاپور بودندی نفور ۱۰۲
تاج راکردند بخش اردشیر از راه دور
رزم ناکرده بشد شاپور مسکین روزکور ۱۰۳
اردشیر بابکان بنهاد بر سر تاج داد ۱۰۴
بازوی مردی به دفع تاجداران برگشاد ۱۰۵
اردشیر بابکان آمد ز ساسان یادگار
بود ساسان از نژاد بهمن اسفندیار ۱۰۶
در زمین فارس می گشتند چندین روزگار
همره گردان شده هرجا چراگه خواستار ۱۰۷
بابک اندر شیرمردی بود مرد صد سوار
جمله اندر پارس مر دین مغان را پاسدار ۱۰۸
در حدود فارس شاهی بود نامش جوزهر ۱۰۹
بابک او راکشت و خالی ساخت جا بهر پسر ۱۱۰
داستان کارنامه اینچنین گوید خبر
کاردشیر از پشت دارا بود و ساسانش پدر ۱۱۱
بود ساسان خود شبان پایک پیروزگر
مرزبان اردوان بد پاپک اندر پارس در ۱۱۲
بهر ساساندید خوابی خوش سه شب آن تاجور
کز برپیلی سپید آراسته جسته مقر ۱۱۳
وآذر برزین و آذرخوره و آذرگشسب ۱۱۴
چونخور او را روشن و او کرده زانان فال کسب ۱۱۵
شاه پاپی سر بهسر اخترشماران را بخواست
خوابهای خود یکایک گفتشان بی کم وکاست ۱۱۶
جملگی گفتند مردی راکه دیدی پادشاست
یا ز فرزندانش یک تن پادشاهی را سزاست ۱۱۷
زانکه پیل و هرسه آتش دولت و دین و دهاست
خواستساسان را بهبر پاپک وزو پرسید راست ۱۱۸
از پس زنهار پاپک، گفت با او راستی ۱۱۹
کاصلم از ساسان بن دارای بن داراستی ۱۲۰
شد چو از این راز آگه پاپک فرخنژاد
دختر خود را بدو پیوست و جاه و مال داد ۱۲۱
و اردشیر بابکان از دختر پاپک بزاد
پاپکش آموزگار آورد و پروردش به داد ۱۲۲
شد به زودی اردشیر اندر هنرها اوستاد
شهرت فرهنگ و هنگش اندر ایران اوفتاد ۱۲۳
اردوان پهلوی شاهنشه ایران ز ری ۱۲۴
سوی پاپک نامه کرد و خواست برنا را ز وی ۱۲۵
اردشیر از فارس شد با عدتی زی اردوان
جای دادش اردوان در صف رادان و گوان ۱۲۶
در شکار و رزم شد همدوش خیل خسروان
در همهفرهنگ و هنگ از همگنانسر شد جوان ۱۲۷
اردوان با خیل بهر صید شد روزی روان
هر طرف راندند مردان بهر صید آهوان ۱۲۸
از پس گوری شد و افکند تیری اردشیر ۱۲۹
تیر بگذشت از شکمب گور و آوردش به زیر ۱۳۰
تاخت پور اردوان آنجا که بود آن شیرمرد
گفت هان بر دشت من رفت این هنر وین کار کرد ۱۳۱
اردشیرش گفت گرد کذب و رعنائی مگرد
آن تو و تیر و کمان و آن گور و آن دشت نبرد ۱۳۲
اردوان آنجا شد و برتافت زان گفتار سرد
گفت با فرزند من جوئی ستیز و دار و برد؟ ۱۳۳
خیز و از ایوان در اصطبل ستوران رخت نه ۱۳۴
نزد اسبان در خور خود پایگاه و تخت نه ۱۳۵
اردشیر از آن سخن پیچید و دم اندر کشید
پیش شاهنشه جز از فرمانبری راهی ندید ۱۳۶
سوی بابک نامهای بنوشت و کرد آن غم پدید
بابک او را پندها بنوشت و دادش بس نوید ۱۳۷
نوجوان نزد ستوران پایگاهی برگزید
ساز رامش کرد و سرخوش بود با جام نبید ۱۳۸
اندرین هنگامه ناگه بابک اندر پارس مرد ۱۳۹
اردوان ملک نیای وی به پور خود سپرد ۱۴۰
هم درین احوال روزی اردوان پادشا
در بر خود داشت مر اخترشماران را بپا ۱۴۱
گفت هان بینید راز اختران را برملا
آن کسان رفتند و بنشستند در مهمانسرا ۱۴۲
بود بر ایشان کنیزی ز اردوان فرمانروا
پس بسنجیدند راز اختران را بارها ۱۴۳
شاه را گفتند اگر از شه گریزد بندهای ۱۴۴
عاقبت آن بنده گردد خسرو فرخندهای ۱۴۵
آن کنیزک را به پنهان بود ره با شیرمرد
رفت و راز اختران را در بر او فاش کرد ۱۴۶
اردشیرش گفت باید جست و رست از رنج و درد
شب چو خرگاه سیه زد زیر طاق لاجورد ۱۴۷
زین نهادند از بر دو تازی اسب رهنورد
هر دو سوی پارس بگرفتند ره بیدار و برد ۱۴۸
همچو غرمی بخت او اندر پیش پوینده بود ۱۴۹
پادشاهی را به مردی یافت چون جوینده بود ۱۵۰
چهرن کهشد روز، اردوانجستو کنیزک را ندید
هم درآن ساعت حدیث رفتن آنان شنید ۱۵۱
در پی آنان فراوان تاخت لیکن کم رسید
پور او بهمن ز ملک پارس لشکرها کشید ۱۵۲
اردشیر آمد به دریا بار و منزل برگزید
جیش پور اردوان زانشه شکستی سخت دید ۱۵۳
زان سپس با اردوان بنمود حربی بس قوی ۱۵۴
واندر آن میدان فرو شد پادشاه پهلوی ۱۵۵
داد عدل و داد داد از آن میان نوشیروان
زان بدو گیتی مر او را شاد شد روشنروان ۱۵۶
دولت ایران ز عدلش یافت نیروی و توان
خلق را آزاد کرد از محنت و ذل و هوان ۱۵۷
کس نبودی در زمان عدل او زار و نوان
دست در زنجیر عدلش داشتی پیر و جوان ۱۵۸
هم بهعهدش فخر کردی حضرت خیرالانام ۱۵۹
گفت خود زادم به عهد خسرو عادل زمام ۱۶۰
زین سخن جان و دل دانا برافروزد همی
جور را زین گفته خان و مان فرو سوزد همی ۱۶۱
پادشاهی کاین نصیحت را بیندوزد همی
دیدهٔ دشمن به تیر عدل بردوزد همی ۱۶۲
گفته این، تا خسروان را عدل آموزد همی
قصهٔ آنکو به چونین شاه کین توزد همی ۱۶۳
قصهٔمشت و درفشو صحبتسنگو سبوست ۱۶۴
باری ار این پند را خسرو فراگیرد نکوست ۱۶۵
زان شهنشاهان به آخر خسرو پرویز بود
خسروی هشیار و صاحبرای و با تمییز بود ۱۶۶
با زبانی نرم، او را خنجری خونریز بود
کشور اندر عهد او شایسته در هر چیز بود ۱۶۷
لیکن او را بدگمانیهای خوفآمیز بود
وین گمان بد به ملک اندر نفاقانگیز بود ۱۶۸
لاجرم لشکر بر او شورید و شد شیرویهشاه ۱۶۹
خسرو پرویز شد در بند شیرویه تباه ۱۷۰
از پس مرگ شهنشه خسروی معدوم شد
خون آن شاهنشه دانا بر ایران شوم شد ۱۷۱
فتنهها برپا شد و هر حاکمی محکوم شد
اه این وکاه آن دارای مرز و بوم شد ۱۷۲
عرصهٔ ایوان کسری آشیان بوم شد
دیرگاهی کشور از امن و امان محروم شد ۱۷۳
تا پس از چندی برون شد یزدگرد شهریار ۱۷۴
هم مر او را بخت بد، با تازیان انداخت کار ۱۷۵
خیل عریان عرب غالب نیامد در نبرد
کاختلافات بزرگان کرد با ما هرچه کرد ۱۷۶
هشت بغی زیردستان دردها بر روی درد
خاک یاغی شد کجا خون دل پرویز خورد ۱۷۷
چهر ملک از قتل آذرمی و پوران کشت زرد
زین مصائب تیغ هندی چوب شد در دست مرد ۱۷۸
لاجرم بر ما شکست آمد ز گشت روزگار ۱۷۹
شاه شاهان کشته شد در مرو و باطل ماند کار ۱۸۰
ایزد احمد را به شوری مرسل و مأمور کرد
تا به دستآویز شوری خصم را مقهور کرد ۱۸۱
عدل و شوری بود کان ساحات را معمور کرد
پور عفان را ستبداد از خلافت دور کرد ۱۸۲
و آل سفیان را ز ملک این خودسری مهجور کرد
وانکه زینان خلق را از نیکوئی مسرور کرد ۱۸۳
زادهٔ عبدالعزیز است آنکه از احسان و داد ۱۸۴
سیرتی دیگر گرفت و شیوهای دیگر نهاد ۱۸۵
آل عباس ارچه دیری سید و سلطان بدند
لیک تا بودند دستآویز این و آن بدند ۱۸۶
گه ز طغیان عدوی خانگی حیران بدند
گه ز بیم فتنهٔ بیگانه سرگردان بدند ۱۸۷
زان میان گر چند تن فرمانده کیهان بدند
از ره عدل و کمال و رادی احسان بدند ۱۸۸
ورنه اینان را دمی نگذاشتندی بیزیان ۱۸۹
دیلمان، سلجوقیان، خوارزمیان، چنگیزیان ۱۹۰
خود شنیدی ای ملک اخبار هارونالرشید
کز کمال و عدل و رادی بوده در گیتی وحید ۱۹۱
درگه بخشش نگفتی کاین طریف است آن تلید
در ره جنبش نگفتی کاین قریب است آن بعید ۱۹۲
نیز عبدالله مأمون بود در دانش فرید
خسروی کردند با روی خوش و بخت سعید ۱۹۳
گرچه برآل محمد ظلمشان مستور نیست ۱۹۴
خلق این دانند و ما را این سخن منظور نیست ۱۹۵
ز امر مامون لشکر طاهر سوی بغداد شد
بر امین از آن گروه جنگجو بیدادشد ۱۹۶
تا تنش در خاک رفت وکشورش بر باد شد
گرچه مامون را دل از قتل امین ناشاد شد ۱۹۷
لیک خود ملکش ز قید همسری آزاد شد
مرو و آن سامان به عهدش خرم و آباد شد ۱۹۸
پس سوی بغداد شد وآن ملک ازو زیور گرفت ۱۹۹
زان همایون فتح، طاهر پیش مامون فر گرفت ۲۰۰
زان سپس یک روز مامون روی شادی برگشاد
نیز در آن بزم طاهر را به خدمت بار داد ۲۰۱
چون به طاهر دید، مامون برکشید آه از نهاد
گوهر اشکش ز درج دیده در دامان فتاد ۲۰۲
گفت از طاهر مرا قتل امین آمد بهٔاد
پس به طاهر داد منشوری ز راه دین و داد ۲۰۳
کفت شو سوی خراسان واندر آنجا داد کن ۲۰۴
وز ره احسان و داد آن ملک را آباد کن ۲۰۵
رفت طاهر زی خراسان واندر انجا داد کرد
وز ره احسان و داد آن ملک را آباد کرد ۲۰۶
خاطر آن قوم را از قید رنج آزاد کرد
ملک را خرم چو باغ اندر مه خرداد کرد ۲۰۷
پس به خطبه نام مامون را به عمد از یاد کرد
هم به شب جان داد و مامون آل او را شاد کرد ۲۰۸
از خراسان آل طاهر کامها برداشتند ۲۰۹
کامها برداشتند و نامها بگذاشتند ۲۱۰
چون محمد آنکه طاهر را بدی سیم پسر
شد قرین عیش وگشت ازکارکشور بیخبر ۲۱۱
آل زید اندر ری وگرگان برآوردند سر
هم خراسان را ستد یعقوب لیث رویگر ۲۱۲
پس به پور زید جست آن رویگرزاده ظفر
فارس را هم در زمان بستد به نیروی هنر ۲۱۳
زان سپس برکشور بغداد دندان کرد تیز ۲۱۴
لیک جیش معتمد از حیله دادندش گریز ۲۱۵
چون شکسته شد از انره منزلی واپس نشست
هم در آن منزل ز رنج و درد شد نالان و پست ۲۱۶
پس خلیفه کس فرستادش که جای صلح هست
رویگر بنهاد تیغ و پارهئی نان پیش دست ۲۱۷
گفت کاو برهد ز من گر جان من زین غم نرست
ورنه زین تیغ افکنم درکشور و ملکش شکست ۲۱۸
ور شکست آید به من دیگر نجویم سروری ۲۱۹
این من و این نان خشک و آن دکان مسگری ۲۲۰
گرچه خود بدرود گیتی گفت با خواری خوار
لیک نامش زنده ماند اندر بسیط روزگار ۲۲۱
خود سزد، زینان اگر جویند شاهان اعتبار
مکرمت آرند پیش و عزم سازند آشکار ۲۲۲
کار پاس ملک را بخشند با مردان کار
تا به کار آیند اینان روز جنگ و کارزار ۲۲۳
چون به لشکر وقت آسایش ملک نیکی نکرد ۲۲۴
روز پیکار از سر سلطان بر آرد خصم، گرد ۲۲۵
ازپس او عمرولیث آمد برون زی سیستان
رفت شیر سیستان در جند شاپور از میان ۲۲۶
بر خراسان و عراق و پارس تا مازندران
وآمدش منشور شاهی از خلیفهٔ تازیان ۲۲۷
بودش اندر نظم لشکر سیرت نوشیروان
بود شاهی بر دل و لشکرکش و بسیاردان ۲۲۸
وز سر نخوت از اسمعیل سامانی، شکست ۲۲۹
خورد و، اندر محبس بغداد از جان شست دست ۲۳۰
وان امیران خراسان و بزرگان عراق
ملک را دریافتند از فر عدل و اتفاق ۲۳۱
مملکت را آل سامان باز جستند از وفاق
وز دهش محمود غازی یافت از شاهان سباق ۲۳۲
نیز خود ویران و بیبنیان شد از کبر و نفاق
دولت مسعود و آن آراسته کاخ و رواق ۲۳۳
و آل سلجوق از وفاق و عدل چتر افراختند ۲۳۴
چون نفاق اندر میان آمد کلاه انداختند ۲۳۵
چون سر سامانیان از ماوراءالنهر خاست
هم خراسان و ری وگرگان مر او را گشت راست ۲۳۶
گفت یک تن ای ملک سنگ خراج ری جداست
هم فزون است از دگر معیارها وین کی رواست ۲۳۷
پادشاه دادگر معیار وی را بازخواست
با دگر معیارها سنجید و افزونیش کاست ۲۳۸
گفت زین پیش آنچه بگرفتیم افزون از رواج ۲۳۹
زین سپس آن مایه اندکتر پذیریم از خراج ۲۴۰
خود چنین بودند آن شاهان با تاج و کلاه
ملک را آری ملک باید چنین دارد نگاه ۲۴۱
گنج بخشودند و افزودند بر خیل و سپاه
ملک بگرفتند و بربستند بر بیگانه راه ۲۴۲
تا به هنگام محمد، خسرو خوارزم شاه
گشت این ملک قدیم از غفلت سلطان تباه ۲۴۳
ملک ایران درکف چنگیزیان آمد همی ۲۴۴
وندرین کشور بسی زینان زیان آمد همی ۲۴۵
ملک را چنگیز خود از طالع میمون گرفت
کز ره یاسا گرفت و از ره قانون گرفت ۲۴۶
در پی اجرای یاسا پیشی از گردون گرفت
خون آن را ریخت کو یاسای دیگرگون گرفت ۲۴۷
بود حجام طبیعت، زان بیامد خون گرفت
سیل خون کشتگانش بیشی از جیحون گرفت ۲۴۸
بندهٔ یاسای او گشتند شاهان زمن ۲۴۹
وز در تبریز ملک آراست تا حد پکن ۲۵۰
شد چرا خوارزمشاه از وی گریزان، ای دریغ
با چنان لشکر که بودش زیر فرمان، ای دریغ ۲۵۱
ماند بیسردار از این معنی خراسان، ای دریغ
زان قبل جانهای شیرین گشت قربان، ای دریغ ۲۵۲
ای دریغ آن ملک همچون باغ رضوان، ای دریغ
کانچنان شد درکف کفار ویران، ای دریغ ۲۵۳
سال ششصد خویشتن را از اجانب پاس داشت ۲۵۴
لیک در ششماه،ششصدسالهجاهازکف گذاشت ۲۵۵
شد سپس اوکتای قاآن مملکت را پیشبر
بود سلطانی کریم و پادشاهی دادگر ۲۵۶
صیت عدل و جود او شد در همه کیتی سمر
در جهانداری و شاهی داشت آیین دگر ۲۵۷
کرد آباد آنچه ویران کرد پیش از او پدر
زان پدر نشگفت اگر آید چنین فرخپسر ۲۵۸
زانکهخودسیم و زر از سنگاستلعل و در زخاک ۲۵۹
قدرت یزدان پاک است این، زهی یزدان پاک ۲۶۰
تا گهی کاین ملک در چنگ هلاکوخان فتاد
از مغولان رخنهها در کشور ایران فتاد ۲۶۱
نیز از او مستعصم اندر پنجهٔ خذلان فتاد
ملک اسمعیلیان در عهدش از بنیان فتاد ۲۶۲
جای بومان بود تا در پنجهٔ غازان فتاد
زین ملک آسایشی درکشور ویران فتاد ۲۶۳
در دل چنگیزیان زان پس پدید آمد نفاق ۲۶۴
تا ز کفشان شد برون شیراز و کرمان و عراق ۲۶۵
سرور احرار ایرانند، آل سربدار
کز فشار ظلم آشفتند اندر سبزوار ۲۶۶
شهر نیشابور بگرفتند و بس شهر و دیار
وز دهاقین لشکری کردند بیرون از شمار ۲۶۷
بعد طغاتیمور چنگیزی به گرگان شهریار
و آخرین خرس مغول او بود در این مرغزار ۲۶۸
سربداران بر سرش در خاک گرگان ریختند ۲۶۹
همچو شیر شرزه خونش را به خاک آمیختند ۲۷۰
قالب: چند بندی
تعداد ابیات: ۲۱۶
۵۲۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:رباعیات
گوهر بعدی:بخش دوم - از اتابکان فارس تا نادرشاه افشار
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.