هوش مصنوعی:
این متن یک روایت تاریخی و حماسی از تاریخ ایران است که به شرح وقایع و حکومتهای مختلف از جمله اتابکان، آل کرت، آل مظفر، تیموریان، صفویان، افشاریان و قاجاریان میپردازد. در این متن به جنگها، فتوحات، عدالتگستری، و سقوط حکومتها اشاره شده است. همچنین، به نقش شخصیتهای تاریخی مانند شاه اسماعیل صفوی، نادرشاه افشار، و دیگران در شکلگیری تاریخ ایران پرداخته شده است.
رده سنی:
16+
این متن شامل جزئیات تاریخی، جنگها و خشونتهای سیاسی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامناسب باشد. همچنین، مفاهیم پیچیدهی سیاسی و تاریخی موجود در متن برای درک بهتر نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
بخش دوم - از اتابکان فارس تا نادرشاه افشار
هم اتابیکان به ملک فارس چتر افراشتند
آل کرت آنگه هرات و غور درکف داشتند ۱
پارس، از آن پس اتابیکان زکف نگذاشتند
واندر آن آل مظفر تخم نیکی کاشتند ۲
شیخ ابواسحق و یاران گنجها انباشتند
در عراق و یزد وکرمان عاملان بگماشتند ۳
تا بیامد شمسهٔ آل مظفر، شه شجاع ۴
گوسفندان را رهایی داد از چنگ سباع ۵
روزی اندر پارس شد رایات سلطانی عیان
گرد گشتند از پی دیدار شه، پیر و جوان ۶
از بر بامی عجوزی بانگ زد ناگه که هان
فاطمه خاتون بیا تا بنگری شاه جهان ۷
شه چو این بشنید لختی برکشید ازره عنان
خاصگان گفتند شاها چون ستادی ناگهان ۸
گفت از آن تا فاطمه خاتون به بیند چهر من ۹
هم از این ره در دل اینان فزاید مهر من ۱۰
و ندر آن هنگام شد رایات تیموری به پای
ملک ایران را به چنگ آورد از نیروی رای ۱۱
شام و آن ساحات را بستد به تیغ جانگزای
وندر آنساماننماند از مرد و زن یکتن بهجای ۱۲
پس به سوی هند شد و آن ملک را بستد ز رای
زان سپس در جنگ عثمانی شد و بفشرد پای ۱۳
وان سپه بشکست و سلطان را به بند اندرکشید ۱۴
بایزید بندی اندر بند او دم درکشید ۱۵
چون عروس مملکت را کرد چندی شوهری
رفت و فرزندان او جستند برکشور سری ۱۶
هر یک اندر گوشهای در سر هوای سروری
داد شهرخ زان میان یکچند داد مهتری ۱۷
هم در آخر در سر آوردند کبر و خودسری
و ز کف افکندند آیین عدالتگستری ۱۸
باری از کبر و نفاق این ملک را بگذاشتند ۱۹
رایت اقبال را آل صفی برداشتند ۲۰
این گره را نیز فر ایزدی همراه شد
دست جور از دامن کردارشان کوتاه شد ۲۱
چندتنشان را دل از سرّ خرد آگاه شد
کار دین و دولت از ایشان خوش و دلخواه شد ۲۲
شاه اسمعیل از اول شاه و شاهنشاه شد
صیت اقبالش ز ماهی بر فراز ماه شد ۲۳
بود از پاکی رسول پاک را خیرالسلیل ۲۴
بنگه او ملک ایران، مسقط او اردبیل ۲۵
در اوان کودکی بر قصد پیکار و نبرد
شد ز لاهیجان سوی خلخال با هفتاد مرد ۲۶
پس بار زنجان شد و یاران خود راگردکرد
زان سپس زی شیروان بشتافت با ساز نبرد ۲۷
وز سر شروان شه از مردانگی انگیخت کرد
شد ز بیم او رخ گردنکشان ملک زرد ۲۸
الوند شاه چون در آذربایجان آگاه شد ۲۹
سوی شرون راند بر قصد شه صوفی، سپاه ۳۰
شاه دینپرور ز شروان ره بر آن لشکر گرفت
وز دم تیغ جهانسوزش به خصم آذر گرفت ۳۱
از نخستین حمله دشمن راه کوه و در گرفت
شه سوی تبریز شد آن ملک را در برگرفت ۳۲
افسر و تخت جهانداری از او زیور گرفت
رسم دین شیعی از او نیروی دیگر گرفت ۳۳
سکه بر زر زد به نام احمد و نام علی ۳۴
وین همایون رسم از او برجاست تا اکنون، بلی ۳۵
پس برون آمد شه گیتی ز آذربایجان
برد لشکر سوی شیراز و عراق و اسپهان ۳۶
وان سه کشور را تهی کرد از گروه ترکمان
پس به نیروی ظفر بشتافت زی مازندران ۳۷
کار آن کشور به قانون کرد شاه کاردان
پس سوی بغداد روی آورد چون سیل دمان ۳۸
والی آن بوم شد از بیم شه سوی حلب ۳۹
وان همایون ملک را بگرفت شاه دینطلب ۴۰
چون سوی تبریز شد تا لشکر آساید ز جنگ
شاه عثمانی درآمد با گروهی تیزچنگ ۴۱
شاه خود با لشکری اندک روان شد بیدرنگ
رزم و کوشش را دلیرانه میان بربست تنگ ۴۲
چون فزون شد خصم، شاه اندیشه کرد از نام و ننگ
خشمگین برتافت رخ چون بچهگمکرده پلنگ ۴۳
سوی ری شد تا دگر ره بازگردد جنگجوی ۴۴
لیک دشمن بیسبب زان سرزمین برتافت روی ۴۵
زان پس سوی خراسان روی کرد آن شهریار
کشت شیبک میر ترکان را و بگرفت آن دیار ۴۶
با ملوک ازبک از رادی به صلح انداخت کار
شد به امرش سرحد ایران و توران آشکار ۴۷
کرد بر شهزاده بابر لطف و احسان بیشمار
لشکرش بخشود و برگ کار و ساز کارزار ۴۸
شه زیانها برد لیکن زان حمایتهای سخت ۴۹
شاه بابر رفت سوی هند و شد با تاج و تخت ۵۰
زان سپس بغنود چندی در سراب و نخجوان
تا شد از بیماری، آن مرد سهی زار و نوان ۵۱
هم در آن سامان روانش شد سوی مینو روان
پور او طهماسب شه چون بود طفلی ناتوان ۵۲
خود نفاق آمد پدید اندر دل پیر و جوان
ملک او افتاد در سرپنجهٔ ذل و هوان ۵۳
هر طرف بیگانگان درکشور او تاختند ۵۴
و ازبکان اندر خراسان تیغ جور افراختند ۵۵
چون برومندی گرفت آن برشده سرو سهی
شد سوی قزوین و بگرفت افسر شاهنشهی ۵۶
پس گروه شاملو او را شدند از جان رهی
دست خصمان درونی یافت زانان کوتهی ۵۷
پس به خصمان برونی تاخت با فر و بهی
کرد با نیروی یزدان ملک خود زانان تهی ۵۸
پس سلیمان شه ز روم آمد به عزم رزم شاه ۵۹
لیک رخ برتافت زان کشور به فر عزم شاه ۶۰
بار دیگر خان ازبک سوی مشهد کرد روی
و ندر آن کشور بسی بیداد کرد آن تندخوی ۶۱
هرکه را دیدند کشتند آن گروه بیگفتوگوی
شوی بر مرگ زن افغان کرد و زن بر مرگ شوی ۶۲
منهیان شه را خبر کردند از این های و هوی
شاه دینپرور نکرد آسایش و نسترد موی ۶۳
تا برآورد از سر آن قوم کینگستر دمار ۶۴
هم در آن کوشش به چنگ آورد شهر قندهار ۶۵
اندر آن هنگام سوی گرجیان آهنگ کرد
عرصه را برآن گروه از شیر مردان تنگ کرد ۶۶
بر در تفلیس با آنان به نیرو جنگ کرد
ملکشانبگرفت و خاک از خونشان گلرنک کرد ۶۷
پس سویقزوین شد و جای از بر اورنگ کرد
بار دیگر شه سلیمان قصد ریو و رنگ کرد ۶۸
لیک از یک حملهٔ شاهنشه دشمن گداز ۶۹
تا به قسطنطنیه یک ره عنان نگرفت باز ۷۰
چون به کار کشوری پرداخت شاه بحر و بر
شه سلیمان کرد قصد رزم شه بار دگر ۷۱
شاه خود پیکار را آماده شد چون شیر نر
شه سلیمان را وزیری بود راد و پرهنر ۷۲
گشت سلطان را به صلح شاه ایران راهبر
نیز شه را داد از این اندیشهٔ نیکو خبر ۷۳
شاه تن درداد و صلح افتاد در کار دو شاه ۷۴
همچنان برجای ماند آن دوستی تا دیرگاه ۷۵
شد دگر ره سوی گرجستان خدیو پاکدین
سخت ویرانی پدید آورد در آن سرزمین ۷۶
پس به شکی رفت و بنهاد اندر آنان تیغ کین
ای عجب خشنودی یزدان همی دید اندرین ۷۷
زان میان شد با خراسان فتنه و غوغا قرین
شه به کار ملک خود پرداخت با رای رزین ۷۸
داد سامان جنگ را وانگه سوی قزوین شتافت ۷۹
پای از کوشش کشید و سوی داد و دین شتافت ۸۰
هم در آن دوران ز ملک فارس و اکناف دگر
باج و ساو ملک نستد هشت سال آن دادگر ۸۱
کفت اکنونمان که با کس نیست جنگ و کر و فر
نیز ما را زر به قدر خرج باشد زیر سر ۸۲
نیزمان بازارگانی نیست هنجار و سیر
پس به زور از زیردستان از چه بستانیم زر ۸۳
به که در بیاحتیاجی باز بخشیم این خراج ۸۴
تا به یاریمان به سر پویند وقت احتیاج ۸۵
بود پاک و پاکدین آن پادشاه رستگار
مینخوردی و غضب راندی همی بر بادهخوار ۸۶
در جوانمردی بدی ضربالمثل در روزگار
داستانها از جوانمردیش باشد یادگار ۸۷
چون همایون شه که بود از «شیرخان» در هندخوار
بر در شاه آمد و شد یاری از شه خواستار ۸۸
شاه لشکر داد و او را بار دیگر شاه کرد ۸۹
دست جور زیردستان را از او کوتاه کرد ۹۰
وز پس چندی نهال زندگیش از پا فتاد
شاه اسمعیل، پورش تند و بیپروا فتاد ۹۱
از پس او شه محمد کور و نابینا فتاد
و ندر این دوران به کشور شوررش و غوغا فتاد ۹۲
هم در آنگه صیت جیش مصطفی پاشا فتاد
ملک گرجستان و شروان در کف اعدا فتاد ۹۳
وندرین آشوب و غوغا رفت با حول اله ۹۴
از خراسان سوی قزوین موکب عباس شاه ۹۵
ملک را ز آشوب ایمن کرد سلطان زمن
اهل کشور را رهانید از غم و رنج و محن ۹۶
ازبکان کردند ناگه در خراسان تاختن
در خراسان شد شه و راند آن گروه راهزن ۹۷
کرد نیکیها به خلق خسته، شاه پاکتن
پس دگر ره سوی قزوین شد شه لشکرشکن ۹۸
شاه عثمانی همانگه با شهنشه عهد بست ۹۹
لیک ازآن پس خهدهای بسته را درهم شکست ۱۰۰
شه چو لختی یافت آسایش ز جنگ و دار و گیر
در سپاهان رفت و بنشست ازبر فرخ سریر ۱۰۱
پس به ترکستان وگرجستان شد آن والا امیر
کرد برخی را قتیل وکرد برخی را اسیر ۱۰۲
زان سپس بغداد را بگرفت شاه ملک کیر
وز ملوک عیسوی آمد به درگاهش سفیر ۱۰۳
جمله را خوشنودکردانید شه وز آن سپس ۱۰۴
سهری آن شاهان روان فرمرد از خرد چندکس ۱۰۵
در اوان نهصد و ده مردمان پرتقال
در جزیرهٔ هرمز افکندند رحل انتقال ۱۰۶
خسروکیتیستان چون گشت اگه زین مقال
عامل شیراز را فرمود با ساز جدال ۱۰۷
تا شد و آنجای را بستد به فیروزی و فال
هم در آن ساحل بنایی ساخت شاه بیهمال ۱۰۸
چون ز همت آن خزف را همسر الماس کرد ۱۰۹
نام آن فرخ مکان را بندر عباس کرد ۱۱۰
در رواج دین همی کوشید شاه پارسای
زان به تدبیرش موافق بود تقدیر خدای ۱۱۱
شد پیاده سوی طوس آن پادشاه پاکرای
هم در آن ره ساخت بهر کاروان چندین سرای ۱۱۲
نیز در مازندران چندین اساس دیرپای
ساختهاست آن شاه و تا اکنون بود چونان به جای ۱۱۳
پسنبیرهٔ خود صفیشه را به جای خود نشاند ۱۱۴
نیز از مازندران زی کشور باقی براند ۱۱۵
شهصفی خود نیز در کشور به نیکی کار کرد
هم به خصمان درونی کوشش بسیار کرد ۱۱۶
نیز جوری با بزرگ فرقهٔ افشار کرد
پس اباعثمانی اندر ایروان پیکار کرد ۱۱۷
نیز در بغداد با او رزم ناهنجار کرد
هم در آخر صلح با آن خصم بدکردار کرد ۱۱۸
پس به کاشان رفت شه وآنجا زمانی بود شاد ۱۱۹
هم در آن کشور بنای قریهٔ «فین» برنهاد ۱۲۰
هم به کاشان ناگهش پیک اجل گفتاکه قم
کشت مدفون پیکر شاهانهاش در خاک قم ۱۲۱
زان سپس بگرفت افسر شاه عباس دوم
خنگ دولت را نگار عدل زد بر یال و دم ۱۲۲
توسن قهرش به مغز بادهخواران سود سم
حکم او برکند رز، فرمان او بشکست خم ۱۲۳
کس به عهدش دست سوی می نبردی بیدریغ ۱۲۴
زانکه بد در عهد او پادافره میخواره تیغ ۱۲۵
کرد قزوین را دگر ره پایتخت آن پاک کیش
و ز شه عثمانی و روسش سفیر آمد بهپیش ۱۲۶
شاه ترکستان به ناگه رانده گشت از ملک خویش
شد به سوی شاه و یاری خواست با حال پریش ۱۲۷
شه نهاد او را ز یاری مرهمی بر قلب ریش
کرد او را شاه ملک ترک بر هنجار پیش ۱۲۸
وز پی تنبیه افغان برد زی خاور سپاه ۱۲۹
هم درآمد قندهار وکابل اندر دست شاه ۱۳۰
زان سپس در اسپهان شد خسرو گیتیستان
بار دیگر تختگه برد اندر آن شادیستان ۱۳۱
پس بناهای نوآیین ساخت اندر اسپهان
چون بنای چلستون و سردر نقش جهان ۱۳۲
نیز چندی بهر رامش شد سوی مازندران
بازگشتن را ملک بیمار شد در دامغان ۱۳۳
وندر آنجا کرد بدرود جهان آن شهریار ۱۳۴
آوخ آوخ، گر جهان را این بود انجام کار ۱۳۵
شه سلیمان پور او بگرفت تخت و افسرش
لیک کودک بود و شد دستور اعظم رهبرش ۱۳۶
میندادی ره وزیر اندر امور کشورش
شاه کرد این شکوه را یکروزه با میرآخورش ۱۳۷
گفت میرآخور به فرمان تو بدهم کیفرش
هم به فرمان ملک کشتند روز دیگرش ۱۳۸
از پس او میرآخور گشت دستور اجل ۱۳۹
وان قشو کم کم قلمدان کشت و شد ضربالمثل ۱۴۰
همت و مردانگی هر مشکل آسان می کند
خود قشو را مرد با همت قلمدان می کند ۱۴۱
چون قلمدان یافت، عدل و داد و احسان می کند
عدل آری ملک را چون باغ رضوان می کند ۱۴۲
مملکت را جور و استبداد ویران می کند
جور در هرجا که ره جوید چو ایران می کند ۱۴۳
ای دریغا چون شد آن ایران و آن ایرانیان ۱۴۴
تا ببینند این ده ویران و این ویرانیان ۱۴۵
الغرض عدل شه و تدبیر آن دستور داد
ملک را کردند خرم خلق را کردند شاد ۱۴۶
تا شه ازگیتی سوی مینوی فرخرخ نهاد
در سپاهان چند بنیاد است از آن فرخنهاد ۱۴۷
بعد او سلطان حسین اندر جهانداری ستاد
لیک از نابخردی در پنجهٔ افغان فتاد ۱۴۸
ملک ایران را گرفتند آن گروه کینهور ۱۴۹
روس و عثمانی هم از یکسو برآوردند سر ۱۵۰
پور او طهماسب شه از بیم افغان خوار شد
هم به خواری در پناه فرقهٔ قاجار شد ۱۵۱
این گره را نیز با افغان بسی پیکار شد
تا جهان خرم ز فخر دودهٔ افشار شد ۱۵۲
موکب شه ناگهان زی طوس راه اسپار شد
نادر لشکرشکن را با ملک دیدار شد ۱۵۳
شاه را نیک آمد آن رفتار و وضع بلعجب ۱۵۴
داد از آن رفتار، طهماسب قلیخانش لقب ۱۵۵
پس پی رزم ملک محمود سکزی، شهریار
خیمه و خرگاه عزت کوفت در آن مرغزار ۱۵۶
مهتر قاجار بس کوشید در آن گیرودار
لیک خود کاری نرفت از پیش و نگشود آندیار ۱۵۷
ناگهان سلطان دی آورد جیش از هر کنار
ابر غران نیز سنگر بست در هر کوهسار ۱۵۸
مهتر قاجار با شه گفت زین میدان جنگ ۱۵۹
سوی گرگان رفت باید تا شود لختی درنگ ۱۶۰
داشت چون نادر به سر آهنگ ملک و سروری
میشمرد اندر نهان آن گفتهها را سرسری ۱۶۱
کرد چندان پیش شاه سادهدل افسونگری
تا به قتل مهتر قاجار کرد او را جری ۱۶۲
هم به جهد او ز پای افتاد آن نخل طری
زان سپس اندر جهان افتاد صیت نادری ۱۶۳
شد سپهسالار آن لشکر به توفیق خدای ۱۶۴
هم حصار طوس را بگرفت از تدبیر و رای ۱۶۵
زان سپس ضبط خراسان کرد و شد سهری هراه
وز پس ضبط هری در طوس جست آرامگاه ۱۶۶
ناگهان اشرف به سمنان زاصفهان پیمود راه
نادر و طهماسب شه رفتند زی اوکینهخواه ۱۶۷
هم به مهماندوست رویارو شدند آن دو سپاه
روی کیتی شد ز دود توپ و زنبوری سیاه ۱۶۸
داد مردی داد نادر اندر ان دشت نبرد ۱۶۹
تا برآورد از سر افغان به یک شلیک کرد ۱۷۰
این زبردستی چو از نادر بدید ان زشت کیش
روی واپس کرد و راه اسپهان بگرفت پیش ۱۷۱
رفت نادر در پیش چون شیر در دنبال میش
دید چون اشرف سپاهی در قفا زاندازه بیش ۱۷۲
خهراستاز خثمانیانجیشی بهٔاریسهری خریش
نیمهجنگی کرد و رخ برتافت با حال پریش ۱۷۳
از ره شیراز وکرمان جست ره زی قندهار ۱۷۴
در بلوچستان بریدندش سر وکشتند زار ۱۷۵
از پس تنبیه افغان نادر با فر و هنگ
بهر دفع روس و عثمانی میان بربست تنگ ۱۷۶
شاه را در اصفهان بنهاد و خود شد سوی جنگ
کرد ایران را تهی از آن دوخصم تیزچنگ ۱۷۷
پس به امر شاه شد سوی خراسان بیدرنگ
روبهان پنهان شدند از بیم آن جنگی پلنگ ۱۷۸
حاصل ترکان و افغانان از او بدروده شد ۱۷۹
هم به ملک شه هراه و قندهار افزوده شد ۱۸۰
در سپاهان شاه و نزدیکان سپاهی ساختند
جانب بغداد بهر رزم ترکان تاختند ۱۸۱
ترکیان بهر شبیخون تیغ هندی اختند
سوی اینان تاختند ویار اینان ساختند ۱۸۲
لشکر طهماسب شه از بیم دلها باختند
پشت کردند و به پاس جان خود پرداختند ۱۸۳
شاه نیز از بیم با آنان به صلح آواز داد ۱۸۴
وآنچه نادر زان جماعت برده بود او بازداد ۱۸۵
نادر اندر طوس چون بشنید آن چنگ وکریز
نامهای بنگاشت سوی شه همه بیغاره خیز ۱۸۶
گفت بس در چشم بدخواهان نماید ناتمیز
این ستیز زشت و صلحی زشتتر ازآن ستیز ۱۸۷
باری اکنون چارهای باید پس از این رستخیز
اینکه شه جیشی ز نو گرد آورد این بنده نیز ۱۸۸
تا مگر راحت کنیم این خاطر آشفته را ۱۸۹
نیز در جوی آوریم این آب از جو رفته را ۱۹۰
از پس این نامه خود زی اسپهان کرد ایلغار
داد اردو را مکان در مرغزار «مورچهخوار» ۱۹۱
مقدم شه را پی عرض سپه شد خواستار
شد به لشکرگاه نادر، شاد و خرم شهریار ۱۹۲
نیز نادر میزبانی را به شب انداخت کار
وندران شب مجلسی آراست چون خرم بهار ۱۹۳
سادهها در پردهها و بادهها در شیشهها ۱۹۴
لیک اندر هریک از آن شیشهها اندیشهها ۱۹۵
شه*ر شد سرمست می از سادکان شد کامخراه
همچنان سرگرم بد زآغاز شب تا صبحگاه ۱۹۶
نیز نادر با امیران و بزرگان سپاه
آمد و بنمودشان وضع درون بارگاه ۱۹۷
جملگی دیدند آن کار بد و حال تباه
در عجب ماندند از آن اعمال ناشایست شاه ۱۹۸
جمله با نادر بیاوردند عهد اندر میان ۱۹۹
تاکنند آن ننگ را دور از سر ایرانیان ۲۰۰
عهد و پیمانها بشد ستوار و نادر بامداد
پای هشیاری در آن خفتنگه مستان نهاد ۲۰۱
کفت شاها بندگان را دل ز خسرو نیست شاد
تاج باید هشت و جان در پنجهٔ تقدیر داد ۲۰۲
شه چو این بشنید ناگه برکشید آه از نهاد
هم به ناکامی نگین و تاج را ازکف نهاد ۲۰۳
زان سپس نادر نمودش زی خراسان رهسپار ۲۰۴
هم قتیل فرقهٔ قاجار شد در سبزوار ۲۰۵
کشورایران از آن پس فرخ و فرخنده شد
کوس ملک و دولت نادر شهی غرنده شد ۲۰۶
نخل عمر ناکسان از بیخ و بن پرکنده شد
مملکت آباد و رزق ارزان و عدل ارزنده شد ۲۰۷
گلبن دولت ز آب تیغ او بالنده شد
کوش شاهان جهان از نام او آکنده شد ۲۰۸
چون نبود اندر عیان خویش شه و پیوند شاه ۲۰۹
تاج را آویخت ازگهوارهٔ فرزند شاه ۲۱۰
کرد از آن پس بهر دفع دشمنان جیشی گزین
سخت رزمی کرد با عثمانیان در خانقین ۲۱۱
والی بغداد روگردان شد از میدان کین
هم سوی بغداد شد وز بیم شد بارونشین ۲۱۲
نادر از پی رفت و خنگ باره گیری کرد زین
ناگه از قسطنطنیه جیشی آمد سهمگین ۲۱۳
نادر لشکرشکن برخاست از گرد حصار ۲۱۴
رفت زی کرکوک و شد آماده بهر کارزار ۲۱۵
از نماز بامدادان تا به هنگام زوال
باز نستادند یکدم آن دو لشکر از قتال ۲۱۶
تا شکست آمد به جیش نادر فرخندهفال
شد روان سوی عراق ازدشت کین آشفتهحال ۲۱۷
گفت تاکاتب نویسد نامهٔ نیکی سگال
سوی ارکان بلاد و سوی اعیان جبال ۲۱۸
تا میان بندند و سوی دشت کین جولان کنند ۲۱۹
تا مگر باز این شکست زشت را جبران کنند ۲۲۰
این شنیدستم که اندر نامهها کاتب نوشت
این که تخم چشمزخمی گنبد گردنده گشت ۲۲۱
دید چون نادر، به خشم آن نامه ها از دست هشت
گفت نندیشی از این گفتار ناشایست و زشت ۲۲۲
آنچه پیران در حرم دانند و طفلان درکنشت
چون توان پنهان نمودن، اینچنین باید نوشت: ۲۲۳
کز سپاه رومیان نادر شکستی سخت دید ۲۲۴
هان، وفا و یاری از ایرانیان دارد امید ۲۲۵
الغرض او را بهٔاری آمدند از هر قبیل
لشکری نریان چنان *رن سیل غلطان بر سبیل ۲۲۶
رفت و با عثمانیان پیکارکرد آن ژندهپیل
شد زشمشیرش سرو سالارآن لشکرقتیل ۲۲۷
پس به زنهار آمدند آن قوم، نالان و ذلیل
دادشان زنهار و شد درماندکانشان را کفیل ۲۲۸
زان سپس بغداد را بگرفت شاه کینهخواه ۲۲۹
با نوید فتح، زی ایرانزمین پیمود راه ۲۳۰
ملک را چون کرد زآشوب و فتن امن و امان
با سپاهی جنگجو شد سوی داغستان روان ۲۳۱
وندر آن ساحات گردان نامور فتحی عیان
زان سپس برگشت وکرد اتراق در دشت مغان ۲۳۲
جمله سرداران و میران نیز با او همعنان
جیش ترکستان و ایران نیز با هم توأمان ۲۳۳
اندر آن گلگشت خرم جمله کردند انجمن ۲۳۴
هم در آن کنکاش، نادر کرد آغاز سخن ۲۳۵
گفت هان ای قوم! ابر خرد و کلان هست آشکار
کاختر آلصفی برگشت در انجام کار ۲۳۶
هر طرف همسایگان کردند قصد این دیار
قوم افغان در سپاهان تاختند از هرکنار ۲۳۷
نیز آذربایجان را شد ز رومی کار، زار
نیز روسی سوی گیلان تاخت در این گیرودار ۲۳۸
شحنهای کاین رهزنان را راند از این برزن که بود؟ ۲۳۹
و انکهمستخلص نمود اینملکرا، جز من که بود؟ ۲۴۰
لیک اکنون دفتر آل صفی شد منطوی
نیست یک تن کاندرین کشور نماید خسروی ۲۴۱
خسروی جوئید بهر خویشتن راد و قوی
تا بریمش طاعت و فرمان ز راه نیکوئی ۲۴۲
جمله گفتند آنکه راه خسروی پوید توئی
مرد دانا جز تو کس را کی نماید پیروی ۲۴۳
خیز و خسرو باش و پیداکن دم اردیبهشت ۲۴۴
تا کنیم این ملک را زیبنده چون خرم بهشت ۲۴۵
گفت هان لاطایل است این جبنش و این غائله
زانکه نادر را به شاهی برنتابد حوصله ۲۴۶
هان به جز من خسروی جوئید در این مرحله
خلق گشتند اندر آن اصرار با هم یکدله ۲۴۷
چون مسلسل شد سخن، پذرفت آن شیر یله
اابفلهمتغعلرا افکند اندر سلسله ۲۴۸
گفت گر من خسروم باری بدین شرط و سجل ۲۴۹
کانچه من گویم شما را، بشنوید از جان و دل ۲۵۰
فتنهٔ شیعی و سنی و آنهمه آشوب وشر
در زمان دولت آل صفی شد مشتهر ۲۵۱
ناسزا گفتند بر بوبکر و عثمان و عمر
نیز بد گفتند بر همخوابهٔ پیغامبر ۲۵۲
کشت ناشایستها زینگونه در ایران سمر
خون خلقی بی گنه گشت اندرین غوغا هدر ۲۵۳
هم کنون ز ایرانیان بی گنه جمعی کثیر ۲۵۴
ماندهاند اندرکف بیگانگان زار و اسیر ۲۵۵
پند برگیرید و راه زشتکاری مسپرید
هم از این پس ناسزای این گروه برنشمرید ۲۵۶
بر حدیث من نه، بر اوضاع کشور بنگرید
وز سر این خودستایی و تعصب بگذرید ۲۵۷
هر دو ملت اتحاد و یکدلی پیش آورید
تا از این ره پردهٔ ناموس دشمن بردرید ۲۵۸
آری آری پردهٔ ناموس دشمن بردرند ۲۵۹
چون دو ملت اتحاد و یکدلی پیش آورند ۲۶۰
الغرض گفتار او در گوش مردم جا گرفت
هم بدین شرط از گروه شیعه پیمانها گرفت ۲۶۱
زان سپس جشنی بدین شادی در آن صحرا گرفت
گشت نادرشاه و کار ملک ازو بالا گرفت ۲۶۲
پس به اسپاهان شد و بر تختگه ماوا گرفت
در جهانداری سبق زاسکندر و دارا گرفت ۲۶۳
بس به سوی قندهار و کابل آمد با سپاه ۲۶۴
کرد مفتوح آن دو کشور را به تایید اله ۲۶۵
پس دلیرانه سوی هندوستان بربست رخت
با محمدشاه هندی کرد چندین رزم سخت ۲۶۶
بیشتر زان ملک را بگرفت شاه نیکبخت
گوهر و زر برد از آن بار بار و لخت لخت ۲۶۷
پس بر آنان سایه افکند آن هنرپرور درخت
با محمدشه سپرد آن گنج و ملک و تاج و تخت ۲۶۸
لیک در دهلی پی تنبیه اشرار دیار ۲۶۹
غارت و قتلی عظیم افکند حکم شهریار ۲۷۰
پس به ترکستان و خوارم و بخارا شد روان
وان سه کشور زیر فرمان کرد شاه کاردان ۲۷۱
پس به ایران اندر آمد از ره مازندران
وندر آن جنگل به شاه افتاد تیری ناگهان ۲۷۲
هم نجستند اندر آن کشور ز تیرافکن نشان
شه به فرزند بزرگ خویشتن شد بدگمان ۲۷۳
گفت دشمن کامی او این جسارتها نمود ۲۷۴
چون به ری آمد بدین بهتانش نابینا نمود ۲۷۵
پس به قصد آستانبوسی روان شد زی نجف
کرد ایثار اندر آن درگه هدایا و تحف ۲۷۶
پس سوی بغداد شد با رایت عز و شرف
گفت تا دانشوران گرد آمدند از هر طرف ۲۷۷
در برش از شیعی و سنی فروبستند صف
کرد با هریک به رسم خویش احسان و لطف ۲۷۸
پس سخنهاکفت شه با آن کروه از اتفاق ۲۷۹
تا برون کرد از دل آنان به دانایی نفاق ۲۸۰
پس سوی سلطان عثمانی بریدی کرد راست
هم در این اندیشهٔ عالی ز وی امداد خواست ۲۸۱
گفت قصدم زین عمل آسایش خلق خداست
زانکه ما ملت ز یک پیراهنیم از راه راست ۲۸۲
چندگوئیم اینیکی برحق و آنیک بر خطاست
در میان ما دو ملت این خطاکاری چراست ۲۸۳
خوش بود تا اتحاد آریم و همدستان شویم ۲۸۴
تا بدین تدبیر عالی مالک کیهان شویم ۲۸۵
پس به لگزستان شد و زانجا به اسپاهان چمید
هم در اسپاهان برید شاه عثمانی رسید ۲۸۶
شاه اندر نامهٔ او، رنگ یکرنگی ندید
خشمگین سوی حدود ملک او لشکرکشید ۲۸۷
زین خبر آشوب شد در ملک عثمانی پدید
حکمرانان حدود روم با بیم و امید ۲۸۸
پوزش آوردند نادر را که بر فرمان تو ۲۸۹
شاه خود را گرمدل سازیم بر پیمان تو ۲۹۰
نادر این پذرفت و خود سوی خراسان رفت چست
تا که بر ترکان و افغانان کند پیمان درست ۲۹۱
لیک با او شد دل ایرانیان بر خیره سست
تا به قوچان نقش عمر از صفحهٔ ایام شست ۲۹۲
کشته شد ناکام لیک از نام نیکو کام جست
هم بدین کردار خار فتنه درکشور برست ۲۹۳
وان خیال عالی شاهنشه با رای و هوش ۲۹۴
پاک از آن کردار مدهوشانه بیرون شد زگوش ۲۹۵
ای دریغ آن تخت و آن دیهیم و آن فر و بهی
ای دریغ آن عزم و آن تدبیر و آن فرماندهی ۲۹۶
ای دریغ آن کاردانی ای دریغ آن آگهی
ای دریغ آن رادمردی وآن دلیری وآن مهی ۲۹۷
کاش اکنون بودی وکردی ز نو شاهنشهی
تا که گشتندی ز نو شاهنشهان او را رهی ۲۹۸
تیغ او دست طمع ببریدی از همسایگان ۲۹۹
تا نبردندی چنین ایران او را رایگان ۳۰۰
الغرض چون گشت خالی زان شهنشه تخت و تاج
فتنه و شر با مزاج مملکت جست امتزاج ۳۰۱
بیوزیر و شاه، فاسدگشت ایران را مزاج
زادگانش جمله شه بودند لیکن شاه عاج ۳۰۲
بازی پیلانه می کردند با هم ز اعوجاج
تا پیاده کرد گیتیشان ز اسب ابتهاج ۳۰۳
خود علیشاه و شه ابراهیم و شهرخ هر سه تن ۳۰۴
اندر افتادند سالی دو به جان خویشتن ۳۰۵
آل کرت آنگه هرات و غور درکف داشتند ۱
پارس، از آن پس اتابیکان زکف نگذاشتند
واندر آن آل مظفر تخم نیکی کاشتند ۲
شیخ ابواسحق و یاران گنجها انباشتند
در عراق و یزد وکرمان عاملان بگماشتند ۳
تا بیامد شمسهٔ آل مظفر، شه شجاع ۴
گوسفندان را رهایی داد از چنگ سباع ۵
روزی اندر پارس شد رایات سلطانی عیان
گرد گشتند از پی دیدار شه، پیر و جوان ۶
از بر بامی عجوزی بانگ زد ناگه که هان
فاطمه خاتون بیا تا بنگری شاه جهان ۷
شه چو این بشنید لختی برکشید ازره عنان
خاصگان گفتند شاها چون ستادی ناگهان ۸
گفت از آن تا فاطمه خاتون به بیند چهر من ۹
هم از این ره در دل اینان فزاید مهر من ۱۰
و ندر آن هنگام شد رایات تیموری به پای
ملک ایران را به چنگ آورد از نیروی رای ۱۱
شام و آن ساحات را بستد به تیغ جانگزای
وندر آنساماننماند از مرد و زن یکتن بهجای ۱۲
پس به سوی هند شد و آن ملک را بستد ز رای
زان سپس در جنگ عثمانی شد و بفشرد پای ۱۳
وان سپه بشکست و سلطان را به بند اندرکشید ۱۴
بایزید بندی اندر بند او دم درکشید ۱۵
چون عروس مملکت را کرد چندی شوهری
رفت و فرزندان او جستند برکشور سری ۱۶
هر یک اندر گوشهای در سر هوای سروری
داد شهرخ زان میان یکچند داد مهتری ۱۷
هم در آخر در سر آوردند کبر و خودسری
و ز کف افکندند آیین عدالتگستری ۱۸
باری از کبر و نفاق این ملک را بگذاشتند ۱۹
رایت اقبال را آل صفی برداشتند ۲۰
این گره را نیز فر ایزدی همراه شد
دست جور از دامن کردارشان کوتاه شد ۲۱
چندتنشان را دل از سرّ خرد آگاه شد
کار دین و دولت از ایشان خوش و دلخواه شد ۲۲
شاه اسمعیل از اول شاه و شاهنشاه شد
صیت اقبالش ز ماهی بر فراز ماه شد ۲۳
بود از پاکی رسول پاک را خیرالسلیل ۲۴
بنگه او ملک ایران، مسقط او اردبیل ۲۵
در اوان کودکی بر قصد پیکار و نبرد
شد ز لاهیجان سوی خلخال با هفتاد مرد ۲۶
پس بار زنجان شد و یاران خود راگردکرد
زان سپس زی شیروان بشتافت با ساز نبرد ۲۷
وز سر شروان شه از مردانگی انگیخت کرد
شد ز بیم او رخ گردنکشان ملک زرد ۲۸
الوند شاه چون در آذربایجان آگاه شد ۲۹
سوی شرون راند بر قصد شه صوفی، سپاه ۳۰
شاه دینپرور ز شروان ره بر آن لشکر گرفت
وز دم تیغ جهانسوزش به خصم آذر گرفت ۳۱
از نخستین حمله دشمن راه کوه و در گرفت
شه سوی تبریز شد آن ملک را در برگرفت ۳۲
افسر و تخت جهانداری از او زیور گرفت
رسم دین شیعی از او نیروی دیگر گرفت ۳۳
سکه بر زر زد به نام احمد و نام علی ۳۴
وین همایون رسم از او برجاست تا اکنون، بلی ۳۵
پس برون آمد شه گیتی ز آذربایجان
برد لشکر سوی شیراز و عراق و اسپهان ۳۶
وان سه کشور را تهی کرد از گروه ترکمان
پس به نیروی ظفر بشتافت زی مازندران ۳۷
کار آن کشور به قانون کرد شاه کاردان
پس سوی بغداد روی آورد چون سیل دمان ۳۸
والی آن بوم شد از بیم شه سوی حلب ۳۹
وان همایون ملک را بگرفت شاه دینطلب ۴۰
چون سوی تبریز شد تا لشکر آساید ز جنگ
شاه عثمانی درآمد با گروهی تیزچنگ ۴۱
شاه خود با لشکری اندک روان شد بیدرنگ
رزم و کوشش را دلیرانه میان بربست تنگ ۴۲
چون فزون شد خصم، شاه اندیشه کرد از نام و ننگ
خشمگین برتافت رخ چون بچهگمکرده پلنگ ۴۳
سوی ری شد تا دگر ره بازگردد جنگجوی ۴۴
لیک دشمن بیسبب زان سرزمین برتافت روی ۴۵
زان پس سوی خراسان روی کرد آن شهریار
کشت شیبک میر ترکان را و بگرفت آن دیار ۴۶
با ملوک ازبک از رادی به صلح انداخت کار
شد به امرش سرحد ایران و توران آشکار ۴۷
کرد بر شهزاده بابر لطف و احسان بیشمار
لشکرش بخشود و برگ کار و ساز کارزار ۴۸
شه زیانها برد لیکن زان حمایتهای سخت ۴۹
شاه بابر رفت سوی هند و شد با تاج و تخت ۵۰
زان سپس بغنود چندی در سراب و نخجوان
تا شد از بیماری، آن مرد سهی زار و نوان ۵۱
هم در آن سامان روانش شد سوی مینو روان
پور او طهماسب شه چون بود طفلی ناتوان ۵۲
خود نفاق آمد پدید اندر دل پیر و جوان
ملک او افتاد در سرپنجهٔ ذل و هوان ۵۳
هر طرف بیگانگان درکشور او تاختند ۵۴
و ازبکان اندر خراسان تیغ جور افراختند ۵۵
چون برومندی گرفت آن برشده سرو سهی
شد سوی قزوین و بگرفت افسر شاهنشهی ۵۶
پس گروه شاملو او را شدند از جان رهی
دست خصمان درونی یافت زانان کوتهی ۵۷
پس به خصمان برونی تاخت با فر و بهی
کرد با نیروی یزدان ملک خود زانان تهی ۵۸
پس سلیمان شه ز روم آمد به عزم رزم شاه ۵۹
لیک رخ برتافت زان کشور به فر عزم شاه ۶۰
بار دیگر خان ازبک سوی مشهد کرد روی
و ندر آن کشور بسی بیداد کرد آن تندخوی ۶۱
هرکه را دیدند کشتند آن گروه بیگفتوگوی
شوی بر مرگ زن افغان کرد و زن بر مرگ شوی ۶۲
منهیان شه را خبر کردند از این های و هوی
شاه دینپرور نکرد آسایش و نسترد موی ۶۳
تا برآورد از سر آن قوم کینگستر دمار ۶۴
هم در آن کوشش به چنگ آورد شهر قندهار ۶۵
اندر آن هنگام سوی گرجیان آهنگ کرد
عرصه را برآن گروه از شیر مردان تنگ کرد ۶۶
بر در تفلیس با آنان به نیرو جنگ کرد
ملکشانبگرفت و خاک از خونشان گلرنک کرد ۶۷
پس سویقزوین شد و جای از بر اورنگ کرد
بار دیگر شه سلیمان قصد ریو و رنگ کرد ۶۸
لیک از یک حملهٔ شاهنشه دشمن گداز ۶۹
تا به قسطنطنیه یک ره عنان نگرفت باز ۷۰
چون به کار کشوری پرداخت شاه بحر و بر
شه سلیمان کرد قصد رزم شه بار دگر ۷۱
شاه خود پیکار را آماده شد چون شیر نر
شه سلیمان را وزیری بود راد و پرهنر ۷۲
گشت سلطان را به صلح شاه ایران راهبر
نیز شه را داد از این اندیشهٔ نیکو خبر ۷۳
شاه تن درداد و صلح افتاد در کار دو شاه ۷۴
همچنان برجای ماند آن دوستی تا دیرگاه ۷۵
شد دگر ره سوی گرجستان خدیو پاکدین
سخت ویرانی پدید آورد در آن سرزمین ۷۶
پس به شکی رفت و بنهاد اندر آنان تیغ کین
ای عجب خشنودی یزدان همی دید اندرین ۷۷
زان میان شد با خراسان فتنه و غوغا قرین
شه به کار ملک خود پرداخت با رای رزین ۷۸
داد سامان جنگ را وانگه سوی قزوین شتافت ۷۹
پای از کوشش کشید و سوی داد و دین شتافت ۸۰
هم در آن دوران ز ملک فارس و اکناف دگر
باج و ساو ملک نستد هشت سال آن دادگر ۸۱
کفت اکنونمان که با کس نیست جنگ و کر و فر
نیز ما را زر به قدر خرج باشد زیر سر ۸۲
نیزمان بازارگانی نیست هنجار و سیر
پس به زور از زیردستان از چه بستانیم زر ۸۳
به که در بیاحتیاجی باز بخشیم این خراج ۸۴
تا به یاریمان به سر پویند وقت احتیاج ۸۵
بود پاک و پاکدین آن پادشاه رستگار
مینخوردی و غضب راندی همی بر بادهخوار ۸۶
در جوانمردی بدی ضربالمثل در روزگار
داستانها از جوانمردیش باشد یادگار ۸۷
چون همایون شه که بود از «شیرخان» در هندخوار
بر در شاه آمد و شد یاری از شه خواستار ۸۸
شاه لشکر داد و او را بار دیگر شاه کرد ۸۹
دست جور زیردستان را از او کوتاه کرد ۹۰
وز پس چندی نهال زندگیش از پا فتاد
شاه اسمعیل، پورش تند و بیپروا فتاد ۹۱
از پس او شه محمد کور و نابینا فتاد
و ندر این دوران به کشور شوررش و غوغا فتاد ۹۲
هم در آنگه صیت جیش مصطفی پاشا فتاد
ملک گرجستان و شروان در کف اعدا فتاد ۹۳
وندرین آشوب و غوغا رفت با حول اله ۹۴
از خراسان سوی قزوین موکب عباس شاه ۹۵
ملک را ز آشوب ایمن کرد سلطان زمن
اهل کشور را رهانید از غم و رنج و محن ۹۶
ازبکان کردند ناگه در خراسان تاختن
در خراسان شد شه و راند آن گروه راهزن ۹۷
کرد نیکیها به خلق خسته، شاه پاکتن
پس دگر ره سوی قزوین شد شه لشکرشکن ۹۸
شاه عثمانی همانگه با شهنشه عهد بست ۹۹
لیک ازآن پس خهدهای بسته را درهم شکست ۱۰۰
شه چو لختی یافت آسایش ز جنگ و دار و گیر
در سپاهان رفت و بنشست ازبر فرخ سریر ۱۰۱
پس به ترکستان وگرجستان شد آن والا امیر
کرد برخی را قتیل وکرد برخی را اسیر ۱۰۲
زان سپس بغداد را بگرفت شاه ملک کیر
وز ملوک عیسوی آمد به درگاهش سفیر ۱۰۳
جمله را خوشنودکردانید شه وز آن سپس ۱۰۴
سهری آن شاهان روان فرمرد از خرد چندکس ۱۰۵
در اوان نهصد و ده مردمان پرتقال
در جزیرهٔ هرمز افکندند رحل انتقال ۱۰۶
خسروکیتیستان چون گشت اگه زین مقال
عامل شیراز را فرمود با ساز جدال ۱۰۷
تا شد و آنجای را بستد به فیروزی و فال
هم در آن ساحل بنایی ساخت شاه بیهمال ۱۰۸
چون ز همت آن خزف را همسر الماس کرد ۱۰۹
نام آن فرخ مکان را بندر عباس کرد ۱۱۰
در رواج دین همی کوشید شاه پارسای
زان به تدبیرش موافق بود تقدیر خدای ۱۱۱
شد پیاده سوی طوس آن پادشاه پاکرای
هم در آن ره ساخت بهر کاروان چندین سرای ۱۱۲
نیز در مازندران چندین اساس دیرپای
ساختهاست آن شاه و تا اکنون بود چونان به جای ۱۱۳
پسنبیرهٔ خود صفیشه را به جای خود نشاند ۱۱۴
نیز از مازندران زی کشور باقی براند ۱۱۵
شهصفی خود نیز در کشور به نیکی کار کرد
هم به خصمان درونی کوشش بسیار کرد ۱۱۶
نیز جوری با بزرگ فرقهٔ افشار کرد
پس اباعثمانی اندر ایروان پیکار کرد ۱۱۷
نیز در بغداد با او رزم ناهنجار کرد
هم در آخر صلح با آن خصم بدکردار کرد ۱۱۸
پس به کاشان رفت شه وآنجا زمانی بود شاد ۱۱۹
هم در آن کشور بنای قریهٔ «فین» برنهاد ۱۲۰
هم به کاشان ناگهش پیک اجل گفتاکه قم
کشت مدفون پیکر شاهانهاش در خاک قم ۱۲۱
زان سپس بگرفت افسر شاه عباس دوم
خنگ دولت را نگار عدل زد بر یال و دم ۱۲۲
توسن قهرش به مغز بادهخواران سود سم
حکم او برکند رز، فرمان او بشکست خم ۱۲۳
کس به عهدش دست سوی می نبردی بیدریغ ۱۲۴
زانکه بد در عهد او پادافره میخواره تیغ ۱۲۵
کرد قزوین را دگر ره پایتخت آن پاک کیش
و ز شه عثمانی و روسش سفیر آمد بهپیش ۱۲۶
شاه ترکستان به ناگه رانده گشت از ملک خویش
شد به سوی شاه و یاری خواست با حال پریش ۱۲۷
شه نهاد او را ز یاری مرهمی بر قلب ریش
کرد او را شاه ملک ترک بر هنجار پیش ۱۲۸
وز پی تنبیه افغان برد زی خاور سپاه ۱۲۹
هم درآمد قندهار وکابل اندر دست شاه ۱۳۰
زان سپس در اسپهان شد خسرو گیتیستان
بار دیگر تختگه برد اندر آن شادیستان ۱۳۱
پس بناهای نوآیین ساخت اندر اسپهان
چون بنای چلستون و سردر نقش جهان ۱۳۲
نیز چندی بهر رامش شد سوی مازندران
بازگشتن را ملک بیمار شد در دامغان ۱۳۳
وندر آنجا کرد بدرود جهان آن شهریار ۱۳۴
آوخ آوخ، گر جهان را این بود انجام کار ۱۳۵
شه سلیمان پور او بگرفت تخت و افسرش
لیک کودک بود و شد دستور اعظم رهبرش ۱۳۶
میندادی ره وزیر اندر امور کشورش
شاه کرد این شکوه را یکروزه با میرآخورش ۱۳۷
گفت میرآخور به فرمان تو بدهم کیفرش
هم به فرمان ملک کشتند روز دیگرش ۱۳۸
از پس او میرآخور گشت دستور اجل ۱۳۹
وان قشو کم کم قلمدان کشت و شد ضربالمثل ۱۴۰
همت و مردانگی هر مشکل آسان می کند
خود قشو را مرد با همت قلمدان می کند ۱۴۱
چون قلمدان یافت، عدل و داد و احسان می کند
عدل آری ملک را چون باغ رضوان می کند ۱۴۲
مملکت را جور و استبداد ویران می کند
جور در هرجا که ره جوید چو ایران می کند ۱۴۳
ای دریغا چون شد آن ایران و آن ایرانیان ۱۴۴
تا ببینند این ده ویران و این ویرانیان ۱۴۵
الغرض عدل شه و تدبیر آن دستور داد
ملک را کردند خرم خلق را کردند شاد ۱۴۶
تا شه ازگیتی سوی مینوی فرخرخ نهاد
در سپاهان چند بنیاد است از آن فرخنهاد ۱۴۷
بعد او سلطان حسین اندر جهانداری ستاد
لیک از نابخردی در پنجهٔ افغان فتاد ۱۴۸
ملک ایران را گرفتند آن گروه کینهور ۱۴۹
روس و عثمانی هم از یکسو برآوردند سر ۱۵۰
پور او طهماسب شه از بیم افغان خوار شد
هم به خواری در پناه فرقهٔ قاجار شد ۱۵۱
این گره را نیز با افغان بسی پیکار شد
تا جهان خرم ز فخر دودهٔ افشار شد ۱۵۲
موکب شه ناگهان زی طوس راه اسپار شد
نادر لشکرشکن را با ملک دیدار شد ۱۵۳
شاه را نیک آمد آن رفتار و وضع بلعجب ۱۵۴
داد از آن رفتار، طهماسب قلیخانش لقب ۱۵۵
پس پی رزم ملک محمود سکزی، شهریار
خیمه و خرگاه عزت کوفت در آن مرغزار ۱۵۶
مهتر قاجار بس کوشید در آن گیرودار
لیک خود کاری نرفت از پیش و نگشود آندیار ۱۵۷
ناگهان سلطان دی آورد جیش از هر کنار
ابر غران نیز سنگر بست در هر کوهسار ۱۵۸
مهتر قاجار با شه گفت زین میدان جنگ ۱۵۹
سوی گرگان رفت باید تا شود لختی درنگ ۱۶۰
داشت چون نادر به سر آهنگ ملک و سروری
میشمرد اندر نهان آن گفتهها را سرسری ۱۶۱
کرد چندان پیش شاه سادهدل افسونگری
تا به قتل مهتر قاجار کرد او را جری ۱۶۲
هم به جهد او ز پای افتاد آن نخل طری
زان سپس اندر جهان افتاد صیت نادری ۱۶۳
شد سپهسالار آن لشکر به توفیق خدای ۱۶۴
هم حصار طوس را بگرفت از تدبیر و رای ۱۶۵
زان سپس ضبط خراسان کرد و شد سهری هراه
وز پس ضبط هری در طوس جست آرامگاه ۱۶۶
ناگهان اشرف به سمنان زاصفهان پیمود راه
نادر و طهماسب شه رفتند زی اوکینهخواه ۱۶۷
هم به مهماندوست رویارو شدند آن دو سپاه
روی کیتی شد ز دود توپ و زنبوری سیاه ۱۶۸
داد مردی داد نادر اندر ان دشت نبرد ۱۶۹
تا برآورد از سر افغان به یک شلیک کرد ۱۷۰
این زبردستی چو از نادر بدید ان زشت کیش
روی واپس کرد و راه اسپهان بگرفت پیش ۱۷۱
رفت نادر در پیش چون شیر در دنبال میش
دید چون اشرف سپاهی در قفا زاندازه بیش ۱۷۲
خهراستاز خثمانیانجیشی بهٔاریسهری خریش
نیمهجنگی کرد و رخ برتافت با حال پریش ۱۷۳
از ره شیراز وکرمان جست ره زی قندهار ۱۷۴
در بلوچستان بریدندش سر وکشتند زار ۱۷۵
از پس تنبیه افغان نادر با فر و هنگ
بهر دفع روس و عثمانی میان بربست تنگ ۱۷۶
شاه را در اصفهان بنهاد و خود شد سوی جنگ
کرد ایران را تهی از آن دوخصم تیزچنگ ۱۷۷
پس به امر شاه شد سوی خراسان بیدرنگ
روبهان پنهان شدند از بیم آن جنگی پلنگ ۱۷۸
حاصل ترکان و افغانان از او بدروده شد ۱۷۹
هم به ملک شه هراه و قندهار افزوده شد ۱۸۰
در سپاهان شاه و نزدیکان سپاهی ساختند
جانب بغداد بهر رزم ترکان تاختند ۱۸۱
ترکیان بهر شبیخون تیغ هندی اختند
سوی اینان تاختند ویار اینان ساختند ۱۸۲
لشکر طهماسب شه از بیم دلها باختند
پشت کردند و به پاس جان خود پرداختند ۱۸۳
شاه نیز از بیم با آنان به صلح آواز داد ۱۸۴
وآنچه نادر زان جماعت برده بود او بازداد ۱۸۵
نادر اندر طوس چون بشنید آن چنگ وکریز
نامهای بنگاشت سوی شه همه بیغاره خیز ۱۸۶
گفت بس در چشم بدخواهان نماید ناتمیز
این ستیز زشت و صلحی زشتتر ازآن ستیز ۱۸۷
باری اکنون چارهای باید پس از این رستخیز
اینکه شه جیشی ز نو گرد آورد این بنده نیز ۱۸۸
تا مگر راحت کنیم این خاطر آشفته را ۱۸۹
نیز در جوی آوریم این آب از جو رفته را ۱۹۰
از پس این نامه خود زی اسپهان کرد ایلغار
داد اردو را مکان در مرغزار «مورچهخوار» ۱۹۱
مقدم شه را پی عرض سپه شد خواستار
شد به لشکرگاه نادر، شاد و خرم شهریار ۱۹۲
نیز نادر میزبانی را به شب انداخت کار
وندران شب مجلسی آراست چون خرم بهار ۱۹۳
سادهها در پردهها و بادهها در شیشهها ۱۹۴
لیک اندر هریک از آن شیشهها اندیشهها ۱۹۵
شه*ر شد سرمست می از سادکان شد کامخراه
همچنان سرگرم بد زآغاز شب تا صبحگاه ۱۹۶
نیز نادر با امیران و بزرگان سپاه
آمد و بنمودشان وضع درون بارگاه ۱۹۷
جملگی دیدند آن کار بد و حال تباه
در عجب ماندند از آن اعمال ناشایست شاه ۱۹۸
جمله با نادر بیاوردند عهد اندر میان ۱۹۹
تاکنند آن ننگ را دور از سر ایرانیان ۲۰۰
عهد و پیمانها بشد ستوار و نادر بامداد
پای هشیاری در آن خفتنگه مستان نهاد ۲۰۱
کفت شاها بندگان را دل ز خسرو نیست شاد
تاج باید هشت و جان در پنجهٔ تقدیر داد ۲۰۲
شه چو این بشنید ناگه برکشید آه از نهاد
هم به ناکامی نگین و تاج را ازکف نهاد ۲۰۳
زان سپس نادر نمودش زی خراسان رهسپار ۲۰۴
هم قتیل فرقهٔ قاجار شد در سبزوار ۲۰۵
کشورایران از آن پس فرخ و فرخنده شد
کوس ملک و دولت نادر شهی غرنده شد ۲۰۶
نخل عمر ناکسان از بیخ و بن پرکنده شد
مملکت آباد و رزق ارزان و عدل ارزنده شد ۲۰۷
گلبن دولت ز آب تیغ او بالنده شد
کوش شاهان جهان از نام او آکنده شد ۲۰۸
چون نبود اندر عیان خویش شه و پیوند شاه ۲۰۹
تاج را آویخت ازگهوارهٔ فرزند شاه ۲۱۰
کرد از آن پس بهر دفع دشمنان جیشی گزین
سخت رزمی کرد با عثمانیان در خانقین ۲۱۱
والی بغداد روگردان شد از میدان کین
هم سوی بغداد شد وز بیم شد بارونشین ۲۱۲
نادر از پی رفت و خنگ باره گیری کرد زین
ناگه از قسطنطنیه جیشی آمد سهمگین ۲۱۳
نادر لشکرشکن برخاست از گرد حصار ۲۱۴
رفت زی کرکوک و شد آماده بهر کارزار ۲۱۵
از نماز بامدادان تا به هنگام زوال
باز نستادند یکدم آن دو لشکر از قتال ۲۱۶
تا شکست آمد به جیش نادر فرخندهفال
شد روان سوی عراق ازدشت کین آشفتهحال ۲۱۷
گفت تاکاتب نویسد نامهٔ نیکی سگال
سوی ارکان بلاد و سوی اعیان جبال ۲۱۸
تا میان بندند و سوی دشت کین جولان کنند ۲۱۹
تا مگر باز این شکست زشت را جبران کنند ۲۲۰
این شنیدستم که اندر نامهها کاتب نوشت
این که تخم چشمزخمی گنبد گردنده گشت ۲۲۱
دید چون نادر، به خشم آن نامه ها از دست هشت
گفت نندیشی از این گفتار ناشایست و زشت ۲۲۲
آنچه پیران در حرم دانند و طفلان درکنشت
چون توان پنهان نمودن، اینچنین باید نوشت: ۲۲۳
کز سپاه رومیان نادر شکستی سخت دید ۲۲۴
هان، وفا و یاری از ایرانیان دارد امید ۲۲۵
الغرض او را بهٔاری آمدند از هر قبیل
لشکری نریان چنان *رن سیل غلطان بر سبیل ۲۲۶
رفت و با عثمانیان پیکارکرد آن ژندهپیل
شد زشمشیرش سرو سالارآن لشکرقتیل ۲۲۷
پس به زنهار آمدند آن قوم، نالان و ذلیل
دادشان زنهار و شد درماندکانشان را کفیل ۲۲۸
زان سپس بغداد را بگرفت شاه کینهخواه ۲۲۹
با نوید فتح، زی ایرانزمین پیمود راه ۲۳۰
ملک را چون کرد زآشوب و فتن امن و امان
با سپاهی جنگجو شد سوی داغستان روان ۲۳۱
وندر آن ساحات گردان نامور فتحی عیان
زان سپس برگشت وکرد اتراق در دشت مغان ۲۳۲
جمله سرداران و میران نیز با او همعنان
جیش ترکستان و ایران نیز با هم توأمان ۲۳۳
اندر آن گلگشت خرم جمله کردند انجمن ۲۳۴
هم در آن کنکاش، نادر کرد آغاز سخن ۲۳۵
گفت هان ای قوم! ابر خرد و کلان هست آشکار
کاختر آلصفی برگشت در انجام کار ۲۳۶
هر طرف همسایگان کردند قصد این دیار
قوم افغان در سپاهان تاختند از هرکنار ۲۳۷
نیز آذربایجان را شد ز رومی کار، زار
نیز روسی سوی گیلان تاخت در این گیرودار ۲۳۸
شحنهای کاین رهزنان را راند از این برزن که بود؟ ۲۳۹
و انکهمستخلص نمود اینملکرا، جز من که بود؟ ۲۴۰
لیک اکنون دفتر آل صفی شد منطوی
نیست یک تن کاندرین کشور نماید خسروی ۲۴۱
خسروی جوئید بهر خویشتن راد و قوی
تا بریمش طاعت و فرمان ز راه نیکوئی ۲۴۲
جمله گفتند آنکه راه خسروی پوید توئی
مرد دانا جز تو کس را کی نماید پیروی ۲۴۳
خیز و خسرو باش و پیداکن دم اردیبهشت ۲۴۴
تا کنیم این ملک را زیبنده چون خرم بهشت ۲۴۵
گفت هان لاطایل است این جبنش و این غائله
زانکه نادر را به شاهی برنتابد حوصله ۲۴۶
هان به جز من خسروی جوئید در این مرحله
خلق گشتند اندر آن اصرار با هم یکدله ۲۴۷
چون مسلسل شد سخن، پذرفت آن شیر یله
اابفلهمتغعلرا افکند اندر سلسله ۲۴۸
گفت گر من خسروم باری بدین شرط و سجل ۲۴۹
کانچه من گویم شما را، بشنوید از جان و دل ۲۵۰
فتنهٔ شیعی و سنی و آنهمه آشوب وشر
در زمان دولت آل صفی شد مشتهر ۲۵۱
ناسزا گفتند بر بوبکر و عثمان و عمر
نیز بد گفتند بر همخوابهٔ پیغامبر ۲۵۲
کشت ناشایستها زینگونه در ایران سمر
خون خلقی بی گنه گشت اندرین غوغا هدر ۲۵۳
هم کنون ز ایرانیان بی گنه جمعی کثیر ۲۵۴
ماندهاند اندرکف بیگانگان زار و اسیر ۲۵۵
پند برگیرید و راه زشتکاری مسپرید
هم از این پس ناسزای این گروه برنشمرید ۲۵۶
بر حدیث من نه، بر اوضاع کشور بنگرید
وز سر این خودستایی و تعصب بگذرید ۲۵۷
هر دو ملت اتحاد و یکدلی پیش آورید
تا از این ره پردهٔ ناموس دشمن بردرید ۲۵۸
آری آری پردهٔ ناموس دشمن بردرند ۲۵۹
چون دو ملت اتحاد و یکدلی پیش آورند ۲۶۰
الغرض گفتار او در گوش مردم جا گرفت
هم بدین شرط از گروه شیعه پیمانها گرفت ۲۶۱
زان سپس جشنی بدین شادی در آن صحرا گرفت
گشت نادرشاه و کار ملک ازو بالا گرفت ۲۶۲
پس به اسپاهان شد و بر تختگه ماوا گرفت
در جهانداری سبق زاسکندر و دارا گرفت ۲۶۳
بس به سوی قندهار و کابل آمد با سپاه ۲۶۴
کرد مفتوح آن دو کشور را به تایید اله ۲۶۵
پس دلیرانه سوی هندوستان بربست رخت
با محمدشاه هندی کرد چندین رزم سخت ۲۶۶
بیشتر زان ملک را بگرفت شاه نیکبخت
گوهر و زر برد از آن بار بار و لخت لخت ۲۶۷
پس بر آنان سایه افکند آن هنرپرور درخت
با محمدشه سپرد آن گنج و ملک و تاج و تخت ۲۶۸
لیک در دهلی پی تنبیه اشرار دیار ۲۶۹
غارت و قتلی عظیم افکند حکم شهریار ۲۷۰
پس به ترکستان و خوارم و بخارا شد روان
وان سه کشور زیر فرمان کرد شاه کاردان ۲۷۱
پس به ایران اندر آمد از ره مازندران
وندر آن جنگل به شاه افتاد تیری ناگهان ۲۷۲
هم نجستند اندر آن کشور ز تیرافکن نشان
شه به فرزند بزرگ خویشتن شد بدگمان ۲۷۳
گفت دشمن کامی او این جسارتها نمود ۲۷۴
چون به ری آمد بدین بهتانش نابینا نمود ۲۷۵
پس به قصد آستانبوسی روان شد زی نجف
کرد ایثار اندر آن درگه هدایا و تحف ۲۷۶
پس سوی بغداد شد با رایت عز و شرف
گفت تا دانشوران گرد آمدند از هر طرف ۲۷۷
در برش از شیعی و سنی فروبستند صف
کرد با هریک به رسم خویش احسان و لطف ۲۷۸
پس سخنهاکفت شه با آن کروه از اتفاق ۲۷۹
تا برون کرد از دل آنان به دانایی نفاق ۲۸۰
پس سوی سلطان عثمانی بریدی کرد راست
هم در این اندیشهٔ عالی ز وی امداد خواست ۲۸۱
گفت قصدم زین عمل آسایش خلق خداست
زانکه ما ملت ز یک پیراهنیم از راه راست ۲۸۲
چندگوئیم اینیکی برحق و آنیک بر خطاست
در میان ما دو ملت این خطاکاری چراست ۲۸۳
خوش بود تا اتحاد آریم و همدستان شویم ۲۸۴
تا بدین تدبیر عالی مالک کیهان شویم ۲۸۵
پس به لگزستان شد و زانجا به اسپاهان چمید
هم در اسپاهان برید شاه عثمانی رسید ۲۸۶
شاه اندر نامهٔ او، رنگ یکرنگی ندید
خشمگین سوی حدود ملک او لشکرکشید ۲۸۷
زین خبر آشوب شد در ملک عثمانی پدید
حکمرانان حدود روم با بیم و امید ۲۸۸
پوزش آوردند نادر را که بر فرمان تو ۲۸۹
شاه خود را گرمدل سازیم بر پیمان تو ۲۹۰
نادر این پذرفت و خود سوی خراسان رفت چست
تا که بر ترکان و افغانان کند پیمان درست ۲۹۱
لیک با او شد دل ایرانیان بر خیره سست
تا به قوچان نقش عمر از صفحهٔ ایام شست ۲۹۲
کشته شد ناکام لیک از نام نیکو کام جست
هم بدین کردار خار فتنه درکشور برست ۲۹۳
وان خیال عالی شاهنشه با رای و هوش ۲۹۴
پاک از آن کردار مدهوشانه بیرون شد زگوش ۲۹۵
ای دریغ آن تخت و آن دیهیم و آن فر و بهی
ای دریغ آن عزم و آن تدبیر و آن فرماندهی ۲۹۶
ای دریغ آن کاردانی ای دریغ آن آگهی
ای دریغ آن رادمردی وآن دلیری وآن مهی ۲۹۷
کاش اکنون بودی وکردی ز نو شاهنشهی
تا که گشتندی ز نو شاهنشهان او را رهی ۲۹۸
تیغ او دست طمع ببریدی از همسایگان ۲۹۹
تا نبردندی چنین ایران او را رایگان ۳۰۰
الغرض چون گشت خالی زان شهنشه تخت و تاج
فتنه و شر با مزاج مملکت جست امتزاج ۳۰۱
بیوزیر و شاه، فاسدگشت ایران را مزاج
زادگانش جمله شه بودند لیکن شاه عاج ۳۰۲
بازی پیلانه می کردند با هم ز اعوجاج
تا پیاده کرد گیتیشان ز اسب ابتهاج ۳۰۳
خود علیشاه و شه ابراهیم و شهرخ هر سه تن ۳۰۴
اندر افتادند سالی دو به جان خویشتن ۳۰۵
قالب: چند بندی
تعداد ابیات: ۲۴۴
۵۵۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش اول - از کیومرث تا سربداران
گوهر بعدی:بخش سوم - از کریم خان زند تا مشروطه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.