۲۴۵ بار خوانده شده

شمارهٔ ۳۸۲

بهار آمد و گلهای بوستان بشکفت
به خوش دلی و طرب روی دوستان بشکفت

بدان صفت که گل از باد نشکفد به چمن
ز باده باده کشان را بهار جان بشکفت

به دیده پرس که آبش چو آب در غلطید
ز می چو عارض خوبان دلستان بشکفت

گل از شراب بدانسان که بشکفد در جام
به کوی دوست گل از خون عاشقان بشکفت

بتان بترس قدم می نهند بر لاله
که همچو شعله آتش به بوستان بشکفت

ز بس که غنچه دم بسته از صبا دم زد
درون پوست نگنجید و در زمان بشکفت

چنان که گل به خوی مصطفی شکفت به خاک
رخم ز سوزن خاک ره بتان بشکفت

نسیم مشک جهان گیر شد، چو خسرو را
ز یاد مدحت تو غنچه در دهان بشکفت
اگر سوالی داری، اینجا بپرس.
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۳۸۱
گوهر بعدی:شمارهٔ ۳۸۳
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.