این متن شعری است که در آن شاعر به موضوع فقر و قناعت میپردازد و بیان میکند که فقر میتواند مایه فخر باشد. او از ارزشهای معنوی و دوری از طمع سخن میگوید و تأکید میکند که مال و ثروت تنها ظاهری فریبنده دارند. شاعر همچنین به موضوع عدالت الهی اشاره میکند و بیان میکند که خداوند عادل است و به هر کس به اندازهای که شایسته است، روزی میدهد. در بخشی از شعر، شاعر به انتقاد از کسانی میپردازد که به دنبال طمع و ثروت هستند و از ارزشهای معنوی غافل میشوند.
این متن دارای مفاهیم فلسفی و اخلاقی عمیق است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند عدالت الهی و قناعت ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد و نیاز به توضیح بیشتر داشته باشد.
بخش ۱۱۶ - نصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بینوایی خویشتن
فَقرْ فَخْر آمد، مرا بر سَر مَزَن ۱
مال و زَرْ سَر را بُوَد هَمچون کُلاه
کَل بُوَد او کَزْ کُلَه سازد پَناه ۲
آن کِه زُلْفِ جَعْد و رَعْنا باشَدَش
چون کُلاهَش رفت، خوشتَر آیَدَش ۳
مَردِ حَق باشد به مانندِ بَصَر
پس برهنه بِهْ که پوشیده نَظَر ۴
وَقتِ عَرضه کردن آن بَرده فُروش
بَرکَنَد از بَنده جامهیْ عیبپوش ۵
وَرْ بُوَد عیبی برهنهش کِی کُند؟
بَلْ به جامه خُدعهیی با وِیْ کُند ۶
گوید این شَرمَنده است از نیک و بَد
از برهنه کردنْ او از تو رَمَد ۷
خواجه در عیب است غَرقه تا به گوش
خواجه را مال است و مالَش عیبْپوش ۸
کَزْ طَمَع عیبَش نبیند طامِعی
گشت دلها را طَمَعها جامعی ۹
وَرْ گدا گوید سُخَن چون زَرِّ کان
رَهْ نیابَد کالۀ او در دُکان ۱۰
کارِ درویشی وَرایِ فَهْمِ توست
سوی درویشی بِمَنْگَر سُستْ سُست ۱۱
زان که دَرویشان وَرایِ مُلْک و مال
روزیی دارند ژَرْف از ذواَلْجَلال ۱۲
حَق تَعالی عادل است و عادلان
کِی کُنند اِسْتَمگَری بر بیدلان؟ ۱۳
آن یکی را نِعْمَت و کالا دَهَند
وین دِگَر را بر سَرِ آتش نَهَند ۱۴
آتشَش سوزا که دارد این گُمان
بر خدا و خالِقِ هر دو جهان ۱۵
فَقْرُ فَخْری از گِزاف است و مَجاز؟
نه، هزاران عِزّ پنهان است و ناز ۱۶
از غَضَب بر من لَقَبها رانْدی
یارگیر و مارگیرَم خوانْدی ۱۷
گَر بِگیرَم، بَرکَنَم دَندانِ مار
تاش از سَر کوفْتن نَبْوَد ضِرار ۱۸
زان که آن دَندانْ عَدوِّ جانِ اوست
من عَدو را میکُنم زین عِلْمْ دوست ۱۹
از طَمَع هرگز نخوانم من فُسون
این طَمَع را کردهام من سَرنِگون ۲۰
حاشَ لِلَّهْ طَمْعِ من از خَلْق نیست
از قَناعَت در دلِ من عالَمیست ۲۱
بر سَرِ اَمْرودْبُن بینی چُنان
زان فُرود آ تا نَمانَد آن گُمان ۲۲
چون تو بَرگردی، تو سَرگشته شَوی
خانه را گَردنده بینی، وان تویی ۲۳
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.