هوش مصنوعی: این متن شعری است که به بیان اهمیت حفظ اسرار و رازها نزد دانایان و پرهیز از افشای آنها نزد نادانان می‌پردازد. همچنین، به عواقب منفی افشای اسرار و پیامدهای جهل و نادانی اشاره می‌کند. داستان‌هایی از حیوانات مانند خروس و سگ نیز برای انتقال پیام‌های اخلاقی و عرفانی استفاده شده‌اند.
رده سنی: 16+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین، استفاده از استعاره‌ها و نمادهای پیچیده ممکن است برای کودکان قابل فهم نباشد.

بخش ۱۳۰ - در بیان آنکه سر بنااهل نشاید گفتن که او را زیان دارد. زیرا هر سخن را سری است و هر سری را سری دیگر هر که سخن را داند و سر سخن را نداند ناچار کژ رود و باز سر پیش سر سر همچون سخن است، کسی که سر سر را نداند شنیدن سر زیانش دارد از این سبب موسی علیه السلام آن شخصی را که از حضرتش زبان و حوش و طیور التماس میکرد منع میفرمود و میگفت سلیمانی باید که از دانش زبان مرغان زیان نکند، در حق تو دانستن آن زهر قاتل است. باز وی لابه میکرد و موسی منع میفرمود تا سؤال و جواب از حد گذشت. آخرالامر گفت ای موسی اگر همه نباشد باری زبان خروس و سگ که در خانه و بردرند بیاموز تا محروم نروم. موسی زیان آنرا در آن آموختن مشاهده میفرمود، چندانکه منعش میکرد ممکن نمیشد و پند موسی را قبول نمیکرد، تا عاقبت آندو زبانرا بوی

گرچه این نوع نکته ‌ ها خوب است
نزد دانا عظیم مرغوب است ۱

از چنین قصه غصه بستاند
هر که او سر کار را داند ۲

همه را زین رسد فواید خوب
همه را این برد سوی مطلوب ۳

مرغ جان را دهد هزاران پ ر
تا پ رد از فرشته بالاتر ۴

وان که نادان بود از آن درگاه
افتد از کوری خود اندر چاه ۵

پ س مکن هیچ نزد نادانان
سر دل را عیان بیند ز ی ان ۶

راز دل را مگو بهر بیجان
زانکه بیجان از او شود پیچان ۷

داد او رازیان شنودن آن
نی زیانی که آید آن بزبان ۸

هرکسی نیست قابل اسرار
سر ز جاهل نهان کنند احرار ۹

ور بگویند سر بدو ناگه
سر نپوشاند از کس آن ابله ۱۰

نبرد سود از نتیجۀ آن
بلکه بیحد و بیشمار زیان ۱۱

باز سر را سریست بس پنهان
کان بود چون قراضه این چون کان ۱۲

هر که از سر سر نشد آگه
لاجرم گم کند ره آن ابله ۱۳

نشود حکم سر ورا معلوم
چونکه سر سرش نشد مفهوم ۱۴

دانش آن نیاردش در کار
کژ رود در طریق حق ناچار ۱۵

حکم سر را کند کژ و معکوس
تا از آن باز او شود منکوس ۱۶

خویشتن را بتیغ او کشد او
دل و جان را سوی سقر کشد او ۱۷

دوزخی از برای خود سازد
سر سر را ز جهل اندازد ۱۸

اینچنین کس اگر نداند سر
رسد از صوم و از صلاتش بر ۱۹

پس ورا عجز بهتر و طاعت
که ز طاعت برد عوض راحت ۲۰

هر که پا لایق گلیم کشد
رخت را جانب کلیم کشد ۲۱

در دعا هر دو دست باز کند
بندگی را دو صد نیاز کند ۲۲

عاجزانه بجنبد اندر کار
تا که آخر نگردد او افکار ۲۳

نیست قدرت مطابق نادان
زان نداده است با همه یزدان ۲۴

چون سلاح است قدرت اندر دست
خویش نادان بدان کشد پیوست ۲۵

لیک از دست عاقل هشیار
مینماید جهاد باهنجار ۲۶

آنچه بایست و نیست پاره کند
هرکرا چاره نیست چاره کند ۲۷

چیزها را بجای خود نهد او
دشمنان را کند بکام عدو ۲۸

هرچه آن کردنی است بگزارد
در جهان رنج و فتنه نگذارد ۲۹

عالمی را کند بلطف آباد
همه نیکان رسند از او بمراد ۳۰

مؤمنان را چو حق دهد قدرت
کارها را کنند از خبرت ۳۱

اندر ایشان شود همه راحت
صرف گردد بخیر در طاعت ۳۲

ور بیابند فاسقان آن را
بفزایند کفر و عصیان را ۳۳

قدرت آنجا بود همه رحمت
چون که اینجا رسد شود زحمت ۳۴

گفت با موسی کلیم یکی
ای یقین ترا نمانده شکی ۳۵

پاک گردان زشک دو گوش مرا
ای یقین بخش عقل درد و سرا ۳۶

چون سلیمان ز بخشش اللّه
کن مرا از زبانها آگاه ۳۷

تا بدانم زبان هر کس را
سر بانگ کلاغ و کرکس را ۳۸

کل بدانم زبان مرغان را
هم برم آنچه بد سلیمان را ۳۹

نطق مرغان شود مرا معلوم
نبود رازشان ز من مکتوم ۴۰

چیست نطق و حوش و دیو و پری
یا سرود و زبان کبک دری ۴۱

تا از آن دانشم شود حالی
مرغ جان را رسد پر و بالی ۴۲

تا عیان گردد این مرا که خدا
کرد رحمت ز جود و داد عطا ۴۳

از همه مؤمنان روی زمین
وز همه طالبان پاک امین ۴۴

کرد مخصوصم از همه خلقان
بعنایات و لطف خود دیان ۴۵

گفت موسی بوی که بگذر ازین
بطلب از خدای خود ره دین ۴۶

آن بجو ای پسر که سود بری
وز نهالش همیشه بار خوری ۴۷

زنده مانی در آن جهان بقا
برهی زین جهان مرگ و فنا ۴۸

ظلمت خویش جمله نور کنی
بعد از آن دائماً سرور کنی ۴۹

کفر و شرکت همه شود ایمان
برهی از ضلال و از کفران ۵۰

این طلب کن اگر ترا خرد است
آن دگر را بهل که سخت بداست ۵۱

لابه ‌ ها کرد و گفت بهر خدا
خواه این را برای من بدعا ۵۲

کار تو رحمت است و لطف وکرم
سخنم گوش کن زبنده مرم ۵۳

بازگفتش خموش از این بگذر
کاندر این خواست است خوف و خطر ۵۴

نکنی سود از این ببند دهان
بلکه پیش آیدت هزار زیان ۵۵

باز آن شخش از لجاج که داشت
دامنش را دمی ز کف نگذاشت ۵۶

لابه ‌ ها کرد پیش او بسیار
اشگ ریزان بسوز و نالۀ زار ۵۷

گفت در لابه ‌ اش که ای رهبر
هست در خانه مرغ و سگ بر در ۵۸

مطلع کن مرا بر این دو زبان
تا کنم فهم و شاد گردم از آن ۵۹

این قدر را ز من مدار دریغ
همچو خورشید رو نما بی میغ ۶۰

نی سلیمان ز راز جمله علیم
بود ای موسی کلیم کریم ۶۱

یک دوزان رازها که بد اورا
بخش از لطف خود بمن جانا ۶۲

چه شود ای عزیز و فخر وجود
گر نمی را کنی یمی از جود ۶۳

از یم او اگر خورم قطره
وز خور او اگر برم ذره ۶۴

شاد گردم عظیم و شکر کنم
بی می و جام و نقل سکر کنم ۶۵

خواست از حق برای او آن را
کرد دلشاد آن گرانجان را ۶۶

شد ز موسی میسرش آن خواست
پیش او سر نهاد و بر پا خاست ۶۷

سوی خانه روان شد آن ابله
نبد از سر آن عطا آگه ۶۸

لاجرم چون گرفت او آن راه
سر نگون اوفتاد اندر چاه ۶۹

تا بدانی که سر بجاش نکوست
لیک بر جان ناسزاش عدوست ۷۰

هر خسیسی کجاست لایق سر
نسزد بالئیم هرگز بر ۷۱

چونکه ابله شود ز سر دانا
جهلش افزاید و فتد بفنا ۷۲

ز هر قاتل شود کشد او را
بسوی گمرهی کشد او را ۷۳

بامدادان ز خانه ناگاهان
بدر انداختند پارۀ نان ۷۴

سگ همیخواست تا برد نان را
همچو هر روز خوش خورد آن را ۷۵

کرد حمله خروس و آنرا برد
سگ از آن فعل باردش پژمرد ۷۶

گفتش ای بیحفاظ در خانه
هر دمی میخوری دو صد دانه ۷۷

دانه دانی که نیست در خور من
از چه نان را ربودی از بر من ۷۸

چون مرا قوت و قوت از نان است
نان تو بردی مرا چه درمان است ۷۹

گفت او را خروس کای مسکین
نی نکو رفت از این مشو غمگین ۸۰

اسب خواجه شود سقط فردا
پر خوری زان ازین سخن فردآ ۸۱

خواجه چون آن شنید اسب فروخت
از فرح روی همچو ماه افروخت ۸۲

گشت شادان که از زیان جستم
وز چنین محنت و بلا رستم ۸۳

روز دیگر خروس را سگ دید
کرد بس ماجری و گفت و شنید ۸۴

گفت با او دگر دروغ مگوی
بسوی راستی ز جان میپوی ۸۵

تو نگفتی که اسب خواهد مرد
از دروغت دلم عظیم آزرد ۸۶

گفت نی من نگویم الا راست
اندر این ره نپویم الا راست ۸۷

اسب را او فروخت اندر دم
خویشتن را خلاص داد از غم ۸۸

رنج را بر کسی دگر انداخت
علم مکر و حیله را افراخت ۸۹

برهانید خویش را ز زیان
دیگری را فکند در خسران ۹۰

لیک معکوس کرد آن کژبین
عین خسران اوست در ره دین ۹۱

آخرش کشف گردد این معنی
دست خود خاید اندر این دعوی ۹۲

پس بسگ گفت آن خروس خبیر
شاد باش و گذر ز رنج و ز حیر ۹۳

زانکه فردا سقط شود استر
استر از اسب هست فربه تر ۹۴

بعد از آن روز و شب همیخور سیر
تا که گردی ز فربهی چون شیر ۹۵

باز آن خوجه چون شنید این را
بست بر استر از خری زین را ۹۶

بشتاب عظیم در بازار
برد بفروختش بصد دینار ۹۷

سیم را بستد و روان و دوان
جانب خانه رفت ذوق کنان ۹۸

گفت بردم بلعب جفت از طاق
شادمان بغنوم کنون بوثاق ۹۹

ربح کردم رهیدم از خسران
چست جستم ز رنج و غبن آسان ۱۰۰

از خری دید عسر را او یسر
ز ابلهی رنج را شمرد اوخسر ۱۰۱

زیر یک سود صد هزار زیان
چون ندید اوفتاد در نقصان ۱۰۲

روز دیگر بگفت سگ بخروس
چند ازاین مکر و زین دروغ و فسوس ۱۰۳

چند ما را دهی تو بی نفسی
چند بر مکر و حیله ها چفسی ۱۰۴

آخر از حق بترس ای مغرور
تا نگردی تو عاقبت مقهور ۱۰۵

گفت بر من گمان ز شت مبر
کان خیرم نیاید از من شر ۱۰۶

هست جانم مؤذن رحمان
خبر از راستی دهم بجهان ۱۰۷

که رسیده است وقت طاعت حق
تا ز من مؤذنان برند سبق ۱۰۸

برمناره روند جمله ز من
برسانند آن بخلق ز من ۱۰۹

ور خطائی کنم در آن اخبار
بکشندم یقین بزاری زار ۱۱۰

زانکه از من دروغ نیست روا
نادر است از خروس سهو و خطا ۱۱۱

ترجمان خور آمدم زازل
گرچه خور بر علاست من اسفل ۱۱۲

از درون سوی خور رهی دادم
از خدا جان آگهی دارم ۱۱۳

بر سرم گر نهند طشت نگون
در شب تار من ز راه درون ۱۱۴

بینم آن شمس را کجاست روان
در چه برج اس ت بر فلک گردان ۱۱۵

همچنین در غروب زیر زمین
باویم روز وش ب یقین دان این ۱۱۶

در غروب و طلوع با اویم
هر کجا او رود پیش پویم ۱۱۷

آن کسی کز درون بود راهش
کی شود دور او ز درگاهش ۱۱۸

در ره او حجاب و سد نبود
یک نفس غایب از احد نبود ۱۱۹

بل درون آب و موج آن بحر است
جسم چون ساحل است و جان بحر است ۱۲۰

کل تنی تو ز بحر از آن دوری
چونکه در جان روی شوی نوری ۱۲۱

سوی جانان ز راه جان میرو
تا بمنزل رسی دوان میرو ۱۲۲

پرده در صورت است ای جویا
چون بمعنی رسی شوی دریا ۱۲۳

در درون سیر کن برون منگر
زانکه دریاست جان و تن لنگر ۱۲۴

بگسل از لنگر اندر این دریا
ترک بسکل کن و گزین دررا ۱۲۵

چونکه بینا از اندرونم من
همه را راست رهنمونم من ۱۲۶

لیک فرداغلام آن مغرور
از قضا میرد و شود مقهور ۱۲۷

نان و لالنگ پر شود همه کوی
تا خورد نیک گوی و هم بدگوی ۱۲۸

طفل و پیر و جوان از آن نعمت
بخورند و برند بی نقمت ۱۲۹

هین برو جنس خود سگانرا خوان
که بخواهد رسید فردا خوان ۱۳۰

بر سبیل عموم بر همگان
نان فراوان شود یقین میدان ۱۳۱

از چنان حالتی نگشت آگاه
سوی تو به نیامد آن گمراه ۱۳۲

میشد اندر ضلال آن کژبین
میپذیرفت کفر را چون دین ۱۳۳

بردل و چشم و گوش ختم خداست
تا نگیرند هر کسی ره راست ۱۳۴

چونکه حق ضال کرد ایشانرا
که کند چاره کفر کیشانرا ۱۳۵

چون شقی زاده ‌ اند از مادر
پس بود جایشان یقین آذر ۱۳۶

این نخواهد شدن بگفت تمام
باز گرد و بگو حدیث غلام ۱۳۷

خواجه چون مردن غلام شنید
خویش را از زیان او بخرید ۱۳۸

بی توقف فروخت بنده ‌ اش را
تا فتد مشتری از آن بعنا ۱۳۹

شادمان شد عظیم و گفت امروز
رستم از محنت و شدم پیروز ۱۴۰

تا بیاموختم من این دو زبان
سود بردم رهیدم از سه زیان ۱۴۱

چونکه جستم از این سه گونه قضا
پش از این روشنی است پیش و قضا ۱۴۲

شکر میکرد کان قضا را من
دور کردم ز نفس خویش بفن ۱۴۳

دوختم دیدۀ قضاها را
دفع کردم زخود بلاها را ۱۴۴

سودمندم ز بخشش موسی
گشتم آراسته چو طاوسی ۱۴۵

پس از این کو چون من کسی بجهان
همه سود است پیش و نیست زیان ۱۴۶

روز چارم چو دید سگ بعبور
که دو پر میزند خروس از دور ۱۴۷

گفتش ای پادشاه کذابان
وی امیر و رئیس قلابان ۱۴۸

بر من نیست مثل تو مغضوب
هم ندیدم چو تو خروس کذوب ۱۴۹

کان افسون و حیلتی و دروغ
وای او را که افتد از تو بدوغ ۱۵۰

هرچه گفتی همه دروغ بده است
زان همه وعده ‌ ها یکی نشده است ۱۵۱

بعد ازاین نیز هر چه خواهی گفت
همچنان باشد آشکار و نهفت ۱۵۲

کی شود پیش من دگر مقبول
سخنان دروغت ای مخذول ۱۵۳

مردم از وعده ‌ های خام کژت
نیست جز رنج در سلام کژت ۱۵۴

گفت با سگ خروس کای همدم
هرچه گفتم نه بیش بود و نه کم ۱۵۵

راست بد جمله حق همی داند
زین خیالت خدای برهاند ۱۵۶

تا بدانی کزین صفت دورم
نزد حق بیگناه و مغفورم ۱۵۷

گرچه خود حق بدست تست در این
گه گمان میبری بر این مسکین ۱۵۸

که کم و بیش بود در گفتم
بدروغ و بمکرها جفتم ۱۵۹

زانکه آن وعده ‌ ها که دادم من
چون نشد از دلت فتادم من ۱۶۰

متنفر شدی از این معنی
که نشد راست یک از آن دعوی ۱۶۱

لیک میدان که هر سه وعدۀ من
همچنان شد که گفتم ای پر فن ۱۶۲

هر سه مردند پیش آن خصمان
که خریدند از این خر نادان ۱۶۳

رفت و بر دیگران فکند زیان
ز ابلهی دید درد را درمان ۱۶۴

کور اصلی کجا بود بینا
کی شود هر بلید بوسینا ۱۶۵

کی بود همچو لعل هر سنگی
کی شود پادشاه سرهنگی ۱۶۶

کی شود چون مسیح دجالی
کی بود کیقباد بقالی ۱۶۷

هیچ دیدی که قطره شد دریا
یا بپرید پشه چون عنقا ۱۶۸

گذر از پند و بند را بگسل
خواجه را ذکر کن بجهد مقل ۱۶۹

گفت سگ را که خواجه خواهد مرد
آمدش وقت و جان نخواهد برد ۱۷۰

کرد خواهد از این جهان رحلت
از زر و سیم و خان و مان رحلت ۱۷۱

آنچه میگویمت بخواهی دید
بر تو گردد چو آفتاب پدید ۱۷۲

اندر این وعده نیست هیچ خلاف
تیغ رنجش کنون بنه بغلاف ۱۷۳

رو که فردا رست یقین موعود
بیگمان وعده ‌ ام شود موجود ۱۷۴

نعم بیحد و کران بینی
صدقه ‌ ها هر طرف روان بینی ۱۷۵

نان و لالنگ و گوشت پخته و خام
بیعدد باشد و رسی در کام ۱۷۶

از بد و نیک و از وضیع و شریف
از که و از مه و قوی و ضعیف ۱۷۷

همه فردا خورند و سیر شوند
هفته ‌ ای زین سرا و کو نروند ۱۷۸

دمبدم آش ‌ های گوناگون
رسد از تعزیه ‌ اش بعالی و دون ۱۷۹

خبر راست بر بجمله سگان
که بخواهند خورد فردا نان ۱۸۰

تا یقینشان شود که این وعده
راست است و بود بهین وعده ۱۸۱

همه زان لوت و پوت سیر شوند
هر یکی همچنانکه شیر شوند ۱۸۲

مرگ آنها بدش قضا گردان
میرهانید خواجه راززیان ۱۸۳

او زیان را بدیگران افکند
لاجرم بهر خویش چاهی کند ۱۸۴

کاندر افتاد سرنگون و بمرد
زان زیان غیر مرگ سود نبرد ۱۸۵

در خیالش که رنج برد گران
باز کردم رهیدم از غم آن ۱۸۶

این ندانست کان در آخر کار
همه بر جان او رود ناچار ۱۸۷

بس زیانها که آن بود سودت
گرچه آن دم برید و فرسودت ۱۸۸

گر شود سر آن ترا پیدا
شکر گوئی خدای را و ثنا ۱۸۹

لیک چون نیست آشکارا راز
هر زمانت در افکند بگداز ۱۹۰

رو م ث ل از زیان خود بجهان
کاندر آن سودها بود پنهان ۱۹۱

یک زیان دفع صد زیان باشد
سبب صحت و امان باشد ۱۹۲

غم مخور هیچ اگر بمرد اسبت
یا برد دزد حاصل کسبت ۱۹۳

یا بر درخت و استرت رهزن
یا غلامت بیفتد از روزن ۱۹۴

صبر کن اندر آن و شکر گزار
هیچ گون زان زیان و رنج مزار ۱۹۵

چونکه آن رنج بهر فایده است
زان ترا صد هزار فایده است ۱۹۶


۱۹۷
تعداد ابیات: ۱۹۶
کانال گوهرین در ایتا
۳۸۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱۲۹ - در بیان آن که هر روز مصطفی علیه السلام وقت غروب باصحابه بیرون شهر فتی و روی سوی یمن کردی و فرمودی که انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن و با آن بوعشقبازیها کردی و وجد و حالت نمودی و از خوشی آن بیهوش گشتی و سر بر زانوی یکی از صحابه نهادی و در خواب رفتی باقی را دستوری نیست گفتن و العاقل یکفیه الاشارة «در خانه اگر کس است یک حرف بس است». و در تقریر آن که جنید رحمة اللّه علیه در خلوت از حق تعالی مقامی میطلبید، جوابش دادند که آن مقام بصد چله حاصل نشود، لیکن برو در فلان شهر پیش احمد زندیق تا این مقصد از او میسر شود. برخاست و عزم آن شهر کرد. چون برسید دلش نمیداد که احمد زندیق گوید. میپرسید که احمد صدیق در این شهر کجا میباشد. ماهها سرگردان گشت نشان او نیافت. آخر الامر چون عاجز شد احمد زندیق گ
گوهر بعدی:بخش ۱۳۱ - در تفسیر این آیه که ولنبلونکم بشیئی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال والانفس و الثمرات و بشر الصابرین. و هم در تفسیر این آیه که عسی ان تکرهوا شیئاً و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئاً و هو شر لکم و اللّه یعلم و انتم لاتعلمون
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.