هوش مصنوعی:
متن فوق دربارهٔ زندگی و اشعار نظامی گنجوی، شاعر و عارف بزرگ ایرانی است. این متن شامل شرح حال او، ارتباطش با مشایخ صوفیه، و نمونههایی از اشعار او در موضوعات مختلف مانند عرفان، اخلاق، توحید، نصیحت، و حکمت است. نظامی در اشعار خود به مضامین عمیق عرفانی و اخلاقی پرداخته و از معارف و حقایق سخن گفته است.
رده سنی:
16+
متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک دارد. همچنین، برخی از اشعار ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
بخش ۱۵۶ - نظامی گنجوی قُدِّسَ سِرُّه
وهُوَ نظام الدین ابومحمد الیاس بن یوسف بن موید القمی، اصلش از تفرش قم و موطنش گنجه بوده. لهذا به شیخ نظامی گنجوی شهرت نموده. سلسلهٔ ارادت وی به جناب شیخ اخی فرج زنجانی که از مشاهیر مشایخ است میرسد، و از آغاز شباب معاشرت و مجالست اعاظم و سلاطین را قبول نفرمود و در زاویهٔ خود منزوی بود و خواقین هوشیار و سلاطین روزگار به خدمتش مشرف و از صحبتش مستفیض میشدند و هر یک از مثنویات خود را به استدعای یکی از ایشان گفته. گویند قزل ارسلان امتحاناً لباطنه به خانقاه وی رفته، شیخ مقصد وی را دریافته تجمل باطنی وحشمت معنوی خود را به وی نمود. چنانکه سلطان خدم و حشم او را بیش از خود دیده و از جلال آن جناب ترسیده، به ادب هرچه تمامتر به محفل رفته به اشارت او نشسته، بعد از اندک ساعتی دید که آنچه دید. مانند عالم همگی نمودی میبود و بجزا او احدی در میانه نبود. شیخ بر سجاده به تلاوت مشغول و خود بر روی خاک مسکن دارد. از این کرامت از اهل ارادت شد. غرض، اگرچه به سبب معارف و حقایق شاعری، پایهای دون به جهت اوست، اما در این فن مرتبهٔ اعلی دارد. وفاتش در سنهٔ ۵۹۶. این اشعار از آن جناب است:
۱
مِنْقصایده فی المعارف و الحقایق ۲
شحنهٔ ما دانش، آنگه حرص در همسایگی
رستم ما زنده وانگه دیو در مازندران ۳
هرچه نز قرآن طرازی برفشان از آستین
هرچه نز ایمان بساطی درنورد از آستان ۴
فرق ها باشد میان آدمی و آدمی
کز یک آهن نعل سازند از یکی دیگرسنان ۵
اصل هندو در سیاهی یک نسب دارد ولیک
هندویی را دزد خوانی هندویی را پاسبان ۶
چند ازین سلطان و سلطان از تو سلطان بندهتر
بندهٔ او شو که آن شد صاحبِ سلطان نشان ۷
پرده بردار از زمین بنگر چه بازی میرود
با عزیزان زمانه زیر پرده هر زمان ۸
تا به خرمن خار یابی بر کلاه یزدجرد
تا به دامن خاک بینی بر سرِ نوشیروان ۹
سیم را رونق نخیزد تا به درناید ز سنگ
لعل را قیمت نباشد تا برون ناید ز کان ۱۰
ملک الملوک فضلم به فضیلت معانی
ز من و زمان گرفته به مثال آسمانی ۱۱
نفس بلند صوتم جرس بلند صیتم
قلمِ جهان نوردم علم جهان ستانی ۱۲
سر همتم رسیده به کلاه کیقبادی
برِ حشمتم گذشته ز پرند جوزجانی ۱۳
حرکات اختران را منم اصل و او طفیلی
طبقات آسمان را منم آب او اوانی ۱۴
مهام و چو مه نگیرم کلف سیاه رویی
زرم وچو زر ندارم برص سپید زایی ۱۵
ملکا و پادشاها روشی کرامتم کن
که بدان روش بگردم ز بدی و بدگمانی ۱۶
دل و دین شکسته آنگه هوسم ز نام جویی
سر و پا برهنه آنگه سخنم ز مرزبانی ۱۷
ادبم مکن که خوردم، خللم مبین که خاکم
ببر از نهاد طبعم دو دلی و ده زبانی ۱۸
حرم تو آمد این دل ز حسد نگاهدارش
که فرشته با شیاطین نکند هم آشیانی ۱۹
ز گناه و عذر بگذر بنواز و رحمتی کن
به خجالتی که بینی به ضرورتی که دانی ۲۰
به طفیل طاعتِ تو تن خویش زنده دارم
چو نباشد این سعادت نه من و نه زندگانی ۲۱
هه ممکن الوجودی رقمِ هلاک دارد
تو که واجب الوجودی ابدالابد بمانی ۲۲
اگر از نظامی آمد گنهی عفوش گردان
که کس ایمنی ندارد ز قضای آسمانی ۲۳
مِنْغزلیّاته رحمة اللّه علیه ۲۴
هزار بار به جان آمد ار چه کار مرا
نگشت عشق تو الا یکی هزار مرا ۲۵
٭٭٭ ۲۶
خوشا جانی کزو جانی بیاسود
نه درویشی که سلطانی بیاسود ۲۷
به عمر خود پریشانی نبیند
دلی کز وی پریشانی بیاسود ۲۸
٭٭٭ ۲۹
نفس اگر پیر شود سهل نباشد زان رو
کاژدها گردد ماری که قویتر گردد ۳۰
تو خدا را شو اگر جمله جهان گیرد آب
به خدا گر سر مویی قدمت تر گردد ۳۱
٭٭٭ ۳۲
یاوری کن همه را تا همه یار تو شوند
تو همه یار کشی با تو که یاور گردد ۳۳
آن چنان زی که اگر نیز دروغی گویی
راست گویان جهان را ز تو باور گردد ۳۴
٭٭٭ ۳۵
برمیاور سراز آن سان که دروغ انگارند
هر کجا راستیای از تو مشهر گردد ۳۶
٭٭٭ ۳۷
گر تو خواهی که دل و دین به سلامت ببری
خاک پای همه شو تا که بیابی مقصود ۳۸
٭٭٭ ۳۹
شبیتیره است وره مشکل جنیبت را عنان درکش
زمانی رختِ هستی را به خلوتگاهجاندرکش ۴۰
طریقش بی قدم میرو، جمالش بی بصر میبین
حدیثش بی زبان میگو،شرابش بیدهاندرکش ۴۱
نظامی این چه اسرار است کز خاطر برون دادی
کسی رمزت نمیداند زبان درکش،زباندرکش ۴۲
چوخاصالخاصاو گشتی ز صورت پای بیرون نه
هزاران شربتِ معنی به یک دم رایگان درکش ۴۳
٭٭٭ ۴۴
هم باز شود این در، هم روز شود این شب
دلبر نه چنین ماند دلدار شود روزی ۴۵
رباعی ۴۶
چون نیست امیدِ عمر از شام به چاشت
باری همه تخم نیکویی باید کاشت ۴۷
چون عالم را به کس نخواهند گذاشت
باری دل دوستان نگه باید داشت ۴۸
٭٭٭ ۴۹
آن را که غمی بود که نتواند گفت
غم از دل خود به گفت، نتواند رُفت ۵۰
این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت
نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت ۵۱
٭٭٭ ۵۲
گرآه کشم کجاست فریاد رسی
ور صبر کنم عمر نمانده است بسی ۵۳
بر یادِ تو میزنم به هر دم نفسی
کس را ندهد خدای سودای کسی ۵۴
فی التوحید مِنْمثنوی مخزن الاسرار ۵۵
ای همه هستی ز تو پیدا شده
خاکِ ضعیف از تو توانا شده ۵۶
هستی تو صورت و پیوند نه
تو به کس و کس به تو مانند نه ۵۷
زیرنشین عَلَمت کاینات
ما به تو قائم چو تو قائم به ذات ۵۸
آنچه تغیر نپذیرد تویی
آنکه نمرده است ونمیرد تویی ۵۹
ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست ۶۰
هر که نه گویا به تو خاموش به
هر چه نه یاد تو فراموش به ۶۱
بی بدل است آنکه تو آویزیش
بی دیت است آنکه تو خون ریزیش ۶۲
ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد زنده و فرسوده ما ۶۳
اول و آخر به وجود و حیات
هست کن و نیست کن کاینات ۶۴
با جبروتت که دو عالم کم است
اول ما آخر ما یک دم است ۶۵
چارهٔ ما ساز که بی یاوریم
گر تو برانی به که رو آوریم ۶۶
حلقه زن خانه فروش توایم
چون درِ تو حلقه به گوش توایم ۶۷
قافله شد واپسیِ ما ببین
ای کس ما بی کسی ما ببین ۶۸
بر که پناهیم تویی بی نظیر
در که گریزیم تویی دستگیر ۶۹
جز درِ تو قبله نخواهیم ساخت
گر ننوازی تو، که خواهد نواخت ۷۰
دست چنین پیش که دارد که ما
زاری ازین بیش، که دارد که ما ۷۱
فی النصیحة و الموعظه ۷۲
این چه زبان، این چه زبان دانی است
گفته و ناگفته پشیمانی است ۷۳
نقد غریبی و جهان شهر تست
نقد جهان یک به یک از بهرتست ۷۴
با همه چون خاک زمین پست باش
وز همه چون باد تهی دست باش ۷۵
یک درم است آنچه بدان بندهای
یک نفس است آنچه بدان زندهای ۷۶
هرچه درین پرده نه میخی است
بازی این لعبت زرنیخی است ۷۷
سایهٔ خورشید سواران طلب
رنج خود و راحت یاران طلب ۷۸
حکم چو بر عاقبت اندیشی است
محتشمی بندهٔ درویشی است ۷۹
حجله همان است که عذراش بست
بزم همان است که وامق نشست ۸۰
حجله و بزم اینک تنها شده
وامقش افتاده و عذرا شده ۸۱
صحبت گیتی که تمنا کند
با که وفا کرده که با ما کند ۸۲
هر ورقی چهرهٔ آزادهایست
هر قدمی فرق ملک زادهایست ۸۳
گفته گروهی که به صحرا درند
کی خنک آنان که به دریا درند ۸۴
وانکه به دریا در سختی کش است
نعل در آتش که بیابان خوش است ۸۵
بیشتر از مرتبهٔ عاقلی
غافلیای بود و خوش آن غافلی ۸۶
چون نظر عقل به غایت رسید
دولت شادی به نهایت رسید ۸۷
غافل منشین ورقی میخراش
گر ننویسی قلمی میتراش ۸۸
با نفس هر که در آمیختم
مصلحت آن بود که بگریختم ۸۹
هست در این دایرهٔ لاجورد
مرتبهٔ مرد به مقدارِ مرد ۹۰
لعبت بازی پسِ این پرده هست
ورنه بر او این همه لعبت که بست ۹۱
دیده و دل محرمِ این پرده ساز
تا چه برون آید از این پرده باز ۹۲
ختم سفیدی و سیاهی تویی
محرمِ اسرارِ الهی تویی ۹۳
راه دو عالم که دو منزل شده است
نیم ره یک نفس دل شده است ۹۴
تن چه بود ریزشِ مشتی گل است
هم دل و هم دل که سخن در دل است ۹۵
بندهٔ دل باش که سلطان شوی
خواجهٔ عقل و ملک جان شوی ۹۶
سرو شو از بند خود آزاد باش
شمع شو از خوردن خود شاد باش ۹۷
بردرِ او شو که ازینان به اوست
روزی ازو خواه که روزی ده اوست ۹۸
هرچه خلاف آمدِ عادت بود
قافله سالارِ سعادت بود ۹۹
گر به خورش بیش کسی زیستی
هر که بسی خورد بسی زیستی ۱۰۰
خاکِ تو آمیختهٔ رنجهاست
در دلِ این خاک بسی گنجهاست ۱۰۱
زآمدنت رنگ چرا چون میاست
کامدنی را شدنی در پی است ۱۰۲
راه عدم را نپسندیدهای
زانکه به چشم دگران دیدهای ۱۰۳
جملهٔ دنیا ز کهن تا به نو
چون گذران است نیرزد دو جو ۱۰۴
پای درین بحر نهادن که چه
بار درین موج گشادن که چه ۱۰۵
وله ایضاً قُدِّسَ سِرُّه ۱۰۶
آنچه درین مائدهٔ خرگهی است
کاسهٔ آلوده و خون تهی است ۱۰۷
هر که درو دید دهانش بدوخت
هر که از او گفت زبانش بسوخت ۱۰۸
هیچ نه در محمل و چندین جرس
هیچ نه در سفره و چندین مگس ۱۰۹
دور فلک همچو تو بس یار گشت
دست قوی تر ز تو بسیار گشت ۱۱۰
خواه بنه مایه و خواهی بباز
کانچه دهند از تو ستانند باز ۱۱۱
هر نفس این پردهٔ چابک رقیب
بازیی از پرده برآرد غریب ۱۱۲
نطع پر از زخمه و رقاص نه
بحر پر از گوهر و غواص نه ۱۱۳
هر دم ازین باغ بری میرسد
تازهتر از تازهتری میرسد ۱۱۴
رشتهٔ دلها که در این گوهر است
مرسله از مرسله زیباتر است ۱۱۵
راهروان کز پسِ یکدیگرند
طایفه از طایفه والاترند ۱۱۶
عقل شرف جز به معانی نداد
قدر به پیری و جوانی نداد ۱۱۷
گرچه جوانی همه فرزانگی است
هم نه یکی شعبه ز دیوانگی است؟ ۱۱۸
میکشدت دیو تو افکندهای
دست بزن مرده نهای زندهای ۱۱۹
شیر شو از گربهٔمطبخ مترس
طلق شو از آتش دوزخ مترس ۱۲۰
باده تو خوردی گنه دهر چیست
جور تو کردی گنه دهر چیست ۱۲۱
گر درِ دولت زنی افتاده شو
وز گرهٔ کار جهان ساده شو ۱۲۲
معرفتی در گل آدم نماند
اهل دلی در همه عالم نماند ۱۲۳
دشمنِ دانا که غم جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود ۱۲۴
کیسه برانند در این رهگذر
هرکه تهی کیسهتر آسودهتر ۱۲۵
غارتیانی که رهِ دل زنند
راه به نزدیکی منزل زنند ۱۲۶
تا به جهان در نفسی میزنی
به که درِ عشق کسی میزنی ۱۲۷
جهد بدان کن که خدا را شوی
خود نپرستی و هوا را شوی ۱۲۸
خاک دلی شو که وفایی دروست
وز گِلِ انصاف صفایی دروست ۱۲۹
ولَهُ رحمة اللّه علیه مِنْمثنوی خسروشیرین فِی الاستدلال و الاستدراک ۱۳۰
خبر داری که سیاحان افلاک
چرا گردند گردِ خطّهٔ خاک ۱۳۱
درین محرابگه معبودشان کیست
وزین آمد شدن مقصودشان کیست ۱۳۲
چه میخواهند از این محمل کشیدن
چه میجویند ازین منزل بریدن ۱۳۳
چرا این ثابت است آن منقلب نام
که گفت این را بجنب آن را بیارام ۱۳۴
مرا حیرت بدان آورد صد بار
که بندم اندرین بتخانه زنار ۱۳۵
ولی چون کرد حیرت تیزگامی
عنایت بانگ برزد کی نظامی ۱۳۶
مشو فتنه بدین بتها که هستند
که این بتها نه خود را میپرستند ۱۳۷
همه هستند سرگردان چه پرگار
پدید آرندهٔ خود را طلبکار ۱۳۸
چو ابراهیم با بتخانه میساز
ولی بتخانه را از بت بپرداز ۱۳۹
نظر بر بت نهی صورت پرستی
قدم بر بت نهی رفتی و رستی ۱۴۰
نموداری که از مه تا به ماهی است
طلسمی بر سر گنج الهی است ۱۴۱
طلسم بسته را با رنج یابی
چو بشکستی به زیرش گنج یابی ۱۴۲
مرا بر سیرِ گردون رهبری نیست
چرا کان سیرِ دانم سرسری نیست ۱۴۳
اگر دانستنی بودی خود این راز
یکی زین نقشها در دادی آواز ۱۴۴
ازین گردنده گنبدهایِ پرنور
بجز گردش چه شاید دید از دور ۱۴۵
ولی در عقل هر دانندهای هست
که با گردنده، گردانندهای هست ۱۴۶
مِنْمثنوی لیلی و مجنون در نصیحت گوید ۱۴۷
ای ناظر نقش آفرینش
بردار خلل ز راهِ بینش ۱۴۸
کاین هفت حصارِ برکشیده
بر هزل نباشد آفریده ۱۴۹
هر ذره که هست اگر غبار است
در پردهٔ مملکت به کار است ۱۵۰
در راه تو هر که با وجود است
مشغول پرستش و سجود است ۱۵۱
کارِ من و تو بدین درازی
کوتاه کنم که نیست بازی ۱۵۲
به در نگریم و راز جوییم
سر رشتهٔ کار باز جوییم ۱۵۳
آن آینه در جهان که دیده است
کاول نه به صیقلی رسیده است ۱۵۴
هر نقش بدیع کایدت پیش
جز مبدع او ازو میندیش ۱۵۵
زین هفت پرند پرنیان رنگ
گر پای برون نهی خوری سنگ ۱۵۶
سر رشتهٔ راز آفرینش
دیدن نتوان به چشم بینش ۱۵۷
این رشته قضا نه آن چنان بافت
کو را سر رشتهای توان یافت ۱۵۸
در پردهٔ راز آسمانی
سریست ز چشم ما نهانی ۱۵۹
اندیشه چو سر به خط رساند
جز باز پس آمدن نداند ۱۶۰
فِی التوحید مِنْمثنوی هفت پیکر ۱۶۱
ای جهان دیده بود خویش از تو
هیچ بودی نبوده پیش از تو ۱۶۲
در بدایت، بدایت همه چیز
در نهایت نهایت همه نیز ۱۶۳
سازمند از تو گشته کارِ همه
ای همه و آفریدگار همه ۱۶۴
هرچه هست از دقیقههای علوم
با یکایک نهفتههای نجوم ۱۶۵
خواندم و سر هر ورق جستم
چون ترا یافتم ورق شستم ۱۶۶
همه را روی در خدادیدم
وی خدایِ همه ترا دیدم ۱۶۷
چون ز عهدِ جوانی از درِ تو
به درِ کس نرفتم از برِ تو ۱۶۸
همه را بر درم فرستادی
من نمیخواستم تو میدادی ۱۶۹
چه سخن کاین سخن خطاست همه
تو مرایی جهان مراست همه ۱۷۰
غرض آن به که از تو میجویم
سخن آن به که با تو میگویم ۱۷۱
بازگویم به خلق خوار شوم
با تو گویم بزرگوار شوم ۱۷۲
هرکه خود را چنانکه بود شناخت
تا ابد سر به زندگی افراخت ۱۷۳
فانی آن شد که نقش خویش نخواند
هر که این نقش خواند، باقی ماند ۱۷۴
هست خوشنود هر کس از دل خویش
نکند کس عمارتِ گلِ خویش ۱۷۵
هر کسی در بهانه تیز هش است
کس نگوید که دوغ من ترش است ۱۷۶
آن چنان زی که گر رسد خواری
نخوری طعن دشمنان باری ۱۷۷
این نگوید سرآمد آفاتش
وان نخندد که هان مکافاتش ۱۷۸
آنکه رفق تواش به یاد بود
به از آن کز غم تو شاد بود ۱۷۹
آدمی نز پی علف خواری است
از پی زیرکی و هشیاری است ۱۸۰
سگ بدان آدمی شرف دارد
که چو خر دیده بر علف دارد ۱۸۱
هر که بدخو بود گهِ زادن
هم بدان خو بود به جان دادن ۱۸۲
نشندی که آن حکیم چه گفت
خوابِ خوش دید هر که او خوش خفت ۱۸۳
چون گل آن به که خوی خوش داری
تادر آفاق بویِ خوش داری ۱۸۴
ابلهی بین که از پیِ سنگی
دوست با دوست میکند جنگی ۱۸۵
تو به زر چشم روشنی و بد است
چشم روشن کن جهان خرد است ۱۸۶
آنچه زو بگذری و بگذاری
چند بندی و چند برداری ۱۸۷
نیست چون کار بر مراد کسی
بی مرادی به از مراد بسی ۱۸۸
گر مریدی چنانکه رانندت
به رهی رو که پیر خوانندت ۱۸۹
از مریدانِ بی مراد مباش
در توکل بداعتقاد مباش ۱۹۰
یک ره از دیدهها فرامش کن
محرم راز گرد و خامش کن ۱۹۱
تا بدانی که هرچه میدانی
غلطی یا غلط همی خوانی ۱۹۲
بنگر اول که آمدی زنخست
آنچه داری چه داشتی به درست ۱۹۳
آن بری زان دو مشک ناوردی
کاولین روز با خود آوردی ۱۹۴
کوش تا وامِ جمله باز دهی
تا تو مانی و یک ستور تهی ۱۹۵
راهرو را بسیجِ ره شرط است
ناقه راندن ز بیم گه شرط است ۱۹۶
صحبتی جوی کز نکونامی
در تو آرد نکو سرانجامی ۱۹۷
همنشینی که نافه خوی بود
خوب تر زانکه یافه گوی بود ۱۹۸
رقص مرکب مبین که رهواراست
راه بین تا چگونه دشوار است ۱۹۹
آهنت گرچه آهنیست نفیس
راه، سنگ است و سنگ مغناطیس ۲۰۰
آن قدر بار بر ستور آویز
که نماند برین گریوهٔ تیز ۲۰۱
چون رسد تنگی ای ز دورِدورنگ
راه بر دل فراخ دار نه تنگ ۲۰۲
بس گره کو کلید پنهانی است
بس درشتی که در وی آسانی است ۲۰۳
هرکه ز آموختن ندارد ننگ
دُرّ برآرد ز آب و لعل از سنگ ۲۰۴
وانکه دانش نباشدش روزی
ننگ دارد ز دانش آموزی ۲۰۵
سگ به دانش چو راست رشته بود
آدمی شاید ار فرشته بود ۲۰۶
آب حیوان نه آب حیوان است
جان با عقل و عقل با جان است ۲۰۷
ره به جان ده که کالبد کند است
بار کم کن که بارگی تند است ۲۰۸
مردهای را که حال بد باشد
میلِ جان سویِ کالبد باشد ۲۰۹
وانکه داند که اصلِ جانش چیست
جان او بی جسد تواند زیست ۲۱۰
خانه را خوار کن خورش را خُرد
از جهان، جان چنین توانی برد ۲۱۱
در دو چیز است رستگاریِ مرد
آنکه بسیار داد و اندک خورد ۲۱۲
حکم هر نیک و بد که در دهر است
زهر در نوش و نوش در زهر است ۲۱۳
کیست کو بر زمین فرازد تخت
کآخرش هم زمین نگیرد سخت ۲۱۴
و له ایضاً رحمة اللّه علیه فی المثنویّ اسکندرنامه ۲۱۵
دو در دارد این باغِ آراسته
در و بند ازین هر دو برخاسته ۲۱۶
درآ از در باغ و بنگر تمام
ز دیگر در باغ بیرون خرام ۲۱۷
اگر زیرکی با گلی خو مگیر
که باشد به جا ماندنش ناگزیر ۲۱۸
نهایم آمده از پیِ دلخوشی
مگو کز پی رنج و سختی کشی ۲۱۹
خران را کسی در عروسی نخواند
مگر وقت آن کاب و هیزم نماند ۲۲۰
درین دم که داری به شادی بسیج
که آینده و رفته هیچ است هیچ ۲۲۱
چنین است رسم این گذرگاه را
که دارد به آمد شد این راه را ۲۲۲
یکی رادرآرد به هنگامه تیز
یکی را ز هنگامه گوید که خیز ۲۲۳
اگر شاه ملک است و گر ملک شاه
همه راه رنج است و با رنج راه ۲۲۴
چو اندوهی آمد مشو ناسپاس
ز محکمتر اندوهی اندر هراس ۲۲۵
ز کم خوارگی کم شود رنج مرد
نه بسیار ماند آنکه بسیار خورد ۲۲۶
مِنْقصایده فی المعارف و الحقایق ۲
شحنهٔ ما دانش، آنگه حرص در همسایگی
رستم ما زنده وانگه دیو در مازندران ۳
هرچه نز قرآن طرازی برفشان از آستین
هرچه نز ایمان بساطی درنورد از آستان ۴
فرق ها باشد میان آدمی و آدمی
کز یک آهن نعل سازند از یکی دیگرسنان ۵
اصل هندو در سیاهی یک نسب دارد ولیک
هندویی را دزد خوانی هندویی را پاسبان ۶
چند ازین سلطان و سلطان از تو سلطان بندهتر
بندهٔ او شو که آن شد صاحبِ سلطان نشان ۷
پرده بردار از زمین بنگر چه بازی میرود
با عزیزان زمانه زیر پرده هر زمان ۸
تا به خرمن خار یابی بر کلاه یزدجرد
تا به دامن خاک بینی بر سرِ نوشیروان ۹
سیم را رونق نخیزد تا به درناید ز سنگ
لعل را قیمت نباشد تا برون ناید ز کان ۱۰
ملک الملوک فضلم به فضیلت معانی
ز من و زمان گرفته به مثال آسمانی ۱۱
نفس بلند صوتم جرس بلند صیتم
قلمِ جهان نوردم علم جهان ستانی ۱۲
سر همتم رسیده به کلاه کیقبادی
برِ حشمتم گذشته ز پرند جوزجانی ۱۳
حرکات اختران را منم اصل و او طفیلی
طبقات آسمان را منم آب او اوانی ۱۴
مهام و چو مه نگیرم کلف سیاه رویی
زرم وچو زر ندارم برص سپید زایی ۱۵
ملکا و پادشاها روشی کرامتم کن
که بدان روش بگردم ز بدی و بدگمانی ۱۶
دل و دین شکسته آنگه هوسم ز نام جویی
سر و پا برهنه آنگه سخنم ز مرزبانی ۱۷
ادبم مکن که خوردم، خللم مبین که خاکم
ببر از نهاد طبعم دو دلی و ده زبانی ۱۸
حرم تو آمد این دل ز حسد نگاهدارش
که فرشته با شیاطین نکند هم آشیانی ۱۹
ز گناه و عذر بگذر بنواز و رحمتی کن
به خجالتی که بینی به ضرورتی که دانی ۲۰
به طفیل طاعتِ تو تن خویش زنده دارم
چو نباشد این سعادت نه من و نه زندگانی ۲۱
هه ممکن الوجودی رقمِ هلاک دارد
تو که واجب الوجودی ابدالابد بمانی ۲۲
اگر از نظامی آمد گنهی عفوش گردان
که کس ایمنی ندارد ز قضای آسمانی ۲۳
مِنْغزلیّاته رحمة اللّه علیه ۲۴
هزار بار به جان آمد ار چه کار مرا
نگشت عشق تو الا یکی هزار مرا ۲۵
٭٭٭ ۲۶
خوشا جانی کزو جانی بیاسود
نه درویشی که سلطانی بیاسود ۲۷
به عمر خود پریشانی نبیند
دلی کز وی پریشانی بیاسود ۲۸
٭٭٭ ۲۹
نفس اگر پیر شود سهل نباشد زان رو
کاژدها گردد ماری که قویتر گردد ۳۰
تو خدا را شو اگر جمله جهان گیرد آب
به خدا گر سر مویی قدمت تر گردد ۳۱
٭٭٭ ۳۲
یاوری کن همه را تا همه یار تو شوند
تو همه یار کشی با تو که یاور گردد ۳۳
آن چنان زی که اگر نیز دروغی گویی
راست گویان جهان را ز تو باور گردد ۳۴
٭٭٭ ۳۵
برمیاور سراز آن سان که دروغ انگارند
هر کجا راستیای از تو مشهر گردد ۳۶
٭٭٭ ۳۷
گر تو خواهی که دل و دین به سلامت ببری
خاک پای همه شو تا که بیابی مقصود ۳۸
٭٭٭ ۳۹
شبیتیره است وره مشکل جنیبت را عنان درکش
زمانی رختِ هستی را به خلوتگاهجاندرکش ۴۰
طریقش بی قدم میرو، جمالش بی بصر میبین
حدیثش بی زبان میگو،شرابش بیدهاندرکش ۴۱
نظامی این چه اسرار است کز خاطر برون دادی
کسی رمزت نمیداند زبان درکش،زباندرکش ۴۲
چوخاصالخاصاو گشتی ز صورت پای بیرون نه
هزاران شربتِ معنی به یک دم رایگان درکش ۴۳
٭٭٭ ۴۴
هم باز شود این در، هم روز شود این شب
دلبر نه چنین ماند دلدار شود روزی ۴۵
رباعی ۴۶
چون نیست امیدِ عمر از شام به چاشت
باری همه تخم نیکویی باید کاشت ۴۷
چون عالم را به کس نخواهند گذاشت
باری دل دوستان نگه باید داشت ۴۸
٭٭٭ ۴۹
آن را که غمی بود که نتواند گفت
غم از دل خود به گفت، نتواند رُفت ۵۰
این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت
نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت ۵۱
٭٭٭ ۵۲
گرآه کشم کجاست فریاد رسی
ور صبر کنم عمر نمانده است بسی ۵۳
بر یادِ تو میزنم به هر دم نفسی
کس را ندهد خدای سودای کسی ۵۴
فی التوحید مِنْمثنوی مخزن الاسرار ۵۵
ای همه هستی ز تو پیدا شده
خاکِ ضعیف از تو توانا شده ۵۶
هستی تو صورت و پیوند نه
تو به کس و کس به تو مانند نه ۵۷
زیرنشین عَلَمت کاینات
ما به تو قائم چو تو قائم به ذات ۵۸
آنچه تغیر نپذیرد تویی
آنکه نمرده است ونمیرد تویی ۵۹
ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست ۶۰
هر که نه گویا به تو خاموش به
هر چه نه یاد تو فراموش به ۶۱
بی بدل است آنکه تو آویزیش
بی دیت است آنکه تو خون ریزیش ۶۲
ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد زنده و فرسوده ما ۶۳
اول و آخر به وجود و حیات
هست کن و نیست کن کاینات ۶۴
با جبروتت که دو عالم کم است
اول ما آخر ما یک دم است ۶۵
چارهٔ ما ساز که بی یاوریم
گر تو برانی به که رو آوریم ۶۶
حلقه زن خانه فروش توایم
چون درِ تو حلقه به گوش توایم ۶۷
قافله شد واپسیِ ما ببین
ای کس ما بی کسی ما ببین ۶۸
بر که پناهیم تویی بی نظیر
در که گریزیم تویی دستگیر ۶۹
جز درِ تو قبله نخواهیم ساخت
گر ننوازی تو، که خواهد نواخت ۷۰
دست چنین پیش که دارد که ما
زاری ازین بیش، که دارد که ما ۷۱
فی النصیحة و الموعظه ۷۲
این چه زبان، این چه زبان دانی است
گفته و ناگفته پشیمانی است ۷۳
نقد غریبی و جهان شهر تست
نقد جهان یک به یک از بهرتست ۷۴
با همه چون خاک زمین پست باش
وز همه چون باد تهی دست باش ۷۵
یک درم است آنچه بدان بندهای
یک نفس است آنچه بدان زندهای ۷۶
هرچه درین پرده نه میخی است
بازی این لعبت زرنیخی است ۷۷
سایهٔ خورشید سواران طلب
رنج خود و راحت یاران طلب ۷۸
حکم چو بر عاقبت اندیشی است
محتشمی بندهٔ درویشی است ۷۹
حجله همان است که عذراش بست
بزم همان است که وامق نشست ۸۰
حجله و بزم اینک تنها شده
وامقش افتاده و عذرا شده ۸۱
صحبت گیتی که تمنا کند
با که وفا کرده که با ما کند ۸۲
هر ورقی چهرهٔ آزادهایست
هر قدمی فرق ملک زادهایست ۸۳
گفته گروهی که به صحرا درند
کی خنک آنان که به دریا درند ۸۴
وانکه به دریا در سختی کش است
نعل در آتش که بیابان خوش است ۸۵
بیشتر از مرتبهٔ عاقلی
غافلیای بود و خوش آن غافلی ۸۶
چون نظر عقل به غایت رسید
دولت شادی به نهایت رسید ۸۷
غافل منشین ورقی میخراش
گر ننویسی قلمی میتراش ۸۸
با نفس هر که در آمیختم
مصلحت آن بود که بگریختم ۸۹
هست در این دایرهٔ لاجورد
مرتبهٔ مرد به مقدارِ مرد ۹۰
لعبت بازی پسِ این پرده هست
ورنه بر او این همه لعبت که بست ۹۱
دیده و دل محرمِ این پرده ساز
تا چه برون آید از این پرده باز ۹۲
ختم سفیدی و سیاهی تویی
محرمِ اسرارِ الهی تویی ۹۳
راه دو عالم که دو منزل شده است
نیم ره یک نفس دل شده است ۹۴
تن چه بود ریزشِ مشتی گل است
هم دل و هم دل که سخن در دل است ۹۵
بندهٔ دل باش که سلطان شوی
خواجهٔ عقل و ملک جان شوی ۹۶
سرو شو از بند خود آزاد باش
شمع شو از خوردن خود شاد باش ۹۷
بردرِ او شو که ازینان به اوست
روزی ازو خواه که روزی ده اوست ۹۸
هرچه خلاف آمدِ عادت بود
قافله سالارِ سعادت بود ۹۹
گر به خورش بیش کسی زیستی
هر که بسی خورد بسی زیستی ۱۰۰
خاکِ تو آمیختهٔ رنجهاست
در دلِ این خاک بسی گنجهاست ۱۰۱
زآمدنت رنگ چرا چون میاست
کامدنی را شدنی در پی است ۱۰۲
راه عدم را نپسندیدهای
زانکه به چشم دگران دیدهای ۱۰۳
جملهٔ دنیا ز کهن تا به نو
چون گذران است نیرزد دو جو ۱۰۴
پای درین بحر نهادن که چه
بار درین موج گشادن که چه ۱۰۵
وله ایضاً قُدِّسَ سِرُّه ۱۰۶
آنچه درین مائدهٔ خرگهی است
کاسهٔ آلوده و خون تهی است ۱۰۷
هر که درو دید دهانش بدوخت
هر که از او گفت زبانش بسوخت ۱۰۸
هیچ نه در محمل و چندین جرس
هیچ نه در سفره و چندین مگس ۱۰۹
دور فلک همچو تو بس یار گشت
دست قوی تر ز تو بسیار گشت ۱۱۰
خواه بنه مایه و خواهی بباز
کانچه دهند از تو ستانند باز ۱۱۱
هر نفس این پردهٔ چابک رقیب
بازیی از پرده برآرد غریب ۱۱۲
نطع پر از زخمه و رقاص نه
بحر پر از گوهر و غواص نه ۱۱۳
هر دم ازین باغ بری میرسد
تازهتر از تازهتری میرسد ۱۱۴
رشتهٔ دلها که در این گوهر است
مرسله از مرسله زیباتر است ۱۱۵
راهروان کز پسِ یکدیگرند
طایفه از طایفه والاترند ۱۱۶
عقل شرف جز به معانی نداد
قدر به پیری و جوانی نداد ۱۱۷
گرچه جوانی همه فرزانگی است
هم نه یکی شعبه ز دیوانگی است؟ ۱۱۸
میکشدت دیو تو افکندهای
دست بزن مرده نهای زندهای ۱۱۹
شیر شو از گربهٔمطبخ مترس
طلق شو از آتش دوزخ مترس ۱۲۰
باده تو خوردی گنه دهر چیست
جور تو کردی گنه دهر چیست ۱۲۱
گر درِ دولت زنی افتاده شو
وز گرهٔ کار جهان ساده شو ۱۲۲
معرفتی در گل آدم نماند
اهل دلی در همه عالم نماند ۱۲۳
دشمنِ دانا که غم جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود ۱۲۴
کیسه برانند در این رهگذر
هرکه تهی کیسهتر آسودهتر ۱۲۵
غارتیانی که رهِ دل زنند
راه به نزدیکی منزل زنند ۱۲۶
تا به جهان در نفسی میزنی
به که درِ عشق کسی میزنی ۱۲۷
جهد بدان کن که خدا را شوی
خود نپرستی و هوا را شوی ۱۲۸
خاک دلی شو که وفایی دروست
وز گِلِ انصاف صفایی دروست ۱۲۹
ولَهُ رحمة اللّه علیه مِنْمثنوی خسروشیرین فِی الاستدلال و الاستدراک ۱۳۰
خبر داری که سیاحان افلاک
چرا گردند گردِ خطّهٔ خاک ۱۳۱
درین محرابگه معبودشان کیست
وزین آمد شدن مقصودشان کیست ۱۳۲
چه میخواهند از این محمل کشیدن
چه میجویند ازین منزل بریدن ۱۳۳
چرا این ثابت است آن منقلب نام
که گفت این را بجنب آن را بیارام ۱۳۴
مرا حیرت بدان آورد صد بار
که بندم اندرین بتخانه زنار ۱۳۵
ولی چون کرد حیرت تیزگامی
عنایت بانگ برزد کی نظامی ۱۳۶
مشو فتنه بدین بتها که هستند
که این بتها نه خود را میپرستند ۱۳۷
همه هستند سرگردان چه پرگار
پدید آرندهٔ خود را طلبکار ۱۳۸
چو ابراهیم با بتخانه میساز
ولی بتخانه را از بت بپرداز ۱۳۹
نظر بر بت نهی صورت پرستی
قدم بر بت نهی رفتی و رستی ۱۴۰
نموداری که از مه تا به ماهی است
طلسمی بر سر گنج الهی است ۱۴۱
طلسم بسته را با رنج یابی
چو بشکستی به زیرش گنج یابی ۱۴۲
مرا بر سیرِ گردون رهبری نیست
چرا کان سیرِ دانم سرسری نیست ۱۴۳
اگر دانستنی بودی خود این راز
یکی زین نقشها در دادی آواز ۱۴۴
ازین گردنده گنبدهایِ پرنور
بجز گردش چه شاید دید از دور ۱۴۵
ولی در عقل هر دانندهای هست
که با گردنده، گردانندهای هست ۱۴۶
مِنْمثنوی لیلی و مجنون در نصیحت گوید ۱۴۷
ای ناظر نقش آفرینش
بردار خلل ز راهِ بینش ۱۴۸
کاین هفت حصارِ برکشیده
بر هزل نباشد آفریده ۱۴۹
هر ذره که هست اگر غبار است
در پردهٔ مملکت به کار است ۱۵۰
در راه تو هر که با وجود است
مشغول پرستش و سجود است ۱۵۱
کارِ من و تو بدین درازی
کوتاه کنم که نیست بازی ۱۵۲
به در نگریم و راز جوییم
سر رشتهٔ کار باز جوییم ۱۵۳
آن آینه در جهان که دیده است
کاول نه به صیقلی رسیده است ۱۵۴
هر نقش بدیع کایدت پیش
جز مبدع او ازو میندیش ۱۵۵
زین هفت پرند پرنیان رنگ
گر پای برون نهی خوری سنگ ۱۵۶
سر رشتهٔ راز آفرینش
دیدن نتوان به چشم بینش ۱۵۷
این رشته قضا نه آن چنان بافت
کو را سر رشتهای توان یافت ۱۵۸
در پردهٔ راز آسمانی
سریست ز چشم ما نهانی ۱۵۹
اندیشه چو سر به خط رساند
جز باز پس آمدن نداند ۱۶۰
فِی التوحید مِنْمثنوی هفت پیکر ۱۶۱
ای جهان دیده بود خویش از تو
هیچ بودی نبوده پیش از تو ۱۶۲
در بدایت، بدایت همه چیز
در نهایت نهایت همه نیز ۱۶۳
سازمند از تو گشته کارِ همه
ای همه و آفریدگار همه ۱۶۴
هرچه هست از دقیقههای علوم
با یکایک نهفتههای نجوم ۱۶۵
خواندم و سر هر ورق جستم
چون ترا یافتم ورق شستم ۱۶۶
همه را روی در خدادیدم
وی خدایِ همه ترا دیدم ۱۶۷
چون ز عهدِ جوانی از درِ تو
به درِ کس نرفتم از برِ تو ۱۶۸
همه را بر درم فرستادی
من نمیخواستم تو میدادی ۱۶۹
چه سخن کاین سخن خطاست همه
تو مرایی جهان مراست همه ۱۷۰
غرض آن به که از تو میجویم
سخن آن به که با تو میگویم ۱۷۱
بازگویم به خلق خوار شوم
با تو گویم بزرگوار شوم ۱۷۲
هرکه خود را چنانکه بود شناخت
تا ابد سر به زندگی افراخت ۱۷۳
فانی آن شد که نقش خویش نخواند
هر که این نقش خواند، باقی ماند ۱۷۴
هست خوشنود هر کس از دل خویش
نکند کس عمارتِ گلِ خویش ۱۷۵
هر کسی در بهانه تیز هش است
کس نگوید که دوغ من ترش است ۱۷۶
آن چنان زی که گر رسد خواری
نخوری طعن دشمنان باری ۱۷۷
این نگوید سرآمد آفاتش
وان نخندد که هان مکافاتش ۱۷۸
آنکه رفق تواش به یاد بود
به از آن کز غم تو شاد بود ۱۷۹
آدمی نز پی علف خواری است
از پی زیرکی و هشیاری است ۱۸۰
سگ بدان آدمی شرف دارد
که چو خر دیده بر علف دارد ۱۸۱
هر که بدخو بود گهِ زادن
هم بدان خو بود به جان دادن ۱۸۲
نشندی که آن حکیم چه گفت
خوابِ خوش دید هر که او خوش خفت ۱۸۳
چون گل آن به که خوی خوش داری
تادر آفاق بویِ خوش داری ۱۸۴
ابلهی بین که از پیِ سنگی
دوست با دوست میکند جنگی ۱۸۵
تو به زر چشم روشنی و بد است
چشم روشن کن جهان خرد است ۱۸۶
آنچه زو بگذری و بگذاری
چند بندی و چند برداری ۱۸۷
نیست چون کار بر مراد کسی
بی مرادی به از مراد بسی ۱۸۸
گر مریدی چنانکه رانندت
به رهی رو که پیر خوانندت ۱۸۹
از مریدانِ بی مراد مباش
در توکل بداعتقاد مباش ۱۹۰
یک ره از دیدهها فرامش کن
محرم راز گرد و خامش کن ۱۹۱
تا بدانی که هرچه میدانی
غلطی یا غلط همی خوانی ۱۹۲
بنگر اول که آمدی زنخست
آنچه داری چه داشتی به درست ۱۹۳
آن بری زان دو مشک ناوردی
کاولین روز با خود آوردی ۱۹۴
کوش تا وامِ جمله باز دهی
تا تو مانی و یک ستور تهی ۱۹۵
راهرو را بسیجِ ره شرط است
ناقه راندن ز بیم گه شرط است ۱۹۶
صحبتی جوی کز نکونامی
در تو آرد نکو سرانجامی ۱۹۷
همنشینی که نافه خوی بود
خوب تر زانکه یافه گوی بود ۱۹۸
رقص مرکب مبین که رهواراست
راه بین تا چگونه دشوار است ۱۹۹
آهنت گرچه آهنیست نفیس
راه، سنگ است و سنگ مغناطیس ۲۰۰
آن قدر بار بر ستور آویز
که نماند برین گریوهٔ تیز ۲۰۱
چون رسد تنگی ای ز دورِدورنگ
راه بر دل فراخ دار نه تنگ ۲۰۲
بس گره کو کلید پنهانی است
بس درشتی که در وی آسانی است ۲۰۳
هرکه ز آموختن ندارد ننگ
دُرّ برآرد ز آب و لعل از سنگ ۲۰۴
وانکه دانش نباشدش روزی
ننگ دارد ز دانش آموزی ۲۰۵
سگ به دانش چو راست رشته بود
آدمی شاید ار فرشته بود ۲۰۶
آب حیوان نه آب حیوان است
جان با عقل و عقل با جان است ۲۰۷
ره به جان ده که کالبد کند است
بار کم کن که بارگی تند است ۲۰۸
مردهای را که حال بد باشد
میلِ جان سویِ کالبد باشد ۲۰۹
وانکه داند که اصلِ جانش چیست
جان او بی جسد تواند زیست ۲۱۰
خانه را خوار کن خورش را خُرد
از جهان، جان چنین توانی برد ۲۱۱
در دو چیز است رستگاریِ مرد
آنکه بسیار داد و اندک خورد ۲۱۲
حکم هر نیک و بد که در دهر است
زهر در نوش و نوش در زهر است ۲۱۳
کیست کو بر زمین فرازد تخت
کآخرش هم زمین نگیرد سخت ۲۱۴
و له ایضاً رحمة اللّه علیه فی المثنویّ اسکندرنامه ۲۱۵
دو در دارد این باغِ آراسته
در و بند ازین هر دو برخاسته ۲۱۶
درآ از در باغ و بنگر تمام
ز دیگر در باغ بیرون خرام ۲۱۷
اگر زیرکی با گلی خو مگیر
که باشد به جا ماندنش ناگزیر ۲۱۸
نهایم آمده از پیِ دلخوشی
مگو کز پی رنج و سختی کشی ۲۱۹
خران را کسی در عروسی نخواند
مگر وقت آن کاب و هیزم نماند ۲۲۰
درین دم که داری به شادی بسیج
که آینده و رفته هیچ است هیچ ۲۲۱
چنین است رسم این گذرگاه را
که دارد به آمد شد این راه را ۲۲۲
یکی رادرآرد به هنگامه تیز
یکی را ز هنگامه گوید که خیز ۲۲۳
اگر شاه ملک است و گر ملک شاه
همه راه رنج است و با رنج راه ۲۲۴
چو اندوهی آمد مشو ناسپاس
ز محکمتر اندوهی اندر هراس ۲۲۵
ز کم خوارگی کم شود رنج مرد
نه بسیار ماند آنکه بسیار خورد ۲۲۶
تعداد ابیات: ۲۰۶
۳۷۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۵۵ - نظامی دهلوی قُدِّسَ سِرّه
گوهر بعدی:بخش ۱۵۷ - نور بخش قهستانی قُدِّس سِرّه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.