هوش مصنوعی:
متن فوق به شرح حال و آثار حاجی محمدحسن قزوینی، عارف و شاعر برجسته، میپردازد. او در جوانی به تحصیل علوم معقول و منقول پرداخت و سپس به عرفان روی آورد. وی پس از سفرهای طولانی و ریاضتهای فراوان، به خدمت حاجی میرزا ابوالقاسم شیرازی رسید و از انوار معنوی او بهرهمند شد. پس از وفات استاد، به وعظ و ارشاد مشغول شد و آثار ادبی و عرفانی بسیاری از خود به جای گذاشت، از جمله مثنویهای الهی نامه، شترنامه، مهر و ماه، وامق و عذرا، و وصف الحال. اشعار او سرشار از مضامین عرفانی، توحید، عشق الهی، و نکات اخلاقی است.
رده سنی:
18+
متن حاوی مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مباحث عرفانی دارد. همچنین، برخی از اصطلاحات و مضامین ممکن است برای مخاطبان جوان پیچیده باشد.
بخش ۱۲ - حسینی قزوینی
و هُوَ فخر العارفین و زین الواصلین، کهف الحاج حاجی محمدحسن خلف الصدق مجتهد الزمن حاجی محمد حسن قزوینی. و آن جناب در زمان شباب از علوم معقول و منقول کامیاب و به حکم ذوق فطری از طلب عز و جاه دنیوی گذشته طالب صحبت عارفان باللّه گشته، به خدمت جمعی از اکابر طریق و اماجد اهل تحقیق رسیده، کامش حاصل نگردیده. مدتها به مسافرت و ریاضت راضی و به سیر انوار و اطوار قلبیه دل خوش کرده بود. تاعاقبت الامر به خدمت حضرت الموحدین حاجی میرزا ابوالقاسم شیرازی مستفیض شد. دست ارادت به دامان تولایش زده اقتباس انوار ذوق و حال و اکتساب اطوار کمال از مشکوة جمعیت حضور موفورالسرور آن جناب نمود و عیون سر بر مشاهدهٔ شواهد حقایق و معارف توحید وجودی و شهودی گشود. از اضطراب و انقلاب آرام گرفته و ازموانع و علایق عقلیه روی دل تافته، سالی چند پریشان و در ایران و هندوستان مصاحب درویشان بود. بعد به شیراز مراجعت نمود. چندگاه دیگر نیز در خدمت آن بزرگوار مستفیض میبود تا آنکه آن جناب رحلت فرمود. بعد از چندی والد ایشان وفات یافته و به استدعای جمعی به امامت و وعظ و افادهٔ کمالات مشغول شدند. اکنون اهل ظاهر و باطن هر دو را مراد و از غایت کمال و اخلاق با همهاش وداد است.
۱
نظم ۲
بهار عالم حسنش دل و جان زنده میدارد
به رنگ اصحاب صورت رابه بوارباب معنی را ۳
آن جناب رادر فن شعر نیز پایهای عالی است و به غیر قصاید پنج شش مثنوی در سلک نظم کشیده. مثنوی الهی نامه و مثنوی شترنامه و مهر و ماه، وامق و عذرا و وصف الحال و غیره. قطع نظر از مطالب عالیه نهایت فصاحت و بلاغت دارد. غرض، وجود شریفش مربی اصحاب و ذات خجستهاش مفرح احباب. در دیدهٔ حق بین شاهدش مشهود و موجدش موجود. لوح ضمیرش بی نقش و نگار وجان منیرش مستغرق نقش و نگار است. فقیر را خدمتش مکرر دست داده وصحبتش ابواب فیوضات بر روی دل گشاده. بعضی از اشعار آن جناب قلمی میشود: ۴
مِنْمثنوی شترنامه فی المناجات ۵
تا که نشان از دل و ازدلبر است
نام خدا زینت هردفتر است ۶
حاکم احکام قضا و قدر
مبدع اطباق جنان و سقر ۷
مطلع انوار حدوث و قدم
مقطع اطوار وجود و عدم ۸
پا چو بر او رنگ تقدس زده
خیمه بر آفاق و بر انفس زده ۹
کرده پدید از عدم اشباح را
داده به اشباح ره ارواح را ۱۰
روح مجرد متجسد شده
واحد بی چون متعددشده ۱۱
ای درِ تو مقصد ومقصود ما
وی رخِ تو شاهد و مشهود ما ۱۲
نقد غمت مایهٔ هر شادیی
بندگیت به ز هر آزادیی ۱۳
نیست کسی جز تو هوادار ما
مونس ما، یاور ما، یار ما ۱۴
لطف تو کام دل ناکام ماست
ساقی ما، بادهٔ ما، جام ماست ۱۵
جلوهٔ تو بادهٔ گلرنگ ماست
مطرب ما نغمهٔ ما چنگ ماست ۱۶
کوی تو بزم دل شیدایِ ماست
مسکن ما منزل ما جای ماست ۱۷
عشق تومکنونِ ضمیر من است
خاکِ سرایِ تو سریرِ من است ۱۸
ای غمت از شادی احباب به
درد تو از داروی اصحاب به ۱۹
کوه غمت سینهٔ سینای من
روشنی دیدهٔ بینای من ۲۰
باز دلم عاشقی از سرگرفت
تا که دگر پرده ز رخ برگرفت ۲۱
باز دلم بی خودی آغاز کرد
تا که دگر بند قبا باز کرد ۲۲
چشم سیاه که دگر مست شد
کاین دل شوریده سر از دست شد ۲۳
رایت حسن که نمودار شد
کاین دل سودازده از کار شد ۲۴
ای دلم از غیر تو پرداخته
چند جفا با من دل باخته ۲۵
خیز شتربان که دمید آفتاب
وقت رحیل است نه هنگام خواب ۲۶
تا نگری از همه واماندهای
قافله رفته است و به جا ماندهای ۲۷
خیز و نوای حُدی آغازکن
مست شدم زمزمهای سازکن ۲۸
خیز شتربان که منِ ناتوان
میشوم اینک ز پیِ دل روان ۲۹
تا دل سرگشته کجا روکند
تا به که این شیفته جان خو کند ۳۰
میرود و میبردم سویِ دوست
تا کشدم در خمِ گیسوی دوست ۳۱
دل شده را صبر وشکیب از کجاست
تاب صبوری ز حبیب از کجاست ۳۲
عقل کجا عشق و جنون از کجا
عشق کجا صبر و سکون از کجا ۳۳
خیز بیار آن شتر بردبار
تا کشدم رخت سوی کوی یار ۳۴
رخت به سر منزلِ سَلْمی کشم
تا ز ثری سر به ثریا کشم ۳۵
منزل سلمی ز کجا من کجا
خیمهٔ لیلی ز کجا من کجا ۳۶
گر من و دل بر در او جاکنیم
دیگرا زین به چه تمنا کنیم ۳۷
هرچه به من غمزهٔ او میکند
چون نگرم نیک نکو میکند ۳۸
شرط وفا نیست شکایت زدوست
کانچه نکو میکند آن هم نکوست ۳۹
ای که دلم بردی و تن کاستی
کرد غمت آنچه تو میخواستی ۴۰
حکایت ترغیب و دلالت شیخ کبیر سائل را به عشق به جهت رفع افسردگی ۴۱
رفت یکی در بر شیخ کبیر
کز کرم ای شیخ مرا دست گیر ۴۲
ذوق و طرب نیست در آب و گلم
درد طلب نیست به جان و دلم ۴۳
بستهٔ قید تن افسردهام
غمزده و خسته و دل مردهام ۴۴
راهبرم شو به سوی کبریا
چون تو نهای در پی کبر و ریا ۴۵
شیخ بدو گفت که ای بینوا
درد تو جز عشق ندارد دوا ۴۶
میل دلت گر به سوی سادگی است
عاشقیت مایهٔ آزادگی است ۴۷
رفت دل آزرده و افسرده جان
جست بتی غیرت سروچمان ۴۸
چشم چو بر روی چو ماهش فکند
دل به خم زلف سیاهش فکند ۴۹
آتش عشق صنم دلستان
شعله کشید از دل آن خسته جان ۵۰
شد دل افسردهٔ او شعلهور
ز آتش سودای بت سیم بر ۵۱
ناله برآورد و فغان ساز کرد
عاشقی و بی خودی آغاز کرد ۵۲
تن به سبک روحی و تسلیم داد
دل به جگر خواری و زاری نهاد ۵۳
رست ز هر نشأ که پایان بدش
خورد همان باده که شایان بدش ۵۴
جست از آن قید که اقرار داشت
رفت در آن بزم که انکار داشت ۵۵
خیز شتربان که بشد قافله
ما و تو ماندیم درین مرحله ۵۶
قافلهٔ عشق به منزل رسید
کشتی عشاق به ساحل رسید ۵۷
هر که ازین قافله غافل شود
همچو من دل شده بیدل شود ۵۸
نغمهٔعشق است که آرد شغب
بادهٔ حسن است که آرد طرب ۵۹
ساقی سکر است که هستی رباست
ساغر وجد است که مستی فزاست ۶۰
وحدت ذات است که بی ابتداست
کثرت اسم است که بی منتهاست ۶۱
نخوت هستی است که آرد غرور
همت مستی است که آرد حضور ۶۲
سر به دری نه که دهد افسرش
همت دربان بلند اخترش ۶۳
عشق و تحیر چو به دل جا گرفت
عقل و تدبر ره صحرا گرفت ۶۴
دل شده را بزم و بساطی نماند
صبر و سکون عیش و نشاطی نماند ۶۵
من کیم آن راحله گم گشتهای
دیده به خوناب دل آغشتهای ۶۶
خیز شتربان که ز افسانهام
سوخت به حالم دل دیوانهام ۶۷
عاشق دل سوخته دیوانه شد
ترک خرد گفت و به میخانه شد ۶۸
سلسله زان زلف دو تا بایدم
ورنه بسی سلسلهها بایدم ۶۹
ای زده بر خرمن صبر آتشم
سوزم و زین آتش سوزان خوشم ۷۰
خیز شتربان که شترهای مست
سر نشناسند ز پا، پا ز دست ۷۱
شیفته جانی که گرفتار اوست
آرزوی او همه دیدار اوست ۷۲
هرگز ازین دهکده مردی نخاست
اهل دلی صاحب دردی نخاست ۷۳
ایضاً و له فی النّصیحة و الموعظة لعلماء السوء و الطّاعنین ۷۴
ای که نداری خبر از حال من
طعن زنی از چه بر افعال من ۷۵
این همه طعن از ره کین میزنی
طعن بر ارباب یقین میزنی ۷۶
رو ز پی تقوی و سالوس باش
نام طلب صاحب ناموس باش ۷۷
نیستیی مزبله چون بدرجوی
پوش یکی خرقه و شو صدر جوی ۷۸
هیچ مترس احمق و ابله پرست
چون تو درین دهکده گمره پرست ۷۹
خار بلا در ره ابرار باش
خاک جفا بر سر احرار باش ۸۰
دام تو بس در طلب عیش و نوش
خرقه و سجاده که داری به دوش ۸۱
موسی و فرعون به مهد همند
احمد و بوجهل به عهد همند ۸۲
مار هم و مهرهٔ هم دیگراند
زهر هم و زهرهٔ هم دیگرند ۸۳
خصم هم و دوش به دوش هماند
ضد هم و گوش به گوش هماند ۸۴
باعث نقص هم و تکمیل هم
موجب رفع هم و تبدیل هم ۸۵
دعوی و دانش ضد یکدیگرند
در بر آن قوم که دانشورند ۸۶
دانش اگر بهر بصیرت بود
تبصرهٔ صورت و سیرت بود ۸۷
ورنه پی دعوت دعویست او
خصم ورع دشمن تقویست او ۸۸
گر نبود دل به سخن مایلت
پر شود از علم لدنی دلت ۸۹
لب نگشایی و نگویی سخن
تا چو حسینی رهی از ما و من ۹۰
و له قُدِّسَ سِرُّهُ العزیز فی مثنوی وامق و عذرا ۹۱
ای به نامت افتتاح نامهها
وی به یادت گرمی هنگامهها ۹۲
نام تو دیباچهٔ دیوان عشق
یاد تو سرمایهٔ دکان عشق ۹۳
کار زاهد ذکر و ذکر نام تو
جان عاشق مست و مست جام تو ۹۴
نام جو از نام تو بی حاصلان
کام جو از جام تو صاحبدلان ۹۵
چون مه روی تو بزم افروز شد
و آفتاب حسنت اختر سوز شد ۹۶
زان فروغی تافت بر ملک ملک
زین شعاعی ریخت بر فلک فلک ۹۷
شد ملک همچون فلک جویای تو
شد فلک همچون ملک شیدای تو ۹۸
نه فلک داند ملک حیران کیست
نه ملک داند فلک ایوان کیست ۹۹
ای فروزان آفاب فاش غیب
عاشقان را سر برون آور ز جیب ۱۰۰
ای دل آرا شاهد مشکین نقاب
جلوه کن بر تیره روزان بی حجاب ۱۰۱
یک تجلی کن ز روی دل نواز
یک گره بگشا ز گیسوی دراز ۱۰۲
پس جهانی را به خون آغشته بین
عالمی را واله وسرگشته بین ۱۰۳
ای خدا ای بی پناهان را پناه
ره نمای عاشق گم کرده راه ۱۰۴
ره نمیدانیم بنما راه مان
نیستیم آگاه کن آگاهمان ۱۰۵
ناتوانی بنگر و حیرانیم
بینوایی بین و سرگردانیم ۱۰۶
عاشقی بنگر که با جانم چه کرد
دیده بنگر تا به دامانم چه کرد ۱۰۷
نیم جانی را به زخمی یاد کن
ناتوانی را ز بند آزاد کن ۱۰۸
خوش دل آن بیدل که مفتونش کنی
تا رخ از خونابه گلگونش کنی ۱۰۹
سرخوش آن عاشق که در خونش کشی
تا زدام عقل بیرونش کشی ۱۱۰
ای به هر سوزی ترا ساز دگر
وی به هر سازی ترا رازی دگر ۱۱۱
نغمهای در هر خم تاریت هست
نوگلی در هر بن خاریت هست ۱۱۲
در دو گیتی هرچه هست آیات تست
جمله اسماء و صفات ذات تست ۱۱۳
أَنْتَ کالشَّمس وَ نَحْنُ کالغَمامِ
أَنْتَ کالْبَدْرِ وَنَحْنُ کالظَّلامِ ۱۱۴
أَنتَ کالْبَحْرِ وَنَحْنُ کالزِّبَدْ
أَنْتَ کالرُّوْحٍ وَ نَحْنُ کالْجَسَدْ ۱۱۵
نی تو چون بحری و ما چون قطرهایم
نی تو چون مهری و ما چون ذرّهایم ۱۱۶
قطره با دریا کجا هم سنگ شد
ذره با خورشید کی هم رنگ شد ۱۱۷
از عدم ز الطاف بی اندازهام
میدهی هر دم وجود تازهام ۱۱۸
در عدم بودیم چون گنجی نهان
جز تو کس آگه نه زان گنج گران ۱۱۹
حیلهها و مکرها بردی به کار
تا که گشت آن گنج پنهان آشکار ۱۲۰
سکّهٔ هستی به نام ما زدی
سنگ ناکامی به جام ما زدی ۱۲۱
ساختی رسوای خاص و عاممان
بینوا و خسته و ناکاممان ۱۲۲
تخم غفلت در دل ما کاشتی
خاک غم بر فرق ما انباشتی ۱۲۳
زهر غم در ساغر ما ریختی
سرنگون ما را ز دار آویختی ۱۲۴
تا گدازیم از شرار دوریت
جان سپاریم از غم مهجوریت ۱۲۵
تا برافشانیم دست از بود خویش
بر مراد یار خشم آلود خویش ۱۲۶
مرحبا ای مقصد و مقصود ما
مرحبا ای شاهد و مشهود ما ۱۲۷
یَا مُنِیْرَ الْخَدِّ یا بَدْرَ التَّمام
یا مُضِیءُ الْوَجْهِ یا شَمْسَ الضَّلام ۱۲۸
اِسْقِنی کأَساً وَجُدْلِی بالْوِصالِ
یا کَرِیْماً ذُو الْعَطَایَا و النَّوال ۱۲۹
مرحبا ای عشق بیرون تاخته
زهد و تقوی در خلاب انداخته ۱۳۰
عشق ورندی مستی و حال آورند
زهد و تقوی هستی و قال آورند ۱۳۱
کار زاهد ور دو ذکر و قیل و قال
جان عاشق غرق بحر ذوالجلال ۱۳۲
عشق جوی و عشق گوی عشق خواه
تا ابد اینت بس است ای مرد راه ۱۳۳
مرحبا ای عشق شرکت سوخته
عاشقان را اتحاد آموخته ۱۳۴
مرحبا ای برق ظلمت سوز ما
روشنی بخش شب پیروز ما ۱۳۵
آتش تست آنکه در دل جوش زد
جوشش تست آنکه راه هوش زد ۱۳۶
عشق چون آرد تجلی در صفات
تا صفات آگه شوند از نور ذات ۱۳۷
عقل گو غافل مشو ز آیات عشق
تا توانی دید نور ذات عشق ۱۳۸
عشق مستغنی است ز اوصاف کمال
وصف عقل است آنچه آید در مقال ۱۳۹
کار عشق آری و رای کارهاست
نقل عقل است آنکه در بازارهاست ۱۴۰
ای برون از دانش ارباب هوش
وی فزون از بینش اهل سروش ۱۴۱
تو برون از وهم و وهم اندر تو گم
تو فزون از فهم اندر تو گم ۱۴۲
لامکانی و مکانی بی تو نیست
بی نشانی و نشانی بی تونیست ۱۴۳
روح را در جسم منزل دادهای
بحر را مسکن به ساحل دادهای ۱۴۴
لامکان رادر مکان آوردهای
بی نشان را در نشان آوردهای ۱۴۵
آنکه فهم او بماند در صفات
با صفت قانع شود از حسن ذات ۱۴۶
آنکه فهم او گذشت از هر صفت
زیبد ار خوانیش کامل معرفت ۱۴۷
اوست در دانش بسی کامل عیار
لیک دانش را به بینش نیست کار ۱۴۸
دانشی کز بینش آید در وجود
آن نباشد دانش آن باشد شهود ۱۴۹
و له ایضاً مِنْمثنوی مهر و ماه فی التوحید ۱۵۰
جمال حق که بودش نور باهر
چو ظاهر گشت نورش در مظاهر ۱۵۱
ز صورت نقش گوناگون گرو کرد
بر آنها جمله جان را پیشرو کرد ۱۵۲
عیان گشت از رخ اعیان جمالش
گرفت آفاق را صیت جلالش ۱۵۳
یکی گشت آسمان دیگر زمین شد
یکی پست آن دگر بالانشین شد ۱۵۴
حضوری شد یکی دیگر حصولی
اصولی شد یکی دیگر وصولی ۱۵۵
یکی بی حد شد آن دیگر محدد
یکی مطلق شد آن دیگر مقیّد ۱۵۶
جز او نبود تجلی ساز کرده
درون پرده و بیرون پرده ۱۵۷
گهی از صورت آدم عیان شد
گهی در قالب حوا نهان شد ۱۵۸
گهی ساقی و گه ساغر می
گهی مطرب شد و گه نغمهٔ نی ۱۵۹
هم او ایوان هم او بنا هم او خشت
هم او دهقان هم او صحراهم او کشت ۱۶۰
جنون فرمای هر دیوانهای اوست
خرد بخشای هر فرزانهای اوست ۱۶۱
به هر میخانهای او باده نوش است
به هر کاشانهای او خرقه پوش است ۱۶۲
نه در مسجد جز او بینی نه در دیر
نه در خود غیر او یابی نه در غیر ۱۶۳
جز او چیزی نه و او در میان نه
ولیکن از میان هم بر کران نه ۱۶۴
در مناجات ۱۶۵
خداوندا تویی دانای اسرار
ز اسرار نهان ما خبردار ۱۶۶
تویی بخشندهٔ ادراک و تمییز
نباشد بر توپنهان اصل هر چیز ۱۶۷
ز اصل خویش ما را آگهی ده
زمام جهل مارا کوتهی ده ۱۶۸
ز لوح دل بشو نقش خیالات
خیالاتش بدل میکن به حالات ۱۶۹
چو از کون و مکان بیرونی ای دوست
چو از نام و نشان افزونی ای دوست ۱۷۰
ز بزم بی نشانم ده نشانی
به ملک لامکانم ده مکانی ۱۷۱
یکی جوید نشان از بی نشانت
یکی داند مکان در لامکانت ۱۷۲
برافکن پرده تادانم چهای تو
چراغ محفل افروز که ای تو ۱۷۳
فلک را نه سراغ از خاک کویت
زمین را نه نشان از ماه رویت ۱۷۴
همه در خاک و خون آغشتهٔ تو
ز پا افتاده و سرگشتهٔ تو ۱۷۵
تو خورشیدی بدایع جمله ذرات
تو شخصی جملهٔ ذرات مرآت ۱۷۶
کی آیینه بزد در ذات کس راه
کجا از مهر گرددذره آگاه ۱۷۷
بدایع هرچه در بالا وپستند
ز جام بادهٔ عشق تو مستند ۱۷۸
اگر خاکست اگر افلاک باری
ندارد با کسی غیر تو کاری ۱۷۹
ترا زیبد خدایی جاودانه
که هستی در خداوندی یگانه ۱۸۰
ترا شاید شهی بر شاه و بنده
که شد هر سر بلندت سرفکنده ۱۸۱
چه میگویم وجودجمله از تست
همه بود نبود جمله از تست ۱۸۲
ایضاً وله فی المناجات ۱۸۳
خداوندا نه نفس ونه نفس بود
نه مرغ روح محبوس قفس بود ۱۸۴
ز واجب نام و از ممکن نشان نه
حدیثی از زمین و آسمان نه ۱۸۵
نه چرخ اجرام علوی را هوادار
نه خاک اجسام سفلی را مددکار ۱۸۶
نه با خاک الفتی افلاکیان را
نه با افلاک میلی خاکیان را ۱۸۷
نه تقوی و ورع نه زهد وطامات
نه آتش خانه نه کوی خرابات ۱۸۸
سلامت جو نه شیخ خرقه پوشی
ملامت کش نه رند باده نوشی ۱۸۹
نه زاهد خصم ارباب تصوف
نه واعظ منکر اهل تصرف ۱۹۰
نه آن یک کافر و ز اصحاب تقلید
نه این یک مؤمن و ز ارباب توحید ۱۹۱
تو بودی و ز تویی ذاتت مبرا
ز کثرت عاری از وحدت معرا ۱۹۲
نخست آن ذات نامحدود سرمد
به حد واحدیت شد محدد ۱۹۳
به علم و قدرت و اطلاق تنزیه
مقید شد به وهم اهل تشبیه ۱۹۴
بر آن شد قدرتت از پردهٔ غیب
برون آرد جهانی عاری از عیب ۱۹۵
نخست آورد بیرون گوهر پاک
وجودش مایهٔ تمییز و ادراک ۱۹۶
وزان پس گوهری بی مثل و همتا
ظهورش باعث ابداع اشیاء ۱۹۷
نخستین عقل اول گشت نامش
وزو عقل دوم لبریز جامش ۱۹۸
بدین سان وه دُرّ آن غواص بی چون
از آن بحر عمیق آورد بیرون ۱۹۹
همه ذرات عالم را حقایق
بر ارباب نظر نور حدایق ۲۰۰
چو ابداع عقول آمد به انجام
به ایجاد نفوس افزودی انعام ۲۰۱
چو ز انفس رخش راندی سوی آفاق
فکندی طرح چار ارکان و نه طاق ۲۰۲
چو مرکب راندی از عالی به سافل
به سافل بست کلکت نقش آفل ۲۰۳
نشان بر بی نشان برقع بینداخت
مکان در لامکان رایت برافراخت ۲۰۴
پدید آمد یکی میل اندر آغاز
که جفتی را به جفتی سازد انباز ۲۰۵
زمین شد جلوه فرما آسمان هم
من و ما گشت و پیدا این و آن هم ۲۰۶
ز ترتیب فصول چارگانه
زمین شد مزرع شخص زمانه ۲۰۷
یکی زاهد یکی میخواره نامش
یکی ساغر یکی سجاده دامش ۲۰۸
یکی شیخ و یکی مرشد خطابش
یکی لاف و یکی دعوی حجابش ۲۰۹
فی صفت العشق ۲۱۰
ز بحر عشق عالم را نمیدان
ز نفخ عشق آدم رادمی دان ۲۱۱
دمی زان نفخه را آدم بود دام
نمی زان لجه را عالم بود نام ۲۱۲
طلسم آن چه بوده است آب و گلها
چه باشد ساغر این جان و دلها ۲۱۳
ز سرّ عشق حرفی در میان نیست
نشانی در جهان زین بی نشان نیست ۲۱۴
هم آغازش بجز افروختن نیست
هم انجامش بغیراز سوختن نیست ۲۱۵
همه عشق است و بس درچشم بینا
ز موسی تا عصا تا طور سینا ۲۱۶
مگو باطن به ظاهر شد مباین
که ظاهر باشد اینجا عین باطن ۲۱۷
مگو در عشق از بالا وپستی
که هشیاریست اینجا عین مستی ۲۱۸
بلند و پست وصف اعتباری است
ز وصف اعتباری عشق عاریست ۲۱۹
صور در چشم صورت بین چنینند
که گه پستند و گه بالا نشینند ۲۲۰
اگر بر دیدهٔ وامق کنی جای
نبینی غیر عذرا جلوه فرمای ۲۲۱
اگر در گل وگر در خار بینی
به هر جا بنگری دلدار بینی ۲۲۲
ز جولانگاه عشق آن کس نشان یافت
که از جولانگه هسی عنان تافت ۲۲۳
چراغ عشق عالم برفروزد
ولی با هر که آمیزد بسوزد ۲۲۴
سری کو فارغ از سودای عشق است
دلی کو خالی از غوغای عشق است ۲۲۵
نخوانش دل که جسم ناتوانی است
مگویش سر که مشتی استخوانی است ۲۲۶
به عشق آمیزش هر دل ضرور است
کزو شایستهٔ بزم حضور است ۲۲۷
یکی شیر است صید اندازو خونخوار
که صید او بود دلهای افکار ۲۲۸
یکی باز است و پروازش دگرگون
شکار او دل آغشته در خون ۲۲۹
یکی سیل است چون دریا خروشان
ز شور او دل افسرده جوشان ۲۳۰
یکی شور است در دلها شررریز
شرارش شعله خیز و آتش انگیز ۲۳۱
ندانم نام او عشق است یا درد
همی دانم که انگیزد ز جان گرد ۲۳۲
ندانم نام او ذوق است یا شوق
همی دانم که برگردن نهد طوق ۲۳۳
ندانم نام او میل است یا مهر
همی دانم که آلاید به خون چهر ۲۳۴
غرض عشقی که در جانست ما را
وزو جان جای جانان است ما را ۲۳۵
برون از دانش اصحاب قال است
فزون از بینش ارباب حال است ۲۳۶
نداند کس نشان و منزل او
برونست از دو عالم محفل او ۲۳۷
ز عشق آمیزش جان با جسد بین
عیان در احمد انوار احد بین ۲۳۸
احد باشد مسما احمد اسمش
حقیقت گنجی و صورت طلسمش ۲۳۹
ز وحدت کثرت وهمی عیان است
به کثرت وحدت ذاتی نهان است ۲۴۰
چو وهم کثرت از اوصاف هستی است
فنای هستی اندر عشق و مستی است ۲۴۱
کمال عقل در عشق ای حکیم است
چراکان حادث است و این قدیم است ۲۴۲
درین مشهد صدور این مصادر
ندارد باعثی جز میل صادر ۲۴۳
چو میل صادر از ذاتش جدا نیست
جز او مشکل جز او مشکل گشا نیست ۲۴۴
فی النصیحة لاهل الهوی ۲۴۵
همان میل است ز اول تا به انجام
می و میخانه و ارواح و اجسام ۲۴۶
دلا تا کی ره باطل سپردن
فریب هر بت عیار خوردن ۲۴۷
پریدن تا کی از شاخی به شاخی
دریدن تا کی از کاخی به کاخی ۲۴۸
گهی کافر شدن زنار بستن
گهی مؤمن شدن ساغر شکستن ۲۴۹
گهی در دامن صحرا دویدن
گهی در گوشهٔ خلوت خزیدن ۲۵۰
به بحر عشق کشتی غرق کردن
پس آنگه پای از سرفرق کردن ۲۵۱
نباشد جز نشان آن هوسناک
که نبود جانش از لوث هوا پاک ۲۵۲
ز جامی بایدت سرمست گشتن
به دامی شایدت پا بست گشتن ۲۵۳
که باشد مستی آن جاودانی
که گردد بندی او لامکانی ۲۵۴
به پیری در جوانی جان و دل ده
که جسم او ز جان اهل دل به ۲۵۵
ابوالقاسم که پیش اهل عرفان
دل است و دلربا جان است و جانان ۲۵۶
میان انجمن و ز انجمن دور
کنار خویشتن وز خویشتن دور ۲۵۷
مکان در وی چو وی در لامکان گم
نشان در وی چو وی در بی نشان گم ۲۵۸
گر أعمی دیدی اعیان راکماکان
عیان گشتی در اعین ذات اعیان ۲۵۹
بود وصف آنکه آید در بیانها
نگنجد حد بی حد در زبانها ۲۶۰
مرا در بی حدی اوسخن نیست
سخن در وصف بی حد حد من نیست ۲۶۱
فی بیان التوحید مِنْمثنوی الموسوم به وصف الحال ۲۶۲
للّه الحمد قادر متعال
بر خلایق رئوف در همه حال ۲۶۳
آنکه ذاتش نه درخور صفت است
فهم وصفش کمال معرفت است ۲۶۴
که کند فهم ذات بی صفتش
یا برد پی به کنه معرفتش ۲۶۵
در بر ذات او بود یک رنگ
خار و گل لعل و خار شهد و شرنگ ۲۶۶
این همه چون صفات آن ذاتند
بر آن ذات سر به سر ماتند ۲۶۷
صفت تن بلند و پست بود
حق مبرا ز هرچه هست بود ۲۶۸
صفت و ذات جلوههای ویاند
محو و اثبات جلوههای ویاند ۲۶۹
هرچه وصفش کنم ز ذات و صفات
وهم من باشد آن نه اسم و نه ذات ۲۷۰
از صفت ذات را رهایی نه
وز خدا خلق را جدایی نه ۲۷۱
ذات و ذرات عین یکدیگر
از معانی جدا شود چوصور ۲۷۲
تا تو را چشم بر صور باشد
ذات، دیگر صفت، دگر باشد ۲۷۳
پردهای گر فتد ز روی صفات
ننگری از صفات غیر ازذات ۲۷۴
صفت و ذات عین یکدگرند
برِ خاصان حق که دیده ورند ۲۷۵
که تواند ز ما و من گذرد
تا به درگاه ذوالمنن گذرد ۲۷۶
هستی و نیستی که عین هماند
ذات و وصف خدای ذوالنعماند ۲۷۷
هرچه باید به هر که داد دهد
وآنچه شاید درو نهاد نهد ۲۷۸
او نهد خوان و او چشاند نان
او دهد عقل و او ستاند جان ۲۷۹
خوان ازو نان ازو دهان هم ازو
جسم ازو جان ازو جهان هم ازو ۲۸۰
به خدا تا زخود جدا نشوی
با خدا هرگز آشنا نشوی ۲۸۱
به خودآ و ز خودی جدایی کن
با خدا آنگه آشنایی کن ۲۸۲
ازدرِ او متاز بر درِ غیر
جز رخ او مبین به مسجد و دیر ۲۸۳
در دلت مبتلای چنبر اوست
بر در هر که رو نهی در اوست ۲۸۴
ای مبرا ز چندی و چونی
نه کمی باشدت نه افزونی ۲۸۵
کم و بیش از تو رنگ هستی جست
سربلندی و زیردستی جست ۲۸۶
نظری سویم از عنایت کن
وز عنایت مرا هدایت کن ۲۸۷
به زبان وصف ذات تو نتوان
بلکه وصف صفات تو نتوان ۲۸۸
تو فزونی ز دانش و ادراک
فهم ذاتت کجا و مشتی خاک ۲۸۹
خاک در جان پاک ره نکند
سمک اندر سماک ره نکند ۲۹۰
در نعت حضرت سیدالمرسلینؐ ۲۹۱
احمد مرسل آفتاب ازل
مه و خورشید برج علم و عمل ۲۹۲
دُرّ یکتای بحر بی رنگی
گوهر آرای رومی و زنگی ۲۹۳
غرض از خلقت مکان و مکین
آن امین زمان امان زمین ۲۹۴
اول اصفیا به نیّر ذات
آخر انبیا به نور صفات ۲۹۵
بندهٔ او چه ماه و چه برجیس
والهٔ او چه نوح و چه ادریس ۲۹۶
زو بلندی بلند و پستی پست
نیستی نیست بلکه هستی هست ۲۹۷
اولیا ز انبیا مدد یابند
که رهایی ز نیک و بد یابند ۲۹۸
ز اولیا آنکه راه دان باشد
مقتدای جهانیان باشد ۲۹۹
علی عالی آن ستودهٔ حق
که به بینش به خلق برده سبق ۳۰۰
مردهٔ او نه خضر آب حیات
تشنهٔ او نه نوح لجّهٔ ذات ۳۰۱
کف موسی کفی ز دریایش
دم عیسی دمی ز دمهایش ۳۰۲
یک دم جان فزای او آدم
یک دم دلگشای او عالم ۳۰۳
ای مبرا ز پاک و ناپاکی
وی معرا ز باک و بی باکی ۳۰۴
پاک و ناپاکی از توگشت پدید
باک و بی باکی از تو گشت پدید ۳۰۵
پرده بردار و خودنمایی کن
فاشتر دعوی خدایی کن ۳۰۶
هر نبی را طریقت دیگر
گر چه نبود حقیقت دیگر ۳۰۷
اولیا نیز بر همین منوال
متحد اصل و مختلف احوال ۳۰۸
همه از نور حق سرشته به گل
رشک مهرو مه فرشته به دل ۳۰۹
خاصه خورشید آسمان صفا
ماه تابندهٔ سپهر وفا ۳۱۰
قطب اقطاب دهر ابوالقاسم
آن ز خود فانی و به حق قائم ۳۱۱
او ز هستی نه هستی از وی زاد
او ز مستی نه مستی از وی شاد ۳۱۲
مطرب نغمههای بی چه و چون
که ز هر نغمهای به شور فزون ۳۱۳
ساقی بادههای بی کم و کیف
که به هر باده نسبت او حیف ۳۱۴
فارغ است از تمیز ساعد و دوش
دوش او امشب است و امشب دوش ۳۱۵
نه به خود بنگرد نه جانب کس
که به چشمش یکی است پیل و مگس ۳۱۶
ای خوش آن دل که بی خیال بود
فارغ از ذوق و وجد و حال بود ۳۱۷
کاین همه از خیال میخیزد
گرچه طرح وصال میریزد ۳۱۸
هرچه جز دوست گر همه ذوق است
جان پابست را به سر طوق است ۳۱۹
می عشق ار خوری و مست شوی
واقف از سرّ هرچه هست شوی ۳۲۰
هستی هر بلند و پست از اوست
هرچه بوده است هرچه هست ازوست ۳۲۱
خاک را خاک خوان و مه را ماه
کوه را کوه دان و که را کاه ۳۲۲
مگر اندر جهان جوی رسته
که نه از خاک خسروی رسته ۳۲۳
دیدهای جو که هرچه را نگرد
پرش از پرتو خدا نگرد ۳۲۴
آنچه من بینم ار کسی بیند
که به اکراه در خسی بیند ۳۲۵
قطره را بحر بی کران بیند
در مکان فرِّ لامکان بیند ۳۲۶
آن دلی را که شوق آزادی است
بندگی خسروی الم شادیست ۳۲۷
طلب ای دل که یار طالب تست
طرب ای جان که دوست راغب تست ۳۲۸
رغبت او ترا طلب بخشد
طلب او ترا طرب بخشد ۳۲۹
مغز نغزی بجو که پوست بسی است
بوالهوس در هوای دوست بسی است ۳۳۰
گل اگر بایدت به خار بساز
گنج اگر بایدت به مار بساز ۳۳۱
قند اگر بایدت ز زهر مرم
لطف اگر بایدت ز قهر مرم ۳۳۲
مگریز از ستیز بی خردان
کز ددان جور میکشند ددان ۳۳۳
رخت در کوی اهل فن مفکن
عهد دانای خود شکن مشکن ۳۳۴
زهر مینوش و خودفروش مباش
سخت میکوش و کج نیوش مباش ۳۳۵
در خروش آی و جامه در خون زن
آتش اندر پلاس گردون زن ۳۳۶
تا مگر زین امید و بیم رهی
از کمند تن سقیم جهی ۳۳۷
نگشایی به قشر و پوست بصر
ننمایی به غیردوست نظر ۳۳۸
ذکر کن تا که عین ذکر شوی
فکر کن تا که محو فکر شوی ۳۳۹
بی خبر را چه حاصل از سفر است
سفرش را چه فرق با حضر است ۳۴۰
آن سفر را سفر توان گفتن
که مسافر رود به جان از تن ۳۴۱
بگذر از ذکر و در تذکر کوش
فکر را باش و در تدبر کوش ۳۴۲
بی تذکر چه سود دارد فکر
بی تفکر چه فیض بخشد ذ کر ۳۴۳
متذکر اگر بود دل تو
حل شود از دل تو مشکل تو ۳۴۴
دل مده جز به یاد قامتِ دوست
که تذکر نشانِ جذبهٔ اوست ۳۴۵
فکر کن در صنایع صانع
به مقالات لب مشو قانع ۳۴۶
در مظاهر من و تویی گنجد
در حقیقت کجا دویی گنجد ۳۴۷
این تفاوت که در صور نگری
زان بود کش به چشم سرنگری ۳۴۸
چشم ای از جفا جگر خسته
عشق ای بر وفا کمر بسته ۳۴۹
جز به رخسار دلگشا مگشا
جز به دیدار جان فزا مفزا ۳۵۰
به خود آور خودی بکاه بکاه
از خدا بی خودی بخواه بخواه ۳۵۱
آن کله بایدش که بی کله است
تخت آن را سزد که خاک ره است ۳۵۲
تا بود کعبه یا که دیر بود
هرچه در وهم تست غیر بود ۳۵۳
کعبه و دیرت ار یکی گشته
شک تو عین بی شکی گشته ۳۵۴
وحدت از کثرتت برانگیزد
کثرت و وحدت از میان خیزد ۳۵۵
حق بماند که لاشریک له است
بر ممالک ملیک و پادشه است ۳۵۶
از شناسایی کسان به هراس
خویش را جوی و خویش را بشناس ۳۵۷
شاهد ار بایدت ز خود میجوی
مشهد ار بایدت به خود میپوی ۳۵۸
گر سفر بهر جستن یار است
یار با تست این چه پندار است ۳۵۹
از خودیّ تو گرترا گیرند
پیش پای تو نیک و بد میرند ۳۶۰
یاری از یار جو نه از یاران
همت از ابر بین نه از باران ۳۶۱
جمله عالم خیال انسان است
کیست انسان کسی که زین سانست ۳۶۲
آدم است آفریدهٔ یزدان
عالم است آفریدهٔ انسان ۳۶۳
شیر دیدن کجا و شیر شدن
دام و دد خوردن و دلیر شدن ۳۶۴
ذات عریان ز کسوت الم است
صفت است آنکه مستعد غم است ۳۶۵
هست را نیستی و پستی نیست
نیست هم مستعد هستی نیست ۳۶۶
صورت هست نیستی طلب است
معنی نیست هستیاش لقب است ۳۶۷
نبود ذات را زوال وفنا
نسزد وصف را ثبات و بقا ۳۶۸
ما به الاشتراک موجودات
هستیای وان بری ز وهم و صفات ۳۶۹
ما به الامتیازشان صفت است
که نظرگاه اهل معرفت است ۳۷۰
اسم و وصف از میان چو برخیزند
همه با یکدیگر درآمیزند ۳۷۱
آن هویت که مبدء اشیاست
بی کم و کاست بینی از چپ و راست ۳۷۲
هرچه آید به گفتگو هیچ است
هیچ در هیچ و پیچ در پیچ است ۳۷۳
صمت پنداشتی ز نادانی است
نقل بیهوده گوهرافشانی است ۳۷۴
چه سخن گوید از فراق ووصال
آنکه شد محو روی شاهد حال ۳۷۵
هیچکس دیدهای که در برِ یار
از غم هجر یار گرید زار ۳۷۶
دیدهای در حضور دوست کسی
عشق ورزد به نام او نفسی ۳۷۷
ذکر او بی دهان چو بتوانم
نام او بر زبان چرا رانم ۳۷۸
آن ریاضت که عقل و جان کاهد
زانِ آن کس که معرفت خواهد ۳۷۹
چه ریاضت به از رضا بودن
به قضای خدای آسودن ۳۸۰
ز آنکه آسودنی ز پالایش
به ز فرسودنی ز آلایش ۳۸۱
بندگی کن گرت خدا باید
به خدایت دل آشنا باید ۳۸۲
شیوهٔ اهل مکرمت ادب است
پیشهٔ صاحبان دل طلب است ۳۸۳
به قناعت گرای و مسکینی
به محبت گرای و بی کینی ۳۸۴
در طلب باش و در محبت کوش
می وحدت ز جام کثرت نوش ۳۸۵
ناز و تمکین بهل که عادت اوست
عجز کن عجز کاین عبادت اوست ۳۸۶
مِنْ الهی نامه ۳۸۷
به نام خداوند بالا و پست
که مخمور اویند هشیار و مست ۳۸۸
نه در هوشیاری بهوش از ویاند
نه در باده خواری به جوش از ویاند ۳۸۹
جز او کیست تا خودنمایی کند
به کام دل خود خدایی کند ۳۹۰
به صورت خداوند و ما بندگان
ولیکن به معنی همین و همان ۳۹۱
ز اسما گذر در صفاتش نگر
صفاتش همه عین ذاتش نگر ۳۹۲
موحد از آن کرده نفی صفات
که باشد صفات خدا عین ذات ۳۹۳
به جز عشق او هرچه در دل بود
چو حایل بود به که زایل بود ۳۹۴
رهی را که زاهد به سالی رود
به یک گام شوریده حالی رود ۳۹۵
ولی ترک سر شرط شوریدگیست
به این میتوان یافت شوریده کیست ۳۹۶
خوشا وقت آنان که مست ویاند
بلند جهانند و پست ویاند ۳۹۷
همان به که با نیستی ایستی
که زیبا بود هستی و نیستی ۳۹۸
همه عین خودیاب چه خود چه غیر
همه محو خودبین چه مسجد چه دیر ۳۹۹
مگو هست جز وی که بی کل بود
که هر خاری آبستن گل بود ۴۰۰
به هر مور ماری و پیلی نگر
به هر پشهای جبرئیلی نگر ۴۰۱
اگر پیش اگر پس نظرگاه اوست
اگر بیش اگر کم گذرگاه اوست ۴۰۲
اگر همچو شکر و گر چون نیاند
همه مظهر ذات پاک ویاند ۴۰۳
ولی از صفت درگذر ذات جو
به ذات آن صفت را که شد مات جو ۴۰۴
براق است تن بهرِ جان رسول
که بی او میسر نگردد وصول ۴۰۵
خموشی بود نردبان فلک
ازین نردبان رو به ملک و ملک ۴۰۶
نظم ۲
بهار عالم حسنش دل و جان زنده میدارد
به رنگ اصحاب صورت رابه بوارباب معنی را ۳
آن جناب رادر فن شعر نیز پایهای عالی است و به غیر قصاید پنج شش مثنوی در سلک نظم کشیده. مثنوی الهی نامه و مثنوی شترنامه و مهر و ماه، وامق و عذرا و وصف الحال و غیره. قطع نظر از مطالب عالیه نهایت فصاحت و بلاغت دارد. غرض، وجود شریفش مربی اصحاب و ذات خجستهاش مفرح احباب. در دیدهٔ حق بین شاهدش مشهود و موجدش موجود. لوح ضمیرش بی نقش و نگار وجان منیرش مستغرق نقش و نگار است. فقیر را خدمتش مکرر دست داده وصحبتش ابواب فیوضات بر روی دل گشاده. بعضی از اشعار آن جناب قلمی میشود: ۴
مِنْمثنوی شترنامه فی المناجات ۵
تا که نشان از دل و ازدلبر است
نام خدا زینت هردفتر است ۶
حاکم احکام قضا و قدر
مبدع اطباق جنان و سقر ۷
مطلع انوار حدوث و قدم
مقطع اطوار وجود و عدم ۸
پا چو بر او رنگ تقدس زده
خیمه بر آفاق و بر انفس زده ۹
کرده پدید از عدم اشباح را
داده به اشباح ره ارواح را ۱۰
روح مجرد متجسد شده
واحد بی چون متعددشده ۱۱
ای درِ تو مقصد ومقصود ما
وی رخِ تو شاهد و مشهود ما ۱۲
نقد غمت مایهٔ هر شادیی
بندگیت به ز هر آزادیی ۱۳
نیست کسی جز تو هوادار ما
مونس ما، یاور ما، یار ما ۱۴
لطف تو کام دل ناکام ماست
ساقی ما، بادهٔ ما، جام ماست ۱۵
جلوهٔ تو بادهٔ گلرنگ ماست
مطرب ما نغمهٔ ما چنگ ماست ۱۶
کوی تو بزم دل شیدایِ ماست
مسکن ما منزل ما جای ماست ۱۷
عشق تومکنونِ ضمیر من است
خاکِ سرایِ تو سریرِ من است ۱۸
ای غمت از شادی احباب به
درد تو از داروی اصحاب به ۱۹
کوه غمت سینهٔ سینای من
روشنی دیدهٔ بینای من ۲۰
باز دلم عاشقی از سرگرفت
تا که دگر پرده ز رخ برگرفت ۲۱
باز دلم بی خودی آغاز کرد
تا که دگر بند قبا باز کرد ۲۲
چشم سیاه که دگر مست شد
کاین دل شوریده سر از دست شد ۲۳
رایت حسن که نمودار شد
کاین دل سودازده از کار شد ۲۴
ای دلم از غیر تو پرداخته
چند جفا با من دل باخته ۲۵
خیز شتربان که دمید آفتاب
وقت رحیل است نه هنگام خواب ۲۶
تا نگری از همه واماندهای
قافله رفته است و به جا ماندهای ۲۷
خیز و نوای حُدی آغازکن
مست شدم زمزمهای سازکن ۲۸
خیز شتربان که منِ ناتوان
میشوم اینک ز پیِ دل روان ۲۹
تا دل سرگشته کجا روکند
تا به که این شیفته جان خو کند ۳۰
میرود و میبردم سویِ دوست
تا کشدم در خمِ گیسوی دوست ۳۱
دل شده را صبر وشکیب از کجاست
تاب صبوری ز حبیب از کجاست ۳۲
عقل کجا عشق و جنون از کجا
عشق کجا صبر و سکون از کجا ۳۳
خیز بیار آن شتر بردبار
تا کشدم رخت سوی کوی یار ۳۴
رخت به سر منزلِ سَلْمی کشم
تا ز ثری سر به ثریا کشم ۳۵
منزل سلمی ز کجا من کجا
خیمهٔ لیلی ز کجا من کجا ۳۶
گر من و دل بر در او جاکنیم
دیگرا زین به چه تمنا کنیم ۳۷
هرچه به من غمزهٔ او میکند
چون نگرم نیک نکو میکند ۳۸
شرط وفا نیست شکایت زدوست
کانچه نکو میکند آن هم نکوست ۳۹
ای که دلم بردی و تن کاستی
کرد غمت آنچه تو میخواستی ۴۰
حکایت ترغیب و دلالت شیخ کبیر سائل را به عشق به جهت رفع افسردگی ۴۱
رفت یکی در بر شیخ کبیر
کز کرم ای شیخ مرا دست گیر ۴۲
ذوق و طرب نیست در آب و گلم
درد طلب نیست به جان و دلم ۴۳
بستهٔ قید تن افسردهام
غمزده و خسته و دل مردهام ۴۴
راهبرم شو به سوی کبریا
چون تو نهای در پی کبر و ریا ۴۵
شیخ بدو گفت که ای بینوا
درد تو جز عشق ندارد دوا ۴۶
میل دلت گر به سوی سادگی است
عاشقیت مایهٔ آزادگی است ۴۷
رفت دل آزرده و افسرده جان
جست بتی غیرت سروچمان ۴۸
چشم چو بر روی چو ماهش فکند
دل به خم زلف سیاهش فکند ۴۹
آتش عشق صنم دلستان
شعله کشید از دل آن خسته جان ۵۰
شد دل افسردهٔ او شعلهور
ز آتش سودای بت سیم بر ۵۱
ناله برآورد و فغان ساز کرد
عاشقی و بی خودی آغاز کرد ۵۲
تن به سبک روحی و تسلیم داد
دل به جگر خواری و زاری نهاد ۵۳
رست ز هر نشأ که پایان بدش
خورد همان باده که شایان بدش ۵۴
جست از آن قید که اقرار داشت
رفت در آن بزم که انکار داشت ۵۵
خیز شتربان که بشد قافله
ما و تو ماندیم درین مرحله ۵۶
قافلهٔ عشق به منزل رسید
کشتی عشاق به ساحل رسید ۵۷
هر که ازین قافله غافل شود
همچو من دل شده بیدل شود ۵۸
نغمهٔعشق است که آرد شغب
بادهٔ حسن است که آرد طرب ۵۹
ساقی سکر است که هستی رباست
ساغر وجد است که مستی فزاست ۶۰
وحدت ذات است که بی ابتداست
کثرت اسم است که بی منتهاست ۶۱
نخوت هستی است که آرد غرور
همت مستی است که آرد حضور ۶۲
سر به دری نه که دهد افسرش
همت دربان بلند اخترش ۶۳
عشق و تحیر چو به دل جا گرفت
عقل و تدبر ره صحرا گرفت ۶۴
دل شده را بزم و بساطی نماند
صبر و سکون عیش و نشاطی نماند ۶۵
من کیم آن راحله گم گشتهای
دیده به خوناب دل آغشتهای ۶۶
خیز شتربان که ز افسانهام
سوخت به حالم دل دیوانهام ۶۷
عاشق دل سوخته دیوانه شد
ترک خرد گفت و به میخانه شد ۶۸
سلسله زان زلف دو تا بایدم
ورنه بسی سلسلهها بایدم ۶۹
ای زده بر خرمن صبر آتشم
سوزم و زین آتش سوزان خوشم ۷۰
خیز شتربان که شترهای مست
سر نشناسند ز پا، پا ز دست ۷۱
شیفته جانی که گرفتار اوست
آرزوی او همه دیدار اوست ۷۲
هرگز ازین دهکده مردی نخاست
اهل دلی صاحب دردی نخاست ۷۳
ایضاً و له فی النّصیحة و الموعظة لعلماء السوء و الطّاعنین ۷۴
ای که نداری خبر از حال من
طعن زنی از چه بر افعال من ۷۵
این همه طعن از ره کین میزنی
طعن بر ارباب یقین میزنی ۷۶
رو ز پی تقوی و سالوس باش
نام طلب صاحب ناموس باش ۷۷
نیستیی مزبله چون بدرجوی
پوش یکی خرقه و شو صدر جوی ۷۸
هیچ مترس احمق و ابله پرست
چون تو درین دهکده گمره پرست ۷۹
خار بلا در ره ابرار باش
خاک جفا بر سر احرار باش ۸۰
دام تو بس در طلب عیش و نوش
خرقه و سجاده که داری به دوش ۸۱
موسی و فرعون به مهد همند
احمد و بوجهل به عهد همند ۸۲
مار هم و مهرهٔ هم دیگراند
زهر هم و زهرهٔ هم دیگرند ۸۳
خصم هم و دوش به دوش هماند
ضد هم و گوش به گوش هماند ۸۴
باعث نقص هم و تکمیل هم
موجب رفع هم و تبدیل هم ۸۵
دعوی و دانش ضد یکدیگرند
در بر آن قوم که دانشورند ۸۶
دانش اگر بهر بصیرت بود
تبصرهٔ صورت و سیرت بود ۸۷
ورنه پی دعوت دعویست او
خصم ورع دشمن تقویست او ۸۸
گر نبود دل به سخن مایلت
پر شود از علم لدنی دلت ۸۹
لب نگشایی و نگویی سخن
تا چو حسینی رهی از ما و من ۹۰
و له قُدِّسَ سِرُّهُ العزیز فی مثنوی وامق و عذرا ۹۱
ای به نامت افتتاح نامهها
وی به یادت گرمی هنگامهها ۹۲
نام تو دیباچهٔ دیوان عشق
یاد تو سرمایهٔ دکان عشق ۹۳
کار زاهد ذکر و ذکر نام تو
جان عاشق مست و مست جام تو ۹۴
نام جو از نام تو بی حاصلان
کام جو از جام تو صاحبدلان ۹۵
چون مه روی تو بزم افروز شد
و آفتاب حسنت اختر سوز شد ۹۶
زان فروغی تافت بر ملک ملک
زین شعاعی ریخت بر فلک فلک ۹۷
شد ملک همچون فلک جویای تو
شد فلک همچون ملک شیدای تو ۹۸
نه فلک داند ملک حیران کیست
نه ملک داند فلک ایوان کیست ۹۹
ای فروزان آفاب فاش غیب
عاشقان را سر برون آور ز جیب ۱۰۰
ای دل آرا شاهد مشکین نقاب
جلوه کن بر تیره روزان بی حجاب ۱۰۱
یک تجلی کن ز روی دل نواز
یک گره بگشا ز گیسوی دراز ۱۰۲
پس جهانی را به خون آغشته بین
عالمی را واله وسرگشته بین ۱۰۳
ای خدا ای بی پناهان را پناه
ره نمای عاشق گم کرده راه ۱۰۴
ره نمیدانیم بنما راه مان
نیستیم آگاه کن آگاهمان ۱۰۵
ناتوانی بنگر و حیرانیم
بینوایی بین و سرگردانیم ۱۰۶
عاشقی بنگر که با جانم چه کرد
دیده بنگر تا به دامانم چه کرد ۱۰۷
نیم جانی را به زخمی یاد کن
ناتوانی را ز بند آزاد کن ۱۰۸
خوش دل آن بیدل که مفتونش کنی
تا رخ از خونابه گلگونش کنی ۱۰۹
سرخوش آن عاشق که در خونش کشی
تا زدام عقل بیرونش کشی ۱۱۰
ای به هر سوزی ترا ساز دگر
وی به هر سازی ترا رازی دگر ۱۱۱
نغمهای در هر خم تاریت هست
نوگلی در هر بن خاریت هست ۱۱۲
در دو گیتی هرچه هست آیات تست
جمله اسماء و صفات ذات تست ۱۱۳
أَنْتَ کالشَّمس وَ نَحْنُ کالغَمامِ
أَنْتَ کالْبَدْرِ وَنَحْنُ کالظَّلامِ ۱۱۴
أَنتَ کالْبَحْرِ وَنَحْنُ کالزِّبَدْ
أَنْتَ کالرُّوْحٍ وَ نَحْنُ کالْجَسَدْ ۱۱۵
نی تو چون بحری و ما چون قطرهایم
نی تو چون مهری و ما چون ذرّهایم ۱۱۶
قطره با دریا کجا هم سنگ شد
ذره با خورشید کی هم رنگ شد ۱۱۷
از عدم ز الطاف بی اندازهام
میدهی هر دم وجود تازهام ۱۱۸
در عدم بودیم چون گنجی نهان
جز تو کس آگه نه زان گنج گران ۱۱۹
حیلهها و مکرها بردی به کار
تا که گشت آن گنج پنهان آشکار ۱۲۰
سکّهٔ هستی به نام ما زدی
سنگ ناکامی به جام ما زدی ۱۲۱
ساختی رسوای خاص و عاممان
بینوا و خسته و ناکاممان ۱۲۲
تخم غفلت در دل ما کاشتی
خاک غم بر فرق ما انباشتی ۱۲۳
زهر غم در ساغر ما ریختی
سرنگون ما را ز دار آویختی ۱۲۴
تا گدازیم از شرار دوریت
جان سپاریم از غم مهجوریت ۱۲۵
تا برافشانیم دست از بود خویش
بر مراد یار خشم آلود خویش ۱۲۶
مرحبا ای مقصد و مقصود ما
مرحبا ای شاهد و مشهود ما ۱۲۷
یَا مُنِیْرَ الْخَدِّ یا بَدْرَ التَّمام
یا مُضِیءُ الْوَجْهِ یا شَمْسَ الضَّلام ۱۲۸
اِسْقِنی کأَساً وَجُدْلِی بالْوِصالِ
یا کَرِیْماً ذُو الْعَطَایَا و النَّوال ۱۲۹
مرحبا ای عشق بیرون تاخته
زهد و تقوی در خلاب انداخته ۱۳۰
عشق ورندی مستی و حال آورند
زهد و تقوی هستی و قال آورند ۱۳۱
کار زاهد ور دو ذکر و قیل و قال
جان عاشق غرق بحر ذوالجلال ۱۳۲
عشق جوی و عشق گوی عشق خواه
تا ابد اینت بس است ای مرد راه ۱۳۳
مرحبا ای عشق شرکت سوخته
عاشقان را اتحاد آموخته ۱۳۴
مرحبا ای برق ظلمت سوز ما
روشنی بخش شب پیروز ما ۱۳۵
آتش تست آنکه در دل جوش زد
جوشش تست آنکه راه هوش زد ۱۳۶
عشق چون آرد تجلی در صفات
تا صفات آگه شوند از نور ذات ۱۳۷
عقل گو غافل مشو ز آیات عشق
تا توانی دید نور ذات عشق ۱۳۸
عشق مستغنی است ز اوصاف کمال
وصف عقل است آنچه آید در مقال ۱۳۹
کار عشق آری و رای کارهاست
نقل عقل است آنکه در بازارهاست ۱۴۰
ای برون از دانش ارباب هوش
وی فزون از بینش اهل سروش ۱۴۱
تو برون از وهم و وهم اندر تو گم
تو فزون از فهم اندر تو گم ۱۴۲
لامکانی و مکانی بی تو نیست
بی نشانی و نشانی بی تونیست ۱۴۳
روح را در جسم منزل دادهای
بحر را مسکن به ساحل دادهای ۱۴۴
لامکان رادر مکان آوردهای
بی نشان را در نشان آوردهای ۱۴۵
آنکه فهم او بماند در صفات
با صفت قانع شود از حسن ذات ۱۴۶
آنکه فهم او گذشت از هر صفت
زیبد ار خوانیش کامل معرفت ۱۴۷
اوست در دانش بسی کامل عیار
لیک دانش را به بینش نیست کار ۱۴۸
دانشی کز بینش آید در وجود
آن نباشد دانش آن باشد شهود ۱۴۹
و له ایضاً مِنْمثنوی مهر و ماه فی التوحید ۱۵۰
جمال حق که بودش نور باهر
چو ظاهر گشت نورش در مظاهر ۱۵۱
ز صورت نقش گوناگون گرو کرد
بر آنها جمله جان را پیشرو کرد ۱۵۲
عیان گشت از رخ اعیان جمالش
گرفت آفاق را صیت جلالش ۱۵۳
یکی گشت آسمان دیگر زمین شد
یکی پست آن دگر بالانشین شد ۱۵۴
حضوری شد یکی دیگر حصولی
اصولی شد یکی دیگر وصولی ۱۵۵
یکی بی حد شد آن دیگر محدد
یکی مطلق شد آن دیگر مقیّد ۱۵۶
جز او نبود تجلی ساز کرده
درون پرده و بیرون پرده ۱۵۷
گهی از صورت آدم عیان شد
گهی در قالب حوا نهان شد ۱۵۸
گهی ساقی و گه ساغر می
گهی مطرب شد و گه نغمهٔ نی ۱۵۹
هم او ایوان هم او بنا هم او خشت
هم او دهقان هم او صحراهم او کشت ۱۶۰
جنون فرمای هر دیوانهای اوست
خرد بخشای هر فرزانهای اوست ۱۶۱
به هر میخانهای او باده نوش است
به هر کاشانهای او خرقه پوش است ۱۶۲
نه در مسجد جز او بینی نه در دیر
نه در خود غیر او یابی نه در غیر ۱۶۳
جز او چیزی نه و او در میان نه
ولیکن از میان هم بر کران نه ۱۶۴
در مناجات ۱۶۵
خداوندا تویی دانای اسرار
ز اسرار نهان ما خبردار ۱۶۶
تویی بخشندهٔ ادراک و تمییز
نباشد بر توپنهان اصل هر چیز ۱۶۷
ز اصل خویش ما را آگهی ده
زمام جهل مارا کوتهی ده ۱۶۸
ز لوح دل بشو نقش خیالات
خیالاتش بدل میکن به حالات ۱۶۹
چو از کون و مکان بیرونی ای دوست
چو از نام و نشان افزونی ای دوست ۱۷۰
ز بزم بی نشانم ده نشانی
به ملک لامکانم ده مکانی ۱۷۱
یکی جوید نشان از بی نشانت
یکی داند مکان در لامکانت ۱۷۲
برافکن پرده تادانم چهای تو
چراغ محفل افروز که ای تو ۱۷۳
فلک را نه سراغ از خاک کویت
زمین را نه نشان از ماه رویت ۱۷۴
همه در خاک و خون آغشتهٔ تو
ز پا افتاده و سرگشتهٔ تو ۱۷۵
تو خورشیدی بدایع جمله ذرات
تو شخصی جملهٔ ذرات مرآت ۱۷۶
کی آیینه بزد در ذات کس راه
کجا از مهر گرددذره آگاه ۱۷۷
بدایع هرچه در بالا وپستند
ز جام بادهٔ عشق تو مستند ۱۷۸
اگر خاکست اگر افلاک باری
ندارد با کسی غیر تو کاری ۱۷۹
ترا زیبد خدایی جاودانه
که هستی در خداوندی یگانه ۱۸۰
ترا شاید شهی بر شاه و بنده
که شد هر سر بلندت سرفکنده ۱۸۱
چه میگویم وجودجمله از تست
همه بود نبود جمله از تست ۱۸۲
ایضاً وله فی المناجات ۱۸۳
خداوندا نه نفس ونه نفس بود
نه مرغ روح محبوس قفس بود ۱۸۴
ز واجب نام و از ممکن نشان نه
حدیثی از زمین و آسمان نه ۱۸۵
نه چرخ اجرام علوی را هوادار
نه خاک اجسام سفلی را مددکار ۱۸۶
نه با خاک الفتی افلاکیان را
نه با افلاک میلی خاکیان را ۱۸۷
نه تقوی و ورع نه زهد وطامات
نه آتش خانه نه کوی خرابات ۱۸۸
سلامت جو نه شیخ خرقه پوشی
ملامت کش نه رند باده نوشی ۱۸۹
نه زاهد خصم ارباب تصوف
نه واعظ منکر اهل تصرف ۱۹۰
نه آن یک کافر و ز اصحاب تقلید
نه این یک مؤمن و ز ارباب توحید ۱۹۱
تو بودی و ز تویی ذاتت مبرا
ز کثرت عاری از وحدت معرا ۱۹۲
نخست آن ذات نامحدود سرمد
به حد واحدیت شد محدد ۱۹۳
به علم و قدرت و اطلاق تنزیه
مقید شد به وهم اهل تشبیه ۱۹۴
بر آن شد قدرتت از پردهٔ غیب
برون آرد جهانی عاری از عیب ۱۹۵
نخست آورد بیرون گوهر پاک
وجودش مایهٔ تمییز و ادراک ۱۹۶
وزان پس گوهری بی مثل و همتا
ظهورش باعث ابداع اشیاء ۱۹۷
نخستین عقل اول گشت نامش
وزو عقل دوم لبریز جامش ۱۹۸
بدین سان وه دُرّ آن غواص بی چون
از آن بحر عمیق آورد بیرون ۱۹۹
همه ذرات عالم را حقایق
بر ارباب نظر نور حدایق ۲۰۰
چو ابداع عقول آمد به انجام
به ایجاد نفوس افزودی انعام ۲۰۱
چو ز انفس رخش راندی سوی آفاق
فکندی طرح چار ارکان و نه طاق ۲۰۲
چو مرکب راندی از عالی به سافل
به سافل بست کلکت نقش آفل ۲۰۳
نشان بر بی نشان برقع بینداخت
مکان در لامکان رایت برافراخت ۲۰۴
پدید آمد یکی میل اندر آغاز
که جفتی را به جفتی سازد انباز ۲۰۵
زمین شد جلوه فرما آسمان هم
من و ما گشت و پیدا این و آن هم ۲۰۶
ز ترتیب فصول چارگانه
زمین شد مزرع شخص زمانه ۲۰۷
یکی زاهد یکی میخواره نامش
یکی ساغر یکی سجاده دامش ۲۰۸
یکی شیخ و یکی مرشد خطابش
یکی لاف و یکی دعوی حجابش ۲۰۹
فی صفت العشق ۲۱۰
ز بحر عشق عالم را نمیدان
ز نفخ عشق آدم رادمی دان ۲۱۱
دمی زان نفخه را آدم بود دام
نمی زان لجه را عالم بود نام ۲۱۲
طلسم آن چه بوده است آب و گلها
چه باشد ساغر این جان و دلها ۲۱۳
ز سرّ عشق حرفی در میان نیست
نشانی در جهان زین بی نشان نیست ۲۱۴
هم آغازش بجز افروختن نیست
هم انجامش بغیراز سوختن نیست ۲۱۵
همه عشق است و بس درچشم بینا
ز موسی تا عصا تا طور سینا ۲۱۶
مگو باطن به ظاهر شد مباین
که ظاهر باشد اینجا عین باطن ۲۱۷
مگو در عشق از بالا وپستی
که هشیاریست اینجا عین مستی ۲۱۸
بلند و پست وصف اعتباری است
ز وصف اعتباری عشق عاریست ۲۱۹
صور در چشم صورت بین چنینند
که گه پستند و گه بالا نشینند ۲۲۰
اگر بر دیدهٔ وامق کنی جای
نبینی غیر عذرا جلوه فرمای ۲۲۱
اگر در گل وگر در خار بینی
به هر جا بنگری دلدار بینی ۲۲۲
ز جولانگاه عشق آن کس نشان یافت
که از جولانگه هسی عنان تافت ۲۲۳
چراغ عشق عالم برفروزد
ولی با هر که آمیزد بسوزد ۲۲۴
سری کو فارغ از سودای عشق است
دلی کو خالی از غوغای عشق است ۲۲۵
نخوانش دل که جسم ناتوانی است
مگویش سر که مشتی استخوانی است ۲۲۶
به عشق آمیزش هر دل ضرور است
کزو شایستهٔ بزم حضور است ۲۲۷
یکی شیر است صید اندازو خونخوار
که صید او بود دلهای افکار ۲۲۸
یکی باز است و پروازش دگرگون
شکار او دل آغشته در خون ۲۲۹
یکی سیل است چون دریا خروشان
ز شور او دل افسرده جوشان ۲۳۰
یکی شور است در دلها شررریز
شرارش شعله خیز و آتش انگیز ۲۳۱
ندانم نام او عشق است یا درد
همی دانم که انگیزد ز جان گرد ۲۳۲
ندانم نام او ذوق است یا شوق
همی دانم که برگردن نهد طوق ۲۳۳
ندانم نام او میل است یا مهر
همی دانم که آلاید به خون چهر ۲۳۴
غرض عشقی که در جانست ما را
وزو جان جای جانان است ما را ۲۳۵
برون از دانش اصحاب قال است
فزون از بینش ارباب حال است ۲۳۶
نداند کس نشان و منزل او
برونست از دو عالم محفل او ۲۳۷
ز عشق آمیزش جان با جسد بین
عیان در احمد انوار احد بین ۲۳۸
احد باشد مسما احمد اسمش
حقیقت گنجی و صورت طلسمش ۲۳۹
ز وحدت کثرت وهمی عیان است
به کثرت وحدت ذاتی نهان است ۲۴۰
چو وهم کثرت از اوصاف هستی است
فنای هستی اندر عشق و مستی است ۲۴۱
کمال عقل در عشق ای حکیم است
چراکان حادث است و این قدیم است ۲۴۲
درین مشهد صدور این مصادر
ندارد باعثی جز میل صادر ۲۴۳
چو میل صادر از ذاتش جدا نیست
جز او مشکل جز او مشکل گشا نیست ۲۴۴
فی النصیحة لاهل الهوی ۲۴۵
همان میل است ز اول تا به انجام
می و میخانه و ارواح و اجسام ۲۴۶
دلا تا کی ره باطل سپردن
فریب هر بت عیار خوردن ۲۴۷
پریدن تا کی از شاخی به شاخی
دریدن تا کی از کاخی به کاخی ۲۴۸
گهی کافر شدن زنار بستن
گهی مؤمن شدن ساغر شکستن ۲۴۹
گهی در دامن صحرا دویدن
گهی در گوشهٔ خلوت خزیدن ۲۵۰
به بحر عشق کشتی غرق کردن
پس آنگه پای از سرفرق کردن ۲۵۱
نباشد جز نشان آن هوسناک
که نبود جانش از لوث هوا پاک ۲۵۲
ز جامی بایدت سرمست گشتن
به دامی شایدت پا بست گشتن ۲۵۳
که باشد مستی آن جاودانی
که گردد بندی او لامکانی ۲۵۴
به پیری در جوانی جان و دل ده
که جسم او ز جان اهل دل به ۲۵۵
ابوالقاسم که پیش اهل عرفان
دل است و دلربا جان است و جانان ۲۵۶
میان انجمن و ز انجمن دور
کنار خویشتن وز خویشتن دور ۲۵۷
مکان در وی چو وی در لامکان گم
نشان در وی چو وی در بی نشان گم ۲۵۸
گر أعمی دیدی اعیان راکماکان
عیان گشتی در اعین ذات اعیان ۲۵۹
بود وصف آنکه آید در بیانها
نگنجد حد بی حد در زبانها ۲۶۰
مرا در بی حدی اوسخن نیست
سخن در وصف بی حد حد من نیست ۲۶۱
فی بیان التوحید مِنْمثنوی الموسوم به وصف الحال ۲۶۲
للّه الحمد قادر متعال
بر خلایق رئوف در همه حال ۲۶۳
آنکه ذاتش نه درخور صفت است
فهم وصفش کمال معرفت است ۲۶۴
که کند فهم ذات بی صفتش
یا برد پی به کنه معرفتش ۲۶۵
در بر ذات او بود یک رنگ
خار و گل لعل و خار شهد و شرنگ ۲۶۶
این همه چون صفات آن ذاتند
بر آن ذات سر به سر ماتند ۲۶۷
صفت تن بلند و پست بود
حق مبرا ز هرچه هست بود ۲۶۸
صفت و ذات جلوههای ویاند
محو و اثبات جلوههای ویاند ۲۶۹
هرچه وصفش کنم ز ذات و صفات
وهم من باشد آن نه اسم و نه ذات ۲۷۰
از صفت ذات را رهایی نه
وز خدا خلق را جدایی نه ۲۷۱
ذات و ذرات عین یکدیگر
از معانی جدا شود چوصور ۲۷۲
تا تو را چشم بر صور باشد
ذات، دیگر صفت، دگر باشد ۲۷۳
پردهای گر فتد ز روی صفات
ننگری از صفات غیر ازذات ۲۷۴
صفت و ذات عین یکدگرند
برِ خاصان حق که دیده ورند ۲۷۵
که تواند ز ما و من گذرد
تا به درگاه ذوالمنن گذرد ۲۷۶
هستی و نیستی که عین هماند
ذات و وصف خدای ذوالنعماند ۲۷۷
هرچه باید به هر که داد دهد
وآنچه شاید درو نهاد نهد ۲۷۸
او نهد خوان و او چشاند نان
او دهد عقل و او ستاند جان ۲۷۹
خوان ازو نان ازو دهان هم ازو
جسم ازو جان ازو جهان هم ازو ۲۸۰
به خدا تا زخود جدا نشوی
با خدا هرگز آشنا نشوی ۲۸۱
به خودآ و ز خودی جدایی کن
با خدا آنگه آشنایی کن ۲۸۲
ازدرِ او متاز بر درِ غیر
جز رخ او مبین به مسجد و دیر ۲۸۳
در دلت مبتلای چنبر اوست
بر در هر که رو نهی در اوست ۲۸۴
ای مبرا ز چندی و چونی
نه کمی باشدت نه افزونی ۲۸۵
کم و بیش از تو رنگ هستی جست
سربلندی و زیردستی جست ۲۸۶
نظری سویم از عنایت کن
وز عنایت مرا هدایت کن ۲۸۷
به زبان وصف ذات تو نتوان
بلکه وصف صفات تو نتوان ۲۸۸
تو فزونی ز دانش و ادراک
فهم ذاتت کجا و مشتی خاک ۲۸۹
خاک در جان پاک ره نکند
سمک اندر سماک ره نکند ۲۹۰
در نعت حضرت سیدالمرسلینؐ ۲۹۱
احمد مرسل آفتاب ازل
مه و خورشید برج علم و عمل ۲۹۲
دُرّ یکتای بحر بی رنگی
گوهر آرای رومی و زنگی ۲۹۳
غرض از خلقت مکان و مکین
آن امین زمان امان زمین ۲۹۴
اول اصفیا به نیّر ذات
آخر انبیا به نور صفات ۲۹۵
بندهٔ او چه ماه و چه برجیس
والهٔ او چه نوح و چه ادریس ۲۹۶
زو بلندی بلند و پستی پست
نیستی نیست بلکه هستی هست ۲۹۷
اولیا ز انبیا مدد یابند
که رهایی ز نیک و بد یابند ۲۹۸
ز اولیا آنکه راه دان باشد
مقتدای جهانیان باشد ۲۹۹
علی عالی آن ستودهٔ حق
که به بینش به خلق برده سبق ۳۰۰
مردهٔ او نه خضر آب حیات
تشنهٔ او نه نوح لجّهٔ ذات ۳۰۱
کف موسی کفی ز دریایش
دم عیسی دمی ز دمهایش ۳۰۲
یک دم جان فزای او آدم
یک دم دلگشای او عالم ۳۰۳
ای مبرا ز پاک و ناپاکی
وی معرا ز باک و بی باکی ۳۰۴
پاک و ناپاکی از توگشت پدید
باک و بی باکی از تو گشت پدید ۳۰۵
پرده بردار و خودنمایی کن
فاشتر دعوی خدایی کن ۳۰۶
هر نبی را طریقت دیگر
گر چه نبود حقیقت دیگر ۳۰۷
اولیا نیز بر همین منوال
متحد اصل و مختلف احوال ۳۰۸
همه از نور حق سرشته به گل
رشک مهرو مه فرشته به دل ۳۰۹
خاصه خورشید آسمان صفا
ماه تابندهٔ سپهر وفا ۳۱۰
قطب اقطاب دهر ابوالقاسم
آن ز خود فانی و به حق قائم ۳۱۱
او ز هستی نه هستی از وی زاد
او ز مستی نه مستی از وی شاد ۳۱۲
مطرب نغمههای بی چه و چون
که ز هر نغمهای به شور فزون ۳۱۳
ساقی بادههای بی کم و کیف
که به هر باده نسبت او حیف ۳۱۴
فارغ است از تمیز ساعد و دوش
دوش او امشب است و امشب دوش ۳۱۵
نه به خود بنگرد نه جانب کس
که به چشمش یکی است پیل و مگس ۳۱۶
ای خوش آن دل که بی خیال بود
فارغ از ذوق و وجد و حال بود ۳۱۷
کاین همه از خیال میخیزد
گرچه طرح وصال میریزد ۳۱۸
هرچه جز دوست گر همه ذوق است
جان پابست را به سر طوق است ۳۱۹
می عشق ار خوری و مست شوی
واقف از سرّ هرچه هست شوی ۳۲۰
هستی هر بلند و پست از اوست
هرچه بوده است هرچه هست ازوست ۳۲۱
خاک را خاک خوان و مه را ماه
کوه را کوه دان و که را کاه ۳۲۲
مگر اندر جهان جوی رسته
که نه از خاک خسروی رسته ۳۲۳
دیدهای جو که هرچه را نگرد
پرش از پرتو خدا نگرد ۳۲۴
آنچه من بینم ار کسی بیند
که به اکراه در خسی بیند ۳۲۵
قطره را بحر بی کران بیند
در مکان فرِّ لامکان بیند ۳۲۶
آن دلی را که شوق آزادی است
بندگی خسروی الم شادیست ۳۲۷
طلب ای دل که یار طالب تست
طرب ای جان که دوست راغب تست ۳۲۸
رغبت او ترا طلب بخشد
طلب او ترا طرب بخشد ۳۲۹
مغز نغزی بجو که پوست بسی است
بوالهوس در هوای دوست بسی است ۳۳۰
گل اگر بایدت به خار بساز
گنج اگر بایدت به مار بساز ۳۳۱
قند اگر بایدت ز زهر مرم
لطف اگر بایدت ز قهر مرم ۳۳۲
مگریز از ستیز بی خردان
کز ددان جور میکشند ددان ۳۳۳
رخت در کوی اهل فن مفکن
عهد دانای خود شکن مشکن ۳۳۴
زهر مینوش و خودفروش مباش
سخت میکوش و کج نیوش مباش ۳۳۵
در خروش آی و جامه در خون زن
آتش اندر پلاس گردون زن ۳۳۶
تا مگر زین امید و بیم رهی
از کمند تن سقیم جهی ۳۳۷
نگشایی به قشر و پوست بصر
ننمایی به غیردوست نظر ۳۳۸
ذکر کن تا که عین ذکر شوی
فکر کن تا که محو فکر شوی ۳۳۹
بی خبر را چه حاصل از سفر است
سفرش را چه فرق با حضر است ۳۴۰
آن سفر را سفر توان گفتن
که مسافر رود به جان از تن ۳۴۱
بگذر از ذکر و در تذکر کوش
فکر را باش و در تدبر کوش ۳۴۲
بی تذکر چه سود دارد فکر
بی تفکر چه فیض بخشد ذ کر ۳۴۳
متذکر اگر بود دل تو
حل شود از دل تو مشکل تو ۳۴۴
دل مده جز به یاد قامتِ دوست
که تذکر نشانِ جذبهٔ اوست ۳۴۵
فکر کن در صنایع صانع
به مقالات لب مشو قانع ۳۴۶
در مظاهر من و تویی گنجد
در حقیقت کجا دویی گنجد ۳۴۷
این تفاوت که در صور نگری
زان بود کش به چشم سرنگری ۳۴۸
چشم ای از جفا جگر خسته
عشق ای بر وفا کمر بسته ۳۴۹
جز به رخسار دلگشا مگشا
جز به دیدار جان فزا مفزا ۳۵۰
به خود آور خودی بکاه بکاه
از خدا بی خودی بخواه بخواه ۳۵۱
آن کله بایدش که بی کله است
تخت آن را سزد که خاک ره است ۳۵۲
تا بود کعبه یا که دیر بود
هرچه در وهم تست غیر بود ۳۵۳
کعبه و دیرت ار یکی گشته
شک تو عین بی شکی گشته ۳۵۴
وحدت از کثرتت برانگیزد
کثرت و وحدت از میان خیزد ۳۵۵
حق بماند که لاشریک له است
بر ممالک ملیک و پادشه است ۳۵۶
از شناسایی کسان به هراس
خویش را جوی و خویش را بشناس ۳۵۷
شاهد ار بایدت ز خود میجوی
مشهد ار بایدت به خود میپوی ۳۵۸
گر سفر بهر جستن یار است
یار با تست این چه پندار است ۳۵۹
از خودیّ تو گرترا گیرند
پیش پای تو نیک و بد میرند ۳۶۰
یاری از یار جو نه از یاران
همت از ابر بین نه از باران ۳۶۱
جمله عالم خیال انسان است
کیست انسان کسی که زین سانست ۳۶۲
آدم است آفریدهٔ یزدان
عالم است آفریدهٔ انسان ۳۶۳
شیر دیدن کجا و شیر شدن
دام و دد خوردن و دلیر شدن ۳۶۴
ذات عریان ز کسوت الم است
صفت است آنکه مستعد غم است ۳۶۵
هست را نیستی و پستی نیست
نیست هم مستعد هستی نیست ۳۶۶
صورت هست نیستی طلب است
معنی نیست هستیاش لقب است ۳۶۷
نبود ذات را زوال وفنا
نسزد وصف را ثبات و بقا ۳۶۸
ما به الاشتراک موجودات
هستیای وان بری ز وهم و صفات ۳۶۹
ما به الامتیازشان صفت است
که نظرگاه اهل معرفت است ۳۷۰
اسم و وصف از میان چو برخیزند
همه با یکدیگر درآمیزند ۳۷۱
آن هویت که مبدء اشیاست
بی کم و کاست بینی از چپ و راست ۳۷۲
هرچه آید به گفتگو هیچ است
هیچ در هیچ و پیچ در پیچ است ۳۷۳
صمت پنداشتی ز نادانی است
نقل بیهوده گوهرافشانی است ۳۷۴
چه سخن گوید از فراق ووصال
آنکه شد محو روی شاهد حال ۳۷۵
هیچکس دیدهای که در برِ یار
از غم هجر یار گرید زار ۳۷۶
دیدهای در حضور دوست کسی
عشق ورزد به نام او نفسی ۳۷۷
ذکر او بی دهان چو بتوانم
نام او بر زبان چرا رانم ۳۷۸
آن ریاضت که عقل و جان کاهد
زانِ آن کس که معرفت خواهد ۳۷۹
چه ریاضت به از رضا بودن
به قضای خدای آسودن ۳۸۰
ز آنکه آسودنی ز پالایش
به ز فرسودنی ز آلایش ۳۸۱
بندگی کن گرت خدا باید
به خدایت دل آشنا باید ۳۸۲
شیوهٔ اهل مکرمت ادب است
پیشهٔ صاحبان دل طلب است ۳۸۳
به قناعت گرای و مسکینی
به محبت گرای و بی کینی ۳۸۴
در طلب باش و در محبت کوش
می وحدت ز جام کثرت نوش ۳۸۵
ناز و تمکین بهل که عادت اوست
عجز کن عجز کاین عبادت اوست ۳۸۶
مِنْ الهی نامه ۳۸۷
به نام خداوند بالا و پست
که مخمور اویند هشیار و مست ۳۸۸
نه در هوشیاری بهوش از ویاند
نه در باده خواری به جوش از ویاند ۳۸۹
جز او کیست تا خودنمایی کند
به کام دل خود خدایی کند ۳۹۰
به صورت خداوند و ما بندگان
ولیکن به معنی همین و همان ۳۹۱
ز اسما گذر در صفاتش نگر
صفاتش همه عین ذاتش نگر ۳۹۲
موحد از آن کرده نفی صفات
که باشد صفات خدا عین ذات ۳۹۳
به جز عشق او هرچه در دل بود
چو حایل بود به که زایل بود ۳۹۴
رهی را که زاهد به سالی رود
به یک گام شوریده حالی رود ۳۹۵
ولی ترک سر شرط شوریدگیست
به این میتوان یافت شوریده کیست ۳۹۶
خوشا وقت آنان که مست ویاند
بلند جهانند و پست ویاند ۳۹۷
همان به که با نیستی ایستی
که زیبا بود هستی و نیستی ۳۹۸
همه عین خودیاب چه خود چه غیر
همه محو خودبین چه مسجد چه دیر ۳۹۹
مگو هست جز وی که بی کل بود
که هر خاری آبستن گل بود ۴۰۰
به هر مور ماری و پیلی نگر
به هر پشهای جبرئیلی نگر ۴۰۱
اگر پیش اگر پس نظرگاه اوست
اگر بیش اگر کم گذرگاه اوست ۴۰۲
اگر همچو شکر و گر چون نیاند
همه مظهر ذات پاک ویاند ۴۰۳
ولی از صفت درگذر ذات جو
به ذات آن صفت را که شد مات جو ۴۰۴
براق است تن بهرِ جان رسول
که بی او میسر نگردد وصول ۴۰۵
خموشی بود نردبان فلک
ازین نردبان رو به ملک و ملک ۴۰۶
تعداد ابیات: ۳۹۱
۶۹۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۱ - تسلیم اصفهانی
گوهر بعدی:بخش ۱۳ - حسرت همدانی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.