هوش مصنوعی: این شعر عرفانی و عاشقانه، به زیبایی رابطه‌ی عاشق و معشوق و سفر روحانی انسان به سوی کمال و وحدت با معشوق حقیقی را به تصویر می‌کشد. شاعر با استفاده از استعاره‌ها و نمادهای عرفانی مانند شراب، میخانه، نقاب، و پرده، به بیان مفاهیم عمیق عرفانی مانند فنا در عشق، گذر از خودی، و رسیدن به وصال یار می‌پردازد.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن‌ها نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعاره‌هایی مانند شراب و میخانه ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر نامناسب باشد.

شماره ۲ - چو شاه از جای خود عزم سفر کرد

چو شاه از جای خود عزم سفر کرد
سپاه و لشکر خود را خبر کرد ۱

چو دید آن شه که عالم هست ویران
ز گنج خویشتن کارش چو زر کرد ۲

سپاه شاه را چون بود جا تنگ
بیک دم لشکر خود دربدر کرد ۳

چو شه عادل رعیت عدل جو بود
بعدل خود جهان با زیب و فر کرد ۴

سپاهش چون رعیت پرور آمد
گدایان را امیر معتبر کرد ۵

بآخر آفتاب روی خوبش
ز نور خود جهان را چون قمر کرد ۶

بروی خود فکند از عز نقابی
ز شوقش خلق را بی پا و سر کرد ۷

بجست و جوی او بودم که ناگاه
به لطف خود دمی بر من گذر کرد ۸

بزیر پرده چون دیدش اسیری
جهان را زین خبر صاحب نظر کرد ۹
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۰
نهان در پرده کون و مکان اوست ۱۱

بدرد دل گرفتارم ندانم
که جان بردن ز دست غم توانم ۱۲

شدم درمانده رنج فراقت
بوصل خود بکن درمان جانم ۱۳

دمی بنما مرا بی پرده دیدار
ز قید هستی خود وارهانم ۱۴

چنان حیران حسن خویش سازم
که از فکر دو عالم بازمانم ۱۵

چو بینم بی رقیبان وصل دلبر
بعالم پادشاه کامرانم ۱۶

چو دیدم حسن تو ز اوراق عالم
جهانرا مصحف روی تو خوانم ۱۷

چو بنمودی جمال نوربخشت
بسان ذره سرگردان از آنم ۱۸

اسیری جلوه روی چو ماهش
چو دیدی از جهان بیشک برانم ۱۹
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۲۰
نهان در پرده کون و مکان اوست ۲۱

مدام از باده لعل تو مستم
چو چشم پرخمارت می پرستم ۲۲

بمجنونی شدم سردفتر عشق
زمام عقل شد کلی ز دستم ۲۳

نگردم تا ابد هشیار دیگر
چو مست از باده جام الستم ۲۴

نبودم برخلاف رایت ای دوست
ازآن روزی که باتو عهد بستم ۲۵

چو افکندی نقاب از روی چون ماه
ز قید کفر و دین یکباره رستم ۲۶

چو دل برخاست کلی از سرجان
ببزم وصل جانان خوش نشستم ۲۷

چو گشتم نیست در دریای هستی
نه موجم این زمان دریای هستم ۲۸

شدم رند و خراباتی و می خوار
ز مستی توبه و تقوی شکستم ۲۹

اسیری چون شدی مست از می عشق
کنم این سر عیان چون مست مستم ۳۰
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۳۱
نهان در پرده کون و مکان اوست ۳۲

دلا کار دو عالم شد بکامت
نشان عشق چون آمد بنامت ۳۳

عیان از روی جمله حسن او بین
چو اقلیم شهود آمد مقامت ۳۴

ز تیغ غمزه آن چشم خونریز
نخواهم برد جان آخر سلامت ۳۵

بیا بنشین و بنشان فتنه از پا
که پیدا شد قیامت از قیامت ۳۶

تو شاه حسنی و عالم گدایت
توئی خواجه جهان جمله غلامت ۳۷

زمال و ملک عالم بی نیازم
چو گنج معرفت کردی کرامت ۳۸

چو حاصل شد مرا امروز دیدار
نیم موقوف فردای قیامت ۳۹

ز زیر پرده هر ذره بینم
ز خورشید جمالت صد علامت ۴۰

اسیری میرسد از جمله عالم
بگوش جان خطابی بردوامت ۴۱
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۴۲
نهان در پرده کون و مکان اوست ۴۳

مائیم حجاب روی دلدار
پنهان بنقاب ماست آن یار ۴۴

مائی ز میان اگر برافتد
روی چو مهش شود پیدیدار ۴۵

در کسوت هر چه گشت موجود
بنمود جمال دوست رخسار ۴۶

آن یار جمال خود عیان کرد
برصورت و نقش جمله اغیار ۴۷

هر چند ظهور بیشتر کرد
میگشت نهان تر او بهر بار ۴۸

از فرط ظهور گشت مخفی
در عین خفا نمود اظهار ۴۹

تا نقش دگر ظهور یابد
پیوسته نماید او باطوار ۵۰

گه زاهد و گاه می پرست است
گه مست نمود گاه هشیار ۵۱

چون نقش عجب برآب زد او
گشتند خلایقش طلبکار ۵۲

دیوانه دلی از آن میانه
گفتش که ز رخ نقاب بردار ۵۳

گفتند حجاب هستی تست
خود را ز حجاب خود برون آر ۵۴
از هستی خود چو نیست گشتی ۵۵
از جمله حجابها گذشتی ۵۶

ساقی بشراب گیر دستم
پرکن قدحی که می پرستم ۵۷

از جام و سبو گذشت کارم
بگشا سرخنب و ده بدستم ۵۸

هشیاری ما دگر محالست
چون مست ز باده الستم ۵۹

می خواره و رندم و نظر باز
من با تو نمودم آنچه هستم ۶۰

خاک ره پیر می فروشم
کز باده عشق ساخت مستم ۶۱

شد منزل ما مقام اعلا
تا بردر او چو خاک پستم ۶۲

گشتیم درست تر بمعیار
هرچند که داد او شکستم ۶۳

ترسا صفت آمدم مجرد
زنار بعشق او چوبستم ۶۴

کی یار درین وثاق گنجد
تا من ز خودی خود پرستم ۶۵

برخاستم از خودی و بیخود
در بزم وصال او نشستم ۶۶

از هستی خود تو هم برون آی
زین پرده نگر چگونه رستم ۶۷
از هستی خود چو نیست گشتی ۶۸
از جمله حجابها گذشتی ۶۹

مائیم بطور دل چو موسی
بیهوش فتاده از تجلی ۷۰

جان کرده گرو بعشق جانان
مجنون بهوای روی لیلی ۷۱

در کوی قلندری ورندی
آزاده ز فکر دین و دنیا ۷۲

حیران جمال و قامت یار
فارغ ز بهشت و حور و طوبی ۷۳

در عشق و جنون و پاکبازی
در داده صلا بکوی دعوی ۷۴

کردم گرو شراب و شاهد
زهد و ورع و صلاح و تقوی ۷۵

بنمود بمن جمال اینجا
آن وعده که کرده شد بعقبی ۷۶

عارست مرا بدولت فقر
از تخت کی و ز تاج کسری ۷۷

پیدا و نهان جمال رویش
در پرده صورت است و معنی ۷۸

از صورت هرچه روی بنمود
می بین رخش ار نه تو اعمی ۷۹

خواهی که حجابها نماند
شو بیخبر از خودی چو موسی ۸۰
از هستی خود چو نیست گشتی ۸۱
از جمله حجابها گذشتی ۸۲

ما مست شراب وصل یاریم
پروای خود و جهان نداریم ۸۳

در آئینه جمال خوبان
ما دیده بروی یار داریم ۸۴

ما صورت غیر یار هرگز
در خانه دل نمی گذاریم ۸۵

عالم که نمود هستی اوست
در عین بقا فنا شماریم ۸۶

تا شاهد وصل رو نماند
در کوی فنا در انتظاریم ۸۷

از دست فنا چو جامه چاکیم
از جیب بقا سری برآریم ۸۸

زان دم که شدیم مست عشقش
آسوده ز محنت خماریم ۸۹

عالم همه پرده دار ماشد
ما بر رخ دوست پرده داریم ۹۰

گر پرده ز روی کار افتد
ما پرده و پرده دار و یاریم ۹۱

زین پرده برآ که یار پیداست
تا کی پس پرده خوار و زاریم ۹۲

بردار نقاب خود ز رویش
تا کشف شود که در چه کاریم ۹۳
از هستی خود چو نیست گشتی ۹۴
از جمله حجابها گذشتی ۹۵

برخیز دلا که وقت کارست
جانرا هوس وصال یارست ۹۶

جانرا بغم جهان میالا
برکار جهان چه اعتبارست ۹۷

می باش همیشه طالب یار
با غیر ندانمت چه کارست ۹۸

جانی که گدای کوی او شد
از سلطنتش مدام عارست ۹۹

آنجا که غنای فقر بنمود
فخرش همه عجز و افتقارست ۱۰۰

آنکس که خلاصه جهان بود
بنگر که به فقرش افتخارست ۱۰۱

از هر دو جهان فراغتی هست
آنرا که ببزم وصل بارست ۱۰۲

تو گشته بچاه تن گرفتار
چشم دو جهان در انتظارست ۱۰۳

زین اسفل سافلین برون آ
جایت چو حریم آن نگارست ۱۰۴

از خویش نقاب خود برانداز
گر یار همیشه پرده دارست ۱۰۵

این پرده چو رفت از میانه
چون جان بتو یار در کنارست ۱۰۶
از هستی خود چو نیست گشتی ۱۰۷
از جمله حجابها گذشتی ۱۰۸

از پرده چو یار روی بنمود
دیدم که عیان بنقش ما بود ۱۰۹

مهر رخ او چو جلوه گر شد
ذرات دو کون گشت موجود ۱۱۰

حسنی که ز خود نهان همی کرد
بنگر بجهان چو فاش بنمود ۱۱۱

در پرده نهان شد و دگر بار
در جستن خویش راه پیمود ۱۱۲

عاشق بجمال خویشتن شد
صد بوسه ز روی خویش بربود ۱۱۳

در هر دو جهان کس این معما
جز عارف حق شناس نگشود ۱۱۴

از عالم غیب شد روانه
آمد بشهود و گشت مشهود ۱۱۵

هر لحظه نمود رخ بطوری
گه عابد و گاه بود معبود ۱۱۶

شد پرده روی جانفزایش
مایی که بود نمود بی بود ۱۱۷

هرکس که فکند پرده بر در
در خلوت وصل او بیاسود ۱۱۸

اول ز خودی خود گذر کن
وآنگاه نگر بروی مقصود ۱۱۹
از هستی خود چو نیست گشتی ۱۲۰
از جمله حجابها گذشتی ۱۲۱

چون عشق تو در دلم درآمد
جان در طلب تو برسر آمد ۱۲۲

در کوی تو جان ببوی وصلت
پیوسته چو حلقه بردرآمد ۱۲۳

دل در هوس جمال جانان
از جان و جهان بکل برآمد ۱۲۴

از هر که دوای درد جستم
گفت این ز علاج برترآمد ۱۲۵

در روی زمین چو کس ندیدم
کو درصدد دوا درآمد ۱۲۶

شهباز دلم نمود پرواز
زین شوق و به آسمان برآمد ۱۲۷

چندانکه ز بهر چاره کار
گردد فلک و ملک برآمد ۱۲۸

کس چاره کار ما ندانست
از غیب ندای در خور آمد ۱۲۹

کای طالب یار چاره کار
کان چاره بوصل رهبر آمد ۱۳۰

بشنو که نه کار هر کسی هست
آن کار یکی قلندر آمد ۱۳۱

آن چاره کار جز فنا نیست
شد محو که یار در بر آمد ۱۳۲
از هستی خود چو نیست گشتی ۱۳۳
از جمله حجابها گذشتی ۱۳۴

چون یار ز خانه سوی صحرا
آمد بدر از پی تماشا ۱۳۵

کس را چو نبود تاب دیدار
افکند برخ نقابها را ۱۳۶

آمد بنظاره گاه عالم
در منزل عشق کرد مأوا ۱۳۷

در گلشن عشق خانه ساخت
پیوسته بعیش بود آنجا ۱۳۸

در زیر نقاب عشق بازی
می کرد همیشه یار با ما ۱۳۹

نقد دل و دین و رخت جانم
ترک غم عشق کرد یغما ۱۴۰

کلی چو اسیر عشق گشتم
از صبر و خرد شدم مبرا ۱۴۱

گفتم بهوای مهر رویت
شد جان و دلم چو ذره شیدا ۱۴۲

بردار ز رخ نقاب عزت
بی پرده بما جمال بنما ۱۴۳

گفتند اگر تو مرد عشقی
بشنو سخن درست یارا ۱۴۴

هستی تو پرده رخ ماست
از پرده خود بکل برون آ ۱۴۵
از هستی خود چو نیست گشتی ۱۴۶
از جمله حجابها گذشتی ۱۴۷

عمری بهوای زلف و رویش
سودازده بودمی چو مویش ۱۴۸

افسانه کاینات گشتم
در آرزوی رخ نکویش ۱۴۹

با هرکه شدم دمی مصاحب
می گفت سخن زرنگ و بویش ۱۵۰

عشقم همه دم زیاده میشد
دیوانه بدم در آرزویش ۱۵۱

پیوسته چو چرخ در تکاپو
بودم بجهان بجست و جویش ۱۵۲

با دشمن و دوست فاش و پنهان
همواره بدم بگفت و گویش ۱۵۳

عمرم همه در فراق بگذشت
کی بوکه شویم روبرویش ۱۵۴

هرجا که نشان محرمی بود
رفتم بدر سرای و کویش ۱۵۵

جستم ره وصل یارو هر کس
گفتند ره دگر بسویش ۱۵۶

رندی بترانه گفت آخر
گر زانکه شدی تو وصل جویش ۱۵۷

بگذر ز توئی که شد درین راه
بود تو حجاب تو بتویش ۱۵۸
از هستی خود چو نیست گشتی ۱۵۹
از جمله حجابها گذشتی ۱۶۰

خورشید بذره چون نهانست
چون ذره بنور خود عیانست ۱۶۱

هر ذره که او بمهر پیوست
برتر ز خیال عقل و جانست ۱۶۲

حیف است که مهر روی جانان
مستور بپرده جهانست ۱۶۳

از بهر چه نور عالم آرا
در ظلمت این و آن نهانست ۱۶۴

خورشید رخش بجلوه آمد
ذرات جهان نمود آنست ۱۶۵

در کنه جمال باکمالش
پیوسته یقین ما گمانست ۱۶۶

هر ذره که در فضای هستی است
از مهر رخش درو نشانست ۱۶۷

شد ما و تو پرده رخ دوست
عشق است که پرده ها درانست ۱۶۸

گشتست نقاب حسن رویش
هرچه آن بجهان کن فکانست ۱۶۹

مشکل که رسد بمنزل عشق
زاهد که ز بار خود گرانست ۱۷۰

گو گر تو ز خود کناگیری
او با تو همیشه در میانست ۱۷۱
از هستی خود چو نیست گشتی ۱۷۲
از جمله حجابها گذشتی ۱۷۳

روی تو که هست آفتابی
برجان و دلم فکند تابی ۱۷۴

تابنده چو گشت بردلم نور
افتاد بجانم اضطرابی ۱۷۵

گفتم که بشب چو خور برآید
این نیست مگر که ماهتابی ۱۷۶

کردم چو نظر جمال او بود
افکند برخ دگر نقابی ۱۷۷

فریاد ز جان ما برآمد
افتاد دلم به پیچ و تابی ۱۷۸

از آتش درد و سوز جانم
دل ها همه گشته چون کبابی ۱۷۹

گفتم که دگر حجاب بردار
گفتا چه تو در پی حجابی ۱۸۰

هرچند درآمدم ز هر در
ننمود رخ او بهیچ بابی ۱۸۱

دلبر ز پس حجاب ناگاه
بنمود بمن عجب خطابی ۱۸۲

گفتا که ببحر هستی ما
هستی تو هست چون حبابی ۱۸۳

این بود تو بود پرده ما
این پرده که تو ازو بتابی ۱۸۴
از هستی خود چو نیست گشتی ۱۸۵
از جمله حجابها گذشتی ۱۸۶

بنمود جمال دوست پیدا
برصورت و نقش جمله اشیا ۱۸۷

هر لحظه بجلوه دگرگون
بنمود جمال یار هر جا ۱۸۸

در کسوت ما و من چو آمد
مائی و منی نمود با ما ۱۸۹

پیدا به لباس وامق آمد
شد عاشق خود ز روی عذرا ۱۹۰

مجنون شد و در هوای لیلی
دیوانه و مست گشت و شیدا ۱۹۱

در صورت جانفزای خوبان
میکرد جمال خود تماشا ۱۹۲

ازکثرت وصف ذات واحد
بنمود کثیر در نظرها ۱۹۳

چون یار نمود نقش اغیار
شد ما و تو در میان هویدا ۱۹۴

می بود عیان باسم دیگر
در صورت هرچه گشت پیدا ۱۹۵

هریک بخودی شدند محجوب
برخاست ز عشق شور و غوغا ۱۹۶

گفتم که حجاب ما اسیری است
بردار ز خود تو قید خود را ۱۹۷
از هستی خود چو نیست گشتی ۱۹۸
از جمله حجابها گذشتی ۱۹۹
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۱۸۳
کانال گوهرین در ایتا
۳۱۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شماره ۱ - جنبش بحر عشق پیداشد
بعدی:ملحقات
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.