هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و شاعرانه، به موضوع عشق الهی و وحدت وجود میپردازد. شاعر با استفاده از استعارههای زیبا مانند دریا و موج، به توصیف رابطهی عاشق و معشوق (انسان و خدا) پرداخته و بر این نکته تأکید دارد که تمام جهان تجلیای از حقیقت واحد است. عشق، هستهی مرکزی این شعر است و به عنوان نیرویی توصیف شده که جهان را به حرکت درمیآورد و همهچیز را به هم پیوند میزند.
رده سنی:
16+
مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی موجود در متن برای درک و تجربهی کامل، به بلوغ فکری و شناختی نیاز دارد که معمولاً از سنین نوجوانی به بعد شکل میگیرد. همچنین، برخی از استعارهها و اصطلاحات به کار رفته ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
شماره ۱ - جنبش بحر عشق پیداشد
جنبش بحر عشق پیداشد
موج زد نقش ما هویدا شد ۱
گشت دریا عیان بصورت ما
مائی ما نمود دریا شد ۲
هر دو عالم بنقش ما بنمود
اصل جمله حقیقت ما شد ۳
قلزم عشق زد نفس در دم
جمله کاینات پیدا شد ۴
تا نماید کمال خود پیدا
عشق از خانه سوی صحرا شد ۵
عشق برخود لباس هر دو جهان
چون بیاراست آشکارا شد ۶
حسن خود در لباس زیبا دید
عاشق خویش گشت و شیدا شد ۷
نام خود کرد عاشق و معشوق
گاه مجنون و گاه لیلا شد ۸
غیر او نیست در جهان موجود
بیند آنکو بعشق بینا شد ۹
که جهان موجهای این دریاست ۱۰
موج دریا و یکیست غیر کجاست ۱۱
غیرت عشق اینچنین فرمود
که نباشد بغیر او موجود ۱۲
تا نه بیند جمال او غیری
خویشتن را بنقش جمله نمود ۱۳
هر زمان کسوت دگر پوشید
لحظه لحظه بحسن دیگر بود ۱۴
همه او بود طالب و مطلوب
غیر او نیست شاهد و مشهود ۱۵
این همه نقش های گوناگون
در حقیقت بجز نمود نبود ۱۶
مهر رویش ز پرده ذرات
چونکه بنمود جان ما آسود ۱۷
جمله عالم نمود در نظرم
نقش موجی بروی بحر وجود ۱۸
هر دو عالم ظهور یک عشق است
گر نظر میکنی بعین شهود ۱۹
دل چو دریافت ذوق حالت عشق
پرده از روی راز خویش گشود ۲۰
که جهان موجهای این دریاست ۲۱
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۲۲
من یقین و گمان نمی دانم
علم و معنی بیان نمی دانم ۲۳
من مقامات و حال و کشف و شهود
بی نشان و نشان نمی دانم ۲۴
من تجلی و نور و ذوق و سماع
صحو و محو و عیان نمی دانم ۲۵
عقل و نفس و ملائک و ارکان
لامکان و مکان نمی دانم ۲۶
هر دو عالم بدیده در نارم
این جهان آن جهان نمی دانم ۲۷
غیر یک نقطه اندرین ادوار
هیچ دور و زمان نمی دانم ۲۸
غیر آن یک حقیقت مطلق
آشکار و نهان نمی دانم ۲۹
غیر یک نور منبسط بجهان
من زمین آسمان نمی دانم ۳۰
وصف آن واحد کثیرنما
همچو این یک بیان نمی دانم ۳۱
که جهان موجهای این دریاست ۳۲
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۳۳
شاهد عشق حسن خود پیدا
کرد اول بصورت اسما ۳۴
پس برون کرد سر ز جیب جهان
گشت پیدا بکسوت اشیا ۳۵
هر زمانی جمال او ظاهر
می نماید بنقش ما و شما ۳۶
عشق هر دم ظهور دیگر داشت
زان کند نقش مختلف پیدا ۳۷
هر دم از کوی سربرون آرد
روی دیگر نماید او هر جا ۳۸
هر زمان جلوه دگر دارد
حسن رویش بدیده بینا ۳۹
عشق با حسن خویش می بازد
متهم کرده وامق و عذرا ۴۰
مهر حسنش ز روی هر ذره
می توان دید هم بدیده ما ۴۱
میخروشد محیط عشق دگر
میرساند بگوش جمله صدا ۴۲
که جهان موجهای این دریاست ۴۳
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۴۴
ما خراباتیان می نوشیم
خرقه زهد را کجا پوشیم ۴۵
از پی شاهد و شراب مدام
در ره جست و جو بجان کوشیم ۴۶
هر دو عالم روان بیک جرعه
گر ز ما می خرند بفروشیم ۴۷
ز آتش شوق شاهد و باده
همچو خنب شراب در جوشیم ۴۸
در خرابات عشق مست و خراب
بی خبر از خودیم و مدهوشیم ۴۹
ساقیا از شراب لعل لبت
مست و لایعقلیم و بیهوشیم ۵۰
وقت آن شد که سوی بحر رویم
هفت دریا بیک نفس نوشیم ۵۱
غوطه در بحر بی کرانه زنیم
عین دریا شویم و بخروشیم ۵۲
پس ببانگ بلند می گوئیم
از کس این راز را نمی پوشیم ۵۳
که جهان موجهای این دریاست ۵۴
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۵۵
عالمی پر ز شور می بینم
دلبری بس غیور می بینم ۵۶
از سر کوی عشق عالم سوز
عقل را دور دور می بینم ۵۷
ز آفتاب جمال او عالم
دایما غرق نور می بینم ۵۸
از دم جانفزای لعل لبش
هر نفس نفخ صور می بینم ۵۹
در تماشای جلوه رویش
جان و دل در حضور می بینم ۶۰
شاهد حسن او بصد جلوه
دم بدم در ظهور می بینم ۶۱
در تجلی حسن او هر دم
عالمی بی شعور می بینم ۶۲
هرکه دارد گمان که غیری هست
در یقینش قصور می بینم ۶۳
هر کسی کو نشان عشق بخواند
گفت بین السطور می بینم ۶۴
که جهان موج های این دریاست ۶۵
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۶۶
مرحبا ترک مست یغمائی
دل ز ما می بری برعنائی ۶۷
در جهان نیست کس بتو مانند
بی نظیری بحسن و زیبائی ۶۸
تا جمال تو بینم از همه رو
در جهان گشته ام تماشائی ۶۹
مظهر حسن با کمال تو بود
هرچه دیدم نهان و پیدائی ۷۰
چون بهر جا جمال تو بنمود
عاشقانرا دلی است هر جائی ۷۱
تا بتابید مهر رخسارت
ذره سان گشته ایم شیدائی ۷۲
محو مطلق شود همه عالم
گر نقاب از جمال بگشائی ۷۳
شاهد عشق می نماید رو
از پس پرده من و مائی ۷۴
باز بینی بنور عشق عیان
چون ترا شد بعشق بینائی ۷۵
که جهان موج های این دریاست ۷۶
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۷۷
در خرابات ما گذر نکند
هر که از خویشتن سفر نکند ۷۸
آه کان دلبر خراباتی
هیچ برحال ما نظر نکند ۷۹
ناله عاشقان شیدائی
در دل سنگ او اثر نکند ۸۰
چنگ در زلف او تواند زد
هرکه ازکافری حذر نکند ۸۱
یار با تو جمال ننماید
تا ترا از تو بی خبر نکند ۸۲
هرکه محجوب کفر و دین باشد
دست با دوست در کمر نکند ۸۳
این خرابات عشق دریاییست
مائی ما در او گذر نکند ۸۴
عالم حیرتست و می دانم
عقل ازین جای سر بدر نکند ۸۵
ما چه دانیم نقش عالم چیست
عشق ما را خبر اگر نکند ۸۶
که جهان موج های این دریاست ۸۷
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۸۸
ما حریفان بزم رندانیم
مست جام وصال جانانیم ۸۹
جرعه جام ماست بحر محیط
ما چه دریا دل و چه رندانیم ۹۰
ما برندی و عشق ورزیدن
در همه کاینات دستانیم ۹۱
نیست ما را خبر ز هشیاری
چون ز جام الست مستانیم ۹۲
ما ز اوراق دفتر عالم
رقم حسن دوست میخوانیم ۹۳
نیست حاجت مرا بظن و قیاس
ما ز اهل شهود و ایقانیم ۹۴
ما بدیدار دوست پیوسته
واله و دنگ و مست و حیرانیم ۹۵
بدی عاشقان مگو زاهد
همه را ما چو نیک می دانیم ۹۶
کشف شد بر دلم چو این حالت
غیر ازین برزبان نمی رانیم ۹۷
که جهان موج های این دریاست ۹۸
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۹۹
جان ما در هوای دلدارست
دل گرفتار عشق آن یارست ۱۰۰
از شراب دو چشم مخمورش
جان گهی مست و گاه خمارست ۱۰۱
دل ببازار عشق هر ساعت
وصل او را بجان خریدارست ۱۰۲
جان ما را ببزمگاه شهود
دیده دایم بروی دلدارست ۱۰۳
در خرابات عشق با شاهد
عاشقانرا چه عیش و بازارست ۱۰۴
می نماید جمال دوست عیان
دیده بگشا که وقت دیدارست ۱۰۵
حسن او بیند از دو کون عیان
دل که از نقش غیر بیزارست ۱۰۶
عشق را جلوه هاست بی غایت
هر دو عالم ازو نمودارست ۱۰۷
چون زبانم بعشق گویا شد
با تو گوید کزین خبردارست ۱۰۸
که جهان موجهای این دریاست ۱۰۹
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۱۱۰
شاهد حسن او نمود عیان
خویشتن در لباس کون و مکان ۱۱۱
در پس پرده همه ذرات
آفتاب جمال اوست نهان ۱۱۲
دم بدم در لباس مستوری
جلوه ها میکند رخ جانان ۱۱۳
حسن او هر زمان بروی دگر
آشکارا شود بدیده جان ۱۱۴
جام گیتی نماست عارض دوست
که نماید ازو عکوس جهان ۱۱۵
حسن رخسار او عیان دیدم
در مزایای جمله اعیان ۱۱۶
هر چه بینی نشان آن یارست
غیر او را کجاست نام و نشان ۱۱۷
یار هر دم جمال خود پیدا
می نماید بصورت اکوان ۱۱۸
گشت روشن چو آفتاب منیر
براسیری ز عین علم و عیان ۱۱۹
که جهان موج های این دریاست ۱۲۰
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۱۲۱
الا ای دلبر شوخ جفاکار
مرا با من بلطف خویش مگذار ۱۲۲
که ما و من حجاب راه ما شد
حجاب ما بفضل از پیش بردار ۱۲۳
چو برخیزد خیال ما ز پیشم
مگر بینم دمی بی پرده دیدار ۱۲۴
جهانرا مظهر حسن تو بینم
بهر جا رو نموده بهر اظهار ۱۲۵
که تا نبود نشان و نام عالم
ز روی خود برافکن پرده ای یار ۱۲۶
دمی معشوق خود شو عاشق خود
ترا دایم چو با خود بود بازار ۱۲۷
چنان مست مدام چشم یارم
که تا بودم نبودم هیچ هشیار ۱۲۸
شراب وحدتش ما را چنان ساخت
که کثرت را نه بینم غیر پندار ۱۲۹
بگو با خاص و عام این نکته روشن
اسیری چون شدی واقف ز اسرار ۱۳۰
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۳۱
نهان در پرده کون و مکان اوست ۱۳۲
منم در عاشقی رسوای عالم
ز عشق تو شده شیدای عالم ۱۳۳
برویت تا سواد زلف دیدم
فتاد اندر سرم سودای عالم ۱۳۴
جهان از شوق رویت بیقرارست
که در خوبی توئی زیبای عالم ۱۳۵
خرد تا مست شد از باده عشق
بمجنونیست سر غوغای عالم ۱۳۶
ببحر وحدتش غرقم ندارم
نه پروای خود و پروای عالم ۱۳۷
چو گشتم شادمان از وصل دلبر
فراغت دارم از غم های عالم ۱۳۸
جهان روشن ز مهر روی یارست
که شد نور رخش دارای عالم ۱۳۹
جهان خالی ز اغیارست دایم
که از یارست پر مأوای عالم ۱۴۰
مترس از کس اسیری فاش میگو
ترا چون هست استغنای عالم ۱۴۱
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۴۲
نهان در پرده کون و مکان است ۱۴۳
چو پیدا شد جمال روی انور
برآمد از جهان الله اکبر ۱۴۴
نسیم زلف عنبر بوی او ساخت
دماغ جمله عالم معطر ۱۴۵
قد چون سرو او از عزو از ناز
لباس جان و تن راکرد دربر ۱۴۶
جهان از حسن او برداشت حظی
رسید آخر بآدم حظ اوفر ۱۴۷
بهر دم جلوه دیگر نماید
نشد هرگز یکی جلوه مکرر ۱۴۸
زهی حسن جهان آرا که خود را
دمادم می نماید نوع دیگر ۱۴۹
یکی معنی است گر صد گر هزارست
بصورتهای گوناگون مصور ۱۵۰
چو روی نوربخشش گشت ظاهر
ز نورش جمله عالم شد منور ۱۵۱
چو زیر پرده عالم اسیری
بدیدی روی او زین پرده بگذر ۱۵۲
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۵۳
نهان در پرده کون و مکان اوست ۱۵۴
جهان مرآت حسن دلبرماست
رخش ز آئینه هر ذره پیداست ۱۵۵
بود قایم بهستی نیست دایم
که قیوم جهان بودن خداراست ۱۵۶
رخش آئینه گیتی نما شد
که اندر وی همه عالم هویداست ۱۵۷
مرا از خط و خالش گشت روشن
که روی خوب او عالم بیاراست ۱۵۸
نگنجد ما و من در بزم وصلش
که بزم وصل جانان بی من و ماست ۱۵۹
بزیر پرده زلف سیاهش
رخ پر نور او یا رب چه زیباست ۱۶۰
اگر خواهی که گردد برتو روشن
بدست آور دلی کو سرشناساست ۱۶۱
منور کن بنور معرفت دل
که پیش عارف این آمد ره راست ۱۶۲
درو بنگر که بینی چون اسیری
که هر ذره بدین معنی چه گویاست ۱۶۳
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۶۴
نهان در پرده کون و مکان اوست ۱۶۵
همه عالم بچشم من سیاهست
که زلفش پرده روی چو ماهست ۱۶۶
کسی کایات حسنش را نخواند
ز اوراق جهان، او دل سیاهست ۱۶۷
هرآنکو منکر دیدار یارست
همه طاعات او عین گناهست ۱۶۸
کسی را نقد عرفان گشت حاصل
که او فارغ ز فکر مال و جاهست ۱۶۹
بمعشوق ار چه ره بسیار باشد
طریق عاشقی الحق چه راهست ۱۷۰
بوصل او کجا ره می توان برد
بما تا ذره مائی ما هست ۱۷۱
به پیش آنکه دارد روشناسی
جهان آئینه دار روی شاهست ۱۷۲
اسیری آفتاب نوربخش است
که ذرات دو عالم را پناهست ۱۷۳
مرا از هاتف غیبی دمادم
رسد این نکته چندین سال و ماهست ۱۷۴
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۷۵
نهان در پرده کون و مکان اوست ۱۷۶
ز شور جلوه های بی نهایت
پر از آشوب و غوغا شد ولایت ۱۷۷
همه عالم پر از روح و صفا شد
ز انوار جمال جانفزایت ۱۷۸
توئی معشوق و عالم جمله عاشق
چنین بودست قسمت از بدایت ۱۷۹
طلب کردم همه عمر و ندیدم
بعالم هیچ مطلوبی ورایت ۱۸۰
چو حسنت را نهایت نیست پیدا
نباشد شوق ما را نیز غایت ۱۸۱
اگر یک لحظه دیدارم نمائی
هزاران جان و دل سازم فدایت ۱۸۲
ندانم از چه روی خویش پوشی
چو عالم هست مشتاق لقایت ۱۸۳
بیا بنمابعالم روی خوبت
جهان روشن کن از نور هدایت ۱۸۴
همه ذرات گوید چون اسیری
چو پیدا شد رخ گیتی نمایت ۱۸۵
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۸۶
نهان در پرده کون و مکان اوست ۱۸۷
دلا گر طالبی یکدم میارام
که تا شاید بدست آری دلارام ۱۸۸
تن اندر محنت و اندوه درده
مگر که توسن نفست شود رام ۱۸۹
کنون عمریست کاندر راه عشقش
بناکامی مرا بگذشت ایام ۱۹۰
درین اندیشه بودم گاه و بیگاه
که از غیبم ندا آمد که ای خام ۱۹۱
برو در خود تفکر کن زمانی
ترا از تو شود حاصل همه کام ۱۹۲
اگرچه حسن رویش را بعالم
ظهوری بود و خواهد بود مادام ۱۹۳
ولی ظاهر بانسان شد حقیقت
که جز انسان نیابی مظهر تام ۱۹۴
اسیری چون جمال نوربخشش
که ماه و مهر نور از وی کند وام ۱۹۵
عیان از پرده هر ذره دیدی
باطراف جهان بفرست پیغام ۱۹۶
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۹۷
نهان در پرده کون و مکان اوست ۱۹۸
موج زد نقش ما هویدا شد ۱
گشت دریا عیان بصورت ما
مائی ما نمود دریا شد ۲
هر دو عالم بنقش ما بنمود
اصل جمله حقیقت ما شد ۳
قلزم عشق زد نفس در دم
جمله کاینات پیدا شد ۴
تا نماید کمال خود پیدا
عشق از خانه سوی صحرا شد ۵
عشق برخود لباس هر دو جهان
چون بیاراست آشکارا شد ۶
حسن خود در لباس زیبا دید
عاشق خویش گشت و شیدا شد ۷
نام خود کرد عاشق و معشوق
گاه مجنون و گاه لیلا شد ۸
غیر او نیست در جهان موجود
بیند آنکو بعشق بینا شد ۹
که جهان موجهای این دریاست ۱۰
موج دریا و یکیست غیر کجاست ۱۱
غیرت عشق اینچنین فرمود
که نباشد بغیر او موجود ۱۲
تا نه بیند جمال او غیری
خویشتن را بنقش جمله نمود ۱۳
هر زمان کسوت دگر پوشید
لحظه لحظه بحسن دیگر بود ۱۴
همه او بود طالب و مطلوب
غیر او نیست شاهد و مشهود ۱۵
این همه نقش های گوناگون
در حقیقت بجز نمود نبود ۱۶
مهر رویش ز پرده ذرات
چونکه بنمود جان ما آسود ۱۷
جمله عالم نمود در نظرم
نقش موجی بروی بحر وجود ۱۸
هر دو عالم ظهور یک عشق است
گر نظر میکنی بعین شهود ۱۹
دل چو دریافت ذوق حالت عشق
پرده از روی راز خویش گشود ۲۰
که جهان موجهای این دریاست ۲۱
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۲۲
من یقین و گمان نمی دانم
علم و معنی بیان نمی دانم ۲۳
من مقامات و حال و کشف و شهود
بی نشان و نشان نمی دانم ۲۴
من تجلی و نور و ذوق و سماع
صحو و محو و عیان نمی دانم ۲۵
عقل و نفس و ملائک و ارکان
لامکان و مکان نمی دانم ۲۶
هر دو عالم بدیده در نارم
این جهان آن جهان نمی دانم ۲۷
غیر یک نقطه اندرین ادوار
هیچ دور و زمان نمی دانم ۲۸
غیر آن یک حقیقت مطلق
آشکار و نهان نمی دانم ۲۹
غیر یک نور منبسط بجهان
من زمین آسمان نمی دانم ۳۰
وصف آن واحد کثیرنما
همچو این یک بیان نمی دانم ۳۱
که جهان موجهای این دریاست ۳۲
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۳۳
شاهد عشق حسن خود پیدا
کرد اول بصورت اسما ۳۴
پس برون کرد سر ز جیب جهان
گشت پیدا بکسوت اشیا ۳۵
هر زمانی جمال او ظاهر
می نماید بنقش ما و شما ۳۶
عشق هر دم ظهور دیگر داشت
زان کند نقش مختلف پیدا ۳۷
هر دم از کوی سربرون آرد
روی دیگر نماید او هر جا ۳۸
هر زمان جلوه دگر دارد
حسن رویش بدیده بینا ۳۹
عشق با حسن خویش می بازد
متهم کرده وامق و عذرا ۴۰
مهر حسنش ز روی هر ذره
می توان دید هم بدیده ما ۴۱
میخروشد محیط عشق دگر
میرساند بگوش جمله صدا ۴۲
که جهان موجهای این دریاست ۴۳
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۴۴
ما خراباتیان می نوشیم
خرقه زهد را کجا پوشیم ۴۵
از پی شاهد و شراب مدام
در ره جست و جو بجان کوشیم ۴۶
هر دو عالم روان بیک جرعه
گر ز ما می خرند بفروشیم ۴۷
ز آتش شوق شاهد و باده
همچو خنب شراب در جوشیم ۴۸
در خرابات عشق مست و خراب
بی خبر از خودیم و مدهوشیم ۴۹
ساقیا از شراب لعل لبت
مست و لایعقلیم و بیهوشیم ۵۰
وقت آن شد که سوی بحر رویم
هفت دریا بیک نفس نوشیم ۵۱
غوطه در بحر بی کرانه زنیم
عین دریا شویم و بخروشیم ۵۲
پس ببانگ بلند می گوئیم
از کس این راز را نمی پوشیم ۵۳
که جهان موجهای این دریاست ۵۴
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۵۵
عالمی پر ز شور می بینم
دلبری بس غیور می بینم ۵۶
از سر کوی عشق عالم سوز
عقل را دور دور می بینم ۵۷
ز آفتاب جمال او عالم
دایما غرق نور می بینم ۵۸
از دم جانفزای لعل لبش
هر نفس نفخ صور می بینم ۵۹
در تماشای جلوه رویش
جان و دل در حضور می بینم ۶۰
شاهد حسن او بصد جلوه
دم بدم در ظهور می بینم ۶۱
در تجلی حسن او هر دم
عالمی بی شعور می بینم ۶۲
هرکه دارد گمان که غیری هست
در یقینش قصور می بینم ۶۳
هر کسی کو نشان عشق بخواند
گفت بین السطور می بینم ۶۴
که جهان موج های این دریاست ۶۵
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۶۶
مرحبا ترک مست یغمائی
دل ز ما می بری برعنائی ۶۷
در جهان نیست کس بتو مانند
بی نظیری بحسن و زیبائی ۶۸
تا جمال تو بینم از همه رو
در جهان گشته ام تماشائی ۶۹
مظهر حسن با کمال تو بود
هرچه دیدم نهان و پیدائی ۷۰
چون بهر جا جمال تو بنمود
عاشقانرا دلی است هر جائی ۷۱
تا بتابید مهر رخسارت
ذره سان گشته ایم شیدائی ۷۲
محو مطلق شود همه عالم
گر نقاب از جمال بگشائی ۷۳
شاهد عشق می نماید رو
از پس پرده من و مائی ۷۴
باز بینی بنور عشق عیان
چون ترا شد بعشق بینائی ۷۵
که جهان موج های این دریاست ۷۶
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۷۷
در خرابات ما گذر نکند
هر که از خویشتن سفر نکند ۷۸
آه کان دلبر خراباتی
هیچ برحال ما نظر نکند ۷۹
ناله عاشقان شیدائی
در دل سنگ او اثر نکند ۸۰
چنگ در زلف او تواند زد
هرکه ازکافری حذر نکند ۸۱
یار با تو جمال ننماید
تا ترا از تو بی خبر نکند ۸۲
هرکه محجوب کفر و دین باشد
دست با دوست در کمر نکند ۸۳
این خرابات عشق دریاییست
مائی ما در او گذر نکند ۸۴
عالم حیرتست و می دانم
عقل ازین جای سر بدر نکند ۸۵
ما چه دانیم نقش عالم چیست
عشق ما را خبر اگر نکند ۸۶
که جهان موج های این دریاست ۸۷
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۸۸
ما حریفان بزم رندانیم
مست جام وصال جانانیم ۸۹
جرعه جام ماست بحر محیط
ما چه دریا دل و چه رندانیم ۹۰
ما برندی و عشق ورزیدن
در همه کاینات دستانیم ۹۱
نیست ما را خبر ز هشیاری
چون ز جام الست مستانیم ۹۲
ما ز اوراق دفتر عالم
رقم حسن دوست میخوانیم ۹۳
نیست حاجت مرا بظن و قیاس
ما ز اهل شهود و ایقانیم ۹۴
ما بدیدار دوست پیوسته
واله و دنگ و مست و حیرانیم ۹۵
بدی عاشقان مگو زاهد
همه را ما چو نیک می دانیم ۹۶
کشف شد بر دلم چو این حالت
غیر ازین برزبان نمی رانیم ۹۷
که جهان موج های این دریاست ۹۸
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۹۹
جان ما در هوای دلدارست
دل گرفتار عشق آن یارست ۱۰۰
از شراب دو چشم مخمورش
جان گهی مست و گاه خمارست ۱۰۱
دل ببازار عشق هر ساعت
وصل او را بجان خریدارست ۱۰۲
جان ما را ببزمگاه شهود
دیده دایم بروی دلدارست ۱۰۳
در خرابات عشق با شاهد
عاشقانرا چه عیش و بازارست ۱۰۴
می نماید جمال دوست عیان
دیده بگشا که وقت دیدارست ۱۰۵
حسن او بیند از دو کون عیان
دل که از نقش غیر بیزارست ۱۰۶
عشق را جلوه هاست بی غایت
هر دو عالم ازو نمودارست ۱۰۷
چون زبانم بعشق گویا شد
با تو گوید کزین خبردارست ۱۰۸
که جهان موجهای این دریاست ۱۰۹
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۱۱۰
شاهد حسن او نمود عیان
خویشتن در لباس کون و مکان ۱۱۱
در پس پرده همه ذرات
آفتاب جمال اوست نهان ۱۱۲
دم بدم در لباس مستوری
جلوه ها میکند رخ جانان ۱۱۳
حسن او هر زمان بروی دگر
آشکارا شود بدیده جان ۱۱۴
جام گیتی نماست عارض دوست
که نماید ازو عکوس جهان ۱۱۵
حسن رخسار او عیان دیدم
در مزایای جمله اعیان ۱۱۶
هر چه بینی نشان آن یارست
غیر او را کجاست نام و نشان ۱۱۷
یار هر دم جمال خود پیدا
می نماید بصورت اکوان ۱۱۸
گشت روشن چو آفتاب منیر
براسیری ز عین علم و عیان ۱۱۹
که جهان موج های این دریاست ۱۲۰
موج و دریا یکیست غیر کجاست ۱۲۱
الا ای دلبر شوخ جفاکار
مرا با من بلطف خویش مگذار ۱۲۲
که ما و من حجاب راه ما شد
حجاب ما بفضل از پیش بردار ۱۲۳
چو برخیزد خیال ما ز پیشم
مگر بینم دمی بی پرده دیدار ۱۲۴
جهانرا مظهر حسن تو بینم
بهر جا رو نموده بهر اظهار ۱۲۵
که تا نبود نشان و نام عالم
ز روی خود برافکن پرده ای یار ۱۲۶
دمی معشوق خود شو عاشق خود
ترا دایم چو با خود بود بازار ۱۲۷
چنان مست مدام چشم یارم
که تا بودم نبودم هیچ هشیار ۱۲۸
شراب وحدتش ما را چنان ساخت
که کثرت را نه بینم غیر پندار ۱۲۹
بگو با خاص و عام این نکته روشن
اسیری چون شدی واقف ز اسرار ۱۳۰
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۳۱
نهان در پرده کون و مکان اوست ۱۳۲
منم در عاشقی رسوای عالم
ز عشق تو شده شیدای عالم ۱۳۳
برویت تا سواد زلف دیدم
فتاد اندر سرم سودای عالم ۱۳۴
جهان از شوق رویت بیقرارست
که در خوبی توئی زیبای عالم ۱۳۵
خرد تا مست شد از باده عشق
بمجنونیست سر غوغای عالم ۱۳۶
ببحر وحدتش غرقم ندارم
نه پروای خود و پروای عالم ۱۳۷
چو گشتم شادمان از وصل دلبر
فراغت دارم از غم های عالم ۱۳۸
جهان روشن ز مهر روی یارست
که شد نور رخش دارای عالم ۱۳۹
جهان خالی ز اغیارست دایم
که از یارست پر مأوای عالم ۱۴۰
مترس از کس اسیری فاش میگو
ترا چون هست استغنای عالم ۱۴۱
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۴۲
نهان در پرده کون و مکان است ۱۴۳
چو پیدا شد جمال روی انور
برآمد از جهان الله اکبر ۱۴۴
نسیم زلف عنبر بوی او ساخت
دماغ جمله عالم معطر ۱۴۵
قد چون سرو او از عزو از ناز
لباس جان و تن راکرد دربر ۱۴۶
جهان از حسن او برداشت حظی
رسید آخر بآدم حظ اوفر ۱۴۷
بهر دم جلوه دیگر نماید
نشد هرگز یکی جلوه مکرر ۱۴۸
زهی حسن جهان آرا که خود را
دمادم می نماید نوع دیگر ۱۴۹
یکی معنی است گر صد گر هزارست
بصورتهای گوناگون مصور ۱۵۰
چو روی نوربخشش گشت ظاهر
ز نورش جمله عالم شد منور ۱۵۱
چو زیر پرده عالم اسیری
بدیدی روی او زین پرده بگذر ۱۵۲
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۵۳
نهان در پرده کون و مکان اوست ۱۵۴
جهان مرآت حسن دلبرماست
رخش ز آئینه هر ذره پیداست ۱۵۵
بود قایم بهستی نیست دایم
که قیوم جهان بودن خداراست ۱۵۶
رخش آئینه گیتی نما شد
که اندر وی همه عالم هویداست ۱۵۷
مرا از خط و خالش گشت روشن
که روی خوب او عالم بیاراست ۱۵۸
نگنجد ما و من در بزم وصلش
که بزم وصل جانان بی من و ماست ۱۵۹
بزیر پرده زلف سیاهش
رخ پر نور او یا رب چه زیباست ۱۶۰
اگر خواهی که گردد برتو روشن
بدست آور دلی کو سرشناساست ۱۶۱
منور کن بنور معرفت دل
که پیش عارف این آمد ره راست ۱۶۲
درو بنگر که بینی چون اسیری
که هر ذره بدین معنی چه گویاست ۱۶۳
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۶۴
نهان در پرده کون و مکان اوست ۱۶۵
همه عالم بچشم من سیاهست
که زلفش پرده روی چو ماهست ۱۶۶
کسی کایات حسنش را نخواند
ز اوراق جهان، او دل سیاهست ۱۶۷
هرآنکو منکر دیدار یارست
همه طاعات او عین گناهست ۱۶۸
کسی را نقد عرفان گشت حاصل
که او فارغ ز فکر مال و جاهست ۱۶۹
بمعشوق ار چه ره بسیار باشد
طریق عاشقی الحق چه راهست ۱۷۰
بوصل او کجا ره می توان برد
بما تا ذره مائی ما هست ۱۷۱
به پیش آنکه دارد روشناسی
جهان آئینه دار روی شاهست ۱۷۲
اسیری آفتاب نوربخش است
که ذرات دو عالم را پناهست ۱۷۳
مرا از هاتف غیبی دمادم
رسد این نکته چندین سال و ماهست ۱۷۴
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۷۵
نهان در پرده کون و مکان اوست ۱۷۶
ز شور جلوه های بی نهایت
پر از آشوب و غوغا شد ولایت ۱۷۷
همه عالم پر از روح و صفا شد
ز انوار جمال جانفزایت ۱۷۸
توئی معشوق و عالم جمله عاشق
چنین بودست قسمت از بدایت ۱۷۹
طلب کردم همه عمر و ندیدم
بعالم هیچ مطلوبی ورایت ۱۸۰
چو حسنت را نهایت نیست پیدا
نباشد شوق ما را نیز غایت ۱۸۱
اگر یک لحظه دیدارم نمائی
هزاران جان و دل سازم فدایت ۱۸۲
ندانم از چه روی خویش پوشی
چو عالم هست مشتاق لقایت ۱۸۳
بیا بنمابعالم روی خوبت
جهان روشن کن از نور هدایت ۱۸۴
همه ذرات گوید چون اسیری
چو پیدا شد رخ گیتی نمایت ۱۸۵
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۸۶
نهان در پرده کون و مکان اوست ۱۸۷
دلا گر طالبی یکدم میارام
که تا شاید بدست آری دلارام ۱۸۸
تن اندر محنت و اندوه درده
مگر که توسن نفست شود رام ۱۸۹
کنون عمریست کاندر راه عشقش
بناکامی مرا بگذشت ایام ۱۹۰
درین اندیشه بودم گاه و بیگاه
که از غیبم ندا آمد که ای خام ۱۹۱
برو در خود تفکر کن زمانی
ترا از تو شود حاصل همه کام ۱۹۲
اگرچه حسن رویش را بعالم
ظهوری بود و خواهد بود مادام ۱۹۳
ولی ظاهر بانسان شد حقیقت
که جز انسان نیابی مظهر تام ۱۹۴
اسیری چون جمال نوربخشش
که ماه و مهر نور از وی کند وام ۱۹۵
عیان از پرده هر ذره دیدی
باطراف جهان بفرست پیغام ۱۹۶
که عالم چون تن و جان جهان اوست ۱۹۷
نهان در پرده کون و مکان اوست ۱۹۸
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۱۸۰
۳۵۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:رباعیات
گوهر بعدی:شماره ۲ - چو شاه از جای خود عزم سفر کرد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.